حافظه، پرونده تخيل و گنجينه عقل، دفتر ثبت وجدان و مخزن انديشه است.(بازيل
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۵
خانه » آخرین رمان ها » رمان آتش جنون قسمت 1

رمان آتش جنون قسمت 1

رمان آتش جنون قسمت 1

رمان آتش جنون قسمت 1

فصل اول رمان آتش جنون

از فرشته 27 در ادامه مطلب..

رمان زیبای آتش جنون

رمان آتش جنون قسمت 1

کوله ام رو محکم تر به قفسه ی سینه ام فشردم..

هنوز اونقدری از راهو نیومده بودم اما حس می کردم دیگه پاهام توان یک قدم بیشترو ندارن..

نفس زنان ایستادم..تو همون حالت که دسته ی کوله ام رو بین انگشتام گرفته بودم رو به زانو خم شدم..
نفسم بالا نمی اومد..لامصب گره خورده بود توی سینه ام..
آب دهنم رو قورت دادم..
ناگهان صدایی که از پشت سرم اومد باعث شد شتاب زده برگردم و عقب رو نگاه کنم..کسی نبود..
نفسمو از سر آسودگی بیرون دادم..

یه دفعه خودمو تو یه خیابون باریک و خلوت دیدم..
چقدر تاریک!..

دستمو به زمین گرفتم و بلند شدم..
انگار که تازه فهمیدم کجام ..تو دلم برای هزارمین بار به کامی لعنت فرستادم که ترسید و گز کردن این دو تا خیابون رو حواله ی خودم کرد..

با یه نفس عمیق کوله ام رو انداختم روی شونه ام و راه افتادم..
دیگه چیزی نمونده بود.. ماشین کامی رو از همینجا هم می تونستم ببینم..
نزدیکش که شدم دستشو تکون داد.. چهارچشمی اطرافشو می پایید که سربزنگاه کسی جلومون ظاهر نشه..
گرچه اون موقع از شب ارواح هم خواب بودن چه رسد به اجداد من!..

تند در کناریشو باز کردم و پریدم تو ماشین..هنوز دستم رو دستگیره بود که گازشو گرفت..
من که هنوز درو کامل نبسته بودم نزدیک بود پرت شم بیرون..
با عصبانیت نگاهش کردم..
-سر که نمی بری!.. یواش تر..
لباش به لبخند کجی از هم باز شد.. نگاهشو تیز به جاده داده بود..
— اگه از شانس خرکیمون یکی سر می رسید الان حسابمون با کرام الکاتبین بود.. چقدر لفتش دادی؟..
– اولا حواسم بود..ساعت ٣ نصف شبه کدوم احمقی این وقت شب راه میافته تو خیابون جز ما دو تا دیوونه؟..دوما..لفتش ندادم ترسو بودن خودتو پای من ننویس لطفا.. جونم در اومد تا همین دو تا خیابونو رد کردم..نزدیک بود سگای ولگرد بیافتن دنبالم..

صدای قهقهه ش فضای ماشینو پر کرد.. چقدر این صدا عصبیم می کرد..
–جوش نزن، حالا که از خیر و شرش رد شدیم..بچسب بقیه ی عشق و حالو..
رو بهش تشر زدم: بیخود از این صابونا به دلت نمال.. به محض اینکه پامون برسه شمال راهمون از هم جدا میشه..قرارمون یادت رفته یا لازمه یه بار دیگه تکرار کنم؟..

اخماش رفت تو هم..
مثل همیشه که عصبی می شد پشت لبشو می خاروند، انگشتشو محکم کشید و گفت: اگه بخواد یادمم بره مگه تو میذاری؟.. دم به دقیقه بکوب تو سرم.. ولی می دونم.. تهش هرجا من برم تو هم باهام میای همونجا.. مثل روز برام روشنه..
-نچایی؟..
–شب دراز است و قلندر بیدار..
-فعلا که داره صبح میشه قلندر خان.. به فکر مامورا هم که هستی؟.. احتمالش هست تو جاده بگیرنمون..
–نترس.. راهو از بیراه می شناسم..از یه جایی می برمت که خبری از آدمیزاد نباشه..

پوزخند زدم..
نگاهمو سنگین از روش برداشتم.. و تو دلم گفتم: “همون که تو هستی واسه هفت پشتم بسه”..

یک ساعتی از راه طی شده بود که گوشیم زنگ خورد..
توی اون سکوت سرد، این صدا ترس عجیبی به دلم انداخت…
زیپ جلوی کیفمو باز کردم و گوشیمو کشیدم بیرون.. تا نگاهم به شماره ش افتاد نفسمو حبس کردم..

کامیار نیم نگاهی به دستم انداخت و پرسید: کیه؟..
-آوا..
–پس چرا جواب نمیدی؟..
-لازمه؟..
جوابی نداد.. شونه ای بالا انداخت و حواسشو جمع رانندگیش کرد..

تا خواستم انگشتمو رو دکمه ی سبز رنگ صفحه ی گوشی بکشم، تماس قطع شد..

چه بهتر!..
اما آوا هم کسی نبود که به این راحتی کوتاه بیاد..
همون موقع پیامک داد: ببین چی دارم میگم.. می زنگم جواب ندی دیگه نه من نه تو.. خود دانی!..
با خوندن پیامش یه لبخند نرم کشیده شد رو لبم.. سرتق!

زنگ خورد.. اینبار جواب دادم..
و تا گوشی رو بردم نزدیک گوشم……….انفجار!..
–معلوم هست کدوم گوری هستی؟.. چرا زنگ می زنم جواب نمیدی؟..
خونسرد خندیدم و گفتم: علیک سلام.. من خوبم تو خوبی؟..
–زهر مار به چی می خندی دیوونه؟.. شهرزاد نگو.. نگو که رفتی و سوار خر شیطون شدی و زدی به دل ناکجا آباد؟.. نگو که ریز ریزت می کنم..

از تشبیهش به “خر و شیطون” نگاهی به ماشین و کامی انداختم و دستمو جلوی دهنم گرفتم که صدای خنده ام بالاتر از حد مجاز نره!..

–شهرزاد گوشت با منه یا نه؟..
-دیگه واسه این حرفا دیر شده آوا..
–الان کجایی؟..
-چه فرقی می کنه؟..
–جواب منو بده.. کجایی؟..
نگاهی به درختای سر به فلک کشیده ی کنار جاده انداختم و لبخند زدم..
-نمی دونم..
–شهرزاد!..
-داد نزن آوا.. شاید این آخرین باری باشه که می تونم صداتو بشنوم..از بعد این ماجراها فقط خدا خبر داره..

–شهرزاد نکن.. شهرزاد نیمه ی پر این لیوان لعنتی رو هم ببین.. تو که انقدر بی منطق نبودی!..
-نیمه ی خالیش شانسمه و نیمه ی پرش بدبختیام.. از خیر هر جفتش گذشتم..
–شهرزاد..
-دوستت دارم آوا.. بابت همه چیز ازت ممنونم.. خداحافظ..
–شهرزاد.. شهرزاد قطع نکن.. شهرزاد با توام.. شهر……….

گوشی رو آوردم پایین و همین که تماسو قطع کردم انداختمش تو کوله ام و دسته شو گرفتم توی دستم..
و تا می تونستم فشارش دادم..همه ی حرص من همین بود..

بیرونو نگاه کردم..همه چیز تیره و تار بود.. یه قطره ی مزاحم از چشمم چکید..
کاش زنگ نمی زدی آوا.. کاش به حال خودم رهام می کردی.. زنگ زدی که دنیایی از فکر و خیال بندازی به جونم؟..

–شهرزاد؟..
نه نگاهش کردم و نه جوابشو دادم.. و خودش که خوب می دونست الان تو چه حالی ام گفت: ازش رد شو.. بهای خوشبختی تو این دنیا، فقط بازی با جونته.. حالا که نمی تونی خوشبخت باشی پس لااقل سعی کن خوشحال باشی.. بی خیال همه چیز..
و طوطی وار زیر لب تکرار کردم: “بی خیال همه چیز”..
با تکون نسبتا شدید ماشین از خواب پریدم..
گیج و منگ بودم..دستی به چشمام کشیدم تا از شر اون تاری کسل کننده خلاص بشم..
تو تاریکی دید چشمام کمتر می شد و این دست خودم نبود..

انگار داشت بارون می اومد..علاوه بر دیدن خیسی شیشه ها..صدای رگبار روی سقف رو هم می شنیدم..

فضای اطراف دیگه آنچنان تاریک نبود..تازه داشت سپیده می زد..

با ترس به کامی نگاه کردم..
خم شده بود و داشت توی داشبوردو می گشت..
-چرا ترمز کردی؟!..د یالا راه بیافت..
–مگه دیوونه ام وسط این تاریکی بزنم رو ترمز؟..یه دفعه خاموش شد..
-یعنی چی؟!.. شوخیت گرفته؟..

رمان آتش جنون قسمت 1

یه جعبه ی مستطیلی شکل پلاستیکی رو از تو داشبورد برداشت و پیاده شد اما درو باز گذاشت..

–کی حال شوخی داره؟.. با اینکه امروز برده بودمش سرویس بازم وسط راه آمپر چسبوند..
با حرص زدم به در و گفتم: بخشکه این شانس .. اصلا می دونی کجاییم؟..گم نکنی راهو که بیچاره ات می کنم..

سرش تو کاپوت بود که داد زد: دو دقیقه ببند اون دهنتو تا حواسمو جمع کنم ببینم چه گلی باید بریزم سرم..ماشین به کل داغون شده..آخه این دیگه چه بدبختی بود؟..

کوله امو انداختم صندلی عقب و پیاده شدم.. دست به کمر با عصبانیت اطرافشو نگاه می کرد..
-درست نمیشه؟..
–کار من نیست.. باید تعمیرکار بیارم..
-عقلتو از دست دادی؟..آخه وسط این جنگل تعمیرکار کجا پیدا میشه؟..

دستی به صورت خیسش کشید و رفت سمت ماشین..
–یه کاریش می کنیم..
-می دونی کجاییم؟..

خم شده بود تو ماشین..
–وسط جنگل..
داد زدم: اینو که فهمیدم.. میگم ما وسط جنگل چه غلطی می کنیم؟..

اومد بیرون.. چراغ قوه دستش بود..
اخماشو کشید تو هم..
–یه راه میانبر که بی دردسر برسیم شهر..اما انگار دردسر دست از سر ما برنمیداره..
سرتاپام خیس شده بود..از سرمایی که باد رو تنم نشوند بازوهامو بغل گرفتم و به بدنه ی ماشین تکیه دادم..
خوف عجیبی از این جنگل نیمه تاریک داشتم..

-حالا چکار کنیم؟..

رمان آتش و جنون

–صبر می کنیم صبح بشه ..موبایل این اطراف آنتن نمیده..خودم میرم یه تعمیرکاری چیزی پیدا می کنم..
-نگو می خوای منو اینجا بذاری تا نگهبانی این لگن قراضه تو بدم؟..
خندید.. سری تکون داد و در حالی که اطرافو با نور کم چراغ قوه اش می پایید گفت: نگفتم هرجا من برم تو هم باهام میای؟..

دینا دانلود

-مسخره بازی در نیار..من تا…..

رمان آتش و جنون

همون موقع صدای قدم های یکی رو پشت سرم شنیدم..با ترس برگشتم.. کسی نبود..
لا به لای درختا یه سایه دیدم..همراهش صدای خش خش برگا هم بلند شد.. انگار که یکی داشت روشون راه می رفت..

خدایا..توهم زدم؟!..
نه.. وهم و خیال نیست.. دارم می شنوم..
برگشتم سمت کامی تا ببینم اونم متوجه صدا شده یا نه؟.. اما اونجا نبود!!!!!..
هراسون دور تا دور ماشین چرخیدم و همه جا رو نگاه کردم.. نبود!..
خدا لعنتت کنه کامیار.. کجا رفتی؟..

صدام از ترس می لرزید..
-کامیار.. کامیار کجایی؟.. الان وقت شوخی نیست هر جا قائم شدی بیا بیرون………کامی.. من که می دونم قصدت از اینکارا فقط ترسوندن منه.. ولی من با این قائم موشک بازیا نمی ترسم پس خودتو خسته نکن بیا بیرون..

گفتم نمی ترسم اما تا سر حد مرگ ترسیده بودم.. اونقدر مشهود بدنم می لرزید که صدای برخورد دندونامو روی هم می شنیدم..

بارون بند اومده بود..از سرما نای ایستادن نداشتم..
خواستم برم تو ماشین، که باز اون صدای مزاحمو شنیدم..
خشکم زد..آب دهنمو قورت دادم..
دستم رو دستگیره بود که آروم آروم برگشتم و از رو شونه ی راستم پشت سرمو نگاه کردم..

با دیدن مرد درشت اندام و قدبلندی که صورتشو با یه پارچه ی مشکی پوشونده بود همچین جیغ کشیدم که صدام تو دل جنگل به طرز وحشتناکی پیچید..
و ترسی که از همون لحظه ی اول به دلم انداخته بود صدبرابر شد…..
چشمام از فرط وحشت گرد شده بودن و یک نفس جیغ می کشیدم..
تو همون حالت که فاصله ای تا قبض روح شدن نداشتم ، یه دفعه به سمتم حمله کرد..
و تا بخوام به خودم بیام و ببینم چه خبره پشتم چسبیده بود به در ماشین و سینه به سینه اسیرم کرده بود..
زبون تو حلقم نمی چرخید .. از ترس بند اومده بود..

دست راستشو محکم گذاشت روی دهنم و با آرنج دست چپش قفسه ی سینه امو فشار داد..
–هیسسسس.. ساکت.. جیغ نزن..

رمان آتش جنون قسمت 1

صورتش مقابل صورتم بود و با وجود اون پارچه ی مشکی جز چشماش هیچی رو نمی دیدم..
ناله ام یک دم بند نمی اومد..هم خیلی درشت بود و هم زور زیادی داشت..
استخون میانی قفسه ی سینه ام به احتمال 50درصد با فشاری که روش میاورد خرد و خمیر شده بود..

رمان آتش جنون قسمت 1

صورتشو برد نزدیک گوشم و با همون لحن خشن که تن بم و کلفتی هم داشت گفت: قصدم کمکه.. کاری باهاتون ندارم.. از دور دیدم ماشینتون خراب شده.. اگه می خوای دستمو بردارم باید آروم باشی و جیغ نزنی…….فهمیدی؟..

رمان آتش و جنون

صداش یه جوری بود..انگار تنشو از قصد کلفت می کرد..
نمی تونم بگم آرومم.. اما دیگه مثل قبل تقلا نمی کردم..
نمی دونم شاید ناخودآگاه باورم شده بود که نیتش واقعا کمکه..

منتظر نگاهم می کرد..داشتم خفه می شدم.. تند تند سرمو تکون دادم..
نگاهش سنگین بود.. چه چشمای وحشی داشت..مشکی و نافذ..هوا رو به روشنی می رفت و تصویر چشماش پیش چشمام هر لحظه واضح تر می شد..

کمی عقب رفت.. و به همون آرومی دستشو برداشت..
وقتی کامل فاصله گرفت نفسی که اون غریبه، تو سینه ام حبس کرده بود رو محکم بیرون دادم..
به سرفه افتادم.. به خاطر جیغ هایی که کشیده بودم گلوم شدیدا می سوخت..

یه بطری آب گرفت جلوم و گفت: اینو بگیر.. حالتو جا میاره..
به خاطر سرفه های ناجوری که می کردم خم شده بودم.. تو همون حالت نگاهم از پایین تا بالا، رو کل هیکل تنومندش کشیده شد..

چکمه های مشکی و شلوار کتان به همون رنگ.. یه پیراهن مردونه ی مشکی هم تنش بود.. با یه دستمال بزرگ سر و صورتشو پوشونده بود و یه اسلحه ی شکاری هم روی شونه اش داشت ..

نگاهم به دستش افتاد.. بطری رو ازش گرفتم..
از سر بی اعتمادی می خواستم نخورم..ولی واقعا بهش نیاز داشتم..
مقاومت نکردم.. دیوانه وار در بطری رو باز کردم و آب رو یک نفس سر کشیدم..

چشمام از اشک لبریز بود.. پلکامو روی هم گذاشتم..و اجازه دادم داغی اون دونه های مزاحم گونه های سردمو تب دار کنه..

رمان آتش جنون قسمت 1

خوب که سیراب شدم بطری رو پایین آوردم و درشو بستم.. با پشت دست لب هامو پاک کردم..

نگاهمو آروم به چشماش انداختم..

رمان آتش جنون قسمت 1

ازش ترسیدم.. اما وحشتم نسبت به قبل می تونم بگم کامل فروکش کرد..

نگاهش به جلوی ماشین بود.. به یه فاصله ی نسبتا دور از ما ..
رد نگاهشو گرفتم و در کمال تعجب کامیار رو دیدم.. بیهوش افتاده بود رو زمین..

دستپاچه دویدم سمتش و کنارش رو زانو افتادم..
-کامیار؟..کامیار چت شده؟……..کامیار بلند شو..کا…..

رمان آتش جنون قسمت 1

–جدی نیست..
با تعجب نگاهش کردم..
-چی؟!..

رمان آتش جنون قسمت 1
با سر به کامیار اشاره کرد..
–از حال رفته…. اون زودتر از تو متوجه من شد..

رمان آتش جنون قسمت 1

مات و مبهوت به سرتا پای کامی نگاه کردم..
به پشت افتاده بود رو زمین..دهنش باز و چشماش بسته بود..
یعنی این خرس گنده از ترس غش کرده؟!!!!!..
عجب آدم بی ظرفیتی بود و من نمی دونستم..
حیف اسم مرد!..

با حرص بلند شدم..و بدون اینکه فکر کنم می خوام چه بلایی سرش بیارم در بطری رو باز کردم و باقی مونده ی آب رو خالی کردم رو سر و صورتش..
مثل کسی که خواب باشه و یک دفعه از یه کابوس وحشتناک بپره “هههههعععععییییی”کشید و تو جاش نشست..
کاسه ی چشماش گشاد شده بود.. با شوک اطرافشو نگاه می کرد..
چشمش که به من افتاد یهو بلند شد..

نفس نفس می زد.. تا خواست حرف بزنه با یه لحن تمسخرآمیز گفتم: یعنی تو دو دقیقه آبروی هر چی مرده بردی..با این هیکل آخه؟..

اخم کرد و تو همون حالت که به صورت و موهاش دست می کشید تشر زد: زهرمار..این چه کاری بود؟.. کسی که از حال رفته رو اینجوری بهوش میارن؟.. چیش دست من بود؟..ترس غریزه ایه.. محض اطلاعت مرد و زن هم نداره..

فهمیدم هنوز متوجه اون غریبه ای که پشت سرش ایستاده نشده..
پوزخند زدم..
-حالا چی دیدی؟..

چشماشو باریک کرد.. به یه نقطه خیره شد و گفت: به جان شهرزاد نفهمیدم.. فقط قدش بلند بود.. هیکل بزرگی هم داشت..انگار مثل یه سایه بود.. نتونستم درست ببینم..
-و تا اون سایه رو دیدی غش کردی……..

چپ چپ نگاهم کرد..انگشت اشاره شو گرفت جلوی صورتم..
–هی هی!.. غش نکردم، فقط عقب رفتم پام گیر کرد به یه سنگ افتادم.. بعدشم نفهمیدم چی شد..

سرمو تکون دادم و نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداختم..
یعنی “تو که راست میگی”..
صدای اون غریبه باعث شد هر دو برگردیم..
— کلبه ی من نزدیکه.. می تونید اونجا استراحت کنید.. ماشینتونو هم بذارید همینجا باشه..هوا که کامل روشن شد یکی رو میارم نگاهی بهش بندازه..

کامیار که تازه متوجه اون غریبه ی سیاه پوش شده بود لبخند مصلحتی زد و گفت: شما؟!..

و تا اون خواست جواب بده..گفتم: جناب سایه!..
کامی با تعجب نگاهم کرد..
سر تکون دادم..
مرد پشت به ما جلو افتاد و گفت: دنبال من بیاین..

من و کامیار از جامون تکون نخوردیم..
–میشه بهش اعتماد کرد؟
-نمی دونم..
–نکنه با این سر و وضع قاتلی چیزی باشه؟..
-نمی دونم..

رمان آتش و جنون
–آخه اینجا هم که بدون هیچ امکاناتی نمی تونیم بمونیم.. هان؟.. چکار کنیم؟..
-نمی دونم..

عصبانی شد و داد زد: نمی دونم و مرض.. پس تو چی می دونی؟..
خندیدم و گفتم: نمی دونم..
اخماش از هم باز شد .. ولی معلوم بود داره حرص می خوره..
راه افتادم که تند گفت: کجا؟..
برگشتم و با خنده نگاهش کردم..
-بگم نمی دونم، نمیگی زهر مار و نمی دونم؟..
–شهرزاااااد..
-آخه من چه می دونم ته این ماجرا چی می خواد بشه.. من خودمو سپردم دست تقدیر.. هر چه باداباد.. اگر مردم ککمم نمی گزه.. بالاخره یه خدایی هم اون بالا بالاها هست که هوامونو داشته باشه.. بیا بریم.. چاره ای جز اعتماد به این یارو نداریم..

رمان آتش جنون قسمت 1

پشت سرم راه افتاد..
–تو خودتو سپردی دست تقدیر..من خودمو بسپرم دست کی؟..
-عزرائیل..
–یه چیزی بهت میگما.. اگه جدی جدی با یه گلوله دخلمونو آورد چی؟..
-تو راه بهتری سراغ داری؟.. وسط این جنگل گیر افتادیم حالیته؟.. اونم به لطف شما..
–لازم نکرده یکی یکی الطاف منو ردیف کنی باز بکوبی تو سرم.. مگه پشت دستمو بو کرده بودم که ماشین خراب میشه؟..

صدامو آوردم پایین و گفتم: نترس من یه چاقوی کوچیک تو جیب مانتوم دارم.. تا خواست پا کج بذاره می زنمش..
–نه بابا؟.. ما رو باش به خاطر کی جونمونو گذاشتیم کف دستمون.. تو جلو این غول تشن مگسم نیستی کم وز وز کن ..یه فوتت کنه خاک میشی…

رمان آتش و جنون

با اینکه یه جورایی با این حرفش ته دلم خالی شده بود ولی گفتم: تنها راه باقی مونده همینه.. تو نمی خوای به سلامت..

تا خواست جوابمو بده مرد غریبه گفت: رسیدیم..تو کلبه آتیش روشنه.. گرمتون می کنه..

با کنجکاوی به اون کلبه نگاه کردم.. یه کلبه ی شکاری..که کهنه و قدیمی بودنش کاملا از ظاهرش مشخص بود..
کامی آستین مانتوم رو کشید و گفت: حس خوبی به این آدم ندارم.. برگردیم..
-میشه واسه چند ثانیه هم که شده مثل ترسوها رفتار نکنی؟..
–ترسو خدا تو وجود آدمیزاد گذاشته واسه همچین مواقعی که شل نگیری با مخ بندازنت ته چاه..یه حکمتی داشته..
-نگران نباش من هیچ چاهی این اطراف نمی بینم..

عصبی بود.. اینو از نفس کشیدن های تند و دستای مشت شده ش راحت می فهمیدم..
–تو این وضعیت ، کم مسخره کن شهرزاد..
-مگه نگفتم هر چه باداباد؟..
–تو انگار جدی جدی قصد جونتو کردی؟.. اگه می خوای خودکشی کنی بهت بگم این راهش نیست..

رفتم سمت کلبه..
-می تونی برگردی.. از اول هم گفتم کسیو همراهم نمی خوام..

دوید و بازومو گرفت.. مجبورم کرد بایستم ..
-ول کن..
-زیادی خودسر شدی.. تا اینجا اومدیم بقیه ی راهو هم تا تهش میریم..

بازومو از دستش کشیدم و با عصبانیت تو صورتش نگاه کردم..
-زندگی من پر از بیراهه ست.. دیگه راه صاف و بدون دست اندازی توش نمونده که بخوام با تو یکی تا تهشو برم.. حالا هم که اینجاییم.. بقیه ش هر چی که می خواد بشه برام مهم نیست..

مات و مبهوت نگاهم کرد..سرشو تکون داد..
–تو دیوونه ای شهرزاد..
خندیدم.. با بغض زمزمه کردم: آره.. همون که تو میگی.. پس توئه عاقل راه خودتو برو و دور منه دیوونه رو هم از همین الان خط بکش..

خشمو تو چشماش دیدم.. خیز برداشت سمتم که صدای اون مرد غریبه از پشت سرم باعث شد کامیار سرجاش بایسته و فقط نگاهم کنه..
–می خواین تا صبح همینجا بمونید؟..جدای از اینکه هوا سرده، این اطراف هم امن نیست..

کامیار بی مقدمه گفت: اونوقت توی اون کلبه جامون امنه؟..اصلا تو کی هستی؟..

مرد کمی جلو اومد و جدی گفت: اگه قصدی داشتم نیازی نبود شماها رو تا اینجا بیارم.. منو نمی شناسین..منم شماها رو نمی شناسم..شاید نتونید اعتماد کنید اما نیتم فقط کمکه..

خواست برگرده تو کلبه که کامی داد زد: پرسیدم تو کی هستی؟.. من بچه ی همین جاهام.. تو این جنگل هم زیاد اومدم..اما تا حالا تو رو ندیده بودم..پس اسمتو بگو..

مرد پشتش به ما بود..
زیر لب به کامی تشر زدم.. اما نشنید.. یا شنید و خودشو زد به اون راه..
کامیار: من به تو هیچ اعتمادی ندارم..
غریبه بدون اینکه برگرده.. و یا داد و بیداد کردنای کامیار روی لحنش تاثیری گذاشته باشه گفت: اصراری ندارم.. می تونید برگردید..

اسلحه شو روی شونه اش جا به جا کرد و رفت توی کلبه..

برگشتم و به کامیار نگاه کردم..
تا نگاهمو رو خودش دید گفت: راه بیافت بریم..
-تو بچه ی اینجایی؟..کم دروغ بباف.. تو اسم یه دونه از این درختا رو هم نمی دونی بعد میگی اینجا رو می شناسی؟..
–باید اونجوری می گفتم تا بفهمم این یارو کیه..
-چقدرم جواب داد..
–شهرزاد گفتم راه بیافت..
-کجا؟..

دستی به صورتش کشید..
–میریم دنبال تعمیرکار..تا سر جاده نیم ساعت راه بیشتر نیست، از اونجا ماشین می گیریم..

نیم نگاهی از سر تردید به در کلبه انداختم و پشت سر کامیار راه افتادم..

رمان آتش جنون قسمت 1
هر بار برمی گشتم تا ببینم خبری از اون غریبه میشه یا نه..

رمان آتش جنون قسمت 1
ولی تا لحظه ی آخر پاشو هم از اون کلبه ی شکاری بیرون نذاشت…

رمان آتش جنون قسمت 1
خسته و کم حوصله نگاهمو از بیرون گرفتم و گفتم: کی می رسیم؟..

رمان آتش جنون قسمت 1
–پنج دقیقه هم نیست راه افتادیم..یه کم دیگه صبر کن..

رمان آتش جنون قسمت 1
-خوابم گرفته..

رمان آتش و جنون

اسم خواب رو که آوردم خمیازه ای کشید و گفت: منم دست کمی از تو ندارم.. دو بار نزدیک بود همین پشت خوابم ببره..

نگاهش کردم.. درست می گفت.. چهره ش واقعا خسته و گرفته بود..
-می خوای بقیه ی راهو من برونم؟.. تو یه کم بخواب..

ابروهاشو بالا انداخت..
–تو اینجاها رو نمی شناسی.. یا گم و گورمون می کنی یا یه راست عزرائیل رو می فرستی سروقتمون..
لبامو کج کردم و گفتم: لیاقت خوبی رو هم نداری..
خندید..
–ندارم..نگه دار واسه خودت..

از پنجره بیرونو نگاه کردم.. و ترجیح دادم تا وقتی نرسیدیم یه کلمه هم با کامیار حرف نزنم..

مسیرمون یه جاده ی باریک بود..سمت راست دره و یه سمت دیگه کوه..

رمان آتش جنون قسمت 1

تو یک لحظه نگاهم افتاد به جلو.. یه کامیون از رو به رو می اومد.. هر آن منتظر بودم کامیار فرمونو بچرخونه و اجازه بده کامیون رد بشه..

رمان آتش جنون قسمت 1

اما اون دقیقا داشت مستقیم می رفت طرفش..

با ترس نگاهش کردم.. خدای من!…

رمان آتش جنون قسمت 1
چشماش نیمه باز بود.. انگار که داشت چرت می زد..
با وحشت عجیبی به کامیون نگاه کردم.. داشت نزدیک می شد..

رمان آتش و جنون

جیغ کشیدم و گفتم: کامیار مواظب باش!!!!…

رمان آتش جنون قسمت 1
یه دفعه چشماشو باز کرد و بدون اینکه بفهمه چی شده و دقیقا کدوم سمت جاده داره رانندگی می کنه، بی اختیار فرمونو چرخوند سمت مخالف.. درست جهتی که تا چشم کار می کرد دره بود..

هیچی نمی فهمیدم..هیچ صدایی نمی شنیدم.. انگار زمان متوقف شده بود..

رمان آتش جنون قسمت 1

انگار همه ی صداهای اطرافم خاموش شده بودن.. حتی صدای جیغ های خودمم نمی شنیدم..
فقط.. فقط می دیدم دهنم داره باز و بسته میشه..
و یه صدا.. یه صدا مثل سوت ممتدی که عاجزت می کرد..

هیچی نفهمیدم.. جز اینکه دنیا داشت دور سرم می چرخید..
تو لحظه ی آخر سرم محکم با سقف ماشین برخورد کرد..
و همون یه درد عظیمی انداخت تو تمام تنم و…….
روشنایی رو پیش چشمام، چادر سیاهی از جنس شب پوشوند..

 

رمان آتش و جنون

رمان آتش جنون

اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است