آریا و دختر پاریسیرمان های دانلودی

دانلود رمان آریا و دختر پاریسی

دانلود رمان آریا و دختر پاریسی

یسنا دختر همسایه رو میگم همون که یه عینک بزرگ و گرد به چشمهاش میزد
و همیشه یه کتاب توی دستش بود. یسنا با مادرش تنها زندگی میکرد و خونشون
ِ دقیقا روبهروی خونۀ ما بود. اون ها اصالتا فرانسوی بودن،

بهخاطر همین بهش
میگفتم دختر پاریسی. راستش من هر شب از پنجرۀ اتاقم، خونشون رو میپاییدم.
همین باعث شد که متوجه یه چیز عجیب بشم.

یسنا عادت داشت هر شب ساعت
یازده و یازده دقیقه، چراغهای اتاقش رو خاموش کنه و با صدای بلند به یه آهنگ
عاشقانه

دانلود رمان آریا و دختر پاریسی

ِ
کرهای گوش بده. پوستم کنده شد تا متوجه بشم که اون یه آهنگ کرهای
به اسم یازده یازده هست۱٫ از اون موقع منم هر شب چراغها رو خاموش میکردم تا
بفهمه که حواسم بهش هست. ولی این کافی نبود؛

باید باهاش روبهرو میشدم. من
دوستش داشتم و میخواستم که اون هم از من خوشش بیاد اما تا توی چشمهای
کسی نگاه نکنی، امکان نداره که ازت خوشش بیاد.
برای روبهرو شدن با یسنا روز جمعه رو انتخاب کردم.

این بزرگترین روز زندگیام
بود. رفتم جلوی آینه، یه پیرهن چارخونه پوشیدم و آستیناشو باال تا زدم. یه عطر
.آهنگی از کیم ته یئون با نام هنری ته یئون.
/۸آریـــا و دخـتـــــر پــاریـســــی
تلخ و کمی بوی سیگار و کفش مشکی و خالصه هر کاری که میتونست هر دختری
رو تحت تأثیر قرار بده، انجام دادم.

کمی قبل از غروب موهام رو مرتب کردم و
راه افتادم. اما وقتی در رو باز کردم، انگار یه سطل آب یخ ریختن روی کل بدنم.

بدترین کابوسم داشت اتفاق میافتاد. یسنا و مادرش در حال اسبابکشی بودن.
چندتا کارگر هم بهشون کمک میکردن.
ِ برگشتم خونه و یه گوشه کز کردم. اون لحظه انگار تموم غمهای دنیا روی سرم
آوار شده بود. خیلی عصبانی بودم؛

هم از خودم که اینقدر دیر پا پیش گذاشته
بودم و هم از بقیۀ دنیا که داشتن یسنا روازم میگرفتن. چند دقیقه بعد زنگ خونه
رو زدن. با بیمیلی تمام بلند شدم تا در رو باز کنم.

پشت در که رسیدم، دریچۀ
چشمی رو کنار زدم تا ببینم کیه. اما همینکه چشمم به بیرون افتاد، خشکم زد.
خواب نبودم، یسنا پشت در بود! چرا باید این کارو کنه؟ یه دست به موهام کشیدم
و در رو باز کردم.

دانلود رمان آریا و دختر پاریسی

»سالم. ببخشید مزاحم شدم. راستش ما داریم برای همیشه از اینجا میریم؛
ولی تا مدتی جایی برای نگهداری از این کوچولو ندارم«.
بعد با دست ُ های تپلش یه بچه گربۀ خیلی ناز رواز زمین بلند کرد.

