به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
هنر ما را به گونه اي رويايي از درد هستي رها مي سازد.
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶
خانه » رمان » رمان آتش جنون قسمت ۳

رمان آتش جنون قسمت ۳

رمان آتش جنون قسمت ۳

atashe-jonon-256x300 رمان آتش جنون قسمت ۳

ادامه فصل دوم رمان آتش جنون

از فرشته تات شهدوست در ادامه مطلب..

رمان زیبای آتش جنون

رمان آتش جنون قسمت ۳

 

ادامه فصل دو :

کلیدش را به آرامی در قفل چرخاند و وارد خانه شد..
سکوت سنگینی همه جا را فرا گرفته بود..
کفش هایش را با صندل های مشکی رنگ مردانه تعویض کرد و سوئیچش را روی میز جاکفشی انداخت..
چراغ های پذیرایی خاموش بود، اما از نور نسبتا کم دیوارکوب هم می توانست راه را پیدا کند..
بی شک مثل همیشه ستاره با خوردن قرص های آرامبخش به خواب عمیقی فرو رفته بود که حتی صدای باز و بسته شدن در را هم نشنیده و متوجه ورود کوروش نشده بود..
پوزخند محوی زد و به ساعت مچی اش نگاه کرد..
هنوز ٩ هم نشده بود!..
گردنش را با پنجه هایش محکم ماساژ می داد، در همان حال به طرف اتاق می رفت که متوجه روشن بودن چراغ آشپزخانه شد..
کتش را از تن در آورد و روی مبل انداخت..با تردید به سمت آشپزخانه قدم برداشت..
سر و صداهایی به گوشش می رسید که با آن بوی خوش تداخل جالب اما خوبی داشت..
با تعجب تو درگاه ایستاد..نگاهش به دخترکی افتاد که بی خیال و سرگردان دور خودش می چرخید و در جستجوی چیزی درهای کابینت را باز و بسته می کرد..
کوروش کمی از در فاصله گرفت تا او متوجه حضورش نشود..
شهرزاد با برداشتن دو بشقاب از داخل کابینت برگشت و آن ها را روی میز گذاشت..
محتویات داخل ماهیتابه را درون بشقاب خالی کرد..و انگشتش را که کمی آغشته به روغن املت شده بود به دهان برد و مزه کرد.. رمان آتش جنون قسمت ۳

با لبخند تکه های نان را از سبد برداشت و کنار بشقاب گذاشت.. رمان آتش جنون قسمت ۳

کوروش تمام این مدت با حوصله حرکات این دخترک بازیگوش اما خوش سلیقه را زیر نظر گرفته بود و با لبخند کمرنگی در سکوت نگاهش می کرد..
چقدر دنیای جوانی می توانست خوب و مملو از آرامش های تکرارنشدنی باشد.. بی پروا و بی تفاوت نسبت به هر چیزی حتی با درست کردن یک غذای ساده هم می توان خوشحال بود و همه ی غم های عالم را به باد فراموشی سپرد..
شهرزاد شالش که از روی موهایش سر خورده بود را کمی جلو کشید..
ظرف سبزی را قبلا توی یخچال دیده بود.. برداشت و روی میز گذاشت..و با رضایت به سفره ای که همانند مادر با سلیقه ی ذاتی اش چیده بود نگاه کرد..
حال که حواسش کاملا جمع اطرافش بود متوجه سنگینی نگاه کوروش شد و یک آن سرش را بلند کرد..
با دیدن دکتر که به درگاه آشپزخانه تکیه زده بود و با لبخند نگاهش می کرد، ناگهان از ترس هول شد و عقب رفت..
سرش به در کابینتی که باز بود خورد و لیوان هایی که قصد داشت روی میز بگذارد و روی کابینت بودند با برخورد ناگهانی دستش روی زمین افتادند و صدای شکسته شدنشان، سکوت آشپزخانه را هم به طرز وحشتناکی شکست..
شهرزاد که دستپاچه شده بود و یک دستش را به سرش گرفته بود، خم شد تا تکه های شکسته ی شیشه را از روی زمین جمع کند..
در همان حال تند و بی وقفه جملاتی را پشت سر هم ردیف می کرد که خودش هم نمی دانست از کجا می آورد..
–وای.. شکست.. ببخشید.. ببخشید.. به خدا حواسم نبود..من داشتم اینجا.. یعنی گرسنه ام بود.. داشتم واسه خودم.. واسه خوده خودمم که نه واسه ستاره خانم هم درست کرده بودم.. به خدا من.. داشتم..فقط….رمان آتش جنون قسمت ۳

کوروش که همراه شهرزاد مشغول جمع کردن شیشه ها بود از طرفی هم از دستپاچگی او به خنده افتاد و گفت: نکن دخترجان دستتو می بری بذار خودم جمع می کنم تو برو کنار..
اما شهرزاد نگران و با ترسی مشهود تند تند شیشه ها را جمع می کرد..
–نه نه..شما نکنید..دست نزنید خودم جمع می کنم..به خدا دست و پا چلفتی نیستم..با این گندی که زدم هم اگه بگین هستی حق دارید.. یهو نفهمیدم چی شد.. ببخشید..همین اول کاری زدم همه چیزتونو داغون کردم..آخ………
دستش را توی شکمش جمع کرد و لبش را از درد زیر دندان گرفت..
کوروش که متوجه بریدگی روی دست شهرزاد شده بود نگران دستش را گرفت و به زور بلندش کرد..
–نگفتم دست نزن؟.. به درک یه لیوان بود چرا انقدر هول شدی؟..بیا بشین اینجا ببینم چی به سر خودت آوردی؟.. بشین..
صندلی را عقب کشید.. نگاهش به صورت اشک آلود دخترک افتاد..
بی صدا گریه می کرد؟!..
خم شد و دستش را گرفت..
-ببینم زخمتو؟..
–نه.. چیزی نیست..
–گفتم باز کن دستتو.. باید زخمتو ببینم.. حتما جدیه که به خاطرش اشکتو در آورده..
دستش را عقب برد.. خودش خوب می دانست دردش چیست..
-خوبم.. من برم تو اتاق..
دستش را گرفت و مجبورش کرد بنشیند.. با اخم اما جدی گفت: هیچ جا نمیری.. نه تا وقتی که زخمتو نبینم..
و مشتش را به زور باز کرد.. آنقدر از نظر جسمی ضعیف شده بود که نتواند در مقابل مردی مانند کوروش مقاومت کند..
کوروش با دیدن زخم کوچک روی دست شهرزاد اخم هایش از هم باز شد..
نگاه شهرزاد به صورت کوروش افتاد که روی دستش خم شده بود و با نگرانی زخمش را نگاه می کرد..
— خیلی سطحیه.. برای این گریه می کردی؟!..
و به چشمان شهرزاد نگاه کرد.. چانه ی دخترک از بغض می لرزید.. سرش را تکان داد..
-نه….
کوروش با کنجکاوی بی سابقه ای پرسید: پس این اشک ها..از چی می تونن باشن؟..
شهرزاد سر به زیر شد.. دستش را مشت کرد.. چشمانش را بست..
و کوروش از میان زمزمه های آغشته به بغض او شنید که گفت: به خاطر زخمی که عمیقه اما جایی نیست تا بشه دیدش..فقط گاهی سر باز می کنه و نمک میشه رو زخمای دیگه حتی اونایی که سطحی ان..
کوروش متوجه منظور شهرزاد نشد..
اما به چیز مهم تری پی برده بود که چشمانش را باریک کرد و با لحن مشکوکی پرسید: تو حافظه ات رو به دست آوردی؟!…….
شهرزاد سرش را بلند کرد..
خواست لب باز کند و همه چیز را بگوید، که هر دو با شنیدن صدای متعجب ستاره به سمت در برگشتند..
–اینجا چه خبره؟!.. کوروش؟!..
نگاهش از روی کوروش به شهرزاد افتاد..انگشتان کوروش هنوز هم دور مچ دست شهرزاد گره خورده بود و هیچ کدام متوجه این موضوع نشده بودند..
اما ستاره دید و اخم هایش را جمع کرد..
–شما داشتید چکار می کردید؟..
شهرزاد اشک هایش را با پشت دست پاک کرد و از روی صندلی بلند شد..
با لبخند به میز اشاره کرد و تا خواست لب باز کند ستاره با صدای بلند و لحن زننده ای گفت: این میز.. این غذا.. این همه سور و سات واسه چیه؟..تو که تا چند ساعت پیش بی حال افتاده بودی رو اون تخت، حالا چی شده سرپا شدی واسه خودت و کوروش شام درست می کنی؟..
شهرزاد با تعجب به او نگاه می کرد که کوروش با اخم رو به ستاره تشر زد: هیچ متوجهی چی داری میگی؟..این دختر فقط…….

رمان آتش جنون قسمت
— اون بحث و دعوا رو راه انداختی فقط به خاطر این دختره؟..
کوروش که دیگر طاقت شنیدن قضاوت های پوچ و بیهوده ی ستاره را نداشت داد زد: برگرد تو اتاقت ستاره..تحت تاثیر اون قرصای لعنتی حرفاتو نمی فهمی و می زنی..کاری نکن وقتی حواست اومد سرجاش نتونی هیچ رقمه جمع و جورش کنی..
و ستاره متقابلا جلو رفت و رو به روی کوروش و شهرزاد ایستاد.. و با صدای جیغ مانندی گفت: قرص نخوردم کوروش.. عقلمم سرجاشه.. خودم همه چیزو با چشمام دیدم .. مگه نمی بینی چه میزی برات چیده؟.. تا دیده خوابم اومده واسه خودشیرینی، وگرنه تا چند ساعت پیش که داشت رو اون تخت جون می داد پس چی شد؟..تو رو دید جون گرفت؟..
دست کوروش از فرط عصبانیت بالا رفت اما از اول هم قصد فرود آوردنش را نداشت و محض ساکت کردن ستاره اینکار را می کرد..
دستش بالا بود که با صدای بلندی داد زد: ببر صداتو ستاره..به خدا دیگه خسته ام کردی.. چرا همیشه به زمین و زمان مشکوکی؟.. چرا نمی خوای بفهمی؟.. گناه این دختر بیچاره رو هم داری الکی می شوری..
–من دارم گناهشو می شورم؟.. یعنی می خوای بگی هیچی ندیدم؟.. چرا دستتو بالا نگه داشتی؟.. بزن دیگه.. کاری که این همه سال نکردی رو امشب دارم ازت می بینم.. بزن، مگه مرد نیستی؟..بزن لعنتی..
کوروش چنگی به موهای خودش زد و زیر لب گفت: استغفرالله.. خدایا من با این زن چکار کنم؟..
–این ناله ها رو من باید پیش خدا بکنم نه تو.. از دست تویی که سال هاست دارم کنارت شکنجه میشم اما تو عین خیالتم نیست..
و با عصبانیت به شهرزاد اشاره کرد و گفت: خوشگله.. جوونه.. کم سن و سال هم که هست.. چرا چشمتو نگیره؟.. یک هفته ست بالا سرشی و هواشو داری پس اون همه جان فشانی پر بیراه نبوده..
-ستاره به ولای علی اگه همین الان صداتو نبری اونوقت…

رمان آتش جنون قسمت
–تهدید کن.. آره تهدید کردن هم بلد نبودی که یاد گرفتی.. تو دست این دختره رو گرفته بودی کوروش.. کم مونده بود از نگرانی بغلش هم بکنی.. می خوای بگی کور بودم و ندیدم آره؟..
کوروش چنگی به بازوی ستاره زد و به سمت در رفت که صدای افتادن چیزی باعث شد بایستد و پشت سرش را نگاه کند..با دیدن شهرزاد که نقش زمین شده بود بازوی ستاره را رها کرد و به سمت شهرزاد دوید..
کنارش زانو زد و نبضش را گرفت.. نرمال نبود..دستش سرد بود..

رمان آتش جنون قسمت
چشمانش را معاینه کرد..حدسش درست بود..در اثر شوک عصبی فشارش افتاده بود..

رمان آتش جنون قسمت ۳
دست زیر شانه هایش انداخت و از روی زمین بلندش کرد..
ستاره که با پوزخند به صورت رنگ پریده ی شهرزاد نگاه می کرد کنایه آمیز خندید و گفت: هول نکن.. داره نقش بازی می کنه.. اگه تا دو دقیقه ی دیگه بلند نشد واسه ات قهقهه بزنه اسمم ستاره نیست..
کوروش همانطور که شهرزاد را در آغوش داشت کنار ستاره ایستاد و با لحنی شبیه به یک غریبه، که تن ستاره را از سرمایش منجمد می کرد گفت: تو تا این حد بی رحم و قصی القلب نبودی.. حس می کنم دیگه نمی شناسمت ستاره..به خدا دیگه نمی شناسمت..
و شهرزاد را از در بیرون برد و با قدم های بلند به سمت اتاق رفت..
ستاره تا دقایقی همانجا نشسته بود و به رفتار تند خود فکر می کرد..
مگر چقدر شهرزاد را می شناسد؟..
کوروش پزشک بود.. و شهرزاد زخمی..
این وظیفه ی کوروش بود که بخواهد دست او را بگیرد و زخمش را معاینه کند..
اما..پس حکایت این میز چه بود؟..
با خشم به رومیزی چنگ زد.. از صدای شکسته شدن بشقاب ها عصبانیتش تشدید شد..
به سمت اتاقش دوید و در را محکم به هم کوبید…
موهایش را چنگ زد.. حالش هیچ خوب نبود.. دوست داشت داد بزند.. جیغ بکشد.. همه ی خشم و عصبانیتش را یک جوری خالی کند..
خودخوری امانش را بریده بود..
به سمت میز آرایشش یورش برد و تمام وسایل روی میز را با یک حرکت پخش زمین کرد..
شیشه ی ادکلنش را از روی زمین برداشت و با حرص به سمت آینه پرت کرد..صدای شکستن شیشه، جوری در فضا پیچید که گوش هایش را محکم گرفت..
به نفس نفس افتاد.. روی تخت نشست و سرش را میان هر دو دستش فشرد.. گریه می کرد..اما دیگر جاری شدن این اشک های مزاحم هم آرامش نمی کردند..
سال هاست که حس می کند در یک قفس آهنین اسیر است.. اسارتی که هیچ نگهبانی ندارد..
صدای زنگ موبایلش را شنید..سرش را بلند کرد.. گوشی روی میز عسلی کنارش بود.. خم شد و آن را برداشت.. با دیدن شماره ی نازلی یک لحظه هم درنگ نکرد و جواب داد..

رمان آتش جنون قسمت
نیاز داشت با کسی حرف بزند.. و چه کسی بهتر از دوست صمیمی اش.. هر چند نازلی با تصمیمات او موافق نباشد اما صبور و مهربان بود..
از شنیدن صدای بغض آلود ستاره نگران شد و پرسید: چی شده؟..ای وای چرا گریه می کنی؟..
–دارم میمیرم نازلی..به خدا دیگه یه لحظه هم طاقت این زندگی نکبتی رو ندارم..
–یعنی چی؟..جون به لبم کردی یه چیزی بگو خب بدونم چی شده..
اشک هایش را با سر انگشت پاک کرد.. دستمالی از روی میز برداشت و به بینی اش کشید..
–امروز بحثمون شد.. سر عروسی داداشش.. من گفتم نمیام.. بعدم کلی داد و فریاد کرد و زد بیرون..رفتم تو اتاقم دراز کشیدم.. نفهمیدم کی برگشت خونه..بیدار که شدم رفتم بیرون دیدم.. دیدم….

رمان آتش جنون قسمت
–خب؟.. چی دیدی؟..
با نفرت عجیبی ادامه داد: اون دختره بود که واسه ات تعریف کردم؟..
–کدوم؟!..

رمان آتش جنون قسمت
–همون که کوروش آورده بودش اینجا..
نازلی با مکث کوتاهی جواب داد: آها همون دختری که گفتی کوروش کنار رودخونه پیداش کرده..
ستاره پوزخند زد..و از قصد با آب و تاب تعریف کرد..
–از اتاق که اومدم بیرون دیدم از تو آشپزخونه سر و صدا میاد..پام که رسید به درگاه دیدم………..
و با خشم در حالی که سعی داشت صدایش از اتاق بیرون نرود ادامه داد: کوروش دست دختره رو گرفته بود.. خیلی به هم نزدیک بودن.. دختره هم واسه اش میز شامی چیده بود که بیا و ببین..فکر کن تو خونه ی من دختری که معلوم نیست از کجا اومده داشت با کوروش دل می داد و قلوه می گرفت..
نازلی که از گفته های ستاره متعجب بود با شک پرسید: تو مطمئنی؟!..
–دارم بهت میگم با چشمای خودم دیدم..
–خیلی خب، اما شاید سوتفاهم شده ستاره.. تو که کوروش رو می شناسی بنده خدا اصلا اهل این حرفا نیست..
ستاره که موضوع زخم روی دست شهرزاد را به عمد مخفی می کرد با حرص گفت: من همون چیزی رو که دیدم باور می کنم..دیگه نمی تونم تحمل کنم نازلی..خسته شدم..
–آخه از چی خسته شدی؟.. شوهر به اون خوبی داری خواهر من..بددهن هست؟ که نیست..دست بزن داره؟ که نداره..شغل خوبی نداره؟ که داره..به خاطر تو هم که همه کار می کنه.. حتی حاضر شد از خانواده اش دور باشه فقط چون تو اینو می خواستی..فکر کردی واسه یه مرد دوری از پدر و مادر آسونه؟..همه ی سعیشو می کنه که تو خوشبخت باشی چرا یه کم هم که شده نمی خوای درکش کنی؟..

رمان آتش جنون
–تو نمی فهمی من چی میگم؟.. کدوم خوشبختی؟.. باعث و بانی همه ی بدبختیای من همینا بودن.. زندگیمو نابود کردن نازلی.. عشقمو ازم گرفتن.. همه ی امید و آرزوی منو تو اون قبرستون دفن کردن.. باعث مرگ جگرگوشه ام همینا شدن.. من چیو باید ببینم؟.. کوروش هرکاری هم بکنه نمی تونه یه گوشه از قلب منو تصاحب کنه..هیچ وقت..
–به خدا خوشی زده زیر دلت.. اگه یه دختر ۱۶ ،۱۷ ساله بودی می گفتم هنوز پخته نشده نمی دونه دنیا همیشه هم همینجور خوش آب و رنگ نیست.. روزای سیاه و سفیدم داره.. ولی تو که یه زن ۳۱ ساله ای..بچه نیستی که برم شکایتتو به مادرت بکنم..عاقلی، بالغی.. سال هاست داری با کوروش زندگی می کنی.. رمان آتش جنون قسمت ۳
دیگه هر چی که بوده رو باید بذاری یه گوشه از خاطراتت و به آینده ات با اون فکر کنی..زندگیتو خراب نکن ستاره به خدا حیفه.. همه آرزوشونه یه همچین زندگی داشته باشن..
–اینقدر این حرفای تکراریتو مته نکن بکوب تو سرم نازلی.. به خدا داری عصبیم می کنی.. اگه عین خواهرم دوستت نداشتم با این حرفا واسه همیشه رو اسمت خط می کشیدم.. بس کن دیگه..

رمان آتش جنون قسمت
نازلی که ستاره را از بچگی می شناخت و خوب می دانست تمام این حرف ها را از روی عصبانیت می زند به هیچ عنوان به دل نگرفت ..
در عوض لبخند زد و با آرامش گفت: تو هر چی می خوای بگی بگو.. من مثل خواهرتم وقتی ببینم داری راهتو کج میری حق دارم دستتو بگیرم که بیشتر از اون جلو نری..چون می دونم بعد پشیمون میشی..
–من نیازی به این کمکا ندارم..اگه مامانم مانعم نشده بود و کوروش مخالفت نمی کرد تا الان صد دفعه ازش جدا شده بودم..
–آخه دردت چیه؟.. می دونم بچه دار نشدن و این حرفا همه بهانه ست..

رمان آتش جنون قسمت

با عصبانیت از روی تخت بلند شد و داد زد: آره بهانه ست..من و کوروش سال هاست با هم رابطه نداریم..واسه همین خانواده اش فکر می کنن بچه دار نمیشیم.. بهانه ست چون دوستش ندارم.. بهانه ست چون ازش متنفرم.. بهانه ست چون هر چی هم خوب باشه برای من ارزشی نداره.. اونا عشقمو کشتن نازلی .. همینا رو می خواستی بشنوی؟آره؟..
نازلی سکوت کرد..
کینه و نفرت چشمان ستاره را کور کرده بود.. و نازلی متعجب بود که ستاره چطور می توانست تا این حد بی منطق باشد؟..
با اینکه می دانست حرف هایش کوچک ترین اثری روی ستاره ندارد ولی هربار خواهرانه او را نصیحت می کرد..حتم داشت که ستاره همه چیز را تعریف نمی کند وگرنه کوروش مردی نبود که با وجود همسرش نگاهش به زن دیگری بیافتد.. کوروش خوش قلب بود.. گرچه در ظاهر خشک بود و درون گرا..اما آنطور که ستاره از او متنفر بود..مرد بد و غیرقابل تحملی نبود..
اتفاقا برعکس.. کوروش همیشه زبانزد خاص و عام بوده و هست..ستاره علنا داشت به خوشبختی اش لگد می زد..
–خیلی خب آروم باش..این زندگی خودته پس حق داری هرکار که می خوای باهاش بکنی.. منم فقط وظیفه ی دوستیمو به جا آوردم.. الان استراحت کن.. وقتی که آروم شدی بشین خیلی منطقی با کوروش صحبت کن..
و ستاره کاملا بی مقدمه گفت: نازلی تو که وکیلی.. پس می تونی کارای طلاقمو انجام بدی دیگه آره؟..
–طلاق؟!..جدی که نمیگی؟!
–کاملا جدی پرسیدم.. فردا با خود کوروش هم صحبت می کنم.. اینبار هیچ کس نمی تونه جلومو بگیره.. قبول می کنی وکالتمو به عهده بگیری؟..

رمان آتش جنون قسمت
–دوستمی نمی تونم بگم نه اما جواب مامانتو چی بدم؟.. خاله ثریا از دستم ناراحت میشه.. حتی واسه اینکه عذاب وجدان نگیرم باید با خود کوروش هم صحبت کنم..
–چه صحبتی؟.. تو فقط وکیل منی..
–می دونم ستاره.. اما کوروش هم مثل برادر منه این همه سال نون و نمکتونو خوردم اگه قرار بر اینه که وکیلت باشم باید کوروش هم کامل در جریان باشه..اون نخواد نمیشه..اینجوری انگار که دارم کمکت می کنم..
–خیلی خب هرکار می کنی فقط زودتر دیگه صبرم سر اومده..قبول هم نکنی میرم سراغ یه وکیل دیگه…………
با باز شدن ناگهانی در اتاق، ستاره ترسید.. اما با دیدن کوروش نفس عمیقی کشید و نگاهش را از صورت عصبی و اخم آلود او برداشت..
–الو.. نازلی من بعدا باهات تماس می گیرم.. شب بخیر..
و قبل از آنکه نازلی چیزی بگوید تماس را قطع کرد..

رمان آتش جنون
کوروش قدمی به تخت نزدیک تر شد و با خشمی کنترل شده پرسید: چی داشتی به نازلی می گفتی؟.. می خوای طلاق بگیری آره؟.. تو این زندگی لعنتی داری زجر می کشی؟.. دیگه تحمل منو نداری؟.. ازم متنفری؟.. با توام ستاره.. آره؟؟؟؟؟؟؟؟..
ستاره رو به رویش ایستاد و با صدای بلند گفت: تو که همه چیو شنیدی.. آره.. می خوام از دستت راحت شم..می خوام از این زندان لعنتی خلاص شم.. می خوام نفس بکشم.. می خوام آزاد باشم، حالا حالیت شد؟..
کوروش تا چند لحظه فقط نگاهش کرد.. دستانش را که از عصبانیت می لرزید مشت کرد.. کنترلش را از دست داد.. با فریاد گوش خراشی که باعث شد ستاره جیغ بکشد و عقب برود، چرخید و با همان مشت گره کرده محکم به دیوار اتاق کوبید..
جوری که درد شدیدی از ناحیه ی استخوان های دستش در تمام تنش نشست اما خم به ابرو نیاورد..این درد، در مقابل درد عظیم درون سینه اش ذره ای به حساب نمی آمد..
لبش را گزید.. شانه هایش از خشم می لرزید.. تمام حرف های ستاره را شنیده بود..
آن لحظه شکسته شدن قلبش را با تمام وجود حس کرد..
دیوانه وار عاشقش نبود که بگوید دنیا دیگر جای ماندن نیست.. اما حرف های ستاره هم برایش گران تمام شده بود..همسرش بود.. قاعدتا دوستش داشت..
–کوروش……….
برگشت و نگاهش کرد.. با همان صورت سرخ و نگاه به خون نشسته.. اما هنوز هم همان کوروشی بود که تحت هر شرایطی بتواند روی رفتارش کنترل داشته باشد..
–دیگه اسم منو نمیاری..همه چی تموم شد.. دیگه اون یه ذره حرمتی هم که بینمون مونده بود امشب با آتیش نفرت تو دود شد رفت هوا..راحت باش از فردا میافتم دنبال کارای طلاق..

رمان آتش جنون قسمت
ستاره که همیشه آرزوی چنین لحظه ای را داشت با شنیدن حرف های کوروش لبخند زد..
و برای چندمین بار، امشب زانوی کوروش را سست کرد..
ستاره به سمت کمد لباس هایش رفت و چمدانش را بیرون کشید..
کوروش نگاهش را از او گرفت.. اما ستاره هنوز هم دست بردار نبود..
گویی کمر به قتلش بسته بود!..
–اگه یه کار درست تو تمام عمرت کرده باشی از دید من فقط همینه.. من با نازلی هم حرف زدم گفت قبلش می خواد با خودت صحبت کنه..امیدوارم اینکار زیاد طول نکشه..
زیپ چمدانش را بست.. مانتویش را پوشید و شالش را روی موهایش انداخت..
حرکاتش با شعف خاصی همراه بود..
کوروش در شرایطی قرار داشت که معنای این همه بی عدالتی را نمی توانست بفهمد..
دسته ی چمدان را کشید..
مقابل کوروش که به دیوار تکیه داده بود و نگاهش روی تکه های خرد شده ی آینه مانده بود، ایستاد و با لحنی که نه فقط برای کوروش بلکه برای هر مرد دیگری هم که جای او بود سنگین تمام می شد گفت: حالا که میگی حرمتا شکستن بذار اینو هم بگم..هیچ کس نمی تونه عاشق مردی مثل تو بشه..من نخواستم، پس تلاشی هم نکردم..اونقدری هم که باید تو رو نشناختم چون دوستت نداشتم..خودت هم خوب می دونی تو و خانواده ات باعث مرگ عشقم شدین.. یه همچین مردی چطور می تونه معنای عشقو درک کنه؟..تو زندگیت هیچ وقت نمی تونی یه عاشق واقعی باشی..عشق پاک و مقدسه.. اما تو لایقش نیستی..اینو فراموش نکن..
کوروش تمام مدت در سکوت به چشمان او زل زده بود..
ستاره با پوزخند چمدانش را کشید و خواست از در بگذرد که صدای محکم و گیرای کوروش مانعش شد..
— نتونستم عشق واقعی رو درک کنم چون تو رو توی زندگیم داشتم..تویی که ازم متنفر بودی و من احمقانه دوستت داشتم.. منی که اون همه علاقه رو به پات ریختم و تو هیچ وقت نخواستی باورش کنی..به ناحق منو مقصر مرگش می دونی، نه اونی رو که مجبور به این ازدواجت کرد..
و به صورت ستاره نگاه کرد و با همان لحن قاطع ادامه داد: تا حالا عاشق نشدم درست.. شایدم هیچ وقت عاشق نشم اما اگه شدم، نمیذارم نفرت هم باهاش به قلبم نفوذ کنه که بخواد جایگاه عشقمو ازش بگیره.. خودت هم گفتی عشق پاک و مقدسه.. و من مثل تو تقدسشو با نفرت از بین نمی برم..
ستاره که کاملا متوجه منظور کوروش شده بود دسته ی چمدان را با خشم در دست فشرد و با قدم های بلند از در بیرون رفت.. کوروش دستانش را در جیب فرو برد و از پشت سر صدایش زد..

رمان آتش جنون قسمت
–بهتره قبل از رفتن بابت حرفایی که زدی از اون دختر معذرت بخوای.. میز شام رو برای تو چیده بود نه من.. من هنوز نیومده بودم بعد متوجهش شدم.. چون ضعف داشت از رو ناچاری اومده بود تو آشپزخونه..رفتار تو اصلا درست نبود..
ستاره که مشغول پوشیدن کفش هایش بود..سوئیچ ماشینش را از جاکلیدی برداشت و زیر لب جوری که کوروش هم شنید گفت: همه تون برید به درک..
و بیرون رفت و در را محکم بهم کوبید..
کوروش دستی به گردنش کشید و نفسش را عمیق بیرون داد..نگاهی به ساعتش انداخت ..نیاز به یک دوش آب گرم داشت.. سرش درد می کرد اما متوجه ضعف شهرزاد هم بود…

رمان آتش جنون قسمت
اگر به خاطر آن دختر نبود که نخواهد او را با این حال تنها رها کند یک ثانیه هم در این چهاردیواری نمی ماند..
شهرزاد با آن یک لیوان شربت قندی که کوروش به خوردش داده بود کمی حالش جا آمد.. روی تخت نشست و تمام مدت شاهد جر و بحث بین کوروش و ستاره بود..اما ترجیح می داد سکوت کند..
هرچند از دست ستاره بابت قضاوت عجولانه اش ناراحت بود اما او از کجا می دانست؟.. شاید اگر شهرزاد هم جای او بود همین برداشت را می کرد.. ولی نه تا این حد تند و غیرمنطقی..

رمان آتش جنون
دقایقی گذشت.. خانه در سکوت سنگینی فرو رفته بود.. شهرزاد که دیگر نمی توانست گرسنگی اش را نادیده بگیرد و به یک لقمه نان هم راضی شده بود، آرام از اتاق بیرون رفت..
به آشپزخانه که رسید با دیدن دکتر کنار اجاق گاز سر جایش ایستاد..
کوروش که به نیت برداشتن تخم مرغ ها از روی میز برگشته بود با دیدن شهرزاد لبخند خسته ای زد و گفت: بیا چرا اونجا وایسادی؟.. قسمت نشد دست پخت تو رو بخوریم ولی اینم بد نشده..بیا بشین..
شهرزاد نگاهی به آشپزخانه انداخت.. مرتب شده بود..

دینا دانلود

دینا رمان
نای ایستادن نداشت وگرنه تعارف می کرد که خودش شام را درست کند..
کوروش که متوجه رنگ و روی پریده ی شهرزاد شده بود صندلی را عقب کشید و کمکش کرد بنشیند…

 

رمان آتش جنون

 

باکس دانلود
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق و مطالب برای وبسایت دینا دانلود محفوظ بوده و هرگونه سوءاستفاده و کپی برداری پیگرد قانونی دارد.