به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
هنر ما را به گونه اي رويايي از درد هستي رها مي سازد.
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۲۵ مهر ۱۳۹۶
خانه » رمان » رمان عشق ارباب » رمان عشق ارباب قسمت 5

رمان عشق ارباب قسمت 5

رمان عشق ارباب قسمت 5

eshgh-arbab-256x300 رمان عشق ارباب قسمت 5

قسمت پنجم

رمان عشق ارباب از دریا

رمان عشق ارباب

رمان عشق ارباب قسمت 5

کمکم کن با تعجب نگاهم کرد که لبخند بی جونی زدم و با ناراحتی گفتم-باش که از اخلاق گندت که هر دقیقه ی یکبار عوض می شه بدم می آد اما ازت می خوام کمکم کنی شایا اخمی کرد و گفتشایا:چه کمکی؟-انتقاماخمهایش بیشتر درهم رفت و با خشمی در صدایش گقتشایا:با انتقام به جایی نمی رسی بهتره برگردی لجوجانه ابرویی بالا انداختم و با درد خودم را راست کردم و گفتم

رمان عشق ارباب قسمت 5

-مقصد من از اومدن به اینجا انتقام بود و تنها راه خلاصی از این مقصد جز انتقام چیز دیگه ای نیست شایا پوزخندی زد که ادامه دادم-ازت می خوام کمکم کنی که به مقصدم برسم و برم شایا:خیلی بچگونه فکر می کنی می دونی که با انتقام به جایی نمی رسی باز عصبی شده بودم خشمگین … با اخمی نگاهش کردم و گفتم-چرا با انتقام به آرامشی می رسم که از خواهرم گرفتن … به حقی می رسم که از من و خانواده ام محرومش کردن شایا کلافه دستی در موهایش کشید و با ناراحتی گفت شایا:اینجا برای تو امن نیستلبخند خونسردی زدم که با تعجب نگاهم کرد و گفتم-می دونمشایا تکیه اش را به دیوار پشت سرش داد و گفت شایا:از کجا می دونی تو-از اونجایی که جلوی چشمهای اربابشون زهر به خورد زنش دادنشایا ابرویی بالا انداخت و با پوزخندی گفتشایا:زهر به خورد خواهر زنمروی خواهر زنم تأکید کرد که اخمهایم درهم رفت و نگاهش کردم که با پوزخندی روی لب ادامه دادشایا:اون زهر برای تو نه برای من بودبا تعجب و چشمان گرد شده نگاهش کردم که دستی در موهای آشفته اش کشید و گفتشایا:اون پرتقالی که با دستهای خودم برات آبشو گرفتم مال من بود … توی اون پرتقال زهر بودنگاهش را به من دوخت … که پقی زدم زیر خنده … با خنده ام با دردی که در صورتم پیچید … خنده ام به آخی تبدیل شد که صدای خنده ی شایا رو در آورد … با اخمی نگاهش کردم … تعادل روانی نداشت دیونه … نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم-انگار اینجا برای تو هم امن نیستشایا:من با بودن اینجا عادت کردمدستم را تکیه به ستون دادم که از جام بلند بشم و گفتم-پس به بودن من هم عادت کنشایا اخمی کرد و گفتشایا:لجبازی نکن دختر از اینجا برو نه جای مهتاب اینجا بود نه جای توبا دردی که در دستم پیچیده بود دستم را در موهایم فرو بردم و گفتم-تا انتقام نگیرم .. پاکی خواهرم ثابت نشه از اینجا نمی رمشایا اخمی کرد و همانند من با سختی ایستاد و گفتشایا:از کجا اینقدر مطمئنی که کمکت می کنمصورتم را به طرفش برگرداندم و لبخند خونسردم زدم و گفتم-از اونجایی که تو به من مدیونی … خیره در چشمانش شدم و با همون لبخند لنگان .. لنگان به طرف اتاق به راه افتادم … سنگینی نگاهش را برروی خودم احساس می کردم … شایا مواظبت جون مهتاب رو به من مدیون بود ….می دونستم با این همه سرسختی که در ذاتش بود حتما” کمکم می کرد … خودم برقی برای این همراهی رو توی چشماش دیدم … می دونم برای اینکه خودشو ثابت کنه … برای اینکه بی گناهی خودش رو ثابت کنه….. برای رسیدن به جواب های اون شب بارونی که مهتاب رو توی اون مدرسه تنها گذاشته بود برسه… کمکم می کنه … تکیه ام را به پنجره دادم و خیره به تاریکی شب شدم … حالا هم دل من هم دل شایا مثل این شب سیاه پر بود از تاریکی … بعد از اون جنگ و دعوای چهارساعت پیش هیچکدوم سراغی از یکدیگر نگرفتیم .. شاید منتظر بودیم با خودمون کنار بیایم …به وقت نیاز داشتیم … به وقتی که ممکنه از خودمون گرفته باشیم… چشمامو بستم …و نفسی از آسودگی بیرون دادم … و باز چشمانم را باز کردم … با باز کردن چشمانم نگاهم به شایا افتاد که تکیه اش را به درختی داد و به آسمان چشم دوخت … دستی به چتریهایم کشیدم که جلوی نگاهم را گرفته بود… با یادآوری چشمان غمگین شایا ..لبخند تلخی بر روی لبانم نشست و خیره به آن نقاشیه زیبا که تکیه اش را به درخت داده بود شدم … شایا حق مهتاب بود … حقی را که از او گرفته بودن بی آنکه کنار مهتاب باشه …. بی آنکه برای آخرین بار با عشقش خداحافظی کرده باشه …. تکیه ام را گرفتم و به طرف تخت راه افتادم که نگاهم به آینه به خودم افتاد … من معکوسی از مهتاب بودم … اما مهتاب نبودم …به آینه نزدیکتر شدم و دستی به صورت کبود شده ام کشیدم و نالیدم-من معصومیت صورت مهتاب رو نداشتمیک قدم دیگه نزدیک شدم و بلندتر گفتم-من مهربونی نگاه مهتاب رو نداشتمحالا روبه روی آینه بودم و دستم بر روی آینه … به چه امیدی وارد این بازی شده بودم وقتی من مهتاب نبودم … ستاره بودم … کسی که از دنیا چیزی نخواست جز لبخند بر روی لب خانوادش … با چشمان اشکی نگاهی به چشمانم پشت پرده ی اشکم کردم …و زیر لب زمزمه کردم-حتی اشکهام هم همانند مهتاب نیستبغض کرده بودم … بغضی که از کتکهایی که از شایا خوردم نبود … بغضم از اینکه شایا واقعیت رو فهمیده نبود… بغضم از هیچی نبود … جز دل شکسته ام … جز چشمان غمگین شایا … که در نی نی چشمان هر دوی ما مهتاب رو مطلبید … مهتابی که دستش از این دنیا کوتاه شده بود… از آینه فاصله گرفتم و دستی به صورت کشیدم … ناراحت بودم .. غمگین بودم … یکی از درون فریاد می زد … فریادی از قلبی که چیزی را می طلبید …. چیزی که برای او نبود چون او مهتاب نبودم .. بار دیگه نگاهی به آینه کردم و لبخند تلخی زدم و زیر لب زمزمه کردم-من مهتاب نیستمعقب عقب راه افتادم که به دیوار رسیدم … با تکیه ام به دیوار و به پایین سر خوردم … که چشمم به قاب عکس شایا و مهتاب که کنار میز قرار داشت افتاد و تلخ تر از قبل خندیدم و نگاهم را از قاب عکس گرفتم و زیر لب نالیدم-از چی ناراحتی ستاره … از چی دلت اینقدر پره … مگه همین رو نمی خواستی مگه نمی خواستی شایا بدونه از این گناه بیای بیرون … مگه نمی خواستی خودت رو از قید بند مثل همیشه آزاد کنیسرم را به دیوار پشت سرم تکیه دادم …چشمامو بستم… قطره اشک مزاحم از گوشه ی چشمم به پایین سرازیر شد … لبخند تلخم به خنده ی تلخی تبدیل شد و زمزمه وار گفتم-آره راحت شدم … می خواستم شایا بدونه که حالا فهمیدهمحکم به سینه ام زدم …نزدیک به قلبی که حالا دیونه وار توی سینه می تپید-پس درد این چیه… چرا اینقدر گرفتارم کرده … چرا اینقدر محکم به سینه ام می زنه و از درد فریاد می زنهباز اون اشک بود که مهمون صورتم شد و حالم را دگرگون کرد …نگاهم را برگرداندم که باز نگاهم به قاب عکس افتاد… و اون صدا صدای شایا بود که در گوشم پیچید که گفت …”تو مهتاب نیستی “…با پشت دست اشکم را پاک کردم و از دردم گفتم-آره من مهتاب… نیستم .. هیچوقت هم نمی تونم جای اون رو بگیرمباز صدای شایا در گوشم پیچید که با صدای غمگین و بغض دارش می گفت “بوی تن مهتاب رو نمی دی” …شقیقه ام را میان دستهام فشردم و بلندتر گفتم-آره بوی تن مهتاب رو نمی دم چــــون مهتاب نیستم … نمی تونم مهتاب باشممحکم به سینه ام می زنم و فریادی از این درد می کشم-خـــــــــدا … می شنویی صداشو … خــفه اش کن … تورو خدا از تپیدن نگهش داربا هق هق گریه زیر لب نالیدم-نذار به مهتاب خیانت کنم … نذار این قلب کار دستم بدهباز فریادی از درد کشیدم و بلندتر گفتم-خـــــــدا می شنوییاز هق هق گریه گرمم شده بود .. نفس کشیدن توی هوایی که مهتاب در آنجا بود خفه ام می کرد… خودم را جمع کردم آروم ترهمراه با درد گفتم-نذار گناهکار احساسات پاک بشم… نذار این دل از تپیدن زیادی کاری رو که نباید بکنه انجام بدهباز درد معده ام سرباز زده بود و از درد به خودم می پیچیدم …یک جیغی از این همه بی رحمی که در حق مهتاب و شایا حتی من شده بود کشیدم … جیغی از بی رحمی قلبم که حالا در حال آتیش گرفتن بود … جیغی از سردی کلام شایا که با بغض و عشقی که در صدایش بود در چشمانم خیره شد و گفت .. تو مهتابم نیستی کشیدم که سراسیمه در باز شد و قامت بلند شایا که نفس نفس می زد به چشم خورد … چشمامو بستم و ناخداآگاه ناله ای کردم که صدای قدمهای سنگینش را شینیدم و صدای نگرانش را که گفتشایا:تو…تو حالت خوبهکاش می شد فریاد بکشم و بگم نه خوب نیستم … کاش می تونستم بگم احساس گناه سرتاسر وجودم را فرا گرفته … اما نگفتم … هیچ نگفتم تا از حال خرابم با خبر نشه … نگفتم چون هنوز از احساس خفه شده ام در سینه مطمئن نبودم … با احساس دستهای گرمش بر روی بازویم … خودم را جمع کردم و دستش را پس زدم که باز حرفش رو تکرار کردشایا:حالت خوبهسرم را تکان دادم :اوهومنفسش را بیرون داد که چشمانم را باز کردم و او را با چشمان سرخ شده و آشنا و صورتی درب و داغون بالا سرم دیدم … با دیدن چشمان بازم .. خودش را کناری کشید که از غم چشمانش .. معده ام از درد تیری کشید …خودم را جمع تر کردم و از درد نالیدم-آخبا شنیدن آخم باز بالا سرم خیمه زد و با اخمی که به چهره داشت گفتشایا:معلوم هست چه مرگته نمی گینگاهی به شایا می ندازم .. چشاش برعکس لحن خشنش …پر از نگرانیه … از جایم بلند می شم و سعی در پنهان صدای لرزانم می گم-خوبمفشاری به معده ام وارد می کنم و راست می ایستم که رو به روم می ایسته و با ابرویی بالا رفته نگاهم می کنه که لبخندی روی لبم می شینه .. شایا با دیدن لبخندم اخمی می کنه و می گهشایا:چرا می خندیدستی به چترهام می کشم و فشاری به معده ام وارد می کنم و می گم-چقدر قایفه ات درب و داغون شدهپوزخنده صدا داری زد و گفتشایا:باید هم بخندینگاهم را به چشمانش دوختم و گفتم-می خوای با دیدن این قیافه ات نخندم پس می خوای چیکار کنمشایا قدمی به طرفم بر میداره و رو به من و گفتشایا:خودتو توی آینه دیدی که از قیافه درب و داغون من حرف می زنینگاهم باز غم گرفت و با لبخند تلخی نگاهم را از او گرفتم … و نگاهم را در آینه به خودم دوختم و در دل نالیدم … آره به خودم نگاه کرده بود .. هزار بار و ملیاردها بار این قیافه ای که شباهت مهتاب رو داشت اما مهتاب نبود رو دیده بودم … با دردی که در معده ام پیچید … معده ام را بیشتر فشار دادم و با درد گفتم-آره حاصل دسترنج آقاست که قیافه ام نقاشی شدهشایا:انگار به خانوم هم بد نگذشتهدردم را پشت لبخندم پنهان کردم و با خونسردی نگاهش کردم و گفتم-چرا دروغ بگمقدمی به طرفش برداشتم و ادامه دادم-کلا” خوشم می آد آدمایی مثل تو و خانواده ات رو زیر مشت لگد بگیرم و بفهمونمشون که مهتابم چه دردی کشیدهاخمی کرد .. اخمی که هزارها حرف در آن پنهان بود … قدمی به جلو آمد و رخ به رخم ایستاد و گفتشایا:چرا سعی داری خودت رو پر از نفرت کنیغمگین لخند تلخی می زنم و پشت به او و گفتم-چون پر شدم از هرچی نفرت و سختیدست گرم شایا بر روی شانه ام نشست که چشمامو می بستم … بغض بدی راه گلوم رو بسته بود … با فشاری که به شانه ام وارد می کرد آخی از درد کشیدم که سرش را به گوشم نزدیک کرد و گفتشایا:از اینجا برو ستارهبا شنیدن اسمم به جای مهتاب لبخندی ناخداآگاه بر روی لبانم نشست و دستش را پس زدم و قدمی که از او فاصله می گرفتم و گفتم-چرا می خوای که من برم؟شایا با اخمی که سعی در پنهان کردن حالت چهره اش داشت رو به من کرد و گفتشایا:چون جای تو اینجا نیستکلافه دستی در موهایش کشید و ادامه دادشایا:دیگه وقتی من حقیقت رو می دونم به چه امیدی تو نشستیبا خونسردی روی تخت نشستم و با همان لحن خونسردم گفتم-به همون امیدی که اومدم به این روستای کوفتیشایا قدمی به جلو برداشت و با اخمی گفتشایا:تو با اینکه می دونی من حقیقت رو می دونم خجالت نمی کشی تو روی من نگاه می کنینگاهم را از او گرفتم و به آینه خیره شدم و گفتم-کار اشتباهی نکردم که بخوام خجالت بکشمشایا با پوزخندی پشتش را به من کرد و گفتشایا:برای همین بود خیلی راحت شناختمت که مهتاب نیستینگاهم را از آینه به چشمانم دوختم … باز هم نگاهم را غم گرفته بود …. باز هم مهتاب نبودنم را به رخم کشیده بود… نگاهم را از آینه گرفتم و به شایا که پشتش به من بود دوختم و گفتم-خوب شد شناختیمبه طرفم برگشت که ابروهایم را به بالا بردم و با لبخندی که سعی در پنهان کردن غمم داشتم رو به او کردم و مسخره گفتم-دیگه تحملت زیادی برام سخت شده بودشایا:از کناره گیرت مشخص بودپوزخند پر صدایی زد … پوزخندش را تکرار کردم و از جایم بلند شدم و همانطور قدمی به طرف او برمی داشتم گفتم-اگه من کناره گیری می گرفتم حتما” دلیلم این بود که می دونستم تو نمی دونی من مهتابم رو به رویش ایستادم و خیره در چشمانش شدم و گفتم اما تویی که می دونستی من مهتاب نیستم چرا این رفتار رو می کردیشایا که از شنیدن حرفم رنگش پریده بود … دستی در موهایش کشید و گفتشایا:من…منیک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم-آره خود تودست دیگری در موهایش کشید … نگاهم کرد و گفتشایا:می خواستم خودت اعتراف کنیلبخند دندون نمایی زدم و گفتم-و شما فکر کردی که این بهترین راهه درست!شایا اخمی کرد و سرش را به صورتم نزدیک کرد و در چشمانم خیره شد و گفتشایا:ببین کوچلو تنها کسی که از این نزدیکی بهش بد نگذشته تو بودیلبخند تلخی زدم و به عقب هلش دادم و موهایم را به پشت گوشم بردم و گفتم-زیادی هوا برت داشته ارباب جونفشاری به معده ام وارد کردم و با همون حالت درد گفتم-از احساس گناه و عذاب وجدان داشتم خفه می شدمشایا نگاهی به دستم که بر روی شکمم بود کرد و گفتشایا:آره می دونم که تو چقدر عذاب وجدان داشتی و از این گناه داشتی خودت رو می باختیبا شنیدن حرف آخرش با عصبانیت نگاهش کردم و یقه اش را با یک دستم گرفتم و با دست دیگرم معده ام را فشردم و گفتم-می دونی چقدر سخته با کسی که شوهر خواهرت محسوب می شه …معاشقه کنیشایا مچ دستم را با اخم خشمگینی گرفت و در میان دستانش فشرد و گفتشایا:پس به اینجاش فکر نمی کردیمچ دستم را محکم تر فشرد که صورتم از درد معده و هم از درد فشرده شدن مچ دستم جمع شد … شایا با فریادی ادامه داد و گفتشایا:یعنی توی دختره ی ابله که حرف از همه چی دونستن می زنی با خودت فکر نکردی وقتی خودت رو جای زنی درجا می زنی باید به وظایف شوهرداری هم برسیبا اخمی که از درد بر روی چهره ام نشسته بود گفتم-اونوقت رو دل نمی کردی خواهر شوهر عزیزشایا سرش را با تأسف برایم تکان داد و بر روی تخت پرتم کرد و با همان تأسف گفتشایا:بچه تر از اونی هستی که مهتاب می گفتمتوجه حرفش نشدم و از درد خودم را جمع کردم که ادامه دادشایا:دختری که مهتاب ازش حرف می زد اینقدر بچه نبود که بی فکر کاری بکنهدردم بیشتر شده بود چشمامو نیمه باز کردم و پوزخندی به صورتش زدم که نزدیکتر آمد و گفتشایا:چیه چرا سکوت کردی حرف حق جوابی ندارهدستش را به طرف بازویم دراز کرد که جیغی از درد کشیدم و محکم به سینه اش زدم … شایا با چشمانی متعجب نگاهم کرد که مزه ی خون را در دهانم احساس کردم … از جایم بلند شدم که باز معده ام تیر کشید ومشت دیگری به سینه ی شایا زدم که دستم را میان دست گرمش گرفت و گفتشایا:چیه چرا رم کردیبی حال دستم را از دستش خارج کردم و یقه اش را گرفتم و گفتم-ف..فک نکن که چیزی نمی گم… منلبم را به دندون گرفتم و از درد زانوهایم خم شد که میان راه با دستان قدرتمندش گرفتم .. با صدایی که نگرانی در آن مشهود بود گفتشایا:چته؟با مزه مزه کردن خون در دهانم حالت تهو گرفته بودم …

رمان عشق ارباب

شایا میان دستانش تکانم داد و گفتشایا:حرفی بزن لعنتیگوشه ی پراهنش را گرفتم و سرم را بر روی سینه اش گذاشتم … صدای ملودی قلبش رو خیلی واضح می شنیدم … اما از درد معده چنگی به پیراهنش زدم و نالیدم-معده ام …از حرکت ایستاد .. به لحظه ای احساس کردم که شایا نفس کشیدن هم یادش رفت … با صدای ضربه ای سرم را بالا گرفتم و با دیدن شایا که محکم به پیشانی اش زده بود لبخندی روی لبم نشست … شایا همانطور که زیر لب غرغر می کرد نگاهش را به من دوخت و گفتشایا:تو .. تو داروهاتو نخوردییکی دیگر به پیشانی اش زد و ادامه دادشایا:باید یک سرم هم برات وصل می کردملبخندم به خنده ای تبدیل شد که تازه متوجه نگاهم به خودش شد و اخمی کرد و گفتشایا:تو چرا چیزی نگفتی با بی حالی و درد معده اشاره ای به صورتم و پای لنگانم کردم و گفتم -با … این زد و خوردی که کردیم… فکر می کنی… یادم بودشایا بدون حرف دیگری بر روی دستانش بلندم می کند … که غمگین نگاهش کردم … از اینکه شایا فکر دیگری درباره ام کرده باشد … احساس بدی داشتم … از اینکه فکری کرده باشه که هیچوقت نتونم ببخشم خودم رو …سرم را به گوشش نزدیک کردم آروم کنار گوشش زمزمه وار گفتم-من بی فکر کاری نکردمشایا با اخمی نگاهم کرد و من را بیشتر به خودش فشرد و گفتشایا:فعلا” وقت این حرفا نیستنگاهی به نیمرخ جذابش کردم و لبخند تلخی بر روی لبانم نشست و گفتم-حرف حق جوابی نداره درستهشایا نگاهش را به من دوخت و حرفی نزد …. می تونستم از توی چشماش خیلی چیزهارو بخونم … اما سکوتش رو بیشتر دوست داشتم …سکوتش حرفای تلخش نبود … سکوتش نبود مهتاب را نشان نمی داد … اما با حرف زدنش یا تلخ بود .. یا اینقدر مهربان که نمی شد از خیلی چیزها گذشت….با قرار گرفتنم بر روی صندلی نگاهم را به زیر انداختم … تیکه نونی به طرفم گرفت … با تعجب نگاهم رو به تیکه نون دوختم که گفتشایا:نمی تونم معده خالی بهت دارویی چیزی بدمپوزخندی زدم و گفتم-حسابی حرف و کتک خوردم سیر شدمشایا بی حرف نون را به لبم نزدیک کرد که دستش را پس زدم و ادامه دادم-گفتم سیرم نمی تونم بخورمشایا:من هم نمی تونم معده خالی بهت دارویی بدمباز تیکه نون رو به لبم نزدیک کرد .. که با تمام دردی که در معده ام پیچیده بود محکم به زیر دستش زدم و بلند و با فریاد گفتم-اون قرص های لعنتی رو بدهشایا با عصبانیت تیکه نون رو به دستم داد و روی صندلی رو به رو نشست و گفتشایا:من اون قرصهارو نمی دم تا یک لقمه نخوری فهمیدیمحکم به روی میز زدم و گفتم-مرد حسابی تو چکار به من داری آخه حرفات بس نبودشایا با خشم غریدشایا:ببین من همیشه اینطور آروم نیستم بهتره این تیکه نون رو بخوری-نمی خورمشایا:تا نخوری نمی دمروی صندلی نشستم و تکیه ام را به آن دادم … هر دو در سکوتی فرو رفته بودیم .. تنها صدایی که شنیده می شد جیرجیرکهایی بود که دوست داشتن سکوت بین ما را بشکنند.. از درد معده لبم را به دندون گرفتم که سنگینی نگاهش را روی خودم احساس کردم … نگاهم را بالا گرفتم که نگاهش را از من گرفت .. .غمگین نگاهش کردم … می تونستم نگرانی رو از توی چشماش بخونم … دستم را به زیر چانه زدم و با همون دردی که داشتم و با تمام غمی که از مرگ مهتاب خانه ی دلم شده بود گفتم-مهتاب برای من عزیز بود … خبر مرگش خیلی برام سخت بود .. سختر از اون چیزی که فکر می کنینگاهش رو به من دوخت که پوزخندی زدم و گفتم-دارم واست تعریف می کنم که فکر نکنی که دوست داشتم اون رفتارهارو باهات بکنم… تا جواب سکوتم رو با معاشقت چیز دیگری حساب نکنیشایا کلافه دستی در موهایش کشید و رو کرد به من و گفتشایا:ببین من….دستمو بالا بردم و با غمی که در صدام بود گفتم-نه بذار توجیحت کنم تا دوباره نگی این ستاره چقدر بچه است و سر کوفت حرفات رو بزنی تو سرم… تو سر منی که همیشه تورو پس زدم اما شما نخواستی این پس زدن رو ببینی و با خودت فکر کردی که داره خوشم می آدشایا با چشمان به خون نشسته نگاهم کرد که با همون پوزخند بر روی لبم با صدای پر از غمی که من را یاد خاطرات از دست دادن عزیزترین کسم می انداخت گفتم-اومدم سوپرایزش کنم …اومدم که با خودم ببرمشون …. اما یک روز قبل از اومدنم .. موبایلم زنگ خورد و خبری بهم دادن که 13 سال قبلش هم همین خبر رو بهم داده بودن … خبری که روحم را از تنم جدا کرد و بدون اینکه به فکر فرداش باشم …خودم رو رسوندم ..اما مثل همیشه دیر رسیدم … موقعه ای رسیدم که خواهرم پاره ی تنم … کسی که از جونم براش مایه می زاشتم …داشت آخرین نفسهاش رو می کشیداز درد معده دستم را دراز کردم و همان تیکه نون را در دهانم گذاشتم و ادامه دادم-می دونی چقدر سخته خودت پر پر شدن خواهرت رو جلوی چشات ببینی اما نتونی کاری بکنی … می دونی چقدر سخته نتونی کاری کنی که از این دردها خلاص بشهنگاهی به دستم کردم و با ناله گفتم-بی جون شدن دستای ظریفش رو توی همین دستا دیدم … کسی رو دیدم که همیشه سر می زاشت روی پاهام و می گفت ستاره می خوام زندگی کنم و زندگی بیاموزم … اما اون روز دستای سردش توی دستم قرار گرفت از من می خواست که بذارم برهنگاه پر از دردم را به چشمانش دوختم و بلندتر نالیدم و گفتم-جونم به جونش بسته بود …وقتی بابام مهتاب و آناهیتا رو به من سپرد …همیشه از خودم می گذشتم که فقط یک لبخند چه کوچک روی لباشون ببینم …اما اون روز با برقی که توی چشمای مهتاب بود ….ولی لبخندش تلخ بود … صورت مهتابیش کبود بوددرخش آشنای چشمان شایا غم را خانه ی دلم می کند که نگاهم را از او گرفتم و گفتم-دردم اینه که منی که این همه ادعا داشتم همیشه کنارش باشم همیشه هواشو داشته باشم… چطور بی خبر اون طرف دنیا شاد بودم و اینطرف خواهرم با لبخند تلخی فقط نظاره گر بود ..دردم اینه که نتونستم جلوی اون همه ظلمی که در حقش شده بود را بگیرم … نتونستم کنارش باشم و مثل همیشه حامیش باشمنون رو با بغضی که سعی در سرباز زدن داشتم قورت دادم و تلخ گفتم-منی که عاشق خواهرم بودم تا آخرین نفسهاش نفهمیدم از چه دردی حرف می زد …نفهمیدم که اون حلقه ای که توی دستم گذاشت و با ناله گفت ..مهتاب باش و زندگی کن …. مال شوهرش بودشایا با تعجب نگاهم کرد که گفتم-واقعا” هم تعجب داره هیچکس هیچی به من نگفت … می دونیاشاره ای به قلبم کردم و با ناله گفتم-این تو چه خبره .. این تو غوغاست … غوغا به این دلیل که منی که این همه ادعا می کردم همه چی می دونم با مردن خواهرم فهمیدم من هیچی نمی دونم… با رفتن خواهرم فهمیدم چه ظلمی شده .. چه کاری کردن … من خودم خواستم وارد این بازی بشم … اما بدون اینکه در نظر بگیرم آخرش چی پیش می آد …من فقط می خواستم به مقصدم برسم …می خواستم دلیل اینکه چرا تو از مهتاب خبر نداشتی رو بدونم … دلیل خیلی چیزهارو بدونمسرم را میان دستام گرفتم و ناله ی تلخ گفتم-تو منو گناهکار کردی بی دلیلسرم را بالا گرفتم و غمگین تر از اون چیزی که در دلم بود گفتم-وقتی به من دست می زدی نمی تونستم حرف بزنم … یک طرف احساس گناه یقه ام را گرفته بود .. یک طرف هم تو … نمی تونستم به مردی که به عنوان شوهر خواهر می شناسم بگم من زنت نیستم …زنت رفته برای همیشه… رفته که تنها بمونیم …نمی تونستم بگم اینکه رو به روته ستاره است نه مهتاب … مهتابی که چیزی از ستاره خواست و ستاره نخواست بزنه زیر خواسته ی آخر خواهرش و پاش رو به اینجا گذاشت … اجازه داد که دیگری هم فکر کنه که مهتاب نمرده و نخواهد مردبا عصبانیت محکم بر روی میز زدم و گفتم-اون موقعه به فکر احساس گناهم نبودم … به فکر مردی بودم که با شنیدن خبر مرگ زنش می شکست … به فکر این بودم غرور اون مرد پای مال نشه وقتی بفهمه از زنش بی خبر بوده و زنش از این دنیا رفتهآرومتر با ناراحتی و غم با یادآوری چهره ی زیبای مهتاب گفتم-اون موقعه به فکر این نبودم که باید به وظایف شوهرداری برسم .. اون موقعه به مردی فکر می کردم که خواهرم توی قلبش حکش کرده بود و تا آخرین لحظه .. آخرین نفسهاش هم می گفت ..که نذار غم خونه ی دلش بشه… مردی که نمی دونستم اینقدر کوته فکره که از این حرفا بارم بکنه … مردی که مهربونی …عشق و خواستنش رو پشت …مشت و لگد قایم کرده که بر بگردم بگم شایا اشتباه می کنی من مهتابم …اما نشدشایا غمگین نگاهم کرد که نگاهم را از چشماش گرفتم و نالیدم-پر شدم از انتقام .. انتقامی که از لکه ی ننگی که به خواهر پاکتر از گلم چسپوندن … مهتاب از هر گلی پاکتر بود شایا .. دختری بود که همه از مهربونیاش حرف می زدن … من یادم رفته بود که مهتاب هیچوقت ستاره نمی شه و ستاره هیچوقت مهتاب نمی شه … گول ظاهرم رو خوردم ولی با خودم فکر نکردم که مقدستر از مهتابم نیستم …تورو باعث بانی تمام بهم خوردن این پاکی می دونستمبا سوزش معده ام تیکه باقی مونده ی نون را در دهانم گذاشتم و همراه با درد گفتم-ندیده از شوهر خواهرم متنفر بودم چون دلیل اون ننگ اون بود ….چون اون ارباب کوچیکه بود ارباب کوچیکه ای که با دیدن اولین بارش با خودم گفتم محاله همچین کاری کرده باشه … چون چشمهای پر از دردش برایم آشنا بوددستی به سینه ام کشیدم و اشاره به قلبم گفتم-چون هر دو غم داشتیم یا من اینطور فکر می کردم …برای همین باهات تلخ بودم … از اینکه می دیدم بی توجه از خواهرم بی خبر بودی ازت متنفر بودمچترهایم را به بالا زدم و موهایم را به پشت گوشم بردم و با لحن تلخی گفتم-می خوام به حقیقت برسم .. به حقیقتی که شاید تویی که این همه ادعای عاشقی و اربابی داری بهم برسونی …حقیقتی که با هزارتا قصه دارن تغییر می دن …می خوام به اربابی برسم که غم رو خونه ی دلم کرده و خواهرم رو فرستاده سینه قبرستونسرد نگاهش کردم و ادامه دادم-ازت کمک خواستم … اما اگه نتونی کمکم کنی می تونم به عنوان ستاره وارد این بازی بشم و گناهکار رو هر جوره شده پیدا کنم… و اون رو به سزای عملی برسونم که با خواهرم همچین رفتاری کردهنفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم-اما حقیقت هایی این بین هست که نمی تونم ستاره رو وارد کنم … حالا که وابستگی هایی این وسط هست نمی تونم ..ترک کنم و بی توجه بگذرم ..از هرچی حقیقت و وابستگینگاهم را به شایا دوختم که بدون آنکه در چهره اش تغییری ایجاد شود از جایش بلند شد و در جعبه ای را باز کرد و با خارج کرد سرم و چندتا بسته ی قرص به طرف برگشت… بی هیچ حرفی مقابلم نشست و دستم را در دستش گرفت …مایه ی سردی را بر روی دستم کشیدشایا:به من نگاه کنبا شنیدن صداش بی هیچ حرفی سرم را بالا گرفتم که با سوزش دستم چشمامو بستم وآهی کشیدم و گفتم-فکر نکن ضعفم رو به رخت کشیدم .. نه هیچ همچین خبری نیست … با ثابت شدن پاکی خواهر از اینجا می رم .. فقط حقیقت رو بدونم و باعث بانیشو به سزای عملش برسونم می رمچشمامو باز کردم و با نگاهی که به چشمان غمگینش انداختم گفتم -برای همیشه می رم به خدای احد واحد یک لحظه هم نمی شینم و از این بند خودمو آزاد می کنم… از این قید بند آزاد می کنم و می رم که به همه ثابت کنم ..مهتابم بهترین بودقرصهایی رو که از بسته هاش جدا کرده بود را از دستش چنگ می زنم و با لیوان آبی که نمی دونم چطور کی آورده بود …با یک ضرب سر می کشم …که شایا از پشت میز بلند شد … نیم نگاهی به من انداخت و بدون حرفی دیگری به بیرون رفت که آخرین لحظه صدایش را شنیدم که گفتشایا:کمکت می کنملبخندی بر روی لبم نشست … با شنیدن بسته شدن در فهمیدم که شایا از خانه خارج شده … احساس آرامی داشتم … اما هنوز ته دلم چیزی فریاد می زد و قصد خارج شدن داشت …سرم را بر روی میز گذاشتم و زیر لب نالیدم-تو با ما چه کردی مهتاب*****با سر و صداهایی که اطرافم شنیده می شد .. چشمانم را نیمه باز کردم و با خوردن نور در چشمانم ..بار دیگر آنها را بستم که باز سر و صدا به گوشم رسید .. پتورا بالا تر کشیدم و به خودم پیچیدم … داشتم به خواب عمیقی فرو می رفتم که با شکستن چیزی از خواب پریدم و سیخ نشستم … نگاهم به زنی افتاد که با ترس به اطرافش نگاه کرد و باز به کارش ادامه داد … با تعجب و چشمان گرد شده به زن چشم دوخته بودم که زیر لب غر غر می کرد… دستی به چشمانم کشیدم و خودم را جلوتر کشیدم که صداش به گوشم رسیدزن:خجالت هم نمی کشن … دستت بشکنه ارباب ببین با طفلی چکار کردیاز جایش بلند شد و با حالت بامزه ای به گونه اش زد و دستش را بر روی لبم گذاشت و گفتزن:واه واه …قهرم کردن ..زنش رو گذاشته روی مبل خودش رفته روی رخت خواب خوابیدهسرش را با تأسف تکان داد که برای اینکه جلوی خنده ام را بگیرم دستم را بر روی دهانم گذاشتم … به گوشه ی سالن که تلفن افتاده بود رفت و اون رو از روی زمین برداشت و به سختی راست ایستاد و گفتزن:کمر نمونده واسم … از دست این مرداست دیگه زنارو پیر کردنبا خودش ریز خندید و همانطور که سعی در آروم کردن صداش داشت که سعیش بی تلاش بود گفتزن:ولی دست عشق ارباب درد نکنه که دست هرچی مرد رو از پشت بستی و شوهرش رو هم مثل خودش داغون کردهدیگه نتونستم زیادی کنترول کنم و بلند زدم زیر خنده … خودم بهتر می دونستم …خنده ام از کلمه ی شیرین عشق اربابی بود که گفته بود … زن با دیدن من محکم بر روی دهانش زد … که بلندتر از قبل خندیدم و او با چشمان گرد شده نگاهم کرد …از خنده نفس کم آورده بودم …سرم را به زیر انداختم که صدای پر از ترسش را شنیدم که گفتزن:خانوم..خنده ام که کمتر شده بود سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم که شرمنده سرش را به زیر انداخت و گفتزن:انگاری باز با صدای بلند فکر کرده بودمباز خنده ام سرباز زد و رو به او همانطور که سعی در جلوگیری خنده ام می کردم گفتم-خیلی بامزه ای بخدانگاهی به صورت پر و تپلش کردم که به سرخی می زد و با چشمکی گفتم-دمت گرم قبل از اینکه روزم با اخم شایا تلخ بشه با حرفهای بانمکت شیرین شدبا تعجب نگاهم کرد که از جایم بلند شدم که پتو به پایین مبل افتاد … با تعجب به پتو نگاه کردم … تا اونجایی که من یادم بود که توی آشپزخونه بودم و انگار همونجا به خواب رفته بودم…نگاهی به زن کردم و گفتم-وقتی اومدی من اینجا خواب بودمزن نگاهی به جایی اشاره کرده بودم کرد و لبش را به دندون گرفت و گفتزن:خانوم معلوم بخدا حواسم نبود که شما خوابینلبخندی زدم و دستی به شانه اش زدم و گفتم-نه عزیزم مهم نیست …حالا شما جواب منو بده همینجا بودمزن که با دیدن لبخندم دلش گرم شده بود سرش را تکان داد و گفتزن:بله به اینجا که اومدم ارباب گفتن بی سر و صدا اینجارو تمییز کنم که شما خوابینبا لبخندی سرم را تکان دادم که ادامه دادزن:گفتن که شما اینکارو کردین چون از کنترول خارج شدین اخمی کردم و به در بسته ی اتاق خیره شدم و گفتم-همینو گفت زن:اوهومدستم را مشت کردم و زیر لبم گفتم-یک کنترولی نشونت بدم ارباب جون که دوباره از این غلطا نکنی بی توجه به چهره ی پر از اضطراب زن خیره به در اتاق بسته شدم و با حرص شوتی به پتویی که روم انداخته بود زدم … قدمی برداشتم که به طرف اتاق برم که زن دستم را گرفت و گفتزن:خانوم معلمصداش از اضطراب می لرزید…

رمان طنز عشق ارباب

نگاه اخم آلودم را از او گرفتم و نگاهش کردم ..که با دیدن نگاهم سرش را به زیر انداخت و گفتزن:ارباب خوابهدستم را از دستش خارج کردم و گفتم-این همه کارارو اون کرده ها اعصاب که نداره روانی به طرف اتاق رفتم …که صدای قدم های زن را که به خاطر سنگینی وزنش بود را می شنیدم … در اتاق را باز کردم … خواستم دادی بکشم ..که با دیدنش آنطور اخم کرده خوابیده بوددهانم باز ماند … ناخداآگاه دهانم بسته شد و لبخندی روی لبم نشست … شاید حالا باید می گفت عین بچه ها بخواب رفته ولی شاید جور دیگه ای بود … توی همون خواب هم با حذبه بود … قدمی به تخت نزدیک شدم که صدای آروم زن رو شنیدمزن:وای خانم معلم بیدارش نکنیناحرفی نزدم و بالا سرش ایستادم .. خم شدم و با همون لبخند حفظ شده بر روی لبم نگاهش کردم .. شاید وارد شده بودم که داد و فریاد کنم که خودت جای راحتی خوابیدی اما من روی مبل … اما با دیدن دردی که در خواب نیز از چهره اش مشخص بود … حرف در دهانم مانده بود … و تنها حرفی که می تونستم بزنم این بود که…-خوب بخوابیملافه ای که به پایین افتاده بود را برداشتم و بر رویش انداختم … دستی بر روی صورتش کشیدم و با انگشتم اخمهایش را باز کردم …چشمامو بستم و بی اراده بوسه ای برروی سرش گذاشتم … بوسه ای که بدون حس گناه باشه … بدون آنکه حسی از آشنایی یا حتی خیانت بده .. بوسه ای از همدردی بود ..از همدلی که در دلم برپا شده بود … با تکان خوردنش سیخ ایستادم ..که لبخندی بر روی لبش نشست و به پهلو چرخید… قدمی به عقب برداشتم ..و همراه زن که لبخندی به لب داشت از اتاق خارج شدیم و آهسته درو بستیم … دستی به موهام که پریشان بر روی چشمام ریخته بود کشیدم که زن گفتزن:خیلی دوستش داریندستم از حرکت ایستاد … قلبم شروع به تپیدن کرد … هزار بار همین سوال رو از خودم پرسیده بودم .. اما به جوابی که رسیده بودم همیشه قانع ام کرده بود که شایا هیچ وقت حق من نبود و نمی تونستم به مهتاب خیانت کنم …با لبخندی به طرفش برگشتم و گفتم-چرا تا حالا این طرفا ندیده بودمت؟زن لبخندی زد .. شاید فهمیده بود حرفم رو منحرف کرده بودم از موضوع ….دستی برد و گره روسریش را محکم کرد و گفتزن:چرا خانوم اومدم ..اما با شما رو به رو نشدمسرم را کج کردم و نگاهش کردم و گفتم-چرا؟زن شرم زده سرش را به زیر انداخت و گفتزن:اون … اون..موقعه ها حالتون خوب نبودسرش را بالا گرفت و با ناراحتی نگاهم کرد و ادامه دادزن:ارباب هم اجازه نمی داد حتی کسی وارد اتاق بشهاز دیدن نگاه ناراحتش ..لبخند تلخی زدم … از ناراحتی مهتابم حتی یک غریبه هم ناراحت بود ..اما من اون ور دنیا در حال خنده بودم … شاید مقصر اصلی این بلاها رو خودم می دونستم … آهی کشیدم و نگاهم را به در دوختم … برای همین بود که شایا اجازه نمی داد وارد اتاق بشم … و دیشب هم فقط برای حموم کردن این اجازه رو داده بود .. با قرار گرفتن دست زن بر روی شانه ام ..نگاهم را از در گرفتم و نگاهش کردمزن:خودتونو ناراحت نکنین خانوم معلمدستی به صورتم کشید … احساس آرامش خاصی در میان دستان تپلوش بود که لبخند آرامشی را بر روی لبانم ظاهر کرد..با دیدن لبخندم گفتزن:همین که قلبت پاک باشه دیگه هیچ مهم نیست دیگران چی می گندستم را بر روی دستش که بر روی صورتم بود گذاشتم … قبول داشتم حرفشو ..حرفی که همیشه مهتاب می گفت و همیشه اون من بودم که به باد مسخره می گرفتم و اون بود که لبخند می زد و می گفت روزی به حرفم می رسی و از ته دل قبول می کنی …باز دلم هوای مهتابم را کرده بود … دلم هوای آغوش پر از مهرش کرده بود …قدمی از زن فاصله گرفتم که گفتزن:خانوم معلمبا غمی که در چشمان بود نگاهش کردم که با دیدن غم چشمانم با ناراحتی و ترسی که صدایش را به لرزش انداخته بود گفتزن:شرمنده خانوم معلوم ناراحتتون کردملبخند پر از غمی بر روی لبم نشست … باید من شرمنده می شد … شرمنده ی روی مهتاب … نگاهی به در بسته ی اتاق کردم … باید شرمنده ی شایا هم می شدم …حق داشت که گفت مثل بچه ها وارد یک بازی شدم که خودم نمی دونستم راه حل دستش چیه تنها جنون انتقام بود که در من شعله ور شده بود … به مردی فکر نکرده بود که ممکنه زنش رو دوست داشته باشه .. حتی به مهتابم فکر نکرده بودم که ممکنه ناراحت بشه .. تنها به انتقام فکر کرده بودم …نگاهم را به زن دوختم و گفتم-اسمت چیه؟زن:خانوم بخدا منظوری نداشتم اون حرفارو زدملبخندی زدم .. و به او که با ترس به من نزد شده بود گفت-می دونم عزیزم اسمتو پرسیدم زن که هر لحظه ممکن بود اشکش سرازیر شود گفتزن:به جان مهدی پسرم خانوم معلم ..از چشمای غمگینتون دلم پر از غم شد می خواستم برای دلگرمی چیزی گفته باشمبا مهروبونی دستش رو گرفتم که اشکش سرازیر شد و با هق هق گقتزن:تورو خدا خانوم به ارباب چیزی نگین من فقط می خواستم …هق هق اجازه حرف دیگر را به او نداد …. ناراحت از اینکه گریه زن را در آورده بودم او را در آغوش گرفتم و با حالت شوخی کنار گوشش گفتم-معلوم نیست این شایا با اخمش چه بلایی سر شما آوردهبا ویبره رفتن هیکلش لبم را به دندان گرفتم تا خودم هم مانند او گریه سر ندهم …با همان لحن شوخ باز کنار گوشش گفتم-خانومی گریه نکن جان مهدی با آوردن نام مهدی هق هقش بیشتر شد و گفتزن:هی گفتن نیره اینقدر زبون نریزبینش اش را بالا کشید که لبخندی روی لبم نشست و او ادامه دادزن:بخدا خانوم معلم من نمی تونم جلو این زبونمو بگیرم هرچی از نگاه شخص می بینم به زبون می آرم یعنی بخدا تو دلم هیچی نیست دستی به کمرش کشیدم و گفتم -می دونم نیره جان می دونمهق هقش باز اوج گرفت که محکم او را به خودم چسپاندم … با هق هق های گریه اش که سر می داد به این باور می رسیم که این شایا چقدر وحشتانکه … نیره را از خودم فاصله دادم و با اخمی ساختگی گفتم-اگه بخوی به گریه کردن ادامه بدی به شایا می گمبا گفتن این حرفم با عجله اشکهایش را پاک کرد که نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم و با صدای بلند شروع به خندیدن کردم … نیره با دیدن خنده ام ..لبخندی زد که در اتاق با سرعت باز شد …شایا با موهای پریشان مقابل در ظاهر شد ..که با دیدنش باز خندیدم … خنده ای که خودم می دونستم از ته دل نیست .. از بغضیه که سعی در پنهان کردنشم … نیره با دیدن شایا با عجله به طرف آشپزخانه رفت … شایا کلافه دستی در موهایش کشید و با اخمی نگاهم کرد هنوز می خندیدم و گفتشایا:این چه طرز خندیدنهبا خنده موهامو به پشت گوشم بردم و با یک تای ابروی بالا رفته به او که تکیه اش را به چهارچوب در داده بود گفتم-پس باید چطور خندیددستی به صورتش کشید و با همون اخمش که همیشه بر روی ابروهایش جا خوش کرده بودن گفتشایا:فکر کردم اتفاقی افتادهدست به سینه ایستادم و با لبخند بدجنسی که بر روی لب داشتم گفتم-واقعا”خندیدن یک اتفاق بزرگیهقدمی به مبل نزدیک شدم و ادامه دادم-آخه تو نمی دونی چطور باید از واژه ای به نام خنده استفاده کردشایا تکیه اش را از چهار چوب در گرفت و حرصی نگاهم کرد که خنده ای کرد …با دیدن خنده ام صورتش را برگرداند و با حرصی که در صدایش بود گفتشایا:شما که خوب می دونی چطور باید از وآژه ی خنده استفاده کرد پس خانومانه بخندینخودمو روی مبل انداختم و با با صدای که خنده در آن بود گفتم-بی خیال تورو خدا خانومانه دیگه چه صیغه ایهشایا با چشمان سرخ شده از خواب قدمی به جلو برداشت و همانطور که چشمش به من بود گفتشایا:فکر نمی کنی کسی خوابه اینطور می خندی وحشت زده می شهدهانم را باز کردم که باز حرفی بارش کنم که پوزخندی زد و گفتشایا:همچین از تو هم انتظاری نمی ره اینطور بخندیهر دو تا ابروهام بالا پرید و با حالت پر تعجبی گفتم-عجیبه!!!روی مبل رو به روم نشست و بی خیال گفتشایا:چی ؟با همون حالت دستمو به چانه زدم و با نگاهی به شایا گفتم-خیلی ..خیلی عجیبه جان توشایا:چی عجیبه؟لبخند پر تمسخری زدم و با چشمکی گفتم-این عجیبه که توی مختل روانی که به جز اخم چیز دیگه نمی دونی حالت های خنده رو بفهمیبا چشمان گرد شده نگاه کرد که شانه ای بالا انداختم و با لبخند عمیقی گه هر سی دو دندانم مشخص باشد گفتم-یا هم شاید فقط از لبخندای خانوما سردر می آریلبم را به دندان گرفتم و با صدایی که پر از خنده بود رو به او که سرخ شده بود گفتم-نکنه از اوناشی ارباب جونیشایا:خودتو مرده حساب کنخیزی به طرف برداشت ….که از ذوق خنده جیغی کشیدم و پا به فرار گذاشتم … صدای خنده ام سکوت خانه را می شکست … از روی مبل پریدم که صدای نفس های تند شایا را کنار گوشم شنیدم … جیغی که خنده و ترس با آن همراه بود کشیدم و بی اراده آرنجم را محکم به عقب بردم که آخ بلندش در جا میخکوبم کرد و به عقب برگشت… با دیدن شایا که خم شده بود ایستادم … و شرمنده قدمی به طرفش برداشتم و گفتم-شایاحرکتی نکرد که قدم دیگری نزدیک شدم و با حالت متأسفی گفتم-ببخشید حوا…هنوز حرفم کامل نشده بود که محاصره ی بازوهای قویی اش شدم… جا و مکان را فراموش کرده بودم تنها گرمای پر التهابی بود که لبخند شادی را بر روی لبم ظاهر کرده بود….با فشاری که شایا به من که در آغوشش بودم وارد کرد .. به خدم آمدم . جیغی زدم که صداشو نزدیک گوشم شنیدم که گفتشایا:از کدوماشم ؟همانطور که سعی در خارج شدن از آغوشش داشتم ..با صدایی که سعی در مخفی کردن لرزشش داشتم گفتم-من که چیزی نگفتممحکمتر از قبل من را فشرد که …جیغ دیگری کشیدم …که با صدایی که خنده در آن موج می زد گفتشایا:اینقدر تقلا نکن تا من نخوام هیچ جا نمی تونی بری… تکونی به خودم دادم و با حالت زاری که در میان آغوشش ذوب می شدم نالیدم -شـــایـــا فشار دیگری به من داد و بعد از چند دقیقه ای رهام کرد که نفس حبس شده ام را بیرون دادم … دستی به بازوهام کشدم و با اخمی نگاهش کردم که لبخندی به لب داشت … نمی دونستم از لبخندش تعجی کنم … یا از اخلاقی که تغییر کرده بود …با حرص مشتی به سینه اش زدم و گفتم -مرد حسابی یک نگاهی به هیکل هرکولت بکن بعد اینطور ملتو له کن شایا هردو ابرویش را بالا برد یک قدمی به جلو آورد …دستش را بالا برد تا حرفی بزند که با صدای جیغ نیره هر دو به طرف آشپزخانه برگشتیم… نیره با صورتی سرخ شده و دست بر روی دهانش .. نگاهش به دست شایا که روی هوا خشکش زده بود گفت نیره:اربـــــاب چــکــار می کنین من و شایا با تعجب نگاهش کردیم که ..با دیدن نگاهمون ترسید و گفت نیره:تازه اینجارو تمییز کردم دیگه چیز سالمی نمونده که بخواین بشکنینش با دهانی باز نگاهش کردم تا منظور حرفش رو بفهمم که نگاه پر از ترسش را دنبال کردم و با دیدن دست شایا که هنوز در هوا مانده بود … پقی زدم زیر خنده … شایا با تعجب به طرف من برگشت که اشاره ای به دستش کردم … شایا با دیدن دستش لبش را به دندون گرفت و نگاهی به من کرد که از خنده تکیه ام را به دیوار داده بودم و اون هم همراه هم شروع به خندیدن کرد …خنده ای که شاید از فکر نیره بود ..خنده ای که هر چند تلخ بود اما شیرینی از گذشته ای رو به همراه داشت که شایا را آنطور به خنده وا داشته بود … خنده ام به لبخندی تبدیل شد و نگاهم را به شایا دوختم که با خنده دستی در موهایش کشید … نگاهم را به نیره دوختم که با دهانی باز به شایا چشم دوخته بود که به لحظه ای نور سفیدی را کنار نیره دیدم و لبخندی زیبای مهتاب را که با چشمانی که برق می زد نگاهش عاشقانه به شایا بود …لبخندم به لبخند غمگینی تبدیل شد ولی آن را حفظ کردم و باز نگاهم را به شایا دوختم که خنده اش کم شده بود و نگاهش به سرامیک های زیر پایش بود … تکیه ام را از دیوار گرفتم و به او نزدیک شدم و به آرامی گفتم -حالا فهمیدم چطور از واژه ای به نام خنده استفاده می کنی سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد ..چشمکی زدم و به طرف آشپزخونه راه افتادم و با خنده گفتم -نیره جون ببند که پشه می ره توش با عجله دهانش رو بست که باز صدای من و شایا بود که در آن خانه پیچید و کم کم یخ نیره یز باز شد و لبخندی زد و بی حرف دیگری وارد آشپزخانه شد … ته دلم خوشحال بودم … دلیلش شاید واضح بود ولب برای منی که فقط اخمهایش را دیده بودم ..پر بود از هیاهوی زندگی پشت میز نشستم که شایا نیز رو به رو نشست … نگاهی بهش انداختم که نگاهش خیره به حلقه ی در دستش بود..اهی کشیدم و نگاهم را به نونی که بخار از آن خارج می شد دوختم … دستم را جلو بردم …خواستم تیکه ای از نان را بردارم که تیکه نونی جلویم قرار گرفت ..سرم را بالا گرفتم که نگاهم در نگاه گره خورد …نگاهی که یک دنیا حرف داشت حرفایی که من هم در دلم سنگینی می کرد …نگاهم را به سختی از او گرفتم و با لبخندی گفتم -حتما” تا این تیکه نون رو نخورم قرص بهم نمی دی لبخند نایابش را زد و دستی در موهایش کشید که دستم را به زیر چانه زدم و تکیه نون رو از دستش گرفتم و در دهانم گذاشتم ….گرمی نون التیام بخش بود … گرمی که با لبخند شایا در من به وجود آمده بود …چشمامو بستم و باز تیکه نون دیگه ای در دهانم گذاشتم … از گشنگی بود که این نون اینطور خوشمزه شده بود یا از گرمیش بود ..هر چی که بود …خشمزه ترین نونی بود که تا حالا خورده بودم … غرق رویاهای شیرینم بودم که با صدای جدیه شایا چشمامو باز کردم و نگاهش کردم که نگاهم به اخمش خشک شد …پوفی کردم که حرفش رو تکرار کرد شایا:می خوای چیکار کنی؟ نگاهی به اطراف کردم … و مطمئن از اینکه نیره نیست …نگاهم را به او دوختم و تکیه ام را به صندلی دادم و گفتم -چیو می خوام چیکار کنم دستی به چانه اش زد و به روی میز خم شد و گفت شایا:نمی دونم به چه امیدی می خوام کمکت کنم شانه ای بالا انداختم و مغرورانه گفتم -به همون امیدی که وادارت کرده رو به روم بشینی و اینطور بگی شایا نگاهش را به میز دوخت و خیره به دستش که حلقه در آن بود گفت شایا:کمکت می کنم اما تو هم باید کمکم کنی یک تای ابروم از تعجب بالا رفت …همانطور که نگاهش خیره به حلقه اش بود گفت شایا:منم می خوام حقیقت هایی که پشت سرم اتفاق می افته و من از اونا بی خبرم از اونا بفهمم حلقه را در دستش چرخواند و با ادامه حرفش گفت شایا:می خوام بدونم کی باعث این همه غم توی چشمای تنها امید زنگیم شده بود سرش را بالا گرفت و خیره در نگاهم را که حالا خونسرد شده بود گفت شایا:می خوام به خودم ثابت کنم که بی غیرت نیستم که اجازه دادم با زنم که مونس تنهاییام بود این بلا سرش بیارن با خونسردی تمام که سعی در پنهان احساساتم پشت آن داشتم … موهام رو به پشت گوشم بردم و از جام بلند شدم و گفتم -پس از حالا شروع می کنیم شایا سرش را تکان داد و خیره در چشمانم شد که ادامه دادم -امروز برمی گردیم به همون جایی که این بلاها شروع شده …باید دوباره اون شب بارونی رو مرور کنی نگاهش رو غم گرفت که لبخند تلخی زدم … می دونستم چه حسی داره وقتی ببینی عشقت توی آغوش دیگری بوده اون هم به اجبار ..شایا باز سرش را تکان داد و گفت شایا:باشه برمی گردیم …ولی با استفهام نگاهش کردم که خشمی نگاهش را گرفت و گفت شایا:ولی یادت نره که تو ستاره ای فقط ستاره پوزخندی بر روی لبم نشست و راست ایستادم …چتریهایم را کنار زدم و نگاهم را از او گرفتم …باز مهتاب نبودنم را به رخم کشیده بود …چیزیی را که خودم هم فهمیده بودم …چیزی که هز ساعت …

رمان عشق ارباب

رمان عشق ارباب نوشته دریا

هر دقیقه ..هر ثانیه دارم با خودم تکرار می کنم که نیستم …من مهتاب نیستم …نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم -خیالتون راحت باشه ارباب جون ما به همین ستارمون راضیم سرد نگاهم کرد که سردتر از خودش نگاهش کردم و روی میز خم شدم که رخ به رخش بشم و گفتم -من که مقصد اومدنم رو به شما گفتم ارباب..من فقط برای انتقامی اومدم که بعد از این انتقام می رم و شما خیلی راحت می تونین از نجابتتون محافظت کنین پوزخندی زدم و با احساسی که سعی در پنهان آن داشتم گفتم -از من نترسین من یک کبریت بی خطرم شوهر خواهر عزیزهر دو خیره شدیم به چشمان یکدیگر …چشمانی که هم سرد بود و هم پر از گرمای محبت …محبتی که شاید فقط در چشمان من دیده می شد …اما چشمان او پر بود از چیزی نا خواسته که سعی در پنهان آن در پشت هر واقعیتی داشت …با صدای سرفه ی نیره راست ایستادم وبا لبخند کجی رو به شایا که در جایش میخکوب شده بود گفتم -می رم بیرون هوا بخورم نفس عوض کنم سرش را تکان داد می دونستم که هیچی از حرفام نفهمیده ..به طرف نیره برگشتم و لبخند مهربونی زدم که گفت نیره:خانوم معلم صبحونتونو آماده کردم دستی به شانه اش زدم و همانطور که از آشپزخانه خارج می شدم گفتم -من به جای صبحونه چیزای دیگه می خورم عزیزم شما به ارباب صبحونه بده گونه اش را بوسیدم و از جلو چشمان پر تعجبش از آشپزخانه خارج شدم … قدم هام آهسته بود ..برعکس قلبم که تند می زد و از جایش کنده می شد …در خروجی را باز کردم و از اونجا خارج شدم ..اطرافم پر بود از درخت …پر از سرسبزی …صدای پرنده ها ..آوازه ازادی می خوندن …آزادی که من در انتظارش بودم …قدم های آهسته ام را تند کردم …خودم را وارد جنگل کردم و به عقب برگشتم و نگاهم را به نماد خانه دوختم ….خانه ای که دیزاینش به عهده ی من بود … چشمامو بستم که با یاد آوری اون روزی که مهتاب زنگ زد و با شوق گفت مهتاب:خونه رویاهامونو ساختم ستاره خونه ای که می خواستی برام بسازی چشمامو باز کردم و باز نگاهم را به خانه دوختم و قدمی به عقب برداشتم …خونه رویاهای مهتاب و من ….هنوز صدای شادش توی گوشم بود …هیچوقت نتونستم من خونه رویاهامونو درست کنم …اما شایا تونست برای مهتاب درستش کنه ..تنها دیزاینش دست من بود …دست منی که هیچوقت ازش نپرسیدم چطور ساختیش ..فقط از شادیش شاد شدم و از خواسته اش اطاعت کردم ..همونطور که حالا دارم از خواسته اش اطاعت می کنم … آهی کشیدم و با تکیه ای که به درخت دادم به آسمان چشم دوختم و با خودم نالیدم -چرا من مهتاب ..چرا من این سوالی بود که فقط می خواستم از مهتاب بپرسم …. دستم را بر روی قلبم گذاشتم و در دل نالیدم … -ستاره تو که ضعیف نبودی …تو که می تونستی به آسونی همه کارارو بکنی ..پس حالا مشکل کجاست و اون فقط خودم بودم که جوابم رو دادم …جوابی که همیشه و هر لحظه می خواستم از آن فرار کنم و آن جواب قلبم بود قلبی که حالا دیونه وار توی سینه ام از هیجان می ترکید … تکیه ام را از درخت گرفتم که با دیدن شایا که رو به رویم ایستاده بود چشمانم از ترس گشاد شد و جیغی کشیدم …شایا با جیغی که کشیدم لبخندی زد و همانند من که تکیه ام را به درخت داده بودم تکیه داد و یکی از پاهایش را بالا برد و نگاهی به من که از ترس تند تند نفس می کشیدم نگاه کرد …خیره نگاهم کرد ..معلوم بود از ترس من لذت می برد …دست به سینه ایستاد و با همان لبخند گفت شایا:فکر نمی کردم بترسی دستم را که بر روی قلبم گذاشته بودم برداشتم و با اخمی که به چهره آوردم گفتم -وقتی اینطور بی صدا می آیی رو به روم می ایستی انتظار داری با یک لبخند استقبالت کنم شایا دستی در موهایش کشید… و خیره در چشمانم شد… نگاهم را از چشمانش گرفتم …حالا وقت ضعیف شدن نبود … من فقط مقصدم انتقام بود … انتقام از تمام زجرهایی که تنها خواهرم کشیده بود … قدمی از شایا شایا فاصله گرفتم که صدایش را شنیدم که گفت شایا:ااحیانا” نمی خوای که بدویی موهایم را که بر روی شانه هایم ریخته بود را بالای سرم جمع کردم و با سری که به عقب بردم گفتم -دقیقا” می خوام همین کارو بکنم حرکت سریعی به پاهایم وارد کردم که با کشیده شدن بازویم …خودم هم کشیده شده و در آغوش گرم شایا جا گرفتم …آغوشی که می خواستم از اون فرار کنم …دستی بر روی سینه اش گذاشتم که نگاهم به حلقه ی مهتاب که در انگشتم گذاشته بودم افتاد… تلخ شدم …با تمام تلخی که با وجود این گناه سراغم آمده بود …محکم به سینه ی شایا زدم و او را به عقب هل دادم و غریدم -چته شایا با اخمهای درهم دستی به سینه اش کشید و با نگاه برزخیش گفت شایا:برو صبحونه بخور که باید حرکت کنیم پر صدا نفسم را بیرون دادم و نگاهم را به درختی دوختم و همانطور که عصبی پایم را تکان می دادم گفتم -گفتم که سیرم …من حالا تنها چیزی که می خوام اشاره ای به سرم کردم و گفتم -این خالی از هر فکری باشه زیر چشمی نگاهش کردم …شایا سرش را تکان داد و قدمی به طرفم برداشتم …بازویم را گرفت و من را رو به روی خودش قرار داد…و گفت شایا:راه دیگه ای نیست که از فکر خالی باشی تن صداش آروم شده بود … مثل اون زمانی که توی اتاق تنها بودیم و شایا منو به جای مهتاب در آغوش می گرفت و حرف می زد … شده بود شایای مهتاب …سرم را غمگین بالا گرفتم و گفتم -نه راه دیگه ای نیست لجباز شده بود ..لجبازی که از این دل به من رسیده بود .. شده بودم بچه ای که نظرش چیزی را جلب کرده بود ..اما برای لجبازی هم که شده بود دوست نداشت به آم چیز دست پیدا بکند …شایا چانه ام را گرفتم و صورتش را به صورتم نزدیک کرد و آرام ..با صدایی که من را به صلح وا می داشت گفت شایا:تو حالا خیلی ضعیفی به عنوان یک دکتر نمی تونم اجازه بدم با این بدن ضعیف بدویی چتریهایم را از جلوی چشمانم کنار زد و با لبخند مهربانی که بر روی لبانش بود گفت شایا:تازه به دلیل کمی آب بدنت و کتکهایی که از من خوردی با این پای لنگونت چطور می تونی بدویی لبخندی از یاد آوری کتک کاری که کرده بودیم روی لبم نشست …نگاهی به شایا کردم که با غمی عمیق به لبخندم خیره شده بود و گفتم -با هم بخوریم با تعجب نگاهم کردم که …قدمی از او فاصله گرفتم و گفتم -تنهایی هیچوقت غذا از گلوم پایین نرفته اخمهایش درهم رفت و بدون حرف دیگری از من فاصله و به طرف ساختمون به راه افتاد … با تعجب به رفتنش نگاه کردم …شانه ای بالا انداختم و بعد از دقایقی من هم پشت سرش وارد خانه شدم … با سر و صدایی که از آشپزخانه به گوش می رسید وارد آشپزخانه شدم و او را دیدم که پشت میز نشسته بود و خیره به میز به آماری که نیره از روستا به او می داد سرش را تکان می داد …تکیه ام را به چهار چوب در دادم و خیره به ان دو شدم نیره:هی هی ارباب مشکل از شما ارباباست دیگه رو دادین به این مردا لبخند پهنی بر روی لبم نشست و نگاهم را به شایا دوختم که سرش را تکان داد…مطمئن بودم هیچی از حرفای نیره نفهمیده ..فقط برای دلگرمی نیره هم که شده سرش را تکان داده نیره:ما زنا باید بشوریم بسابیم ولی این مردا از سر کار که بر می گردن حکم رانی می کنن نیره زیر چشمی نگاهی به شایا کرد که سرش را تکان می داد و با خیال راحت ادامه داد نیره:ولی بنازم شصت دست خانوم معلم رو که خوب از پس مردا بر می آد شایا:آره کاملا” درسته خنده ی بلندی سر دادم که هر دو نگاهشان خیره به من شد …همانطور که می خندیدم رو به شایا و گفتم -تو اصلا” متوجه شدی که این نیره جون چی گفت شایا با اخم های درهمی سرش را تکان داد و گفت شایا:بله که متوجه شدم خنده ای کردم و روی میز خم شدم و همانطور که به چشمانش نگاه می کردم گفتم -پس قبول داری که می تونم از پس مردا بر بیام شایا با تعجب دوتا باروهایش بالا رفت شایا:چــــی خنده ی بلندتری سر دادم که لیوانی چایی بر روی میزم گذاشته شد و دست نیره که با لبخندی دوستانه گفت نیره:خوش خنده باشی خانوم معلم اشاره ای به شایا کردم و با چشمکی که به او زدم گفتم -با داشتن این مگه می شه خوش خنده نباشم با خنده ای کردم که شایا با لبخندی خم شد و لقمه ای که برای خودش گرفته بود را در دهانم گذاشت و همانطور که سعی در مخفی کردن خنده اش داشت گفت شایا:خوش خنده بخور تا پس نیوفتی خنده ی آروم و مردانه ای کرد و بر روی صندلی اش نشست … دلم شاد شده بود از خنده اش …از مهربونی اش ..از اینکه شایا هم می تونست چشماش از یک شادی برق بزنه …آخرین لقمه ام را در دهان گذاشتم …و نگاهم را به چایی که نیمه سرد شده بود دوختم و دستی که بر روی شکمم کشیدم … چا برای چایی هم داشتم … دست بردم که چایی ام را بخوردم …که دست مردانه ی شایا دراز شد و چایی را برداشت و یک نفس سر کشید …نگاهم خیره به ایوان خالی از چایی خیره ماند که شایا محکم لیوانی را بر روی میز گذاشت و پر از آبمیوه کرد و آن را به طرفم گرفت …سرم را بالا گرفتم که چیزی بگویم که با دیدن اخمهای درهم شایا گفتم -ممنونم لیوان آبمیوه را از دستش گرفتم که میان دندان هایی که به هم می فشرد گفت شایا:اینقدر خود سر نباش می دونی چایی برای تویی که… نفسش را بیرون فوت کرد و بدون حرف دیگه ای از آشپزخانه خارج شد …یک تای ابرویم را بالا دادم و نگاهم را به نیره که با لبخندی به لیوان دردستم نگاه می کرد گفتم -مشکلش چیه نیره:عاشقه تعجبم به لبخند تلخی تبدیل شد و برای از بین بردن این تلخی بی هیچ حرفی لیوان آبمیوه را سر کشیدم …تنها چیزی که به شایا نمی اومد همین عاشقی بود … با تشکری از پشت میز بلند شدم و از آشپزخانه خارج شدم که شایا از اتاق خارج شد و همانطور که ساعتتش را می بست سر به زیر گفت شایا:لباسات روی تخت گذاشته آماده باش که قاسم حالا می رسه سرم را تکان دادم و به طرف اتاق به راه افتاد که کنار در مکثی کردم و به طرف شایا برگشتم -شایا شایا دستی در موهایش کشید و نفسش را بیرون داد و با صدای مردانه و طنین اندازش گقت شایا:بله دست به سینه ایستادم و از پشت نگاهش کردم و گفتم -مگه نگفته بودی که قاسم می ره دنبال ساشا؟ شایا از جمله سوالیم به طرف برگشت و مشکوک نگاهم کرد که ادامه حرفم را بزنم…انگشتم را در دهانم بردم و گفتم -پس چطور وقتی می خواستیم بریم بیمارستان قاسم همونجا بود شایا دستی به کتش کشید و سرش را با لبخندی تکان داد و گفت شایا:معلومه که حواست هستا لبخند عمیقی زدم که دندانم هایم مشخص شود و چشمامو باز و بسته کردم که گفت شایا:قاسم مرد مورد اعتمادیه برای همین به دلیل اینکه ممکن بود سرما خوردگیت بدتر بشه یکی دیگه رو به جای قاسم فرستادم -اوهوم شایا اشاره ای به آشپزخانه کرد و گفت شایا:نیره هم همسر قاسمه -واقعنی شایا با دیدن خوشحالیم ….سرش را با لبخندی تکان داد و پشتش را به من کرد که بار دیگر صدایش زدم -ارباب جونی شایا با تأسف سرش را تکان داد و باز برگشت و نگاهم کرد شایا:چی شد لبخند دندون نمایی زدم و گفتم -اون روز وقتی قاسم با تعجب نگاهم کرد شماها با اون عصبانیت کجا رفتین شایا لحظه ای نگاهم کرد که زمانی را که گفته بودم به یاد آورد …نگاهش را از من گرفت و کلافه دستی در موهایش کشید و با صدایی که خشمگین شده بود گفت شایا:وقت برای این حرفا زیاده برو آماده شو -خوب ح…. شایا:حـــــرف نـــباشه با صدای دادش لبخند از روی لبم ماسید و با اخمی نگاهش کردم …که نگاهش را به من دوخت …با دیدن نگاهش اخمهایم بیشتر در هم رفت که او نیز اخمی کرد … با دیدن اخمش گفتم -تعادل روانی داری هـــا پشتم را به او کردم و همانند خودش که با صدای بلند داد زده بود گفتم -روانــــــی وارد اتاق شدم و محکم درو بستم … با قدم های عصبی به طرف تخت رفتم و لباسهایم را که بر روی تخت اتو کشیده گذاشته شده بود را برداشتم … بدون اینکه فکری به مغزم راه بدم … لباسهای بزرگ شایا را از تن خارج کردم و لباسهایم را با عصبانیت تنم کردم که …حلقه از دستم خارج شد و بر روی میز عسلی افتاد … پوفی کردم و به طرف میز رفتم و حلقه را از روی آن برداشتم که نگاهم به عکس مهتاب و شایا افتاد … نوازش گونه دستی را بر عکسشان کشیدم و گفتم -آخه خواهر من کس دیگه نبود بگیری جز این روانی حلقه رو در دستم کردم و زیر لب غری زدم -تیکه عصبی روانی همه چی داره خم شدم از روی تخت شالم را برداشتم و بر روی سرم گذاشتم و با خود گفتم -معلوم نیست چشه ..یکبار می خنده ..یکبار مهربونه …یکبار نگران ..بعد هم عصبی … آخه مرده حسابی این اخلاق گندت مال چیه دیگه نگاهی به خودم در آینه کردم و ادای شایا را در آوردم که در باز شد و دستم در هوا ماند …شایا مشکوک نگاهم کرد و گفت شایا:با کی حرف می زدی نگاهی به دستم کرد که در هوا خشک شده بود و با حالت مسخره ای گفت شایا:مشکوک می زنی با گفتن این حرفش اخمی کردم و بی خود دستم را در هوا تکان دادم و گفتم -فضول منی داشتم پشه پرونی می کردم شایا فشاری به لبهایش داد و گفت شایا:حتما” با همین پشه هم حرف می زدی اخمی کردم و سرم را تکان دادم که خنده ای کرد … منتظر اخمش بودم ولی برعکس انتظارم با شیطنت رو کرد به من و گفت شایا:برای خودت فیلمی هستیا با دهانی باز نگاهش کردم که خنده ی دیگری سر داد و از اتاق خارج شد …حالت زاری به خودم گرفتم و نگاهی به عکس روی عسلی به مهتاب کردم و اشاره به سرم گفتم -بخدا شوهرت دیونه است با خودم خنده ای کردم و از اتاق خارج شدم که شایا رو به نیره دست در جیبش کرد و چیزی را در دست او گذاشت که نیره با چشمانی که می درخشید …نگاهی به شایا کرد و با بغضی که در صدایش بود گفت نیره:خیر ببینی ارباب حرفش به دلم نشسته بود ..قدم هایم را به طرف آنها برداشتم که نیره با نگاهی به من با لبخندی که شادی اش را نشان می داد گفت نیره:خوشبخت بشین و برای جلوگیری از اشک ریختنش ما را ترک کرد و وارد آشپزخانه شد … با لبخندی نگاهم را از آشپزخانه گرفتم و به شایا دوختم که اخم کرده بود … نفسم را پر حرص بیرون دادم … می دونستم این بی ذوق باز اخمی می کنه… یک ایـــشی گفتم و با پای لنگان به طرف خروجی به راه افتادم …با خارج شدنم قاسم از ماشین خارج شد …با دیدن من با ترس سرش را به زیر انداخت و گفت قاسم:سلام خانوم معلم سلامی زیر لب گفتم …که دستی بر روی شانه ام نشست و صدای شایا را کنار گوشم شنیدم که رو به قاسم گفت شایا:کسی که چیزی نفهمید قاسم سرش را بالا گرفت و رو به شایا کرد و گفت قاسم:سلام ارباب …نه کسی چیزی نفهمید ولی …ارباب ساشا همه اش سراغ شما و خانوم معلم رو می گرفتنشایا سرش را تکان داد و رو به رویم ایستاد ..با اخمی نگاهم کرد و بدون آنکه حرفی به من بزند به قاسم گفت شایا:خبر خاص دیگه ای نیست دست برد و شالم را بر روی سرم درست کرد که قاسم گفت قاسم:برای دلیلی که گفته بودین …رفتم تحقیق کردم و پوست پرتقال رو هم به متخصصی که سفارش داده بودین نشان دادم شایا اخمهایش بیشتر درهم رفت و به طرف قاسم برگشت و با صدایی که عصبانیت در آن بیداد می کرد گفت شایا:اینجا جای این حرف نیست بریم تو ماشین قاسم شرمنده ببخشیدی گفت و سوار ماشین شد با سوار شدن قاسم مشتی به بازوی شایا زدم و همانطور که به طرف ماشین می رفتم با حرصی که در صدایم به دلیل عصبانیت بی خود شایا بود گفتم -خودت گفتی خبر خاصی نشده بعد دعواشم می کنی در عقب رو باز کردم و به طرف شایا که دست به سینه نگاهم می کرد برگشتم و گفتم -بار دیگه سوالاتو توی ماشین بپرس تا رو سر مردم داد نزنی . صورتم رو جمع کردم و با حالت تحدید انگشت اشاره ام را به طرفش گرفتم و گقتم -فهمیدی ارباب جون شایا اخمی کرد که با همون اخمی که به چهره داشتم صورتم را برگرداندم و سوار ماشین شدم … .نگاهی به قاسم کردم که از آینه ماشین نگاهم می کرد … لبخندی زدم که سرش را به زیر انداخت … به پشت سرم لم دادم که در کناریم باز شد و شایا نیز کنارم قرار گرفت … یک تای ابرویم را بالا بردم و نگاهش کردم که با سنگینی نگاهم به طرفم برگشت و با اخمی گفت شایا:چیه باز چیزی مونده بارم کنی دست به سینه نشستم و حق به جانب گفتم -تو چرا جلو نمی شینی شایا من را به کناری هل داد و در ماشین را محکم بست و گفت شایا:این فضولی به شما نیومده خواهر زن دستامو مشت کردم و نگاهش کردم … نگاهی را که نفرت را نیز در آن ریخته بودم … حساسیت خاصی به این حرف پیدا کرده بودم … پوزخندی زدم و بدون آنکه حرفی بزنم نگاهم را از او گرفتم و به بیرون دوختم …همانطور که نگاهم به ساختمون بود گفتم -آقا قاسم حرکت کن قاسم نه حرفی زد و نه ماشین را به حرکت در آورد … با تکانی که شایا خورد اجازه را صادر کرد … نفسم را پر صدا بیرون دادم … که دست شایا با قرص هایی که وسط دستش بود به طرفم دراز شد … نگاهی به دست مردانه اش کردم … و بدون حرفی قرص ها را از دستش گرفتم که خم شد و بدون آنکه چیزی به من بگوید رو به قاسم گفت شایا:متخصص چی گفت شایا از زیر پایش آب را به طرفم گرفت که قاسم از آینه نگاهش کرد … شایا با دیدن نگاه قاسم سرش را تکان داد ….که قاسم گفت قاسم:با متخصصی که سفارش کردین …با سفارش شما پوست پرتقال و همون لیوان رو بهشون دادم … اینطور که مشخص شد زهر توی پرتقال بود آب را با قرص ها سر کشیدم که قاسم به طرف داشبورد خم شد و پوشه ی آبی رنگی را در آورد و به طرف شایا گرفت …زیر چشمی نگاهی به پرونده در دستش کردم …که شایا با دیدن نگاه زیر چشمی ام خودش را به من نزدیک کرد … با نزدیکی اش لبخندی زدم و نگاهی به پرونده کردم که در آن را باز کرد …و به آرامی شروع به حرف زدن با من کرد شایابا سرنگ زهر رو وارد پرتقال کردن وقتی که من واست آبمیوه می گرفتم سالم بود … یکی از مستخدما نمی تونه باشه سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم که نگاهم کرد و همراه با اخمی گفت شایا:سرنگ خارجیه اینجها پیدا نمی شه حتی توی ایران خودش کم پیدا می شه … اون هم با هزینه ی بالای یک میلیون با چشمای گشاد شده نگاهش کردم و گفتم -این چه سرنگی هستش شایا:اینا زهرهایی هستش که با نیش عقرب و مار درست می شه …ممکنه بعضی موقعها کمک حال مریض باشه ..اما مریض هایی که به این سرنگ ها احتیاج دارن یا از کمر تا پا فلجن یا هم که باید دوره ی درمانی انقباض بدن رو انجام بدن … اما این زهری که این شخص استفاده کرد اطلاع کافی درباره اون داشته …این زهر توی خون نفوض می کنه و بعد و کار خشک کردن خون و انقباظ قلب و نفس تنگی رو شروع می کنه و کم کم شاید کمتر از 15دقیقه توی کما یا هم مرگ دستام یخ زده بود … دستی به شالم کشیدم و با صدای لرزونی گفتم -پس من چطور جون سالم به در کردم شایا اخمی کرد و کلافه دستی در موهایش کشید و با همان آرومی که با من حرف می زد گفت شایا:بعضی موقعها خدا عمری به تو می ده که باید استفاده کنی … یه تو هم داده که بتونی استفاده درستی از اون بکنی … تو دو روز کامل توی بیمارستان بیهوش بودی … اینقدر بهت گفتم نخواب اما تو باز خوابیدی با تعجب نگاهش کردم و گفتم-اما شما ها اونجا چیزه دیگه می گفتین شایا لبخند نایابش را زد و گفت شایا:نمی خواستم بهت شوکی وارد کنم برای همین فیلم بازی کردیم با دیدن لبخندش اخمی کرد و دستم را بالا بردم و مشتی به بازوش زدم و با حالت عصبی ساختگی گفتم -خیلی دیونه ای شایا دستم را گرفت و نگاهش را به چشمانم دوخت و گفت شایا:ببین ستاره این راهی که تو در پیش گرفتی پر از خطره توی هر قدمی که بر می داری یک قدم به مرگ یا نزدیک می شی یا دور… اون روز قرص های سرما خوردگیت به دادت رسید که اجازه نداد این زهر به قلبت برسه … باید بیتر مواظب خودت باشی نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم -اون پرتقال برای من نه برای تو بود شایا:من با این خطرها زندگی کردم …اما فکر نمی کردم که ممکنه این بین برای انتقام ازمن هم که شده از کسی که به من نزدیکتره استفاده کنن شایا غمگین حلقه در دستم را چرخواند … و برای ادامه ی حرفش گفت شایا:من همیشه نیستم ستاره … می خوام که قبل از اینکه اتفاقی برات بیوفته از اینجا بری دستش را در دتم گرفتم و با غمی که در چشمانش بود نگاهش کردم که فشاری به دستم وارد کرد و با تلخی گفت شایا:من به مهتاب دیر رسیدم ولی دوست ندارم که یک مهتاب دیگه تکرار بشه … ازت می خوام بری و انتقام رو بسپری به من سرم را خم کردم تا بتوانم نگاه زیر افتاده اش را ببینم و گفتم -ممکنه بد شروع کردم یا بد شروع کردیم … اما اینجا فقط مهتاب نیست تو هستی آروین هم هست … حالا کار من فقط انتقام نیست ..کمکی هستش که من بی اینکه به خطرش فکر کنم می خوام کنارتون باشم و مقابله کنم … بدون اینکه چیزی بخوام یا چیزی بگیرم دستم را جلو بردم و دستی به گونه ی شایا کشیدم و سرم را به گوشش نزدیک کردم و گفتم -وقتی وارد زندگی مهتابم شدی یعنی وارد زندگی من هم شدین .. چه حالا مهتاب باشه ..چه مهتاب نباشه ..تو حالا خانواده ی منی .. آروین جزی از خانواده ی منه .. خانواده یعنی تمام هستی ..و ستاره هیچوقت خانواده ای که تمام هستیشه تنها نمی زاره سرم را از گوشش فاصله داد و با انگشت اشاره ام به بینی اش زدم و گفتم -فکر اینکه منو نصف راه پشیمون کنی از اون مخت بیرون کن ارباب جون تکیه ام را به صندلی دادم که لبخندی به لب آورد … که قاسم که چند لحظه پیش نگاهمان می کرد با دیدن لبخند شایا با تعجب و چشمان گرد شده نگاهش را به لبخند شایا دوخت که لبخندی به لب آوردم و برای اذیت کردن شایا دست به سینه گفتم -خوب حالا شایا نگفتی شایا سرش را به طرفم برگرداند که لبخند بدجنسی زدم .. شایا با دیدن لبخندم چشمانش را ریز کرد که گفتم -اون روز با عجله عصبانیت کجا رفتین شایا اخمی کرد که قهقه ای زد سر دادم و شانه ای بالا انداختم و گفتم -حرص می دی حرص می خوری عزیزه من با صدای بلند تری خندیدم که شایا گوشه ی شالم را گرفت و کشید و او نیز به ارامی خندید .. از آینه نگاهی به قاسم کرد که با لبخندی نگاهش به شایا بود و چشمکی به او زدم که خنده ی ریزی کرد و نگاهش را به جاده دوخت… با خنده ای که ارام شده بود سرم را تکیه به شانه ی شایا دادم و نگاهم را به رو به رو دوختم .. سنگینی نگاهش را احساس می کردم ..اما سرم را بالا نبردم که نگاهش را ببینم …اگه نمی تونستم به عنوان محبت یا عشق قبولش کنم به عنوان یک دوست خوب قبولش کرده بود .. حالا وجدانم آرام بود … احساس می کردم بار گناهم کم شده .. رفتار شایا هم دستم اومده بود.. می دونستم حالا که آرومه بعدش دیگه مانند آتشفشانی در حال انفجاره .. دیگه مهم نبود …هیچ مهم نبود چون می دونستم .. یکی هست که کنارم به ایسته و از پشت مواظبم باشه … لبخندی به لب اوردم و چشمانم را بستم و زی لب گفتم -ممنونم با تکون های دستی با چشمان بسته خمیازه ای کشیدم …که صدای اروم و بمش به گوشم رسید که گفت شایا:رسیدیم با ارومی خودم را از جای نرم و گرمی بیرون کشیدم و تکیه ام را به صندلی دادم … باز صداش به گوشم رسید شایا:بلند شو که همه دارن نگاهت می کنن با گفتن این حرفش با عجله چشمانم را باز کردم که نگاهم به آناهیتا که آروین را در آغوش داشت و نرگس جون …. با چشمان اشکی نگاهمان می کرد افتاد … دستی بر روی قلبم کشیدم .. و گفتم -وااای چقدر دلم براشون تنگ شده بود شایا:خوب تنگ شده پس پیاده شو سرم را تکان دادم و بدون انکه نگاهی به او بیندازم ..با عجله از ماشین پیاده شدم و به طرفشان پرواز کردم ….آروین از آغوش آناهیتا پایین آمد و با آن پاهای کوچکش به طرفم دوید … شوق عجیبی از دویدنش داشتم .. انگار اولین بار بود او را می دیدم که راه می رود … لبخندی زدم …که در آغوشم فرود آمد وبا آن دستان کوچکش کمرم را محکم گرفت …خم شدم و او را در آغوش گرفتم …. گردنم را محکم گرفت …. خنده ایِِ کردم و او را بوییدم … حس عجیبی به طرف آروین داشتم … حسی که همیشه به مهتاب داشتم …..او را از خود فاصله دادم و نگاهی به صورت با نمکش کردم و بوسه ای بر روی بینی اش نهادم و گفتم -دلم واست تنگ شده بود عشق مهتاب از اینجا به بعد دیگه مهتاب بود … فقط مهتاب… او را باز به آغوش گرفتم و همانطور که او را در آغوش گرفته بودم راست ایستادم …. با سیلی که به صورتم خورد .. قدم های سنگین آشنایی را پشت سرم شنیدم … لبخندی زدم و چشمانم را باز کردم … نگاهم به آناهیتا افتاد که با چشمان پر از اشک نگاهم کرد و بعد از دقایقی که به یکدیگر نگاه کردیم .. آناهیتا در آغوشم جا گرفت ..با جا گرفتنش در آغوش قدمی به عقب رفت که دستی گرم از پشت من را گرفت و لبخندم را عمیقتر کرد آناهیتا را با یک دست به خود فشردم و گفتم -چی شده خواهری آناهیتا محکم تر من را به خودش فشرد و گفت آناهیتا:نگرانت شدم محکمتر از قبل فشارم داد و با صدایی که بغض در آن بود گفت آناهیتا:فکر کردم تو هم تنهام گذاشتی خواهری گونه اش را بوسیدم و با خنده گفتم -نمی دونستم اینقدر عزیزم آناهیتا با فشاری به کنار هلم داد و اشکهای بر روی گونه اش را پاک کرد و گفت آناهیتا:کی همچین حرفی زده آروین را به خودم فشردم و گفتم -همین حالا تو گفتی آناهیتا پشت چشمی نازک کرد و گفت آناهیتا:ایـــــش برو اونور هوا بیاد -فعلا” که تو راه نفسم رو گرفتی جیگر آناهیتا خواست به طرفم حمله کند که خنده ی بلندي سر دادم … نرگس جون مداخله کرد و آناهیتا را کنار زد .. آناهیتا از پشت نرگس جون داد زد آناهیتا:بدبخت حیف نرگس جون اومد یعنی قیافه ات از اینی که بود داغون تر می کردم میان خنده زبونی برایش در اوردم و گفتم -مال این حرفا نیستی اخه جیغی از حرص کشید و خواست از پشت نرگس جون بیرون بیاد که نرگس جون لبش را به دندون گرفت و گفت نرگس جون:شما دوتا باز شروع کردین مظلوم نگاهی به نرگس جون کردم و گفتم -آخه گنده تر از دهنش حرف می زنه نرگسیبا جیغ بلند آناهیتا خنده ای کردم … اروین نیز با من شروع به خندیدن کرد … قدمی به عقب برگشتم که به شایا که پشت سرم ایستاده بود خوردم … بدون آنکه به طرف شایا برگردم …نگاهم را به آناهیتا دوختم که سعی می کرد از دست نرگس جون بیرون بیاید … -اوه.. چه خبره اینجا معرکه گرفتین با صدای آشنایی که به گوشم رسید لبخند از روی لبم ماسید … صدای قدم هایش را می شنیدم که نزدیک می شد و بعد صدای پر از شادیش که گفت -شـــــایـــــا حرکت شایا را از پشت احساس کردم …اما بر نگشتم … برنگشتم تا این صدای آشنا را تشخیص بدهم .. نگاهم را به نرگس جون و اناهیتا دوختم … با دیدن اخم آناهیتا …چشمانم را بستم که صدایش را شنیدم که گفت -کجا بودین شماها یک هفته است که منتظریم کلمه ی آشنای یکهفته در گوشم مانند زنگی تکرار شد… برگشتم به چهار سال به سه سال پیش به سه سال پیشی که همین صدا رو به رویم ایستاده بود و با لبخندی که دندانهای سفیدش مشخص شود گفت -یکهفته است که دنبالت می گردم اما حالا اینطور تصادفی همدیگرو پیدا کردیم و اون صدای خنده های هر دویمان بود که در کشور غریب یک آشنای هم زبان بودیم … با صدایش که با عشق آروین را صدا می زد من را به زمان حال اورد -آروین تو بغل ما نمی آیی اونوقت.. حالا رو به روم ایستاده بود … هر دو رو به روی یکدیگر بودیم … او با چشمان گرد شده و من از ترس لو رفتن به یکدیگر خیره شده بودیم … خودش بود ..اونی که دست دوستی به طرفم دراز کرده بود و هر دو با کمال میل قبول کرده بودیم که در کشور غریب هیچوقت پشت یکدیگر را خالی نکنیم … قدمی به جلو امد که بی اراده قدمی به عقب رفتم … در آغوش امنش جا گرفتم و دستانش دور شانه ام حلقه شد و رو به او گفت شایا:اینم مهتابم که ازش حرف می زدم چشمای قهوه ای تیره اش مشکوک شد .. لبش را کج کرد و دستش را جلو اورد و گفت -ساشا… دیگر شک نداشتم که خودش باشد …. نگاهی به اناهیتا و نرگس جون کردم که نگاهم به چشمان پر از نگرانیه هر دو افتاد … این وقت کنار کشیدن نبود .. من به عنوان مهتاب وارد شده بودم …. به جز شایا کس دیگری نبود که بداند من مهتاب نیستم … آرامش خاصی با کشیده شدن دست شایا بر روی بازویم به وجود امد که ..لبخند خونسردی بر روی لبهایم نشست و دستم را در دست او نهادم و با لبخند حفظ شده ام دستش را فشردم و گفتم -خوشبختم ..مهتاب هستم دستم را در دستش فشرد و با با لبخند زورکی سرش را تکان داد که با صدای ضربه ای که آناهیتا به پیشانی اش زد نگاهش کردم … بدون انکه حواسش به اطرافش باشد گفت آناهیتا:بدبخت دخلش در اومده با خنده نگاهش کردم …. سرش را بالا گرفت و با دیدن ما که نگاهش می کردیم دستش را محکم به دهانش زد و گفت آناهیتا:بلند فکر کردم با گفتن این حرفش همه به جز شایا به خنده افتادیم ..ساشا ابرویی بالا انداخت و با لبخند شیرینی که به طرف ساختمون می رفت گفت ساشا:همین که آناهیتا خانوم بلند فکر کنن ..یعنی ما هنوز تو خماری صدای خوشگلش می موندیم با همون خنده ای که به لب داشتم نگاهی به اناهیتا کردم …. با صورت سرخ شده از عصبانیت به ساشا نگاه می کرد … نگاهی به نرگس جون کردم و با ابرویی بالا انداختم که جریان چیه … نرگس جون شانه ای بالا انداخت .. شایا:بفرمایین داخل نرگس جون و آناهیتا سرشان را تکان دادن و اطاعت به حرف او به طرف ساختمان به راه افتادن … خواستم پشت سر آنها وارد ساختمان بشوم که شایا دستم را گرفتم و من را به طرف خودش برگرداند … با تعجب نگاهی به او کردم که دستی به موهایم کشید و گفت شایا:به کسی نگو که من می دونم یک تای ابرویم را بالا بردم و با تعجب بیشتری نگاهش کردم که اخمی کرد و قدمی جلوتر آمد و برای اینکه آروین چیزی نداند سرش را به گوشم نزدیک کرد و به آرامی که نفسهای گرمش از زیر شال به گوشم می خورد گفت شایا:نمی خوام کسی بدونه که من می دونم تو ستاره ای سرم را تکان دادم که سرش را فاصله داد و دستی بر گونه ی اروین کشید .. آروین خنده ای کرد …. با یاد آوری آشنایی ساشا دست شایا را گرفتم و با نگرانی گفتم -شایا ..ساشا.. قاسم:ارباب… ارباب شایا دستش را بالا برد که سکوت کنم و به طرف قاسم که به طرفش می دوید برگشت و گفت شایا:چی شده قاسم قاسم که به ما رسیده بود نفسی گرفت و رو به شایا کرد و گفت قاسم:دهقانهای روستای بالا ریختن توی زمین کشاورزی و حرف از بدهی می زنن شایا اخمی کرد و دستی در موهایش کشید و رو به قاسم کرد و گفت شایا:برو اسبمو حاضر کن که حالا می آم قاسم:چشم ارباب سرش را خم کرد و پشت به ما باز دوید … شایا کلافه به طرف من برگشت و گفت شایا:مشکلات تمومی نداره -اتفاق خاصی افتاده شایا نگاهی به من کرد و دستی در موهای لخت آروین کشید و گفت شایا:سال پیش من محصول روستای بالا رو خریدم و به جای اون بهشون زمین دادم که توش کار بکنن -حالا مشکلشون چیه شایا اخمی کرد و گفت شایا:می گن که زمین کاری نیست نمی تونیم محصول درست در بیاریم و می گن که ارباب به ما بدهکاری سرم را تکان دادم که سر آروین بر روی شانه ام قرار گرفت … با لبخندی دستی به سرش کشیدم و رو به شایا و با لبخند دلگرمی گفتم -18سالم که بود پیش یک خانوم دکتری کار می کردم که زمین شناسی و گیاه شناسی می خوند و اون چیزهارو به من هم یاد می داد … به خاطر علاقه ام هم به گل و گیاه هم که بود پی این زمین شناسی و گیاه شناسی رو گرفتم و تا اخرش رفتم.. من می تونم توی این کار کمکت کنم اگه می خوای شایا نگاهی به چشمانم کرد و در فکری فرو رفت … بعد از دقایقی دستی بر سر آروین کشید و به آرامی گفت شایا:مثلا” می تونی چکار کنی لبخندی دندون نمایی زدم و با چشمکی به او گفتم -هر دومون روی زمین کار می کنیم شایا:چـــــی لبخند دندون نمایی زدم و مشتی بر روی شانه اش زدم و گفتم -ارباب جونی تا روی این زمینها کار نکنی نمی دونی مردم چی می کشن شایا:ولی این… با صدای شهیه اسب شایا چشمانش را بست … دستش را گرفتم … چشمانش را باز کرد … لبخندی زدم و گفتم -به من اعتماد کن بیهوده کاری نمی کنم با قرار گرفتن اسب کنارش افسارش را از دست قاسم گرفت ودستم را در دستش فشرد و گفت شایا:می خواستی حرفی به من بزنی لبخندی زدم … می دونستم اونقدرها مغرور هست که به زبون نمی آره که به من اعتماد داره … نگاهی به چشمان آرامش انداختم …دوست نداشتم با گفتن اینکه ساشا منو می شناسه نگرانش کنم برای همین چشمکی زدم و گفتم -بذار برای یک وقت دیگه وقتی دغدغه ای نیست شایا یک تای ابرویش را بالا برد و گفت شایا:اگه برای گفتنش دیر بشه چی به طرف اسب هلش دادم و با خنده گفتم -اون موقعه دیگه تو هستی هوامو داشته باشی لبخندی زد و به طرفم برگشت … دستم را که هلش می دادم گرفت و سرش را با تأسف برایم تکان داد و گفت شایا:همیشه آخرین لحظه ای دیگه چشمامو باز و بسته کردم -اوهوم اخمی کرد …دستی بر روی سر آروین کشید و بوسه ای بر روی گونه اش نهاد … با لبخندی نگاهشان می کردم که خم شد و بوسه ای بر روی پیشانی ام نهاد … چشمانم را بستم و لبخند عمیق تری زدم … گرمی لبهاش زندگی بخش امیدی بود که در دلم برپا شده بود … شایا قدمی به عقب برداشت که چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم… با یک حرکت بر روی اسب نشست …از استایل نشستنش بر روی اسب با اون جذبه رو خیلی دوست داشتم -ارباب جونی نگاهم کرد:هـــوم -هوم چیه بی ادب بگو بله شایا:حالا وقت این حرفاست سرم را تکان دادم و با شیطنت گفتم -اوهوم شایا اخمی کرد و برای اینکه از دستم خلاص شود گفت شایا:بله بفرمایین خانوم خنده ای کردم و با مظلومیتی که همیشه به کارم می آمد گفتم -سعی کن آروم باشی …داد و فریاد نکنی … فقط بهشون بگو برای اینکه برای همتون ثابت بشه من بدهی به کسی ندارم خودم روی اون زمین کار می کنم اخمهایش عمیق تر شد که برای تصحیح جمله ام گفتم -اعتمادشونو جلب کن ارباب جون دیگه خودش حل می شه بی داد و فریاد بی عصبانیت بشکنی در هوا زدم و با چشمکی گفتم -به همین سادگی سرش را تکان داد و گفت شایا:با اعتماد به نفسی حرف می زنی که نمی تونم بگم نه لبخند دندون نمایی زدم که افسار اسب را به طرفی کشید … نگاهی به قاسم کردم که لبخندی به رویم زد و سرش را تکان داد … شایا اسب را به حرکت در آورد و همانطور که می رفت صدایش زدم -شایا اسب را گرفت که اسب از حرکت ایستاد و صدایش را شنیدم که گفت شایا:بله -مراقب خودت باش بدون حرفی ضربه ای به اسب زد که اسب با شهیه ای که کشید با سرعت از جلوی چشمان دور شد …دستی به سر آروین کشیدم که به خواب رفته … و رفتنش را نظاره کردم … نفس را پر صدا بیرون دادم فرح بانو:اون رفته با صدایش از جا پریدم و به عقب برگشتم و با دست آزادم دستم را بر روی قلبم نهادم -وای ترسیدم لبخندی که هیچ معنی اش را نمی دانستم به لب آورد و گفت فرح بانو:ببخشید دخترم چند دقیقه ای می شه که پشت سرت ایستادم فکر نکردم که نبودنم رو احساس نکردی لبخندی زدم و دستی به پشت آروین کشیدم و گفتم -اصلا” حواسم نبود اشاره ای به مستخدمی که بالای سرش ایستاده بود کرد و گفت فرح بانو:رخساره آقا آروین رو ببر اتاقش مستخدمی که رخساره نام داشت ویلچهر را رها کرد و با سرش که تکان داد به طرف آروین آمد … با دیدن ناخون های بلندش ناخداآگاه قدمی به عقب برداشتم …که رخساره اخمی کرد و نگاهش را به فرح بانو دوخت.. فرح بانو نگاهی به من کرد و باز با لبخندی گفت فرح بانو:دخترم خسته می شی بدش دست رخساره نگاهم را از رخساره که حالا نگاهش به من بود گرفتم و با لبخندی زورکی گفتم -نه اگه اجازه بدین خودم می برمش به اتاقم دستی به کمرم آروین کشیدم و با نگاهی به رخساره گفتم -می ترسم باز کابوس ببینه و من کنارش نباشم بترسه با رنگ پریدگی که در صورت رخساره به وجود آمد …مشکوک نگاهش کردم … قدمی به طرفش برداشتم که فرح بانو گفت فرح بانو:آره راست می گی دخترم …خیلی وقتها نیمه شب صدای این بچه رو می شنوم که گریه می کنه نگاهم را از رخساره گرفتم و به فرح بانو چشم دوختم که با ناراحتی به آروین نگاه می کرد و اشاره ای به پاهایش ادامه داد فرح بانو:اما با بودن این پاها نمی تونم برم یک دست نوازش گونه بر سر این بچه بکشم حسرت را می توانستم در چشمانش ببینم… این زن به نظرم مهربان آمد .. کنار پاش نشستم و با لبخند گفتم -اینقدر با حسرت به چیزی دست یافتنیه حرف نزنین دست چروکیده اش را گرفتم و بر روی سر آروین گذاشتم … که لبخندی زد و آرام دستی بر روی سر آروین کشید… درخششی را در چشمانش احساس کردم که دلم را لرزاند … با تعجب به چشمانش نگاه می کردم که دستی به صورتم کشید و گفت فرح بانو:چه بلایی به سر صورت خوشگلت آوردی با لبخندی زورکی دستم را بر روی دستش گذاشتم و با یاد آوری کتک کاری که با شایا کرده بودیم گفتم -شاهکار دست خودمه با تعجب نگاهم کرد و گفت فرح بانو:واه مگه چیکار کردی به دلیل اینکه آروین در اغوشم بود راست ایستادم و گفتم -ادعای تکواندو کاری داشتم ..این آقامونم نه گذاشت نه برداشت هر دومونو چلاغ کرد فرح بانو خنده ای کرد و گفت فرح بانو:مگه چکار کردین -با دیدن قیاففه ام پای لنگانم مشخص نیست که چکار کردیم فرح بانو باز خندید که رخساره بالای سرش ایستاد و با صدایی که ارام و نازک بود گفت رخساره:خانوم وقت داروهاتونه فرح بانو سرش را تکان داد و رو به من کرد و گفت فرح بانو:بیا به من هم سر بزن خوشحال می شم بیشتر عروسم رو بشناسم سرم را تکان دادم که اشاره ای به رخساره کرد که وارد شوند … با تعجب به ان دو که به طرف غیر از ساختمون به راه افتادن نگاه کردم و خودم وارد ساختمون شدم که با جسمی برخورد کردم با اخمی سرم را بالا گرفتم که نگاهم در نگاه یوسف گره خورد .. یوسف با دیدنم لبخندی زد و گفت یوسف:به به مهتاب عزیز ما شمارو زیارت کردیم اخمی کردم و کج راه افتادم و گفتم -پس زیارتتون قبول سد راهم شد و با خنده ی کریهی که کرد گفت یوسف:آدم شوخی بودی و من نمی دونستم -هر چیزی رو نباید بدونی یوسف سرش را تکان داد و با لبخندی که هیچ خوشم نمی آمد گفت یوسف:اینم راست می گی خانومی نفسم را پر صدا بیرون دادم و با صدای که خشمم را کنترول می کردم گفتم -برو کنار باید برم بچه رو بخوابونم قدمی به جلو امد و خواست دستی به موهای اروین بکشد که خودم را کنار کشیدم … باعث خنده ی او شد یوسف:پسرم بهترین هارو انتخاب می کنه…

رمان

باکس دانلود
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق و مطالب برای وبسایت دینا دانلود محفوظ بوده و هرگونه سوءاستفاده و کپی برداری پیگرد قانونی دارد.