رمان های دانلودیلانه ی ویرانی

دانلود رمان لانه ی ویرانی از بهارگل

دانلود رمان لانه ی ویرانی

دانلود رمان لانه ی ویرانی از بهارگل

خلاصه رمان

۲۵ سالم بود که زندگیم دست خوش تغییرات شد. تغییراتی که شاید اول با

اومدن اسم تو شروع شد؛ ولی آخرش به اسم تو ختم شد…و من نمی‌دونستم بازی روزگار چه‌قدر

ناعادلانه عمل می‌کنه.اول این بازی از یک وصیت شروع شد، وصیتی که باعث شد گلبرگ کهکشان یک آدم

دیگه با یک هویت دیگه بشه!

رفتن به اون عمارت برای من همه چیز بود؛ چون به تو می‌رسید! به تویی که زندگی رو ازم گرفتی…

به تویی که هویتم رو گرفتی! من فقط یک بازیگر ساده بودم با کلی خیال‌های رنگی که برای نبود

تو خوشحالی می‌کرد. من…منی بودم که خودم رو بین نقاب سادگیِ یکی دیگه پنهان کردم تا به آخر زندگیِ تو برسم.

 

دانلود رمان لانه ی ویرانی از بهارگل

شور عشق از یک النه شروع شد که با هر بار دیدنت، بودنت تفاوت داشت.

دیدارهایی که هیچگاه به اتمام
نمیرسد؛ که درآن پر از شعرهای عاشقانه و واژهای گمشده است؛

که شاید هیچ لیلی و مجنونی و هیچ
شیرین و فرهادی آن را به یکدیگر نگفته باشند.
نمیدانم که چگونه آهسته و آرام در دل و جانم جای گرفتی،

دلی که هر کس را به کنج خلوتش راه
نمیداد؛ اما تو را مانند نگینی در خود نگهداری میکند و تو را با دلی صاف و باصداقت و با قلبی عاشق در
خود جای داد.

نمیدانم، شاید تقدیر اینگونه تو را در النهی تنهاییام جای داد و از تقدیر گریزی نیست.
تقدیر، چه واژهی آشنا اما غریبی که کنجِ النهی خلوت من را ویران کرد!
***
بخش اول
فندک طالییم که سالهاست یادگار روح مُردهم بود رو میان انگشتهام فشردم و خیره به شعلهی آتشش
مرور میکنم تا امشب باز هم مرهمی برای دردهام داشته باشم.
»چشمم میان ازدحامی که با خوشحالی منتظر دیدن جان دادنش بودن به جستجو میگشت تا شاید برای
آخرینبار رحمی به یتیم

تکیه به صندلی روشن کردم تا با کشیدن کمی پیپ عطرش رو دوباره حس کنم تا برای چنین شبی کنارم
باشه.
پک اول رو محکمتر کشیدم.
صدای خسته و ناامیدش باز هم غمناکترین ملودی ذهنم شد.

لبخندش مثل همیشه نبود… پر از ترس و
اضطراب بود. نگاه دزدید از مادری که صورتش به سرخی همیشه نبود.
پک دوم پر از درد بود.
»سر به منی که در اوج بچگی پاهام از رفتنش به لرز افتاده بود خم کرد، عطرش بوی رفتن میداد.

دانلود رمان لانه ی ویرانی از بهارگل

– یادت باشه همیشه هوای خانوادهتو داشته باشی…

به تو سپردمشون، نذار نبودنم باعث از هم
پاشیدنشون بشه… اون اسمم…
»بغض کرد. چشمهای آبی روشنش بارانی شد؛

کسی که همیشه از مردانگی مثل کوه مقتدر بود.
دستهای زخمیِ قفلشدهی مردانهش بوی رنج و دلتنگی میداد. کاش هیچوقت دست روی سرم
نمیکشید که سالها جای خالیش را حس کنم.«
به پاهای سربازِ سیاهچهره، چنگ زدم.
– آقا تو رو خدا، بابای من بیگناهه.
لبخند زده پک سوم رو محکمتر زدم.
ضجهی پرالتماس مادر آخرین چیزی بود که به یاد دارم و چهقدر این قصه آشناست!

