افراد موفق کارهای متفاوت انجام نمی دهند، بلکه کارها را بگونه ای متفاوت انجام می دهند. (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : پنج شنبه ۳۰ دی ۱۳۹۵
خانه » رمان » رمان آتش جنون قسمت 2

رمان آتش جنون قسمت 2

رمان آتش جنون قسمت 2

رمان آتش جنون قسمت 2

فصل دوم رمان آتش جنون

از فرشته 27 در ادامه مطلب..

رمان زیبای آتش جنون

رمان آتش جنون قسمت 2

همه جا سرد بود و تاریک..
بازوهامو بغل گرفتم.. چشمام هیچ کجا رو نمی دید..
می خواستم داد بزنم و کمک بخوام..اما نمی تونستم.. انگار که لب هام به هم دوخته شده بودند..
گرمی اشکامو روی گونه هام حس کردم.. اما حتی صدای هق هق خودمم نمی شنیدم..
خدایا من کجام؟!..
نکنه برزخی که میگن همینجاست؟!.. یعنی من مردم؟!..
چرا هیچی رو نمی بینم؟!..

رمان آتش جنون قسمت 2

تو دلم ترس عجیبی رو احساس کردم.. اما انگار تو یه خلأ بزرگ گیر افتاده بودم..

نوری که ناگهان توی چشمام افتاد باعث شد دستمو بالا بگیرم و عقب برم..
اون نور به قدری زیاد بود که نمی تونستم چشمامو باز کنم..

هر چی شدتش بیشتر می شد، می تونستم صداهای گنگ و ناآشنایی رو اطرافم بشنوم که برام هیچ معنا و مفهومی نداشتن..

سرم تیر کشید.. دستمو به شقیقه هام گرفتم و زانو زدم..اون نور دردمو تشدید می کرد..
خدایا..
سرم….. سرم داره منفجر میشه از این درد لعنتی..

همونطور که چشمامو روی هم فشار می دادم و سرمو محکم بین دستام گرفته بودم، حس کردم هر لحظه صداها دارن نزدیک و نزدیک تر میشن.. انگار از یه جای دور به گوشم می رسیدند..

— اگه چشماشو باز نکرد چی؟
–صبر داشته باش پسر..
–ببریمش.. اینجوری فقط داریم وقت تلف می کنیم..
— متوجه موقعیتی که توش هستیمم باش..
— اگه چیز مهمی باشه چی؟..
— می دونم که نیست..

رمان آتش جنون قسمت 2

و سکوت بود و سکوت..صداها که قطع می شدن خود به خود سرم سوت می کشید..
دوست داشتم داد بزنم و کمک بخوام..
چرا صدام در نمیاد خدایا؟..

رمان آتش جنون قسمت 2

–عمو.. انگار پلکاش تکون خوردن..یه نگاه بنداز..

و گرمی انگشتای دستی رو که بلافاصله دور تا دور چشمم حلقه شد.. انگار یکی داشت پلکامو از هم باز می کرد..
نور چشمامو می زد..یه نور کم اما مستقیم..

–مثل اینکه داره بهوش میاد.. ضربانش نرماله.. مردمک چشمش به نور چراغ قوه عکس العمل نشون داد………
–عمو صداش بزن.. شاید می شنوه..خانم؟.. خانم صدای منو می شنوید؟..

تمام توانمو جمع کردم که بتونم لب هامو از هم باز کنم..عین دو تیکه چوب خشک شده بودند..
انگار تونستم.. اما شک داشتم که چیزی رو زمزمه کرده باشم..
–می خواد حرف بزنه اما ضعف نمیذاره تکون بخوره.. به احتمال قوی هنوز تو شوکه..
–من که میگم برداریم ببریمش.. اینجوری نمیشه..
–واسه چند لحظه هم که شده ساکت باش بذار کارمو بکنم..داره بهوش میاد..

پلکام می لرزید..هنوز سردم بود.. فقط کمک می خواستم..
–خانم؟..صدای منو می شنوید؟.. می تونید چشماتونو باز کنید؟..

یه دفعه احساس سبکی کردم..عجیب بود..آروم لای پلکامو باز کردم..
در نگاه اول همه چیز تیره و تار بود.. نرم و آهسته پلک زدم..کم کم همه چیز داشت واضح می شد..
هنوز گیج و سردرگم بودم..

چشمامو تو کاسه چرخوندم.. احساس سرگیجه اذیتم می کرد.. خواستم دستمو به سرم بگیرم که اون احساس سوزش مانعم شد..دستم می سوخت..

همه ی سعیمو کردم که بر اون ضعف کشنده چیره بشم، اما چقدر سخت بود خدا..

رمان آتش جنون قسمت 2

چشمامو باز کردم..

رمان آتش جنون قسمت 2
تو همون نگاه، دو جفت چشم مشکی رو دیدم که با تعجب و هیجان خاصی نگاهم می کردن..

لبام لرزیدن.. زمزمه ی “آب” رو داشتم..تشنه ام بود..
یکیشون کنارم ایستاده بود و داشت سرمی که به دستم بود رو چک می کرد..
–آب هم به وقتش..سردرد و یا سرگیجه و حالت تهوع ندارید؟..

فقط نگاهش کردم که گفت: من دکترم.. لازمه که علائمتو چک کنم..

رمان آتش جنون قسمت 2

سرمو تکون دادم..
-ف.. فقط.. سرگیجه..دارم..
–طبیعیه..ضربه ی بدی به سرت خورده..
-من.. من..کجام؟..

اونی که جوون تر بود کنارم نشست و با هیجان پرسید: اسمت.. اسمتو یادت میاد؟..
گنگ نگاهش کردم..
اونی که خودش رو دکتر معرفی کرده بود بهش تشر زد: فرهود.. بس کن پسر این چه سوالیه؟..
–ای بابا عمو.. اگه حافظه شو از دست داده باشه چی؟..

دکتر نگاه نامطمئنی به صورتم انداخت..
اسمم؟!..
اسمم شهرزاد بود.. همه چی رو به خاطر میارم..
ای کاش حافظه امو از دست داده بودم.. کاش هیچ وقت بهوش نمی اومدم..
کاش دیگه هیچ سطر جدیدی از این زندگی کوفتیم باز نمی شد..
اما..
انگار اون حادثه برای من..
حکم یه تولد دوباره رو داشت..
روی برگه یه چیزایی رو یادداشت کرد و رو به فرهود گفت: سریع برو داروخونه اینا رو بگیر و بیا..

برگه رو گرفت و نگاهی سرسری بهش انداخت.. دستی به چونه اش کشید..
–باشه..فقط اینا واسه چین؟!..
–بدنش هنوز ضعف داره.. برو دیگه چرا دست دست می کنی؟..

رفت سمت در و قبل از اینکه بیرون بره گفت: بشمار سه رسیدم..چیز دیگه هم بود زنگ بزن سر راه می گیرم..

تو سکوت نگاهشون می کردم..

رمان آتش جنون قسمت 2
دکتر کنارم نشست.. اخم جدی، اما نسبتا غلیظی بین دو ابروهاش جای گرفته بود..

–اسمتو به خاطر میاری؟..
خواستم جوابشو بدم که یه دفعه تک تک اون لحظات نحسی که ازشون فراری بودم مثل یه تصویر، رو پرده ی سینما از پیش چشمام رد شدن و با هر بار دیدنشون شکستم..
نه.. نمی تونم ریسک کنم..
نباید اسممو بگم.. نباید بذارم بفهمن که من کی ام..
تا وقتی ازشون مطمئن نشدم هویتمو مخفی می کنم..
دیگه نمی تونم به کسی اعتماد کنم..
دیگه نمی تونم..

نگاهه منتظرش به من بود..
و من مهر سکوتی به لب هام زده بودم که قصد نداشتم اون رو بشکنم..

اخماش درهم بود و لحنش جدی..
–دخترم، اگه چیزی به خاطر میاری بگو..من دکترم.. قصدم جز کمک به تو هیچی نیست..

دخترم؟!!!!!.. این به من میگه دخترم؟!!!!!!..
مگه چند سالشه؟!.. خونه ی پرش 33 یا 34 سال مگه بیشتر داشت؟..
درسته تا حدی ریزنقش و به قول ارغوان بی بی فیس بودم ولی دیگه نه انقدر که یکی با این ظاهر منو دخترم خطاب کنه!..وسط اون اوضاع، دوست داشتم بخندم..

-من.. کجام؟..
نگاهم کرد.. نفسشو بیرون داد..
بعد یه سکوت کوتاه گفت: تو خونه ی من..

رمان آتش جنون قسمت 2

با تعجب نگاهش کردم..
-چه اتفاقی افتاده؟.. من اینجا چکار می کنم؟..
با شک نگاهم می کرد..
–یعنی می خوای بگی که……..
-من.. من هیچی یادم نمیاد..

ابروهاش خود به خود بالا پریدن و سرشو عقب برد..
عصبی بود..به صورتش دست کشید و نفسشو محکم بیرون داد..
–یعنی، حتی اسمتم یادت نمیاد؟.. هیچی؟..
سرمو تکون دادم..
-هیچی!..

و برای اینکه کمی پیاز داغشو زیاد کرده باشم با ترسی که تو صدام مشهود بود گفتم: من کی ام؟.. چرا اسممو یادم نمیاد؟.. اصلا من چجوری اومدم اینجا؟..

دستی که سرم بهش نبود رو آوردم بالا و رو سرم گذاشتم..
-سرم داره می ترکه.. حالم خوب نیست..

از کنارم بلند شد.. دیگه به خونسردی قبل نبود..
–دردت طبیعیه، تصادف بدی داشتی.. اما دارو آرومت می کنه.. من علائم و آزمایشاتتو چک کردم مشکلی نبود..فراموشیت هم به عقیده ی من کوتاه مدته.. به مرور همه چیزو به خاطر میاری..

نگران کامیار بودم..
چجوری بپرسم؟.. حتما اونو هم پیدا کرده بودن..

جوری که شک نکنه با ناله پرسیدم: چه اتفاقی افتاده؟.. شما منو چجوری پیدا کردید؟.. می خوام همه چیزو بدونم..گفتین تصادف؟.. اما چجوری؟..

رمان آتش جنون قسمت 2

رمان آتش جنون قسمت 
نگاه کوتاهی به چشمام انداخت..از چهره ی مضطربش می خوندم که واسه گفتن بعضی چیزا تردید داره..
— از جزئیاتش چندان خبر ندارم فقط اینکه تو رو کنار رودخونه پیدا کردیم.. صورتت زخمی و دستت آسیب دیده بود..
سریع رسوندیمت بیمارستان..فکر می کنم زنده موندنت در حد یه معجزه ست..زخما و کوفتگی هایی که رو تنت بود نشون می داد تصادف کردی..خدا رو شکر که خطر رفع شد.. از اون روز یک هفته ای گذشته..
با تعجب پرسیدم: یک هفته؟!..
–به خاطر ضعف جسمی.. وگرنه چیز مهمی نبود..

آب دهنم رو قورت دادم..آروم پرسیدم: به پلیس هم خبر دادین؟..همراهم چیزی پیدا نکردین؟..
— یکی از دوستای صمیمی من تو آگاهیه، اون داره پیگیری می کنه..همراهت هم نه، ما که چیزی پیدا نکردیم..

خدایا پس پلیس هم در جریانه.. اگه به خانواده ام خبر بدن چی؟..
فکر کن شهرزاد.. فکر کن چه خاکی تو سرت بریزی؟.. اونا نباید منو پیدا کنن..

نمی دونم حالت صورتم تا چه حد عصبی بودنم رو نشون می داد که پرسید: تو خوبی؟..

آروم باش شهرزاد.. نذار بهت شک کنن..خودتو جمع وجور کن..
لبخند مصنوعی که یه دفعه رو لبام نشست واقعا مضحک بود..
-خوبم، چیزیم نیست.. فقط ناراحت شدم کاش یه چیزی همراهم بود..اینجوری حداقل می دونستم اسمم چیه..

لبخند زد..
نگاهم روش موند..
داشت سرمم رو قطع می کرد.. موهاش مشکی و کوتاه بودند اما از کنار شقیقه چند تار موی سفید هم به چشم می خورد..
قد بلند بود و چهارشونه.. یه تیشرت مشکی آستین کوتاه با یه شلوار به همون رنگ تنش بود..

هنوز زیر ذره بین من بود که چرخید سمتم و دستشو گذاشت رو پیشونیم..
نمی دونم چی شد اما دلم یهو ریخت.. با تعجب نگاهش می کردم..
نگاهش به من بود..اما فقط یه نگاه کاملا معمولی.. مثل نگاه یک پزشک به بیمارش..

رمان آتش جنون قسمت 2

دستشو برداشت و اینبار خواست نبضمو بگیره.. ساعت مچیشو بالا آورد و دستم رو گرفت..
— تبت قطع شده..همه چیز نرماله فقط باید قول بدی که داروهاتو سر وقت می خوری، چون وقتی برگردی پیش خانواده ات من نیستم که بخوام هربار گوشزد کنم..

با یه لبخند کمرنگ منتظر نگاهم می کرد..
پیش خانواده ام؟!..
عمرا.. هرگز برنمی گردم..

هنوز داشت نگاهم می کرد..ول کن نبود.. فقط سرمو تکون دادم..
متقابلا سری تکون داد و همونطور که گوشیشو از تو جیبش در میاورد رفت سمت در..
–سعی کن خوب استراحت کنی..به چیزی هم نیاز داشتی صدا بزن..

و انگار که چیزی یادش رفته باشه بگه یه دفعه لای در ایستاد و گفت: راستی من کوروشم.. کوروش فرخزاد..

و خدا رو هزار مرتبه شکر قبل از اینکه طبق عادت از دهنم بپره و بگم “خوشبختم منم شهرزادم” از اتاق بیرون رفت و درو هم بست..
لعنت به تو شهرزاد..
حتی عرضه ی مردن هم نداشتی.. ببین حتی عزرائیل هم جرأت نکرد بیاد سمتت..

(– تبت قطع شده..همه چیز نرماله فقط باید قول بدی که داروهاتو سر وقت می خوری، چون وقتی برگردی پیش خانواده ات من نیستم که بخوام هربار گوشزد کنم..)

نه.. نمیذارم..
چکار کنم خدا؟.. ایده ی فراموشی به هیچ دردی نخورد، باید از یه راه دیگه وارد می شدم..
سرم دیگه به دستم نبود..می تونستم راحت بنشینم.. دستمو گذاشتم کنارم و خودمو کمی بالا کشیدم..
سرم تیر کشید و چشمام سیاهی رفت.. واسه چند لحظه تو همون حالت موندم..
وقتی که حس کردم کمی بهترم و از اون حالت در اومدم، به اطرافم نگاهی انداختم..

رمان آتش جنون قسمت 2

یه اتاق معمولی بود.. با یه میز آرایش مقابل تخت و یه پنجره ی کوچیک هم سمت چپ..
سمت راستم هم سر تا سر کمد دیواری کار شده بود..تم اتاق سفید و قهوه ای روشن بود..کاملا ساده اما تمیز و مرتب..

خودمم رو یه تخت دونفره افتاده بودم که ست همون میز آرایش بود..
نگاهم افتاد به عسلی های کنار تخت.. به امید اینکه تلفنی روش باشه و بتونم با بیرون تماس بگیرم آروم تو جام نشستم..
اما جز دوتا چراغ خواب هیچ چیز دیگه ای نبود..

پوووووووف.. دستی به صورتم کشیدم.. کلافه شده بودم.. باید دنبال یه راهی می گشتم.. داشتم با خودم دو دوتا چهارتا می کردم که تقه ای به در خورد و باز شد..

یه خانم حدودا سی ساله و نسبتا زیبا که بلوز و شلوار آبی رنگی تنش بود با یه سینی توی دستش اومد تو اتاق..
تو نگاه اول چشماش حسابی نظرمو جلب کرد.. رنگی مابین طوسی و عسلی.. واقعا زیبا بود..

با خوشرویی کنارم نشست و سینی رو روی تخت گذاشت..
— به به می بینم که مهمون گلمون بالاخره بیدار شده..دختر تو چه خوش خوابی ماشاالله؟..

لبخند زدم..تو همین نگاه اول به نظرم صمیمی و مهربون اومد..

-ممنونم.. ببخشید باعث زحمت شما هم شدم..
بشقاب سوپ رو از توی سینی برداشت و داد دستم..
–این چه حرفیه؟ مزاحمت کدومه؟ تو مهمون مایی..حالا هم این سوپ رو بخور تا حالت بهتر بشه..
با لبخند ازش تشکر کردم و قاشق اول رو خوردم..واقعا خوشمزه بود..

— کوروش گفت که حافظه تو واسه یه مدت کوتاه از دست دادی.. پس اسمتو به خاطر نمیاری درسته؟..
به صورتم غمی مصلحتی پاشیدم و با ناراحتی گفتم: درسته..هیچی یادم نمیاد..
به رسم دلداری دستشو روی دستم گذاشت..
— ناراحت نباش عزیزم..کوروش گفت کوتاه مدته.. الان توی شوکی به مراتب آروم که شدی حالت هم بهتر میشه..

رمان آتش جنون قسمت 2

چقدر کوروش کوروش می کرد.. کنجکاو بودم بدونم نسبتشون چیه؟..ولی روم نمی شد بپرسم..

-از آقای دکتر هم تشکر کنید، خیلی لطف کردن..فکر می کنم خواست خدا بود که اون روز تونستن منو پیدا کنن.. وگرنه الان معلوم نبود کجا بودم و چه بلایی سرم می اومد..

–حتما همینطوره.. واقعا لطف خدا شامل حالت شده..

لبخند از رو لبام پاک شد.. از این حرفش خوشم نیومد.. نمی خواستم کسی منت بذاره ولی حیف که مجبور به سکوت بودم..

اینبار صداش توام با هیجان خاصی بود..
— من اسمم ستاره ست..
لبخند زدم.. وخواستم بگم “خوشبختم” که ادامه داد: همسر کوروش..

لبخندم کمرنگ شد اما خودمو نباختم و با یه جا به جایی کوچیک گفتم: چه جالب..خوشحال شدم از آشناییتون..

سر تکون داد و با همون لبخند به بشقاب توی دستم اشاره کرد..
–بخور عزیزم.. نکنه دوست نداشتی؟..
-نه.. یعنی آره.. نه.. نه خیلی هم خوشمزه ست..می خورم.. مرسی..

و با اینکه موذب شده بودم سعی کردم آروم آروم همه ش رو بخورم..
فضولی امونمو بریده بود..
سوپ رو که خوردم طاقت نیاوردم و پرسیدم: حتما کوچولو هم دارید درسته؟.. من عاشق بچه هام..

دروغ نگفتم.. بچه ها رو خیلی دوست داشتم..
اما نمی دونم چی شد که یه دفعه لبخند از رو لباش پر کشید و جاش رو یه اضطراب توام با خشمی نامحسوس پر کرد..

بشقابو گذاشت تو سینی و از کنارم بلند شد.. می دیدم دستپاچه ست..
–من میرم تو هم یه کم استراحت کن..خیلی وقته بیهوش بودی بدنت به استراحت نیاز داره..چیزی هم خواستی کافیه صدام بزنی..

و بدون اینکه تو صورتم نگاه کنه سینی رو برداشت و از اتاق بیرون رفت..

رمان آتش جنون قسمت 2

چرا اینجوری کرد؟!..چیز بدی گفتم؟!..
فقط پرسیدم بچه هم دارن یا نه!.. حتما خیلی صمیمی شدم ناراحت شد بنده خدا..
اگه می دونستم ناراحت میشه نمی پرسیدم..

حالا این به کنار.. باید یه تلفن پیدا کنم به کامیار زنگ بزنم..خیالم که از بابت اون راحت بشه می تونم بهتر تصمیم بگیرم..

سرم درد می کرد.. از روی میز یه بسته قرص مسکن برداشتم و بدون اینکه از دکتر بپرسم یه
دونه خوردم..
تو جام دراز کشیدم.. و همونطور که داشتم تو سرم هزار جور نقشه پیاده می کردم، کم کم پلکام روی هم افتادن و خوابم برد..

*********
با سر و صدای زیادی از خواب پریدم..همون لحظه یه چیزی افتاد شکست..
پشتش صدای جیغ یه زن که مرتب داد می زد: همه ش تقصیر تو بود.. باعثش تو بودی.. ببین.. ببین دیگه طاقت ندارم.. نمی تونم تحمل کنم، نمی تونم.. ..
روی تخت نشستم..
با وجود اینکه سرم خیلی کم درد می کرد، بی تفاوت بودم و فقط می خواستم دلیل این سر و صداها رو بدونم..
صدای یه مرد رو شنیدم..حدس می زدم کوروش و ستاره باشن که بحثشون شده بود..
وقتی دیدم خانوادگیه دوست نداشتم گوش بدم اما بخوام صادق باشم باید بگم ذاتا آدم فضولی بودم.. صدای اون ها هم همچین آروم نبود.. ناخواسته هم می تونستم بشنوم..

— ستاره بس کن.. این چیزی نیست که نشه تو آرامش هم در موردش صحبت کرد..
— دیگه چه آرامشی؟.. مگه آرامشی هم برامون باقی گذاشتن؟.. همه ش تقصیر توئه که نمی تونی جلوشونو بگیری..
–گفتی ازشون دور باشیم از تهران آوردمت اینجا.. گفتی رفت و آمدتو قطع کن کردمش ماهی یه بار ..گفتی حق نداری یه تلفن خشک و خالی هم به مادرت بزنی بازم دست رو چشمام گذاشتم فقط به خاطر آرامش تو..حالا گناه من چیه ؟..عروسی برادرمه، نمی تونم بگم نمیایم فقط چون ستاره از شما خوشش نمیاد..

–اتفاقا باید جلوشون همینجور راست و پوست کنده حرفتو بزنی.. خوب گوش کن ببین چی میگم کوروش، من پامو تو اون عروسی نمیذارم.. دیگه طاقت ندارم اون همه حرف کلفت بارم کنن..تو هم اگه رفتی دیگه منو اینجا نمی بینی..
–ستاره به خدای احد و واحد اگه الان سکوت می کنم فقط به خاطر خودته.. می خوام درکت کنم.. می خوام زنم تو آرامش باشه.. می خوام این بحث و جدال بینمون ریشه نکنه..اما تو نمیذاری..

–آره خب، بایدم پشتیبانی اونا رو بکنی.. پسر ارشدی..نور چشم محمدخان و نرگس خانم و کل فامیلی.. چون اسمت از زبونشون نمیافته و پیششون احترام داری و تا می بیننت گل از گلشون می شکفه بایدم حمایتشون کنی.. ولی من چی؟.. تا نگاهشون بهم میافته انگار دشمن خونیشونو دیدن، کم مونده تف و لعنتم هم بکنن..

–این چه حرفیه که می زنی ستاره؟.. خان بابا و مادرم کی باهات بد تا کردن؟.. این تویی که هر چیزی رو بد برداشت می کنی..

صدای جیغ ستاره منو هم از جا پروند..خدا به داد دکتر برسه که نزدیکش بود.. حیف که نمی تونستم ببینم و مجبور بودم حالتشونو تصور کنم..

–آره عیب و ایراد از منه.. فقط از من.. منم که مشکل دارم.. منم که ده ساله زنتم هنوز نتونستم یه بچه بهشون بدم تا دنباله روی نسل فرخزاد باشه..من بچه مو از دست دادم کوروش.. فقط به خاطر اونا بچه ی یک ساله مو از دست دادم..

اینبار صدای فریاد دکتر هم بلند شد..معلوم بود تا الان خیلی داشته خودشو کنترل می کرده..
–به خاطر خدا بس کن..دیگه گناه خودتو گردن این و اون ننداز.. این تو بودی که باعث مرگ اون بچه ی طفل معصوم شدی.. تو و اون حساسیتای بیخودت..کم دنبال مقصر بگرد ستاره.. به خدا دیگه خسته شدم.. هر روز جنگ، هر روز دعوا..هر بار یه سازی می زنی.. به خودت بیا نمی بینی داریم تو چه جهنمی دست و پا می زنیم؟..
–این جهنم لعنتی رو من نساختم، خانواده ات با کینه و نفرتشون از من ساختن که هنوزم دست از سر زندگیمون برنمی دارن……………….
کوروش.. کوروش کجا داری میری؟.. با توام.. کوروش…

رمان آتش جنون قسمت 2

فقط صدای باز و بسته شدن در اومد.. اونقدر بلند که در اتاق من هم لرزید..
و دیگه هیچ صدایی نشنیدم..سکوت مطلق..جوری که انگار از اول هم هیچ سر و صدایی نبود..

خدایا..همینه که میگن هر کی دردش تو دل خودشه.. هیچ کس از غم تو دل آدما خبر نداره جز خودت..
پس مشکلشون این بود.. واسه همین جلوی ستاره اسم بچه رو آوردم ناراحت شد.. کاش لال می شدم.. می تونستم درد هردوشون رو درک کنم.. دختر خاله ی خودمم سال ها همین مشکل رو داشت..
زندگی خوب و شیرینشون به ناگهان اونقدر تلخ شد که نزدیک بود کارشون به جدایی بکشه..
ولی..معجزه هم گاهی اتفاق میافته…..
(کوروش)

از فرط خشم دستانش می لرزید..

رمان آتش جنون قسمت 2
مثل همیشه سعی داشت بر اعصابش تسلط یابد..
سرش را روی فرمان گذاشت..چشمانش را روی هم فشرد..
نجواهایی که زیر لب می خواند، نفرتی را از درونش بالا می کشید که سال ها همچون شرابی کهنه و دست نخورده، در دل حبسشان کرده بود..

اما این دم نزدن ها، به شراب کهنه ی دلش زهر می پاشید و مزه اش را تلخ و گزنده می کرد..
هر چند سخت، اما بعد از سال ها تمرین دیگر سکوت برایش عادت بود..

سرش را بلند کرد..
گوشی اش را از روی داشبورد برداشت.. تا نگاهش به شماره ای افتاد که چندین تماس بی پاسخ را نشان می داد، لبخند کجی کنج لبانش جای گرفت..
زیر لب زمزمه کرد: مگه تو به یادم بیافتی..

بی وقفه دستش روی اسم “سعید” کشیده شد.. روی بلندگو زد و همزمان پایش را روی پدال گذاشت..
صدای سعید مثل همیشه آرام اما با رگه ای از نگرانی همراه بود..
–کجایی تو مرد حسابی؟..چرا گوشیتو جواب نمیدی؟..
–تو ماشین جا گذاشتم!..سعید.. خونه ای؟..

بعد از یک مکث کوتاه، بالاخره همان جوابی را که منتظرش بود شنید..
–باز چی شده؟..
–باید ببینمت..کجایی؟..
–بیا، خونه ام..

و بدون هیچ پاسخی گوشی را روی صندلی انداخت.. دستی میان موهایش کشید .. آرنجش را به پنجره تکیه داد و شقیقه اش را با سر انگشتانش فشرد..

رمان آتش جنون قسمت 2
عادتش بود..

رمان آتش جنون قسمت 2
اما مثل همه ی آن عادت های بد، این چندان به چشم نمی آمد..

رمان آتش جنون قسمت 2

تمرکز نداشت.. صدای راننده های دیگر را در آورده بود.. سرعتش بالا بود و بی توجه فقط پایش را روی گاز فشار می داد..

حواسش پرت همان جایی بود که آرامشش را مدت ها از خانه اش ربوده بود..
جهنم را سال هاست که پیش چشمانش دارد و هنوز هم اصرار به سکوت می کند..

نگاهش به جاده دوخته شده بود که بی اراده دستش به سمت پخش رفت ..
صدایش را تا آنجایی که می توانست بالا برد..
لج کرده بود..
با خودش.. با مردم.. با زمین و زمان..

تنها خواسته اش رسیدن به کمی آرامش بود.. کاش خدا توانی به او می داد، تا این پازل لعنتی را همانطور که سال ها آرزویش را داشت بچیند..

سرعت ماشین زیاد بود..
ولی دیگر چه اهمیتی داشت؟..زندگی در هر حال خط و نشان هایش را کشیده بود..اما اینبار خط خطی های این تقدیر سرکش هم، به آن خط و نشان های مسخره اضافه شده بود..

رمان آتش جنون قسمت 2

لب هایش را روی هم فشرد..و صدای پخش را بیشتر کرد..

رمان آتش جنون قسمت 2

(آهنگ همخونه از محسن یاحقی)

رمان آتش جنون قسمت 2
که ساقه ی خشکیده منم
جوونه ی سرسبز تویی
فرسوده و داغون منم
زیبایی بی مرز تویی
غمگین و بی حاصله منم
شادی بی حد تویی
از یادها رفته منم
در یادم تا ابد تویی
تویی که من به خاطرت
گذشته بودم از همه
نصیب من از این گذشت
دنیایی از جهنمه
من بد نکردم به کسی
طلسم آه کی شدم
ببین من بی تو حالا
چی بودم و چی شدم…

رمان آتش جنون قسمت 2

یه عاشق تنها شدم پر از تمنا شدم
کجایی هم خونه بیا شدم یه دیوونه بیا
یه عاشق تنها شدم پر از تمنا شدم
کجایی هم خونه بیا شدم یه دیوونه بیا
شدم مثل مجنون و شب ها تو کوچه ها پرسه می زنم
هرگز نمی تونم از تو و دوست داشتن تو دل بکنم
شکنجه می شم با خاطراتی که بی تو موند و نا تموم رها شد
فرسوده و غمگین و تنهام جوونی ام از تنم جدا شد
من بد نکردم به کسی طلسم آه کی شدم
ببین من بی تو حالا چی بودم و چی شدم

رمان آتش جنون قسمت 2

**********

رمان آتش جنون قسمت 2
ماشینش را جلوی در پارک کرد و پیاده شد..
دکمه را بی رمق اما با حرصی آشکار فشرد و درها را قفل کرد..

سعید که صدای ماشین کوروش را شنیده بود جلوی در آمد..
با دیدن رفیق چندین و چند ساله اش با شانه هایی افتاده که انگار کوهی از غم بر آن ها سنگینی می کرد و سلانه سلانه به سمتش می آمد، “نوچی” زیر لب گفت و در دل به باعث و بانی نابودی زندگی اش لعنت فرستاد..
باور داشت که حق کوروش هیچ وقت این همه درد و تنهایی نبوده و نیست..
سرنوشت ناجوانمردانه بازی می کرد و این را عینا در زندگی کوروش شاهد بود..

با دیدن سعید لبخند کمرنگی زد و گفت: مهمون ناخونده نمی خوای؟..

با روی خوش دستش را دور شانه های پهن کوروش حلقه کرد و با دست به داخل تعارف زد..
–مگه کسی تو خونه ی خودشم مهمون به حساب میاد مرد حسابی؟..بیا تو ببینم این دفعه بهونه ت واسه جواب ندادنت به من چیه؟..دیگه کم مونده بود بیام دم خونه ت..

مثل همیشه که پایش به حیاط کوچک خانه ی سعید می رسید، دستانش را در جیب شلوار فرو برد و سرش را بالا گرفت..
نفس عمیقی که کشید آنقدر خوش بود که ناخودآگاه چشمانش را از سر آن آرامش یواشکی بست و با بیرون دادن بازدمش گویی تمام آن درد و غم مزاحم را از دل بیرون کرد..

لبخند زد..اینبار از ته دل بود..بوی خوش درختان با آن برگ های تازه جوانه زده و عطر گل های محمدی ، حقیقتا مست کننده بود..

سعید دستی پشتش زد و با خنده گفت: باز تو این نفس کشیدناتو آوردی خونه ی من؟..نکنه واسه اینا پاشدی اومدی؟..

مقابل یکی از بوته های محمدی زانو زد..

رمان آتش جنون قسمت 2
نفس کشید و گفت: دروغ چرا، دلم واسه شون تنگ شده بود..

رمان آتش جنون قسمت 2
و خندید و ادامه داد: می دونی که دلم در گرو این حیاط مونده..

— زبون نریز، من این حیاطو به تو نمیدم..هر چی نقشه واسه ش کشیدی بریز دور داداشم..

از جایش بلند شد..دستی به زانویش کشید و با خنده پرسید: حتی اگه معامله سر دوبرابر بودن قیمت باشه اونم به نفع صاحب ملک؟..

سعید روی تخت بزرگی که زیر درخت پرتقال بود نشست و با دست به کنارش اشاره کرد..
— خدا مالتو زیاد کنه داداش..اما ما مال بده به تو نیستیم..بهت نمی فروشم تا از سر دلتنگی هم که شده یه سری به این رفیقت بزنی..

کنارش نشست و نگاهی به اطراف انداخت..
-بیخود نیست زن نمی گیری..تنهایی تو یه همچین بهشتی صفای خودشو داره..

سرش را زیر انداخت و دستی به پایش کشید..
و با لبخندی تلخ که سعید کاملا بر واقعیت های پنهان پشت آن لبخند مصلحتی واقف بود ادامه داد: زندگی یعنی همینی که تو داری تجربه ش می کنی..اگه جفت باشید هر کدوم یه ساز می زنین که دنیای همو با سوتفاهماتون جهنم کنین..تنها هم که باشی ساز دلت اونقدر سوزناک می زنه که حاضری تو همون جهنم بمونی ولی دردتو با یکی دیگه قسمت کنی..تحملش خیلی سخته سعید..حالا می فهمم اونی که میگه رسیدم ته خط، منظورش از اینکه “نه راه پس دارم نه راه پیش” چیه..

— بازم همون درد همیشگی؟..پس کی قراره هردوتون رنگ آرامشو ببینید؟..

سر تکان داد..لبانش را روی هم فشرد و سرش را بالا گرفت..
-دیگه بریدم..هربار قلب هزار تیکه مو بند می زنم اما بازم می بینم با یه قلب بند زده نمیشه یه جنگو پیروز شد..اونم وسط زندگی ای که هر روز داره بیشتر و بیشتر تو سیاهی غرق میشه..
به چشمان گرفته ی سعید نگاهی انداخت و با صدایی گرفته تر از آن نگاه، زمزمه کرد: از تاریکی بعدش می ترسم سعید..

–آخه دردش چیه؟..زندگیتونو واسه یه بچه زهر نکنید..مهم دوست داشتنه که……………
میان حرفش پرید و با خشمی سرکوب شده گفت: که اونم دیگه نیست..

سعید سکوت کرد..
و کوروش ادامه داد: هردفعه یه چیز می خواد.. منم به خاطر حفظ زندگیمون رو حرفش حرف نمیارم.. میگم می گذره.. بالاخره یه روز به خودش میاد و همه چیزو فراموش می کنه.. اما اون از اول هم دلش به این زندگی رضایت نمی داد..

–یعنی چی؟..پس اون همه علاقه بینتون………
-خیلی وقته ته کشیده سعید.. شایدم از اول هیچی بینمون نبوده..شاید یه عمر تو وهم و خیال سر کردیم و تازه چشمامون دارن به روی حقایق باز میشن..
–آخرش که چی؟..
-همه ی این ناسازگاریا رو می کنه تا جدا بشه..بهونه ش فقط همینه..
–تو چی؟..تا حالا نخواستی؟..
نگاهش را پایین کشید.. انگشتانش را در هم گره زد و سری تکان داد..
– اگه اینو می خواستم الان اینجوری جلوت نمی نشستم ناله کنم..خیلی وقت پیش تمومش کرده بودم..

سعید پوفی کشید و دستی از سر رفاقت به شانه اش زد..
–پس شد همونی که گفتی.. نه راه پس داری نه راه پیش..

پوزخند زد..
-هربار بر می گردم عقبو نگاه می کنم، تا شاید یه دلیل.. یا حتی یه کوتاهی از خودم ببینم و بفهمم که زندگیم چرا داره مفت و الکی از هم می پاشه؟!..
شانه ای بالا انداخت..دستانش را روی هم گذاشت و جلوی دهانش نگه داشت..
– اما هیچی نیست..جز بی توجهی های ستاره هیچی نمی بینم سعید..اون منو مقصر همه ی این اتفاقا می دونه..همیشه شکایت اینو داره که اگه خوشبخت نیستیم دلیلش فقط منم و خانواده ام..

–شاید نیاز داره که درکش کنی..نمی دونم من از این سیاست های زنانه سر در نمیارم اما شایدم تموم این حرفا واسه اینه که نظر تو رو جلب کنه.. شاید واقعا نمی خواد از دستت بده؟..

خندید.. آرام و مردانه.. سرش را تکان داد و نگاهی به چشمان متعجب سعید انداخت..

رمان آتش جنون قسمت 2
– حق داری.. تو داری از بیرون به همه چی نگاه می کنی.. شاید منم جای تو بودم برداشتم از زندگی رفیقم، غیر از این نبود..

سعید چپ چپ نگاهش کرد و گفت: می خوای بگی که حدسم اشتباهه؟..
– کاملا!..
فقط نگاهش کرد..
اما کوروش از آن نگاه کنجکاو و جستجوگر خنده اش گرفته بود..
-ستاره هیچ علاقه ای به من نداره!..یعنی.. بهتره بگم از اول هم نداشت.. ازدواج ما یه ازدواج معمولی نبود..
–اینو رو نکرده بودی.. منو بگو که تا الان فکر می کردم رفیقمون یه پا مجنونه..

خندید.. دستانش را عقب برد و روی تخت گذاشت.. شانه هایش را کمی به پشت مایل کرد و گفت: راستش اون زمان فقط به فکر مدرکم بودم.. نه تو خط عشق و عاشقی بودم نه دختری تو زندگیم بود که نخوام به ازدواج فکر کنم.. همه چیزو سپرده بودم دست مادرم.. تا اینکه یه شب حرف از خواستگاری اومد وسط و به اصرار خان بابا بالاخره رضایت دادم..این شد که رفتیم خواستگاری.. بدون هیچ حس و هیجانی..خیلی معمولی توی جمع نشسته بودم و یادمه هر سوالی هم که می پرسیدن با اعتماد به نفس جواب می دادم.. بدون اینکه ذره ای هول بشم.. انگار وسط یه جلسه ی پزشکی نشسته بودیم و در مورد به مبحث علمی گفت و گو می کردیم..

سعید خندید.. کوروش با لبخند کمرنگی نگاهش کرد..
-خنده هم داره..
سعید که خنده اش بیشتر به قهقهه شبیه بود دستش را بالا آورد و گفت: پسر تو چقدر مثبت بودی و من نمی دونستم.. کاش یه ذره از اون اعتماد به نفس تو رو من داشتم..
– کاش یه ذره از شانس تو رو هم من داشتم!..

خنده ی سعید رفته رفته کم و کمرنگ تر شد..
صورت کوروش گرفته و پریشان حال بود..
– وقتی دیدمش هیچ حسی تو قلبم نداشتم..می دیدم رنگش پریده.. دستاش می لرزه.. دستپاچه و نگرانه.. اما منه احمق یه درصد هم احتمال نمی دادم که پشت این پریشونی یه حکایت بزرگ خوابیده..گذاشتم پای اضطراب و حیای دخترونه اش..وقتی برمی گشتیم مادرم تو ماشین نظرمو پرسید.. منم که اون شب با ستاره حرف زده بودم و ازش بدم نیومده بود گفتم “هر چی خیره”.. مادرم و خان بابا هم این حرف منو به نیت جواب مثبت گرفتن و ……
بخوام خلاصه اش کنم باید بگم همه چیز در ظاهر خوب بود..نامزد که کردیم به دو ماه نکشید عقد و عروسی رو یکجا گرفتیم.. از اون همه عجله سر در نمیاوردم.. از طرفی همه چیزو دست خانواده ام سپرده بودم.. یه ازدواج کاملا سنتی مثل هزاران هزار ازدواج دیگه که طبق رسم و رسومات قدیمی انجام شد..اما………

سکوت کرد..چشمانش را بست و دستانش را مشت کرد..
ولی سعید که بیش از حد مشتاق به شنیدن ادامه ی ماجرا بود، متوجه حال دگرگون کوروش نشد و گفت: فکرنمی کردم به این رسم و رسومات اعتقاد داشته باشی..و خندید و ادامه داد: از نظر من زیادی خشکی..

جدی و شمرده زمزمه کرد: این که هیچ.. حداقل از جانب من پای اجبار وسط نبود.. اما سنتی که بخواد با زور به رسمیت شناخته بشه رو هیچ وقت قبول نداشتم.. اگه یه درصد احتمال می دادم که ستاره از ته قلب راضی به این وصلت نیست هیچ وقت، حتی در اون خونه رو هم نمی زدم..اما همه چیز خوب بود، تا اینکه ورق شب عروسی برگشت.. همون شب بود که همه چیزو فهمیدم.. اینکه ستاره به زور خانواده اش راضی به این ازدواج شده.. اینکه عاشق پسری بوده که از فقر نتونسته اونطور که در شأن خانواده ی ستاره ست واسه ش سنگ تموم بذاره و اونا هم واسه اینکه فکر اون پسر رو از سر دخترشون بیرون بندازن ستاره رو مجبور می کنن به این ازدواج زوری تن بده.. همون شب بود که ستاره با گریه همه چیزو گفت و منو تو آتیشی انداخت که هنوز هنوزه دارم توش دست و پا می زنم..
— آدم بعضی وقتا تو کار اوستا کریم می مونه..اما بازم این قضیه واسه ده، یازده سال پیشه.. زمان زیادی گذشته بالاخره هر حسی هم به اون پسر داشته، جاشو باید با علاقه ی به تو پر می کرده..غیر از اینه؟..

-کاش اینطور بود.. اما وقتی دوستاش خبر خودکشی اون پسر رو فردای عروسیمون به ستاره رسوندن دنیا زیر و رو شد.. کینه و نفرت ستاره از من و خانواده ام از همون شب شروع شد..در ظاهر خوشبخت بودیم اما خدایی که اون بالاست شاهده یه روز از ته دل برای هم خوشحال نبودیم.. وقتی پریا رو باردار بود حس کردم همه چیز عوض میشه.. دست از لجبازیاش برمی داره و زندگیمون با وجود اون بچه شیرین میشه..اما نشد.. یعنی هر چی هم که بود واسه دو سال دووم آورد.. نه ماه بارداری تا یک سالگی پریا..بعد از اون دیگه همه چی برای همیشه تموم شد..

آب دهانش را قورت می داد تا شاید بغض لعنتی ای که پشت صدایش کمین کرده بود سرکوب شود..
اما لرزش صدایش دیگر قابل کنترل نبود..
– بیمارستان بودم..زنگ زد گفت می خواد بره دیدن مادرش..گفتم صبر کن عصر برگشتم خودم می برمت.. قبول نکرد.. مثل همیشه لج کرده بود..چندبار بهش زنگ زدم جواب نداد.. نگران شدم زنگ زدم خونه ی مادرش اما اونجا هم نبود.. تا اینکه به گوشیم زنگ زدن و گفتن.. ستاره تصادف کرده..پریای طفل معصومم درجا جونشو از دست میده فقط هم چون ستاره از روی حواس پرتی بی احتیاطی می کنه و کمربند بچه رو نمی بنده..اما چون خودش کمربند داشته آسیب چندانی نمی بینه..

جوشش اشک درون چشمانش را با بالا گرفتن سرش پس زد..
سعید هم دست کمی از او نداشت.. پریا را مثل دختر خودش دوست داشت..هنوز هم عکسش را درون قاب، روی طاقچه ی اتاقش نگه می داشت..

کوروش کلافه بود..
و سعید سعی می کرد با سکوتش او را دقایقی به حال خود بگذارد..
– می دونست قراره مادرم واسه تست خون بیاد بیمارستان که قول عصر رو داده بودم..برای همین الان هم منو و هم خانواده امو باعث و بانی اون اتفاق شوم می دونه..مسخره ست اما هیچ وقت کوتاه نیومد..همون اول به خاطر بی احتیاطیش سرش داد زدم و یادمه حسابی بحثمون بالا گرفت.. اما وقتی حالش بد شد و کارش به بیمارستان کشید، دکترش گفت نباید به هیچ عنوان تحت فشار عصبی باشه..سکوت کردم.. به خاطر ستاره.. به خاطر زندگیمون.. دم نزدم و ریختم تو این دل لامصب فقط واسه آرامش اون.. همیشه خواستم درکش کنم.. در برابر همه ی اون تهمتا ساکت موندم.. از خانواده ام فاصله گرفتم.. کار و مطبمو تو تهران ول کردم آوردمش اینجا..زنم بود..کم تو زندگیش درد نکشیده بود.. نخواستم با نیش و کنایه زخمی بشم رو همه ی اون دردای کهنه ی تو دلش.. می دونستم هیچ وقت دلش با من صاف نمیشه.. به اندازه ی کافی منو مقصر می دونست…. همیشه تو خودشه..از همون اول هم آروم و کم حرف بود..اما به محض اینکه اسم خانواده ام میاد وسط بهم می ریزه..دیگه نمی دونم چکار کنم..

سعید که به فکر فرو رفته بود، کمی به جلو مایل شد و گفت: می بردیش پیش یه روانپزشک..
-فکر می کنی اینکارو نکردم؟.. اما بی فایده بود.. دکتر گفت تا وقتی خود بیمار نخواد که درمان بشه کاری از دست ما ساخته نیست..وقتی به ستاره گفتم که آروم باشه و به خاطر خودشم که شده با دکترش همکاری کنه قشقرقی به پا کرد که بیا و ببین..می گفت من سالمم هیچ مشکلی ندارم این تویی که می خوای انگ دیوونگی بچسبونی رو پیشونیم تا به این بهونه از شرم خلاص بشی..

–عجب.. اونوقت تو این چند سال حرف طلاقو هم پیش کشیده؟.. انگار گفتی قصدش از اینکارا جداییه..

نیشخند زد..
– راستش رفیق، حسابش از دستم در رفته.. این منم که از زیرش فرار می کنم..می دونم احمقانه ست کسی رو بخوای سرسختانه تو سرنوشتت نگه داری که از اول هم وابسته به زندگیت نبوده.. اما واقعا نمی تونم..

–چون حس می کنی تو این زندگی یه جورایی بهش بدهکاری..درسته؟..
خندید و نگاهش کرد..
-روان شناس خوبی میشی..

سعید هم در جواب دستانش را تسلیم وار بالا برد و گفت: زندگی تو خودش یه رمان 1000 صفحه ای میشه داداش من..هر کی هم بخونه تهش به این نتیجه می رسه که تو داری خودتو فدا می کنی..

و جدی درون چشمان کوروش نگاه کرد و ادامه داد: هیچ وقت خودتو مقصر ندون.. ستاره دردش بزرگه قبول.. اما تو دلیل هیچ کدوم از اون اتفاقا نبودی..همه رو بنداز گردن تقدیر..هرچند معتقدم تقدیر رو خودمون رقم می زنیم اما حاضرم قسم بخورم واسه تو یکی صدق نمی کنه..

-تو که انقدر خوب منو شناختی.. میگی چکار کنم؟..
دستش را به سینه ی سفت و عضلانی کوروش زد و گفت: به این گوش کن..به حرف من و ستاره و هیچ کس دیگه هم توجه نکن..عقل و قلبتو یکی کن..

رمان آتش جنون قسمت 2

هر دو چند لحظه ای سکوت کردند..

رمان آتش جنون قسمت 2
صدای زنگ گوشی، او را از میان انبوهی از افکار بهم ریخته و پریشان نجات داد..
نفسش را عمیق بیرون فرستاد و گوشی اش را از جیبش بیرون کشید..
نگاهش که به اسم فرهود افتاد سریع جواب داد..
از صدای شاد فرهود ناخواسته لبخندی گذرا بر لبانش نقش بست..
–سلام بر عمو جان جانان..
-علیک سلام.. باز چی شده؟..
–والا اوامر اجرا شد..داروها رو بردم تحویل زن عمو دادم.. گفت خونه نیستی، گفتم یه زنگ بزنم دستور بعدی رو بگیرم..

-چند ساعته رفتی دنبال دارو؟..یه کم مسئولیت پذیر باش پسرجان..اون دختر بیچاره حالش خوب نیست مگه نگفتم زود برگرد؟..
–به جان عموجان نه، به مرگ خودم قسم گرفتار شدم.. سرمو گرم کردن نامردا نسخه به کل از سرم پرید..

لبخند زد..
– تو کی آدم میشی که من اون روز کل محله رو شیرینی بدم؟..
— آدم شدن پیشکشعمو، بگو کی سر و سامون می گیری..اون موقع خودم کل محله رو هفت شبانه روز شام میدم..
-این چه ربطی به آدم شدنت داشت؟..
–زن بگیرم خود به خود آدمم میشم..

به سختی جلوی خنده اش را گرفت.. این پسر همیشه یکی جوابی در آستین داشت..
-پرچونگی بسه پسر.. الان کجایی؟..
–دارم میرم خونه.. راستی عمو ، پس فردا راه میافتیم سمت تهران..

یاد عروسی برادرش افتاد.. لبخندش رنگ باخت..
-به سلامتی عموجون..سلام منم به بابات برسون بگو فردا یه سر بهش می زنم..
–سمعا و طاعتا..

با لبخند گوشی اش را پایین آورد و به سعید که می خندید نگاه کرد..
–فرهود بود؟..
سرش را تکان داد..
— باور کن اسمشم که میاد خنده ام می گیره.. پسر شاد و پرجنب و جوشیه، زنده باشه..
-با شیطنتاش کم حرصم نمیده..
— جوونه..خودمونو یادت رفته؟..

از گوشه ی چشم نگاهی به سعید انداخت و با لبخند پرسید: یعنی می خوای بگی دیگه پیر شدیم؟..
— با ٣٥ سال سن؟..نه هنوز اول جوونیمونه، کی میگه؟..

کوروش دستی به بازوی خود کشید .. در همان حال که نفسش را بیرون می داد گفت:اون عمر نحسی هم که میگن واسه منه..
–نحس نیست.. فقط خودمون به کاممون زهرش می کنیم…..راستی یه چیزی………

کوروش منتظر نگاهش کرد..
–شنیدم پشت تلفن به فرهود گفتی بره دنبال داروها….قضیه چیه؟..من فقط یک هفته نبودم..

کوروش خندید و از روی تخت بلند شد.. دستی به لباسش کشید و گفت: قضیه برمی گرده به یه دختر….

سعید با تعجب کنارش ایستاد.. نگاه کوروش به باغچه ی درخت پرتقال بود..
–اونوقت کیه این دختر؟..
-نمی دونم..

رمان آتش جنون قسمت 2
–درست تعریف کن ببینم قضیه چیه؟..یعنی چی نمی دونم؟..
-یک هفته پیش وقتی با فرهود از تهران برمی گشتیم، تو مسیر ماشین پنچر شد.. با کلی بدبختی پنچری رو گرفتیم.. فرهود تو ماشین نشست، منم تا کنار رودخونه رفتم که یه آبی به دست و صورتم بزنم..همونجا دیدمش.. بیهوش با لباسای خیس افتاده بود لب رودخونه..خلاصه رسوندیمش بیمارستان..

رمان آتش جنون قسمت 2

خودم بالا سرش بودم..بعد از چند روز که خطر رفع شد آوردمش خونه..اما ضعف داشت واسه همین کامل هوش نمی اومد..رضا داره پیگیری می کنه تا شاید خانواده اشو یه جوری پیدا کنیم..تازه امروز بهوش اومد.. ولی از کم شانسی حافظه شو از دست داده..

سعید که تمام مدت با تعجب خاصی به حرف های کوروش گوش می داد گفت: پس فقط همین دخترو کم داشتی..حالا می خوای چکار کنی؟..

سوئیچش را بیرون آورد و گفت: فعلا مهمون ماست تا خانواده اش پیدا بشن……خب.. من دیگه زحمتو کم می کنم..
–کجا؟شام بمون یه نون و ماستی وسط بود می خوردیم دیگه..
-نوش جان..ولی فرداشب حتما یه سر بهمون بزن..
–مزاحم میشم..کنجکاوم مهمونتو ببینم.. راستی چند سالشه؟..

-نپرسیدم هر چند حتما یادشم نمیاد..اما به نظر خودم 17 یا 18..
–پس خیلی جوونه.. ان شاالله که خانواده اش پیدا میشن..حتما اونا هم الان نگرانش شدن..
-ان شاالله….پس تا فردا..

سعید با لبخند سری تکان داد و کوروش به سمت ماشینش قدم برداشت..
احساس سبکی می کرد.. حال الان اش با چند ساعت قبل قابل مقایسه نبود..

دوست داشت که این آرامش همیشگی باشد..
اما خودش هم خیلی خوب می دانست که حتی خیالش هم زودگذر است و بس..

رمان آتش جنون قسمت 2

رمان آتش جنون

 

اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است