امام حسين(ع):اگر دين نداريد لااقل آزاده باشيد.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۶
خانه » رمان » رمان عشق ارباب » رمان عشق ارباب قسمت پایانی

رمان عشق ارباب قسمت پایانی

رمان عشق ارباب قسمت پایانی

eshgh arbab 256x300 رمان عشق ارباب قسمت پایانی

قسمت دهمین

آخرین قسمت رمان عشق ارباب

رمان عشق ارباب از دریا

رمان عشق ارباب

رمان عشق ارباب قسمت پایانی

نگو نمی دونستی …نگو نمی دونستی از مهتابی که ناجوانمردانه عفتش رو ازش گرفتن و ناجوانمردانه مادرش کردن اما نگذاشتن طعم مادری بچشه … همون کاری که با گل سرسبد خونه ات کردن … همون کاری که با خواهرت کردن زانوهایم خم شد و با نفسهایی که به سختی از سینه ام خارج می شد نگاهم کرد -نگو عمه نگو قطره اشکی از چشمان زیبای غمگینش سرازیر شد و نالید -کجای این دنیای اربابی مردونگی داره ارباب شایا که ندیدی همون کاری که با خانوم خونه ات کردن با خواهرت هم کردن …اگه از خانوم خونه ات جونش و جنین در بطنش گرفتن … از خواهر تو عشقش و جونش رو گرفتن زانو هایم خم شد و صورت زیبای آتوسا در نگاهم جان گرفت ..عمه خانوم بدون وقفه ای ادامه داد -آره دیر کردی چراغ خونه ام … اینقدر دیر کردی که اون پسر عاشق رو ندیدی ..تنها چیزی که دیدی تن سرد خواهرت و بچه ی کنارش …هیچ نپرسیدی وقتی رسم این بود که بختیاری با مجد باشه …پس چرا یوسف اومد وسط … هیچوقت با خودت نپرسیدی …چرا میلاد نه …پوزخندی زد -می دونی چرا نفهمیدی چون غرق شده بودی توی غرور اربابیت …آنقدر غرق که صدای فریاد اون مرد عاشق رو روز عروسیه عشقش رو نشنیدی …صدای شیونه اونو وقتی سینه ی قبرستون رو با فریاد آتوسا صدا کردنش خراشیده بود نشنیدی … صدای فریاد همسرت رو نشنیدی وقتی داد می زد دست به این بچه نزنین …صدای اون طفل معصوم رو نشنیدی که حالا در به در دنبال یک قلب سالم برای اونی محکم به سینه اش زد و نالید -داغ نبینی ارباب شایا که این عمه ات داغ دیده است … داغ نبینی شایا که اون دختر روی اون تخت داغ دیده است … هیچوقت داغ نبینی که داداشت رفت …خواهرت رفت و حتی همسرت رفت دستم را بر روی گوشم نهادم و فریاد زدم شایا:بـــــسه … بــــسه نمی خوام چیزی بشنوم با صدای بلندی رو کرد به من و به طرف سجاده اش رفت و فریاد زد -نـــه بس نیست …مگه پا نذاشتی توی این خونه تا بفهمی ..مگه پا نگذاشتی توی این خونه تا بشنویی پس چشم و گوشتو باز کن ارباب شایا پاکتی را به طرفم پرت کرد که عکسهایی از آن خارج شد … عکسهایی از تن عریان مهتاب …مهتابی که امروز از خوبی اش برای ستاره ام می گفتم … با تعجب خم شدم و چشم دوختم به عکسها که فریاد عمه خانوم بالا رفت -ببین و گوش کن … تف به مردیت که مرد نبودی چراغ خونه ام …. مرد اون دختره که روی اون تخت خوابیده … دختری که این همه راه زد و اومد و بفهمه چه بلایی به سر خواهرش تاج سرش اومده … اما تو چـــــیکار کردی … چیکار کردی غیر از اخم تخم کردن و این باور رو به خودت رسوندن که می فهمی که می دانی چه اتفایقی برای اون افتاده …با نفرت نامه ای را به طرفم پرت کرد -تف به این مردونگی اربابیتت که زنت فهمید اطرافت حتی نزدیکترین کسات برات دوست نیستن اما توی ارباب نفهمیدی … نفهمیدی اما اون دختری که روی تخت فهمید فریاد زد … از زمونه از مردمش گله کرد …اما تو چی …تــــو چیکار کردی ارباب شایا صدای خورد شدن غرور و قلبم را به راحتی می شنیدم ..نگاهی به نامه کردم و غمگین نگاهم را به عمه خانوم دوختم… پوزخندی زد و روی مبل نشست همانطور که اشکهایش را پاک می کرد گفت -آخ ارباب شایا داغ نبینی چون عین همین عکسها از دوردونه ات آتوسات خواهرت گرفته شد و به اون مرد عاشق فرستاده شد … همون مردی که از نفرت نگاهش نمی کنی چرا …چون اونو باعث بانی می دونی و فکر نمی کنی که آتوسا اونو ترک کرد نه اون آتوسارو…محکم به پایش زد و گفت -آخ شایا ..آخ که همه سعی کردن تو هیچ نفهمی و تو خودت رو زدی به نفهمی … دشمن شدی با رفیقی که هر وقت هر موقعه هوای همسرت رو داشت چون اونم مثل تو چراغ خونه ی دیگری بود …اما تو چیکار کردی ارباب شایا اونو از دشمنت دور کردی … مگه توی قانون این دنیا ننوشته که از رفیق بترس …مگه ننوشته از این همه مهربونی بترس … پس تو چطور نفهمیدی چطور نفهمیدی نامه ای مهتاب را در دست گرفتم و غرور مردانه ام را شکاندم و اجازه دادم که اشکهایم سرازیر شود … متنفر شده بود …متنفر از دنیای پست آدمیت … چرا نفهمیدم … چرا درک نکردم … چرا هیچوقت هیچ نفهمیدم و خودم را در خود فرو بردم -ای خــــــــدا… تــــاوان چه گـــناهی داری از من می گیری …چه گناهی صدای هق هق گریه ی عمه و صدای هق هق گریه ی مردانه ام در آن خانه پیچیده بود … پیچیده بود صدای هق هق مردی که شکست … از غرور اربابی اش …از بی حرمتی های این دنیا شکست-خـــــــدا شکستم .. خــــدا می شنویی صــــدامو شــــکستم صورتم را میان دستانم پنهان کردم و نالیدم -مقصر من بودم … مقصر تن کبود شده آروین … تن سرد مهتاب … مقصر چشمان غمگین ستاره ام …خودم بودم منه ارباب شایا با قرار گرفتن دستان سردی بر روی دستانم … سرم را بالا آوردم و نگاهم را به چشمان غمگین عشقم که شرمنده اش بودم دوختم و اشکهایش را پاک کردم -تو گریه نکن … گریه نکن … بذار منه نامرد …منه بی وجدانه بی غیرت گریه کنم بذار بشکنم ستاره بذار…با شنیدن صدای هق هقش بدتر شکستم و او را به خود چسپاندم … -گریه نکن لعنتی … گریه نکن زندگی من که ارباب شایا بدتر از اینا کشیده که بشکنه ..دستانش دور گردنم حلقه شد و خودش را به من فشرد و نالید ستاره:نکن شایا … نکن با خودت این کارو …خودتو عذاب نده سرم را در سینه اش پنهان کردم و نالیدم -مقصر من بودم ستاره … مقصر من بودم که مهتاب رو کشتن چون ازش خواستم بره … مقصر من بودم که میلاد هیچوقت نتونست به آتوسا نزدیک بشه …چون اون رو باعث بانی بدبختی خواهرم می دونستم مقصر…هق هق گریه ام اجازه ادامه حرف را نداد و اورا بیشتر به خود فشردم که همانند من نالید ستاره:نیستی شایا مقصر تو نسیتی … نیستی اربابم همه ترکم کردن ستاره …همه رهام کردن … کسی چیزی نگفت و من هم نخواستم بدونم … تنها شدم ستاره … تنها و مغرور…. تنها توی تلخیه این روزگار حلقه ی دستش را دور گردنم بیشتر کرد و آرام زمزمه کرد ستاره:همه هستن شایا … همه ی ما کنارتیم هم…وسط حرفش پریدم و او را از خود فاصله دادم و غریدم -نگاهم کن ستاره … درست نگاهم کن … من فهمیدم که خواهرت رو کشتن …حتی یک قدم جلو برنداشتم که برم از عموت بپرسم چرا این کارو کردی … دست تماشام کن ستاره منه ارباب همون اربابیم که از بختیاری نفرت داره و به دلیل همین نفرت هیچوقت نفهمیدم حقیقت اصلی چی بود … چرا وقتی می دونستم همسرم رو کشتن پا پیش نگذاشتم و فقط کلتم رو گذاشتم رو پیشونیش و کنار کشیدم …عین یک ترسو …عین یک نامرد پست صورتم را در دستانش گرفت و با صدای گریانش گفت ستاره:بسه شایا ..بسه اربابم دستانم را بر روی دستان سردش گذاشتم و غمگین گفتم -باید بکشم ستاره بیشتر از اینها بکشم … آخ چقدر نفهم بودم ستاره … چقدر احمق بودم که از مهتاب می خواستم که بگه کی این بلارو سرش آورده اما خودم یک قدم پیش نگذاشتم تا بفهمم کی گل سرسبد تورو پرپر کرد ..کی گل سر سبد منو پر پر کرد چشمانش را بست و شانه هایش از زور گریه لرزید که باز اشکهایم اجازه باریدن گرفتن و ادامه دادن -دیدم ..ماشین مچاله شده ی مهتاب رو هم عین یک پیک همانند امروز برای من آوردن … به جای اینکه برم دنیال حقیقت فقط به ماشین بختیاری خیره شدم و گفتم اونه که این کارو کرده … اونی که جونش برای برادرزاده هایش می اونی که…با صدای هق هق گریه ستاره او را در آغوش کشیدم و همراهش اشک ریختم و نالیدم -گریه نکن تاج سرم … گریه نکن عشقم که امروز شایا شکست … شکست و چیزهایی رو فهمید که هیچوقت نخواست بفهمه … هیچ وقت نرفت پی اش نا بفهمه …بفهمه که دنیا چه کرده باهاش …ستاره:شایا…سرم را در آغوشش پنهان کردم و گریه کردم …مردانه و با قلبی خورد شده در اغوش عشقم اشک ریختم …اشک ریختم برای نامردی ام … برای اربابیتی که از واقعیت دورم کرد …ستاره:تو مقصر نیستی شایا … تو هیچوقت مقصر نبودی -وقتی همـه خواستـــه هات در نیمـــه راه چیــــزی می شود که نبایـــد می شد… وقتی که غلــــط از آب در می آیــــد تمام آنچــــه در ذهـنت ساختـی … وقتــی باورت شکســـتـه می شکنه… آدمـــــــی می شـی که شبیــه هیچکـــــــــس نیست…شـــبیه خـــودش نیســـت…آدمـــی کــه دیـــگه خـــسته شدن…خـــسته شده …دیگه تـــوانی برای هیچ کـــاری نداره ..برای هــچکاری… می ایستـه تمـــاشــا می کنــه و چــون بـی دفاعــــــــی که هیــــــچ چیز در دســت نداره در مقـــابل اطـرافی که پره از حـــــادثه و خطـــــــر …. با دستان خـــودم ســـــــدی شــــدم در بـــرابـــر هرآنچــه می بینــــــم… خــوب و بدُش به کنـــــــار…..هق هق عمه خانوم و ستاره در میان هق هق مردانه ام گم شد ..دیگه نتونستم ادامه بدم …خیلی چیزها توی دلم سنگینی می کرد … خیلی اشتباها بود که دیر بود برای درست کردنش … نگاهم را به عکس های مهتاب دوختم و غریدم -بد کردم ستاره …شکستم و شکستنم … خورد کردم و خودم کردن سرش را بالا آورد و صورتش را به صورتم نزدیک کرد… جلوی دیدم از عکسها گرفت و خیره شد در چشمانم ستاره:دستش می کنیم شایا:دیگه چطور ..دیگه چطور می ت…دستش را بر روی دهانم گذاشت و زمزمه کرد -تو برام هنوز همون مردی شایا … همون مرد اخمویی که کمکم می کنه سرپا باشم … همون مردی که من نمی زارم بشکنه … چون غرور مردم برای من پرستشمه غمگین نگاهش کردم و بوسه ای بر دستش گذاشتم شایا:دیگه چیزی واسم نمونده ستاره .. دیگه نمی کشه این دل صاحب مرده که تورو از دست بدم دستش را بر روی صورتم گذاشت -درست نگاهم کن ارباب … درست و با چشمانی باز ..ببین هنوز هستم … هنوز هستم که نذارم بشکنی … نذارم غرور مردم زیر پا له بشه شایا:چیکار کنم ستاره … چیکار کنم که سرپا باشم چیکار کنم که غرور شکسته ام نشکنه لبخند غمگینی به لب آورد -هر کاری می کنیم با هم می کنیم … درست می کنیم هر اون چیزی رو خراب شده … از نو می سازیم و ثابت می کنیم که ارباب شایا هیچوقت نمی شکنه … ثابت می کنیم که بی گناهی …ثابت می کنیم که همه حق زندگی دارن حتی اربابها …حتی من ..حتی تو شایا:اگه بازم نشد چی لبخندی زد و نوک بینی ام را بوسید و آرام گفت -بازم باهم درستش می کنیم …با هم می سازیمش شایا:تو چی ..مگه حق زندگی نداری چشمانش را بست و پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند و زمزمه کرد -زندگیمو می سازم برای تو … برای تویی که مثل همه ی ما حق زندگی داری … حق…شایا:اگه رهات کنم بری چی چشمانش را باز کرد و غمگین نگاهم کرد … آهی کشید و سرش را به زیر انداخت -منو سهم خودت می کنی شایا …منو ازان خودت می کنی و خودت رو ازان من سرش را بالا گرفت و اشاره به قلبش گفت -این خودش رو مطعلق به تو می دونه … دیگه خسته شده از رفتن و هیچوقت نرفتن چانه اش لرزید …از بغض از دردی که سعی در پنهانش داشت … نمی تونستم… خودخواهی بود اما نمی توانستم او را که تمام خواسته هایم بود رها کنم …بوسه ای بر روی چانه اش گذاشتم و آرام گفتم -منه خودخواه رو به غلامی قبول می کنی همراه با گریه خنده ای کرد و سرش را به نه تکان داد و گفت ستاره:تورو برای سروری می خوام …برای تکیه گاه بودنم -اگه وسط راه کم بیارم چی بر نوک دستم بوسه ای زد و در آغوشم گرفت و کنار گوشم گفت -مرده و غرورش ارباب جونی …می دونم پا به پام می آیی اور ا رد آغوش کشیدم و به خود فشردم … نگاهم به عمه خانوم افتاد که با لبخندی نگاهم می کرد … چشمانش را باز و بسته کرد و تصدیق کرد … تصدیق کرد عروس خونه ام را که به دیدنش آورده بودم … آن زمان آن شب در آن ساعت های نفرت انگیز به آرامشی دست یافتم که آن را مدیون ستاره ام را بودم … ستاره ای که فکر نمی کردم دست تقدیر آنطور سینه ی رد به سینه ام می زند و عشقم را به راحتی از من می گیرد تکیه ام را به ستون تراس دادم و نگاهم را به آسمون دوختم …آسمون مثل دل ادما دلگیر بود ..گاهی صاف بود و گاهی پر از درد و عصبانیت … درست همانند منی که با دانسته ها ندانسته هایم را می خواستم … نگاهم را به طرف میز برگرداندم و چشم دوختم به نامه ی مهتاب که باد سعی در بردن آن داشت … دست به سینه دستم را در جیب بردم و ورقه ی مچاله شده که خط آشنای میلاد بر آن نوشته شده بود چشم دوختم …و زیر لب نالیدم -آه من چه کردم با شما …با صدای قدم هایی که نزدیک می شد سرم را بالا بردم و نگاهم را به قاسم دوختم … تعظیمی کرد …لبخند تلخی به لب آوردم و دستم را بر روی شانه اش گذاشتم و با ناراحتی گفتم -خم نشو قاسم بهت چند بار بگم دستم را در دست گرفت خواست بوسه ای بر آن بزند …اخمی کردم و او را در آغوش گرفتم -نکن مرد حسابی ..نکن قاسم سرش را در شانه ام پنهان کرد و با صدای ناراحتی و لهجه ای که داشت گفت قاسم:شما تاج سر مایی ارباب به کمرش زدم و از او فاصله گرفتم … سرم را به طرف نامه ی مهتاب برگرداندم و ورقه را در دستم مچاله کردم ..و به آرامی که صدا وارد ساختمان نشود گفتم -فهمیدی کی بوده اهی کشید و سرش را به چپ و راست تکان داد قاسم:مثل بار قبلی که ماشین مهتاب خانوم رو آوردن …این ماشین هم آورده شده و کسی که آورده نشانی ازش نیست اخمهایم در هم رفت و گفتم -چطور کسی تونسته ماشین رو اینطور وارد خونه بکنهقاسم رو به رویم ایستاد و گفت قاسم:اون صدای شلیک هم برای فراری دادن اسب بوده …سعی نکردن به کسی صدمه ای برسونن فقط می خواستن راه گم کنی کنن سرم را تکان دادم و دستم را در موهایم فرو بردم و گفتم -می خوام همه رو جمع کنی …همه ی آدما …حتی روستارو ..اونم بی اصلحه قاسم با چشمانی پر از تعجب نگاهم کرد قاسم:بی اصلحه لبخند تلخی زدم و سرم را تکان داد … -آره بی اصلحه سرم را برگرداندم و نگاهم را به ساختمون کوچک عمه که ستاره کناره پنجره نشسته بود دوختم و به آرامی گفتم -به عاقد هم بگو بیاد که می خوام عروسی راه بندازم نگاهم را به صورت معصوم و گرفته اش دوختم …نمی توانستم به همین راحتی اجازه بدهم بهترین بهانه ی زندگی ام را از من بگیرن …کسی که می دانستم همراهم شکست ..اما هنوز سرپا بودقاسم:مبارک باشه ارباب با همان لبخند به طرفش نگاه کردم و سرم را تکان دادم …-بار سفر همه رو هم اماده کن به جز اونایی که نمی خوام پاشونو از این روستا بذارن بیرون..قاسم سرش را تکان داد و گفت قاسم:همونطور که دستور دادین برای امنیت آقا آروین هم دست به کار شدیم باردیگر نگاهم را به طرف ستاره برگرداندم و گفتم -می خوام شبانه از اینجا بره کسی نفهمه دستم را در جیبم فرو بردم …و دو حلقه را که در جیبم بود با سر انگشت لمس کردم … آه سوزناکی همراه با سوزش سینه ام خارج شد و نگاهم را به قاسم که نگاهم می کرد دوختم و لبخند تلخی زدم …لبخندم را با لبخند شیرینی جواب داد و گفت قاسم:ارباب بختیاری رو چیکار کنم سرم را به زیر انداختم و نگاهم را به نوک کفشم دوختم …-دعوتش کن برای عروسی برادرزاده اش اجازه پدر ملزمه سرم را بالا گرفتم و به چشمان گشاد شده از تعجبش چشم دوختم و دستم را بر روی شانه اش گذاشتم و آرام کنار گوشش گفتم -برو به بختیاری پیغام بده که باز می خوام رسم مجد و بختیاری رو تکرار کنم …یک دختر از اون خانواده …یک پسر از این خانواده …می خوام منو به غلامی بپذیرن قاسم:ارباب…شانه اش را فشردم و نگاهم را به نوید که نزدیک می شد چشم دوختم و قاسم را به سکوت دعوت کردم … با لبخندی نگاهم را به نوید دوختم … نوید پرونده را در دستش تکان داد و همانطور که نزدیک می شد گفتنوید:شایا بوی عروسی پیچیده داداش خنده ای کردم و پرونده را از دستش گرفتم -بو پلو به دماغت خورده ابرویی بالا انداخت و با لحن شوخی گفت نوید:وقتی صدای شاد دوستت رو از پشت خط می شنویی که می گه می خوام عروسی راه بندازم چه انتظاری داری عین سگ بو نکشم خنده ی دیگری کردم و به بازویش زدم که اخمی کرد و بازویش را در دست گرفت نوید:تو روحت حالا چرا دیونه بازی در می آری ..بچه که زدن نداره پوزخندی زدم و پرونده را باز کردم و نگاهم را به امضای خودم و امضای نوید دوختم و گفتم -کارهای اداریشو انجام دادی نوید روی میز نشست و نگاهش را به نامه ی روی میز دوخت و گفت نوید:نه خودت گفتی بیار نگاهش کنم… بعد می برم کارهای اداریشو انجام بدم …-دیگه لازم نیست انجام بدی.به طرف میز نزدیک شدم …نامه ی مهتاب را از روی میز برداشتم و فندکی که هدیه ای از قدیم ها بود را بالا آوردم و گفتم -می خوام به نصیحتت گوش کنم نوید نوید لبخندی زد و نگاهش را به دستم که ورقه ها را از پرونده خارج می کردم دوخت نوید:چه نصیحتی ورقه ها را در سطلی که آماده کرده بودم ریختم و همانطور که به نوید که با تعجب نگاهم می کرد چشم دوخته بودم .. گفتم -می خوام دست دوستی به طرف بختیاری دراز کنم .. لبخندی زدم و نگاهم را به آتشی که از ورقه ها شعله ور شده بود دوختم … و ادامه دادم -دیگه نمی خوام چیزی رو که بختیاری طعلق داره ازش بگیرم …با حلقه شدن دستان کوچکی دور بازویم سرم را از شعله های آتش بالا آورد و نگاهم را به چشمان غمگین عشقم دوختم که لبخند مهربانش را تقدیمم می کرد دوختم….چشمکی به او زدم … که صدای شاد نوید به گوشم رسید نوید:بــــهترین کار رو انجام می دی شایا …به طرف نوید برگشتم و لبخندی زدم-وقتی به حرفات فکر کردم و رابطه ی مهتاب و آناهیتا را با بختیاری دیدم گفتم اختلاف هارو کنار بذارمنوید با لبخندی تکیه اش را به صندلی داد و نگاهی به ستاره کرد و گفت نوید:مهتاب خانوم چه کردین با اینلبخندی زدم و دست به سینه نگاهش کردم و گفتم -کاری که خیلی وقت پیش باید می کردم …باید از همه چی بگذرم برای عشقمنوید:بگذری… یعنی چی دست ستاره را در دست گرفتم و با لبخندی گفتم -می خوام از اربابی دست بکشم و از اینجا بریم نوید:چــــی؟؟!!صدای پر تعجب نوید و قدم نزدیک شده ی قاسم با هم هماهنگ شد …هر دو با تعجب و خیره نگاهم کردن …سرم را کج کردم و نگاهم را به ستاره که غمگین و با لبخندی نگاهم می کرد دوختم و ادامه دادم -می خوام برای عشق ارباب زندگی کنم …و کنار بکشم از همه چیچشمانش را برایم باز و بسته کرد و لبخند شیرینی به لب آورد که نگاهم را به نوید … با اخمی به خاکستر مدارک خیره شده بود چشم دوختم …نوید با احساس سنگینی نگاهم سرش را بالا آورد و گفت نوید:من گیج شدم …متوجه نمی شم چی می گه دست ستاره را با خودم کشیدم و صندلی را برایش بیرون کشیدم و به آرامی او را بر طرف صندلی هدایت کردم و رو به نوید و گفتم-فردا برای من همه اون مدارک رو بیار … می خوام زمین هایی که از مردم گرفتم رو بهشون پس بدم نوید ابروهایش را بالا انداخت و با تعجب گفت نوید:مـــی خوای چیکار کنی شایا بر روی دستی صندلی نشستم و دستم را بر روی شانه ی ستاره گذاشتم و گفتم -می خوام خودم رو از اربابی بازنشسته کنم نوید:چرا برای چی؟لبخندی زدم و گفتم -برای عشقم…می خوام با صلح از اینجا خارج بشم و با خوشی زندگی کنم…نه با آه مردم اخمهای نوید باز شد و نگاهش رو به ستاره دوخت که نگاهش می کرد و گفت نوید:مهتاب خانوم آخرش دوست مارو گمراه کردین دیگه ستاره خنده ای کرد و سرش را تکان داد …نوید با شادی از جایش بلند شد و به طرفم آمد و سخت در آغوشم گرفت نوید:خیلی مردی رفیق … خیلی …خوشحالم که می خندی حالا از من فاصله گرفت و دستش را بر روی سینه اش گذاشت و تعظیمی به ستاره کرد و گفت نوید:ما مخلص زن داداشمون هستیم که این اخمو رو سر به راه کرده خنده ای کردم و بر روی شانه ی او زدم-گمشو برو مزه نریز نوید خنده ی بلند ی سر داد و گوشی را از جیبش بیرون آورد …همانطور که به عقب می رفت گوشی اش را تکان داد و گفت نوید:زنگ بزنم امروز واست جشن بگیرم تــــوپ هیچوقت توی زندگیت فراموش نکنی خنده ای کردم و سرم را با تأسف تکان دادم و گفتم -من با آدمای مجرد خوشگذرون نمی گردم ستاره خنده ای کرد …که نوید با خنده ی بلندی سنگی را به طرفم پرت کرد و با شیطنت غرید نوید:تــــو بــــی جا می کنی ارباب ..می خوام شبی واست بسازم که یادت نره خنده ی دیگری و پشتش را به ما کرد … به طرف قاسم برگشتم و لبخندی به صورت ناراحتش زدم و سرم را برایش تکان دادم …اشاره ام را فهمید ..