»این گربه کوچولو رو چند روز قبل وقتی داشت از سرما یخ میزد، پیداش کردم.
اما هنوز نیاز به مراقبت داره و من نمیدونم توی این مدت که خونهبهدوش
هستیم، باهاش چیکار کنم«.
با دستپاچگی گفتم:
»مشکلی نیست! من عاشق گربهها هستم«.
البته دروغ گفتم. من هیچی از گربهها نمیدونستم.
یسنا با ذوق گفت:
ِ »پس فعال پیش شما باشه. من چند روز دیگه میام دنبالش تا پسش بگیرم«.
عـلـی بـیـــرانــونــد ۹\
»!
ِ
»حتما
یسنا گربه رو به من داد و روشو برگردوند؛ ولی هنوز چند قدمی بیشتر دور نشده
بود که برگشت و با لبخند شیرینش گفت:
»شاید فرصت شد یه قهوه هم با هم خوردیم!«
منم دوباره با ذوق گفتم:
»!
ِ
»حتما
برگشتم توی خونه و از شادی با مشت زدم تو دیوار. به خودم گفتم:
»اینه! همهچی خودبهخود درست شد. البد یسنا هم از من خوشش اومده و گربه
فقط بهونه بود«.
وقتی یسنا و مادرش سوار تا کسی شدن تا برای همیشه از اون خونه برن، روی

پشتبوم ایستادم و بدرقشون کردم.
»خداحافظ فرشتۀ من. خیلی زود دوبارهمیبینمت«.
عشق به یسنا باعث شده بود که دنیا برام رنگیتر و شیرینتر بشه. عشق باعث
میشه صبحها خوشحال از خواب پا شی.

 

از وقتی که خالهام مرده بود، هیچوقت
اینقدر خوشحال نبودم. من همهچیزم رو مدیون خالهام بودم.

وقتی که خیلی
کوچیک بودم، مادرم از پدرم جدا شد. منو مادرم به فنالند آمدیم تا کنار خالهام
توی آریاس، یه شهر کوچیک در جنوب فنالند، زندگی کنیم.

مادرم بهخاطر همین
شهر اسم منو به آریا تغییر داد.

ولی مدت زیادی از اومدنمون نگذشته بود که مادرم
بهخاطر مشکل ریوی از دنیا رفت و من و خالهام تنها موندیم. از اون زمان خاله تمام

دانلود رمان آریا و دختر پاریسی

وقتش رو برای بزرگ کردن من گذاشت. به لطف چنین فرشتۀ فدا کار و مهربونی
هیچوقت نبودن پدر و مادرم رو حس نکردم.
من با همون عشقی که از خالهام یاد گرفته بودم از گربۀ یسنا نگهداری میکردم.

نمیدونستم اسمش چیه، پس همون »گربه« صداش میزدم. منو »گربه« خیلی با
هم رفیق شدیم؛ ولی هیچ خبری از یسنا نشد.

روزها تبدیل به هفته شد و هفتهها
تبدیل به ماه و بازم هیچی! یعنی منو فراموش کرده؟ یعنی من براش هیچ اهمیتی
نداشتم؟
زمستون داشت تموم میشد و برفها در حال آب شدن بودن، ولی انگار دنیا
هنوز یه چیز کم داشت: جای پاهای ما،

روبهروی هم۱!
هنوز هم ساعت مچیام یازده و یازده دقیقه زنگ میزد و من به امید برگشتنش
چراغها رو خاموش میکردم.

عشق یسنا طوری توی قلبم رخنه کرده بود که دیگه از
هیچ دختری خوشم نمیاومد. شاید یسنا به زیبایی خیلی از دخترا نبود، اما به قول
معروف من پیتزایی نمیخواستم که همه دنبالش باشن.

من یه خورشت کرفس
مترو
ِ
میخواستم که فقط مال خودم باشه. بنابراین نه اون دخترۀ بلوند بلیطفروش
برام مهم بود و نه تینای چشمسبز و شیطون که همیشه از مغازۀ گلفروشیاش منو
موتورم رو میپایید

برچسب ها

رمان نویس

علی هستم 23 ساله دانشجوی رشته مدیریت امور مالی متاهل :) 2 ماهه این سایت رمان رو ساختم . همینجا میگم اگه رمانتون درج شده ولی راضی نیستین داخل سایت باشه لطفا با کامنت به ما اطلاع بدین !!! راستی روزای خوب تو راهن ایدی تلگرام جهت درخواست رمان یا حذف رمان @khateresaz و ایمیل بنده

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *