اتحادتان را در تمام زندگی حفظ کنید تا همیشه پایدار و سرافراز باشید.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۳ اسفند ۱۳۹۵
خانه » رمان » رمان عشق ارباب » رمان عشق ارباب قسمت 6

رمان عشق ارباب قسمت 6

رمان عشق ارباب قسمت 6

رمان عشق ارباب قسمت 6

قسمت ششم

رمان عشق ارباب از دریا

رمان عشق ارباب

رمان عشق ارباب قسمت 6

به چشماش نگاهی انداختم که سرتا پامو نگاه کرد … اخمهایم بیشتر درهم رفت و با انزجار گفتم -برو کنار ساشا:یوسف با صدای ساشا هر دو به طرف پله ها برگشتیم … که ساشا با لبخندی به هر دوی ما نزدیک شد و دستی بر روی شانه ی یوسف کشید و رو به من کرد و گفت ساشا:مهتاب آناهیتا بالا کارت داشت سرم را تکان دادم که ساشا به پشت یوسف زد و گفت ساشا:بیا اون چیزی رو که می گفتم نشون…. دیگه نخواستم ادامه حرفشان را بشنوم ..فعلا” تنها چیزی که می خواستم استراحتی برای اعصابم بود … با رسیدنم به اتاق یاد حرف ساشا افتادم که گفت آناهیتا کارم داره … ابروهایم بالا رفت … اینا کی اینقدر صمیمی شدن که همدیگرو اینطور صدا می کردن … در اتاقم را باز کردم و وارد شدم … بدون مکثی آروین را بر روی تخت گذاشتم و خودم کنارش دراز کشیدم …نفسم را بیرون دادم که در اتاق باز شد و بعد از آن صدای آناهیتا در اتاق پیچید آناهیتا:ستاره خوابی -اهوم خنده ای کرد و روی تخت نشست آناهیتا:اگه خوابی پس چطور حرف می زنی دستم را بر روی چشمانم گذاشتم و گفتم -آناهیتا جان خودم خیلی خسته ام تازه اومدم توی اتاق آناهیتا کنارم جایی برای خودش باز کرد و دراز کشید و گفت آناهیتا:آره دیدمت که داشتی با ارباب صحبت می کردی و بعدش هم فرح بانو اومد کنارت لبخندی زدمو گفتم -کمین گرفته بودی بدون اینکه جواب حرفم رو بده دستم رو در دستش گرفت و گفت آناهیتا:ستاره من خیلی می ترسم -از چی می ترسی؟ آناهیتا:از اینکه بیشتر از اینا وارد این نقش بشی و کار از کار بگذره به پهلو دراز کشیدم تا بتوانم ببینمش و گفتم -خیلی وقته کار از کار گذشته آنی آناهیتا غمگین نگاهم کرد و اشاره ای به صورتم و گفت آناهیتا:کار خودشه -اهوم اشک در چشمانش جمع شد و دستی بر روی صورتم کشید و گفت آناهیتا:دوست دارم بهت بگم بریم از اینجا اما می دونم لجبازتر از اونی هستی که به حرفم گوش بدی سرم را به سرش چسپاندم و گفتم -می دونی که تا به اون چیزی که می خوام نرسم هیچوقت کنار نمی کشم آناهیتا آهی کشید که او را در آغوش گرفتم … آناهیتا بوسه ای بر روی گونه ام نهاد و گفت آناهیتا:نگرانت شدم وقتی توی اون حال دیدمت… به نرگس جون چیزی نگفتم چون می دونستم نقشهات رو بر اب می کنه تو هم می دونی چقدر روی خودمون سه تا حساسه و با رفتن مهتاب این حساسیت هم بیشتر شده خنده ای کردم و گفتم -برای همین حالت اینقدر زاره نیشکونی از شکمم گرفت که قلقلکم امد و خنده ای سر دادم آناهیتا:آره باید هم بخندی خانوم بعد از یکهفته اومده نمی گه این آناهیتای بدبخت باید جواب نرگس جون رو چی می ده و این پسره ی منگول رو هم انداختین به جون من و رفتین خنده ی بلندتری سر دادم که خنده ای کرد و گفت آناهیتا:نمی دونی وقتی به نرگس جون گفتم شایا ستاره رو برده تا اب هواشو عوض کنه نرگس جون چیکار کرد با هیجان خندید و گفت آناهیتا:باید اینجا بودی و قیافه اش رو می دیدی که سرخ و سفید شد و گفت…نکنه رفتن ماه عسل کار دستمون بدن از هیجان گفتنش خنده ای کردم که ادامه داد آناهیتا:من هم گفتم نرگس جون دوتایی رفتن می خوان سه تایی برگردن مشتی به شکمش زدم -کوفت نمی گی سکته می کنه هر دو با صدای بلند خندیدیم که با یاد اوری ساشا میان خنده گفتم -آنی ساشا گفت کارم داری آناهیتا که با آوردن اسم ساشا خنده اش قطع شده بود گفت آناهیتا:پسره قوزمیت دروغ می گه من اصلا” ندیدمش ابرویی بالا انداختم و ممنون ساشا شدم که منو از دست یوسف نجات داده بود ..یعنی اگر چند لحظه دیگه کنارش می ایستادم حتما می زدم داغونش می کردم … مشکوک به اناهیتا که اخم کرده بود نگاه کردم و گفتم -مارمولک من یکهفته نبودم اون وقت تو با بودن نرگسی اینطور با این پسره صمیمی شدی اخمهایش جایش را به تعجب گرفت و گفت آناهیتا:کی من با این هرکول روانی صمیمی پوزخندی زد و گفت آناهیتا:ساشا در خواب ببیند پنبه دانه خنده ای کردم و گفتم -اوه اوه این همه خشونت در مقابل یک پسر مجرد خوب آناهیتا اخمهایش را در هم کرد و گفت آناهیتا:بی جا کردی این کجاشو خوبه …مجردیش بخوره تو سرش پسره یالغور …خجالت هم نمی کشه با نیم تنه میاد جلوی من می گه یک نظر حلاله نگام کنی دستم را بر روی دهانم گذاشتم که با صدای خنده ی بلندم آروین از خواب بیدار نشود که آناهیتا ادامه داد آناهیتا:کوفت نخند تو هم هر جا می رم سر رام سبز می شه انگار سایمه چشمکی زدم و گفتم -شاید باشه از کجا می دونی نیست چتریهامو که جلو ی چشمامو گرفته بود کشید و با حرصی که توی صداش بود گفت آناهیتا:خفه بابا هم پسره هم خانواده اش رو اعصابمن با اوردن اسم خانواده خنده از روی لبهام ماسید و گفتم -خانواده اش آناهیتا:اوهوم یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم -کاری کردن آناهیتا نگاهی به اروین کرد که در خواب عمیقی فرو رفته بود و گفت آناهیتا:خودت می دونی که من خیلی فضولم توی همه چی سرک می کشم روی تخت نشستم و نگاهش کردم که او نیز همانند من بر روی تخت نشست و گفت آناهیتا:ستاره اینجا داره اتفاقهایی می افته با تعجب نگاهش کردم و گفتم -مثلا” چه اتفاقهایی آناهیتا:همه چی پیچیده است اوندفعه که داشتم از آشپزخونه خارج می شدم که برم پیش آروین ..صدای یک زن رو شنیدم که با تلفن حرف می زد ..اسم ارباب کوچکه رو می اورد و می گفت به زودی ارباب کوچیکه کارهای..ناتمام رو تمام می کنه و اون دختره رو می فرسته لونه ی خودش کلافه دستی در موهایم کشیدم و گفتم -نفهمیدی اون زن کی بوده آناهیتا:نـــوچ نفهمیدم متفکر دستی به چانه ام کشیدم و گفتم -که اینطور آناهیتا:تنها این نیست نگاهش کردم که موهایش را بالای سرش جمع کرد و گفت آناهیتا:اینجا چیزهای مشکوکه دیگه ای هم داره -مثلا” چه چیزهایی اشاره ای به آروین کرد و گفت آناهیتا:این بچه چیزی با چشمهاش دیده ..برای همین این کابوس هاش ممکنه تشنج های عصبی به همراه داشته باشه… اخمی کردم و با نگرانی که در صدایم بود گفتم -یعنی چی؟ آناهیتا:زنگ زدم یکی از دوستام که روانکاوه گفت که وقتی خوابه داره کابوس می بینه درست توجه کن ببین چی می گه -خوب بعدش تو چیکار کردی آناهیتا:یک شب که صدای داد و فریاد آروین رو شنیدم با عجله خودمو به اتاقش رسوندم که دیدم این پرستاری که زرین خاتون برای آروین آورده داره یک سوزنی به این بچه می زنه وقتی ازش پرسیدم این چیه ترسید رفت …وقتی همین سوال رو از خود زرین خاتون پرسیدم بهم گفت تو و خواهرت توی کارای ما دخالت نکنین اخمی کردم و نگاهم را به آروین دوختم که لاغرتر از یکهفته پیش شده بود و روبه به اناهیتا گفتم -یعنی با این بچه چکار می تونن داشته باشن آناهیتا دستش را بر روی دستم نهاد و گفت آناهیتا:من نمی دونم اینا چی می خوان یا می خوان چیکار کنن تنها این نیست … ثروتی که به نام آروین شده از شایا به آروین رسیده یعنی این بچه ای که کنارت خوابیده تمام دارایی مادرش به نامشه و بخصوص همین ویلایی که حالا توش نشستیم با چشمان گرد شده نگاهش کردم و گفتم -این چیزارو کی بهت گفته آناهیتا:یک پیرزنی هست که پشت ساختمون زندگی می کنه تا حالا دلیل اینکه چرا اون اون پشت زندگی می کنه نفهمیدم یک بار که یکی از مستخدمها به پشت ساختمون می رفت نرگس جون و آروین رو دیدم که از اون پشت بیرون اومدن … برای حس فضولی که داشتم من هم برای اینکه خودمو خالی کنم به پشت ساختمون رفتم .. یک خونه کوچیک نقلی بود پیرزن هم همیشه اونجا هست -عجب.. یعنی به خاطر ثروت از کسی که خونه خودشونه اینطور وحشیانه برخورد می کنن آناهیتا سرش را تکان داد و در ادامه اش گفت آناهیتا:تازه این یوسف با سوسن هم سرسری با هم دارن اخمی کردم و گفتم -یعنی چی پس گردنی به سرم زد و گفت آناهیتا:خواهر جان یعنی اینکه یوسف و سوسن خانوم با هم یک قرارهایی گذاشتن و بختشون باز شده -از قضا توی این قرار هاشون که آروین نیست پوزخندی زد و نگاهش را به نقطه ای خیره کرد و گفت آناهیتا:کجای کاری خواهر گلم از این بچه تا دلت بخواد دارن می کشن ..می دونی کابوس های هر شبش چیه خودمو جلو کشیدم و گفتم -تو که گفتی من نشنیدم چی گفته آناهیتا شانه ای بالا انداخت و گفت آناهیتا:من حرفی از نشنیدن نزدم … من همون اولش هم گفتم این بچه یک چیزی دیده -چی دیده آناهیتا:نمی دونم ستاره نمی دونم … حرفاش نا مفهوم بود توی خواب همه اش می گفت … می رم به همه می گم … داد می زد می گفت … آروین دروغگو نیست اون حقیقت رو گفته …یا مثلا” داد می زنه بهش نزدیک نشین اون چیزی نمی دونه فقط آروین رو دوست داره با تعجب نگاهی به آروین کردم و گفتم -این حرفارو به کس دیگه ای که نگفتی آناهیتا:اینجا هیچکس قابل اعتماد نیست فقط پیرزن اخمی کردم و گفتم -تو به پیرزن گفتی آناهیتا سرش را تکان داد و به پشت سرش تکیه داد و گفت آناهیتا:آره به اون گفتم اونم بهم گفت از این بچه تا پای جونتون مراقبت کنین … می دونی ستاره این پیرزن خیلی عجیبه -از چه نظر این حرف رو می زنی آناهیتا:از اون نظر که همیشه نگاهش رو به این ساختمون می دوزه می گه یک روحی توی این ساختمون سرگردونه چیزی جا گذاشته که باید واسش پیدا کنین خنده ای کردم و گفتم -این پیرزن به جای اینکه عجیب باشه ترسناکه آناهیتا همراهم خنده ای کرد و گفت آناهیتا:منم اولا همین فکرو می کردم اما تو که می دونی به این چیزا خیلی اعتقاد دارم سرمر ا تکان دادم که گفت آناهیتا:به نظر تو این ارباب کوچیکه کی می تونه باشه نفسم را بیرون فرستادم وگفتم -شایا نمی تونه باشه .. ساشا هم نمی تونه باشه … آناهیتا دستش را به زیر چانه زد و پر سوال پرسید آناهیتا:از چه نظر اینطور با اعتماد می گی دلیل داری -آره دارم آناهیتا:اونوقت به ما هم می گی لبخندی زدم و گفتم -از ساشا مطمئنم چون که ارباب کوچیکه ای که اون باشه توی این چهار سه سالی که شناختمش با من بوده و از جیک بیکش خبر دارم آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و گفت آناهیتا:یعنی ساشا تورو می شناسه شانه ای بالا انداختم و گفتم -آره ستاره رو می شناسه یکی از دوستای منو پویا بود البته دوست پایه خودم همیشه توی هر چیزی همراهم بود آناهیتا:می دونست خواهر دوقلو داشتی لبخند تلخی زدم و غمگین گفتم -آره می دونست که خواهر دوقلو داشتم روی داشتم تأکید کردم که نگاهش را غم گرفت و به زیر انداخت …نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت آناهیتا:چطور از شایا مطمئنی از روی تخت به آرامی بلند شدم و کنار پنجره رفتم و گفتم -از اونجایی که می دونه من ستاره ام پنجره رو باز کردم که دست آناهیتا بر روی شانه ام نشست و گفت آناهیتا:تـــو ..تـــو چی گفتی -اون همه چی رو می دونه آناهیتا وای بلندی گفت و تکیه اش را به کنار پنجره داد و گفت آناهیتا:از کی می دونه تکیه ام را به گوشه ی پنجره دادم و نگاهم را به بیرون دوختم و گفتم -از همون روزی که مهتاب رفت… از همون روز بارونی که دستهای بی جون مهتاب از بین دستهام سر خورد نگاه غمگین آناهیتا را بر روی خود احساس می کردم آناهیتا:آخه چطور ممکنه رفتاراش که چیز دیگه ای می گفت کلافه موهایم را به پشت گوشم بردم و گفتم -من خودم هنوز رفتاراش برام پر از سواله آناهیتا:برای همینه این ریختی شدی لبخند تلخی زدم و اشاره ای به سر و صورتم کردم و گفتم -نه اینا از عشق مردی بود که نتونست با عشقش خداحافظی کنه آناهیتا:ستاره با صدای پر از غمش دلم از غم پر شد و لبخند تلخی زدم و نگاهش کردم و گفتم -غم راه نده به دلت خواهری همونطور که من راه ندادم … خواهرم عاشق شده بود عاشق مردی که واقعا” اینقدر مرد بود که بعد از تجاوز هم کنار خواهرم ایستاده بود برام مردتر از هر مردیه … اون همه تهمتهارو به دوش خرید تا ننگ هرزگی رو از مهتاب پاک کنه … اینقدر مرد بود که وقتی زنش مرد اون هم با زنش مرد اما دم نزد آناهیتا دستش را جلو آورد و اشکم را که بر روی صورتم ریخته بود را پاک کرد و با مهربونی گفت آناهیتا:ولی حالا به جای مهتاب ستاره اینجاست غمگین خندیدم و گفتم -بهم گفت هیچوقت نمی تونم مهتاب باشم آناهیتا:اون راست گفته چون تو ستاره ای فقط ستاره لبخند خونسردی زدم و اشکهایم را پاک کردم و با چشمکی گفتم -ولی مهتاب چیز دیگه ای بود آناهیتا لبخندی زد و تکیه اش را به دیوار کنارم داد و گفت آناهیتا:از اینکه اینطور احساساتو پنهان می کنی بهت حسودیم می شه سرم را خم کردم و نگاهش کردم که او نیز هماطنور نگاهم کرد … لبخندی به یکدیگر زدیم که گفت آناهیتا:نمی دونم باید از لبخند خونسردتت بترسم یا شاد باشم ولی هر چی باشه می دونم این لبخند خونسردی که حالا به من زدی صدتا حرف نگفته داره که می خوای پنهون بمونه چون می دونم از بیرون اومدنش می ترسی -روانشانس هم شدی موهایم را به پشت گوشم برد و گفت آناهیتا:چون خواهرمی عزیزمی درست می شناسمت ..از چی می ترسی ستاره؟ نگاهم را از او گرفتم و به آینه قدی که روبه رویم بود دوختم … از اینی که رو به روم بود می ترسیدم … از این مهتابی که از خودم ساخته بودم … از عذابی می ترسیدم که تا عمقم رخنه کرده بود … از اینکه صاحب قلبم مال من نیست … چشمامو بستم و دست آناهیتارو در دست گرفتم و گفتم -از خودم می ترسم آنی نفس بلندی را که کشید شنیدم و لبخندی زدم …که با صدایش که هیجان داشت گفت آناهیتا:راستی می خوای بلایی سر ساشا بیاریمی دونستم برای تغییر حالم می خواد حرف رو عوض کنه برای همین چشمامو باز کردم و نگاهش کردم و گفتم -نه چطور آناهیتا اخمی کرد و گفت آناهیتا:حیف شد اخه به اون هم از اون لبخندا زدی که می گه پدرتو در می ارم خنده ای کردم و گفتم -نه اخه از شناختی که ازش داشتم می دونستم همین حرف رو می زنه آناهیتا اخمی کرد و سرش را برگرداند که نگاهم به آروین افتاد … باید برای این بچه کاری می کردم می دونستم با بودنش کنار اینها ممکنه بلایی سرش بیاورن … نگاهی به آناهیتا کردم که با اخمی به بیرون نگاه می کرد و گفتم -آنی آناهیتا نگاهش را از پنجره گرفت و نگاهم کرد که لبخندی زدم آناهیتا:بنال دیگه می خوای فقط لبخند بزنی دستی بر روی شانه اش کشیدم و گفتم -به کمکت احتیاج دارم دستش را بر روی دستم نهاد و جدی و مهربان در چشمانم خیره شد و گفت آناهیتا:اگه همراهت اومدم برای کمک اومدم نه برای تفریح تکیه ام را به دیوار دادم که دست به سینه نگاهم کرد و همانند من به دیوار تکیه داد و گفت آناهیتا:از کجا می خوای شروع کنیم با خونسردی نگاهم را به آروین دوختم و گفتم -اول از همه باید کاری کنم که آروین از این بازی خارج بشه سرش را تکان داد و نگاهی به آروین کرد و گفت آناهیتا:آره باید اونو اول از همه از این بازی بیرون ببری ناراحت نگاهم کرد و گفت آناهیتا:می دونی ستاره آروین رو که می بینم اینقدر عذاب می کشه با خودم می گم نکنه مهتاب هم همین بلا سرش اومده دستی در موهایم کشیدم و آنها را به بالا بردم … کاش می تونستم خودمو خالی کنم و بگم آره آناهیتا این نامردا همین بلایی که به سر آروین آوردن سر مهتاب هم آوردن .. اما با شنیدن صدای غمگینش نمی تونستم حرفی بزنم اینها تنها خانواده ام بودن.. با گفتن زجرهای مهتاب نمی خواستم هم مانند من خودشان را مقصر بدانم … نگاهی به آناهیتا کردم که هنوز خیره به آروین بود … نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم -می خوام کمکم کنی دزدی کنیم آناهیتا ..همانطور که چشمش به آروین بود چشمانش گرد شد و با تعجب به طرفم برگشت و گفت آناهیتا:تو چی گفتی خونسردتر از قبل به دلیل قیافه پر تعجبش لبخندی زدم و حرفم را تکرار کردم -می خوام کمکم کنی که دزدی کنم اخمی کرد و رو به رویم قرار گرفت آناهیتا:نذار اعتمادم رو بهت از دست بدم یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم -نمی خوام که مال و اموالشون رو بدزدم آناهیتا:پس چی ؟ دست به سینه ایستادم و پیشانی ام را خاراندم … باید به یکی می گفتم که چه خوابهایی دیدم .. چه کسی بهتر از آناهیتا بود .. نگاهش کردم که پر از سوال نگاهم می کرد … پوفی کردم و گفتم -از موقعی اینجا اومدم خوابهای عجیبی می بینم آناهیتا:مثلا” چه خوابهایی اخمی کردم و گفتم -وسط حرفم نپر… با گفتن این حرفم شروع به تعریف خوابهایی که از مهتاب می دیدم کردم.. با تموم شدن حرفهایم … آناهیتا با صورت رنگ پریده نگاهم کرد … .قدمی دور خودش چرخید و گفت آناهیتا:یعنی می گی مهتاب تو خوابش به تو راه حل نشون می داد شانه ای بالا انداختم وگفتم -خودمم نمی دونم آنی خوابهاش هم واسم عجیب بود هم اینکه باهام حرف می زد آناهیتا با ترسی که در چهره اش دیده می شد بر روی تخت نشست آناهیتا:یعنی مهتا یک چیزی می دونست به آناهیتا نزدیک شدم و دست لرزانش را در دست گرفتم و گفتم -اینو دیگه نمی دونم ولی می دونم مهتاب چیزهایی می دونست که ممنوع بوده آناهیتا خیره در چشمانم شد و گفت آناهیتا:پس دلیل دزدیت همینه سرم ر ا به مثبت تکان دادم و کلافه گفتم -من هنوز اون در آشنا جلو چشمامو اون روزی که حالم بد شد دیدمش …اما فرصت نشد درش رو باز کنم … اون صدای آشنایی که توی گوشم پیچید … کنار پاش نشستم و ادامه دادم -می خوام بدونم تو اون ملف و پرونده ایی که مهتاب توی خواب ازش محافظت می کرد چی بود آناهیتا هم کنارم نشست …. نگاهی بهش انداختم که حالش بهتر شده بود و گفت آناهیتا:از کجا مطمئنی که توی همون اتاقه شانه ای بالا انداختم و گفتم -یک حسی به من می گه که هر چی هست توی همون اتاق آشناست محکم به پام زد و با خوشحالی که سعی در پنهان نگرانی اش داشت گفت آناهیتا:پس باید این اتاق رو پیدا کنیم و شبونه بریم توش با خنده نگاهش کردم و شیطون گفتم -واردی ها آناهیتا خنده ای کرد و چشمکی به من زد و همانند خودم شیطون گفت آناهیتا:یادت رفته دستیارت بودم برای فرار از خونه و رفتن به پارتی هردو خندیدم و با هم گفتیم -چقدر نرگسی و مهتاب حرص می خوردن باز با صدای بلند هر دو خندیدیم که خنده اش غمگین شد و دستم را محکم در دستش فشرد و گفتآناهیتا:اون زمانها که بودی همه چی کامل بود چیزی کم نداشتیم و با خودم می گفتم اگه یک روز نباشی ممکنه زندگیمون همینطور باشه ولی آروم .. وقتی بورسیه ای که رویاشو می دیدی دست مهتاب دیدی درخشش رو توی چشمات دیدم با خودم گفتم بری شاید همه نفس راحتی بکشن … اما با مخالفتهایی که می کردی گفتم فکر نکنم این آسایش سراغ ما بیاد .. اما بعد از اون گریه زاری که مهتاب و نرگس جون راه انداختن دو دل شدی دستش را فشردم و گفتم -و اون تو و مهتاب بودین که راضیم کردین به رفتن سرش را تکان داد که قطره اشکی از چشمانش چکید و گفت آناهیتا:کاش نمی رفتی ستاره ..کاش برای همون یک مدرک دلت راضی می شد … با رفتنت از حس حسادتی که داشتم از خودم متنفر شدم … تو خواهرم بودی تنها پناهم که می تونستم روی همه چیزت حساب باز کنم … با رفتنت انگار که خودم رو گم کرده بودم ..هم من هم مهتاب … نرگسی آروم بود به کارهاش می رسید ..اما من و مهتاب بهتر می دونستیم که صدای خندهات توی اون خونه نپیچه خونه برامون ماکمکده می شه … برای همین برای فرارمون از این ماکمده تصمیم گرفتیم از تهران خارج بشیم که با درخواست آموزش پرورش که یکی از دوستای نرگس جون بود برای دوره ای که انتخاب کردیم این روستای پر دردسر رو انتخاب کردیم … با اومدنمون به اینجا راه منو مهتاب از هم جدا شد آناهیتا زیر چشمی نگاهم کرد و گفت آناهیتا:یک چیزهایی ازت پنهون کردیم ستاره دست به سینه نشستم و نگاهم را به پنجره دوختم و بدون حرفی منتظر ادامه حرفش شدم.. آناهیتا دستم را گرفت و در دستش فشرد و گفت آناهیتا:نگفتیم چون که می شناختیمت می دونستیم که همه چی رو نصف و نیمه رها می کنی بر می گردی پوزخندی زدم و گفتم -برای همین سکوت کردین و اجازه دادین این اتفاقها بیوفته آناهیتا غمگین سرش را تکان داد و گفت آناهیتا:بد از رفتن تو همه چی تغییر کرد … ما هم که به این روستا اومدیم دردسرمون بیشتر شد -چی رو از من پنهون کردین آناهیتا نگاهم کرد … و با صدا نفسش را بیرون داد و گفت آناهیتا:نمی دونم چطور بهت بگم می دونستم براش سخته اینکه من متهمش کنم ..همونطور که من خودم رو متهم کرده بودم چرا مواظب مهتاب نبودم.. رو به روش نشستم و نگاهم را به چشمان نگرانش دوختم و گفتم -آنی تو مثل مهتاب برام عزیزی ..از اون روزی که بابا گفت مهتاب و اناهیتا رو به تو سپردم …از اون روزی که تو پای تو خونه ی ما گذاشتی هیچوقت از نظر دیگه ای نگاهت نکردم تو خواهرمی و من هیچوقت پشت خواهرمو خالی نمی کنم اشکهایش را پاک کردم و با مهربونی گفتم -چی رو از من پنهون کردین آناهیتا با ناراحتی نگاهم کرد و گفت آناهیتا:این راز رو نرگس جون نمی دونه این فقط بین من و مهتاب بود با نگرانی نگاهش کردم … از ترس می لرزید و این برایم پر از استرس بود … دستش را فشردم که به یکباره صدایش بیرون امد و تند گفت آناهیتا:مهتاب باردار بودشوکه شده بودم … نفس در سینه ام حبس شده بود … حرفش یکباره .. دوباره در سرم تکرار شد ..” مهتاب باردار بود” … حالت شوكه ام به لبخندی تبدیل شد و بعد از آن با صدای بلند شروع به خندیدن کردم و رو به آناهیتا گفتم -خیلی شوخیه بی مزه ای بود آنی آناهیتا با ناراحتی و با غمی که در نگاهش خیلی آسان می شد خواند آهی کشید و پر از درد گفت آناهیتا:این شوخی نیست ستاره اخمی کردم و دستی در موهایم کشیدم و گفتم -تمومش کن آناهیتا نمی خواد از این شوخی های مسخره با من بکنی قطره اشکی را که از گوشه ی چشمش سرازیر می شد را با پشت دستش پاک کرد و با غم عمیقی که می شد در چشمانش دید به آرامی گفت آناهیتا:کاش شوخی بود …کاش صدای مهتاب که پر از بغض این حرف رو زد شوخی بود نگاهم کرد …نگاهی که حاکی از رنجی که داشت و ادامه داد آناهیتا:اون باردار بود ستاره …مهتاب کوچلوی تو باردار بود اون هم از رابطه ای که ننگه هرزگی بهش زدن …از متجاوزی که هیچ کس نفهمید کی بود سرم را به چپ و راست تکان دادم و با همان اخم غریدم -تــــو دروغ می گی آناهیتا با دیدن حالتم صورتش را میان دستانش پنهان کرد و با درد و عذابی که در آن صدا مخفی مانده بود با غمی شروع کرد برای گفتن آناهیتا:هنوز صداش تو گوشمه ستاره …هنوز صدای پر از بغضش میان هق هق گریه اش گم شده رو دارم هر شب می شنوم … او زجه اش رو که می گفت من باردارم… من بچه ای رو باردارم که پسوند هرزگی رو به من زده دستش را از صورتش برداشت … صورت زیبایش را اشک و غم خیس کرده بود ..برعکس منی که با بهت نگاهم به او بود و منتظر بقیه ی حرفایش آناهیتا:هر مادری با خبر بارداریش خوشحال می شه …اما غم صدای مهتاب هنوز هم می تونم بشنوم … می تونم احساسش کنم با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و دستش را به طرفم دراز کرد که راست ایستادم و اجازه ندادم دستش به من برسد … با صدایی که می تونستم خشم را در آن حس کنم غریدم -مهتابم داشت مامان می شد صدای هق هق آناهیتا بالا رفت آناهیتا :اونم… اونم همینطور گفت ستاره ..اونم با شوقی که می دونستم نفرت در اون نیست گفت دارم مامان می شم …می خواست بزرگش کنه …می خواست مزه مامان شدن رو بچشه… می خواست….. نتونست حرفش رو ادامه بده … صدایش میان هق هق گریه اش گم شد … صدای گریه اش با زجه هایی که در گوشم تکرار می شد … چشمامو بستم و صورت زیبا و رنگ پریده ی خواهرم را از نظر گذراندم و زیر لب زمزمه کردم -مهتابم داشت مامان می شد غم عمیقی از نبودش در دلم نشست …. غم بی کسی و یتیمی به دلم چنگ انداخت …. چطور از تنها خواهری بی خبر بودم که اینطور با این همه درد و رنج زیر خاروار خاک فرو رفته بود ….تلخ نگاهم را به آناهیتا که هق هق می کرد دوختم … دلم از هق هق گریه آناهیتا گرفته تر بود ..پر بودم ..پر پر فقط صدایی در درونم می گفت پس بچه چی شد …و همان صدا را به زبان آوردم -پس … پس بچه مهتاب با هق هق بلند آناهیتا…قلبم در سینه شروع به فرو ریختن کرد … یعنی ممکن بود بچه ای از یادگار خواهرم به جا مانده باشد …. با دلی پر از امید از بچه ی متجاوزی که در حد مرگ ازش متنفر بودم به دهان آناهیتا چشم دوختم … تا امیدی از بودن مهتاب در دلم بر پا شود اما… آناهیتا:کشتنش ستاره… بچه ی مهتاب رو کشتن قاتلا … صدای افتادنم میان هق هق گریه آناهیتا گم شد … تلخ خندیدم …خنده ای که از امید تنها یادگار مهتاب در دلم مانده بود…. هم مهتاب رو از من گرفته بودن هم بچه ای که ممکن بود حالا به من می گفت خاله …. سردو یخی زل زدم به آناهیتا… صورت خیس از اشکش دل به درد آمده ام را بیشتر به درد آمد و فشرده شدنش را میان کبود نفسهایم احساس کردم … با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد نالیدم -کشتنش …همونطور که مهتاب رو کشتن آناهیتا با نگرانی سرش را بلند کرد و نگاهم کرد که تلختر از قبل ادامه دادم -دیگه چی از من گرفتن آنی غمگین نگاهم کرد …صورت زیبایش پشت هاله ای از اشک چشمانم پنهان ماند … دیگه نمی تونستم نگاه نگرانش رو ببینم …اما صدای غمگینش عذاب وجدان نبودنم را کنار مهتاب بیشتر کرد آناهیتا:ستاره بیا تموش کنیم دیگه بس بود پشت ابهامات موندن … حالا وقت دونستن بود … دونستن واقعیت هایی را که از مهتاب بود … از جنس مهتاب بود … از جنس زجرهایی بود که باید بکشن …چشمامو باز و بسته کردم که بتوانم صورت آناهیتا را بهتر و واضح تر ببینم … و از دل پر از دردم نالیدم -این حق منه که حقیقت رو بدونم آنی از جایم بلند شدم و کنارش نشستم … او هم خواهرم بود خواهری که بعد از مهتاب برایم مانده بود و پا به پایم برای انتقام با من همراه شده بود …چه خواسته چه ناخواسته … دستش را میان دستانم گرفتم و بوسه ای بر روی آنها نهادم و گفتم -آنی باید بدونم دستی به سینه ام کشیدم و اشاره به قلبم نالیدم -این تو غوغاست به روح مهتاب غوغاست …. حقیقت رو می خوام دنبال کنم آناهیتا شرمنده نگاهم کرد و همانند من نالید آناهیتا:شرمنده ام ستاره … به نگاه معصوم ستاره … به نگاه خسته ی پر از درد تو … سرش را به زیر انداختم و با صدایی که سعی در پنهان بغضش داشت گفت آناهیتا:نمی دونم چی شد … نمی دونم ستاره بخدای احد واحد نمی دونم … توی کلاس نشسته بود که موبایلم زنگ خورد و صدای پر ترس مهتاب توی گوشم پیچید و فقط صدای گریه اش رو می شنیدم که می گفت … آناهیتا فهمیدن.. دستش شروع به لرزیدن کرد که ….نگران دستش را در دستانم فشردم و گفتم -نگفت کیا فهمیدن آناهیتا سرش را تکان داد و میان ترس و اضطرابی را که واضح می توانستم در رفتارش ببینم در جوابم گفت آناهیتا:نه ..نگفت و من هیچوقت نفهمیدم دستانش را از دستم خارج کرد و انگار که چیزی را به یاد می اورد دستی به صورتش کشید و میان اشک های ارومی که از چشمانش سرازیر می شد با ناراحتی و نفرت نالید آناهیتا:وقتی تماس با مهتاب قطع شد با هر جون کندنی بود کلاسم رو تموم کرد و به اینجا اومدم..اما با چیزی که دیدم روح از تنم جدا شد دستش را از صورتش جدا کردم که دستم را پس زد و با صدای بلندی فریاد زد آناهیتا:خـــیلی سخته ستاره … خیلی وقتی ببینی خواهرت کسی که از خوبی چیز دیگه ای برات نداشت …کنار پله های همین خونه خونین افتاده باشه …خیلی سخته بفهمی خواهر زاده ای که تازه به نفس افتاده بود ..از خونریزی زیادی چشمش از این جهان بسته شدهبه زانو نشستم .. حجم حرفهای آناهیتا.. برایم سنگین بود … سنگیتر از باری که برای انتقام بر دوش داشتم … سخت نفسم را بیرون دادم که اناهیتا با نفرت زل زد به گوشه ی اتاق و با صدای شاکی گفت آناهیتا:برای همین متنفر بودم از ارباب از اربابی که ادعای شوهر بودن رو داشت … ادعای یک حامی رو داشت … اما نبود که ببینه مهتاب چطور برای بچه ی به دنیا نیامده زجه زد… چطور با اشک خون صبحش را به شب رساند …نبود که مرحم دل مادری باشه یخ کرده بودم و می لرزیدم .. آناهیتا صورتش را میان دستانش پنهان کرد و بغض ادامه داد آناهیتا:کسی نبود ستاره …تو نبودی که حامیش باشی … ارباب نبود که شاهد زجر کشیدن عشقش باشه … من بودم فقط منی که پر شده بودم از نفرت …از حس تنفر از زرین خاتون که مهتاب رو به اون روز انداخته بود … اونی که مادر بودن رو از مهتاب محروم کرد دستانش رو رها کردم … نفس کشیدن سخت شده بود .. هوای اتاق برایم سنگین بود … بغض سنگینی در گلویم نشسته بود … نگاهی به آناهیتا کردم … آناهیتا با دیدن نگاهم غم چشمانش عمیق شد …و با سری افتاده و افسوسی که در صدایش بود نالید آناهیتا:بخدا نمی خواستیم اینا پنهون بمونه اما… دیگه نخواستم ادامه حرفش رو بشنوم .. باید خودم را از سنگینی این بغض رها می کردم … نگاهی به در اتاق کردم و بدون حرفی از اتاق خارج شدم و صدای هق هق گریه آناهتیا را پشت در اتاق به جا گذاشتم … با همان پای لنگان با سرعت به طرف پله ها رفتم…. نگاه خیره بعضی مستخدمها را بر روی خود احساس می کردم .. بی توجه به آن نگاها فقط هوای آزاد می خواستم ….هوایی که هیچ ظلمی را به دنبال نداشت ….هوایی که تهی باشه …خالی از هر چی بغض و کینه… در خروجی رو باز کردم و با عجله خارج شدم … نفسم را به سختی بیرون دادم که نگاهم به نگاه پر تمسخر زرین خاتون افتاد … نگاهی که سرتاسر نفرت را به همراه داشت … کنترول کردن در برابر کسی که تو را به این روز اندداخته خیلی سخته سخت تر از اون چیزی که می تونستم تصور کنم….بغضم در حال سرباز زدن بود … صدای آناهتیا در گوشم پیچید که گفت”مهتاب خونین پایین پله ها افتاده بود ” قدمی دیگر نزدیکتر رفتم که باز صدای آناهیتا در گوشم تکرار شد” تنفر از زرین خاتون که مهتاب رو به اون روز انداخته بود”… نفسهام تند شده بود …قفسه سینه ام به شدت بالا پایین می رفت … رو به رویش ایستادم .. رو به روی زنی که دوست داشتم از دنیا محوش کنم …رو به روی زنی که اورا باعث بانی تمام اتفاقاتی که برای خواهرم افتاده بود می دانستم …زرین خاتون شاکی از نگاه خیره ام …. گفت زرین خاتون:چیه دختر چرا اینطور نگام می کنی نفرت از چشمام می بارید… نفرت از تمام چیزهایی که در نبود من اتفاق افتادهبود … کاش می تونستم بشم ستاره …کاش می تونستم ثابت کنم مهتاب اونقدر تنها نبود …. دستانم را مشت کردم … کاش می تونستم از این آرومی از این خونسردی خارج بشم و در مقابل این زن فریاد بزنم که “خواهرم رو به من برگردوند … اما افسوس ..افسوس از اینکه از من ساخته نبود … افسوس که حالا کاری از دستم ساخته نبود … سرم را به زیر انداختم و با دستم کنارش زدم و به آرامی گفتم -کاری می کنم تقاص همه ی اشکهای خانواده ام رو بدی شنید …یا شنیدنش آن زمان برایم مهم نبود … مهم این بود که از آنها دور شوم ….با تنه ای او را که میخکوب شده بود کنار زدم … نگاهم در چشمان ساشا گره خورد … چشمانم باز غم گرفت … چقدر از آناهیتا و مهتاب برای او می گفتم … چقدر از شطنتهامون می گفتم …نگاه غمگینم را از او گرفتم .. او پسر همان مادری بود که خواهرم را با بی رحمی کتک می زد .. او پسر همان مادری بود که خواهر زادمو خیلی راحت از این دنیا محو کرده بود … از کنارش گذاشتم که صدای آشنایش را شنیدم … صدایی که در هر زمان کمک یارم بود ساشا:چی شده؟ چشمامو بستم …کاش مثل این چند سال هر وقت می پرسید چی شده خیلی راحت جوابش رو می دادم و از دلم می گفتم .. می گفتم که این دل که توی سینه می زنه شده مثل سنگ خونی … سنگی که برای قبر خواهرم تزئینش کردم … حرفی نزدم .. نگاهش نکردم و قدم هامو تند کردم .. نخواستم جوابش رو بدم تا لو نرم تا که حقایق پنهان بمونه .. قدم های تندم ..تندتر شد و شروع به دویدن کردم ….کاش می تونستم کاش هارو از بین ببرم …کاش کاشی در بین نبود …اشک در چشمانم جمع شد … اشکی که برای پنهان همه ی چیزها بود …. اما اشک نریختم …. اجازه دادم بغضم در گلویم خفه شود … نگاهی به آسمون کردمو نالیدم -بغضمو می دم به تو ای آسمون هواشو داشته باش تند تر دویدم … می دونستم آروم نمی شم … می دونستم با این دویدن نمی شکنم .. تکیه ام رو به سختی به درختی دادم … و از درخت سر خوردم …نگاهم را به شاخه برگی که آرام بر روی زمین می افتاد دوختم … صدای آناهیتا هنوز تو گوشم بود … توی گوشهام مانند زجه ای تکرار و تکرار می شد … روی زمین دراز کشیدم و نگاهم رو به آسمون دوختم … صورت زیبای مهتاب رو می تونستم توی اون آسمون ببینم … چشمای غمگین مهتاب جلوی چشمامه …که از من می خواست براش زندگی کنم … نگاهی به آسمون پوزخندی زدم و گفتم – خواهری زندگیتو به من بخشیدی اما فکر این حقیقتهارو نکردی که ممکنه ستاره رو از پا در بیاره تلخ لبخند زدم و دستم را به زیر سر بردم و به آسمون خیره شدم … و زمزمه وار زیر لب گفتم -زندگی سخت تر از اون چیزی بود که فکر می کردم چشمامو بستم و به رویاهای دور رفتم به روزی که خبر مرگ بابا و مامان رو دادن … مرگی که زندگیمو تغییر داد و شدم یک ستاره محکم … ستاره ای که بابا همیشه دست بر روی سرش می کشید و می گفت …تو جای هر پسری رو برام پر کردی … ستاره ای که مانند مردی ایستاد و از خانواده اش محافظت کرد چشمامو محکتر به هم فشردم و نالیدم -بابایی کجایی ببینی پسرت نتونست از دخترت محافظت کنه با مشتم محکم به زمین زدم و برگشتم به گذشته ها به گذشته ی دوری که پرستار با تأسف رو به رویم ایستاد و گفت پرستار:بین شما ستاره کیه دستم را از شانه ی مهتاب و آناهیتا که از مرگ مامان گریه می کردن برداشتم و با امیدی که هیچ از آن امیدوار نبودم .. جلوی پرستار ایستادم و نگاهی به نرگس جون که با بهت به پرستار شده بود … اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و با صدای بغض دار گفتم -ستاره منم پرستار غمگین نگاهم کرد و اشاره ای به بخش سی سی یو کرد و گفت پرستار:دارن نام شما رو صدا می زنن پس بهتره…. پرستار نتونست حرفش رو ادامه بده …سرم را با غمی به زیر انداختم….سنگینی نگاه نرگس جون رو احساس می کردم اما برایم مهم نبود… آن زمان هیچ برایم مهم نبود جز بابا رو ببینم و بگم ترکمون نکن … اما چشمان غمگین پرستار که آنطور نگاهمان می کرد می توانستم به راحتی درد یتیمی را بچشم … … نگاهی به دری که بر روی آن با خطوط قرمز سی سی یو نوشته شده بود دوختم و با دستانی لرزان درش را باز کردم که نگاهم به دکتر افتاد که با غمی رو به پرستار دیگر که از اتاق خارج می شد گفت دکتر:خیلی وقت نداره بذارین به خواسته ی آخرش برسه دنیا دور سرم چرخید … خبری نبود که دوست داشتم بشنوم …دکتر برگشت و با دیدن من سرش را با تأسف تکان داد که قطره اشک مزاحم باز از گوشه ی چشمم سرباز زد و رو به دکتر نالیدم -دروغه عمو مگه نه دکتر:برو دختر برو وقتش خیلی کمه بغضمو در گلو پنهان کردم و لبم را به دندان گرفتم و مانند دخترهای سر به زیر به حرفایش گوش کردم و وارد اتاق شدم … بابا محکم و پر استوارم بین آن همه دستگاه بود … دستگاهایی که هیچ امیدی به آنها نداشتم … پاهایم لرزید …و زمزمه وار گفتم -بابا… قدمی به جلو برداشتم و با صای پر از بغضم بلندتر گفتم -بابا جونم … حرفی نزد .. تکونی نخورد … صدای بیب بیب دستگاها ..بغضم را بیشتر کرده بود .. با گریه قدمی جلوتر برداشتم و بلندتر از قبل گفتم -بابایی خوبم حرفی نزد … بالای سرش ایستادم … صورت سفیدش کبود شده بود … سرش را باند پیچی کرده بود … دستی به صورتش کشیدم و نالیدم -بابایی تکانی نخورد …. صدای هق هق گریه ام بالا رفت و لبخند بر روی لب او نشست .. با دیدن لبخندش … گریه ام شدیدتر شد ….چشمانش را باز کرد و مهربان و پدرانه نگاهم کرد و دست یخ زده ام را در دستش گرفت …. با صدای بی جونی که به سختی خارج می شد گفت بابا:آخرش مثل دخترهای سوسول بهم گفتی بابایی سرم را بر روی دستش گذاشتم و با صدای بلند هق هق گریه ام را سر دادم …دستم را در دستش فشرد و ناله ای کرد که سیخ ایستادم و نگاهش کردم .. با دیدن نگاه اشکی ام اخمی کرد و گفت بابا:تو گریه نکن ستاره دارم درد می کشم با اون سن کم هم متوجه حرفش شده بودم … با سرعت اشکهایم را پاک کردم و زل زدم به چشمانش و گفتم -اخماتو باز کن بابا ببین اشکامو پاک کردم اخمهایش به سختی باز شد و باز لبخندی زد و دستم را فشرد و گفت بابا:مامانت خوبه غمگین نگاهش کردم و سرم را دوبار تکان دادم و گفتم -آره .. آره خوبه توی اتاق بقلی منتظر شماست بابا تلخ خندید و دستم را بالا آورد و گفت بابا:هیچوقت دروغگوی خوبی نبودی سرفه ای کرد … نگران نگاهش کردم و گفتم -بابا بابا لبخند مهربانی زد و برای ادامه حرفش گفت بابا:برای همین همیشه وقتی شیطنتی می کردی می دونستم کار توه و برای محافظت از آناهیتا و مهتاب هم که بوده به گردن می گرفتی لبخندی میان بغضم زدم که خیره نگاهم شد و گفت بابا:وقت رفتنه باز اشک روانه ی صورتم شد و گفتم -تورو خدا اینطور نگو بابا …ما بی تو و مامان چیکار کنیم بابا خنده ای کرد … خنده اش به سرفه ای تبدیل شد و گفت بابا:دیدی لو دادی که مامانت … نتونست حرفش رو ادامه بده .. هر دو اشک صورتمان را خیس کرده بود… خم شدم و دستش را بوسیدم که گفت بابا:ستاره بابایی سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم که غمگین نگاهم کرد -جونم بابا بابا:باید برم مامانت تنهاست -بابا.. کاش می تونستم بگم بابا پس تنهایی ما چه اما با عشقی که میان بابا و مامان بود رفتنش رو قبول داشتم می دونستم جونشون به جون هم بسته است غمگین نگاهش کردم که لبخندی زد و گفت بابا:از اینکه خودت خودت رو قانع می کنی همیشه خوشم می اومد دستم را فشرد و ادامه داد بابا:تو برام پسری بودی که هیچوقت کمبودش رو احساس نکردم ولی تو دختر قوییه من بودی ستاره ی باباش محکم و استوار سرفه ای کرد … قدمی نزدیک رفتم و پر از ترس نگاهش کردم ..غمگین لبخندی زد و گفت بابا:کاش اینقدر عمر داشتم که می تونستم ببینم هر سه تاتون سرو سامون می گیرین اما عمر خدا دست ما نیست با افتخاری که همیشه در چشمانش می دیدم نگاهم کرد و گفت بابا:می دونم از پس خودتون بر می آیین بخصوص تو که همیشه از پس کارهات بر اومدی دستش را به سختی بالا آورد و دستهایم را که دستش بود به لبانش نزدیک کرد و آن را بوسید و گفت بابا:ازت خواهشی دارم ستاره لبهایم را از زور گریه بهم فشردم و نگاهش کرد … اشک در چشمانش جمع شد و گفت بابا:مواظب مهتاب و آناهیتا باش ستاره …می دونم تو می تونی از پس خودت بر بیایی اما اون دوتا محتاج توان.. اون دوتا ضعیفن پر از احساس و شکنندگی قطره اشک از چشمانم سرازیر شد که ادامه داد بابا:مواظب خواهرات باش که این جامعه پر از طمع کاره پر از ریا و از خود زنی دستی به صورتم کشید و گفت بابا:می دونم حالا متوجه حرفام نمی شی ولی می دونم اینقدر بزرگی که بتونی مواظب همه باشی نذار یک غم خونه ی دلهاشون بشه با گریه دستم را بر روی دستش که بر روی صورتم بود گذاشتم و با غم نالیدم -بابا توروخدا بابا:ازت خواهش می کنم ستاره دستش را میان دو دستم گرفتم و با گریه دستش را بوسیدم و با خشم گفتم -بابا توروخدا خواهش نکن اینا وظیفه است وظیفه بابا لبخند پر غروری زد و با چشمان نیمه باز نگاهم کرد و به آرامی گفت بابا:تو غرورمی ستاره لبخندی زدم وبا غرور نگاهی به بابا کردم ..با دیدن لبخند بر روی لبش و چشمان بسته اش و صدای بیب بلندی که از دستگاه خارج می شد فهمیدم که دیگه بابا نیست … دیگه بابایی ندارم ….دیگه پدری ندارم که در آغوش پر قدرتش بگیرتم … دیگه بابایی نیست که دستش رو بر روی سرم بکشه و بگه”آفرین دخترم”… دستش را به آرامی بر روی سنیه اش گذاشتم …همانطور که گریه می کردم .. پیشانی اش را بوسیدم و اروم زمزمه وار گفتم -مواظبم بابا مواظب همه چیز بوسه ی دیگری بر روی گونه اش نهادم و گفتم -با خیال راحت بخواب بابایی که خودم هوای همه رو دارم هم هوای خودمصدای فریاد مهتاب که در اتاق پیچبد از بابا فاصله گرفتم و نگاهی به مهتاب کردم که جیغ می کشید …از بابا فاصله گرفتم و با سرعت خودم را به او رساندم و او را در آغوش گرفتم … از همون روز از همون روزی که زندگی یک رنگ دیگه ای را به ما نشان داد … با وجود نرگس جون من بزرگ خونه بودم … با پولی ارثی که بابا گذاشته بود دیپلمم را گرفتم و از همان موقعه شروع به کار کردم … نیازمند کار نبودم ولی دوست داشت کار کنم و برای خانواده ام مستقل باشم … با کمک همسایمان که به تازگی مطبی برای خودش زده بود منشی اش شدم … و من شدم ستاره ایی که حالا بود…ستاره ای که اومده بود تا انتقام خواهرش رو از این مردم بگیره…با فشاری که به معده ام وارد شد به سختی چشمانم را باز کردم … با دیدن هوای تاریک باز چشمانم را بستم که صدای آشنایی به گوشم رسید که صدایم می کرد … چشمانم را به آرامی باز کردم که صدایش را نزدیک گوشم شنیدم مهتاب:ستاره ! با شنیدن صدای آشنای مهتاب در نزدیکی ام ….سیخ نشستم و نگاهم را به اطراف دوختم…. هنوز چشمانم پر از خواب بود … نگاهم را گرداندم که نگاهم به مهتاب با لباس سفیدی پشت درختی افتاد… دستانم شروع به لرزیدن کرد و با بغض زیر لب زمزمه کردم -مهتاب مهتاب با آن لباس ابریشمی و سفیدش لبخند مهربانی زد و با غم چشمانش گفت مهتاب:منتظره! با دیدن چشمان غمگینش اشک در چشمانم جمع شد و به آرامی از جایم بلند شدم و رو به رویش ایستادم … رو به روی همزادی که حالا شاید با دیدنش ممکن بود دیونه شده باشم … قدمی به مهتاب نزدیک شدم که قدمی به عقب رفت و لبخند تلخی زد و گفت مهتاب:مواظبش باش ستاره چشماشو باز و بسته کرد و همانطور که میان درختها می رفت بلند تر گفت مهتاب:هواشو داشته باش پشت سرش رفتم … هر چی اون دور تر می شد قدم های من نیز تند تر می شد و پشت سرش می رفتم …قدم های تند تر شد و شروع به دویدن کردم اما هر چی به او نزدیکتر می شدم او دور تر می رفت … آنقدر دویده بودم که معده ام شروع به سوزش کرد و ضعف سرتا سر تنم را در بر گرفت .. با دیدن ویلا که رو به رویم بود … به سختی خودم را به پله های ورودی رساندم … تکیه ام را به ستون پله ها دادم و نفسم را بیرون فرستادم ….. نگاهی به آسمان سیاه کردم -کی هوا تاریک شده بود متوجه نشده بودم .. شاید به دلیل خوابی از گذشته ها بود که هیچوقت متوجه گذر زمان نمی شم … شاید دلیلش همین بود که اینقدر آرام شده بودم… اینقدر محکم … همیشه حرفای بابا رو که به یاد می آوردم …محکم می شدم ….می شدم یک شخص دیگه ای .. . راست ایستادم و به طرف پله ها رفتم .. قدمی به بالا رفتم که یک جفت چکمه جلوی چشمام قرار گرفت … همانطور که نفس ..نفس می زدم … سرم را بالا بردم که نگاهم در نگاه عصبی شایا گره خورد … ابروهایم بالا رفت … با تعجب نگاهش کردم که نفسش را عصبی بیرون داد و با صدایی که شبیه فریاد بود گفت شایا:کــــجا بــــودی سرفه ای از درد سینه ام کردم و با قدمی که برداشت .. قدم بالا آمده را پایین آمدم … باز فریادی زد شایا:گـــفتــم کـــجــا بودی با نفس های بریده نگاهش کردم و آرام گفتم -چـرا..داد می زنی قدم هایش را با سرعت پایین آمد و بهونه ی هر حرکتی را از من گرفت … بازوهایم را در دستش گرفت و غرید شایا:می دونی چند ساعته نیستی … یک نگاه به ساعت انداختی نفس عمیقی کشیدم و با ناله ای که بازوهایم میان دستانش له می شد گفتم -ساعت ندارم جون تو شایا با اخمی نگاهم کرد و گفت شایا:این وقت شوخیه به سختی بازوهایم را از دستش خارج کردم و دستم را بالا آوردم و نشانش دادم و گفتم -ببین ساعت توی دستم نیست شایا:این دلیل توجیح کننده ای نیست ستاره مظلوم نگاهش کردم و با نفسهای عمیقی که می کشیدم گفتم -بخدا خوابم برده بود برای همین نفهمیدم که شب شده شایا نگاهش را از من گرفت و کلافه دستی در موهایش کشید و گفت شایا:بار دیگه بی خبر نرو با همان اخم نگاهم کرد و بلندتر گفت شایا:فــــهمیــــدی سرم را با همان مظلومیت تکان دادم که تیکه ام را به بازویش دادم و با بی حالی گفتم -به جای داد و فریاد کردن به منه مریض برس شایا:هرجا گشتم نتونستم پیدات کنم نگران شدم با لبخند بی جونی نگاهش کردم و با چشمکی گفتم -نگرانی خوبه شایا با تأسف سرش را تکان داد و زیر بازویم را گرفت و من را به طرف خودش کشید و گفت شایا:رفته بودی بدویی درسته سرم را تکان دادم …. پر حرص نفسش را بیرون داد و گفت شایا:مگه نگفتم برای بدنت ضرر داره -به این دویدن احتیاج داشتم در ساختمان را باز کرد و هر دو وارد شدیم که پر سوال پرسید شایا:اتفاقی افتاده؟.. غمگین سرم را بالا گرفتم و با نگاهش کردم … نگاهش به رو به رو بود و توجهی به من نداشت …توجه به منی که حقیقتها داغونم کرده بود…. چطور می تونستم به این مرد که جلوی خودم از عشق به خواهرم گفته بود بگم خواهرم بادار بود و مادرت بچه ای که جونش بهش بسته شده بود رو کشته … با احساس سنگینی نگاهم سرش را به طرفم برگرداند ….نگاهم را از او گرفتم و گفتم – می خواستم اعصابمو آروم کنم هیچ اتفاق دیگه ای نیوفتاده پوزخند صدا داری زد و گفت شایا:دروغگوی خوبی نیستی بازویم را فشرد و با صدایی که عصبی بود گفت شایا:سعی کن بخصوص به من دروغ نگی بازویم را از دستش خارج کردم و او را به عقب هل دادم و با صدایی که سعی می کردم آروم باشه گفتم -لازم نمی دونم که همه چیز رو به تو بگم قدمی به طرفم نزدیک شد ..از جايم تكاني نخورىم… رخ به رخم ایستاد و مقداری خم شد تا به چشمانم خیره شود … گفت شایا:دیدی خودتم گفتی …پس اتفاقی افتاده که اینطور بهم ریختی و رفتی دویدی به عقب هلش دادم ..حتی یک سانت هم تکان نخورد .. صورتم را برگرداندم و با اخمی گفتم – آخه می خوای بدونی که چی بشه چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف صورتش برگرداند و گفت شایا:منو تو اینجا با هم جنگ نداریم … قرار بود همدیگرو کمک کنیم پس بگو دستم را بر روی سینه اش گذاشتم و خیره به چشمانش شدم… غمگین بودن همانند چشمان مهتاب.. همانند چشمان خودم … دهانم را باز کردم که حرفی بزنم … با صدای سرفه ی مصلحتی ساشا از او فاصله گرفتم و نگاهم را به ساشا دوختم … با لبخند دندون نمایی نگاهمان می کرد… چشمکی به من زد و باز سرفه مصلحتی کرد و به شایا اشاره کرد و گفت ساشا:هنجره ام پاره شد اما این داداش ما به من نگاه نکرد نگاهم را به شایا دوختم که نگاهم می کرد …. لبخندی زدم …با مشتی که به بازویش زدم اخمی کرد و گفت شایا:چیه چی شد ساشا:بـــــه… این تازه می پرسه چی شده خنده ای کردم و شایا را که چشمانش پر تعجب شده بود را به طرف ساشا که تازه متوجه اش شده بود برگرداندم …دستی در موهایش کشید و گفت شایا:هواسم نبود جریان چیه من و ساشا بلند خندیدیم …. ساشا کنارم آمد و شانه ام را گرفت و گفت ساشا:وقتی کسی مثل مهتاب جان کنارت باشه باید هم هواست نباشه مهتاب جون را کش دار گفت که احساس کردم کنایه زده … با لبخندی زورکی نگاهش کردم چشمکی زد… شاید پسر مادری بود که از او متنفر بودم … اما گناه او نبود … همیشه مانند دوستی کنارم بود …یک برادری که هیچوقت بدی در حقم نکرده بود… سرم را به طرف شایا برگرداندم که اخمی کرد و رو به ساشا گفت شایا:خوب کارتو بگو ساشا ضربه ای به بازوی او زد و گفت ساشا:اه …خدایی آخر اخم کردنی برادر من یک لبخندی چیزی فشاری به بازویم وارد کرد و با خنده رو به من گفت ساشا:تو چطور تحملش می کنی دستم را بر روی دست ساشا گذاشتم و با لبخندی نگاهم را به اخمهای شایا دوختم … کلافه بود …می تونستم خیلی راحت کلافگی اش را که دست در موهایش می برد را ببینم … با همان لبخند گفتم – اخمهاش برای من شیرینه …جــــذبه داره شایا سرش را بلند کرد و نگاهم کرد … چشمکی به او زدم … ساشا خنده ای کرد و گفت ساشا:زن داداش اینفدر هندونه زیر بغل این نذار که واویلا می شه با این حرفش من را با خودش کشید و بلند گفت ساشا:مثلا” اومده بودم بگم شام حاضره خودم هم موندگار شدم چقدر شماها حرف می زنین خنده ای کردم و مشتی به بازویش زدم و گفتم – هـــــو به ما نگو ها یک ساعت خودت مارو به حرف گرفتی ساشا با تعجب نگاهم کرد و یک تای ابرویش را بالا برد و گفت ساشا:نه بابا شما هم بله دیگه چشمکی به او زدم و گفتم – چه جورشم بــــله ساشا خنده ی بلندی سرداد و گفت ساشا:ببینم اینقدر بی شوهری به سرت زده بود که سر سفره ی عقدتم اینطور بـــله رو کش دار دادی خودمو مظلوم کردم و با غنچه کردن لبم گفتم -خوب با اجازه بزرگترامون که شما باشی بـــله ساشا باز خنده ی بلندی سر داد و محکم به پشت کمرم زد و بلند گفت ساشا:دمــــت جـــیز حالیدم به جون تو بخاطر ضربه ی محکمی که به کمرم زده بود … معده ام فشرده شد … اما با دردی که داشتم باز لبخندی زدم و همراه با درد گفتم -دستت بشکنه ساشا مردم با ناله ای که ناخداآگاه از دهانم خارج شده بود … قدم های محکمش رو که به طرفم برداشت احساس کردم … شایا به طرفم خم شد و دستش را دور کمرم حلقه کرد و نگران گفتشایا:حالت خوبه تو لبخند بی جونی زدم و نگاهم را به ساشا دوختم که شوکه ایستاده بود و به زمین خیره شده بود دوختم و به آرامی به شایا گفتم -ببین چرا این داداشیت شوکه شده شایا اخمی کرد و با صدای بلندی گفت شایا:وقت این نیست که ببینم شوکه هست یا نه تو بگو چت شد با صدای داد شایا … ساشا به خودش امد و نگاهمان کرد … با دیدن من که خم شده بودم نزدیک اومد و گفت ساشا:چی شده؟ شایا با اخمی سرش را بالا گرفت و با صدای که سعی در پنهان عصبانیتش داشت گفت شایا:هم هیکل توه اینطور محکم می زنی پشت کمرش ساشا ابروهایش بالا رفت و گفت ساشا:من اونقدر محکم نزدم که… با قدمی که شایا به طرفش برداشت حرفش نیمه تموم موند …. دست به کار شدم و جلوتر اینکه شایا یقه اش رو بگیره … یقه شایا رو گرفتم و گفتم -شایا اون آروم به کمرم زد شایا نگاه اخم کرده اش را از ساشا گرفت و به من دوخت که لبخند دلگرمی زدم و گفتم -قرصامو نخوردم امروزم از حدم بیشتر دویدم برای همین دیگه… با فشرده شدن بازویم در دستان پر قدرتش .. ناله ای کردم … ساشا قدمی جلو برداشت و گفت ساشا:چیکار می کنی شایا شایا سرش را بالا گرفت و با عصبانیت نگاهش را به ساشا دوخت و بازویم را رها کرد و بدون حرف دیگری به من و ساشا بزند من را با خودش کشید و ساشا نیز پشت سرمان کشیده شد .. به عقب برگشتم و نگاهی به ساشا کردم که اخم کرده بود … سرم را با تأسف تکان دادم و هم قدمش شدم و به آرومی که خودش بشنود گفتم -آروم باش شایا شایا نیم نگاهی به من انداخت و با همون اخم گفت شایا:خیلی مثل بچه ها رفتار می کنی شونه ای بالا انداختم و گفتم -خوب چیکار کنم وقتی عصبی می شم باید یکجورایی آروم بشم شایا:من هم برای اینکه عصبانیت رو خالی کنم باید یکجوری خودمو آروم کنم خنده ی ریزی کردم و گفتم -خدایی شایا تو کی عصبی نیستی …فکر کن هر پنج دقیقه باید خودت رو آروم کنی شایا با اخمی نگاهم کرد که شکلی برایش در آوردم و گفتم -همیشه اخمویی و عصبی ایــــش شایا به کناری هلم داد … خنده ای کردم و چشمکی به او زدم … لبخند کمرنگی بر روی لبش نشست … نگاهی به ساشا کردم که با چشمان گرد شده نگاهمان می کرد … از کنارمان گذشت و در اتاق را باز کرد و قبل از خارج شدن طوری که من و شایا بشنویم گفت ساشا:دیونن بخدا خنده ای کردم .. شایا با تأسف شانه ام را گرفت و نگاهی به من گفت شایا:توی یک برخورد تورو شناخته وای به حال دیگران ابروهایم با حرف شیطونش بالا رفت و نگاهش کردم که بدون حرفی وارد شد و من را نیز با خودش کشید … هر دو وارد اتاق غذا خوری شدیم … در باز شد و بقیه نیز وارد شدن با دیدن آروین که خمیازه می کشید …دست شایا رو دور شانه ام کنار زدم …. خم شدم و لپ آروین رو محکم بوسیدم و گفتم -ببند دهنتو مگس می ره توش آروین خنده ای کرد … سرخوش از خنده اش راست ایستادم … نگاهم در نگاه پر از کینه ی خواهر سیندرلا و مادرش گره خورد … لبخند خونسردی به هر دوی آنها زدم … اخمی کردن و با عشوه ای صورتشان را برگرداند …زرین خاتون … نگاهی به شایا کرد که سر میز نشسته بود …به طرفش رفت … آناهیتا کنارم قرار گرفت …لبخند پهنی زدم و به طرف آناهیتا برگشتم و با چشمکی گفتم -آنی این تیکه رو داشته باش آناهیتا با تعجب نگاهم کرد و گفت آناهیتا:کدوم تیکه رو خنده ای به حرف گیچ شده اش کردم و به طرفی که زرین خاتون رفته بود رفتم … زرین خاتون با لبخندی صندلی را کنار کشید و خواست بر روی آن بنشیند که قدم هایم را تند کردم و به جای او کنار شایا …. بر روی صندلی که بیرون کشیده بود نشستم و با لبخند پهنی رو به زرین خاتون که ایستاده بود و با تعجب نگاهم می کرد گفتم -دستتون درد نکنه مادر شوهر عزیز نگاهی به آناهیتا کردم که با دهانی باز نگاهم می کرد و زبونی برایش در آوردم که خنده ای کرد و همه نگاها را به طرف خودش جلب کرد … با خنده نگاهم را به او دوخته بودم که با دیدن نگاه همه …با عجله خم شد و خنده ی مصلحتی کرد و گونه ی آروین را بوسید و گفتم آناهیتا:نکن خاله قلقلکم می آد صورت سرخ شده از خجالتش را بالا آورد و ببخشیدی گفت که خنده ی ریزی کردم… دست شایا بر روی دستم قرار گرفت … با همان خنده نگاهم را به او دوختم …سرش را به طرفم خم کرد و به آرومی گفت شایا:شر به پا نکن دختر لبخند پهنی زدم .. و با نادیده گرفتن زرین خاتون خودم را به طرف شایا خم کردم و با شیطنت گفتم -داشتم حالشو جا می آوردم شایا:از خجالتش کلا” مشخص بود خنده ای کردم -خجالتش خودش حال داره جون تو شایا اخمی کرد …سرم را مظلوم خم کردم و اخمهای در هم رفته اش را با دست باز کردم و به آرومی گفتم -اخم نکن ارباب جون دلمو…. ساشا:نمی شینین مامان با صدای ساشا… با حرف نیمه تمامم ..چشمانم را بستم و سرم را به طرف زرین خاتون بر گردوندم و چشمانم را باز کردم …. زرین خاتون با اخمی نگاهم می کرد که شایا حرف ساشا را تکرار کرد و گفت شایا:مامان زرین چیزی شده یک تای ابرویم را با لبخندی برای اخم زرین خاتون بالا دادم که با لبخندی زورکی رو به شایا کرد و گفت زرین خاتون:نه اشتها ندارم با گفتن این حرف با اخمهای درهم از اتاق خارج شد … لبخند عمیقی زدم که شایا با چشمان ریز شده نگاهم کرد … با همون لبخند حفظ شده شانه ای بالا انداختم و نگاهم را به بقیه دوختم.. .. ساشا با تعجب به در نگاه می کرد … سوسن اخم کرده بود و با نگاهش در حال ارزیابی ام بود … نگاهی به نرگس جون کردم که در فکر بود و نگاهش به ساشا که رو به رویش نشسته بود … با تعجب نگاهی به نرگس جون کردم که اینطور به ساشا خیره شده بود …. کاسه ای پر از سوپ جلویم قرار گرفت … با تعجب سرم را بالا گرفتم و به شایا نگاه کردم … شایا اخم کرده نمک را نیز کنارم گذاشت و گفت شایا:بخور تا داروهاتو بدم درد معده ات کمتر بشه نگاهم را از او گرفتم و نگاهم را به غذا های روی میز دوختم و با حسرت گفتم -شایا من گشنمه با اخم همیشگیش نگاهم کرد و گفت شایا:سوپتو بخور با ناراحتی نگاهم را به سوپ دوختم و دست شایا را گرفتم …مظلوم گفتم -همه اش داری بهم سوپ می دی من غذا می خوام شایا چشماشو ریز کرد و به طرفم خم شد و گفت شایا:می دونی که این مظلومیتت جلوی من فایده نداره سوپ رو به طرفم هل داد و گفت شایا:می خواستی اینقدر سرخود کاری نکنی که این بلا سرت بیاد سوپ رو به طرفش گرفتم و گفتم -این بلاییه که تو سرم آوردی دستم رو به طرف غذایی که برای خودش کشیده بود دراز کردم و گفتم -خودت می خوای غذاهای خوب خوب بخوری به من از این غذا آبکیا می دی شایا محکم به پشت دستم زد …. اخمی کردم و پشت دستم رو خاروندم که گفت شایا:دست درازی نکن به غذای دیگرون نگاهم رو به غذاش دوختم ….

رمان عشق ارباب

مرغ سوخاری و سیب زمینی سرخ شده و مقداری برنج و کشک بادمجون کنارش ریخته بود دوختم و با ناله گفتم -شایا معده ام درد می کنه از گشنگی شایا باز سوپ را به طرفم گرفت و گفت شایا:بخور شاید توی غذام زهر باشه باز راهی بیمارستان می شی لبو لوچمو آویزون کردم و گفتم -داری بچه خر می کنی شایا لبخندی زد و قاشقی در سوپم گذاشت و آرام گفت شایا:یعنی خر کردن تو به همین آسونیاست اخمی کردم و پشت چشمی نازک کردم و گفتم -شــــایـــا لبخندش عمیق تر شد و با اشاره ای به کشک بادمجونش کرد … گفت شایا:سوپتو بخور که اینو منو تو با هم می خوریم نگاهی به بقیه غذاهاش کردم … خنده ی بی صدایی کرد ….. سرم را به طرف سوپم برگرداند و گفت شایا:اینقدر هیز بازی به غذای من در نیار که بقیه رو نمی تونم بهت بدم چون روغناش زیاده و برای معده ای که تازه شستوشو شده خوب نیست نگاهی به سوپ کردم و به ارومی گفتم -انشالله اون کسی رو که منو به این روز انداخته اسهال ده روزه بگیره با صدای پر از خنده ی شایا سرم را بالا گرفتم و با چشمان گرد شده و ابروی بالا رفته نگاهش کردم که برای اینکه خنده اش را پنهان کند سرفه ای مصلحتی کرد … اخمی کردم و گفتم -کــــوفت خودتو مسخره کن شایا لیوان آبی را برای خودش ریخت و خنده اش را با آب سر کشید … با اخمی سرم را به طرف بقیه برگرداندم که با دیدن قیافه بهت زده ی همه ی آنها و دهان باز سوسن که لقمه را گرفته بود و لپ پر از غذای یوسف که غذا را نجویده بود خنده ای کردم و برای اناهتیا که دستش را به زیر چانه زده بود و با دهانی باز به شایا نگاه می کرد ابرویی بالا انداختم … سنگینی نگاه شخصی را بر روی خودم احساس کردم … با دیدن میلاد و ساشا که نگاهم می کردن لبخندی زدم که ساشا سرش را با لبخندی تکان داد و مشغول خوردن شد … اما میلاد با نگاهی عجیب نگاهم کرد و بدون حرفی با یک ببخشید از سر میز بلند شد و از اتاق خارج شد… شانه ای بالا انداختم و رو به شایا گفتم -وااا این چش شد شایا نگاهش را از طرفی گرفت و با اخمی رو به من کرد و گفت شایا:هیچی …تو چیکار به دیگران داری با پام از پایین میز به پاش زدم و با اخمی گفتم -وقتی می گم که تیکه روانی داری باور نمی کنی صورتم را برگرداندم و پر حرص گفتم -دیـــوونه قاشوق سوپ را پر کردم و با انزجار چشمانم را بستم و قاشق سوپ پر شده را در دهانم فرو بردم و پر صدا آن را قورت دادم و چشمان را باز کردم که نگاه خیره شایا را بر روی خودم احساس کردم … شایا ابرویی بالا انداخت و گفت شایا:همچین سوپ رو خوردی انگار زهرمار بهت دادم لبخند دندون نمایی زدم و گفتم -دارم اینطور می خورم که جایی برای کشک بادمجون داشته باشم شایا سرش را به زیر انداخت که با لرزیدن شانه اش فهمیدم که در حال خندیدن … باز اخمی کردم و صورتم را برگرداندم که نگاهم به یوسف افتاد که کنار سوسن نشسته بود … اخمم عمیق تر شد …. صدای عصبی شایا را شنیدم که گفت شایا:سوپتو بخور شانه ای بالا انداختم و به ارامی گفتم -به من چه شایا نفسش را پر صدا بیرون داد و هر دو بدون حرف اضافه ی دیگری مشغول خوردن شدیم … ولی جای تعجبم اینجا بود که چرا فرح بانو سر میز نبود … شانه ای بالا انداختم و سوپم را تا ته خوردم … چند لحظه ای صبر کردم تا مطمئن بشم سالمم یا نه …دو بار بازدمم را بیرون دادم و چشمانم را باز کردم….. نگاه شایا را که با تعجب نگاهم می کرد را بر روی خودم احساس کردم … سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و گفتم-چیه دارم نگاه می کنم سالمم هنوز یا نه شایا دستش را به زیر چانه زد و گفت شایا:چی شد حالا سالمی یا نه لبخندی زدم و گفتم -اوهوم سالمم . با مظلومیت نگاهی به بشقابش کردم …که با دیدن کشک بادمجون دست نخورده اش چشمانم برق زد … رو کردم به شایا و گفتم -جون تو اگه نباشه … جون همین مامان زرین جون دیگه به این غذاها اعتماد ندارم شایا ابروهایش را بالا برد و گفت شایا:که اینطور پس دیگه اینو نمی خوری بشقابش رو کنار زد که دستمو دراز کردم و با حالت پشیمونی گفتم -خجالت بکش و یک زره تعارف کردن یاد بگیر قاشقم را در کشک بادمجون بردم و همونطور که در دهانم فرو می کردم با دهانی پر گفتم -تازه این آشپزه بیچاره وقتی می بینه که تو کشک بادمجونتو نخوردی دلش می شکنه شایا سرش را تکان داد و باز مثل قبل دستش را به زیر چانه زد و با حالت تعجبی گفت شایا:ااا واقعا” قاشق دیگر در دهان گذاشتم و با چشمان بسته سرم را تکان دادم و گفتم -اهوم جون مامان زرین خاتونت دارم راست می گم شایا:به مامان من چیکار داری تو لبخند دندون نمایی زدم و چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم که با اخمی نگاهم می کرد… . بی خیال و خونسرد قاشقی پر از کشک بادمجون را در دهان گذاشتم و خودم را به طرفش خم کردم و آروم گفتم -از عشق زیادش رو که به خودم می بینم برای همین کارهای زیادی باهاش دارم شایا با همون اخم تکیه اش را به صندلی داد و مشکوک گفت شایا:تو چرا مشکوک می زنی ؟ همانطور که دهانم را پر می کردم با خنده گفتم -من مشکوک خداییم با خنده از پشت میز بلند شدم و نگاهی به سوسن که با اخمی نگاهم می کرد … چشمکی زدم و از اتاق لنگان لنگان خارج شدم ….نفسی از خارج شدنم کشیدم … لبخندی از حرص دادن زرین خاتون زدم و آرام به طرف آشپزخونه راه افتادم … از خستگی تکیه ای به در دادم و نگاهم را به عالیه که غذایش را می خورد دوختم … غمگین بود …چطور می تونستن دختری به معصومی و خوشگلی او را به این روز بیندازن … آهی کشیدم و نگاهم را به آشپز دوختم و برای اینکه متوجه حضورم شده باشن ..سرفه ای کردم … نگاه هر دوی آنها به من دوخته شد … لبخندی زدم …جواب لبخندم را با لبخند مهربونی دادن آشپز:کاری داشتین خانوم چشمامو باز بسته کردم و با همون لبخند حفظ شده بر روی لبم گفتم -نه …فقط اومده بودم بابت شام خوشمزه تشکر کنم چشمان آشپز درخشید و با لبخندی چندبار سرش را تکان داد … نگاهی به عالیه کردم که با لبخند پر از غم نگاهم می کرد … چشمکی به او زدم و اشاره ای بهش کردم و گفتم -همراهم بیا کارت دارم عالیه سرش را به زیر انداخت و من من کنان در حالی که با گوشه ی روسریش بازی می کرد گفت عالیه:من..من.. مشکوک قدمی به طرفش برداشتم و نگاهی به آشپز کردم که با تأسف و ناراحتی نگاهش به عالیه بود … اخمی بر روی پیشانی ام نشست و گفتم -اتفاقی افتاده عالیه و آشپز پر از ترس سرشان را بالا گرفتن و نگاهم کردن و با هم گفتن -نه چه اتفاقی دست به سینه نگاهی به هر دوی آنها کردم و از بالا به پایین نگاهشان کردم و مشکوک گفتم -حکیمه کجاست؟ عالیه با ترس نگاهی به آشپز و بعد به من انداخت و بدون حرفی سرش را به زیر انداخت که قدمی به او نزدیک شدم و دستش را گرفتم که جیغش به هوا رفت … با تعجب دستم را پس کشیدم …. اشک صورت زیبای عالیه را خیس کرد … با تعجب نگاهی به دستهایش کردم که زیر روسریش پنهان کرده بود و گفتم -عالیه چی شده؟ حرفی نزد که آشپز با نگرانی به جای او گفتآشپز:هیچی نشده خانوم …یعنی.. دستم را بالا بردم و با اخمی به هر دوی آنها نزدیک شدم و دست عالیه را از زیر روسریش بیرون کشیدم که با دیدن کف دست سوخته اش …چشمانم گرد شد و با تعجب به آنها چشم دوختم و گفتم -چــــی شده؟ عالیه با گریه سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد .. یک نگاهی که یک دنیا شکایت داشت .. یک دنیا گله … دستم را به طرف صورتش دراز کردم وبا مهربونی گفتم -چی شده عزیزم چه بلایی سر دستای خوشگلت اومده صدای هق هق گریه اش بالا رفت …. با ناراحتی سرم را به طرف آشپز برگرداندم …آشپز با گوشه ی روسری اشکش را پاک کرد و به آرامی گفت آشپز:داشته آشپزی می کرده که دستش سوخته کف دستش را باز کردم و نگاهم را به آن دوختم … من قول داده بودم که مواظبش باشم … قول دادم که هوای خواهرش رو داشته باشم … با ناراحتی نگاهی به عالیه کردم … می دونستم توی این خونه قانونه که فقط آشپز باید آشپزی کنه … دستانش را بالا آوردم و غمگین نگاهی به آنها کردم و به آرامی گفتم -این سوختنی برای غذا نیست؟ عالیه نگاهم کرد .. نگاهی که دلم رو سوزاند … نگاهی که دلخوری و نفرت رو خیلی راحت می تونستم از اون ببینم … نگاهم را به آشپز دوختم و گفتم -بار دیگه به من دروغ نگو سرم را با تأسف تکان دادم … و قدمی با ناراحتی از آنها به عقب برگشتم… که آشپز شرمنده قدمی جلو آمد و گفت آشپز:بخدا خانوم مجبورمون کردن یعنی … پوزخندی زدم … پوزخندی از مجبور شدن آنها …. پوزخندی که توی این خونه همه از سر اجبار باید زندگی می کردن…..پوزخندی از ترسی که در دلهای همه بود… نگاهی به عالیه کردم که هنوز گریه می کرد و غمگین گفتم -قول دادم مواظبش باشم لبخند تلخی زدم و سرم را به زیر انداختم و گفتم -شرمنده داداشت شدم عالیه… شرمنده چشمای نمناک اون برداری که از من خواست مواظبت باشم هق هق عالیه بالا گرفت …. دستش بین دستانم قرار گرفت و با ناله گفت عالیه:بی گناه بودم خانوم معلم … به جون احمد بی گناه قصاص شدم او را در آغوش گرفتم و به خود فشردم که ناله ای کرد … گونه اش را بوسیدم و گفتم -فقط بهم بگو کی این بلا سرت آورده حرفی نزد فقط اشک بود که از چشمانش سرازیر می شد و هق هقی که فضای آشپزخانه را در بر گرفته بود … نگاهی به آشپز کردم که سرش را تکان داد و شروع کرد به تعریف کردن آشپز:نشسته بودیم توی آشپزخونه که حکیمه اومد تو آشپزخونه و از عالیه خواست که اتاق آقا یوسف رو تمییز بکنند …عالیه هم که اتاق یوسف رو تمییز می کرد آقا یوسف از حمام خارج می شن و… با چشمانی پر از خشم نگاهم را به او دوختم و عالیه را به خود فشردم و با صدای عصبی گفتم -نکنه این مردیکه کاری کرده عالیه سرش را از روی شانه ام برداشت و نگاهم کرد و شرم زده گفت عالیه:بخدا خانوم معلم اون به من دست درازی کرد …من خواستم از اتاقشون برم بیرون که کمرمو گرفتن منم مجبور شدم بزنم تو گوشش با پشت دستش اشکش را پاک کرد و با حالت زاری گفت عالیه:باشه که دختر فقیریم ولی به اون خدای احد واحد من هیچ چشمی به مردای این خاندان ندارم من بی گناهم قدمی به طرفش برداشتم و اشکهایش را پاک کردم و با مهربونی گفتم -می دونم عزیزم من هیچوقت به پاکی تو شک نمی کنم موهایم را به پشت گوشم بردم و اخمم را به چهره آوردم و گفتم-کی دستش رو سوزونده آشپز:حکیمه خانوم سرم را تکان دادم وچشمانم را بستم و به ارامی باز کردم و گفتم -می دونم باهاش چکار کنم هر دو با ترس نگاهم کردن که لبخند آرامش بخشی زدم و گفتم -غصه نخورین به روش خودم باید کاری کنم عالیه با لبخند غمگینی نگاهم کرد که دستش را گرفتم و نوازش گونه گونه اش را نوازش کردم و گفتم -من سر قولم همیشه هستم عالیه با لبخندی چشمان را باز و بسته کرد که پشتم را به آنها کردم و از آشپزخانه خارج شدم .. اخمی کردم … باید از یک جا این بازی مسخره رو شروع می کردم … وارد سالن شدم که صدای خنده به گوشم رسید و وارد شدم … با دیدن همه که دور همدیگر نشسته بودن .. پوفی کردم … حوصله جمع رو نداشتم … قدم هایم را به طرف پله ها برگرداندم … که نگاهم به شایا که با اخمی دورتر از همه نشسته بود افتاد… اخمهایم در هم رفت .. خشمم بیشتر شد … چطور اون ارباب ابن خونه است اما …هیچ کاری نمی کرد … خودش رو تکون نمی داد ببینه توی این خونه ی کوفتی چه خبره … شایا با احساس سنگینی نگاهم نگاهم کرد که با نفرت نگاهم را از او گرفتم و زیر لب زمزمه کردم -با مهتاب هم همین کارو کردن سرم را بالا گرفتم و با اخمی نگاهش کردم … نگاهش به من بود … نگاهی که با تعجب نگاهم می کرد … چطور می تونست به این چیز ها که در خانه اش پیش می افتاد بی خبر باشد …غمگین نگاهمو از او گرفتم و با سرعت با همان پاهای لنگان از پل ها بالا رفتم و خودم را به اتاق رساندم …نگاهی به اطراف اتاق انداختم … بدنم تب دار شده بود … از درون می سوختم … صدای آناهیتا … صدای هق هق گریه عالیه ..بدن تبدارم را ملتهب تر می کرد … با دیدن در حموم با همون لباسها وارد حموم شدم … لباسهایم را یکی یکی از تن خارج کردم و خودم را به آب سرد سپردم… نفسم با آب سرد بالا نمی امد و خود همین را می خواستم .. یک لحظه ایی آرامش … یک لحظه ای سکوت… چشمامو بستم که باز مهتاب رو روی تخت بیمارستان دیدم … با سرعت چشمامو باز کردم و غمگین به دیوار رو به روم خیره شدم … نمی خواستم این اتفاق دوباره تکرار بشه تکراری از مهتاب و ستاره .. نمی خواستم احمد هم دچار دردی که من می کشم بشه …زانوهام خم شد و به زانو درامدم … صدای عالیه در گوشم تکرار شد “بیگناهم … بخدا من بیگناهم” زانوهایم را در آغوش گرفتم … مهتابم همینطور زجه زده بود .. مهتاب همینطور از بیگناهیش حرف زده بود…سرم را بر روی زانویم گذاشتم … دوست داشتم فریاد بکشم داد بزنم .. اما وقتش نبود … باید سکوت می کردم … اما جواب سکوتم نباید جواب سکوت شایا باشه … نباید بذاره این اتفاق ها بیوفته… از شدت سردی آب دندانهایم بهم می خوردن …. ضربه های محکمی به در وارد شد و صدای پر ابهتش که مهتاب را صدا می زد به گوشم رسید شایا:مـــهتاب..مـــهتاب لبخند تلخی بر روی لبم نشست … زیر لب ناله ای کردم و نالیدم -تو با من چه کردی مهتاب سرم را بر روی زانوهایم گذاشتم و چشمانم را بستم … صدای داد و فریادش رو می شنیدم ولی قدرت اینکه … از جایم بلند شوم را نداشتم … اما باید بلند می شدم … نباید ضعیف می شدم .. می تونستم بعد از تموم شدن این بازی با خیال راحت عصبانیتم رو خالی کنم .. می تونستم این بغض لعنتی رو رها کنم …می تونستم به تنهایی به یکی مثل مهتاب یکی مثل عالیه از شر یوسف هایی که وجود داشت خلاص کنم … با دستهای لرزون دستم را دراز کردم و دوش آب رو بستم و با پاهای لرزون از وان خارج شدم که باز فریاد زد شایا:این در لـــعنتی رو باز می کنی یا نه پوزخندی زدم … صداش پر بود از نگرانی …اما دلخوریم از نگرانی او بیشتر بود…. دلخور بودم از اونی که هیچ نمی دونه .. .. بدون اینکه حرفی بزنم هوله ای که آویزون شده بود را برداشتم …. بدون انکه تنم را خشک کنم …هوله را به تن کردم و بی توجه به سر و تن نادرستم .. در حموم رو باز کردم .. شایا که پشتش به من بود با اخمی به طرفم برگشت … با دیدن من در اون حالت با چشمان گرد شده نگاهم کرد و سرش را به زیر انداخت… اخمی کردم و دست به سینه نگاهش کردم و گفتم -هوووم چی شده صورت اخم کرده اش را می توانستم با سر به زیر انداخته اش تصور کنم شایا:این چه ریختیه درست کردی برای خودت نگاهی به خودم از بالا به پایین کردم که فقط با یک هوله جلویش ایستاده بودم و بی خیال شانه ای بالا انداختم و گفتم -که چی ..ریختم چشه شایا چشمانش را بست و نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت شایا:ستاره برو تو حموم اخمی کردم و قدمی به طرفش برداشتم و گفتم -مشکلت چیه شایا شایا سرش را به طرف دیگر برگرداند … مشتی به سینه اش زدم و گفتم -یک بار می گی بیا بیرون یک بار می گی برو تو یقه اش رو گرفتم و بین مشتم فشردم و بلندتر گفتم -مشکلت با منه یا با خودت شایا نگاهش را بالا گرفت … غمگین نگاهش کردم … نگاهش عجیب بود .. خالی بود …تهی .. لبخند تلخی زدم … با دیدن غم چشمانش غمگین نگاهم کردم … دستش را بالا آورد…. دستی به صورتم کشید و با ناراحتی گفت شایا:چرا اینقدر ناراحتی سرم را با حالت زاری بر روی سینه اش گذاشتم … دنبال آرامش می گشتم … آرامشی که از این افکار آرومم کنه .. آذامشی که دلخوریم را از بین ببرد…. آرامشی که از حرفایی که به گوشم رسیده آروم بشم… یقه اش را در مشتم فشردم و اروم گفتم -می خوام آروم باشم شایا اما… با باز شدن در اتاق حرفم را نصفه رها کردم که فریاد شایا از جا پراندم شایا:گــــمشو بیرون ساشا سرم را بلند نکردم تا ساشا را ببینم ..تنها چیزی که شنیدم بسته شدن در بود و صدای شایا که گفت شایا:رفته بود کلید بیاره تا بتونم در حموم رو باز بکنیم حرفی نزدم … سکوت کردم .. اینبار دوست داشتم در سکوت کارهایم را انجام دهم …چشمامو بستم و با ارامش به صدای نفسهای سنگینش و به ملودی قلبش گوش سپردم … من ارامشم رو پیدا کرده بود در اغوش او … در اغوشی که احساس گناه همراه با خیانت همراه داشت .. دست های شایا پشتم محکم تر شد و صدای آرامش را نزدیک گوشم شنیدم که گفت شایا:دختر چرا اینقدر توی خودت خالی می کنی نوازش گونه دستش را پشت کمرم کشید و نزدیک گوشم گفتشایا:اگه بیرون نمی اومدی صد در صد حمله ی عصبی بهت وارد می شد خودم را بیشتر به او چسپاندم که زمزمه وار گفت شایا:چی باعث اینطور عصبی شدنت شده کوچلو در بین ناراحتی با بیان کوچلو لبخندی بر روی لبم نشست … کاش می تونستم بهش بگم … کاش می تونستم لب از لب باز کنم و بگم چه بلایی سر مهتاب اومده … بگم که چه بلایی می خواست سر عالیه بیاد … کاش می تونستم بگم که چطور یک بچه پنج ساله شبها از زور کابوس نمی تونه با آرامش بخوابه … قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد و گفتم -این دنیا و مردمش باعث این عصبی شدنن شایا محکمتر من را به خودش فشرد و نزدیک گوشم گفت شایا:ما دوتا با همیم پس چه عصبانیتی از مردم چشمانم را بستم و نفس عمیقی کشیدم … بوسه ای بر روی گونه ام نهاد و آرام گفت شایا:به من اعتماد کن پشتت رو خالی نمی کنم -قول می دی من را در آغوشش بلند کرد … چشمانم را باز کردم و دستانم را دور گردنش حلقه کردم .. لبخندی زد و سرش را به سرم چسپاند و به آرامی گفت شایا:بهت قول می دم ستاره قول می دم لبخندی زدم…. با آرامش چشمانم را بستم و خودم را به رویا سپردم به رویایی که آرامم کرده بود … شایا با بودنش آرامم کرده بود … حالا نمی ترسیدم … چون می دونستم هست که هوامو داشته باشه… یکی بود که مواظبه اتفاقی برایم نیوفته… رویا بود یا واقعیت … هر چی که بود دوست داشتم تا ابد همانجا در آغوش پر امنش بمانم و به آرامش برسم … آرامشی با وجود شایا… ****** با نگرانی به رو به رو خیره شده بودم … و هر یک چند بار از آینه ماشین به پشت سرم نگاه می کردم … همون ماشین مشکوک پشت سرم بود … با پشت دست اشکهای بر روی گونه ام را پاک کردم … نگاهی به صندلی بغل به همان پاک بزرگ افتاد … هق هقم اوج گرفت … با خورد چراغ ماشین به چشمانم از رو به رو …پایم را محکم بر روی ترمز ماشین فشردم … اما بی فایده بود .. سرعت بیشتر می شد … بار دیگر امتحان کردم و زیر لب گفتم -لعنتیا با برخورد ماشین پشت سرم به ماشینم … کنترول ماشین از دستم رها شد و به دلیل بارون و ماشینی که از رو به رو می آمد .. چند دور دور خودم چرخیدم و از درد فریادی کشیدم ….با قرار گرفتن دستی بر روی دستم و صدایی که در گوشم پیچید… از کابوسم خارج شدم شایا:ستاره با شنیدن صدایش چشمانم را باز کردم و نفس زنان نگاهش کردم… چشمانش نگران به چشمانم دوخته شده بود … روی تخت نشستم …خم شد و لیوان آبی را از روی میز برداشت و به طرفم گرفت … ..قدردان نگاهش کردم و لیوان را از او گرفتم که گفت شایا:خواب بد می دیدی لیوان را به لبم نزدیک کردم و سرم را به مثبت تکان دادم …. دستش را جلو آورد و موهایم را به پشت گوشم برد و باز گفت شایا:نمی گی چه خوابی می دیدی لیوان را از دهانم فاصله دادم و سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم… نگاهش نگران بود ..اما پر غرور … سرم را به زیر انداختم و گفتم -نه چیز خاصی نیست چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف خودش برگرداند و گفت شایا:خیلی از شبها می بینم با همین کابوسها بلند می شی و در آخرش جیغ می کشی نگاهش را در صورتم گرداند و در آخر خیره به چشمانم شد و ادامه داد شایا:چیزی اذیتت می کنه غمگین نگاهش کردم … خیلی چیزها اذیتم می کرد … خیلی خواب ها دگرگونم می کرد .. کدام یک را باید برای شایا بگم کدوم یکی باید مهتر باشه … آهی کشیدم و دستش را بر روی چانه ام پس زدم و از جایم بلند شدم … که نگاهم به لباسهایی که در تنم بود افتاد … دستی به لباسم کشیدم که نگاهم به هوله که گوشه ی تخت افتاده بود افتاد …. دستی به موهام کشیدم و با یاد آوری آخرین باری که با هوله توی بغل شایا به خواب رفتم چشمانم گرد شد و با سرعت به طرف شایا برگشتم که نگاهم می کرد و گفتم-لباس هام…. شایا خونسرد نگاهش را از من گرفت و روی تخت دراز کشید و گفت شایا:عوضش کردم -چـــــــی اخمی کرد و گفت شایا:داد نزن گفتم عوضش کردم قدمی به طرفش برداشتم و با جیغی گفتم -شما بیجا کردی با همان اخم بر روی تخت نشست و با صدایی که سعی در آروم کردن اون داشت گفت شایا:اولا” صداتو بیار پایین پتو را از روی پاهایش کنار زد و ادامه داد شایا:دوما” اگه با اون هوله می خوابیدی سرما می خوردی من هم حوصله پرستاری رو نداشتم حرصی جیغی کشیدم و هوله ای که کنار تخت افتاده بود را بلند کردم و محکم به صورتش زدم که با تعجب هوله را کنار زد و نگاهم کرد.. که حرصی بار دیگر جیغی کشیدم و بلند گفتم -شما خیلی غلتا کردی به طرف بالشت روی تخت رفتم که مچ دستم را گرفت و با تعجب بیشتری گفت شایا:چرا دیوونه بازی در می آری با تقلا سعی در در آوردن مچ دستم از دستش داشتم و گفتم -کی به تو گفت لباس تنم کنی هــــان مچ دستم را محکمتر گرفت و با خونسردی گفت شایا:فک نکنم باید از کسی اجازه می گرفتم که لباس تنت کنم به دست آزادم مشتی به دستش که مچم را گرفته بود زدم و پر حرص گفتم -تو حق نداشتی این کارو بکنی اخمی کرد و من را به طرف خودش کشید که هر دو بر روی تخت افتادیم … شایا بدون توجه به من که تقلا می کردم …محکم من را به خودش فشرد و گفت شایا:اونوقت چرا حق نداشتم از فشار زیادیش آخی گفتم و مشتی به سینه اش زدم و غریدم -تو خودت باید بهتر بدونیدر آغوشش در حال تقلا بودم که با یک حرکت جاهایمان عوض شد …من زیر شایا قرار گرفتم و او همانند سنگری رو به رویم قرار گرفت…. با تعجب نگاهم را به شایا دوختم … مردمک چشمش می لرزید … رگ گردنش بیرون زده بود و نگاهش را در تک تک اجزای صورتم می گرداند … دستی به سینه اش زد و فشاری به آن وارد کردم که تکانی نخورد … -شایا نگاهش بر روی چشمانم ثابت ماند … نگاهش می درخشید … و تنم را می لرزاند …نگاهش رنگ خواهش گرفته بود… رنگ نیاز … نگاهش چیزی را می طلبید که از توان من خارج بود … از توان منی که مهتاب نبودم … غمگین باز فشاری به سینه اش وارد کرد و به ارامی گفتم -بلند شو… تکانی نخورد … حرفی نزد… تنها نفسهای گرمش بود که به صورتم می خورد … و حالم را دگرگون می کرد …احساس گناه و خیانت سرتا سر وجودم را در بر گرفته بود … غمگین تر از قبل نگاهش کردم و نالیدم -شایا بلند شو تکانی خورد …لبخندی بر روی لبش نشست و سرش را نزدیکتر آورد که یقه ی پیراهنش را گرفتم و سرم را برگرداندم که گفت شایا:ستاره چشمامو بستم .. ستاره اش پر بود از احساس ..از احساس خواستن ..از احساس نیاز … لبم را به دندان گرفتم … نفسهایش به گردنم خورد ولبهای گرمش … گردنم را به بازی گرفته بود … نفس در سینه ام حبس شده بود …و محکمتر لبهایم را به خود فشردم … با احساس دستش که دور کمرم حلقه می شد چشمان را باز کرد و فشار بیشتری به سینه اش وارد کردم و بلندتر با صدای پر از بغضی گفتم -نـک…نکن شــاایا پر صدا نفسش را کنار گوشم بیرون داد و بوسه ی آرامی بر روی گردنم نهاد و کنار گوشم به آرامی گفت شایا:وقتی به عنوان زن کسی وارد اتاق مردی می شی باید فکر اینجاهاشو می کردی بوسه ای بر روی گوشم نهاد و ادامه داد شایا:می خوام بدونی چه حقی دارم بغض صد راه حرف زدنم شده بود … سرم را به طرفش برگرداندم و نگاهش کردم … چشمانش سرخ شده بود … غمگین نگاهش کردم … نه این اون شایایی که من می شناختم نبود … سرش را نزدیک آورد که غمگین گفتم -شایا نگاهم کرد … نگاهی که می تونستم بگم که از من می خواست که اجازه بدم که ادامه بده … اما اجازه ی من در دست حلقه ای بود که حالا در دست چپش در انگشتش می درخشید … حلقه ای که در انگشت من نیز می درخشید … چشمانم را بستم … قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد … نمی خواستم این شایا را ببینم … نمی خواستم اولین بوسه ی عشقم از این راه باشد … نفس های گرم شایا به لبهایم می خورد … با احساس لبهایش بر روی پیشانی ام …نفسم را بیرون دادم .. لبهایش را بر روی چشمم که قطره اشک از آن سرازیر شده بود گذاشت ..نفس دیگری کشیدم که به آرامی گفت شایا:کاریت ندارم … بوسه اي زیر گردنم نهاد و گفت شایا:باید همه چیزهارو برای تو عملی انجام داد… با فشاری که به سینه اش وارد کردم …کنارم افتاد و هر دو نفس های عمیقی کشیدیم … دستم را بالا آوردم و کنار چشمم را که اشک جمع شده بود را پاک کردم و نگاهم را به شایا دوختم که با چشمان بسته …نفسهای عمیق می کشید … چشمانش را باز كرد و نگاهم کرد … صورتم را برگرداندم … دلم گرفته بود … از شایا از کاری که می خواست سر بزنه … باز قطره اشک مزاحم از چشمانم سرازیر شد که دست گرمش بر روی گونه ام نشستشایا:ستارهچشمانم را بستم… دستش را بر روی گونه ام کشید و اشکم را صورتم پاک کرد و به آرومی گفتشایا:قصد بدی نداشتمپوزخندی زدم و دستش را پس زدم …کنارم نشست و چانه ام را گرفت … به آرامی به طرف خودش برگرداند و گفتشایا:یادت رفته من کبریت بی خطرمچشمانم را باز کردم و نگاهش کردم … نگاهش غمگین شده بود … دیگه اون احساس نیاز … احساس خواهش در آن نبود …. با یاد آوری اتفاقی كه می خواست بیوفته چانه ام لرزید … با همان نگاه لبخند مهربان و نایابی زد و با شصت انگشتش به چانه ام کشید …. با صدایی که می توانستم حسرت را در نی نی آن احساس کنم گفتشایا:بغضت هم عین خودشهنگاهش را به نگاهم دوخت و غمگین تر از قبل گفتشایا:شبها همیشه مثل تو کابوس می دیدموهایم را به پشت گوشم بردشایا:جیغ و فریاد هاش هنوز تو گوشمه از من می خواست نذارم کسی بهش دست بزنهدستم را بر روی دستش گذاشتم که با حالت عصبی دستم را پس زد و به آرامی غریدشایا:نبودم … بخدا نبودم اون شب …اون شب لعنتی نبودم که نذارم این کابوس ها اذیتش کنه … نبودم که با وجودم بهش بگم کسی حق دست درازی به عشق ارباب ندارهسرش را میان دستانش گرفت و کلافه با خود زمزمه کردشایا:مهتاب نه فقط جسمش بلکه روحشم به بازی گرفته شده بود … عشق پاکم جلوی چشمام پر پر شد نتونستم کاری کنم ستارهدستم را بر روی شانه اش گذاشتم و میان بغض اسمش را صدا زدم-شایاسرش را از میان دستانش خارج کرد و زل زد در چشمانمشایا:مهربونی رو می شد از چشماش خوند … اینقدر مهربون بود که یکهفته نشده بود که اسمش توی کل روستا پیچیده بودلبخندی زد ونگاهی به حلقه گفتشایا:خانوم معلم کوچلوی منلبخندی زدم و نگاهم را به قاب عکسی که شایا به تازگی آن را بر روی میز گذاشته بود دوختم … مهتاب زیبا بود …مهربون بود .. دلش خالی از هر نفرت بود …شایا نگاهم را دنبال کرد و به عکس دوخت و گفتشایا:اون تنها کسی بود که من رو به دنیای مهربونی آشنا کرد …عمرش کم بود ستاره خیلی کمدستم را در دستش گرفت و نگاهش را از عکس گرفت و به حلقه ی در دستم دوخت و نالیدشایا:هنوز خیلی چیزها باید ازش یاد می گرفتم …خیلی حرفا بود که باید به هم می زدیمآب دهانم را همراه با بغض قورت دادم و به آرامی گفتم-می دونی شایا مهتاب برای همه دوست بود …یک همدم بود از خوبی هاش هر چی بگم کم گفتم شایا:من مهتاب رو با تمام وجود قبول کردم حتی حالا که نیست … همیشه کنارم احساسش می کنمدستش را دستم فشردم و با لبخندی که می لرزید گفتم-مهتاب هم تورو قبول کرده شایاسرش را بالا گرفت و در چشمانم خیره شد و با حالت شرمنده ای گفتشایا:من قصد بدی نداشتم ستاره اینو باور کندر چشمانش صداقت رو می خواندم… اون درخشش آشنا رو احساس کردم و به دل خریدمشایا:تو امانت مهتابم هستی ستاره نمی تونم خلافش برم-من بهت اعتماد دارم شایا اشاره ای به قلبم کردم و با غم صدام ادامه دادم-از اینجا قبولت کردم که حالا توی این موقعیت توی این ساعت کنارت نشستم و دستت رو توی دستم گرفتمغمگین سرم را به زیر انداختم که از حالت درونم با خبر نشه … تا نفهمه در این قلب چه خبره…تا ندونه که این قلب داغونه … دستش را به زیر چانه ام برد و سرم را بالا گرفت و با صدای ناراحتی گفتشایا:وقتی داشتی اونطور توی آغوشم می لرزیدی به لحظه ای مهتاب رو تصور کردم … همینطور با کابوس هایی که می دید در آغوشم می لرزید برای همین .. برای همینمنتظر نگاهش کردم که سرش رو به زیر انداخت و با ناله گفتشایا:برای همین کنترول از دستم خارج شددوست داشتم همون موقعه قهقه بزنم …از بغض لعنتی که از سرباز زدنش می ترسیدم … می ترسیدم از این نزدیکی زیادی… نفسم را پر صدا همراه با بغض بیرون دادم و گفتم-مقصر تو نیستی شایا سکوت کردم و دستم را به حلقه در دستم کشیدم … حلقه ای که شاید اولا بهش می گفت حلقه ی اسارت اما حالا … حالا معنی دیگری برایم داشت .. معنی که بوی خیانت می داد …بوی گناه… بار دیگر نگاهم را به قاب عکس مهتاب که به من می خندید دوختم و لبخند تلخی زدم و در دل نالیدم-خنده هامم برایم غریبه شده مهتابآهی از دردی که در قلبم پیچیده بود کشیدم …. شایا دستم را گرفت و غمگین گفتشایا:آهی که کشیدی از چشمات اون دردش رومی تونم ببینمپوزخندی زدم و گفتم-چشمای من همه چی می گه اخمی کردم …. شایا قاب عکس مهتاب رو برعکس کرد و با مهربانی گفتشایا:اوهوم قبول دارم چشمات حقیقت رو می گهدست شایا را از دستم خارج کردم و همانطور که برای خودم گارد گرفته بودم گفتم-ااا اون وقت شما از کجا فهمیدی شایا ابروهایش را بالا داد و با صدایی که سعی داشت لبخندش را پنهان کند گفتشایا:از روز اولی که دیدمت توی چشمات نفرت رو به خودم می دیدم …ولی بعضی موقعها رنگش تغییر می کرد ..مهربون می شد مثل یک مادر ..مثل یک خواهری که برای گرفتن اسباب بازی خواهرش اومده باشهشایا لبخند مردونه ای زد و زیر چشمی نگاهم کرد و گفتشایا:بعضی موقعها هم شیطون می شد ..درخشش رو می تونستم از چشمان بخونمنفسش را پر صدا بیرون داد و با همان لبخند گفتشایا:یک درخشش آشنا و خاصلبخندی روی لبم نشست و نگاهش کردم .. این شایا از اون شایایی که هرروز هر ساعت می دیدمش یک دنیا تفاوت داشت یک دنیا مهربونی و شیطنت به همراه داشت… نگاهی به قاب عکس خوابونده شده ی مهتاب کردم و گفتم-چشم شناسی برای خودت شایا خنده ی کوتاهی کرد و دستی در موهایش کشید که موهایش با شیطنت دوباره بر پیشانی اش ریخت … خنده ای کردم و موهایش را بهم ریختم و گفتم-ارباب جونی بیشتر بخند که خیلی بهت می آدشایا با خنده مچ دستم را گرفت و با اخمی ساختگی گفتشایا:از خوش اخلاقیم سو استفاده نکن خانوم کوچلوخنده ی پر صدایی کردم و مشتی به بازویش زدم-پـــروخندید …خندیدم … هر دو خندیدم با صدای بلند …با داشتن غمی که هر دو در میان خنده هایمان بود خندیدیم … خنده اش رو دوست داشتم … خنده ای که ممکن بود کم به لب بیاورد …اون شب من شایای واقعی رو با شیطنت دیدم بدون غرور بدون اخم …فقط من بودم شایا و لبخند پنهانی از مهتاب که هر دو احساس می کردیم.. فقط ما بودیم و خنده …******موهای خیسم را لایه هوله خشک کردمو نگاهم را به آینه دوختم… کبودی صورتم کمرنگتر شده بود .. اما نگاهم هنوز همانطور بود.. غمگین و پر از نفرت … همونطور که شایا شب قبل گفته بود …پوزخندی به لب آوردم و به طرف لباس هایم که بر روی تخت گذاشته بودم رفتم و یکی یکی با حوصله ان ها را به تن کردم … و لبخند خونسردی به لب آوردم و از اتاق خارج شدم … همه در تکاپوی جشنی بودن که به عقب انداخته شده بود ومن و شایا نبودیم … با قدم های آروم از پله ها پایین رفتم که نگاهم به حکیمه که نگاهم می کرد افتاد … حکیمه با دیدنم پوزخندی زد که لبخندی به جای پوزخندش زدم … با چشمان گرد شده نگاهم کرد که راهم را کج کردم و به طرف اتاق غذاخوری به راه افتادم … سنگینی نگاهش را پشت سر احساس می کردم …اما بی توجه به آن نگاه در را باز کردم و وارد شدم … همه نگاه های پشت میز به طرفم برگشت که فقط لبخندی زدم …نگاهم را به زرین خاتون دوختم که با لبخند پر غروری سمت راست شایا نشسته بود و نگاهم می کرد …با همان لبخندی سرم را تکان دادم و به طرف شایا راه افتادم … شایا سر به زیر با اخمی که به چهره داشت… نشسته صندلی سمت چپش را برایم کنار کشید که لبخندم عمیق تر شد و کنارش نشستم و بلند گفتم-صبح زیبای همه به خیر باشه هر یک جوابم را دادن جز زرین خاتون که با اخمی نگاهم می کرد … چشمکی به صورت اخم کرده اش زدم …که شایا بشقابش را به طرفم کشید و به آرومی گفتشایا:اگه دید زدنت تموم شد بخورنگاهی به بشقابش کردم و به آرومی گفتم-مطمئنی که این سالمه شایا سرش را بالا گرفت و با اخم همیشگی اش نگاهم کرد….لبخند دندون نمایی زدم و گفتم-اینطور که معلومه سالمه و باید از بشقاب توخورد سرش را با تأسف تکان داد و نون تستی را که تازه به آن پنیر زده بود را به طرفم گرفت و به همان آرومی گفتشایا:بخور که کارت دارمسرم را تکان دادم وشروع به خوردن کردم ونگاه خشمگین زرین خاتون را نادیده گرفتم … بعد از صبحانه بدونه آنکه شایا اجازه تشکر را به من بدهد من را به اتاقش هدایت کرد … روی صندلی نشستم و به او که به طرف پنجره می رفت نگاه کردم و گفتم-اتفاقی افتاده سرش را به نه تکان داد و بدون انکه به طرفم برگردد گفتشایا:نه فقط ازت یک کمکی می خواستمابروهایم بالا پرید و دست به زیر چانه نگاهش کردم که پشتش به من بود و گفتم-کمک …چه کمکیبه طرفم برگشت و همانطور که تکیه اش را به کنار پنجره می داد گفتشایا:یک کاری کردم که توش موندمدستی به چانه ام کشیدم و گفتم-کسی رو کشتی شایا سرش را به منفی تکان داد که چشمامو ریز کردم-کسی رو به باد کتک گرفتی شایا دست به سینه ایستاد و باز سرش را تکان داد که پامو تکون دادم-زمین کسی رو برداشتی حالا پشیمونی با تکون دادن سرش پوفی کردم و با حرص گفت-چیزی دزدیدی … قولی به کسی دادی… شایا کلافه دستی در موهایش کشید و با آه گفتشایا:نه هیچ کدومدست به سینه با اخمی نگاهش کردم و پر حرص گفتم-ای بابا کشتیمون پس چه کمکی پامو کلافه تکون دادم و نگاهش کردم که خیره به حلقه ی در دستش شده بود … موهای نمدارم را به پشت گوشم بردم که نگاهم به حلقه در انگشتم افتاد … چیزی در وجودم لرزید … صدای شایا در گوشم پیچید” کاری کردم که توش موندم” .. با دستهای لرزون نگاهم را به شایا دوختم که با غمی نگاهم می کرد و با صدای لرزونی گفتم-تـــو.. تو چیکار کردی شایا شایا باز کلافه دستی در موهایش کشید و نگاهش را به زیر دوخت و گفتشایا:عصبی بودم فکر می کردم یک دختر بچه به بازیم گرفتهمحکم بر روی میز زدم و با صدای بلندی گفتم-این نشد حرف شایا شایا سرش را بالا گرفت ونگاهم کرد که نگاهم را از او گرفتم … عصبی از جایم بلند شدم که صدای کلافه اش رو شنیدم که گفتشایا:ستاره باور کن قبل از شناختت بود ..فکر می کردم با این بهونه می تونم حقیقت رو ازت بیرون بکشماز جایم بلند شدم و دستامو مشت کردم و با عصبانیت گفتم-با بهنونه عقد کرد خواهر زنت آرهشایا نفسش را پر صدا بیرون داد و کلافه تر از قبل گفتشایا:می دونم اشتباه کردم اما .. اماعصبی قدمی به طرفش برداشتم و بلند گفتم-اما چی شایا شایا چیزی نگفت و سرش را به زیر انداخت …محکم به پیشانی ام زدم وگفتم-به خاطر غرورت ببین به کجا کشوندیمون شایا شایا سرش را بالا گرفت و خیره در چشمانم شد و گفتشایا:باور کن غرور نبود ستاره … از دورغی که گفته بودی متنفر بودم … دوست نداشتم کسی جای مهتاب رو بگیره … اونوقت تو بعد از اینکه من مرگ مهتاب رو دیده بودم … صاف اومدی توی چشمام زل زدی گفتی من مهتابم … تو به جای من بودی برای اینکه خودت بیای حقیقت رو بگی چیکار می کردیعصبی مشتی به سینه اش زدم و غریدم-هر کاری می کردم جز این کار شایا نگاهم کرد و گفتشایا:ولی باور کن ستاره حقیقت رو نمی گفتیمشت دیگری به سینه اش زدم و نالیدم-آخه بی انصاف اونروز نیومدم بهت بگم …با اون حال مریض نیومدم که بگم که من ستاره ام با حالت زار مشت دیگری به سینه اش زدم و بلند تر نالیدم-من ستاره ام لعنتی … ستارهدستانم را گرفت و نگاهش را به چشمان غمگینم دوخت و همانند من نالیدشایا:عصبی بودم ستاره باور کن نمی خواستم تا اینجا کشیده بشه باور کندستانم را از دستش خارج کردم … قدمی به عقب رفتم و با احساسی که در چشمانم بود به آرامی گفتم-از من نخواه شایا حاضرم هر کاری واست بکنم جز این کار پشیمون نگاهم کرد و همانند خودم آروم گفت شایا:اشتباه کردم … می دونم اشتباه کردمغمگین نگاهش کردم … دلم گرفت …از اینکه اشتباه کرده بود … از اینکه راهش را آنطور شناخته بود … سرم را به زیر انداختم که قدمی نزدیک شد و گفتشایا:کاری از دستم ساخته نبودم حالا پشیمونی سودی ندارهبا اخم و خشم و نفرتی را که در چشمانم ریخته بودم در چشمانش زل زدم و غریدم -خودت خرابش کردی … خودت هم درستش می کنیکلافه دستی در موهایش کشید و همانند من غریدشایا:آخه نامرد مگه قول ندادی کمکم کنیبه طرفش خیز برداشتم و مشت محکمم را به سینه اش زدم و بلند گفتم-غلط کردی قولم رو به روم بکشی غلط کردی همانطور که مشت هایم پی در پی به سینه اش می خورد … دستانم را گرفت و با یک حرکت به دیوار چسپاندم و با اخمی نگاهش را به چشمانم دوخت و نالید …. ناله ای که دردی در آن پنهان بودشایا:مجبوریم ستاره … باور کن مجبوریمنگاهم را از او گرفتم که سرش را به سرم چسپاند و نزدیک گوشم گفتشایا:خودمم دارم عذاب می کشم … خودمم از کاری که می خوام بکنم دارم آتیش می گیرم … اما نمی خوام … نمی خوام تو هم متهم بشی … تو هم یک ننگی به پاکیت بچسپه که توی اتاق ارباب چیکار می کردی … می خوام پاکیت بمونه ستاره … با غمی صورتم را به طرفش برگرداندم و گفتم-یادت رفته من ستاره ام .. فکر می کنی کسی متوجه نمی شه که من مهتاب نیست که سر سفره عقد نشستم ستاره ام شایا:دستش می کنم ستاره به روح مهتاب درستش می کنمیقه اش رو گرفتم و در چشمانش خیره شدم و نالیدم-آخه بی انصاف مهتاب با تو سر سفره عقد نشسته چطور می تونی منو به جاش بنشونی سرش را به سرم چسپاند و آهی کشید و غمگین گفتشایا:آرزوش بود ستاره … آرزوش بود براش یک سفره عقد بزرگ درست کنم پر از رزهای آبی … یک طرفش تو ایستاده باشی … یک طرفش آناهیتا … اما تنها چیزی که جلوش قرار گرفت ..یک دفتر بزرگ بود با یک بله که نامش رو توی شناسنامه ام ثبت بکنه …اما عمرش قد نداد ستاره … عمرش اینقدر نبود که ببینه چطور براش عقد می گیرم … چطور جونمو به خاطرش می دمچشمانم را بستم و یقه اش را در مشتم فشردم و به آرامی گفتم-این حق حق مهتابه شایا …حق مهتابه شایا :عذابم نده ستاره … عذابم ندهسرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم و با ناراحتی گفتم-عذاب من بیشتره شایا شایا پیشانی ام را بوسید… سرم را بر روی سینه اش گذاشم و غمگین گفتم-نمی تونم شایا …نمی تونم صدای او نیز غمگین شده بود غمگین تر از صدای من …غمگین تر از چشمان منشایا:مجبوریم ستاره … باور کن مجبوریمدستی به سرم کشید و با آهی گفت شایا:به این فکر کن که اومدی آرزوهای برباد رفته ی مهتاب رو کامل کنیسرم را بالا گرفتم و خیره در چشمانش شدم … چشمانش غمگین بودن … چشمانی که درخشش برایم آشنا بود … چشمانی که فقط برای مهتاب بود .. فقط مهتاب … از آغوشش خارج شد و نگاهم را از او گرفتم و به نقطه ای خیره شدم و به آرامی گفتم-پس همه فکرارو کردی سرم را بالا گرفتم که سرش را تکان داد و نگاهش را به حلقه دوخت و گفتشایا:قبل از اینکه تو بیای قبل از اینکه اتفاقی برای مهتاب بیوفته … بعد از اومدن ساشا و تو قرار بود این اتفاق بیوفته …قرار بود عقدمون رو که محضری ثبت شده رو به طور دیگه هم….نفسم رو پر صدا بیرون دادم-تا با اینطور عقد کردن بتونین جلوی دهن مردم رو بگیرین سرش را تکان داد که پشت را به او کردم و به بیرون خیره شدم … شایا کنارم ایستاد و همانند من به بیرون خیره شد که گفتم-برای همین بود این جشنی که قرار بود برای اومدن ساشا بگیرین عقب افتاد شایا سرش را تکان داد که نفسم را بیرون دادم و با ناراحتی با یاد آوردی …مرگ مهتاب بغض کرده گفتم-کاش حالا بود و می دید که این همه جنب و جوش برای اونه نگاهم کرد و دستم را در دستش گرفت و با ناراحتی که در صدای من بود رو می تونست در صداش تشخیص داد گفت شایا:حالا هم داره می بینهسرم را تکان دادم و به بیرون خیره شدم به دور دستها … به دور دستهایی که شاید بتونم مهتاب رو ببینم .. مهتابی که روزی دستم را گرفت و با شادی در نگاهم خیره شد و گفتمهتاب:خواهر نری اون ور آب بی خبر ازدواج کنیچشمکی زد و با خنده ای که همیشه بر روی لبانش بود گفتمهتاب:قرار ما سه تا سه برادر رو بگیریم که همیشه کنار هم باشیمبا فشرده شدن دستم در دست شایا نگاهم را از دوردستها گرفتم و از فکر خنده های زیبای مهتاب خارج شد و به دستم که در دستش فشرده می شد … خیره شد… حالا مهتاب نبود که ببینه… دستهای عشقش در دستم گره خورده و از من که به جای او سر سفره عقد بشینم …با بغضی دستم را از دستش خارج کردم که نگاهم کرد… سرم را به زیر انداختم و بی توجه به نگاهش که برگردانده بود از اتاق خارج شدم … نگاهی به اطراف کردم … دنبال سرپناهی می گشتم … سرپناهی که بتوانم راحت با او صحبت کنم … راهم را کج کردم … و از پله ها پایین رفتم … نگاهم را به اطراف چرخواندم …که نگاهم در نگاه اخم آلود آناهیتا گره خورد … نگاهش کردم … نگاهم کرد … نمی دونم توی نگاهم چی خوند که بی توجه به شخصی که باهاش حرف می زد بلند شد و قدم هایش را به طرفم برداشت که نگاهم را از او گرفتم و راه خروجی رو در پیش گرفتم … با خارج شدنم از ساختمون راه نفسم را باز کردم و نفسهای پی در پی ای کشیدم… دست اناهیتا بر روی شانه ام نشست و من را همراه خودش کشید … بی حرف هر دو راه افتادیم .. بی آنکه چیزی بگیم .. بی آنکه نگاهمان را به یکدیگر بدوزیم … غمگین بودم .. دلم گرفته بود … از دنیا ..از مهتاب که تنهام گذاشته بود آناهیتا:حرف بزن ستاره …حرف بزننگاهم را به رو به رو دوختم … و از دل نالیدم و گفتم-گیجم آنی … فرصت حرف زدن رو از من گرفتن … به جای من حرف زدن به جای من تصمیم گرفتن همون کاری که با مهتاب کردننگاهی به آناهیتا کردم و به سینه ام زدم و گفتم-اینجام داره می سوزه آنی … احساس گناه ..عذاب وجدان تا خر خره ام پر شده ..اگه بگم پشیمونم دورغ نگفتم دستم را از دستش خارج کردم و تکیه ام را به درختی دادم و با غمی گفتم-نمی تونم توی چشماش نگاه کنم و ببینم از عشق خواهرم داره می درخشه… دستامو بالا گرفتم و نگاهی به آنها نالیدم-نمی تونم دستای گرمش رو توی دستم بگیرم … دستایی که روزی در دستان خواهرم بود و با وجود اون گرم شده بود زانوهام خم شد و بر روی زمین نشستم و بلند تر نالیدم-سوختم وقتی گفت پشیمونه … سوختم وقتی گفت مجبوریم …سرم را بالا گرفتم و با غمی به آناهیتا که حالا صورتش پر از اشک شده بود نگاه کردم و پر از بغض گفتم-سوختم وقتی گفت به جای مهتاب کنارم بشین محکم به سینه ام زدم و غریدم-آتیش گرفتم … آتیش گرفتم وقتی دیدم اینقدر عاشقه … آتیش گرفتم وقتی فهمیدم عا…آناهیتا کنار پام نشست و در چشمانم خیره شد و گفتآناهیتا:وقتی فهمیدی عاشقینگاهم را از او گرفتم که چانه ام را گرفت و صورتم را به طرف خودش برگرداند و ناراحت گفتآناهیتا:تمومش کن و حقیقت رو بگو-نمی تونم آناهیتا:چرا می تونیسرم را با لبخند تلخی تکون دادم-نه انی نمی تونم آناهیتا صورتم را میان دستانش گرفت و در نگاهم خیره شد و گفتآناهیتا:چرا ؟حلقه را از دستم خارج کردم و دستش را گرفتم و حلقه را کف دستش گذاشتم و غمگین گفتم-دلیلش اینه آناهیتا:دلیل قانع کننده ای نیستکف دستش را که حلقه در آن بود بستم و با لبخند که تلخی اش را در دهانم مزه می کردم گفتم-دلیل مهتابه … دلیلش شایاست .. دلیلش عشقیه که بین انهاستاشاره ای به قلبم کردم -دلیلش اینه که نمی تونم ساده بگذرم دستم را گرفت و با ناراحتی زمزمه کردآناهیتا:عشق تو چی … دو دستانش را در دست گرفتم-فقط اون دوتا عاشقن فقط اون دوتا آناهیتا:داغون می شی ستارهخیره در چشمانش شدم و با ناله همانطور که در چشمانش خیره بودم گفتم-نگاهم کن دقیق …یعنی می تونم داغون تر از حالا باشم آناهیتا کنارم نشست و سرش را بر روی شانه ام نهادآناهیتا:داری با خودت چیکار می کنی ستاره … بهت گفته بود که کنار بکش اماسرم را به سرش که بر روی شانه ام بود گذاشتم و به آرامی گفتم-اما لجباز تر از اونی بودم که کنار بکشم آناهیتا دستم را در دستش گرفت و آن را فشرد و گفتآناهیتا:از آخرش می ترسم ستارهدست را بوسیدم و با لبخندی که حالا آرامی ام را نشان می داد گفتم-غصه نخور دست تورو هم می کنم توی حنا تا نترسیآناهیتا خنده ای کرد و مشتی به بازویم زدمآناهیتا:خیلی دوستت دارم ستارهنگاهش کردم که میان بغض آن حرف را گفته بود و پیشانی ام را به پیشانی اش چسپاندم و گفتم-منم دوستت دارم خواهری هر دو تکیه مان را به درخت دادیم و همانطور که به رو به رو خیره شده بودیم دست یک دیگر را فشردیم …اگه برای همیشه یک خواهر از دست داده بودم یک خواهر دیگه کنارم داشتم که کنارم باشه و به دردل هام گوش کنه که هوامو هر طور شده داشته باشه و با یک دوستت دارم خیلی ساده لبریزم کنه از حسی که هیچوقت تنها نیستم چون اونو دارم …چون سایه مهتاب رو همیشه همراه دارم …چون نرگس جون رو همانند مادری بالا سرم دارم …آناهیتا سرش را بار دیگر بر روی شانه ام نهاد و زیر لب زمزمه کرد امشب در سر شوری دارم امشب در دل نوری دارمنگاهش کردم که چشماشو بسته بود و زمزمه می کرد همانند او چشمانم را بستم و همراهش زمزمه کردم باز امشب در اوج آسمانم راضی باشد با ستارگانمامشب یک سر شوقو شورم از این عالم گویی دورمنمی دونم چقدر گذشته بود که هر دوی ما آنجا نشسته بودیم و زیر لب آهنگ را زمزمه می کردیم …اما هر چقدر که بود حالا آروم شده بودم آروم آروم …. آروم از هر چی حس ..از هر چی نگفته ها… بازی رو که خودم شروع کرده بودم رو باید تموم می کردم … برای مهتاب… برای شایا… برای خودم که اینطور وارد شدم و تا تهش فرو رفتم … زمزمه آناهیتا را هنوز می شنیدم که اهنگ دلخواهش را می خواند … خیره نگاهش کردم … با دیدن قطره اشک گوشه ی چشمش … دلم به درد آمد… خیلی چیزها در دلم سنگینی می کرد … خیلی حرفا دوست داشتم از دهانم خارج بشه تا از اینی که هشتم آروم تر بشم … اما همان گفتن عاشقم کافی بود که ترس را بتوانم از چشمان آناهیتا بخوانم … با احساس سنگینی نگاهم سرش را از روی شانه ام برداشت ونگاهم کرد .. لبخندی به روش زدم … که دستش را دراز کرد … و خواهرانه بر روی گونه ام کشید …دستش را گرفتم و گفتم-نگران نباش آنیباز همان ترس هم خانه چشمانش شد ولی لبخندش را بر روی لبش حفظ کرد و گفتآناهیتا:می خوای چیکار کنی ستارهنگاهم را از او گرفتم و به رو به رو دوختم … خیلی وقت بود فهمیده بودم باید چیکار کنم … اما احساسم انجام هر کاری را از من گرفته بود … احساسی که آنطور من را به شایا نزدیک کرد … کششی که اجازه داد مردی را بشناسم که عاشقانه خواهرم را می پرستید… آهی کشیدم و گفتم-باید شروع کنمهمانند من آهی کشید و گفتآناهیتا:چطور می خوای شروع کنیدستی در موهام کشیدم و آن را پشت گوشم بردم-از اول شروع می کنم …پازل ها رو کنار هم می زارم تا بدونم واقعیت اصلی چی بودهآناهیتا نگاهم کرد و گفتآناهیتا:واقعیت رو که می دونی فقط باید باعث بانی اش رو پیدا کنیاخمی کردم و نگاهم را در نگاهش دوختم و گفتم-از کدوم حقیقت حرف می زنی از اینایی که واسم گفتین … از اینایی که فردا باز گفتنی ها تغییر می کنهآناهیتا سردرگم نگاهم مرد و با حالت تعجبی که در صدایش بود گفتآناهیتا:کدوم حقیقت تغییر کرده …کدوم گفتنی ها تغییر کردهصورتم را برگرداندم و باز به رو به رو خیره شدم و با همان اخم حفظ شده گفتم-دیگه چی نمی خواد تغییر کنه … خیلی گفتنی ها تغییر کردهنفسم را بیرون دادم و در ادامه اش گفتم-قبل از اینکه وارد این روستای کوفتی بشیم … از نفرت ارباب در خشم بودی … و نرگس جون از مجبور کردن مهتاب به این ازدواج حرف می زد … با اومدنمون به اینجا همه چی تغییر کرد … دیدگاه تو عوض شد و معلوم شد که هیچ مجبوری نبوده … چون اربابی که شایا باشه عاشق خواهرم بوده … و برای بستن دهان این مردم …تن به ننگی داده که به خواهرم بستن … برای اثبات پاکی عشقش…نگاهم را بار دیگر به آناهیتا دوختم و گفتم-این چه نوع مجبوری بوده که مهتاب با جون دل قبول کرده و یک خونه ی پر از عشق هم ارباب براش درست کرده … این مجبوری چی بوده که اینطور شایا از سفره عقدی حرف می زنه که مهتاب آرزوی دیدنش رو داشتهکلافه دستی در موهایم کشیدم …آناهیتا نگاهش را به رو به رو دوخت و به آرومی گفتآناهیتا:خودمم نمی دونم ستاره …من هنوزم دلم از خانواده ارباب صاف نشده … هنوز هم همون نفرت توی چشمام هست … اما با گفته هایی که شنیدم و با حقیقت های جور واجوری که به گوشم رسیده … نمی دونم چرا این نفرت جاش رو به دلسوزی داده … دلسوزی به نگاه عاشق شایا… به نگاه معصوم آروینپوزخندی زدم و تلخ گفتم-پس تو از کدوم حقیقت حرف می زنی که می گی می دونیتلخ خندید و نگاهش را به نگاهم دوخت و گفتآناهیتا:اینم نمی دونماز جایم بلند شدم … و دستم را به طرفش دراز کردم و گفتم-بلند شو که خیلی پازل ها هست که باید به هم بچسپندستم را گرفت و بلند شد … رو به رویم ایستاد و گفتآناهیتا:چطور می خوای این پازل هارو به هم بچسپونیراه افتادم و همانطور که به رو به رو خیره شده بودم گفتم-شنیدی می گن دیوار ها گوش دارننگاهش کردم که سرش را تکان داد … با لبخندی دستش را گرفتم و برای ادامه حرفم گفتم-باید از دیوارهایی که گوشهاشون تیز بوده سوال کرد و حقیقت هایی که اینقدر پیچیده شده پرسیدآناهیتا:یعنی چی ؟از پشت درختی را که دید ساختمون را گرفت بود بیرون امدیم که با اشاره ای به ساختمون که خدمتکارها از این طرف به اون طرف می رفتن گفتم-باید از اینایی که همیشه هستن و گوشاشون رو تیز کردن پرسیدآناهیتا با چشمان گرد شده نگاهش را به خدمتکارها دوخت و گفتآناهیتا:فک می کنی اینا حقیقت رو می گنسرم را به مثبت تکان دادم که با عجله بار دیگر گفتآناهیتا:چطور می تونی به این راحتی این حرف رو بزنیلبخندی زدم و با چشمکی که به او زدم به طرغ حکیمه که دستور می داد رفتم و رو به آناهیتا اشاره ای به قلبم گفتم-چون ایمان دارم به اینپشتم را بهش کردم و بلند تر که خودش بشنود ادامه دادم-چون اینا آدما روزی به قلب مهربون مهتاب ایمان داشتنآناهیتا با قدم های بلند خودش را به من رساند و گفتآناهیتا:فکر کنم یادت رفته که تو ستاره ای درستهحکیمه با دیدنم اخمی کرد و صورتش را برگرداند … به طرف آناهیتا نگاه کردم و آروم که بشنود گفتم-نه یادم نرفتهآناهیتا رو به رویم استاد و اخم کرده گفتآناهیتا:پس چطور می خوای از این مردم حرف بکشیلبخند دندون نمایی زدم که با چشمان ریز شده نگاهم کرد … دستی به شانه اش زدم و گفتم-تو برام این کارو می کنیمکثی کردم و با چشمان گرد شده نگاهم کرد و با صدای جیغ مانند گفتآناهیتا:چـــــــــیدستم را بر روی دهانش گذاشتم و خنده کنان گفتم-درست شنیدیدستم را پس زد و اخم کرده مشتی به بازوم زد و گفتآناهیتا:که بگو این لبخندی که من ازش می ترسم بی خودی نیستبا خنده شانه ام را بالا انداختم و لپش را کشیدم و گفتم-می دونم درست از کارت بر می آییمحکم بر روی دستم زد و با عصبانیتی گفتآناهیتا:حرفش نزن ستاره من کاری نمی کنمدستی به گونه اش کشیدم و با چشمکی به او گفتم-می دونم برای فضولی هم که شده این کارو انجام می دیآناهیتا صورتش را برگرداند و با حالت قهری گفتآناهیتا:حالا من باید چیکار کنمشانه ای بالا انداختم و همانطور که صورتش را به طرف خودم برمی گرداندم گفتم-اینشو تو باید خودت بدونی … فقط باید نگفتنی هارو منو و تو بدونیم … بدونیم که در واقع چه اتفاقی برای مهتاب افتاده که تویی که کنارش بودی هم نمی دونیآناهتیا یک تای ابرویش را بالا داد و سرش را تکان داد… لبخندی زدم و همانند او سرم را تکان دادم … توی این چند سال درست فهمیده بودم چطور می تونم حس فضولیش رو تحریک کنم … نگاهی به ساختمون کردم … با دیدن میلاد که کنار پنجره ایستاده بود و به خدمتکارا نگاه می کرد … دست اناهیتا را از دستم خارج کردم … میلاد نگاهش را از خدمتکارها گرفت به من دوخت … خیره نگاهم کرد … سرم را برای سلام برایش تکان دادم … دستش را بر روی شیشه ی پنجره گذاشتم و همانند من سرش را تکان داد و بدون نگاه دیگری پرده را کشید …با تعجب به پرده کشیده شده نگاه کردم…و شانه ام را با بی خیالی بالا انداختم که آناهیتا صورتش را برگرداند و همانطور که زیر لب غر غر می کرد گفتآناهیتا:ستاره این پسره خیلی بد نگاهت می کنهسرم را خم کردم و نگاهش کردم …با اخمهای درهمش نگاهم کرد که یک تای ابرویم را بالا دادم و گفتم-چت شد یکهو؟آناهیتا با همان اخم صورتم را برگرداند و گفتآناهیتا:سمت چپت رو نگاه کن می فهمی دارم چی می گمراست ایستادم و گوش به حرف نگاهم را به سمت چپ دوختم که ساشا را با اخمهای درهم رفته خیره به خود دیدم … خیره نگاهش کردم … نگاهش پر بود از شک ترید… نگاهی که هیچوقت توی نگاه پر از مهر ساشا ندیده بودم … رفتار ساشا خیلی برایم عجیب بود …آناهیتا:فک کنم تورو شناختهنگاهم را از نگاه پر از شک ساشا گرفتم و به آرامی گفتم-تو اینطور فک می کنی؟آناهیتاهمانطور که به پشت ایستاده بود گفتآناهیتا:همیشه نگاهم به اونی خیلی بد نگاهت می کنه … وقتی با شایا سر سفره می خندیدن … وقتی که حالت بد شده بود … نگاهش ادم رو می ترسونهسرم را تکان دادم و بدون توجه به ساشا که همه حرکتهایم را زیر نظر داشت رو به آناهیتا گفتم-رفتارش عجیبه …لحظه ی اول که منو دید حالت شوکه اش رو دیدم … اما حالا هیچ شناختی از خودش نشون نمی ده … حتی کاری هم نمی کنه که بدونه من ستاره ام یا نهآناهیتا:از همین چیزش می ترسم ستاره … شاید اون داره یک فکر دیگه ایی می کنهنگاهم را از نگاه پر از ترس آناهیتا گرفتم و بار دیگر به ساشا چشم دوختم و آروم گفتم-شاید تو راست بگی ولی نگاهش هر چی که داره دوستانه نیستآناهیتا سرش را تکان داد که با صدای شیهه ی اسبی که از نزدیکی شنیده شد هر دو نگاهمان را به عقب برگرداندیم …با دیدن شخصی که بر روی اسب نشسته بود اخمهایم درهم رفت و صدای خنده ی او به اوج رسید … قدم های اسب نزدیک و نزدیکتر امد و صدای خنده ی نفرت انگیزش به گوشم نزدیک تر شد که به نفرت یک قدم به عقب رفتم که با گیر کردن پایم میان سنگی در حال سقوط بودم که میان زمین و هوا معلق ماندمساشا:مواظب باشبازویش را گرفتم و نگاهم را به چشمانش دوختم … دلخوری .. نفرت … حسی که هیچوقت توی چشمای مهربونش دیده نمی شد را خیلی راحت می شد از ان دید… با قرار گرفتن دست آناهیتا بر روی کمرم نگاهم را از او گرفتم …که جای هر شک و ترید را گرفته بود و به آناهیتا دوختمآناهیتا:خوبی مهتابسرم را تکان دادم … صدای پوزخند بلند ساشا لبخند تلخی را بر روی لبانم ظاهر کرد و اخمی بین ابروهای آناهیتا… بار دیگر صدای شیهه ی اسب لبخند تلخم را به اخمی تبدیل کرد و نگاهم را به آن نگاه نفرت انگیزش دوختم … یوسف با لبخندی نگاهم کرد … با کشیده شدن دستم نگاهم را از یوسف گرفتم و به آناهیتا دوختم ..به آرامی دستم را از دستش خارج کردم و گفتم-آنی چتهآناهیتا سرش را به عقب برگرداند و با دیدن ساشا که با یوسف صحبت می کرد نفسش را کش دار بیرون داد…. نگاهش را در نگاهم دوخت و به آرامی گفتآناهیتا:هیچ کنار این بشر احساس امنیت نمی کنم ستارهنگاهم را به آن دو دوختم و با دیدن اخمهای درهم رفته ساشا که با یوسف سرم را تکان دادم و گفتم -نگاهش خیلی نفرت انگیزهآناهیتا کلافه دستی به شالش کشید آناهیتا:ازش باید وحشت کرد نگاهی به حالت کلافه اش کردم و لبخندی زدم … دستش را گرفتم و گفتم-تو چرا خودتو اذیت می کنیآناهیتا بار دیگر نگاهش را به آن دو دوخت و با غمی که آشکارا از صدایش بیداد می کرد گفتآناهیتا:دلم می سوزه ستاره از اینکه همچین پدرهایی هستن که با داشتن بچه …حتی بچه هاشون رو بغل نمی کنن… یک دست نوازش گونه به سرشون نمی کشن نگاهش را غمگین به چشمانم دوخت و با بغضی در صدایش ادامه دادآناهیتا:برعکسش می رن پی هرزگیشون و یادشون می ره بچه ای دارن که محتاج یک نگاه از پدر مادرشه لبخندی تلخی به صورت زیبایش که غم جایش را گرفته بود زدم و دستش را فشردم-فراموش کن… با این افکار خودت رو آزار نده لبخند تلخی زد و نگاهش را به دستانم دوخت و آرام زمزمه کردآناهیتا:فراموش نمی شن ستاره …اون زندگی رو نمی تونم فراموش کنم … نادیده گرفتنم رو نمی تونم فراموش کنم .. پس زده شدنم رو نمی تونم فراموش کنم ..اما می دونی چیه ستارهسرش را بالا گرفت و با محبتی نگاهم کرد و دستش را بر روی گونه ام کشید و با همان آرومی گفتآناهیتا:خوشحالم که پس زده شدم چون منو با تو آشنا کرد ..با مهتاب … با بابا شهاب … با مامان سرمه محبتی که خالص بود خالصه خالص دستم را بر روی دستش که بر روی گونه ام بود گذاشتم …حرفی برای گفتن نداشتم ..تمام احساسم را در چشمان ریختم و به چشمانش زل زدم … سختی های زیادی کشیده بود… دردی که فقط اون می تونست حس کنه ..درد پس زده شدن …درد تمام بی مهری ها… نگاهم را از نگاهش گرفتم و یک قدم از او فاصله گرفتم و لبخند آرامی زدم …که نگاهم به سوسن که بالای تراس ایستاده بود دوخته شد …. سوسن با لبخندی دستش را در موهایش فرو برد و با خنده ی آرومی سرش را تکان داد … با یک تای ابروی بالا رفته نگاهش کردم…خودش را خم کرد و دست زیر چانه نگاهش را با همان لبخند به جایی دوخت … نگاهش را دنبال کردم … با دیدن یوسف که کنارش اسبش ایستاده بود و با همان لبخند کریهش نگاهش به سوسن بود و سرش را بی خود برای ساشا که با اخمی با او حرف می زد تکان می داد …. با تکان خوردن دست آناهیتا جلو چشمانم نگاهم را از آن دو گرفتم و به آناهیتا دوختمآناهیتا:کجایی یکساعته دارم ابراز احساسات می کنم با گیجی نگاهش کردم و همانطور که نگاهم رو به سوسن و یوسف می دوختم گفتم-چــی؟آناهیتا خنده ای کرد و جلوی نگاهم رو گرفت و با همان خنده گفتآناهیتا:چی زدی بالا خواهر جان با اخمی نگاهش کردم که جلوی دیدم را گرفته بود و گفتم-اه آنی درست حرف بزن دیگه آناهیتا با تعجب نگاهم کرد و گفتآناهیتا:چته دیونه از این درست تر نمی تونم صحبت کنم که نگاهم را از او گرفتم و به سوسن دوختم که با ان لباس یقه بازی که پوشیده بود خودش را در به نمایش یوسف گذاشته بود اخمی کردم و گفتم -یک لحظه حرف نزن آناهیتا:اه چرا اینقد اینور اونور نگاه می کنی دستی به موهایم کشیدم و با همان اخم نگاهم را به زیر انداختم و زیر لب زمزمه کردم -یعنی ممکنه آناهیتا سرش را زیر گرفت و در چشمانم خیره شد و با ابرویی بالا رفته گفت آناهیتا:دیونه شدی با خودت حرف می زنی صورتش را با دست کنار زدم و سرم را بالا گرفتم و نگاهم را بار دیگر به آن لبخندهایشان دوختم … کم کم اخمم جایش را به لبخندی داد و بشکنی زدم و بلند گفتم -خـــــودشهنگاه پر تعجب همه به من دوخته شد…لبخند عمیقی زدم و یک قدم از آناهیتا که همانند بقیه با تعجب نگاهم می کرد فاصله گرفتم و با چشمکی به او پشتم را به او کردم و به طرف وردی ساختمون راه افتادم …. صدایش را از پشت شنیدم آناهیتا:روانی شدی به سلامتی با خنده نگاهش کردم که پشت سرم راه افتاده بود… سرم را تکان دادم … ایستاد و سرش را با تأسف تکان داد آناهیتا:خدا به خیر بگذرونه دستم را تکان دادم و همانطور که وارد می شدم با خنده بلند گفتم -خیره خواهر جان…. خیره خیره با وارد شدنم آناهیتا نیز وارد شد و دستم را گرفت … به طرفش برگشتم آناهیتا:حالا کجا می ریدستم را از دستش خارج کردم و گفتم -می رم پیش آروین با تعجب نگاهم کرد که نگاهم را در چشمانش دوختم و با لبخند مطمئنم گفتم -می خوام بازی رو شروع کنم آنیابروهایش بالا پرید و با تعجبی که در صدایش بود گفتآناهیتا:چطور می خوای این بازی رو شروع کنیچشمکی زدم و گفتم-به روش خودشون آناهیتا: چی می گی ستارهخنده ای کردم و یک قدم ازش فاصله گرفتم و دستم رو توی هوا تکون دادم و گفتم-می خوام تا این عقد سر نگرفته همه چی به پایان برسه آناهیتا:ستارهدر چشمانش زل زدم و لبخند خونسردم را زدم -باید تموم بشه آنی هر جوره شده تمومش می کنم آناهیتا ناراحت نگاهم کرد و گفتآناهیتا:من سر در نمی آرم چی می گی پشتم را به او کردم و آروم گفتم-تا آخر هفته وقت دارم توی این شلوغی می تونم خیلی کارا بکنم آناهیتا:شایارو چیکار می کنی …عقد رو چیکار می کنی تلخ خندیدم و به طرف پله ها رفتم و گفتم -تمومش می کنم … همه چیو تموم می کنم آناهیتا پشت سرم اومد و دستش را بر روی شانه ام گذاشت و گفت آناهیتا:حالا کجا می ریکلافه از احساسات دگرگونم دستی به موهایم کشیدم و گفتم -می رم آروین رو از اینجا دور کنم بدون اینکه منتظر حرف دیگری از او باشم دستش را پس زدم و از پله ها بالا رفتم … نفسم را بیرون دادم و به طرف اتاق آروین راه افتادم … نگاهی به در بسته اتاق شایا کردم و با لبخند تلخی در اتاق آروین را باز کردم …. با دیدن آروین که آرام در رخت خوابش خوابیده بود لبخندی زدم و با قدم های آرام به طرف تختش رفتم … کنارش نشستم و آرام صدایش زدم -آروین آروین تکانی نخورد …لبخندی زدم وسرم را نزدیک گوشش بردم و گفتم -عشق مهتاب نمی خواد از خواب بیدار بشه دستی به پشتش کشیدم … نفس های آرومش و کش دارش نشون از خواب عمیقش می داد …آرومتر کنار گوشش زمزمه کردم-آقا آروین بسه خواب دیگه بلند شو آروین بدون تکانی به خوابش ادامه می داد… خنده ای کردم و بر روی گونه اش خم شدم و با خنده گفتم -یک بوس می دم آقا آروین بیدار بشن بوسه ای بر روی گونه اش نهادم که با داغ شدن لبهایم … با چشمان گرد شده نگاهم را به گونه ی سرخ شده ی آروین و رنگ پریده اش دوختم …. دستم را بالا بردم و بر پیشانی عرق کرده و داغش گذاشتم …. سیخ نشستم و نگاهم را به آروین دوختم … با یک حرکت پتو را از رویش کنار زدم … با دیدن بدن لختش و بدن کبودش … نفس در سینه ام حبس شد … دستای لرزانم را پیش بردم و آروین را برگرداندم … با افتادن دست آروین کنار تخت و خونی که از بینی اش خارج می شد … جیغ خفه ای کشیدم … و از جایم بلند شدم … صحنه ی مرگ مهتاب .. از جلوی چشمانم گذشت … دست بی جون مهتاب که خبر از رفتنش می داد ….مانند فیلمی جلوی چشمانم نقش گرفت… نفسم کند شده بود … و نگاهم به لبهای آروین که کبود شده بود خشک شده بود … صدایی به گوشم رسید -کمکش کن با همان نفس های پی در پی و حالت شوک نگاهم را به طرف صدا کج کردم که نگاهم در نگاه اشکی مهتاب گره خورد و لبهای مهتاب از هم باز شد و بار دیگر تکرار کرد -کمکش کن ستاره با سرازیر شدن قطره اشک از چشمان مهتاب از حالت شوک خارج شدم و دستم را به طرفش دراز کردم که مهتاب محو شد و صورت کبود شده ی آروین جلوی چشمام جان گرفت … با عجله به طرف آروین رفتم و او را بلند کردم …. با بلند کردنش لبهایش لرزید و بعد از آن بدنش شروع به لرزیدن کرد…. با ترس نگاهم را به آروین دوختم و فریادی از دل کشیدم -آرویــــــــن بدن کوچک و ضعیفش در آغوشم می لرزید …. با عجله و چشمای اشکی به طرف در رفتم و قبل از آنکه در را باز کنم در باز شد و شایا در چهار چوب در قرار گرفت… با دیدن شایا …هق هقم بالا رفت … شایا با تعجب نگاهم کرد …. با داغ شدن بدن آروین بدنم داغ شدم و با صدای بغض داری نالیدم -شـــایا آروینشایا نگاهش را از چشمانم گرفت و با دیدن آروین در آغوشم با تعجب نگاهش کرد… آروین به شدت شروع به لرزیدن کرد … با لرزیدن او در آغوشم زانوهایم سست شد …. صدای فریاد شایا به اوج رسید شایا:ُســـــتاره دستتو بذار تو دهان آروین میان گریه با تعجب نگاهش کردم که خودش را به من رساند و قبل از آنکه کاری انجام بدهم آروین را از من گرفت و دستش را در دهان آروین گذاشت … با دیدن حالت آروین جیغی کشیدم … شایا از جایش بلند شد و بدون آنکه منتظر چیزی باشد به طرف در دوید… با دیدن او که می دود پشت سرش دویدم … خدمتکارها با تعجب نگاهمان می کردن … اما بی توجه به نگاهای آنها شایا می دوید و من با اشکهایی که می ریختم پشتش می دویدم …. شایا با عجله از پله ها پایین رفت … با پیچ خوردن پایم محکم به زمین افتادم … اما بدون آنکه توجهی به دردی که در پایم پیچیده بود و گرمیه خونی که بر روی پیشانی ام به پایین می آمد … پشت سر شایا دویدم …باز صدای فریادش در گوشم پیچید که گفت شایا:مــــاشین نگاهم را به اطراف دوختم … ساشا که کنار آناهیتا ایستاده بود با تعجب نگاهمان کردن… دوباره فریاد شایا بالا رفت شایا:مــــاشین… این ماشین لعنتی کجاست نگاهم را به اطراف گرداندم … با پیاده شدن زرین خاتون از ماشینی …با عجله به طرفش رفتم و فریادی از بغض زدم -شایا ماشین به طرف ماشین دویدم … و زرین خاتون رو پس زدم و سوار شدم … شایا در کناری را باز کرد و کنارم نشست … با دستهای لرزون … استارت زدم … و در نگاه پر تعجب همه اشان که شوکه نگاهمان می کردن … با صدای گوش خراشی ماشین را به راه انداختم …. شایا:تند برو ستاره تند …با شنیدن صدایش هق هقم بالا گرفتم و پایم را بر روی پدال گاز فشار دادم و نالیدم -چش شده شایا شایا:تشنج کرده با شنیدن صدای لرزانش از پشت پرده ی اشک نگاهش کردم که با دلهره نگاهش به آورین بود … و باز صدای هق هقم بالا رفت … نگاهم را به دستش دوختم که در دهانه آروین بود و از گوشه ی آن خون می اومد … محکمتر بر روی پدال گاز گذاشتم …. شایا نگاهم کرد و با ناراحتی گفت شایا:گریه نکن …فرمان را در دستم فشردم و غریدم -حـــرف … نزن.. حرف نزن اشکهام همانطور از چشمانم سرازیر می شد … صحنه ی مرگ مهتاب … مرگ بابا جلوی چشمانم مانند فیلمی رد … می شد … نگاهم را به آروین دوختم که هنوز می لرزید و شایا محکم او را به خود می فشرد … در میان هق هق نالیدم -کمکش کن خدا … کمکش کن با خشم به چپ پیچیدم که شایا فریاد زد شایا:چیکار می کنی دیونه همانند او فریادی از خشم زدم -لعنتی اربابی و نتونستی یک درمونگاه یک بیمارستان توی این روستای کوفتی بسازی شایا:آروم باش ستاره محکم بر روی فرمان زدم و غریدم -اروم باشم … از چی آروم باشم لعنتی … دارم اتیش می گیرم ….بلندتر از قبل فریاد کشیدم -دارم از زور درد …نتوانستم حرفم را ادامه بدم و هق هق گریه ام اوج گرفت … دست شایا بر روی دستم نشست … دستش را پس زدم … و نالیدم -بسمه … به علی بسمه گریه ام شدت گرفت و همانطور تند به طرف جایی می رفت که بتونم یک عزیز رو نجات بدم … میان هق هق گریه صدای غمگین شایا را شنیدم که گفت شایا:گریه نکن ستاره اما من با آن همه دردی که آن جمله را می گفت بلند تر از قبل گریه می کردم … از دل … از خاطرهای گذشته … از مرگ عزیزانی که به چشم دیده بودم شایا:گــــریه نکــــن لعنتی لبم را به دندون گرفتم و نگاهش کردم که محکم بر روی داشبورد زده بود و پاکتی از آن بیرون افتاده بود … با تعجب نگاهم را به پاکتی آشنا دوختم …. و با پشت دست اشکم را پاک کردم … که صدای معصوم و زیبای آروین در گوشم پیچید آروین:مهتاب نگاهم را از پاکت گرفتم و به طرف آروین برگشتم که بی حال و بی جون در آغوش شایا افتاده بود و نالیدم -جـــون دل مهتاب اما حرفی از دهانش خارج نشد … تنها در آغوش شایا ماند … نگاهم را بالا گرفتم و به شایا دوختم … شایا غمگین نگاهم کرد و گفت شایا:از حال رفته …

رمان

اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است