لبخندی تلخی زد و پشتش را به من کرد و او نیز آنجا مارا تنها گذاشت … از روی دسته ی صندلی بلند شدم و رو به روی ستاره نشستم و نگاهم را صورت به اخم نشسته اش دوختم و گفتم -آماده ایی ستارهشایا:آماده ایسرم را بالا گرفتم و به مردم چشم دوختم…به مردی که می خواستم تمام خواسته هایم را به او بسپرم و حقیقتی را بگویم که روح را از تنم جدا کرد و خنده هایم را از من گرفت…خنده ای که برای او زندگی بود برای او آرامش بود …لبخند تلخی به لب آوردم …خیلی وقت بود آماده شده بودم … خیلی وقت بود که انتظار یک موقعیت را داشتم که از نو شروع کنم …از قسمتی به او بگویم که برایمان رقم خورده بود …لبخند تلخم بر روی لبهایم عمیق تر شد …دستم را بر روی جای خالی حلقه کشیدم…و آن را لمس کردم …و به آرامی گفتم -جای خالیش اذیتم می کنه سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به چشمان مغرور و به غم نشسته اش دوختم -بهم برش می گردونی لبش به لبخندی کج شد ..دستش را بالا آورد و دست مشت شده اش را بر روی میز گذاشت و با ابرو اشاره کرد شایا:بازش کن لبخندی زدم و دستم را جلو بردم… به آرامی دست مشت شده و مردانه اش را باز کردم و با لبخند شیرینی که بر روی لبهایم نشسته بود نگاهم را به دو حلقه ی کنار هم دوختم و نگاهم را به چشمانش دوختم …چشمانش همانند لبهایش خندید و به ارامی گفت شایا: من و تو با هم یکی شده ایم ، من و تو دو عاشقی شده ایم که به زندگی خواهیم گفت همیشه با همیم!لبخندم بازتر شد … دستم را بر روی دستش بر روی آن دو حلقه گذاشتم و همانند او به آرامی گفتم -همیشه با همیم…دستم را در دستش گرفت و حلقه ی مهتاب را بالا آورد و آن را در انگشتم جایگزین کرد و به آرامی بوسه ای بر روی آن نهاد و با محبت گفت شایا:برات بهترین هاشو می خرم سرش را بالا آورد و نگاهم کرد …سرم را کج کردم و حلقه اش را بین انگشتانم گرفتم و همانند خود او حلقه را در دستش گذاشتم -من بهترین ها رو نمی خوام شایا …من همینی می خوام که حالا هست …نه قبلش نه بعدش ..حالاش برای من مهتره نگاهش را بالا آورد و خیره شد در چشمانم و لبخندی زد … لبخندی گرم و مردانه …لبخندی از مردی که قلبم برایش در سینه می تپید و آماده ی شنیدن حقیقتی بود که پیش می دانست …اما گفتنی هایش را باید از آنجایی شروع می کردم که پایانش داده بودن و خط قرمزی بر دور آن کشیده بودن …شایا:ستاره-جون دلم انگشتش را نوازش گونه بر روی دستم که در دستش بود کشید و گفت شایا:اگه هنوز امادگیشو ن…اجازه ندادم حرفش کامل شود و دستش را فشردم و گفتم -نه باید بگم …بگم که این کابوس برای همیشه از بین بره دستم را به عقب بردم و از پشت کمرم ملفی آشنایی را خارج کردم …ملفی را که روزی در خواب در ماشین مهتابی دیدم که برای همیشه تنهایم گذاشت ..تنهایم گذاشت به دلیل دانستن حقیقتی که زندگی اش را از او گرفت …حقیقتی که هیچکس نباید آن را می دانست …اما مهتاب فهمیده بود و حالا من…شایا دستش را دراز کرد و ملف را در دست گرفت که شروع کردم …شروع به گفتن حقیقتی که آنطور به زانو درم آورد ..منه ستاره ای که هیچ وقت نمی شکستم …آهی کشیدم و گفتم -برای آمادگی اول می خوام چیزهایی رو بگم ….خیلی چیزها که حقه توه که بدونی … داستانی که باید گفته بشه….برای همین از اول برات شروع می کنم به گفتن ..از اون اولاش من بچه بودم و تو هم بچه..دوران اون بچگیهایی که همه چی آسون بود ..همه چی راحت …اما سختر از حالایی که مفهموم همه چیز را می دانیم لبخندی زدم و نگاهم را به ملف دوختم -دوران بچگیم بهترین دوران بودن ..دختر پنج …شش ساله ای که هیچ غمی نداشت ..هیچ دردی نداشت جز غیرتی که بر روی خواهرش داشت..بر روی خانواده اش داشت خنده ای کردم و با یاداوری آن دوران ادامه دادم -با داشتن پسر توی خانواده باز مهتاب به من تکیه می کرد … نه به خاطر اینکه خواهرم بود …بلکه به این دلیل که همونقدر که من روی اون حساس بودم اون هم بود … هیچ غمی نبود من بودم و خواهر دوقلویم که عزیز کرده ی همه بودیم…..از عمو گرفته تا عمه همه یکجورای خاصی دوستمون داشتن …خدا هیچوقت به ما خاله یا دایی نداده بود ..خیلی بارها از خودم سوال پرسیدم …. که چرا مامان خواهر برادر نداره…اما حالا به جوابش رسیدم سرم را بالا گرفتم و تلخ لبخندی زدم و گفتم -وقتی از خانواده ی پدری خیری نبود چه بسا از خانواده ی مادری دستانم بین دستان گرم و مردانه اش جا گرفت …نگاهم را به دستانم دوختم و ادامه دادم -از همون بچگی ها دوتا همبازی داشتیم ..دو همبازیه همیشه همراه اما نیمه راه … همبازی هایی که حالا که به اونها نگاه می کنم می گم چرا بزرگ شدیم بزرگ شدیم که به اینجا برسیم …به اینجایی که یاد آور خاطرات شیرین باید اینقدر تلخ باشه که دلت نمی خواد به یاد بیاری…به یاد آن دوران خوب و تلخ بچگی ها تلخ پوزخند زدم و نگاهم را به ملفی که از زرین خاتون گرفته بودم دوختم و گفتم -میلاد بختیاری …تک برادر رضاعی من وتک پسر شاهین بختیاری عموی بزرگم بود که خیلی زود عمرش رو داد به پسرش..و حالا پسرش داره عمرش رو می ده به ماشایا پر تعجب و مات نگاهم کرد … لبخندی زدم و ادامه دادم -ما چهار نفر بودیم ..دو پسر دو دختر …من مهتاب …میلاد خیلی به هم نزدیک بودیم به جز پسر عمه ام … پسر عمه ای که …. نمی دونم از خوبی هاش بگم یا بدی هاش …حالا که می بینمش می گم …خدایا چرا اون زمان بیشتر باهاش نبودم که بگم برام عزیزی اما حالا….دستم را از دستش خارج کردم و آستین لباسم را بالا زدم … زخمی از همان زمان را لمس کردم و گفتم -اولین زخمی که از پسر عمه ام خوردم همین بود …دوازده بخیه خورد اونم به دلیل اینکه اجازه ندادم دست کثیفش خواهرم رو لمس کنه…خواهر معصوم و خجالتی ام …اما حالا چیزی رو لمس کرد …چیزی رو زخمی کرده که نه می شه بخیه خورد و نه می شه درستش کرد چشمامو بستم و به همان روز برگشتم و گفتم -هنوز سرو صداها توی گوشمه …گریه های مامان و مهتاب و دست نوازش گونه ی بابا که روی سرم می کشید و می گفت”دختر قویی من مرده گریه نمی کنه” آره اون زمان برای خودم مردی شده بود …مردی که توی اون حالت خم شد و اشکهای میلاد را پاک کرد و مادرش را در آغوش گرفت و گفت …تو غم نخور مامان من خوب می شم …اما منه بچه بی خبر از اون نگاه های نفرت انگیز عمه و پسرش خوشحال بودم که پدرم من رو مرد خطاب کرده آهی کشیدم -همین زخم باعث خیلی چیزها شد …از خیلی ها می شنیدم که می گفتن پسر عمه ام حرمزاده است معلوم نیست پسر کی هست …باباش کیه…. آزار و اذیتهاش از همون روزها شروع شد ..آزار جسمی که نه فقط به تن و بدن ما وارد می کرد بلکه پدربزرگم هم از رفتارهای ضد نقص اون عاصی شده بود و شبها صدای سر و صداهای عمه و پدر بزرگم را از کتابخونه می شنیدم اما حتی یک قدم جلو نمی رفتم تا بدونم چه اتفاقی داره می افته …بچه بودم و نادان همه رو می سپردم به بی خیالی چشمانم را باز کردم و به او خیره شدم و گفتم -اون روز رو درست یادمه اون روزی که خان عموم بهترین عموی دنیا اومد …مثل همیشه شاد پریدم توی بغلش و از گردنش آویزون شدم …اما با دیدن دختر بچه ای هم سن و سالهای خودم که بابا دستش رو توی دست گرفته نگاهم خیره به اون موند و از بغل عمو جدا شدم …خان عموم با دیدن حالت پر تعجب من دو زانو کنارم نشست و لپم رو بین دو انگشتش گرفت و به آرامی اشاره به همون دختر بچه گفت ” با دخترم آشنا نمی شی شیطون عمو “توی همون زمان بچگی با چشمان گرد شده نگاهم رو به دختر بچه دوختم …دختر عمو من بودم پس این کی بود که وارد شده بود و خودش را دختر عمو معرفی می کرد …مهتاب روابطش بهتر از من بود …زود با همه صمیمی می شد بر عکس مینی که فکر می کردم همه با مقصدی به ما نزدیک می شن….مهتاب با دیدن دختر بچه و اینکه خواهر جدیدی نصیبش شده ذوق زده جلو رفت و نگاهی به بابا که دست دختر بچه رو در دست گرفته بود گفت “بابا این آبجی کوچیکمونه”بابا خیلی راحت اون زمان گفت آره آبجی کوچیکه ی شماست بدون انکه توجهی به منی که با شعله های حسادت با کینه نگاهم به دختر بچه بود …من مهتاب را برای خودم می خواستم ..خان عمو فقط مال من بود … خانواده ام فقط ازان من بودن ….وقتی دست مهتاب به طرف دختر دراز شد ..با خشمی نگاهم را به دختر دوختم که با صدای به بغض نشسته به آرامی گفت “سلام من آناهیتام”وقتی مهتاب محکم در آغوشش گرفت …حسادتم چندین برابر شد …غیرت داشتم به روی خواهرم همه حق در آغوش گرفتنش رو نداشتن …بخصوص آناهیتای تازه وارد ….آناهیتا خیلی زود توی قلب همه جا باز کرده بود …حتی پسر عمه ام که جز صدمه زدن به من و مهتاب کار دیگری نداشت…دیگه روی زبون همه یک تعریف از آناهیتا بود و دیگری از مهتاب …دیگه این وسط ستاره ای نبود …همبازی هامم دیگه کنارم نبودن ….خان عمو هر وقت می اومد دیگه نمی گفت ستاره شیطون عمو بلکه می گفت “آناهیتا دختر خوشگل بابا”اینقدر به آناهیتا حسادت کرده بودم که از روی پله ها انداختمش و خودم از بالای پله ها به درد کشیدنش نگاه کردم و لذت بردم …دستی بر روی گونه ام کشیدم و لبخندی زدم -اون روز اولین سیلی عمرم رو خوردم …اولین سنگینی دست بابا که بر روی گونه ام فرود اومد و صدای جیغ عمه و مامان که صدا زدن”شهـــاب”اما من فقط خیره به اخم بابا و گریه مهتابی بودم که کنار پای آناهیتا زانو زده بود و او را نوازش می کرد ….با دیدن این حرکت مهتاب باز حس حسادتم به اوج رسیده بود و بی توجه به صدای بابا که ازم می خواست از اناهیتا معذرت خواهی کنم اخم کردم و گفتم”کار بدی نکردم که معذرت بخوام” خنده ای کردم و نگاهم را به شایا که محو داستان شده بود کردم و گفتم -می دونی بابا باهام چیکار کرد شایا لبخندی زد شایا:چیکار کرد خنده ی بلندی کردم و با یاد آوری آن روز گفتم -گوشمو گرفت و توی کتابخونه حبسم کرد چون می دونست کتابخونه برای من کشتارگاهه …از هر چی کتاب بود متنفر بودم …اون زمان خان عمو که معلم بود همیشه به ما درس می داد اما من از درس فراری ..برای همین بابا من رو اونجا حبس کرد … دو روز …بابا بی توجه به التماس مامان و خواهشهای عمه منو اونجا گذاشته بود …اما با اون تنبیه هنوز حسادتم به آناهیتا کم نشده بود …شایا:اینقدر حسود بودی سرم را تکان دادم و گفتم -خیلی حسود بودم چون خانواده ام رو برای خودم می خواستم نه یک تازه وارد شایا:پس چطور تو آناهیتا حالا…حرفش را ادامه نداد و نگاهم کرد ..لبخندی زدم و دستم را به زیر چانه بردم -شب دوم صدایی از پشت در شنیدم ..صدای پچ پچ دوتا دختر بچه بود ..صدای آناهیتا رو می تونستم به راحتی بشنوم …اما مهتاب ایندقر آروم بود که فقط صدای بس بسش رو می شنیدم …. آناهیتا به آرومی از زیر در گفت “ستاره بیا پشت پنجره “منم بی حرف تند خودم رو به پشت پنجره رسوندم …و منتظر اون دوتا موندم ….دستم به پنجره نمی رسید که بازش کنم …چندتا کتاب گذاشتم زیر پامو در پنجره رو باز کردم که نگاهم افتاد به مهتاب که روی کمر آناهیتا ایستاده تا اونم بتونه به پنجره برسه … با تعجب نگاهم رو به آناهیتا دوختم که به سختی وزن مهتاب رو تحمل کرده و گفتم “اینجا چیکار می کنین “مهتاب بدون اینکه حرفی به من بزنه پفکی از توی لباسش در آورد و به طرفم گرفت…می دونستن چقدر عاشق پفک بودم …برای همین بی توجه پفک رو قاپیدم و نگاهم رو خیره به اون دوختم …مهتاب نگاهم کرد و با حالت قهری گفت “اینو آناهیتا برای تو خریده به من نداد”توی همون زمان بچگی با شنیدن این حرف توی دلم یکجوری شد …و نگاهم را به مهتاب و آناهیتا که آروم حرف می زدن دوختم …آناهیتایی که مواظب بود مهتاب به آرامی از روی کمرش پایین بیاید و به خودش صدمه ای نرساند….خوشحال بودم چون یکی دیگر هم بود که مواظب خواهرم باشه ..من باید حق به دیگری هم می دادم که مواظب خواهر کوچلوم باشه اون شب پفک رو نخوردم برعکس صبحش منتظر بابا نشستم …نشستم که ازش بپرسم رفاقت یعنی چی …بپرسم چرا به آدمی که بدی می کنی اون بهت خوبی می کنه … این کار آناهیتا برای من الگو شده بود …در هر بدی خوبی بهترین راهه اینو من اون شب یاد گرفتم…صبحش که بابا اومد سراغم با دیدن پفک عصبی شد …سرش رو با تأسف برام تکون داد و گفت “فکر کردم دخترم مرده و حرفش اما حالا”خیلی حرف بابا بهم برخورده بود برای همین پفک رو بهش دادم و زل زدم توی چشماش و گفتم “بازش نکردم بابا ببین هنوز نخوردمش”بابا سرش رو با تأسف تکون داد و روی مبل توی کتابخونه نشست و من رو روی پاش نشوند …دستی به سرم کشید… درست حرفای بابا رو یادمه که گفت”می دونی چرا اسم تورو گذاشتم ستاره”سرم را تکون دادم و معصومانه نه گفتم … بابا دستی روی سرم کشید و گفت “یک روز وقتی تو آبجیت داشتین به دنیا می اومدین …نگاهمو به آسمون دوختم ..به آسمون خدا که پر بود از ستاره …از ستاره هایی که هم به ماه زیبایی بخشیده بود هم به مهتاب …به ستاره ای که محکم ایستاده بودن و چشمک می زدن …با خودم گفتم چقدر ستاره ها محکمن که هوای مهتاب و آسمون رو دارن که از زیبایی نیوفته ..اینقدر مرد بود که خودش از نور می افتاد اما از جایش تکون نمی خورد که زیبایی آسمون و مهتاب رو بگیره…از همون وقت تصمیم گرفتم اسمت رو بذارم ستاره که هوای خواهرت مهتاب رو داشته باشی ..اما با کاری که با آناهیتا کردی …ستاره ام رو کم رنگ کردی نورش رو کم کردی “نگاهی به شایا کردم که با لبخندی نگاهم می کرد و گفتم-:بابام خیلی مرد مهربونی بود …عزیز دوردونه بودم و به خاطر سیلی که بهم زده بود عذاب می کشید ..منم برای اینکه عذابش رو کم کنم خم شدم و دستش رو بوسیدم و اون رو سخت توی آغوشم گرفتم و گفتم”معذرت می خوام بابا …همه چیز رو درست می کنم”بابا دستش رو دورم حلقه کرد و من رو به خودش فشرد کنار گوشم آروم گفت “آناهیتا مامان …باباش تنهاش گذاشتن ..مواظبش باش…براش خواهری کن ستاره ی درخشانم “توی زمان بچگی معنی این حرف رو فهمیدم و بغض نشست توی گلوم…یادمه یک بار عمه ام به میلاد گفت …”بابا مامانت تنهات گذاشتن یعنی مردن …یعنی رفتن پیش خدا”برای همین بغض کردم و از بغل بابا بیرون اومدم ..با همون پفک از کتابخونه بیرون رفتم و خودم رو به آناهیتا که روی پله ها نشسته بود رسوندم …آناهیتا با دیدن من سیخ ایستاد و نگاهم کرد و گفت “ستاره من معذرت می خوام “بغض گلومو سنگینتر کرد و اون رو در اغوش گرفتم..من لیاقت معذرت خواهی نداشتم چون اون من بودم که انداخته بودمش … بی انکه منتظر لحظه ای به ایستم اون رو در آغوش گرفتم و کنار گوشش گفتم “از این به بعد من خواهرتم … نمی زارم صدمه ای بهت برسه”از اون روز به بعد من بودم که مواظب بودم آناهیتا و حتی مهتاب صدمه ای نبینن … جلوی طعنه های فامیل می ایستادم و گوشهای اناهیتا رو می گرفتم که نشنوه و خودم برای مهتاب و اون لالایی که مامان هر شب برای ما می خوند می خوندم که یک شب..صدای داد و فریاد خان عمو و بابا بزرگ هنوز توی گوشمه ….اولین بار بود می دیدم که اینطور پدربزرگم روی دوردونه اش داد می زد … دلم برای خان عموتنگ شده بود برای همین در اتاق رو باز کردم و به طرف اتاق پدر بزرگم راه افتادم… صداش رو از پشت در به راحتی می شنیدم چشمامو بستم و خودم را تصور کردم پشت در اتاق …لبخند تلخی زدم -از در نیمه باز توی اتاق عمو سرک کشیدم با دیدن سر و صورت زخمی خان عمو با تعجب نگاهش کردم که فریاد پدر بزرگم به گوشم رسید “شهرام نگاهی به سر و وضعت کردی …این توله سگ رو تحویلشون بده خلاص کن خودتو”خان عمو عصبی به پدر بزگم نگاه کرد و گفت”بابا چند بار بگم این طفل معصوم دخالتی نداره توی این مسئله””شهرام منو خر فرض کردی …نیستی که ببینی چه پیام های تحدید امیزی می اد … اینکه بچه رو تحویل بدین اگه ندین زندگیتون رو به آتیش می کشیم …یعنی دختر این زن هرزه ارزش داره”اون روز برای اولین بار عصبانیت خان عمو رو دیدم خان عموی مهربونم که رو به پدرش گفت “باشه بابا باشه …شما درست اما اون هرزه حالا زیر خاروار خاک خوابیده …جواب تمام بدبختیهاشو با سرطانی که دامن گیرش شده بود داد…یک خواسته از من داشت اینکه نذارم دخترش پا توی لجنی بذاره که مادرش گذاشته …چرا ما اشتباه اون مادر رو بذاریم پای بچه اش …بچه ای که هیچ آزاری به ما نرسونده …حتی خود شما هم اون رو خیلی دوست دارین…اگه می خواین این بچه رو تحویل بدین پس مطمئن باشین که من می رم اونم با این بچه برای همیشه”با شنیدن حرفای عمو ناراحت شده بودم …چون دوست نداشتم که کسی خواهرم رو دوست نداشته باشه …محبتم به آناهیتا بیشتر شده بود چون عموم دوستش داشت …هیچ از حرفای عمو و پدر بزرگم اون زمان نفهمیده بودم فقط این فهمیدم که باید بیشتر از همیشه از آناهیتا حمایت کنم مثل خان عمو… تا بابا بزرگ اون رو به خانواده اش برنگردونه…..خان عمویی که برای من الگوی همه چیز بود…یک معلم خوب ..یک حامی خوب و حتی یک پدر خوب شایا با اخمی نگاهم کرد و گفت شایا:پس اناهیتا دختر معشوقه ی عموته لبخندی تلخی زدم و سرم را تکان دادم -نهشایا:پس آناهیتا چیکاره است لبخند خونسردی زدم و نگاهی به ملف گفتم -آناهیتا دختر خالته …آناهیتا اسفندی که به آناهیتا بختیاری تبدیل شد شایا:چـــــی دختر خالهملف را به طرفش کشیدم و به آرامی گفتم -آره دختر خاله ات …دختر مه لقا خواهر فرح بانو مادر تنی تو ..شایا با اخمی نگاهش را به ملف که رو به رویش بود دوخت و گفت شایا:آخه …آخه مادر من که خواهر نداره نفسم را بیرون دادم و اشاره ای به ملف گفتم -توی این ملف خیلی مدارک هست که خیلی چیزهارو ثابت می کنه … مه لقا از خانواده طرد شده بود …عشق خان عموی من ..خان عمو بدون چشم داشت به طرد شدن مه لقا ..بدون در نظر گرفتن اینکه برای چی طرد شده دیونه وار عاشقش بود …بدون توجه به گذشته ی مه لقا دل بست و گرفتار شد …و نصف اموالش رو به نام مه لقا زد که دیگه دست مه لقا توی جیب دیگری نباشه …اما مه لقا که با یکی بودن برایش کافی نبود خیلی زود از خان عموم سیر شد و با بابای اناهیتا ازدواج کرد …اما دست تقدیر ناجوانمردانه اناهیتا رو یتیم کرد …پدرش رو با مواد و مادرش رو با سرطان از اون گرفت …اما به آناهیتا گفته شد که پدرش توی تصادف جان سپرده و مادرش برای آزادی رهاش کرده …چیزی که مادرش اخرین لحظه ها از همه خواسته بود به دخترش بگن که دخترش از هیچ حقیقتی باخبر نشه شایا:مامان هیچ وقت از مه لقا بهم نگفته بود شانه ام را بالا انداختم -شاید دلیلش همین بوده ..مه لقا زن خوبی نبوده شایا …زن خوشگذرون و هر…حرفم را ادامه ندادم و دستانم را بر روی میز گذاشتم -این حرفا چیزی رو عوض نمی کنه چون آناهیتا خواهر منه دستان گرم شایا بر روی دستانم قرار گرفت و آرام گفت شایا:آناهیتا همیشه خواهر تو می مونه ستاره لبخند گرمی بر روی لبهایم نشست و نگاهم را به دستان شایا دوختم و گفتم -آناهیتا سختی زیادی کشیده شایا …خیلی زیادی شایا:چه سختی هایی ؟آهی کشیدم و پر درد گفتم -خانواده ی شاد بختیاری به دلیل همین اختلاف رسم و رسوم خیلی زود از هم پاشید …بابا سخت ناراضی از وصلت خواهرش به برادر تو بود یعنی امیر پاشا..چون یک دلیلی این وسط اجازه نمی داد که شهاب بختیاری راضی به ازدواج خواهرش باشه چشمان شایا گرد شد و دقیق نگاهم کرد شایا:عمه ی تو ؟سرم را تکان دادم و با اهی گفتم -آره عمه ی من ..عمه ای که صاحب یک پسر بچه ی شش ساله بود…عمه ی من نرگس بختیاریشایا با همان چشمان گرد شده با تعجب بیشتری در چشمانم زل زد …تلختر از قبل لبخند زدم و ادامه دادم-…بابام مخالف بود چون که حقیقت رو از شماها پنهان می کردن و همین باعث اختلاف بین خواهر بردارها شد و بابام از این روستا زد بیرون …چون می ترسید روزی بیاد که دخترهاشو هم اینطور شوهر بدن به خاطر رسم مسخره …نمی خواست هیچ وقت کسی به دخترهاش زور بگه… بچگی ممکنه شیرین باشه و گاهی تلخ …. از آناهیتا دور شده بودم ..من شهر دیگه بودم و اون شهر دیگه …زجری که آناهیتا کشید هیچ کس نکشید …یک خاطره ی تلخ هر شب مثل کابوس می آد تو خوابش شایا:چه خاطره ی تلخی؟ آناهیتا:همون خاطرهای تلخه کودکی یک ارباب دختر با صدای آناهیتا به عقب برگشتم …با دیدن ساشا و پویا که کنارش ایستاده بودن لبخندی زدم ..لبخندی تلخ از دیدن ان چشمان به غم نشسته …آناهیتا با کمک ساشا بر روی صندلی نشست و نگاهش را به من دوخت آناهیتا:از اینجاشو من بگم سرم را برایش تکان دادم و نگاهم را به حلقه دوختم که صدای به بغض نشسته ی اناهیتا به گوشم رسید -مامان سرمه روانشناسه خوبی بود ..تا حدودی خاطرات تلخه شش سالگیمو محو کرده بود اما نه همه … سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به آناهیتا دوختم که قطره اشکی از چشمانش چکید و ادامه دادآناهیتا:بعد از رفتن بابا شهاب اینا …خیلی تنها شده بودم …میلاد همیشه کنارم بود …اما دست تقدیر اینطور شده بود که همه رو که دوست داشتم از من دور می کرد …میلاد رو از من گرفتن و آوردن پیش عمه خانوم چون می خواست مواظب تنها یادگار از دست رفته ی بختیاری باشه…چون خودش هم همانند میلاد تنها بود …خانواده بختیاری از هم پاشیده بود …بابا شهرام سعی در گرفتن ثروت از دستش رفته اش بود ..پدر بزرگ و عمه هم مشغول تدارک عروسی …پسر عمه ام نمی دونم کجا رفته بود چون خیلی وقت بود که دیگه توی اون ویلا نبود …کسی هم سراغش رو نمی گرفت حتی عمه…انگار که تا حالا کسی به اسم پسر عمه وجود نداشت آهی کشید و با پشت دست اشکش را پاک کرد و گفت آناهیتا:خاطرات تلخه من از همون روزها شروع شد … بابا شهرام برای مسافرت از کشور خارج شده بود و این بهونه ی شده بود برای فامیل که منو بدن به خانواده ام … خیلی زور بود …خیلی توهین ها که به مادرم می گفتن و من رو حرمزاده خطاب می کردن…آخه یک دختر بچه که مادرش رو بهترین مادر می دونست این حرفا براش خیلی …نتوانست حرفش را ادامه بدهد و بغضش را با آب دهانش قورت دادم و گفت-چون مامان من مامان سرمه بود فقط اون.. ….از دنیای اطراف چیزی نمی دونستم فقط این می دونستم که همه تنهام گذاشتن و تنها همبازی من نگاه کردن به بیرون پنجره و دست گذاشتن روی گوشام بود که صدای داد و فریادهای اطرافیان رو نشنوم …صدای طعنه ها رو نشنوم ….برای همین پدر بزرگ برای اینکه برای عروسی دخترش من اون وسط نباشم منو تحویل اقوام پدریم داد …تا کسی ندونه دختر معشوقه پسرش اونجا زندگی می کنه …..اقوام پدریم هم با آغوش باز از من استقبال کردن ..پوزخند تلخی زد و گفت….آناهیتا:چون تمام ثروت پدرم به نام تک دخترش بود …هنوز اون اتاق تاریک و کمربند هایی که به تنم می خورد رو به یاد دارم …حتی صدای فریاد هام که می خواستم رهام کنند …می خواستم که دست کثیفشون رو به من نزن و کمربندشون به بدنم نخوره…اما کسی رها نمی کرد تا می تونستم می خوردم …و صدای خنده هاشون رو موسیقی می دونستم…درست مثل آروینسرش را بالا گرفت…دستانش از استرس زیادی همانند قبل می لرزید … نگاهی به من کرد و به تلخی گفت آناهیتا:برای همین آروین رو درک می کنم ..برای همین ترسش رو درک می کنم وقتی می لرزه وقتی در خودش مچاله می شهپوزخندی تلختری زد و در ادامه گفت آناهیتا:چون مادرم بدکاره بود دخترش رو هم همونطور می دونستن …دختر بچه ای که حتی به یاد نداشت مادرش آغوشش چه بویی دارد ..حتی نمی دونست دست نوازشگر پدرش کی بر روی سرش نشسته …من فقط دست نوازشکر یکخواب توی نگاهم بود …خوابی از شهرام بختیاری…که توی خواب هام محو و محو تر شد …دستانش را بر روی میز نهاد و شروع به بازی با انگشتانش کرد و به آرامی گفتآناهیتا: هنوز ته مونده ی سوخته های سیگار خاموش شده روی کمرم جا خوش کرده …هنوز مهر هرزگی مادرم روی کمرم ثبت شده…هنوز بعضی از شبها از کابوس سوخته شدن …از کابوس اون سیگارها و قهقه ها از خواب بیدار می شم و نگاهی به اطراف می کنم که نکنه من بختیاری نه اسفندی هستم دستانم را مشت کردم و لبم را به دندون گرفتم …و نگاهم را برگرداندم تا نگاه خیره و پر تعجب آن سه نفر را بر روی تک خواهرم نبینم …خواهری که درد کشید …زجر کشید اما هنوز لبخند به لب داشت…تا کسی از درون داغونش هیچ نفهمد …خواهری که گذشته اش را به فراموشی سپرده بود …اما مجبور به یاد آوری شده بود ..مجبور به یاد آوری کابوس های شبانه اش آناهیتا:یک سال زیر دستشون زجر کشیدم …درد کشیدم …بین یکی از همین کتک کاری ها دنده ام شکست و مجبور شدن به بیمارستان منتقلم کنند …انگار خدا هم از زجر دیدن من غمگین شده بود که باز بابا شهاب منو دید … با دیدن حال و روزم ..با تهدید باز منو بین خانواده اش آورد …حتی از بابا شهابم می ترسیدم …از موجود هر مردی می ترسیدم …دیگه واسم مهم نبود کجام و دارم چیکار می کنم فقط می خواستم کسی نباشه ..تفاله های سیگار رو نمی خواستم… سه سال طول کشید که به خودم بیام ..سه سال طول کشید که کابوس هامو فراموش کنم …اما هیچوقت اجازه ندادم که خاطرات روی کمرم رو از بین ببرن چون اون خاطرها رو می خواستم …می خواستم برای درس زندگی…می خواستم به شهرام بختیاری نشون بدم که وقتی امانتی داری درست ازش مراقبت کنصدای اه پرسوزی که از دهانش خارج شد …اشک را در چشمانم جمع کردآناهیتا:مامان سرمه بابا شهاب خیلی برای من زحمت کشیدن تا به یاد نیارم خاطراتم رو ولی همیشه یک جای دلم همیشه دوست داشتم از اون مرد ..از شهرام بختیاری …خان عمو یا بابا شهرام بپرسم که چرا ..که چرا نیومدی دنبالم بگردی …دنبال دختری که از جونت بیشتر دوست داشتی…می خواستم ازش بپرسم چرا بابا شهرامم تبدیل شد با عمو شهرام و خیلی زود به شهرام بختیاریآهی از دهانم خارج شد و پر بغض گفتم-وجوابش رو هم گرفت…سنگینی نگاهش را حس می کردم …اما دوست نداشتم سرم را بالا بگیرم و به چشمانش نگاه کنم و بگویم ..آره نباید اعتماد می کردیم ..نباید به هیچکس اعتماد می کردیم…نباید به این روستا و حتی به مردمش اعتماد می کردیم …کاری که مهتاب کرد آناهیتا:آره جوابم رو گرفتم ..جوابی که جون مهتاب رو گرفت سرم را به طرفش برگردندام و نگاهش کردم که لبخند تلخی زد و…سرش را به طرف ساشا که با اخمی به دستانش خیره شده بود بگرداند و گفت آناهیتا:می خواستی دلیل نفرتم رو بدونی …نفرتم رو به اربابها…ارباب بودنی که همه افتخار می دونن ساشا غمگین نگاهش را بالا آورد و نگاهش کرد … آناهیتا لبخند تلخی زد و گفت آناهیتا:چون خود من هم اربابم …اگه تو ارباب پسری من ارباب دخترم …یک روستا به نامم دارم که هیچوقت پامو توی اون روستا نذاشتم … دلیل نفرتم به اربابها پدرمه ..عمومه …پدری که با ارباب بودنش دخترش رو رها کرد بین گرگ و عمویی که خودش برادر زاده اش رو سپرد به گرگ ها که تنش رو مثل سگ لیس بزنن ساشا سرش را برگرداند و کلافه دستی در موهایش کشید آناهیتا:از اربابها متنفرم چون روانم رو به بازی گرفتن ساشا …روحم رو از من گرفتن …بچگی هاموپر کردن از کابوس ..از وحشت اناهیتا با بغض سرش را بالا گرفت و خیره شد در چشمان ساشا و نالید آناهیتا:عموم شبا می اومد توی اتاقم ساشا …لباس های عروسکی خوشگل صورتی تنم می کرد و با لذت منو توی آغوش می گرفت … حالیش نبود …مست بود و در مصرف مواد … دستش رو می برد زیر لباسم و تنم رو…با صدای فریاد ساشا … نگاهم را به او دوختم …ساشا با اخمی نگاهی به آناهیتا کرد و نالیدساشا:بـــسه آنی …بــسهآناهیتا سرش را به نه تکان داد و همانند او نالیدآناهیتا:آه ساشا …درد نمی فهمی یعنی چی …نمی فهمی وقتی بابا شهاب بهم نزدیک می شد وحشت می کردم …چون یک ارباب مست به اسم عمو من…صدای هق هقش بالا رفت که ساشا به زانو کنار اناهیتا نشست و گفت ساشا:باشه غلط کردم … نمی خوام ..نمی خوام چیزی بدونم و ازت بخوام ازم متنفر نباشی ..تمومش کن…تا آخر عمر از من متنفر باش اما به این چیزها فکر نکن…اصلا” به اون نامرد فکر نکن.. چانه آناهیتا لرزید و نگاهش را به زیر انداخت آناهیتا:بعضی از خاطرات پاک نمی شن ساشا …هیچوقت ازت متنفر نبودم …تو بهترین اربابی که وارد زندگیم شدساشا:نه نیستم …نیستم آناهیتا منم خوب نیستم ساشا پر بغض نگاهش را به اناهیتا دوخت …اناهیتا نگاهش را برگرداند و نگاهی به من کرد و گفت آناهیتا:به یک دختر زنده دل ببند ساشا …به یک دختر زنده…نه این دختری که مرده و خودش رو متعلق به کسی نمی دونه…دختری که با بودن دختر بودن احساس می کنه تمام بدنش لمس شده ..دست ساشا روی دست آناهیتا بر روی میز قرار گرفت ساشا:خودم زنده اش می کنم …خودم گرمش می کنم آناهیتا دستش را از دست او خارج کرد و با لحن سردی گفتآناهیتا:اما قلب یخیم هیچ اربابی رو نمی پذیره ساشا از جایش بلند شد ..غمگین نگاهش را به آناهیتا دوخت و بی حرف به راه افتاد …وسط راه مکثی کرد و بدون آنکه به طرفمان برگردد گفت ساشا:آنی خانوم یادته اون شب توی ماشین بهت چی گفتم …آناهیتا همانطور که اشکهایش را پاک می کرد بدون آنکه به طرف او برگردد سرش را تکان داد..ساشا:پس مطمئن باش هنوز سر حرفم هستم…خون مجد توی رگامه آنی خانوم پا پیش بکشم پست کشیدنش دست خداست …به همین سادگیا نیست دل کند از جون لبخندی روی لب اناهیتا نشست …لبخندی تلخ و شاید هم شیرین…نگاهی به رفتن ساشا کردم و با لبخندی نگاهم را از او گرفتم و به پویا دوختم که او نیز با لبخندی سرش را زیر انداخته بود و خیره به دستانش بود…اگه زندگی آناهیتا تلخ شروع شد می دونستم با بودن ساشا به شادی ادامه پیدا می کنه…پویا با احساس سنگینی نگاهم سرش را بالا گرفت و لبخندی را مهمانم کرد …غمگین نگاهش کردم… نباید او را وارد بازی می کردم …اون ماشین ازان او بود …یعنی اگر او در آن ماشین بود هیچوقت خودم رو نمی بخشیدم …هیچوقت…با احساس سنگینی نگاهی نگاهم را از پویا گرفتم و به شایا که با اخمی نگاهم می کرد چشم دوختم …ابروی بالا انداختم و با خنده به آرامی که فقط او بشنود گفتم-حسادت اونم ارباب شایا غیر ممکنهشایا صورتش را برگرداند و به ملف چشم دوخت …نگاهم را خیره به صورتش دوختم که اخمی بین ابرهایش نشسته بود و لبخندی زدم به آرامی لبخندی که زود از لبهایم محو شد و جایش را یک پوزخند گرفت و ادامه داد -بعد از اومدن آناهیتا …و دیدن اون حالتهاش بیشتر از قبل مامان بابا …مهتاب ..و حتی من ازش مراقبت می کردیم که خوب و خوبتر شد و مامان موفق شد که دوران بچگی آناهیتا رو بهش برگردونه با محو خاطرات تلخی که اون رو از زندگی کردن کنار نکشه ..با هیپنو خیلی چیزها می شه درست کرد ….اما ای کاش هیچوقت مامان محو نمی کرد و ما می تونستیم دشمن رو از نزدیک ببینیم …دشمنی که…نتونستم حرفم را ادامه بدهم و بغضم را قورت دادم …دست شایا که بر روی دستم نشست پوزخندی زدم و گفتم-بعضی باورها مثل خنجر می شینه توی دلت شایا و از خودت می پرسی مگه ما به جز خوبی کار دیگه ای با اون کردیم …. شایا:ستاره!!!چشمامو بستم و دستم را از دستش خارج کردم -بابا از اون روزها هیچ صحبت نمی کرد ..از بختیاری ها حتی از خان عمو هم سراغ نمی گرفت و با اتفاقی که برای آناهیتا افتاده بود حتی دوست نداشت که اسم از اونها برده بشه …اولا خیلی برام سخت بود که از خان عمو و میلاد سراغی نگیرم اما با رفتنم به مدرسه و شروع تازه ای برای من …رفته رفته اونها هم فراموش شدن …همه خاطرها رو به گذشته سپردیم و به حال فکر می کردیم…حتی تصویر ها هم محو شده بود از خاطر…. همه چی به خوبی پیش می رفت که…عمه وارد زندگیمون شد …نرگس جونی که زیر بارون دم در خونه ایستاده بود و منتظر بود که بابا اجازه ی ورود به اون بده …آهی کشیدم و همانند ناله گفتم -بابام دل پاکی داشت ..دلی به پاکی دریا و زلالیه آب …با دیدن خواهرش در اون حال تمام مشکلات رو فراموش کرد و به خواهرش پناه داد …خواهری که بدترین خبر عمرش رو براش اورد …خبر مرگ پدرش و برادری که تصمیم گرفته توی خارج بمونه و هیچوقت برنگرده و عروسی که بهم زده بود چون پسرش رو ازش گرفته بودن شایا اخمی کرد و نگاهم کرد شایا:اما عمه ی تو عروسی رو بهم نزد بلکه..تلخ پوزخندی زدم و نگاهم را به آناهیتا دوختم که با اخمی خیره به میز بود و گفتم -درسته …عروسی رو امیرپاشا بهم ریخته بود …اما حرفای عمه باعث شد که بابا از هم بپاشه و شبانه برگرده به روستا …با دیدن اوضاعی که همونطور که عمه گفته بود …با حالی داغون برگشت خونه … و دیگه هیچوقت حرفی از اون روستا حتی آدمهاش نزد…و به ما هم یاد آوری می کرد که ما به جز هم کس دیگه ای رو نداریم…نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود ..جریان چی بود اما هر چی که بود بابام بیشتر از قبل از ما مراقبت می کرد و بیشتر از همه مراقبت از عمه بود ….بقیه اش رو که خودتون می دونین مرگ بابا و مامان و تنهایی ما.سرم را بالا گرفتم ونگاهم را به شایا دوختم که با تعجب نگاهم می کرد و لبخندی زدم شایا:پسر عمه ات چی شد ..چرا عموت رفت خارج…خیلی از ابهامات هستپویا:چرا میلاد اینجا بود …آهی کشیدم و نگاهم را به ملف دوختم تا جواب آنها را بدهم -مهتابم برای همین سوالها اومده بود ..برای همین پاشو توی این روستا گذاشته بود…روستایی که از قبل نقشه کشیده بودن برای وارد شدنش پویا روی میز خم شد و نگاهش را به من دوخت پویا:یعنی چی ..؟-یعنی اینکه اومدن مهتاب و آناهیتا به اینجا از قبل برنامه ریزی شده بود …حتی تجاوز مهتاب شایا:چــــــی؟لبخندم تلخ شد و نگاهم را از ملف گرفتم و به چشمان شایا که از زور تعجب چشمانش گشاد شده بود چشم دوختم … سخت بود ..سخت بود گفتن حقیقتی که از آن ابهام داشتم … از فهمیدنش تمام اعتمادم در هم شکسته بود …ستاره شکسته بود…ستاره ای که زندگی کرده بود با این ابهامان-مهتاب و آتوسا بی گناه وارد بازیه کثیف انتقام شدن …بازی انتقامی که از قبل برای اونها تعیین شده بودپویا دستانش را مشت کرد و با خشم گفتپویا:یعنی تو می دونی اون کی بوده ..آخه انتقام از چی…اون کیه پوزخندی زدم و نگاهم را به زخم روی دستم دوختم و به آرامی گفتم-پسر عمه ام …همبازی بچگی هام ..انتقامش رو گرفت…انتقام حرمزاده بودنش ..انتقام خودش بودنش پویا با تعجب از روی میز بلند شد پوی:پـــــسر عـــمه ات..نگاهم را با لا آوردم … شایا با تعجب نگاهم کرد و ملف را از روی میز برداشت و با صدای لرزانی گفتشایا:یعنی اینکه…چشمامو را به زیر انداختم و به میز چشم دوختم وبه آرامی ادامه دادم -مهتاب حقیقت رو فهمیده بود ..حقیقت قتل عشق امیرپاشا … مرگ اتوسا …خیلی چیزهارو که نباید می فهمید … مهتاب اینجا اومده بود که بار دیگه خانواده اش رو یک جا جمع کنه …اما دست تقدیر اون رو …اون رو از من گرفت قبل از اینکه خیلی حقیقت هارو به تو یا به کس دیگه بگه …دیگه نمی دونست باید به کی اعتماد کنه نفسم را با بغضی بیرون دادم و به آرامی گفتم -همه چی توی این ملف هست ..هر چی که انتظار داری و انتظار نداری …حقیقت اصلی خیلی افرادی که به ما نزدیکتر از همه اند ….حقیقتی که خان عمو دنبال بازمانده های برادرش گشت اما باز به بن بست خورد …حقیقت بهم خوردن رابطه ی بختیاری و مجد…همه ی اون سالها این تو هست …چون جایی رفتم که مهتاب و شایا همیشه اونجا آروم بودن …رفتم پیش زنی که خواهرم رو زیر شلاقش گرفت ولی برای پسرش بهترین آرامش بود و همینطور برای مهتاب …رفتم پیش زرین خاتون و ازش این ملف رو گرفتم …نگاهم را به آناهیتا دوختم و پر بغض گفتم-مامان ساشا بد نیست آنی …اونم مادره ..مثل منی که خواهر بودم و خواهرم رو کشتن اون هم مادر بود مادری که پاره تنش رو با بدترین شکل تجاوز کردن و با یک شکم بر آمده راهیه خونه مردی کردن که عاشقانه دوستش داشت ..اما دوست داشتنش هم پر بود از طعنه های شکم بر آمده اش …برای همین زرین خاتون آروین رو زجر می داد ..برای همین برای تخلیه خودش عذابش می داد …اما بهتر از همه می دونست که خون عزیز دوردونه اش توی اون بچه است سرم را بالا گرفتم و به شایا چشم دوختم که دستش پیش نمی رفت که ملف را باز کند ..همانطور که من دستم پیش نرفت …غمگین نگاهم را به آناهیتا دوختم که لبش را به دندان گرفته بود و سعی می کرد بغضش نشکند و به آرامی همراه با بغض گفتم -بازش کن تا بفهمی شایا ..تا بفهمی بعضی انتقام ها می تونه خیلی چیزهارو نابود کنه …خیلی جون هارو بگیره…خیلی آدمارو دشمن کنه و خیلی آدم ها رو مهربون پویا نگاهش را به من دوخت و خیره در چشمانم شد پویا:تو می دونی ستاره آره ..باعث بانی همه ی این بلاهارو می دونی آره…تنها پسر عمه ات نیست درسته آهی کشیدم و چشمانم را بستم …صحنه ی تصادف در نگاهم جان گرفت…قدم های آشنای مردی که بالای سر میلاد ایستاد و ماشه را کشید و صدای شلیک و فریاد آناهیتا که پر بغض کمک می خواست …قطره اشک گرمی از کنار چشمانم سرازیر شد و ناله ای از دردی که در قلبم پیچیده بود کردم و نالیدم-ماشینتو برداشتم ..برای اینکه برم خیلی از جوابها از شهرام بختیاری بگیرم ..جوابهایی که به آناهیتا مدیون بود ..به من مدیون بود برای همین احمد رو با خودمون بردیم تا راه رو به ما نشون بده .. اما وقتی به نزدیکی های روستای بالا نزدیک شدیم میلاد سر راهمون قرار گرفت …نمی دونم چطور فهمیده بود اما انگار بهش ایهام شده بود …احمد رو گذاشت بره …و خودش با ما همراه شد چون خودش رو مدیون خواهرهاش می دانست …می خواست از این به بعد اون با ما همراه باشهچشمامو باز کردم و نگاهم را به شایا که کنارم زانو زده بود و دستانم را در دست گرفته بود چشم دوختم و با صدای لرزانی گفتم -می دونی …می دونی از کی فهمیدم میلاد همون همبازی بچگی هامه …می دونی از کی فهمیدم که برادرمه چانه ام لرزید و با قطره اشکی از چشمانم سرازیر می شد نالیدم از همون روز که فکر می کردم گناه کردم که عاشقت شدم …از همون روز که برای فرار از تمام حس های بهم ریخته ام به تو با میلاد همراه شدم و به طرف تپه رفتم …از همونجا …از داستان ننه سرمایی که بهم گفت ..از سه تا دخترای ننه سرما که من بودم ..آناهیتا بود و مهتاب …مهتابی که با فهمیدن حقیقت جونش داد …جونش رو داد شایا از همون روز فهمیدم میلاد همون میلاده ..از هم..با قرار گرفتنم در اغوش سخت و مردانه اش گریه ام را مهار کردم و خودم را بیشتر در آغوشش جا دادم و بلند تر نالیدم -شهرام بختیاری ..خان عموی مهربونم …دنبالمون گشت …در به در از این شهر به اون شهر …اما دشمن نذاشت ..نذاشت که…پیدامون کنه … شهرام بختیاری رو با فرستادن همون عکس عریان عروسش که حالا خواهر زاده اش توی اون بود شکوندن شایا … اون شهرام بختیاری رو خورد کردن…همونطور که میلاد رو با فرستادن عکس عریان عشقش شکوندنبوسه ای بر روی گونه ام نهاد و به آرامی گفتشایا:بسه عزیزم ..بسه اینقدر خودتو اذیت نکن -آخ شایا ..آخ قلبم می سوزه …قلبم از این همه بی رحمی می سوزه…از اون کینه ی انتقام که شعله اش خواهرم و آتوسارو گرفت می سوزه شایا …دارم آتیش می گیرم…دارم می سوزم از درد میلاد که عشقش پر پر شد اما کسی فریاد این عاشق رو نشنید… دارم آتیش می گیرم زیر این همه نفرت و انتقام …پیراهنش را در مشت گرفتم و با هق هق گریه ادامه دادم -رفتم خان عمومو دیدم ..خیلی حقیقت هارو فهمیدم… حقیقتی که مهتاب رو از من گرفت ..خانواده ام را از من گرفت ..خنده های شادم رو از من گرفت …حقیقتی که نفرین شده بود برای دانستن …نفرین برای انتقام … همه چی نقشه بود شایا ..همه محبت ها فرستادن خواهرم به اینجا تجاوز ..همه ی اینا نقشه بود …حتی گرفتن عشق میلاد و مجبور شدن آتوسا و ازدواج با یوسف ..همه نقشه ی انتقام بود دستش نوازش گونه بر روی سرم کشیده شد … چشمانم را بستم و باز گفتم -توی راه برگشت بودیم ..همون راهی که اومده بودیم …اما ترمز کار نکرد ..هر چی می زدم روی ترمز باز کار نکرد …درست مثل خوابم …مثل همون خوابی که مهتاب هر چی سعی کرد اما نتونست ترمز کنه … درست مثل همون خواب ماشین با خوردن به ماشینی دیگه چپ شد …همونطور که ماشین مهتابم توی خواب چپ شد… سینه ام محکم به فرمون خورده بود و نفسم بالا نمی اومد …آناهیتا از حال رفته بود …اما میلاد … میلاد بیرون افتاده بود .. خونین بیرون افتاده بود… و نگاهش به من و آناهیتا بود که بدونه سالمیم..حتی توی اون حال هم توی فکر ما بود شایا:ستاره داری می لرزی بی توجه به صدا زدن او و لرزش بدنم ادامه دادم -در ماشین رو به رویی باز شد و از ماشین پیاده شدن …کفشهاش آشنا بودن … قدم هاش به طرف میلاد نزدیکتر می شد …که ماشه رو کشید … ماشه رو کشید و صدای آشناش به گوشم رسید …صدای آشناش با او خنده های نفرت انگیزش رو کرد به میلاد و گفت “از اینجا تو برای همیشه محو می شی”و صدای تیر پیچید …میلاد …میلادم داداشم بی حرکت موند … بی حرکت ..خون ..خون می اومد ازش خون همه جا ریخته بود … اون دو نفر هم قهقه می زدن ..بی خبر از جایی که داشتم می دیدمشون …می خندیدن نمی دیدن که میلاد داره زیر پاشون جون می دهشایا من را از خود فاصله داد و با چشمان پر از نگرانی به حالت شوکه ام نگاه کرد …دستان لرزانم را بالا آوردم و جلوی او گرفتم…-اون …اون انتقام گرفت …انتقام یک کینه ..انتقام یک بچه بازی… انتقام حرمزاده بودنش رو گرفت …انتقام اربابیتش رو گرفتنفسم به سختی از گلویم خارج می شد …دیدگاهم تار شده بود و چیزی را به درستی نمی توانستم ببینم …دستان گرمی بر روی قفسه ی سینه ام نشسته بود و سعی در بالا آوردن نفسم بود ..نفسی که از خواهرم گرفتن از میلاد با گرفتن عشقش گرفتن و از من هم با گرفتن خیلی چیز ها گرفتنبا ضربه ی سیلی که به صورتم خورد …نفسم به آرامی خارج شد و دیده ی تارم واضح و واضح تر شد …اما صحنه ی بی جان شدن دستان میلاد هیچ از نگاهم پاک نمی شد … هیچ نمی توانستم آن لحظه را از یاد ببرم …با صدای هق هق آناهیتا و جا گرفتنم در آغوش آشنای عشقم …دستم را دور کمرش حلقه کردم و آرام با حالتی شوک زده نالیدم -شایا سردمه شایا من را به خود فشرد و به آرامی در گوشم گفت شایا:خودم گرمت می کنم ستاره ام خودم گرمت می کنم سرم را در آغوشش پنهان کردم و همانطور که بی حال چشمانم را می بستم به آرامی گفتم -مهتاب رو کشت …آتوسارو کشت …نذار میلاد رو بکشه نذار باز داغ ببینم شایا نذار..نذار آروین رو.با سوزشی که در دستم پیچید چشمانم را به آرامی بستم …حس انکه حرفی دیگر بزنم را نداشتم …حس آنکه به شایا بگویم … که بگویم اماده ام…آماده ام برای گرفتن حقی که برای دیگری بود نه او ..نه کس دیگری …حقی که ازان من بود ..ازان شایا بود و حتی ازان میلاد بود…*****شایابوسه ای بر روی پیشانی اش نهادم و از ستاره فاصله گرفتم … نگاهی به سرمی که به دستش وصل شده بود دوختم و آهی کشیدم …و از تخت فاصله گرفتم … به طرف در راه افتادم اما نصف راه مکثی کردم و به طرفش برگشتم …به طرف اویی که به خواب عمیقی فرو رفته بود بی خبر از منی که برای دیدن آن چشمان بی قرار بودم و بی قرار تر از همه برای دانستن شخصی بود که او را به آن روز انداخته بود …پسر عمه ای که تمام مجهولات را برایم واضح می کردسرم را برگرداندم و با عجله از اتاق خارج شدم …من ستاره ی محکمم را می خواستم ستاره ای که همانند یک تکیه گاه کنار همه محکم و استوار ایستاد ..نه ستاره ای که حالا با این حال روی تخت افتاده بود..با قرار گرفتن دستی بر روی شانه ام به طرف ساشا برگشتم و غمگین نگاهش کردم -حمله ی عصبی…چقدر حماقت کردم ..چقدر ساشا ساشا سرش را به زیر انداخت و تکیه اش را به دیوار داد و به آرامی گفتساشا:مقصر تو نیستی شایاپوزخندی زدم و غمگین به حلقه ام چشم دوختم و به آرامی گفتم -ستاره هم همینو گفت …توی چشمام زل زد وگفت مقصر نیستی ..اما خودم کردم که لعنت بر خودم بادساشا:با قسمت نمی شه جنگید شایا نمی شه روی حکمتی که در نظر گرفته شده حرفی زد سرم را بالا گرفتم و به رو به رو چشم دوختم …به آرامی گفتم-اشتباه رفتم ساشا…اشتباه زندگی کردم …باید می رفتم دنبال حقیقت ساشا آهی کشید و همانند من به آرامی گفت ساشا:شایا می خوام یک اعترافی بکنم …تکیه ام را به دیوار دادم و نگاهم را به رو به رو دوختم و گفتم شایا:منم می ترسم ساشا …همونطور که تو اینقدر از سکوت آناهیتا می ترسی منم..از دونستن حقیقتی که ستاره رو اینطور شکوند می ترسم ساشا:برای همین ملف رو باز نکردی سرم را تکان دادم و چشمانم رو بستم -نه بازش نکردم …امروز ستاره توی دستام لرزید … احساس می کردم داره جون می ده ..بدنش سرد شده بود ..سرد سرد مثل بدن آروین که آوردمش بیمارستان…مثل تن آتوسا که توی آغوشم جون داد ….اگه پویا …اگه اون کاری نمی کرد حالا ستاره ام…حالا باید برای ستاره …آهی کشیدم… نمی تونستم ادامه بدم …حتی فکر کردن بی ستاره ضربان قلبم را کند می کرد…دستش را بر روی شانه ام نهاد و آن را فشرد ساشا:به موقعه آوردینش بیمارستان غمگین نگاهم را به نوک کفشم دوختم و نالیدم شایا:ستاره برای من زندگیه ساشا …ستاره برای من دنیامه اون نباشه دیگه منی هم نیستم…وجودی از شایا هم نیست …دیگه تحمل نمی کنم ساشا رو به رویم ایستاد و با تعجب نگاهم کرد و به آرامی گفت ساشا:شایا تو…آهی کشیدم و لبخند تلخی به لب آوردم…چقدر تلخ بود آن زمان …اینطور از عشقم جلوی برادرم حرف بزنم … -آره منه ارباب شایا جلوی این دختر به زانو در اومدم …منه ارباب شایا عاشق شدم ..عاشق خواهر زنم ..عاشق کسی که فکر می کردم خواستنش گناهه …اما هیچوقت نفهمیدم عبادتم عشقشه ..ایمانم بودنشه …آرامشم نفس کشیدنشه …تلخ خندیدم و با ناله گفتم -من عاشق دختری شدم که خودش شکست اما اجازه نداد بشکنم …خودش به پایان رسید اما از من می خواست که از نو شروع کنم و دوباره خودم رو بسازم..دوباره بخندم و زندگی ببخشم ساشا:پس از نو بساز…از اول زندگی کنسرم را بالا گرفتم و به چشمانش دوختم …به آرامی گفتم -بدون اون نمی تونم قدم از قدم بردارم…بدون اونی که روی تخت بیمارستان افتاده نمی تونم نفس بکشم ساشا:پس ملف رو باز کن تا بدونی چی اونو شکونده که بتونی از نو بسازیش همون کاری که اون کرد…نذاز زندگیت شروع نشده از هم بپاشه کلافه دستی در موهایم کشیدم و تکیه ام را از دیوار گرفتم ..نگاهم را به دو نگهبانی که به دستورم کنار در اتاقش ایستاده بودم دوختم …دیگه اصلا” نمی تونستم ریسک کنم… کلافه دستی در موهایم کشیدم و بدون آنکه به طرف ساشا نگاهی بیندازم گفتم -حالا نه ..اول باید یک دیداری از یکی داشته باشم ..تا بعد..تا بعد همه ی سوراخ ها دنبال اون عوضی بگردم..تا باعث بانیه تباهی زندگیم رو پیدا کنم دست ساشا را که بر روی شانه ام نشسته بود کنار زدم و به آن دو مرد نزدیک شدم ..بی توجه به ساشای غمگینی که نگاهش به من بود با اخمی رو به آن دو کردم و با خشمی گفتم -از اینجا تکون نمی خورین تا من برگردم هر دو نگهبان سرشان را را تکان دادن …نگاهم را به در بسته ی اتاقش دوختم و با لبخند غمگینی و اخمهایی که درهم رفته بود راهم را کج کردم و به طرف راهروی بیمارستان راه افتادم ..به طرف اتاقی که جواب را از شخصی می خواستم که عشقش متعلق به خواهرم بود ..خواهری که بی گناه از این دنیا رفت …خواهری که حق انتخابش اجبازش بودبه نزدیکی های اتاق که رسیدم …بختیاری را نگران و منتظر پشت در دیدم …قدم هایم را تند کردم و بی توجه به بختیاری که روی صندلی نشسته بود …وارد اتاق آی سی یو شدم ….دکتر با دیدنم سرش را با تأسف تکان داد و لباسهای مخصوص را به طرفم پرت کرد دکتر:لجباز یکدنده …لباس ها بر روی لباسهای دیگرم پوشیدم و به دکتر بی روح چشم دوختم-چرا من …دکتر با تعجب نگاهم کرد و شانه اش را بالا انداخت-درد زیاد داره ..تیر درست کنار قلبش خورده…هیچ حسی آن زمان نداشتم …هیچ حسی که همانند ستاره آرومم کنه …خوشحالم کنه نداشتم…همانند یک مرده ی متحرکی بودم که راهی برای خلاصی می خواست راهی برای پایان خیلی چیزهایی که با کینه و انتقام شروع شده بود …انتقامی که خود نمی دانستم گناه چه کاری بود ….وارد اتاق شدم …دکتر کنارم ایستاد و به آرامی گفت -از وقتی هوشیاریشو به دست اورده اسم تورو صدا می زنه …می تونه حرف بزنه اما خیلی خسته اش نکن …تیری که به سینه اش خورده نزدیک به دریچه ی قلبش بوده برای همی…وسط حرف دکتر پریدم و با سردی گفتم -خودم می دونم دکتر دکتر سرش را تکان داد و از اتاق خارج شد … نگاهی به دستگاهای اطرافش کردم و به او نزدیک شدم ..به مردی که وسط آن دستگاها وصل شده بود….نزدیک کسی که او را باعث بانی قدمی که آتوسا برداشته بود می دونستم …او را که نامزادش را رها کرد که آتوسا برای آبروی خانواده مجبور با ازدواج با یوسف شد …چرا حتی از او نپرسیدم… چرا با کینه به سلاخی بستمشبالای سرش ایستادم و نگاهش کردم … به آرامی و منظم نفس می کشید …نگاه به مردی که حالا برایم نا آشنا بود و احساسم به او کینه نبود …بلکه یک حس همدردی و گنگ بود..یک احساسی که حالا قلبم را به آتیش می کشید میلاد:نگاهت خیـــلی سنــگینه… حرفهایش از دردی که می کشید کش دار و سنگین شده بود …چشمانش را باز کرد و با نگاهی خسته زل زد به من و لبخند تلخی زد …میلاد:نــگاهت درســت مثل نــگاهش می مونه ..ســـنگین اما بــرعکــس تو پر از مهر و محبت بود نگاهش ..حتی اون زمان که رهام کرد و رفت بدون اینکه به من بگه چـــرانفس عمیقی کشید و چشمانش را بست …میلاد:روزهای خوبی بود…مـــی دونـــم خیـــلی حقیقت هــارو فهمـــیدی …برای همـــین اینجایـــی .. مـــی دونـــم به خـــاطر ســتاره و حـــقیت اینجایی…یــعنی انقدر تو کـــینه ات به من زیـــاده که پــیشم نمی اومــدی..حتی نیومدی بپرسی که چی شد که عشق تو آتوسا از هم پاشید..اون عشق افسانه ای چطور از هم پاشید نفس عمیق دیگری کشید و چشمانش را باز کرد و با همان خستگی نگاهم کرد میلاد:تو مرد خوش شناسی هستی شایا …خیلی خوشانس که لحظه ی آخـــر کنارش بودی …لمسش کردی ….حالا هم ضربان قلبت برای عشقی می زنه خوش شانس تریچشماشو بست و به آرامی گفت میلاد:بشین روی صنـــدلی -راحتم …میلاد چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد ..لبخند خسته ای زد و با چشمان به غم نشسته اش گفت میلاد:آخرین بار که دیدنم اومد همین حرف رو به من زد وقتی که گفتم بیا روی صندلی بشین ..برای اولین بار با لحن سردی بهم گفت که “راحتم”… اما راحت نبود می شناختمش…می دونستم راحت نیست .چون صداش می لرزید و چشمای شادش پر بود از سردی و غم …یخ کردم اون زمان آهی کشید و چشمانش رو بست میلاد:آتــــوسا …آرزوم بود ..بهونه ی برای لبخند زدن هام ..برای من رسم و رسوم مهم نبود …تنها بودن اون مهم بود …برای همین به عشقم اعتراف کردم …اعتراف کردم که داشته باشمش …برای همین همه استقبال کردن …و ما یکی شدیم….شاید برای رسم و روسوم مسخره دو خانواده …یا شاید هم فقط برای دل شاد دو جوون چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد میلاد:آتوسا برای من معجزه بود شایا چطور می تونستم از این معجزه بگذرم..چطور می تونستم از هستیم بگذرم -پس چی شد …چرا اینطور شد …چرا از هم پاشیدینمیلاد:حسودا نذاشتن ..نذاشتن عشقمون پا برجا بمونه …داغ کینه شون اینقدر زیاد بود که به راحتی همه چیز رو از هم پاشیدن…تن زندگیمو به بازی گرفتن و از من گرفتنش ..همونطور که مهتاب رو از تو و ستاره گرفتن …همونطور که مهتاب زجر کشید و دم نزد ..خواهرت اونم برای آبروی من ..برای آبروی تو …رفت و تن به ازدواجی داد که خودش خواهانش نبود اما مجبور بود…برای سلامتی آروین مجبور بود-مجبور چرا …میلاد کی اجبارش کردپوزخندی زد میلاد:اجبار از خودش ..از جنین در بطنش برای بی آبرو نشدن…برای بی پدر نشدن اون بچه ای که آتوسا می خواست از زندگیش انتقام بگیره با تعجب نگاهش کردم و با خشمی که سعی در کنترول آن داشتم با دندانهای ساییده شده غریدم-کی با خواهرم همیچن کاری کرده میلاد … کی می خواسته با زندگی هامون بازی کنهمیلاد:یکی به خودم نزدیکتر ..یکی به تو نزدیکتر …یک آدم پر کینه شعله ور در آغوش انتقام…پسر عمه ای از خون من و حتی آروین به قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد چشم دوختم و نالیدم -کینه از چی ..انتقام برای چی میلاد:اینقدر درد داره …اینقدر می سوزه وقتی یکی که از خونته به خودت نزدیکه این بلا رو سرت بیاره…از همه بیشتر درد اینه که زندگیتو ازت بگیره ..اون زره زره آب کنه و تو نتونی کاری کنی نگاهم کرد و پوزخندی زد -کینه ی اونا از من یا تو نبود …کینه ی اون به پسوند اربابی بود که چسپیده بود به اسمت ….کینه ی اونا به داشتن چیزی بود که نسل به نسل به تک تک اعضای خانواده می رسید …انتقام از نداشته هایی که داشتی… کینه از سقفی که بالا سرت بود…از لبخندی که بر روی لبها بود …کینه اش از قانون گرم خانواده بود به تختش نزدیکتر شدم و به او که از درد اخمهایش جمع شده بود چشم دوختم و نالیدم-بگو میلاد ..بگو تا از این درد بیام بیرون .. بگو به سر خواهرم چی اومده …چرا تو به این روز افتادی…چرا همه چی اینطور با تکرار داره از هم می پاشه ..اون کیه ..بگو میلاد به سختی چشماشو باز کرد و خیره شد در چشمانم و نالید میلاد:همون بلایی که به سر تو آوردن به سر منم آوردن مهتاب رو ازت گرفتن ..از من آتوسا … همون بلایی که سر آتوسا آوردن سر مهتاب هم آوردن … حالا نوبت ستاره است …نوبت اون خندهایی که به تو بخشید شایا … من با دونستن حقیقتی که مهتاب توی ملف پیدا کرده بود به این روز افتادم ..فقط با دونستن حقیقت…با حقیقتی که ویران کرد هر لبخند و زندگی را -با دونستن چه حقی….هنوز حرفم تموم نشده بود که در اتاق با سرعت باز شد و به دیوار خورد … نفسهای میلاد کند شد … صدای بیب بیب تند دستگاه و چشمان نگران بختیاری که کنار در ایستاده …ضربان قلبم را تند کرد …قدمی به طرف بختیاری برداشتم … دکترها با سرعت در اتاق ریختن …اما تنها نگاه من به چشمان آشنای بختیاری بود که با نگرانی و ترس نگاهم می کرد …چشمانی که همیشه پر بود از غرور و تکبر …اما حالا پر شده بود از ترسی که در جانم بر پا شده بود ….لبهایش تکان خورد …خیره به لبهایش شدم که به آرامی گفتبختیاری:ستارهدیگر چیزی نفهمیدم ..برایم مهم نبود که دکتر ها سعی در زنده نگه داشتن میلاد هستن….همین اسم کافی بود نفس سنگینم را از سینه ام خارج کنم و با پس زدن او …به طرف اتاق ستاره بدوم … به اتاقی که می دانستم به راحتی آنجا خوابیده …لباسهای مخصوصم را ازتنم خارج کردم و بی توجه به درد زانویم و به تنه های که به همه می زدم خودم را به اتاقش رساند … با نبودن نگهبانها زانوهایم شروع به لرزیدن کرد و در باز اتاق و ملافه ای که از در اتاق خارج شده بود …چشم دوختم….ضربان قلبم شروع به کند و کند زدن کرد ..با همان قدم های لرزان…قدمی برداشتم و نگاهم را به در اتاق خالی و خونی که بر روی ملافه ریخته بود دوختم …قدم دیگری برداشتم و نگاهم را به تخت خالیش دوختم … با دیدن سرم افتاده و خونی که بر روی ملافه بود دانستنش مشکل نبود که او را با همان سرم به دست با زور با خود برده بودن …گوشی ام شروع به زنگ خوردن کرد …اما بی توجه به زنگش قدم هایم را برمی داشتم که ستاره از گوشه کناری خارج شود ..این بازی مسخره را دوست نداشتم ….این بازی که زندگی ام را از من بگیرد دوست نداشتم ..من فقط..بختیاری:بردنش “بردنش”چه کلمه ی راحتی بود بیانش …بیانی که از دهان او خارج شود … دستانم را مشت کردم و با خشمی به طرف بختیاری که پشت سرم ایستاده بود برگشتم و او را محکم به دیوار زدم و با خشمی غریدم-کــــجاســــت …بختیاری غمگین نگاهم کرد …غمگین و پر از ترس …این چشمها را در چشمان او دیده بودم …چشمانی که همانند عشقم بود ..همانند کسی که حالا کنارم نبود … یقه اش را گرفتم و اور ا محکم به دیوار کوبیدم و بلندتر غریدم -مــــی گم اون کــــجاستبختیاری بی حرف نگاهم می کرد ..بی آنکه حرفی بزند … دستم را با عصبانیت بالا بردم …اما با دیدن آن چشمها صدای مهربانه ستاره یاداوری تمام حرفاهایش شد” خان عمویی که برای من الگوی همه چیز بود…یک معلم خوب ..یک حامی خوب و حتی یک پدر خوب”…دستم پایین و پایین تر آمد …با دلخوری و خشم عقب رفتم …عقب و عقبتر و نالیدم -بردنش …بردنش …اما چر…تکیه ام به دیوار دادم و با دست لرزانم را در موهایم فرو بردم -چطور بردنش …پس اون نگهبانها تو اینجا چیکار می کردی…نگاهش کردم که همانند من با قدمی لرزان به طرفم قدم برداشت..و با صدایی که نگرانی در آن هویدا بود به آرامی گفتبختیاری:نمی دونم ..نمی دونم اما باید هرچی زودتر بریم نگاهش کردم و دستم را بر روی قلبم که ضربانش را احساس نمی کردم گذاشتم و نالیدم -کجا برم …کجا باید دنبالش بگردم …من حتی نمی دونم اون پس..هنوز حرفم تموم نشده بود که باز صدای زنگ گوشی ام بلند شد … غمگین بودم و بی فکر …حتی نمی تونستم افکارم یک جا جمع کنم … بی حال دست در جیب بردم و به گوشی که زنگ می خورد از جیب خارج کردم و کنار گوشم گذاشتم …صدای خنده هایی با صدای فریاد ستاره در گوشم پیچید …یخ کردم ….نفس کشیدن را از یاد بردم ..سرم را بالا گرفتم که بختیاری لبخند تلخی زد و گفتبختیاری: باید بریم…باز صدای فریاد ستاره همراه با صدای فریاد ساشا در گوشم پیچید و صدای آن شخص را که هیچوقت فکر نمی کردم آنقدر به من نزدیک باشد در گوشم پیچید که گفت -منتظرتم ارباب که بیای عروست رو ببری و جشنی راه بندازیستارهخون هایی که توی دهانم جمع شده بود را روی زمین تف کردم وچشمانم را با بی حالی باز کردم و نگاهم را به ساشا که روی صندلی بسته بودنش چشم دوختم … چشمانم را بستم و بار دیگر باز کردم .. نگاهی به اطراف کردم …که همان کفشهای واکس زده ی آشنا به طرف ساشا نزدیک شد …قدم هایی که به طرف میلاد نیز برداشته شده بود ….با مشتی که به ساشا زد صدای فریاد او را بالا برد -بگو آنـــاهیتا کـــجاست صدای پوزخند ساشا به گوشم رسید و صدای پر از خشمش که با درد همراه بود غرید ساشا:آرزو به گور ببری که بهت بگ…با مشت دیگری که به صورتش زد ..ساشا همراه با صندلی بر روی زمین افتاد …چشمانم را بستم تا شاهد …افتاده شدن بهترین دوست و حامی ام نباشم ..تا شاهد اون شخصی که همبازی بچگی هایم بود نباشم که آنطور حامی ام را به باد کتک می گرفت… لبم را محکم به دندان گرفتم تا نشنوم ..نشنوم صدای داد و فریاد های ساشا را که حرفی از آناهیتا نمی زد …چرا آنقدر نفرت انگیز شده بود همبازی ام که او را آنطور پر کرده بود از کینه و انتقام … انتقامی که خواهرم را در زیر خاک فرو برد و اون را پر حرص تر و پر کینه تر از همیشه کرد … نفرت انگیز شده بود آن خاطرهایی که با عزیزترین کست در حال خنده بودی و دشمن از پشت منتظر خنجر زدن بود …انتقام برای چی …برای کی ..برای حرمت داشتن یا ارباب بودن …دیگه صدایی شنیده نمی شد .. صدایی که فریاد در اون باشد و مشت هایی که در صورت ساشا فرود می آمد …چشمانم را به آرامی باز کردم و نگاهم را به ساشا که با صورتی خونین به زمین افتاده بود چشم دوختم … بغض راه گلویم را سد کرد و خیره شدم به اویی که به گناه نکرده آنجا بود …شانه ام با دیدن خونی که از بینی اش خارج می شد لرزید و اشکها پشت سر هم راه باریدن را باز کردن ساشا:گ..گــر..یــه ..ن..نــکن ســتاره… هیچو..هیچوقت جـــلوی ایـــن عو..عوضیـــا گر..گریه نکن با شنیدن صدایش اشکهایم بی فرمان خارج شدن و بی توجه به دردی که در تمام بندم پیچده بود …خودم را به طرفش کشیدم اما با دردی که در پهلویم پیچید فریادم به هوا رفت و نفسهای ساشا را تندتر کرد ساشا:تــکون نـــخور ستاره ..تـــکون نخور… تو رو به ار..ارواح مــهتاب تکون نخورصدای هق هقم بالا رفت و با بغض گفتم -درد دارم ساشا …درد تن و بند زخمی ام نیست …درد قلبمه …درد قلبی که باز هم با دونستن حقیقت نخواست حرمت شکنی کنه ..نخواست رسواش کنه…نخواست بگه اینا گناهکارن بینی ام را بالا کشیدم … مزه ی شور و تلخ خون را در دهانم احساس کردم …چشمم را به ساشا دوختم و پر از غم نالیدم -ببین بی وجدانا چیکارت کردن خنده ی تلخی با درد کرد ساشا:فـــ..فدای ..یک …تار موتچشمانم را بستم و از درد به خود نالیدم و به آرامی گفتم -خدا کنه شایا نیاد …ساشا آهی کشید و تکانی به خود داد ساشا:می آد ..مطمئنم…ک..که می آددوست نداشتم شایا بیاد ..نمی خواستم با درد شایا رو جلوی چشمام خار کنند ….از سرمایی که به پاهایم وارد شد …خود را جمعتر کردم …اما به دلیل ضربه هایی که به تنم وارد شده بود…ناله ای کردم و به سختی خودم را در آغوش گرفتم…تا سرمایی در بدنم نپیچد …اما دردم بدتر از قلبم بود که در سینه ام می کوبید …از کدوم کینه آنقدر با بی رحمی زیر مشت و لگدش خوردم کرد …از کدوم انتقام بچگی ها بود آنطور با بی رحمی از بیمارستان خارجم کرد …آهی کشیدم و با درد با تلخی گفتم -پسر عمه ی منو دیدی ساشا..این همبازی های بچگی منه که اینطور دشمن خونیم شده صدایی از ساشا خارج نشد اما سنگینی نگاه پر تعجبش رو بر روی خودم احساس می کردم -این پسر عمه ی منه بعد از چند سال دیدی چه استقبالی از من کرد …خواهرم رو فرستاد سینه ی قبرسون و من رو هم می خواد بزاره کنار اون تا تنها نمونه ….استقبال شیرین و پر از خاطره ایهبا صدای باز شدن در چشمانم را باز کردم و حرفم را نیمه رها کردم …. نگاهم را به نوری که وارد اتاق شده بود دوختم… قدم هایش به طرفم نزدیک شد و صدای نفرت انگیز یوسف در گوشم پیچید که با حالتی مسخره ای گفت یوسف:زنده ای جنازه …پوزخندی زدم و خون هایی که در دهانم جمع شده بود را کنار پایش تف کردم و غریدم -تا تورو به خاک سیاه نشونم مرگ رو برای خودم واجب نمی دونمخنده ای عصبی کرد و بی توجه به دردی که در پهلو و دستم پیچیده بود بلندم کرد و صدای فریادم را از درد بالا برد …لذت می برد از درد کشیدنم …از ناله هایم از دردی که خودش وارد کرده بود..ساشا با عصبانیت تکانی به خود داد و فریاد کشید ..ساشا:ولــش ..کــنیوسف نگاهی به ساشا کرد و ابروهایش را بالا برد ..نگاهی به من سرش را تکان داد یوسف:نه بابا طرفدارته موهایم را در دستش گرفت و دست زخمی ام را فشرد …که ناله ام از درد بلند شد یوسف:آره داد بزن ..ناله کن عشق ارباب..ناله که اربابت بیاد چشمایی که از درد بسته شده بود را باز کردم و نگاهش کردم ..پوزخندی زدم … لبخند عریضی زد و کنار گوشم زمزمه کرد یوسف:می خوام ببرمت پیش عشقت عزیزم…می خوام امروز برای همیشه این نسل رو تموم کنم با حالت چندشی خودم را عقب کشید که نفسهایش به گوشم نرسد و با خشمی گفتم -آرزو بر جوانان عیب نیست ..پوزخندی همانند خود او زدم و ادامه داد-بی خود نیست که به کسی پسوند اربابیت نمی دن ..لیاقت می خواد ارباب شدن که اون داره..اینقدر لیاقت داره که جلوی چشمات مرگ رو بیارهیوسف خنده ای سرداد و بار دیگر خودش را به من چسپاند یوسف:اگه تا اون موقعه زنده بمونه حتما” لیاقت خیلی از چیزهارو نشونش می دم با عصبانیت با خود من رو از اتاق بیرون برد …اما مکثی کرد و محکم با پایش به شکم ساشا زد که او از درد فریاد کشید و یوسف با لذت لبخند رضایت بخشی به لب آورد و از اتاق خارج شد … راهروی آشنایی به چشم خورد … نگاهی با چشمان نیمه باز به اطراف کردم و نالیدم -اینج..اینجا چرا آشناستیوسف خنده ی دیگری کرد و نگاهی به اطراف و گفت یوسف:اینجارو نمی شناسی …اینجا جای لذت بخشیدن به روح روانمه …هر وقت پامو اینجا می زارم می دونی یاد چی می افتم نگاهش را به چشمام دوخت و کنار گوشم با حالت چندش اوری گفت یوسف:ناله های خواهرت …با تعجب و خشمی نگاهش کردم .. در دیگری باز کرد و من را محکم بر روی زمین پرت کرد … به میز پشت سرم خوردم و با درد بر روی زمین افتادم …فریادم از درد بالا رفت و نگاهم خیره به تخته سیاه ماند …تخته سیاهی که در خوابم حکم یک کابوسی را برایم داشت …اینجا همان جایی بود که تن عریان مهتابم را به بازی گرفتن …همان مقدس گاه خواهرم بود که به لجن کشیدن……یوسف کنار تخته سیاه ایستاد و تکیه اش را به آن داد و با لبخندی که بر روی لبانش بود گفت یوسف:این مدرسه یا اتاق به این کوچلویی رو می بینی …نگاهی به اطراف کرد یوسف:اینجا مقدس گاه خواهرت بود …مدرسه ای که شب و روز می نشست به این مردمای بی سر و پا درس می داد..درس زندگی …همدلی خنده ای کرد یوسف:درس عشق …اما حیف عمرش قد نداد که درسهای دیگه به ما بده خنده ای دیگری سر داد …بی آنکه توجهی به نگاه پر کینه ی من داشته باشد خندید …-چرا مهتاب…شانه اش را بالا انداخت و با لبخندی دستی به لبهایش کشید یوسف:نمی شد از اون لعبت دست کشید -عــــــوضـــی خنده ی بلندی از عصبانیتم سر داد …دهانش را باز کرد که حرفی بزند اما با شنیدن صدای پاشینه ی کفشهایی که به گوش رسید…سکوت کرد و با همان لبخند مسخره بر روی لبهایش نگاهم کرد …نگاه بی رحمی که هیچوقت از یاد نمی بردم …صدای پاشینه ی کفش ها نزدیکتر و نزدیکتر می شد … پوزخندی زدم و چشمانم را بستم ..کابوس دیگری از خوابم ..زنی که مهتاب ملف را به طرفش پرت کرد … زنی که اسم مادر بر روی او گذاشتن نفرین به مادران دیگر بود…او لیاقت اسم مادر را نداشت -یـــوســـف …یــــوسفیوسف با همان خنده ای که بر روی لبانش بود خودش را خم کرد و نگاهش را به زن دوخت یوسف:هــــیس آروم تر مهمونمون اذیت می شه هر دو خنده ای کردن صدای قدم های بلند تر شد و منی را که بر روی زمین افتاده بودم را بلند کرد و تکیه ام را به دیوار داد …لبخندی زد و موهایم را که بر روی صورتم ریخته بود را به پشت گوشم برد …دستی به صورتم کشید و به آرامی گفت -ستاره بختیاری …دختر پر غرور شهرام بختیاری ..برجه استحکام خاندان بختیاریپوزخندی زد -دختر سرمه بختیاری و خواهر مهتاب بختیاری که هر سه تاشون زیر خاکن و منتظر تو…خیلی دوست داشتم فقط تورو ببینم که همه ازش تعریف می کنن …اما با دیدنت همه ی حرفارو باور کردم..اون غرور اون تکبر رو باور کردم دستش را به صورتم کشید ..-غرور نفرت انتقام رو می تونستم به راحتی از این چشمای خوشگلت بخونم ..آتش خشمش هنوز هم شعله وره دستش را پس زدم و نگاهم را از او گرفتم …نفرت داشتم از او ..از اویی که با زندگی همه بازی کرد ..از اویی که نفرت و کینه رو ریشه کرد بین تمام خانواده …و خودش به آرامی تماشایشان کردچانه ام را گرفت و سرم را به طرف خودش برگرداند … نگاهش را در تک تک اجزای صورتم دوخت و لبخندی زد …لبخندی که پر بود از محبت دروغین ..از کینه ی پنهان خیلی خواسته ها …پوفی کرد و گفت -چرا وارد این بازی شدی ستاره ..تو که داشتی زندگیتو می کردی… داشتی شاد واسه خودت می گشتی …حیفم می آد بکشمت… خیلی حیفم می آد دستی به چترهایم کشید و با لبخند دیگری گفت -تو که باعث لبخند تک پسرم شایا بودی …با غم خیره شدم ..خیره شدم در چشمان فرح بانویی که نام یک مادر را یدک کرده بود …مادری که هیچوقت برای فرزندش مادری نکرد …پوزخندی به چشمان خندانش زدم و نگاهم را به پاهای سالمش دوختم و با نفرت گفتم -از همون تک پسر حرف می زنی که می خواستی بکشیش خنده ای کرد و نوچ نوچ کنان راست ایستاد و با چشمکی که به یوسف گفت فرح بانو:من هیچ وقت نمی تونم دست به قتل شایا ببندم-اما می تونی به یکی دیگه بسپری که شایا رو بکشهفرح بانو ابروهایش را بالا داد و با لبخندی نگاهم کرد فرح بانو:تو حیفی …خیلی حیفی …چندباری سعی کردم تورو به طرف خودم بکشم اما نشد دیگه …با بی حالی چشمانم را بستم …صدای قدم هایش را که نزدیک می شد می شنیدم ….قدم هایش رو به رویم ایستاد ودستش را بار دیگر به صورتم کشید ..با جانی که در تنم مانده بود دستش را پس زدم که گفت فرح بانو:من این کارارو برای خودش کردم ستاره ..همه ی این بدبختیا فقط برای شایاست پوزخندی زدم و چشمانم را باز کردم ..خیره شدم در چشمانش و تلخ با تأسف گفتم -هـــه …بذار فک کنم براش چیکار کردی…بچگیشو ازش گرفتی …خندهاشو ازش گرفتی … زندگیشو به جهنم کشوندی …خواهرش رو که جونش بهش بسته بود رو ازش گرفتی …چی بهش دادی جز نفرت …چی بهش دادی هــــان …چی با خشمی چانه ام را گرفت فرح بانو:مقام بهش دادم …مقام این اربابیت …مقام برتری بهش دادم می فهمی..بهش زندگی دادم که هرکس می تونست آرزو کنه با بی حالی به سینه اش زدم… پوزخندی زدم و با نفرت گفتم -مگه اون از تو چیزی خواست …همه این کارارو کردی جز مادری فرح بانو جز مادری با سیلی که به صورتم زد …خنده ای کردم و چشمانم را بار دیگر بستم -حقیقت تلخه …خیلی تلخ فرح بانو:تلخ تر هم می شه فقط صبر داشته باش ف…هنوز حرفش به اتمام نرسیده بود که صدای فریادی به گوشم رسید …فریاد آشنای کسی که در این مکان در آن لحظه فقط برایم دلگرمی بود …خواستن بود ….همچی طبق نقشه پیش می رفت …اما ساشا این وسط نباید وارد این بازی می شدزانویم را بالا آوردم و چشمانم را باز کردم و چشم دوختم در چشمان نفرت انگیزش که با لبخندی به فریادش گوش می داد و با لبخندی که بر روی لبهایم ظاهر شده بود گفتم-تلختر از حقیقتی که پنهان می کنی نمی تونه باشه می تونه…تلختر از فریادهایی که از درد می کشه می تونه باشهدر با سرعت باز شد و شایا کنار پاهای یوسف افتاد …به چشمان ترسیده ی فرح بانو لبخندی زدم و با غم نگاهم را به شایا که بر روی زمین با دهانی خونی افتاده بود چشم دوختم … سرش را بلند کرد و با دیدن من …خودش را به طرفم کشید …اما با ضربه ای که یوسف به کمرش وارد کرد بار دیگر بر روی زمین افتاد و نگاهش را با تعجب و غم به مادرش دوخت …به مادری که با تن و پاهای سالمی..کنار من نشسته بودشایا:مامان!!فرح بانو راست ایستاد و نگاهش را به شایا که با تعجب نگاهش می کرد دوخت و با لبخندی رو به پسرش گفتفرح بانو:جانم مامان اوخ شدی عزیزم شایا با مردمک چشم لرزانش نگاهش را به پاهای سالم مادرش دوخت … چشمان سخت و مردانه اش پر از اشک شد …فرح بانو با دیدن نگاهش چرخی زد و بار دیگر رو به روی او ایستاد فرح بانو:چطورم خوبم شایا:چـــرا؟فرح بانو صندلی بیرون کشید و بر پشت آن نشست …لباسش را مرتب کرد و گفت فرح بانو:داستانش طولانیه از کجا شروع کنم…بذار از اونجا شروع می کنم که بعد از به دنیا اومدن تو هیچ دوست نداشتم دوباره یک توله ی دیگه ای برای شاه ارباب به دنیا بیارم و به همین دلیل خودم تصادف کردم و خودم فلج شدملبخند دندون نمایی زد و ابرویی برای شایا بالا انداخت …فرح بانو:من از تویی که به دنیا اومده بودی نفرت داشتم چه برسه به بقیه پوزخندی به حرفاهای تلخش زدم و نگاهم را به شایا دوختم …با غم نگاهش به زیر افتاده بود …می دونستم چقدر سخت بود چقدر سخت بود مادر خودت ..مادری که تورو نه ماه در بطنش نگه داشته بود این حرفارو بزنه..اینکه توی چشمات زل بزنه و بگه تورو هیچوقت نخواستم سرفه ای کردم و با بی حالی و درد نگاهم را به شایا دوختم که با ناباوری هنوز به مادرش نگاه می کرد …ناباوری که حتی منم باور نداشتم …ناباوری که با دیدن آن ملف نفرت و دلخوری در من ریشه دوانده بود …سرفه ی دیگری کردم که مزه خون را در دهانم احساس کردم …شایا غمگین نگاهم کرد و با صدای لرزانی نالید شایا:چیکارش کردین …مهربان نگاهش کردم ..صورتش کبود شده بود ..صورت زیبا و سختش … صورتش که آن لحظه دوست داشتم دستم را دراز کنم و مرهمی بر روی خمهایش باشم-من خوبم ش…سرفه اجازه ی ادامه ی حرف را نداد … و نگاه او را غمگین تر از همیشه کرد …یوسف خنده ای کرد و به من نزدیک شد …رو به شایا کرد و گفت یوسف:یک گوشمالیه کوچلو بهش دادیم که دیگه توی کار ما دخالت نکنه..مثل خواهرش پوزخندی زدم و آب دهان خونی ام را به روی زمین تف کردم …می دونستم حالا وقتش بود ..وقتی برای پایان همه این چیزها …هیچوقت نمی خواست پای شایا به اینجا باز شود که خورد شدنش را ببینم …اما اون نیز باید حقیقت را می دانست…چشمانم را برگردانم و افکارم را پس زدم با تلخی گفتم -به رییست بگو زمین و زمان رو یکی کنی هیچوقت نمی تونی آناهیتا رو پیدا کنی یوسف لبخندی زد و به طرفم خم شد …دستش را به طرف صورتم دراز کرد شایا:بـــــهش دست نزن فریاد شایا دست دراز شده ی یوسف را پس کشید و خنده ی مسخره ی هر دوی آنها را بالا برد…یوسف نگاهی به فرح بانو کرد که می خندید ..گفتیوسف:این غیرتش به کی رفته توی این موقعیت فرح بانو خنده اش را جمع کرد و با لبخندی نگاهش را به پسرش دوخت فرح بانو:به من که نرفته اما فکر کنم به پدرش رفته باز هر دوی آنها خندید..و صدای خنده ی آنها کل کلاس را پر کرد …بی توجه به خنده ی آن دو غمگین نگاهم را به مردم دوختم … به مردی که غیرتش را می توانستم در چشمانش بخوانم …لبخند تلخی زدم و خیره شدم در عمق نگاهش …مقصر او نبود ..مقصر هیچکس نبود جز انتقام ..انتقامی که سایه ی سیاهش تا عمق فاجعه پیش رفت….خیلی چیزها را از هم پاشید ..حتی قانون گرم یک خانواده را… شایا با نگرانی نگاهم کرد ..نگرانی که دلم را آتش می زد .. می دونستم هیچوقت از این در سالم خارج نمی شم …همونطور که مهتاب منتظر لحظه ی مرگش شده بود …من هم بودم …اما دل کندن از این مرد …کار سختر از هر حقیقتی بود…. برای سالمتی او خانواده ای که برایم مانده بود مهمتر از هر چیزی بود …مهم تر از جانمچشمانم را به آرامی بستم و مرور کردم …مرور کردم حقیقتهایی که امروز باید تمامش می کردم ..همان حقیقتی که مهتاب را به قتل رساند …به قتلی که با درد همراه بود ..دردی که قرار بود بر آنها وارد کنم …دست زخمی ام را بالا بردم و بر روی حلقه کشیدم …خنده های هر دوی انها را هنوز کنار گوشم می شنیدم …خنده ای از نفرت بود ..از کینه ای بود که خود آنها نمی دانستن در دام نقشه ی مادر و پسری افتادن که انتقامشان برتر از هر چیزی بودبا صدای زنگ گوشی یوسف …چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم ..یوسف با چیزی که شخص پشت گوشی گفت … اخمهایش درهم و درهم تر می شد و لبخند بر روی لبانم را پر رنگ و پر رنگتر می کرد …نگاه پر تعجب شایا را احساس می کردم … اما بی آنکه نگاهم را به او بیندازم خیره شدم به یوسف که با اخمی نگاهم می کرد …. با فریادی گوشی را از گوشش فاصله داد و محکم به دیوار کوبید … به طرف من خیز برداشت و یقه ام را گرفت و محکم به دیوار زد که ناله ام با صدای فریاد شایا بلند شد شایا:عــــوضی چیکار می کنی فرح بانو به شایا نزدیک شد و با پاشینه ی محکم به کمر شایا زد …شایا با عصبانیت به زمین افتاد و تکانی به خودش داد ..اما باز فرح بانو با خشم به کمرش زد … با همان عصبانیت و خشم نگاهش را به طرف یوسف برگرداند و فریاد کشید فرح بانو:چــــه خبرتـــه یوســـفیوسف بار دیگر من را محکم به دیوار زد و غریدیوسف:از این هرزه بپرسین …بپرسین که آروین و آناهیتا کجان ..پوزخندی زدم و نگاهم را به فرح بانو دوختم که با خشمی نگاهش را از یوسف گرفت و به من دوخت … پوزخندم به خنده ای تبدیل شد و محکم و بی جان تخت سینه ی یوسف زدم و او را از خود فاصله دادم و گفتم -رو دست خوردین نه …نقشه هاتون نقشه بر آب شد …نتونستین پیداشون کنین..حالا همه چی اونطور که من می خوام پیش می ره…روی نقشه های منیوسف کلافه دستی در موهایش کشید و باز غرید یوسف:دیونه اون بیاد که زنده ات نمی زاره …اون دل رحم نیست بفهم… بفهم که نفرتش بیشتر از این حرفاست.. بخصوص نفرتش به تو خنده ای کردم و تکیه ام را به دیوار دادم …از درد اخمی کردم اما خنده را از لبهایم پس نزدم ..نگاهی به شایا کردم که از درد اخمهایش در هم رفته بود و گفتم-چه فرقی می کنه …آخرش که به مردنمه می دونم سالم از اینجا بیرون نمی رم همونطور که مهتاب بیرون نرفت…همونطور که خیلی ها بیرون نرفتن شایا نگاهش را به چشمانم دوخت … قطره اشکی از کنار چشمم پایین چکید…نگاهم را از چشمانش گرفتم و به آن دو چشم دوختم …در چشمان هر دوی آنها و پوزخندی زدم … با تأسف سری تکان دادم -فکر نمی کردین رو دست بزنمتون مگه نه …دستم را بالا بردم و اشاره ای به سرم کردم و با همان لبخند گفتم -اینو از همون پسر عمه ام به ارث بردم … برو بهش بگو زمین و زمان رو یکی کنه هیچوقت دستش به اونا نمی رسه…هیچوقت نمی تونه پیداشون کنه یوسف با فریادی از خشم به طرفم خیز برداشت اما با دستهای بسته ی دراز شده ی شایا …او محکم به زمین خورد …فرح بانو متعجب زده از افتادن ناگهانیه یوسف نگاهی به شایا کرد و با اخمهای در هم رفته محکم به کمر شایا زد … یوسف از جایش بلند شد و به طرف شایا خیز برداشت و فریاد کشید یوسف:دخل خودتو کندی ارباب…بر روی شایا خم شد … مشتش را بالا برد… که برصورت کبود او فرود بیاورد …بی توجه به دردی که داشتم با سرعت خم شدم و محکم به زیر پای یوسف زدم که با صورت به طرف میز خم شد … شایا از فرصت استفاده کرد با همان دستان بسته شده محکم به شکمش زد اما با کشیده شدن موهاشیش توسط فرح بانو فریادی کشید ….یوسف با صورتی خونین از جایش بلند شد ..متشی به صورت شایا زد و به طر من خم شد و محکم به دیوار زد که در با صدای محکمی باز شد .نگاهم را به چهارچوب در به اویی که از خشم نفس نفس می زد دوختم و با لبخندی تلخی نگاهم را به شایا دوختم که با خشم و عصبانیت به او چشم دوخته بود … با همان کفش های تمییز و واکس زده اش وارد اتاق شد و قدم هایش را با خشم به طرف یوسف که یقه ام را گرفته بود برداشت -ایـــنجا ..چــــه خـــبرهیوسف یقه ام را رها کرد و با آستین لباسش صورت خونینش را پاک کرد و رو به او غرید یوسف:از این سلیطه و این عوضی بپرسنگاهش را با خشم به من و شایا دوخت … پوزخندی زدم و نگاهم را به طرف شایا برگرداندم که با خشم و تعجب نگاهش به اویی که با اخمی ایستاده بود دوخته بود -شایانگاهش را برگرداند و به من دوخت … لبخند غمگینی زدم و با بی حالی نالیدم -آماده بودم شایا …خیلی وقته که اماده شده بودم …که بهت بگم دست راستت پسر عمه ی منه …پسر عمه ای که با نفرت و خشم وارد زندگیت شد و همه چیز رو به آتیش کشید …همه چیز رو به لجن نفرتش کشیدسرم را به طرف او که با خشمی نگاهم می کرد دوختم و تلختر از قبل گفتم -به اون پسر عمه ای که به دختر دایی خودش رحم نکرد … اونی که حتی به زن برادر خودش رحم نکرد …به اونی که به خواهرت رحم نکردقدم های پر شتاب اون به طرفم برداشته شد که نگاهم را به یوسف دوختم و بلند فریاد زدم -پسرعمه ای که بچه ای حرمزاده ای رو که تو می گی توی بطن زنت ک….با مشتی که به صورتم خورد حرف در دهانم ماسید و فریاد شایا به هوا رفت…شایا:نـــــویـــــد…با صورت به زمین افتادم … خنده ای از درد کردم …از درد صورتم بود یا قلبم نمی دانستم اما خندیدم و خیره شدم در چشمان نوید … نویدی که در نقاب بهترین دوست فرو رفته بود و امروز نقابش را پس زده بود نوید:خـــفه شـــو ..فــقط خفه شو نگاهم را به شایا دوختم با عصبانیت سعی در خارج شدن از زیر پای فرح بانو داشت دوختم.. می دانستم اگه حالا آنطور در حصار مادرش نبود نوید را به باد کتک می گرفت …. غمیگن نگاهش کردم و با غم گفتم -درست ببینش شایا…گول ظاهرش رو نخور…این توی باطنش پر شده از نفرت کینه بخصوص از انتقام … انتقامی از حرمزاده بودنش..نوید یقه ام را گرفت و با خشونت از روی زمین بلندم کرد و محکم به دیوارم زد…پهلو کمرم از درد تیر کشیدن …خیره شد در چشمانم و در میان دندان های ساییده شده اش غریدنوید:خـــفه شو ستاره ..فقط خــفه شـــو..تا کاری نکردم پشیمون بشینگاهم را در تک تک اجزای صورتش گرداندم …کسی که زندگی ام را به جهنم تبدیل کرد …کسی رو که انتقام واژه ی خانواده را از یادش برده بود ..خیره شدم در چشمانش ..چشمانی که خواهرم را با لذت نگاه کرد …خواهرم را به مرگ دعوت کرد…کسی که حتی به آتوسا هم رحم نکرد -بازی تموم شد نوید …خیلی وقته تموم شده ..چرا بهشون نمی گی ..چرا به برادر ناتنیت حقیقت رو نمی گی…نمی گی که سر عشقش چه بلایی اومد که به یوسف بیمار پناه آورد یوسف قدمی به طرفمان برداشتیوسف:چه حقیقتی نوید گلویم را گرفت و با خشمی به یوسف نگاه کرد و با عصبانیت گفتنوید:به جای گوش دادن به حرفا چرت این برو اونارو پیدا کن …ببین این بختیاری کجا غیبش زده ..هر جا اون باشه دخترش هم هستسرفه ای از خفه شدنم زیر دستش کردم …با درد چشمانم را بستم که شایا باز از خشم فریادی زد شایا:ولـــــش کن عوضی تو که مشکلت با منهمچ دست نوید را با دست سالمم گرفتم و همانطور خیره در چشمانش بودم ..پوزخندی زدم و گفتم -چرا نمی گی بهشون که دشمنیت فقط با اربابیتت نیست …چرا نمی گه توی حرم….اجازه حرف را به من نداد و محکمتر گلویم را فشرد…یوسف مشکوک نگاهمان کرد …قدمی به طرفمان برداشت که باز نوید فریاد کشیدنوید:گــــمشـــو برو یوسف…اون دوتارو پیدا کن…همــــین حالا با فریادی که کشید من را محکم به زمین پرت کرد …جلوی پای فرح بانو رو به روی شایا افتادم … با دیدن صورت زخمی اش و دستان بسته شده اش لبخند تلخی زدم و به ارامی گفتم -منو ببخش شایا..نباید بازی رو ادامه می دادم …اما مجبورم ..به خاطر خون ریخته شده ی خواهرت و خواهرم مجبورم اینارو تا پای دار ببرم شایا:نکن ستاره ..هرکاری که می خوای بکنی حالا نکن..فرصت بده..عموت با پلیس حالا می رسهلبخند تلخی به لب آوردم و به آرامی گفتم -نمی تونم شایا …خواهرم با درد مرده ….خواهرم جوون مرگ شد… شایا جوون مرگشایا با غم نگاهم کرد …چشمانم را باز و بسته کردم …با کشیده شدن موهایم از درد ناله ای کردم …که شایا فریادی زد شایا:دستامو باز کن عوضی…نوید خنده ای کرد ..اما من بی توجه به دردی که در سرم پیچیده بود ..نگاهی به یوسف که طرف در می رفت کردم و با همان ناله گفتم-یکی به آتوسا تجاوز کرد یوسف … به عشقت تجاوز کرد ..قبل از اینکه عروس خونه ات بشه … اون میلاد نبود …آروین بچه ی میلاد نیستفریاد شایا به سکوتی دعوت شد ….نگاه پر تعجبش را احساس می کردم …بدون آنکه نگاهش کنم به یوسف خیره شدم … قدم هایش ایستاد و قدم های نوید به طرفم برداشته شد … یوسف به طرفم برگشت …اما ضربه ی نوید که به کمرم وارد شد فریادی از درد کشیدم…شایا با خشمی از جایش بلند شد …فرح بانو که پایش بر روی کمر او بود و در سکوت و اخمهای در هم رفته نگاهمان می کرد با بلند شدن ناگهانیه شایا به زمین افتاد … شایا به طرف نوید خیز برداشت و با همان دستهای بسته شده مشتی به صورت نوید زد و بر روی افتاد..چشمانم را از درد باز و بسته کردم و بی توجه به آن دو که گلاویز شده بودن رو کردم به یوسفی که شوکه نگاهم می کرد و از درد همانطور که می نالیدم فریاد زدم -ابله با خودت نگفتی چرا آتوسا با جنینی که توی بطنش بود اومد پیشت …با خودت نگفتی چطور از عشقش به میلاد گذشت…اونا که می خواستن ازدواج کنن چرا باید میلاد بهش تجاوز می کرد و با یک بچه می فرستادش پیش تو…بچه ای که تو گردن گرفتی ماله توه …چون ازت خواستن همین حرف رو بزنی لرزیده شدن مردمک چشمش را احساس کردم …یوسف با قدمی لرزان جلو آمد و با شوکی که در صدایش بود گفت یوسف:اون ..اون بچه ی میلاد بود ..میلاد بهش خیانت کرده بود…برای همین اومد پیش من تا از بچه اش محافظت کنم …برای همین همیشه کنار آروین توی اون ویلای لعنتی بود که به پسرش نزدیک باشه….مگه نه نوید خنده ای کردم از ان همه خیانت خنده ای کردم .. شایا محکم کنارم افتاد و نوید شوت دیگری به کمرم زد که از درد پهلو به خود پیچیدم اما باز رو به یوسف کردم و نالیدم -خیانت…خیانت به تو شده نه به آتوسا …خیانت به..باورهایی که بهت رسیده … خیانت به مربض بودنت ابله با احساس سردی اسلحه ای بر روی شقیقه ام لبخندی زدم و نگاهم رابه نوید که با ترس نگاهم می کرد چشم دوختم … ترس نگاهش را دوست داشتم …همان ترسی که در چشمان آروین دیده بودم …چشمان آروینی که آنطور با دیدن نوید از ترس خودش را جمع می کرد و به خود لرزید…همان آروینی که در خواب اسمش را آورده بود ..همان بچه ی پنج ساله ای که شاهد یک تجاوز از این دو مرد بود …تنها شاهدی که دلم نمی خواست دستشان به او برسد یوسف:خیانت به من چطور ؟ نوید سرش را بالا گرفت و به برادرش چشم دوخت..خنده ای کردم …که نوید محکم با اسلحه به شقیقه ام زد و رو به برادرش فریاد کشید نوید:یـــوسف بهت گفتم برو ..مگه نگفتم یوسف بی توجه به حرف برادرش قدم دیگری برداشت و رو به من گفت یوسف:منظورت از تجاوز چی بود…از جنین در بطن آتوسا… خیانت نگاهم را از یوسف گرفتم و به نوید که با خشم نگاهم می کرد چشم دوختم و با نفرت با آرامی که بشنود گفتم -نگفتی بهش نوید خان ..نگفتی چیکار کردی پسر عمه که آتوسا زنش شد …نوید با تلخی و اخم نگاهم کرد …پوزخندی زدم و با یاد آوری دستان بی جان شده ی مهتاب در دستانم با نفرت گفتم..-کاری می کنم با درد بمیره ..همونطور که خواهر من مرد …کاری می کنم زره زره آب بشه ..همونطور که عفت خواهر منو زره زره ازش گرفتی …بهش حقیقت رو نگفتی …نگفتی که آروین بچه ی کیه …نگفتی که توی حرمزاده باز یکی رو مثل خودت حرمزاده کر…با اسلحه به صورتم زد… صدای ماشه ای کشیده شد … سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به یوسف دوختم که کلتش را پایین آورد و به طرف نوید گرفت … نوید با تعجب بار دیگر اسلحه را بر روی شقیقه ام گذاشت… نوید:داری چه غلطی می کنی یوسف …همین را می خواستم …دعوای بین دو برادر ..برادر هایی که زندگیمان را برای یک انتقام آنطور از هم پاشیدن …نگاهی به شایا کردم که نگاهم می کرد…به آرامی یکی از دستانم را جلو بردم و بر روی بازویش گذاشتم که پاشینه ی کفش فرح بانو بر روی دستم نشست …از درد نگاهی به او کردم …فرح بانو با خشمی نگاهم کرد بر روی آن دو فریاد کشید فرح بانو:داریــــن چه غلطی می کنین هر دوتاتون یوسف نگاهی به نوید کرد و با غمی که در صدایش ایجاد شده بود بی توجه به فرح بانو گفت یوسف:تو ..تو که می دونستی من عاشق آتوسا بودم درسته ..می دونستی مگه نه…اولین نظر عاشقش شدم ..برام مهم نبود که نامزادی کرده درسته…تو که بهش صدمه ای نرسوندی نوید آره…تو که بهش دست نزدی که مجبور بشه باهام ازدواج کنه نوید کلافه سرش را تکان داد و اسلحه را از سرم فاصله داد و قدمی به طرف یوسف برداشتنوید:آره دادشم می دونستم ..هنوزم می دونم دوستش داری برای همینه که می خوایم باعث و بانی همه این بدبختیارو بکشیم … مگه نمی خوای حق آتوسا رو بهش برگردونی …یوسف همانند پسر بچه ای سرش را تکان داد و بدون آنکه اسلحه اش را پایین بیاورد با صدای پر از بغضی گفت یوسف:نوید تو که کاری باهاش نکردی درسته .. تو که دست به آتوسای من نزدی نوید اسلحه اش را تکانی داد و کلافه نگاهی به یوسف کرد …با دیدن ترددش خنده ای کردم …خنده ای از نفهمی یوسف که یک عمر با آن زندگی کرده بود …راست نشستم و تکیه ام را به پایه ی صندلی دادم … به دردی که در پهلویم پیچیده بود نگاهم را به یوسف دوختم و به گفتم -آتوسا هیچوقت ماله تو نبود …هیچوقت مال توی روانی نبود … شماها میلاد رو فرستادین بیمارستان روانی … شماها بودین که با رفتن آتوسا اون رو رونه ی اون چهار دیواریه دیونه خونه کردنین ..ولی بی خبر از اینکه اشاره ای به یوسف کردم و با خنده گفتم -توی دیوونه رو باید می بردن اونجا…تویی که عقل و هوشت به جایی نمی رسه نوید با خشمی اسلحه اش را به طرفم برگرداند و فریاد کشید …نـوید:خـــفه شــــو ستاره شایا:چرا خفه شه..شایا تکانی به خود داد و همانند من نشست و نگاهی به مادرش و یوسف کرد …پوزخندی زد و با اخمهای درهم رفته ..رو کرد به یوسف و گفت …شایا:آتوسا سایه ات رو با تیر می زد ..چه برسه که باهات زیر یک سقف باشه ..پس فکر می کنی چرا آروین رو به من سپرد …چرا نفس های آخرش رو به جای آغوش تو توی آغوش من تموم کرد …اگه فکر می کنی دروغ می گم …از همین زن بپرس..اشاره ای به فرح بانو کرد و گفت ..شایا:زنی که برای همه مادری کرد اما به فرزند خودش…فرح بانو سیلی به گوشش زد …سرم را با نفرت برگرداندم تا شاهد آن سیلی نباشم و خیره شدم به یوسف که کلت در دستش می لرزید و با پوزخندی رو به نوید گفتم -نگو بهش نگفتی با آتوسا چیکار کردی …نگو که این رو مخفی کردی …نوید خشابه ی اسلحه اش را کشید و غریدنوید:خـــفــه شـــو سلیطه خنده ای از درد کردم و به سختی نفس کشیدم ..درد پهلویم بدتر از آنی بود که تصور می کردم …-با خودم می گفتم ..خدایا ..چرا اینطور شد ..چرا آتوسا که اینقدر افسانه ای میلاد رو می پرستید چرا اینطور از عشقش گذشت …بعد که عکس هارو دیدم …درست همون عکسهایی که از مهتاب دیدم ….همون عکسهایی که برای شایا از مهتاب فرستادی ..همون عکسهایی که برای نابودیه میلاد فرستاده بودی..همون عکسهای عریان دو دختر بی گناه در چنگال توی بی وجدانبا اخمی نگاهم را به هر سه ی آنها که ایستاده بودن دوختم و گفتم -یک اشتباه این وسط کردین …یک اشتباه بزرگ …شما یک نقشه رو یک بار دیگه تکرار کردین … یک نقشه ای که با خواهر من تکرار کردین …شماها بار دیگه تکرار رو شروع کردین…شماها از اول شروع کردین نگاهی به نوید کردم و پوزخندی زدم -از توی عکسها شناختمت پسر عمه ..همونطور نیمرخ برادرت که جونت براش می ره …خیلی وقته که شناخته بودمت …اما داستان آتوسا برای من مبهم شده بود …بعد که دوباره عکسهارو دیدم و اون دست آشنا و عکسهای آتوسا که از زرین خاتون گرفتم …شناختمت …تو بودی که به آتوسای زرین خاتون تجاوز کردی که همچین بلایی سر بچه ات بیاره و شایا رو وارد نفرت کنه …وارد دیوونگی که نقشه اش رو کشیده بودیزانوهای یوسف لرزید … زانوهایش خم شد و کلتش از بین دستانش سر خورد …همین را می خواستم ..درد کشیدنش را …زره زره آب شدنش را …نگاهی به نوید کردم که به برادرش خیره شده بود و با نگاهی به غم نشسته نگاهش می کرد و ادامه دادم -می دونی چرا آتوسا اومد پیش تو ..نوید اخمی کرد و نگاهم کرد …لبخندی به صورتش زدم و با نفرت و تلخ گفتم -برای اینکه جلوی چشمای برادرت بتونه جنین در بطنش رو بزرگ کنه …برای اینکه این نامرد نتونه بلایی به سر بچه ی خودش بیاره …برای اینکه …نوید با سرعت به طرفم قدم برداشت و اسلحه اش را بر روی سرم گذاشت و گفتنوید:اگه فقط یک کلمه ی دیگه حرف بزنی خلاصت می کنم نرگس:تو همیچن غلطی نمی کنیلبخندی تلخی زدم و نگاهم را به بهترین عمه ام که با اخمی نگاهم می کرد دوختم …..مهره ی اصلی این بازی…عمه ای که تمام این نقشه ها را از قبل کشیده بود…درست به موقع رسیده بود ..نوید اسلحه ای را بیشتر به سرم فشرد و غرید نوید:نه مامان بذار اینو خلاصش کنم که به خاطر این همه چی بهم ریختهقدمی به جلو آمد و خیره با تلخی نگاهم کرد …دستی بر شانه ی نوید نهاد و گفت نرگس:حالا وقتش نیست نوید ..هنوز خان دادش نیومده…هنوز اون مردی که برادر نام داره نیومده چشمانم را بستم و پوزخند پر صدایی زدم … نرگس:خان دادش…لیاقت بردن این اسمم ند…با خوردن سیلی بر روی صورتم حرفم را خوردم و با خنده …خون در دهانم را بیرون تف کردم و نگاهم را به عمه ام که با خشم می لرزید دوختم…اولین سیلی از عمه ای که این همه سال دردمون داده بود …دردی از بی اصل و نصب بودن -بهت برخورد عمه آره …اخمی کردم و خیره شدم در چشمانش و با نفرت گفتم-می خوام ادامه بدم که بیشتر از اینا بهت بر بخوره …خیلی وقت بود بهت شک کرده بودم …خیلی وقت بود که دیگه برای من همون عمه نبودی …از وقتی که پامو توی این روستا گذاشتم همه چی برعکس شده بود …حرفای تو تغییر می کرد ..روزی شایا برات خوب بود و روزی نه …از اون موقعه ها بهت شک کرده بودم که می گفتی شایا با زور با مهتاب ازدواج کرده …برعکس اینکه تو مهتاب رو مجبور کردی ..که با شایا ازدواج کنه …از اون موقعه ها بهت شک کردم که هر کاری رو می خواستم بکنم ..یک راه دیگه جلو روم می گذاشتی و یک حقیقت دروغین دیگه که من رو توی این روستا نگه داری که وقتش برسه نرگس و فرح بانو به خنده افتادن و نگاهشان را به یکدیگر دوختن …نرگس سرش را تکان داد و با همان خنده گفت نرگس:نگفته بودم دختر باهوشیه ..فرح بانو:برعکس خواهرشه .نرگس لبخند عریضی زد و نگاهش را به چشمانم دوخت و با مهربانی در صداش گفتنرگس :دوقلوهای شهاب تک بودن ..بخصوص به این دخترش خیلی ایمان داشت ..می دونست که بهترین تکیه گاه می شه برای خواهر هاش …می دونست که هر چی بشه سخت و محکم می ایسته و نمی زاره خانواده اش صدمه ای ببیننگاهی به شایا کرد و لبخندی زد و گفت نرگس :برای همین مهتاب رو کشتم …چون ستاره به راحتی می تونست انتقام خواهرش رو بگیره اونم از تو..کشتمش که ستاره رو وارد بازی بکنم شایا با خشمی نگاهش کرد برعکس منی که با غم نگاهش می کردم … نرگس راست ایستاد و بر روی صندلی نشست و نگاهش را به یوسف که به کلتش نگاه می کرد دوختنرگس:نوید فقط به خاطر خودت این کارو کرد یوسف..تو که می دونی نوید چقدر دوستت داره …اون نمی خواست آتوسا ازان دیگری باشه ..بخصوص میلاد..برای همین ..یوسف:برای همین بهش تجاوز کرد یوسف سرش را بالا گرفت و به نوید که نگاهش می کرد چشم دوخت ..نوید قدمی به طرف برادرش برداشتنوید:تو که می دونی چقدر دوستت دارم یوسف من همه این کارهارو فقط به خاطر تو کردم…یوسف بار دیگر نگاهش را به کلتش دوخت …با تکان آرامی که شایا خورد نگاهم را به او دوختم که دستش را باز کرده بود و سعی در انجام دادن کاری بود …نگاهم را از او گرفتم وبه یوسف دوختم ..تا بتوانم حواسشان را به او که سعی در انجام کاری داشت پرت کنم …یوسف نگاهش را بالا گرفت و به من دوخت …یوسف:آتوسا هنوز میلاد رو دوست داشت درسته …پوزخندی زدم و نگاهی به نوید کردم که غمگین به برادرش چشم دوخته بود و گفتم -آتوسا آینه ی دقی به اسم آروین برات گذاشت که توی خودت خورد بشی …که بدونی اینی که روز به روز داره جلوی چشمات بزرگ می شه بچه ی برادرته …بدونی که عشقت دروغین بود و شاهدش آروین بود …آتوسا خودش رو کشت …یوسف به خاطر بچه ی برادرت که سالم به دنیا بیاد و ثابت کنه که اون هنوز پاک بودهنوید با اخمی به طرفم برگشت ..با تلخی نگاهش کردم و با نفرت نگاهی به اطراف اشاره کردم و گفتم -اینجا می دونی کجاست یوسف …اینجا همونجاست که ناله های آتوسا پیچده بود ..ناله های آتوسایی که زیر دست و پای این خوک کثیف داشت از عفتش دفاع می کرد ..همونطور که خواهر من داشت دفاع می کرد ..اونم زیر دست و پای توی بی وجدان …قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد…و از درد قلبش با صدای بلندی نالید …اما آن زمان آنقدر بی رحم شده بودم که نگاهم را به تک تک آنهایی که نشسته بودن دوختم و با نفرت گفتم …-از کدوم کینه اینطور انتقام گرفتین … از کدوم نرگس پایش را بر روی پای دیگری گذاشت و نگاهم کرد با اخم و نگاهی سردی گفت نرگس:خیلی لحظه ی احساساتی بود …خیلی پر احساس حرف زدی اما…اسلحه را از دست نوید گرفت و آن را به طرف شایا نشونه گرفت …لبخندی زد و اشاره به طرف دستهای باز شایا گفت نرگس:اما من هواسم به همه جا هست ارباب به همه جا …از همون جاهایی که هیچوقت اجازه نمی دادم اون جشن کوفتی که می خواستی سر بگیره …از همونجاهایی که نمی زاشتم خیلی چیزها رو بفهمی و قصه های دروغی رو برات تعریف می کردم …که فکرت رو منحرف کنم و طولانی تر کنم این انتقام در و جودت روشایا با اخمی نگاهش کرد و پوزخندی زد ..شایا:باید می دونستم …خیلی وقتا بهت شک می کردم ..چون تورو همه جا می دیدم …هروقت می خواستم یک قدم به چیزی نزدیک بشم ..اتفاقی می افتاد …مریضیه آروین ..یا حتی صدمه هایی که به ستاره می رسید …همه ی همه زیر سر تو بود …نرگس خنده ای کرد و نگاهی به فرح بانو که همانند او بر روی صندلی نشسته بود دوختنرگس:از اون پرتقال براش نگفتیفرح بانو خنده ای کرد و سرش را تکان دادفرح بانو:نه برادرزاده ات فرصت حرف زدن رو به من ندادنرگس نگاهم کرد و لبخندی زد و گفت نرگس:آره عادتشه …هیچ فرصتی رو به هیچ کس نمی ده …همونطور که فرصت عاشق شدن آناهیتا رو به پسرم نداد …همونطور که فرصت اون پرتقال خوردن رو برای شایا ندادپوزخندی زدم و نگاهم را از او گرفتم و نگاهم را به شایا که با خشمی نگاهشان می کرد دوختم -شایاشایا سرش را به طرفم برگرداند …لبخند غمگینی زدم و با دردی که در پهلویم پیچیده بود گفتم -امیرپاشا فرار نکرد شایا…اون مردونه ایستاد ..ایستاد که با عمه ی من ازدواج کنه عمه ی منی که توی چهارده سالگی خودش رو بی عفت کرد و پسری به اسم نوید به دنیا آورد…امیرپاشا با دونستن همین حقیقت باز هم پا پیش گذاشت …می دونی چرا ..چون که ارباب و قولش …عزتش احترامش به پدرش به خانواده اش..مرد بود و با عزت و غرور اربابیتسرم را بالا گرفتم و به طرف فرح بانو دوختم -مگه نه …مگه امیرپاشا مرد نبود فرح بانو …فرح بانو با ترس نگاهم کرد …خنده ای کردم و به عمه ام چشم دوختم که با کینه نگاهم می کرد و با نفرت گفتم -رو دست خوردی نرگسی … داشتی به دشمنت کمک می کردی و خودت خبر نداشتی اشاره ای به فرح بانو کردم و همانطور که در چشمان پر از کینه ی عمه ام خیره بودم غریدم -همین زن بود که پسرت رو ازت جدا کرد نرگس بختیاری…همین زن بود که اجازه ی نشستن امیرپاشا رو سر سفره ی عقد نداد می دونی چرا…تعجب را از چشمانش می خواندم …اما او با خشم نگاهم کرد…تا از درونش ندانم …تا رو دست خوردنش را ندانم ..از چشمانش می توانستم بخوانم که هیچی نمی داند ..آهی کشیدم . چشمانم را بستم ..-چون مه لقا خواهر همین زن بود …مه لقایی که به خاطر امیر پاشا از خانواده طرد شد …می دونین دلیلش چی بود …چون عاشق امیر پاشا شده بود ..امیر پاشای شونزده ساله اون زمان چه می دونست عشق یعنی چی …مه لقا به دلیل عاشق شدنش به امیر پاشا از خانواده طرد شد ..چون رفتارش به لجن کشیده شد …کی می آد عاشق پسر ناتنی خواهرش می شه که او شده بود فرح بانو:خــــفه شــــو چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم …در چشمانش ترس جمع شده بود …در چشمانش کینه ی از دست دادن خواهرش جمع شده بود …پوزخندی بر روی لبانم نشست به نرگس چشم دوختم که اسلحه اش پایین آمده بود و با دستانی لرزان نگاهش به فرح بانو بود …-عموی من مهره ی دوم این بازی مه لقا بود …چون می دونست تنها خانواده ی مجد به بختیاری ها نزدیکه ..اونطور هم می تونست کنار امیرپاشا باشه و کسی نتونه بهش چیزی بگه …اما این زناشاره ای به فرح بانو کردم و با نفرت گفتم-اما این زن هیچوقت نفهمید که مه لقا فقط به خاطر اون که مادر ناتنیه ارباب امیرپاشا بود از شهرام بختیاری گذشت …تا شاهد بهم ریختن زندگی خواهرش نباشه… تا شاهد به هم ریختن دو قوم نباشه… اگه ثروت شهرام بختیاری رو بالا کشید …چون می خواست از نو شروع کنه ..از نوشروع کنه برای زندگی …اما باز توی نفهم همه چیزو خراب کردی …باز همه چیز رو از هم پاشیدی…تو زندگیه خواهرت رو به لجن کشوندی که بعد از مرگش هم از شهرام بختیاری خواست که هیچ وقت …هیچوقت دخترش دست تو نیوفته هیچوقت…چون اونم به لـــــجن می کشوندی… چون آناهیتا رو هم می کردی یکی مثل خودت فرح بانو از جایش بلند شد و به طرفم نزدیک شد که با شلیکی که به کنار پایش شد از حرکت ایستاد و با تعجب چشمانش را به نرگس که با چشمانی به خون نشسته نگاهش می کرد چشم دوخت و به آرامی گفت فرح بانو:نرگس تو نمی خوای بگی که حرفای این دختره رو باور داری نرگس:چرا که نه حرفهای بی ربطی هم نمی زنه …دلیل های منطقی هم داره..من ستاره رو خودم بزرگ ک…با صدای پر از خنده ی من …حرفش رو نیمه رها کرد و نگاهش را به من دوخت که خنده ام قطع کردم و با خشم غریدم -تــــو منـــو بزرگ نکردی…بلکه مردی منو بزرگ کرد که با دونستن اینکه پدرش رو به قتل رسوندی باز تورو پناه داد …چون خواهرش بودی…تا نفسهای آخرش حرفی از توی پر کینه نزد …حرفی از گناهت نزد …می دونی چرا …چـــــون اون می دونست خانواده یعنی چـــی…چــــون اون می دونست دیوونه ای از خشم از عصبانیت هر دو نفس نفس می زدیم … اشاره ای به نوید کردم و ادامه دادم -می دونی چرا پسر حرمزاده ات رو ازت گرفتن …چـــون خودت پسرت رو رها کردی …چون می خواستی با ازدواج با امیرپاشا اسم اربابیت به اسم پسرت بخوره اما هیچوقت با خودت فکر نکردی اگه بابای این حرمزاده اومد پسرش رو برد می خواست تورو هم با خودش ببره …اما تو عشق زن ارباب شدن زده بود به سرت گفتی من برم زن این بشم پسرمم با خودم می برم دستانم را مشت کردم و بلند فریاد زدم …-برای همین از بابای من متنفر بودی درسته …برای اینکه از نقشهای تو فهمیده بود با خبر شده بود …می دونی چطور فهمید …پوزخندی زدم و رو به فرح بانو گفتم -چون این زن تمام حقیقت هارو گفته بود …از عشق امیر پاشا به رعیت گرفته تا طمع تورو به پول و ثروت …به اسم رسم و خم شدن رعیتها جلوی پاتاسلحه در دستش لرزید …نوید با تعجب نگاهش بین مادرش و فرح بانو بود …پوزخند پر صدایی زدم و گفتم -امیرپاشا وقتی عشقش رو به خاطر خودت کشته بودی پا پیش گذاشته بود …به خاطر بابا بزرگ سر سفره ی عقد نیومد …چون که از امیر پاشا خواست که بره …ازش خواست هیچ وقت سراغ دختر لجنش نیاد …چون دخترش اسم بختیاری رو به گند کشیده بود …برای همین پدرت رو کشتی و شهرام بختیاری رو توی دام انداختی چون از همه بی گناه تر همون مرد بود که در به در دنبال دخترش می گشت که فقط تو می دونستی اون کجاستنرگس اسلحه اش را به طرف من گرفت و غرید …نرگس:خفه شو ستاره…با چشمانی پر از غم خیره شدم به اویی که با دستان خودش لقمه را در دهانم می گذاشت …به اویی که خودش در درسهایم کمکم می کرد …. حالا اسلحه را به رویم کشیده بود …چشمانم را بستم و نالیدم -بزن عمه ..بزن راحتم کن تا هیچوقت دیگه نبینمت …بزن و این ستاره داغون شده رو راحت کن …بزن که یادم نیاد پشت اون همه مهربونیت نقشه بود …بزن و خلاصم کن همونطور که مهتاب رو خلاص کردی چشمانم را باز کرد و نگاهش کردم -چیکارت کرده بودیم ..مگه ما خانواده شادی نبودیم …مهتاب چیکارت کرده بود ..آروین که نوه ات بود …چرا این کارو باهاش کردی …چرا مهتابم رو اونطور با درد کشتی عمه ….مگه کم مهربونی ازش دیدی کم…..بغض راه حرف زدنم را سد کرد و نتوانستم حرفم را ادامه بدهم…نرگس جون ناتوان بر روی صندلی نشست …و اسلحه از دستش افتاد … فرح بانو شوک زده برجایش مانده بود و در حال فکر کردن به چیزی بود …با چشم اشاره ای به شایا کردم که هواسش به اسلحه باشد و چشم دوختم به عمه ای که حالا باید رازش فاش می شد نرگس:وقتی به سن دوازده سالگی رسیدم … عاشق شدم ….بچه بودم و خام فکر می کردم محبتهاش برای منه خواسته هاش مال منه …وقتی که به اون چیزی که می خواست رسید …خبری ازش نشد تا اینکه کارت عروسیش به دستمون رسید …یک سال کامل باهاش بودم ..همه جوره …کارت عروسیش داغونم کرد…اونجا شروع بدبختی هام بود چون باردار شده بودم …برای انتقام به اون بچه رو نگه داشتم ….اما هیچوقت فکر نکردم که روزی برگرده و نویدم رو از من بگیره اون هم به خاطر خان دادش ..شهرام بختیاری …بچه ام رو از من گرفت پوزخندی زدم و نگاهی به نوید کردم که با زانو روی زمین نشسته بود و با تلخی گفتم -تویی که این همه نفرت از شهرام بختیاری داری که شایا رو بر خلافش بلند کردی تا حالا از خودت پرسیدی که چرا این کارو کرد …چرا کاری کرد که بابات تورو ببره نوید سرش را بالا گرفت و غمگین نگاهم کرد …سرم را با تأسف برایش تکان دادم وگفتم -شنیدی می گن سزای خوبی بدیه ..این همونه …اینقدر برای خان عمو عزیز بودی که دیگه نمی خواست بشنوه کسی به تو می گه حرمزاده…چون نمی خواست کسی به خواهرش طعنه بزنه …نمی خواست کسی به خواهر زاده اش به چشم هرزه نگاه کنه و بگه بی اصل و رمه ….برای همین بابات رو راضی کرده بود ..اما مادرت تورو به اون سپرد و خودش رویاهاش رو با امیر پاشا می ساخت کهپوزخندی زدم و نگاهی به فرح بانو که با خشمی نگاهم می کرد کردم -این زن نذاشت …دلیلش هم واضح بود خواهرش …حالا که خواهرش مرده بود نمی خواست امانتیش دست نرگس بختیاری بیوفته ..امانتی به نام آناهیتا …اون همه رو به جون هم انداخت …تا انتقام مرگ خواهرش رو از همه بگیره …انتقامی که همه ی بی گناها در آن سهیم بودن..می خواست فقط اناهیتا رو به دست بیاره حتی به قیمت مرگ پسرشچشمامو بستم و از درد ناله ای کردم …-خشم انتقامتون اینقدر بود که نه فرزندی حالیتون می شد نه خانواده …تنها چیزی که می دیدن مقام بود ..ثروتی به که به هیچکدومتون نمی رسید …همه چی تموم شد …همه چییوسف:هنوز هیچی تموم نشده …چشمانم را باز کردم و نگاهم را به او دوختم که کلتش را بر روی سرش گذاشته بود و با صورتی خیس از اشک نگاهم می کرد…لبخند تلخی زدم .. نوید با سرعت از جایش بلند شد و به طرفش رفت یوسف:جلو نیا …جلو نیا نوید نوید:این چه کاره ای که می کنی یوسف یوسف تلخ همراه با گریه خندید و نگاهی به شایا کرد و گفت یوسف:آتوسا رو دوست داشتم شایا …به مولا دوستش داشتم …نگاهی به نوید که با ترس نگاهش می کرد و گفتم -نمی تونی اشکاشو ببینی نوید برگشت و نگاهم کرد …نگاه یوسف نیر به من دوخته شد …پوزخندی زدم و گفتم -منم طاقت دیدن اشکهای خواهرم نداشتم …چه برسه به مرگش …حالا هم تو شاهد مرگ برادرت باشنوید با خشم نگاهم کرد …قدمی به طرفم برداشت که یوسف با تلخی و تأسف به آرومی گفتیوسف:نمی تونم بکشمت نوید چون دوستت دارم …اما نمی تونم تحمل کنم …برادرم همچین کاری با عشقم کرده ..هیچوقت نمی بخشمت نوید هیچوقت نمی بخشمت…برای همین می خوام خودمو از این عذاب خلاص کنمپوزخند تلخی همراه با بغض زدم و با ناله رو به یوسف که آماده ی شلیک بود گفتم -منم نمی بخشمت یوسف …این مرگ برای تو زوده …خواهر من زیر دستان تو بی عفت شد …با خودت فکر نکردی اونم عشق کسی هست …با خودت فکر نکرد…اونم زندگی کسی می تونه باشه تنها خانواده همونطور که نوید تنها خانوادته…تو باعث مرگ آتوسا بودی نه نوید فقط تونوید با خشم نگاهم کرد و فریاد کشید-خــــفشه ..تـــورو به روح هـــمون مهتاب خفه شد خنده ای کردم ..ضعیف شده بودن …تک تک همون افرادی که در آن کلاس نشسته بودن ضعیف شده بودن ..با دانستن همکاری با دشمنی که خودشان باعث و بانی همه چیز بودن…بلندتر از قبل خندیدم که نوید عصبی شد و بلندتر غرید نوید:به چــــی می خندی عوضیتکیه ام را به آرامی به پایه های صندلی دادم …بی حال شده بود بی حاله بی حال-از این می خندم که با آوردن قسم اونی که مادرت کشته می خوای جون دادشه دیوونه ات رو نجات بدی نگاهی به یوسف کردم که اشکهایش سرازیر می شد و با نفرت گفتن -باید خون گریه کنی یوسف …باید تا مرگ اشک بریزی .. دیدی چقدر تلخه وقتی می فهمی تن عزیز ترین کست رو به بازی گرفتن …این تلخی تا عمق وجودت ریشه می کنه احمق…چه برسه که عشقت به دلیل برادرت به اون روز رسیدهاشکهایم را با پشت دست پاک کردم و فریاد زدم -بــــکــــش خــــودت رو خــــلاص کن عوضــــیبا صدای شلیک …نگاهم پر تعجب به او که بر روی زمین افتاد خیره ماند …هنوز همان لبخند تلخ بر روی لبانش بود …باورم نمی شد که به آن زودی شلیک کرده بود … دهانم خشک شده بود …باورم نمی شد اویی که با سری خونین بر روی زمین افتاده بود…یوسف باشد …یوسفی که با انتقام مسخره ای وارد این بازی شده بود …انتقامی که فرح بانو یا حتی نرگس در وجود آنها دوانده بودنبا صدای فریاد نوید که بالا ی جنازه ی برادرش نشسته بود …دستانم یخ کرد و نگاهم را به آن دو که به یوسف خیره شده بودن دوختم…اما باز چشمانم چرخید و به یوسف افتاده و نویدی که فریاد می زد دوخته شدنوید:یــــوســـف …داداش چـــشماتو بـــاز کن غلط کردم … یــــوسفچشمانم را به لبخند تلخ یوسف دوختم …و به زار زدن های نوید گوش سپردم …دورغ بود اگه می گفتم لذت می بردم …..هیچوقت با دیدن مرگ کسی لذت نمی بردم حتی اگه دشمنم بود… برعکس آنها … برعکس آنها که لذت می بردن از این انتقام مسخره و مرگ عزیز ترین کست …فریاد نوید به اوج رسید که نرگس به طرفش قدم برداشتنرگس:نویدنوید با چشمان سرخ از غمش چشم دوخت به مادرش و نالیدنوید:مامان ببین چشماشو باز نمی کنه … مامان تو گفتی مامان یوسفم هم می شی …پس بهش بگو چشماشو باز کنهدست نرگس بر روی شانه ی پسرش نشست و به آرامی گفت ..نرگس:اون دیگه مرده نوید او…نوید با خشونت دست مادرش را پس زد و با نفرت و ناباوری که در صدایش بود گفتنوید:نـــه اون نمــــرده …اون هنوز وقت داره …گفته می خواد منو آناهیتا رو بهم برسونه..شانه های نرگس از گریه لرزید و شانه ی پسرش را فشرد و نالیدنرگس:نویدم اون دیگه مرد…هنوز حرفش تموم نشده بود که با صدای شلیک دوباره ای ..قدمی به عقب برداشت و با تعجب به زانو نشست … با چشمانی گرد شده به نوید که با چشمان به خون نشسته به مادرش نگاه می کرد چشم دوختم …که شلیک دیگری کرد و راست ایستاد و با حالت جنون آوری بالا ی سر مادرش ایستاد و فریاد زد …نوید:اون نــــمرده فهمیدی …اون نمرده …فرح بانو از ترس قدمی به عقب برداشت …و نگاهش را از جسد افتاده ی نرگس گرفت …اما من نگاه خیره ام به عمه ای که به سختی نفس می کشید بود و پسر عمه ای که با حالت دیوونگی بالا سر مادر با اسلحه به دست ایستاده بود و شاهد آخرین نفس های مادرش بود …خیره مانده بودنرگس دستش را بالا برد ..اما نیمه را دستش را به زیر انداخت و با درد به آرامی گفت نرگس:اش..اشتباه…از..از من بو..بود همان آخرین کلماتش آخرین نفس های شخصی بود که با دونستن اینکه قاتل خواهرم بود اما هیچوقت نمی خواستم شاهد مرگش باشم …شاهد مرگ کسی که خانواده ام را از هم پاشید …کسی که کسی به نام پدر را از پدرم گرفت …نوید نفس نفس زنان خشمگین سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد …با همان چشمانی که رنگ خون گرفته بود و می دانستم آن زمان هیچی حالیش نمی شد …اسلحه اش را بالا آورد و با فریاد رو به من گفت نوید:نـــگفتم خــفه شـــو خیره شدم در چشمان پر از نفرتش …متوجه تکان شایا که به آرامی کنارم نشسته بود شدم و رو به نوید گفتم-چیه داره می سوزه …اینقدر درد داره اسلحه در دستش لرزید … چشمانش باز پر از اشک شد نوید:تو..تو برادرمو کشتی …اون که مریض بود ..خودم بزرگش کرده بودم …حالا جلوی چشمام جون داد …حالا…حرفش را ادامه نداد و با بغض همانطور که اسلحه را به طرفم گرفته بود به طرف یوسف برگشت …تلخ نگاهم را همانند او به یوسف دوختم و نالیدم ..-مهتاب منم همینطور جون داد …یوسف راحت مرد …اما مهتاب من …با یاد آروی مهتاب و نگاه بی فروغش خشم سرتاسر وجودم را در بر گرفت و با تلخی که با یاد آوری خاطرات تلخ رو به نوید گفتم -بدتر از اینا حق تو و برادرته ..برادر روانیت که روان سالمی نداشت نوید با خشم نگاهش را به من دوخت و قدمی به طرفم برداشت …دست شایا نیز بالا رفت و اسلحه را به طرف نوید گرفت ..شایا:اسلحتو بنداز پایین نوید ..بازی تموم شد پلیس ها محاصره کردن.نوید بی توجه به شایا که اسلحه را به طرفش گرفته بود نگاهم کردو با نفرت گفت نوید:تو …باعث این همه چیزهایی …تو و خانواده ات …نفرتم بیشتر به تو بود و اون عموت …که توی همه ی کارهای من دخالت می کردین …حتی وقتی بازی می کردیم هم می اومدی و اجازه نمی دادی که نزدیک خواهرت باشم و اون هم با من بازی کنه ..مثل اون عموت که نمی زاشت من به آناهیتا نزدیک بشم پوزخندی زدم و نالیدم -نــوید بزرگ شدی ..ببین اون موقعه چند سالمون بود …اون موقعه ها حتی راست و چپمون رو هم نمی دوسنتیم نوید خنده ی هیسترکی کرد یک قدم جلو آمد که شایا فریادی از خشم زدشایا:نـــوید اون اسلحه لعنتی رو بیار پایین نوید نگاهش را به شایا دوخت و لبخند عریضی زد نوید:عاشقشی مگه نه ..خیلی دوستش داریشایا:به تو ربــطی نــدارهنوید دو زانو نشست و همانطور که اسلحه اش طرف من بود رو به شایا گفت نوید:چیز تازه ایی نیست شایا اسلحه اش را به طرفم که با ناتوانی نگاهش می کردم تکان داد و گفت -نوید:همه ستاره رو دوست دارن …چون ستاره بختیاری اونقدر مغرور و خانواده دوسته که کسی نمی تونه صدمه ای به خانواده اش بزنه..لبخند تلخی زد و خیره شد در چشمانم که شایا از جایش با درد بلند شد …نگاهی به جای خالیه فرح بانو کردم …کی فرار کرده بود را نمی دانستم …شایا لنگان بالا ی سر نوید که بی حرکت نگاهم می کرد ایستاد و اسلحه را بر روی سرش نهاد و غرید شایا:تا شلیک نکردم اون اسلحه ات رو بندازم …لبهای نوید کج شد و نگاهش را در چشمانم دوخت و گفت …نوید:مثل سایه همیشه همراه مهتاب بودم ..از وقتی پاشو توی این روستا گذاشت …مهربون بود ..با وقار بود ..خیلی هم ساده بود …اما خیلی فضول بود ..با دیدن اون زمین هایی که من از طریق شایا از اون دهقانها می گرفتم تا نفرت داشته باشن از اربابشون مهتاب رفت دنبال حقیقت …حقیتی که اون رو با خانواده مجد آشنا کرد ..شایا اسلحه را بر روی شقیقه او تکان داد ..نوید خنده ای کرد و نگاهش را به شایا دوخت نوید:نمی دونی چه لذتی داشت بوسه زدن به تن عریانش که با ناله اسمت رو صدا می زد شایا با خشم مشتی به صورتش زد که نوید به زمین افتاد…نوید:نمی دونی چه لذتی داشت گوش دادن به التماسهاش که از من می خواست بی عفتش نکنم درست مثل خوا….به طرفش خیز برداشتم و محکم به صورتش مشت زدم و غریدم …از بغض از نفرت …از دردی که خواهرم کشیده بود -خـــفه شو ..خــفه شو عوضی بی نامو…با مشتی که نوید با اسلحه به صورتم زد ..نقش زمین شدم و با شلیک تیری به دست شایا او را به زمین انداخت و خودش راست ایستاد … قبل از آنکه اسلحه را به طرفم بکشد خیز برداشتم و اسلحه افتاده بر روی زمین شایا را برداشتم و به طرفش گرفتم …صدای فریاد شایا از درد تیری که به دستش خورده بود و قهقه ی او بالا رفت…نوید:صدای آه و ناله هاشو می شنویی ..درست مثل ناله های خواهرت بود وقتی با ماشین زیرش کردم و حالا مرگ عشقت رو ببین …همونطور که مرگ خواهرت رو دیدی اسلحه اش را به طرف شایا نشونه گرفت که فریاد زدم -نــــوید کاری به او نداشته باش…دشمنت منم پس من اماده ام ابرهای نوید بالا پریدنوید:اووو اینجا رو ببین …چه رمانتیکاخمی کرد و پایش را بر روی بازوی تیر خورده ی شایا نهاد که فریاد شایا باز به هوا رفت …قلبم به درد آمد..از درد کشیدنش با غم نالیدم -نــــکن لعنتی نوید فشار دیگری به دستش وارد کرد که شایا از درد به خود پیچید و هق هق خفه ی من نیز از دهانم خارج شد و با خشم به او چشم دوختم که با لبخندی که پر از نفرت بود رو به من گفت نوید:بهتره او اسلحه کوفتی رو بندازی چون می کشم …شایا:ســـتاره اینک..با فشار پای نوید از درد به جای ادامه ی حرفش فریادی کشید که اسلحه از دستم سر خورد و بر روی زمین افتاد … دیگه طاقت دیدن مرگ عشقم رو نداشتم …طاقت دیدن مرگ عزیز ترین کسم …روی زانوهام خم شدم و نگاهم را به شایا دوختم که نوید با پایش محکم بر روی صورت او کوبید و اسلحه اش را به طرفم برگرداند…نوید:همه چی حالا تموم می شه ستاره …همه چی تموم می شه …با رفتن تو همه چی تموم می شهنوید نگاهی به شایا کرد که از درد به خود می پچیید و با شادی گفت نوید:نگفتم بهترین شب رو برات جشن می گیرم شایا ..نگفتم…حالا این روز رو به عنوان مرگ عشقت جشن بگیرنگاهم را با درد از شایا گرفتم و به او دوختم …پوزخندی زدم و غریدم …-هیچوقت تموم نمی شه نوید …هیچوقت اون مهر حرمزاده بودن ازت برداشته نمی شه …چه ارباب باشی چی نباشی..نگاهی به جسد بی جون یوسف کردم و گفتم -تموم نمی شه …هیچوقت تموم نمی شه چــــون من نمی زارم تموم بشه…قسم خوردم که نـــذارم تموم بشه…همونطور که این مرد تو هم می میری با یک حرکت از بی توجهی او استفاده کردمم…خم شدم و اسلحه را بالا بردم قبل از آنکه شلیک کنم نوید با خنده های بلندی شلیک کرد …و شلیک های بعدی که شنیده شد …نفس در سینه ام حبس..صدای شلیک قطع شد و نوید بر روی زمین افتاد …نویدی با همان خنده و چشمان باز پر از خون بر روی زمین افتاده بود …نگاهی به شایا کردم که با درد نگاهش به نوید بود …نفس خش داری کشیدم و دستم را بر روی قلبم که به سوزش افتاده بود گذاشتم و بر روی زمین خم شدم …نفس خشدار دیگری کشیدم و به سرفه افتادمنگاه نوید هنوز به سقف دوخته شده بود و نفسهای خشدارم را کند تر می کرد …نگاهم را برگرداندم که صدای سر و صداهایی و فریاد آشنای حامی ام و دوست همیشگی ام در گوشم پیچید پویا:ســـــتاره!!نفسم خشدارم کند و کندتر شد ..در آخر در نگاه وحشت زده ی مشی رنگ عشقم به سیاهی رفت و چشمانم را بستم که در آغوش گرم شخصی فرو رفتم و با درد نالیدم -م…موا..ظبش..ب..اشدیگر جز کوبش قلبش و صدای خش خش سینه ام سکوتی در گوشم پیچید و صدای سکوت همه جا فرا گرفت …سبک سبک فرو رفتم و چشمانم را بعد از چند ماه با خیال راحت بستم…با خیال راحتی که دیگر هیچ انتقامی در کار نیست****نگاهش را به دستان لرزانش دوخته بود …دستانی که تن نیمه جان عشقش را بلند کرده بود ..تنی که ستاره اش نفس نمی کشید … نگاهش را گرداند و به حلقه در دستش دوخت … بی خبر از نگاه های آناهیتا و ساشا که با ترس نگاهش می کردن …زل زده بودن به مردی که بدون آنکه دست تیر خورده اش را پانسمان کند پشت اتاق عمل نشسته بود ..به امید اینکه خبر ناگواری به گوشش نرسد …ساشا قدمی به طرف برادش برداشت و صدایش زد ساشا:شایااما شایا بی توجه به صدای برادرش خیره شد به خطوط قرمز نوشته شده ی آی سی یو که برایش چشمک می زد …در خود جمع شد و با ناله گفت شایا:خوب شو عشق من ..خوب شو که نمی زارم غم ببینی ساشا بغضدار با شنیدن صدای لرزان بردار پر غرورش قدمی به عقب برداشت و پشتش را به او کرد که نگاهش خیره در چشمان به اشک نشسته ی عشقش که انتظار خواهرش را می کشید ماند …آناهیتا دستانش را بر روی دهانش گذاشت که صدای دویدن قدم هایی در راهرو شنیده شد …شهرام بختیاری از همان فاصله نگاهش را در چشمان دخترش و ساشا دوخت ..و نگاهش به ارباب شایای ضعیف که آنطور در خود جمع شده بود خیره ماندو فقط یک چیز در فکرش خطور کرد …جای خالی یک نفر چشمش را زدشهرام بختیاری:ســـتاره!!با شنیدن صدای هق هق بلندآناهیتا زانوهایم خم شد و به زانو افتاد …دیر کرده بود …مثل همیشه ستاره کارش را زودتر کرده بود …و اجازه ی تمام شدن نقشه اش و رسیدن پلیس ها به موقعه را به او نداده بود …دستش را میان صورتش گرفت و با یاد آوری خنده های شیطنت آوری دختر برادرش …صدای هق هق مردانه اش بالا رفت و نالیدشهرام بختیاری:دیر کردم شهاب …دیر کردم…ساشا با دیدن حال خراب پیرمرد …به آناهیتا نزدیک شد و او را در آغوش گرفت …آناهیتا او را پس زد و با درد نالید آناهیتا:ساشا خواهرم …ستاره ام رو می خوام ساشا با دردی که در تمام بدنش پیچیده شده بود و دست و سر باندپیچی شده بی توجه به درد ها عشقش را در آغوش گرفت … دکتر دوان دوان با حالت پریشانی از انتهای راهرو به آنها نزدیک شد و با یاد آوری آن دختر زیبا که خنده های شایا را برگردانده بود با افسوس گفت دکتر:هیچ دکتر جراحی نیست ..نمی… شایا:من عملش می کنمدکتر با شنیدن صدای او با تعجب نگاهش کرد ..نه حتی او بلکه نگاه پر تعجب شایا نیز به اویی که چند سال جراحی را کنار گذاشته بود خیره شد …شایا محکم از جایش بلند شد و با چشمان بی روح به دکتر خیره شد و سخت گفت شایا:خودم عملش می کنم دکتر:اما تو…شایا با قدم های بلند خودش را به او رساند و کنار پای او به زانو نشست …دیگر آن ارباب مغرور نبود که با زور به خواسته اش برسد ..بلکه آن مرد عاشقی بود که برای زنده ماندن عشقش دست به التماس دارز کرده بودشایا:اون ..اون شخصی که اون داخل داره با زندگی دست پنجه نرم می کنه عشقمه دکتر…زندگیمه دکتر..صدای هق هق مردانه ی شهرام بختیاری و دخترش همراه با قطره اشک ساشا و دکتر پایین چکید و چشم دوختن به مردی که آنطور با التماس می خواست دکتر به او اجازه بدهد که خودش عشقش را از مرگ نجات بدهد …دکتر نگاهش را از او گرفت و با صدای لرزانی گفت دکتر:هر چی زودتر آماده شو وقت زی…نتوانست ..نتوانست به آن عاشق بگوید که معشوقش وقت زیادی برای زنده موندن ندارد ..دکتر پشتش را به او کرد و با شانه های لرزانی از او دور شد بی خبر از آنکه آن مرد عاشق با ترس از جایش بلند شد و وارد اتاق شد …کی آنطور با سرعت آماده شده بود و کی بالا سر عشقش که لوله ی تنفس در دهانش بود ایستاده بود نمی دانست …پرستارها خیره نگاهش کردن که خم شد و کنار گوش ستاره اش که با صورتی کبود شده و چشمانی بسته دراز کشیده بود به آرومی گفت شایا:می دونم صدامو می شنویی بی معرفت …نذار قلبت از حرکت به ایسته …برات بهترین دنیارو اینجا می سازم ..فقط من و تو …ازت می خوام تنهام نذاری ستاره …قول بده ..قول بدهقطره اشکی از چشمانش سرازیر شد و راست ایستاد …چشمانش را بست …با یاد آوری لبخند شیرین او با احساس آرامشی در وجودش ..بسم ال… زیر لب گفت و تیغ جراحی را بعد از چند سال به خاطر زندگی عشقش در دست گرفت…به امید اینکه او را از دست ندهد ..****صدای خنده های شاد همه اطرافم پیچیده بود …دستم را از روی دهانم که می خندیدم برداشتم که دستم کشیده شد .. همراه یکی دست دیگرم را بالا بردم تا نوری که به چشمانم می خورد اطرافم را واضح ببینم…سفیدی زیاد چشمم را می زد .. اما دستان ظریف شخصی لبخندی را بر روی لبم ظاهر کرد و نگاهش کردم …-مهتابمهتاب با لبخند همیشگی اش به طرفم برگشت و خنده ی شادی سر داد …خنده ای به تمام خوشی های دنیا…همراهش خندیدم و به اطراف چشم دوختم و به آرامی صدایش زدم-مهتاب داریم کجا می ریم … مهتاب انگشت اشاره اش را بر روی بینی اش گذاشت و آروم همراه با لبخندی گفتمهتاب:هیـــس هیچ نگو همراهم بیاخندیدم هماننده او … خندیدم و چشمامو بستم برای تمام بدی های دنیا و با او همراه شدم…عجیب بود که احساس خلئی بین آن همه خنده می کردم … با شنیدن خنده های چند نفر چشمانم را باز کردم که نگاهم غرق تمام دلبستگی های دنیایم شد…غرق در نگاه پدرانه ی مردی که لحظه ی آخر مهتاب و آناهیتا را به من سپرد -بابایی بابا خنده ای کرد قدمی به من نزدیک شد و بینی ام را بین دو انگشتانش گرفت و چشمکی زد بابا:تو اینجا چیکار می کنی شیطون بابا همانطور که دستم در دست مهتاب بود در آغوش بابا جا گرفتم …آه چقدر آرزویم برای رسیدن به این آغوش بود…چقدر دلم آغوش این مرد را می خواست که امن بود برایم …سخت او را به خود فشردم …برای درد تمام این سالها … برای درد بدی که مردمای این دنیا به من دادن … در آغوش بابا خندیدم و نالیدم-دلم واست تنگ شده بود بابا از بابا فاصله گرفتم …نگاهم را به چشمانش دوختم … لبخند مهربان و پدارنه ای زد … خم شد و پشانی ام را بوسید …دستی به صورتم کشید …دیگر دستانش یخ نبود …همانند آن روز آخر سرد بود …بلکه گرم بود همانند آغوشش…لبخند گرمی بر روی لبم نشست که آروم زمزمه کرد بابا:ممنونم ازت ستاره لبخندم عمیق تر شد و نگاهم را خیره به چشمانش دوختم که دستی بر روی شانه ام نشست … دست نوازش گونه مادری که در سن کم زود از دستش دادم …مادری که هیچ جایگزینی برای او نبود …سرم را کج کردم و نگاهش کردم -مامانم مامان لبخندی زد و دستی به سرم کشید … و آروم گفتمامان:ستاره ام خانومی شده برای خودش خندیدم ..بی دلیل همراه با بغض …نگاهی به هر سه نفرشان کردم … دیگر چه کم داشتم …من همه ی دلبستگی هایم را داشتم دیگر چه از این دنیای بی وجدان می خواستم… دیگر هیچی از این دنیا جز محبت آنها و کنار آنها بودن نمی خواستم …با صدای فریاد خوشحال کننده ی دختری نگاهم را از آنها گرفتم و به دختری که در آغوش پسری بود چشم دوختم مهتاب:آتوسا و میلادن با تعجب نگاهی به مهتاب کردم …با دیدن چشمان گرد شده ام خنده ای کرد ودر آغوشم گرفت و با صدای به بغض نشسته ای گفتمهتاب:دلم واست تنگ شده بود خواهریدستم را از دست بابا که با لبخندی نگاهمان می کرد خارج کردم و او را در آغوش گرفتم وعطر تنش را به نفس بردم و همانند او گفتم-منم دلم تنگ شده بود با صدای جیغ دختر و خنده ی بلند و شاد میلاد نگاهم به طرف آنها برگشت ..آتوسا با دیدن نگاهم سرش را خم کرد …از آغوش مهتاب خارج شدم و نگاهش کردم …آتوسا قدمی به طرفم برداشت و دستش را به طرفم دراز کرد از کنار مهتاب تکان خوردم و دستش را گرفتم …لبخند عمیقی زدم و نگاهم را خیره در چشمان آشنایش که من را یاد یکی می انداخت دوختمآتوسا:ممنونم ازت ..برای مواظبت از آروینم نگاهم را در تک تک اجزای صورتش گرداندم …چقدر شباهت زیادی به آروین داشت …چطور نفهمیده بودم ..نگاهی به میلاد کردم که دیگر خبری از آن چشمان به غم نشسته نبود و برعکس جایش را به شادی داده بود …دستش بر روی بازوی آتوسا نهاد و دست دیگرش را بر روی گونه ام کشید و با لبخندی گفت میلاد:منم ممنونم ازت ..چون به آرامش رسوندیملبخند بر روی لبم عمیق تر شد و با افتخار به طرف مامان بابا برگشتم تا بگویم ..”ببینین همه چی درست شد”… اما با دیدن جای خالی آنها بار دیگر به طرف آتوسا و میلاد برگشتم …اما آن دو نیز نبودنمهتاب:ستاره…نگاهم را به طرفش برگرداندم و با تعجب گفتم -همه کجا رفتن مهتابمهتاب لبخندی زد و دستی به گونه ام کشید .. و زمزمه وار گفت مهتاب:ممنونم ستاره ..بابات تمام آرامشی که بهش دادی و بی گناه ثابتش کردیبا یاد آوری آن نگاه پر غرور و لبخند نایابش لبخندی زدم و نگاهش کردم …اما با دیدن نگاه اشک نشسته اش …احساس گناه سرتاسر وجودم را در بر گرفت و نالیدم-من شرمندتم مهتاب ..خیل…دستش را بر روی دهانم گذاشت و با همان لبخند گفتمهتاب:هیچوقت نباش ..هیچوقت شرمنده نباش …چون اون حقه تو بود مهتاب دستش را به طرفم دراز کردمهتاب:دیگه وقتشه امانتی ام را پس بگیرم با تعجب نگاهش کردم …لبخندش را حفظ کرد و دست چپم را بالا آورد و حلقه اش را از دستم خارج کرد …با خارج شدن حلقه سوزشی در قلبم پیچید …دستی بر روی قلبم گذاشتم و نگاهم را به مهتاب دوختم که عاشقانه خیره به حلقه شده بود… نگاهش را بالا آورد و در چشمانم خیره شد …با مهربانی گفت مهتاب:اینبارم ازت یک خواهش دارم ستاره…نگاهم را به حلقه دوختم و با نگاه پر بغض لبخندی زدم و گفتم -جون بخواه مهتاب لبخندی زد …و دستش را بر روی شانه ام نهاد و گفتمهتاب:اینبارم ازت می خوام زندگی کنی ستاره اما نه برای من … برای خودت ..برای شایابا تعجب نگاهش کردم …تا بدانم شوخی در کارش نیست … نزدیک آمد و پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند و زمزمه کرد مهتاب:مواظب خودت و قلبت باش …مواظب اون باش ..قلبمو هدیه دادم به تو ازش محافظت کن ستاره ..نذار باز غم هم خونه ی چشماش بشهبا احساس سوزش شدید در قلبم فریادی از درد کشیدم و با همان نگاه پر تعجب به مهتاب چشم دوختم که لبخندی زد و اشاره کرد به من و با مهربانی گفت-خیلی دوستت دارم خواهریلبخندی از درد زدم ..دهانم را باز کردم تا حرفی بزنم که باز سوزش قلبم شدید تر شد و فریادم بلند تر شد ..دستم را بر روی قلبم گذاشتم … با دیدن لباس سفیدم که لکه های قرمزی بر روی آن جا خوش کرده بود باز فریادی از درد کشیدم و بر روی زمین خم شدم …که صدای فریاد دوست داشتنی به گوشم رسید…ســـتاره…تورو به ارواح خاک مهتاب…با فریاد جیغی زدم و محکم تر قلبم را گرفتم که باز صدای فریادش به گوشم رسید -تورو به جــــون شایا …مگه نگفتی کمکت می کنم بی معرفت …فریاد شایا در صدای فریاد پر از دردم گم شد ..اما اسمش هزارها بار در گوشم تکرار شد ..اسمی که درد قلبم را بیشتر کردم و سوزش قلبم را بیشتر …فریاد دیگری از درد کشیدم و اسمش را صدا زدم-شــــایــــا!!!****بی توجه به نگاهای بر از اشک اطرافیان …به زانو نشست و صورتش را میان دستانش گرفت و فریاد دیگری زدشایا:ســـــتاره بی معرفت نباشدکتر با تأسف سرش را تکان داد و سرش را به زیر انداخت که نتوانسته بود برای آن عاشق کاری کرده باشد … سرش را بالا آورد و به ساشا که محکم تر از همه ایستاده بود دوخت …بی خبر از آن که بداند ساشا با سکوتش خودش را در حال نابود کردن بود..چون بهترین همدمش ..بهترین دوستش را داشت از دست می داد … دکتر:بهتره شایا رو ببری شایا با خشمی از جایش بلند شد و رو به روی دکتر ایستاد … با بغض با خشم ..با التماس نگاهش کرد … شایا:بذار ببینمش ..برای آخرین بار …تورو خدا …می خوام باهاش حرف بزنم …می دونم که زنده است ..می دونم که نمی تونه تنهام بذاره دکتر لبش را گاز گرفت سرش را به زیر انداخت ….شایا بی توجه به موهای سفید دکتر پیر و یکی از آشناهایش یقه اش را گرفت و اور ا محکم به دیوار زد و نالید -می گم بذار ببینمش اینقدر بی انصاف نباش… دکتر با چشمان غمگین نگاهش کرد که دستی یقه ی شایا را گرفت و در اتاق را باز کرد و او را به شیشه چسپاند ..پشت شیشه ای که ستاره اش بین آن همه دستگاه به خواب رفته بود …صدای پر از خشم پویا که کنار گوشش با تأسف نگاهش به ستاره بی جانی که بر روی تخت بود نالید پویا:نـــگاهش کن …ببینش …چیزی ازش نمونده شایا ..ببینش که دیگه اون ستاره نیست که با وراجی هاش … با شیطنت هاش با خنده هاش کلافه ات کنه …آرومت کنه …ببینش بین اون همه دستگاه داره درد می کشه نامرد دستان پویا شل شد و پر از بغض نالید پویا:دو ماهه شایا …دو ماهه چشماشو باز نکرده …دو ماهه که نرفتی دیدن آروینی که به ستاره قول دادی مواظبش باشی …دو ماه ستاره داره بین این دستگاها زجر می کشه بی معرفت …بذار رها بشه …ستاره هیچوقت این اتاق های بسته شده رو دوست نداشت …ستاره مثل پرنده ای آزاد بود…مثل تنفسی بود مه هیچوقت دوست نداشت یک جا باشه شایا دستش را بالا برد و بر روی شیشه گذاشت و نالید شایا:نمی تونم پویا ..نمی تونم از من نخواه…از من نخواه از عشقم دست بکشم قطره اشکی از چشمان دوستانه ی پویا چکید …می دانست همانطور که ستاره برای او عزیز است چندین برابر برای شایا عزیز بود ..اما باید او را رها می کردن ..ستاره را رها می کردن …دستش را بر روی شانه ی شایا نهاد و آرام گفت پویا:شنیدی که دکتر چی گفت ..اون داره بین این همه دستگاه از بین می ره شایا ..بذار ستاره راحت از این دنیا بره … دکتر گفته اون فقط داره از طریق دستگاه نفس می کشه شایا ..عذابش نده…عذابش نده که جلوی چشما با درد بمیره شایا:اون بی معرفت نیست پویا …اون نمی تونه…. نتوانست نتوانست حرفش را کامل کند و بگوید که ستاره اش نمی تواند رهایش کند …پویا آهی کشید و قدمی از او فاصله گرفت ..نگاه آخرش را به زیبای خفته ی بر روی تخت دوخت و به طرف در راه افتاد ..اما با یاد آروی قولی که به ستاره داده بود که آروین را به شایا بسپرد مکثی کرد و به طرف شایا برگشت و به آرامی گفت پویا:ستاره خیلی دوستت داشت شایا…همینطور آروین رو …امروز آروین مرخص می شه عملش موفق آمیز بوده …قلب یک دختر بچه که توی آتش سوزی سوخته بوده به اون دادن …بهتره یک سر به آروین بزنی چون بهانه ی تو و ستاره رو خیلی زیاد می گیره … بدون آنکه منتظر حرف دیگری باشد از اتاق خارج شد و جلوی چشمان به غم نشسته خانواده ی ستاره سر به زیر از بیمارستان خارج شد …اما ندید مردی را که با گفتن آخرین کلمه های او چطور به زانو در آمد …ندید مردی را که بهانه ی عشقش را می گرفت … شایا نگاهش را به دستان لرزانش دوخت ..همان دستانی که قلب عشقش را عمل کرده بود و خیره شد به حلقه ی در دستش و یاد آورد لحظه های آخر را که ستاره با لبخندی نگاهش را به چشمان او دوخت و گفت ” من بهترین ها رو نمی خوام شایا …من همینی می خوام که حالا هست …نه قبلش نه بعدش ..حالاش برای من مهتره “…قطره اشکی از چشمانش چیکید و ناله کنان زمزمه کرد شایا:برای من حالا مهم نیست ستاره …برای من حالاش که باید تصمیم بگیرم اون دستگاهای لعنتی رو ازت جدا کنن مهم نیست بلکه درد داره ..درد داره ببینم دیگه نفس نمی کشی …من حال برام مهم نیست ..می خوام بر گردم به گذشته برگردم و بی خیال آماده شدن حقیقتی باشم که تورو به این روز انداخت .. تکیه اش را به دیوار داد و خیر شده به رو به رو یش که در باز شد و دکتر …ساشا …آناهیتا …حتی شهرام بختیاری که ده سال پیرتر شده بود منتظر جوابش ایستادن …آه پر سوزی کشید و یاد آورد آن روزی را که برای اولین بار مزه ی لبهای عشقش را چشیده بود و به او گفته بود هیچوقت آه نکشد …حالا خودش با گذشت دوماه و باز نبودن چشمان ستاره بارها و بارها آه پر سوز می کشید چشمانش را بست…نگاه پر از لبخند عشقش در نگاه عاشق او جان گرفت …و به آرامی گفت شایا:دستگاها رو ازش جدا کنین …نمی خوام دیگه زجر بکشه با صدای هق هق آناهیتا دکتر از آنجا خارج شد و بعد از چند دقیقه همراه با چند پرستار وارد شد ..شهرام بختیاری با قدم های لرزان به شایای عاشق نزدیک شد و دستش را بر روی شانه ی او نهاد …اما شایا بی توجه آن دست سنگین شده بر روی شانه اش صدای عشقش را در گوشش می شنید که همراه با بوق بـــــیب بلند دستگاه که نشان از رها کردن او می داد …صدای “ارباب جونی ” گفتن او در گوشش می پیچید …صدای خنده های بلند و شیطنت آمیزش …یاد آن روزی که به ستاره گفته که می داند مهتاب نیست و کتک کاری هایی که کرده بودن …بغض گلویش سنگین و سنگین تر شد …بر روی زمین دراز کشید و با ناله فریاد زد -ســـــــتاره!!! **** -ســــتاره ..ســــتاره بابا مواظب باش با لبخندی نگاهش را به مرد که کلافه دخترش را بر روی تاب می گذاشت دوخت …دختر بچه با تخسی دست به کمر ایستاد و رو به پدرش کرد و گفت -بـــــابــــا پویا چرا نمی زارین راحت بازی کنم بابا پویا ی دختر لبخندی زد و با زانو رو به دخترش نشست تا هم قدش شود و لپ دخترش را بین دو انگشتش گرفت و گفت -پدر صلواتی تو اگه جاییت زخمی بشه قلب بابات اوخ می شه دختر با حرکت آشنایی لبخند پر شیطنتی زد و مظلومانه سرش را کج کرد و رو به پدرش گفت -خدا نکنه اوخ بشه بابا می خوای مامان بخ بخمون کنه بابا پویای دختر خنده ی بلندی سر داد و ستاره ی پنج ساله را در آغوش گرفت …لبخند بر روی لبم پر رنگتر شد … دستی بر روی شانه ام نشست …سرم را بالا گرفتم و نگاهم را خیره در چشمان مشی رنگ عاشقش دوختم و با خنده اشاره ای به ساعت کردم و گفتم -باز دیگر کردی آقای مجد شایا با همان لبخندی که زمانی نایاب بود خم شد و بوسه ای بر روی سرم نهاد و پوزش خواهانه گفت شایا:مریضم آخر وقت حالش بد شد برای همین دیر شد .. لب و لوچه ام رو آویزون کردم و نگاهم رو ازش گرفتم …می دانستم شایا تحمل قهر کردنه من رو نداره …شایا خنده کنان رو به رویم ایستاد و سرش را به طرف صورتم خم کرد و گفت شایا:خانومی .. سرم را به طرف ستاره کوچلو برگرداندم که صدای پر خواهش شایا که گفت شایا:ستاره خانومم ببخشید دیگه …اگه ببخشی بستنی واست موقعه برگشتنم به خونه می گیرم خنده ای کردم و نگاهم را به چشمانش دوختم ..به سختی خودم را جلو کشیدم و بوسه ای بر روی نوک بینی اش نهادم و بینی ام را به بینی اش مالوندم …با همون خنده گفتم -این یعنی اینکه ستاره عر عر خر شو اخم اربابیش بین ابروهایش نشست … شایا:قرار نبود از این حرفا داشته باشیما لبخندی زدم و سرم را کج کردم …دستم را جلو بردم و اخمهایش را از هم باز کردم و با ناز و عشوه ی زنانه ای که از آناهیتا به تازگی یاد گرفته بودم گفتم -اخم نکن ارباب جونی بهت نمی آد شایا خنده ی بلندی سر داد و بدون توجه به آن که وسط پارک هستیم ..خم شد و عمیق لبهایم را بوسید و خیره در چشمانم گفت شایا:نگفتم از این کارا نکن که از خود بی خود می شم و بی خیال قولم به دکتر وحشی می شم از آن همه بی شرمی اش لبم را از خجالت به دندان گرفتم و دستی بر روی شکم بر آمده ام که بعد از چهار ماه دیگر به دنیا می آمد کشیدم و اشاره ای به اطراف و گفتم -خجالت بکش دیونه نمی بینی در مکان عامیم …بیا خونه خودم تا تهش هستم شایا خنده ی دیگری کرد و کنارم نشست … شایا:یعنی من کشته مرده ی این خجالت و شرمو حیاتم که تو خونه هیچ حساب نمی شه موهایش را بهم ریختم و چشمکی زدم -همنشینی با شماست آقا شایا بی توجه اطراف بوسه ی دیگری بر روی لبهایم نهاد و با احتیاط نگاهی به اطراف کرد که کسی نگاهمان نمی کند و با خیال راحت چترهایم را که به تازگی کوتاه کرده بودم کنار زد و با صدای مهربانی گفت شایا:همیشه به این خوشگلی خانومم چی شده که این تیپی زدین و دارین دل مارو می برین لبخندی زدم و نگاهم را خیره به چشمان مردم دوختم و گفتم -امروز دارن کارنامه ی پسرم رو می دن … شایا با اخمهای درهم رفته نگاهی به چشمانم کرد و با حسادت گفت شایا:آروین می گفت این ناظمه خیلی داره روی زن من زووم می کنه دستم را بالا بردم و لپش را کشیدم و ابرویی بالا انداختم -شما دوتا پدر پسر از همه ایراد می گیرین ..اون بدبخت پیرمرد یکی نیست …کسی رو سر کچلش زووم کنه شایا خنده ای کرد …با دیدن خنده اش شاد دستی بر روی شکمم کشیدم و گفتم -شما پدر و پسر اینطورین وای به حال این دست گرم شایا بر روی شکم بر آمده ام نشست …هنوز مثل آن قبلها با احساس نزدیکی اش قلبم هزارها بار بر در سینه ام می تپید و ضربان قلبم را بری خواستنش بالا می برد …شایا لبخندی زد…خم شد و بوسه ای بر روی شکمم نهاد …گونه هایم سرخ شد و با محبت نگاهش کردم شایا:باید بیشتر مواظب باشی ستاره ..دیدی که دکتر چی گفت …سونوگرافی هم نرفتی ببینیم بچه چیه ..اما من فکر کنم دوقلوئن لبخندی زدم و دستم را بر روی گونه اش نهادم …دستم را گرفت و بر آن بوسه ای نهاد -می خوام سوپرایز بشم و منتظر خیره شد در نگاهم خیره شدم در نگاهش …سرش را خم کرد تا بوسه ی دیگری مهمانم کند که با صدای پیج شدنش …کلافه پوفی کرد و دستی در موهایش کشید … با شرمندگی نگاهم کرد …با دیدن مظلومیت چشمانش خنده ای کردم و گفتم -بلند شو برو که منم باید برم لوح تقدیر شاگرد اول شدن پسرم آروین رو بگیرم … شایا:بخدا نوکرتم چشمکی زدم -شما سروری شایا خنده ای کرد و پیشانی ام را بوسید …ایستاد و کمکم کرد که به ایستم … نگاهی به شکمم کردم ….لبخندی ناخدا آگاه با دیدن آن بر لبهایم نشست و همراه مردم کنارش راه افتادم به طرف ماشین …همانند مردی جنتلمن در را برایم باز کرد و به آرامی من را بر روی صندلی نهاد …خم شد و بوسه ی بر روی لبانم نهاد و به آرامی گفت شایا:مواظب باش ..تند رانندگی نکن ..رسیدی مدرسه ..خبر قبولی گل پسرت رو بده تا زودتر از بیمارستان بیام بیرون جشن بگیریم .. -شایا قول دادی بهش قبول شد دوچرخه بگیری ها شایا با لبخندی سرش را خم کرد و با محبت گفت شایا:به روی دو چشمام مهم شادی شماست … بار دیگر لبهایم را بوسید و در را بست … می دانستم اگر همانطور به ایستم باز سفارش می کند ..ماشین را به آرامی راه نداختم …همانطور که زندگی ام را راه اتداخته بودم …با زندگی دوباره ای که خدا به من بخشید و قلبی که مهتاب به من هدیه داد …بعد از قطع دستگاها بین تمام نا امیدی ها نفس کشیده بودم و چشمانم را بار دیگر برای این دنیا باز کرده بود …بعد از دو ماهی که آناهیتا می گفت همانند جهنمی بر آنها گذشته و بیشتر از همه بر شایا..شایای که پشت کرد به اربابیتش و از آن روستا خارج شد و در بیمارستانی مشغول به کار شد …اما به قولش وفا کرد و مدرسه و بیمارستانی را در آن روستای نفرین شده تأسیس کرد به نام مهتاب..آتوسا و میلاد …تنها برادری که به عشقش آتوسا پیوست و تنهایم گذاشت پشت چراغ قرمز ایستادم و نگاهم را به رهگذرها دوختم …همانند رهگذرهایی که وارد زندگیمان شدن و خیلی چیزهارا تغییر دادن …خان عمو هنوز سرزنشم می کنه بابات اون روز که نقشه رو درست نرفته بودم …هنوز جسدهای آن سه را می توانم ببینم بعد از گذشته چهار سال هنوز توی خوابها یا می توانم بگویم کابوسهایم آنها را افتاده بر روی زمین می بینم..عمه ی خونیم یوسف عاشق را و نوید پر کینه را شایا هیچوقت از آن شب صحبت نمی کند چون نمی خواهد یاد آور از دست دادنم شود ..اما آن شب را هیچوقت نمی توانم فراموش کنم …که با کمک خان عمو که نقشه را کشیده بود پلیس چهار طرف را محاصره کرده بودن و با فرستادن شایا در آن کلاس می خواستن عملیات و حقیقت های گفته شده را با ظبت کوچکی که در جیب شایا بود را حقیقت را ثبت کنن …و تمام حقیقت ها ثبت شد و فرح بانویی که باعث بانیه همه ی این اتفاق ها بود به حبس ابد زندانی شد … نوید هم بعد از شلیکی که به من کرده بود پلیس ها حمله کرده بودن و او را به رگبار بسته بودن آهی کشیدم و نگاهم را به شمارش چراغ قرمز دوختم …زرین خاتون که همه ی شک ها به او می رفت طاقت نیاورده بود و از آن روستا حتی از این کشور رفته بود با دخترش بیرون از اینجا زندگی می کرد..شاید هیچوقت نبخشمش که آنطور مهتابم را کتک زده بود …اما برایم جالب بود که مهتاب چرا او را آرامش خود می دانست …هیچوقت فکر نمی کردم که زرین خاتون آرامش مهتاب و شایا بوده باشه … با صدای بوق ماشین پشت سرم ماشین را به حرکت در آوردم … همه ی ما از آن روستا خارج شده بودیم …از اون روستایی که اگرچه نفرین نشده بود اما حس خاصی به آن داشتم ..به آن روستایی که تمام خواستهایم را از من گرفت و خیلی چیزها را به من داد…ساشا و آناهیتا هم همین حرف را می زدنن دو زوج خوشبختی که هیچوقت نفهمیدم اون شب توی اون ماشین چه اتفاقی افتاده بود. ..و صاحب یک پسر شر و شیطونی به نام لهراسب داشتن …خان عمو هم کنار دختر و دامادش زندگی می کرد …تا هیچوقت دیگر از دخترش فاصله نگیرد..تا دوباره درد دوری از خانواده را نچشد به دلیل کاری که عمهی طمع کارم کرده بود نگاهی به آینه دوختم که حلقه ی مهتاب و شایا در آن می درخشید و لبخندی زدم …همه خوشبخت شده بودیم ..همینطور پویا که برای همیشه به ایران برگشته بود و با معلم آروین ازدواج کرده بود ..یک اتفاق ساده منجر به عشق آتشین شده بود …همانند عشقی که شایا هر شب از آن به من و آروین می گفت…شایایی که در اوج خستگی از بیمارستان می اومدم و با همان خستگی کنارمان می نشست و خیره می شد به خنده های من و آروین و به آرامی می گفت ..همین و بس من هم خوشبخت بودم ..کنار شایا به اوج خوشبختی رسیده بودم ..بین آن همه حسادت و غیرتش باز هم عاشقش بودم …همانند همان زمانهایی که از انتقام و نفرت پر شده بودم …قهر و دعواهای زیادی با هم داریم اما همیشه می گن زندگی به دعوایی که فقط پنج دقیقه بیشتر نیست شیرین می شه …زندگی ما هم شیرین بود… لبخندی زدم و باز نگاهم را به دو حلقه در زنجیر دوختم… اینکه یکی از نزدیکانمون یکی از عزیز ترین کسامون همیچین بلایی سرمون آورده بودن دلمون رو خیلی سوزند… اولش فقط غم بود…درد بود…بغض بود..اما بعد یکدفعه دیدم همه چیز رفته کنار و یک چیز اومده جلوم…”انتقام”…یک چیزی که اصلا” از جنس من نبود…من ادم این حرفا نبودم…اشتباه می کردم ..فکر می کردم با انتقام حالم بهتر می شه ..می تونم مهتابم رو به آرامش برسونم ولی نشد…چون انتقام هیچ چیزی رو پاک نمی کنه ..نه درد رو نه بغض رو…آرامش نمی آره ..انتقام فقط درد رو بیشتر می کنه یک چیزی مثل تیر خلاص… اما با بودن شایا و عشقش و آروینی که همیشه همراهم بودن …به اوج رسیدم …به اوج آن خوشبختی که سهم ما بود ..سهم همه ما بود و سهم منی که همه ی مردم آن روستای نفرین شده به اسم عشق ارباب می شناختنم و شایا همیشه با عشق صدایم می زد “عشق ارباب” زندگی یک ارزوی دور نیست زندگی یک جست و جوی کور نیست زندگی در پیله ی پروانه نیست زندگی کن، زندگی افسانه نیست… پــــایــــان….

 

رمان عشق ارباب قسمت پایانیجالب رمان جدید رمان جذاب٬ خواندن آنلاین٬ خواندن رمان آنلاین٬ خواندن رمان عشق ارباب٬ دینا رمان٬ رمان٬ رمان آنلاین رمان ایرانی رمان ایرانی جدید رمان بدون صحنه رمان٬ رمان باحال و جذاب٬ رمان خنده آور٬ رمان خنده دار٬ رمان خنده دار و عاشقانه٬ رمان خنده دار و کل کلی٬ رمان خنده زا٬ رمان خوشگل٬ رمان خیلی خنده دار٬ رمان رمان رمان٬ رمان زیبا٬ رمان زیبای عشق ارباب٬ رمان سانسور شده٬ رمان سرا٬ رمان شاد٬ رمان طنز٬ رمان طنز عاشقانه٬ رمان طنز گونه٬ رمان طنز و کل کل٬ رمان عاشقانه٬ رمان عاشقانه ایرانی٬ رمان عشق ارباب٬ رمان عشق ارباب از دریا٬ رمان عشق ارباب کامل٬ رمان کده٬ رمان کل کلی جدید٬ رمان های darya٬ رمان های دریا٬ رمان های زیبای ایرانی٬ رمان های سانسور شده٬ رمان های عاشقانه٬ عشق ارباب٬ عشق ارباب رمان٬ کتابخانه رمان٬ کتابخانه رمان عاشقانه٬ کلبه رمان٬ معرفی رمان٬ معرفی رمان طنز،رمان عشق ارباب قسمت پایانی

رمان

اشتراک گذاری مطلب
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است