قصهی آشنای مرگ و شیونهای پیدرپی داغداران… قصهی تمام شدن سرنوشت آدمها… قصهی خاک
روی سر ریختن برای سرد شدن یاد. چهقدر این گریهها میتونست آشنا باشه وقتی تن زخمخوردهش
مقابلم جان داد. چشم میبندم تا نگاه پرحرف آخر پدر دردی روی دردهام نشه… تا زمزمه کردن یک
اسم فراموش بشه… تا به یاد نیارم امروز مرگ کسی بود که یک عمر کمر به نابودیش بسته بودم.
پکی محکم به پیپ زدم و از روی صندلی که مدتهاست آرزوی نشستن روش رو ندارم بلند شدم و لبِ
پنجرهی اتاق نشستم.
امشب هم آسمان داغدار عزای من بود که صدای باریدنش گوشنواز بود! کاش هیچوقت شب چهاردهمی
وجود نداشت.

دانلود رمان لانه ی ویرانی از بهارگل
صدای جیغها دوباره واضح شد! چشم فشردم و با پک دیگری خفه کردم صدای جیغهای جانگدازی که
سالهاست سوهان روحم شدن… تا سالها دنبال آرامشی برای خواب داشته باشم. سالهایی که خواب
برای من حرام شد تا چنین روزی رو ببینم.
نفسم از این بیرحمی روزگار به شماره افتاد؛ از اینکه امشب باید خوشحال باشم که جلوی چشمهای من
جان داد؛ کاش هیچوقت خودم رو بهش نشان نمیدادم. هنوز هم تن بیجانش رو که میان دستهای
سردم، سرد شد رو حس میکنم. من مرده بودم یا اون؟
سرم از یادآوری بُهت و ترسش تیر نفسگیری کشید که از درد سر به دیوار فشردم.
چی میخواست بگه که عجل فرصتی بهش نداد؟! اَمان از سردردهای نفسبریده که یادگار سالهای تلخی
بود.
امشبم دیر کرد؛ مثل خیلی از شبهایی که باید همراه من میبود؛ اما هنوز هم برای زخمی شدن جوان
بود. از همان روزی که پدر برای همیشه رفت، یک تنه شدم مردی که مردانگی رو باید فراموش میکرد.
صدای شُرشُر باران و بوقهای بلندشده از خیابان با صدای جیغها یکی شد… امان از سردردهای
بیدرمان.
تیمور چیکار کردی با من که یک لحظه هم نمیتونم آزاد باشم؟ یک لحظه هم نمیتونم دردی که روی
قلب و روحم گذاشتی رو فراموش کنم! امشب باید بخندم که عزرائیلت جان داد؛ اما چرا باز هم بیقرارم؟
چرا با شنیدن حقیقت طاقت نیاورد و لحظهی آخر طلب بخشش کرد و پرامید، تک دخترش رو به من
سپرد.

دانلود رمان لانه ی ویرانی از بهارگل
خندیدم، پردرد قهقهه زدم.
باید خوشحال باشم دخترش برای بریدن سردردهای نفسگیرم وارد این بازی شد.
باالخره اومد. صدای محکم قدمهاش تو سالن پیچید. میدونستم خبر داره، خبری که خودم زودتر از همه
خبردار شدم.
اتاق تاریکِ سردم بین دودهای غلیظ پیپ پر از مه شده بود. با باز کردن در و تیمورخان پر بهتش، نفس
آهمانندی کشیدم و دوباره بیحس و حال به لبهی پنجره تکیه زدم.
– دیر اومدی!

برچسب ها

رمان نویس

علی هستم 23 ساله دانشجوی رشته مدیریت امور مالی متاهل :) 2 ماهه این سایت رمان رو ساختم . همینجا میگم اگه رمانتون درج شده ولی راضی نیستین داخل سایت باشه لطفا با کامنت به ما اطلاع بدین !!! راستی روزای خوب تو راهن ایدی تلگرام جهت درخواست رمان یا حذف رمان @khateresaz و ایمیل بنده

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *