به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
ارزش انسان به افکار و باورهای اوست
خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۶
خانه » رمان » رمان عشق ارباب » رمان عشق ارباب قسمت 7

رمان عشق ارباب قسمت 7

رمان عشق ارباب قسمت 7

eshgh-arbab-256x300 رمان عشق ارباب قسمت 7

قسمت هفتم

رمان عشق ارباب از دریا

رمان عشق ارباب

رمان عشق ارباب قسمت 7

کتش را از تن خارج کرد و دور بدن لخت آروین پیچید … غمگین همانطور که قطره های اشک از چشمانم سرازیر می شد … نگاهم را به جاده دوختم … دستانم از زور غم از زور دلهره می لرزید … همانطور که بدن ضعیف آروین در آغوشم می لرزید … آب بینی ام را بالا کشیدم و فرمان را در میان مشتم فشردم … از آروین دور شده بودم … مقصر من بودم که تنها رهایش کرده بودم … لبم را به دندان گزیدم تا هق هق گریه ام در نیاید … با پشت دست اشکهایم را پاک کردم که دست شایا بر روی دستم قرار گرفت و صدایش در گوشم پیچید که گفت شایا:آروم باش ستاره سرم را تکان دادم و نالیدم -نمی تونم شایا باور کن نمی تونم مشتم را دور فرمان محکمتر کردم و ادامه دادم -صحنه ی مرگ عزیزام جلو چشمامه … دستهای بی جونشون رو می تونم حس کنم … چشمای بی روحشون که از این دنیای نکبتی بسته می شد رو هنوز به یاد دارم .. شایا دستش را بر روی دستم نوازش گونه کشید که آرام گفتم -چرا تموم نمی شه شایا …چرا شایا حرفی نزد … با چشمای غمگینش … نگام کرد و نوازشم کرد ..بی آنکه حرفی بزند … بی آنکه کلمه ای از دهانش خارج شود … نگاهم را به آروین دوختم و با دیدن خون خشک شده کنار بینی اش نفسم را سخت بیرون دادم … و بار دیگر نگاهم را به جاده دوختم . از دل دعا کردم که باز شاهد دیدن مرگ عزیز دیگری نباشم ****نگاهم به در خطوط قرمز ای سی یو خشک شده بود … پاهایم را در اغوش جمع کرده بودم و نگاهم به دری بود که نزدیک یک ساعت بود آروین را برده بودن … یک ساعت سختی که آن طور نگاهم را به آن در خشک کرده بود … صدای فریاد دکتر هنوز در گوشم بود که بلند گفته بود دکتر:سریعتر ببرینش آی سی یو آن لحظه پاهای خشک شده ی شایا رو دیده بودم که خم شد و بر روی زمین افتاد و گیج نگاهش را به آورین دوخته بود که وارد اتاقی می شد که خاطره ی بدی از آن داشتم از فکر خارج شدم و با نگاهم دنبال شایا گشتم … با دیدنش که هنوز همانطور شوکه نشسته بود … اشک در چشمانم جمع شد … از جایم بلند شدم و با پاهای لرزان کنارش نشستم و دستم را بر روی شانه اش گذاشتم -شایاحرفی نزد …تنها دستم را گرفت و محکم آن را در دستش فشرد … خودم را به او چسپاندم و زمزمه کردم -شایا آروین خوب می شه شایا دستم را محکمتر فشرد و به لبانش نزدیک کرد … و اروم گفت شایا:دلت پاکه دعا کن …انگشتانم را بوسید …و زمزمه وار ادامه داد شایا:دعا کن شرمنده نشم با چشمان به اشک نشسته به مردی نگاه کردم که همانند بچه ای در اغوشم پناه اورده بود … سرم را بر روی شانه اش گذاشتم و اجازه دادم که اشکهایم جاری شود … دست شایا رو فشردم …-مطمئنم که چیزیش نمی شه شایا سرش را بالا گرفت و خیره در چشمانم شد …و آروم گفتشایا:خوب می شهسرش را تکان داد و چندبار زیر لب همان کلمه را تکرار کرد …آهی کشیدم …. با باز شدن در اتاق آی سی یو هر دو از یکدیگر فاصله گرفتیم و خودمان را به دکتر رساندیم … دکتر سرش را با تأسف تکان داد … و گفتدکتر:چه بلایی سر این بچه اومده ؟شایا قدمی جلو برداشت و آروم گفت شایا:حالش چطوره دکتر دکتر بار دیگر سرش را با تأسف تکان داد و گفتدکتر:حالش خیلی بده ..خیلی بد با اون ضربهایی که توی بدنش هست و بدنه ضعیفی که داره نگاه دقیقی به شایا کرد و با همان لحن ادامه داددکتر:شما چرا دکتر ؟شما چرا؟شایا کلافه دستی در موهایش کشید … کنارش ایستادم …می دونستم حال شایا خیلی بدتر از اینهاست…حال خودمم هم وقتی اروین را لرزان به یاد می آوردم بهتر از شایا نبود …کنارش ایستادم و با ناله رو به دکتر گفتم -دکترچه اتفاقی براش افتادهدکتر با دیدن نگاه غمگینم غمگین نگاهم کرد … یک نگاه شماتت بار همراه با دلسوزی که شاید برای آروینی بود که حالا در آن اتاق بین آن همه دستگاه نفس می کشید… دکتر آهی کشید و گفت دکتر:همراه من بیاینشایا همانطور که کلافه ایستاده بود نگاهی به من کرد … نگاهش کردم که غم نگاهش دلم را سوزاند و همراه دکتر به راه افتادیم… بعد از گذشتن از راهرویی دکتر در اتاقش را باز کرد … رو به روی دکتر نشستیم … دکتر نگاهی به من و شایا کرد و آرام رو به شایا کرد و گفت دکتر:آقای دکتر شما که باید این لرزش هارو بشناسینشایا با حالت کلافه اخم همیشگی اش را به چهره آورد و رو به دکتر کرد شایا:دکتر فقط بگین حالش چطورهبا تأسف سرش را برای شایا تکان داد …دستی به لبهایش کشید و با ناراحتی گفتدکتر:این بچه از کی سرما خورده شایا سرش را بالا گرفت و نگاهش را به من دوخت … با ناراحتی نگاهش کردم و نگاهم را از او گرفتم … منم شرمنده بودم .. شرمنده از تنها گذاشتن آروین … دکتر باز با تأسف سرش را تکان داد و دوباره پرسید دکتر:این جای کبودی ها رو تن این بچه …حرفش را کامل نکرد و نگاهش را به من و شایا دوخت … با ناراحتی و خشم دستانم را مشت کردم و با ناله ای که با یاد آوری بدن کبود شده از دهانم خارج شده بود گفتم -دکتر مهم حاله الانشه بگین چش شدهباز آهی کشید و نگاهش را در نگاه شایا که با اخم نگاهش می کرد دوخت و گفتدکتر:متأسفانه باید بگم که بر اثر سرماخوردگي هاي شديد و ضربه هایی که به بدنش وارد شده دچار عارضه بزرگي دريچه هاي سمت چپ قلبش شده ناباورانه جیغ خفه ای کشیدم…. شایا عصبی نگاهی به من کرد و با اخمی وحشتناک مشتش را محکم بر روی میز کوبید شایا:چی می گی دکتر دکتر نگاهی به شایا کرد و با اخمی همانند او گفتدکتر:خودت بهتر می دونی معنی حرفام چیه شایا از جایش با عصبانیت بلند شد که صندلی به دلیل برخواستن با عجله اش به پشت افتادشایا:چی می گی دکتر دکتر با ناراحتی نگاهش کرد و گفتدکتر:دارم می گم وقت کمی داره شایا شایا دستانش شل شد و ناباورانه نگاهش را به دکتر دوخت … نفس در سینه ام حبس شده بود … نگاهم را به لبهای دکتر دوختم دکتر:بدارم با تمام سعیم کاری می کنم که این بچه بتونه از سرما خوردگیش غلبه کنه و بتونه با اکسیژن راحت نفس بکشهنفس کشیدن های سخت شایا را می دیدم اما نگاهم فقط خیره به دکتر بود که بی رحمانه جملاتش را می گفت…. دکتر نگاهش را به من دوخت و به آرامی زیر لب گفتدکتر:متأسفم قطره اشکی از چشمان گرد شده و ناباورانه ام که به دکتر خیره شده بود چکید …. از روی صندلی بلند شدم … صدای دکتر بارها و بارها در گوشم پیچید که بی رحمانه گفت”متأسفم” … نفسم را با هق هقی که سکوت اتاق را شکست بیرون دادم …. دکتر غمگین نگاهم کرد و بدون حرف دیگری سرش را به زیر انداخت ….نگاهی به شایا کردم که با تردید نگاهم کرد و گفتشایا:دروغ می گه … میدونم دروغ می گه دستم را بر روی دهانم گذاشتم تا هق هقم خقه شود و نگاهش کرد … شایا قدمی به جلو امد که قدمی به عقب رفتم و نالیدم -گ…گ..ف..گفت متأسفم با چشمان پر از غم نگاهم کرد و نالید شایا:دروغه …من می دونم دروغهشایا به طرف دکتر برگشت ونگاهش را با نفرت خیره به چشمان او دوخت و با عصبانیت گفتشایا:بهش بگو دروغ می گی … بگو فقط یک سرما خوردگیه ساده است دکتر با همان ناراحتی سرش را به زیر انداخت و با افسوس رو به شایا کرد و گفت دکتر:من و تو زمانی همکار بودیم پس بدون دروغی در کار نیست پسرم شایا با خشمی تمام وسایلهایی که بر روی میز بود را به زیر انداخت …و غریدشایا:د لامصب دروغ می گی….حرف بی خود می زنی… دروغ می گی بی وجداندکتر از جایش بلند شد و نگاهش را به شایا و به من دوخت …سرم را به طرف شایا برگرداند …که دیوانوار زیر لب چیزی زمزمه می کرد …. صدایش زدم که غمگین نگاهم کرد … قدمی به طرفش برداشتم … دو قدم به عقب رفت…نگاهی به دکتر کرد و با حالتی زار به من نگاه کرد و با صدایی که غم و دلهره با آن شریک بود گفت شایا:دروغه ستاره …مگه نه با دیدین مرد محکمی که همیشه اخمی به چهره داشت در آن حالت … هق هقم را بیشتر کرد و بی توجه به حال خودم با غمی گفتم-آروم باش شایابه کسی می گفتم آرام باش که بی راحتی می توانست نا ارومی را در نگاهم ببیند …شایا سرش را تکان داد و با فریادی که کشید ….صورتش را میان دستانش پنهان کرد و بدون آنکه حرفی بزند از اتاق خارج شد …صدای کوبیده شدن در به یکدیگر …با وحشت از جا پریدم … نگاهم را خیره به در بسته ی اتاق دوختم … شانه هایم از شدت گریه می لرزید و هیچ برای جلوگیری گریه ام پیش قدم نمی شدم … دلم می سوخت درد در تمام قلبم پیچیده بود … حتی به لحظه ای نمی توانستم آن بدن نحیف را از یاد ببرم … نمی توانستم آن نگاه معصوم را از یاد ببرم که از زور وحشت هیچوقت نوانست آرام بخواد … و حالا از درد به خوابی می خواست فرو برود … با حس سنگینی نگاه دکتر نگاهم را به طرفش برگرداندم … مردی 45 ساله با چشمان غمگینی به من خیره شده بود … به منی که با ان همه استقامت و محکم بودن …جلویش گریه می کردم … جلوی مردمی که با بی رحمی خبری را به گوشم رسانده بود که روح را از تنم جدا کرده بود … اشکهایم را پاک کردم و غمگین گفتم -دکتر اون چیزیش نمی شه درسته دکتر نگاهی به من کرد و اشاره ای به صندلی رو به رو گفت دکتر:ببشین دخترمبا قدم های لرزان خودم را به صندلی رساندم و بی صبرانه گفتم -تورو خدا بگین می شه کاری کرد دکتربر روی صندلی نشستم … دستهایش را بر روی میز گذاشت و خیره در چشمانم با لبخند تلخی که به لب داشت گفتدکتر:ببین دخترم سمت چپ قلب همیشه وظیفه اش اینه که اکسیژن رو به تموم بافت های بدن برسونه دکتر سرش را تأسف بار تکان داد و با افسوس گفتدکتر:دریچه قلب این بچه که مهم ترین کار رو انجام می ده ممکنه با این فشارهایی که بهش وارد می شه از کار بیوفتهبا پشت دست اشکهایم را که بار دیگر راه بیرون آمدن پیدا کرده بودن کشیدم و امیدوار گفتم-یعنی راهی برای درمان نیست نمی شه کاری براش کرد دکتر غمگین سرش را به زیر انداخت و گفت دکتر:متأسفانه من فقط می تونم با وسیله چند دارو قلبش رو مستقر نگه دارم سرش را بالا گرفت و همانطور ادامه داددکتر:اما به طور موقت با چشمان اشکی زل زدم توی چشمای دکتر و نالیدم-یعنی چی دکتر… موقت چرا آهی کشید و دستی در موهایش که تارهای سفیدی در آنها دیده می شد کشید و کلافه گفت دکتر:دخترم قلب این بچه ممکنه به دلیلی که گفتم هر موقعه از کار بیوفته …قلب بچه قلبه ضعیفیه که با یک تلنگر ممکنه هیچوقت نتپه جیغ خفه ای کشیدم و با ناله گفتم-نگین دکتر از این حرفا نزنینبا دیدن حالم شرمده سرش را به زیر انداخت و همانطور که به میزش خیره شده بود با لحن غمگین گفتدکتر:شاید این دو ماه هم برای این بچه کم باشه برای همین هر چه زودتر باید عملش کرد … چه یک ماهه دیگه چه دوماه دستش را بالا آرود و به لبش کشید و آروم گفت دکتر:هر چه زودتر عمل بشه به نفع این بچه است یعنی ممکنه…. اجازه اندادم حرفش را ادامه بدهد… باورش برایم سخت بود آروین را به همین راحتی از دست بدهم … محکم بر روی میز زدم و همراه به گریه گفتم-دکتر اون خیلی بچه است … بچگی نکرده دکتر دکتر با دیدن نگاه پر از اشکم نگاهش را برگرداند و گفت دکتر:دعا کن براش دختر جان فقط دعا که قلبش تا پیدا شدن قلب دیگه دووم بیاره نگاه اشکیم را از او گرفتم و از جایم بلند شدم… فکر نمی کردم حرفای دکتر آنطور بی رحمانه باشد … طوری که کوه بلند خونسردی ام را شکاند … با قدم های بی جون از اتاق دکتر خارج شدم … همانند مسخ شده ها …. از پله ها پایین رفتم و راه خروجی را در پیش گرفتم … با خارج شدنم … قطره های خنک بارون بر روی صورتم…نگاهم را بالا گرفتم و به آسمون دوختم … دل آسمان هم همانند دل من گرفته بود … مانند همان روز … همان روزی که مهتاب را از دست دادم … همان روز بارانی… که مامان بابا را در قبر تنگی فرو بردن …. دستی به گلویم که بغض سنگی در ان نشسته بود کشیدم و قدم هایم را تند کردم … صورت زیبای آروین جلو چشمانم جان گرفت … دستان کوچک و تپلش که دستم را می گرفت از جلوی چشمانم گذشت … قدم هایم تند تر و تند تر شد ….صدای گریه هایش در گوشم پیچید … گریه آروینی که زیر دستهای آن زن بی رحمانه کتک می خورد و صورت زیباش غرق در اشک می شد …صدای ناله ی آروین در گوشم پیچید…که با صدای بلند مهتاب را برای کمک کردنش صدا می زد….مهتاب را چندبار زیر لب زمزمه کردم …. قدم هایم لرزید…هماننده چانه و لبهایم که از بغض می لرزید …. زانوهایم از فشار این همه کابوس لرزید … به زانو در آمدم … بی توجه به دردی که در زانویم پیچید …فـــریاد زدم… فریادی از بی رحمیه دنیا … فریادی از قلب ضعیف آروین …. خدا را صدا زدم … خدایی که شاید حالا چشمانش را بسته بود … بسته بود از این همه بی رحمی -خـــــــــــدا !در حال نیاز دستی بر روی شانه ام نشست …. دستی که سرد بود …همانند قلب بی رحمی که آروین را به آن روز انداخته بود … نگاهی به دست ظریف آناهیتا کردم و چشمانم را در چشمانش که اشک جمع شده بود دوختم -نباید بمیره … اون نباید بمیره اشکش بر روی گونه اش جکید و در آغوشم گرفت… همراه با گریه کنار گوشم گفت آناهیتا:آروم باش … آروممحکم در آغوشش گرفتم … حضورش دردم را گرم کرد و از دل نالیدم … از درد نالیدم و فریاد زدم -بچه است آنی …به مولا بچه استبا هق هق ادامه دادم -نباید بمیره آنی … نباید بمیره آناهیتا با صدای بغض دارش پشتم را نوازش کرد و اروم گفت آناهیتا:مرگ دست خداست عزیزم آروین هم……با فریادی او را پس زدم …با خشمی نگاهش کردم و غریدم-نه اون حق نداره … خدا اینقدر بی رحم نیست …از جایم بلند شدم ….دستی از پشت در آغوشم گرفت و بهانه ی هر حرکت را از من گرفت …..صدای بغض دار ساشا که کنار گوشم گفت ساشا:خودتو عذاب نده دلم را پر غوغا کرد … دلم را به درد آورد … قلبم را از جا کند و همانطور که تقلا می کردم از آغوشش بیرون بیایم …غریدم -گفت سرماخوردگی شدید … گفت که ضرب دیدگی ها این بلا سرش اومده بی فایده از تقلایی که می کردم …محکم به سینه ام زدم و فریاد زدم ..با شرمندگی و افسوس گفتم-مواظبش نبودم … مواظبش نبودین ساشا با یک دستش دستانم را گرفت و اجازه ی ضربه زدن به خودم را گرفت و ناله گفت ساشا:چیزیش نمی شه باور کن چیزیش نمی شه با هق هق گریه همانطور که از پشت گرفته بودتم گفتم -دوماه… دوماه عمر برای اون کمه بخدا کمه …برای اون بچه خیلی کمهصورتم را میان دستانم گرفتم … با یاد آروی این چند روزی که در افکار خودم غرق بودم و یادش نبودم …بلندتر نالیدم-باهاش بازی نکردم ساشا … اینقدر تو کارام غرق شدم که اروین رو از یاد بردم … اون بچه رو از یاد بردم که با غم نگاهش شرمنده ام می کرد ..آناهیتا نیز با من همراه شده بود به هق هق افتاده بود … ساشا دستانش را شل تر کرد و با صدایی که نامطمئن بود همراه با بغض بود گفتساشا:اون خوب می شه … باهات بازی می کنه … باز هم نگاهش رو در نگاهت می دوزه … او…صدایش لرزید … صدای ساشا همانند همیشه آرامم نکرد … با تقلا از آغوشش خارج شدمو سیلی به صورتش زدم و با نفرت غریدم -دروغ می گی …. می دونم دروغ می گی ساشا با ناراحتی دستش را بر روی گونه اش نهاد …آناهیتا به من نزدیک شد و با گریه بازویم را گرفت …آناهیتا:نکن با خودت این کار نکن با خشمی بازویم را از دستش خارج کردم -اخه دروغ می گه بی وجدان… داره دروغ می گه دروغی که خودش باور نداره نگاهم را به ساشا دوختم که با چشمان اشکی زل زده بود در چشمانم … نفرت چشمانم با دیدن نگاهش به غمی تبدیل شد … اشاره ای به قلبم کردم و با حالت گریه رو کردم به هر دوی انها و گفتم-بهم گفت … آروین بهم گفت که اینجام می سوزه …گفت که می سوزه … نفهمیدم .. منه خری که این همه ادعای فهمیدن می کردم نفهمیدم که از درد قلبش نمی تونه نفس بکشه … نمی تونه شبا درست بخوابه … من ابله نفهمیدم که اون موقعه که رفتم بیدارش کنم با آرامش نخوابیده بود … بلکه از درد قلبش اینطور از حال رفته بودقرهای باران همراه با اشکهایم از صورتم سرازیر می شد … می لرزیدم … از درون می لرزیدم … قلبم می لرزید … دست اناهیتا بر روی بازویم نشست و صدایش که با گریه همراه بود در گوشم پیچید آناهیتا:آروم باش نگاهش کردم … یک نگاهی از غمگین .. نگاهی که تمام رنج هایم را به همراه داشت ….سرش را بر روی شانه ام گذاشت …. با هق هقش قلبم را بیشتر به درد آورد -آنی نباید بمیره … صدای گریه ام با صدای هق هق آناهیتا همراه شده بود …سخت بود … سخت بود باور کردن چیزی که نمی خواستم باورش کنم … خیلی سخت بود -نمی تونم انی نمی تونم تصور کنم که دوماه دیگه ممکنه کنارمون نباشه سخته …سخته نگاهم را به ساشا دوختم که نگاهش را به ما دوخته بود و گفتم -سخته دیگه صدای تپش های قلب مهربونش رو نشونم …خیلی سخته برام که باز آب بازی کردنش رو با لبخند و خندهای واقعیش رو نتونم دوباره ببینم ساشا لبش را به دندون گرفت و با دیدن نگاهم بیشتر از ان نتوانست به عادتی که همیشه از او سراغ داشتم با قدم های بلند خودش را به من و آناهیتا رساند و هر دویمان را در آغوش گرفت …برای اینکه بدون حرف بتواند آراممان کند … برای اینکه با فشرده شدنمان در میان دستان قدرتمندش همدردی اش را احساس کنیم … در آغوشش فشرده شدم تا آرامش را در وجود او به خودم مثل همیشه منتقل کنم …اما آرامش از من دور بود … احساسات من در اتاقی پنهان شده بود که حالا محتاج به قلبی در بین آدمهایی بود که قلبشان را تمام نیرنگ ها در بر گرفته بود … حالا آغوش برادرانه اش برایم ارامش نداشت …… خودم را از آغوشش جدا کردم … سرد نگاهش کردم … او مادر همان فرزند بود … همان مادری که آروین را به این روز انداخته بود …. ساشا با تعجبی که می توانستم به راحتی در چشمانش ببینم ..دست آناهیتا که در دستش بود را از دستش خارج کرد و با بهت در چشمانم خیره شد … با همان نفرت نگاهم را از او گرفتم … ساشا قدمی به جلو آمد که بی اراده دو قدم به عقب رفتم … سرم را بالا گرفتم … و نگاهش کردم .. نگاهش پر بود از تردید … از نگرانی …دستی در موهایش کشید و نگاهی به ساختمون بیمارستان کرد و گفت ساشا:می رم با دکتر حرف بزنم آناهیتا که از حالت دوگانه ی من متعجب شده بود … با دستمالی که در دستش بود اشکهایش را پاک کرد و رو به ساشا و گفت آناهیتا:منم می آم هر دو نگاهش را به من دوختن … نگاه بی روحم را از هر دوی آنها گرفتم … نفس عمیقی را که ساشا کشید به راحتی توانستم بشنوم … دستم را در دستش گرفت و صدای نگرانش در گوشم پیچید که گفت ساشا:بهتره تو هم با ما بیایی ممکنه سرما بخوری زیر این نم نم باروندستم را از دستش خارج کردم … نگاهم را در چشمانش دوختم و پوزخندی زدم … پوزخندی که نگران سرما خوردگی من بود … منی که از نفرت در حال سوختن بودم …. منی که حالا در این ساعت و در این دقیقه حاضر بودم قلبم را بی درنگ به آروین هدیه کنم …. نگاه م را از او گرفتم … بدون حرفی به طرف درختی که نیمکتی زیرش قرار داشت حرکت کردم … ساشا:مهتابچیزی نگفتم … نخواستم حرفی بزنم …صدای آناهیتا را از پشت شنیدم که به ساشا گفت آناهیتا:بذار با خودش خلوت کنه بی توجه به سنگینیه نگاه آن دو بر روی نیمکت نشستم و نگاهم را به رو به رو دوختم …. بیمارستان خلوت خلوت بود … بیمارستانی که یک ساعت با اون روستای کوفتی فاصله داشت …. چشمامو بستم و به نم نم بارونی که بر روی زمین می ریخت گوش سپردم …بغض راه گلویم را گرفته بود … نگاه معصوم آروین به یک لحظه هم از دیدگاهم دور نمی شد … چشمانم را باز کردم و به رو به رو چشم دوختم … پاهایم را در آغوش جمع کردم و آروم گفتم -باورم نمی شه شایا:منم باورم نمی شه نگاهم را از رو به رو گرفتم و به شایا که حالا کنارم نشسته بود دوختم … چشمانش برق می زد … برق غم … برق اندوه … همانند چشمان زیبای آروین … چانه ام لرزید و زل زدم در تک تک اجزای صورتش … صورتی که بی شباهت به آروین نبود …چشمامو بستم و با عجز نالیدم … از این همه شباهت ان دو به یکدیگر نالیدم … جای خالیش را به راحتی احسای می کردم -سخته شایا خیلی سخته شایا دستش را جلو آورد و بر روی گونه ام کشید … اشکم را بر روی گونه ام را با انگشت شصتش پاک کرد …چشمانم را باز کردم … نگاهش در نگاهم گره خورد …آرام گفتشایا:گریه نکن ستاره دستم را بر روی دستش گذاشتم…و به رو به رو خیره شدم …باران تندتر شده بود و هیچکدام از ما نمی خواستیم تکانی بخوریم …شایا خودش را به من نردیکتر کرد و دستی در موهایش کشید و گفتشایا:برام حرف می زنی ستاره نگاهم را به او دوختم … نگاهم کرد و دستم را در دستش گرفت … لبخندی نزدم … حرفی نزدم و فقط خیره نگاهش کردم … دلم گرفته بود ..از او …از خودم … از همه دنیاشایا:ستارهنگاهم باز غم گرفت… غمی با صدا کردن اسمم از زبان او… -درد سینه ام زیاده شایا نمی تونم برات ازش بگم آهی کشیدم … آهی سوزناک که قلبم را به آتیش کشید …. دست گرمش را نوازش گونه بر روی دستم کشید و گفتشایا: درد اگر سینه شکافد ، نفسی بانگ مزن ! درد خود را به دل چاه مگواستخوان تو اگر آب کند آتش غم ، آب شو ، آه مگوهیچوقت آه نکشیدم …چون می دونستم با آه کشیدن می تونم خودم رو نفرین کنم … از بچگی یاد گرفته بودم که اینطور باشم … یاد گرفته بودم که ارباب باشم و اربابی کنم … هیچوقت بچگی نکردم ..پوزخندی زدم…دستم را در دستش فشرد و ادامه دادشایا:نذاشتن بچگی کنم … حق نداشتم با همسن و سالهای خودم بگردم …. حق نداشتم بخندم … باید همیشه محکم می بودم قویی … چون پسر ارباب بودم باید از همون سن مردم از من حساب می بردن …باید همه از من پیروی می کردن و دستور می گرفتن نگاهش را به رو به رو دوخت … لبخند خاصی بر روی لبانش نشست شایا:تنها یک نفر بود که با تمام وجود با تمام مهربونیاش هوامو داشت … هوای قلبم رو داشتقلبم لرزید … در دلم غوغایی از این جمله اش برپا شد … با دیدن لرزش دستانم … نگاهم کرد لبخند تلخی زد و گفتشایا:عزیزم بود … پاره ی تنم بود … آتوسای من پاک بود … خواهرم فرشته ای بود که منو از همه بدی ها دور می کرد … اون تنها کسی بود که به من حق زندگی می داد و حق خندیدن … شایا غمگین نگاهم کرد … غم نگاهش قلبم را بیشتر از دردی که در آن پیچیده بود به درد آورد شایا:خیلی زود از دستش دادم ستاره … خیلی زود .. همه دل بستگیم به اون مهربون و دست دلباز بود … نتونستم برم …همه خنده هام .. همه لبخندام با اون بود ….همه شیطنتامچشماشو بست:نتونستم نجاتش بدم… نتونستم حرف بزنم و خودمو خالی کنم… تموم این مدت سکوت کردم … حرف هام درونم اسیر شده بود…به اون فکر می کردم .. به مهتاب … منم هم مثل تو دیر رسیدم ستاره منم مثل تو دستهای بی جون خواهرم از دستام سر خورد نتونستم کاری کنم … نتونستم جلوشو بگیرم و بگم نرو آتوسا … توی این دنیا تنهام نذار… نرو بذار مثل همیشه به زندگی که همیشه آرزو داشتیم لبخند بزنیم … نرو بذار قلب مهربونت همیشه بتپهچشماشو باز کرد و با حالت عجیبی نگاهم کرد و موهایم را به پشت گوشم برد و آروم گفتشایا:یادته ازم پرسیدی چرا از پزشکی کنار کشیدی سرم را آرام تکان دادم شایا:چون برای کسی که رفته بودم این رشته رو خونده بودم برای همیشه ترکم کرد و این اجازه رو به من نداد تا بتونم درمانش کنم …تا بتونم کنار خودم نگهش دارم..برای همین کنار کشیدم … کنار کشیدم از خوبی های دنیا ..از خنده ها از لبخندهایی که لیاقت منو نداشت …چون وفا نکردم … به قولم که خودم درمانش کنم وفا نکردمآهی کشیدم …با سوزی اه کشیدم … چانه ام را گرفت و با نارحتی در چشمانم به آرومی گفت شایا:می خوای بدونی از کی بدبختیام شروع شد می خوای بدونی چی باعث از بین بردن خنده هام و زندگیم شد .. می خوای بدونی اتوسای من چرا اینطور از زندگی زده شد با دیدن دستهای لرزانش و حالت دوگانه و گیج شده اش دستم را بر روی دستش که بر روی چانه ام بود گذاشتم -شایاشایا نگاهش را از من گرفت و به رو به رو دوخت و بی توجه به صدا کردنم … نگاهش را به نقطه ای دوخت …انگار که به گذشته ها برگشته بود شروع کرد به گفتنشایا:همه چی از عشق ممنوعه ی امیر پاشا شروع شد … برادری که هیچوقت در حقم برادری نکرد … فقط سکوت کرد …پوزخندی همراه با خشم زد شایا:آره بدبختیامون از سکوت امیرپاشا شروع شد …از همون عشقی که پنهون کردکلافه دستی در موهایش کشید و با صدای خشداری گفت شایا:رسم قدیم بود … یک قولی بین دو قوم مختلف… صلح دو طرف یکی دخترش رو می داد به اون یکی پسر … این بین باید امیرپاشا یکی از دخترهای سردار رو می گرفت … امیر پاشا هیچی نگفت …مثل همیشه سکوت کرد ….نمی شد گفت ناراضی بود چون خودش قبول کرده بود که بره جلو … همون روزا بود که مدرکم رو گرفته بودم و اماده بودم برای رفتن … فقط برای آتوسا … فقط برای خواهری که آرزو داشت زیر دست من بره زیر تیغ جراحی برای قلب مهربون و ضعیفش… چون به من ایمان داشت … نگاهش را بالا گرفتم و نالیدشایا:چون داداش بی معرفتش رو باور داشت … برای همین شاه ارباب به خاطر علاقه ی زیادی که به آتوسا داشت راضی شد که منو بفرسته خارج تا بتونم درس بخونم … تا بتونم از خودم شخصی بسازم تا خواهرم از این مریضی نجات پیدا کنه … اما تمام محاسباتم بهم ریخت … همه چی تغییر کرد … امیر پاشا سر سفره عقد با نامه ای همه چیز رو بهم زد …اون نامرد فرار کرد…فرار کرد و دختری که با لباس عروس منتظرش با هزار رویا نشسته بود را خورد کرد … داغون کرد … دو قوم با هم شده بودن دشمن خونی … دو دشمنی که تاوان داشتنفسش را سخت بیرون داد و با فشاری که به دستم وارد کرد با ناراحتی گفتشایا: تاوانی که آتوسا برای آبروی خانواده اش داد … تاوانی که اون رو مجبور به ازدواج با مردی کرد که یک دنیا با زندگیش فاصله داشت …آتوسایی که یک دنیا مهربونی بود … آتوسایی که نور چشم پدرش بود واشاره ای به قلبش کردشایا:زندگی داداشش بود ….آتوسا حیف بود … برای یوسف زیادی بود خیلی زیادی … نبودم ستاره .. نبودم تا جلوی این تاوان رو بگیرم و بگم من خواهرم رو به هیچ کس نمی دم.. من اونجا نبودم تا جلوی این دشمنی رو بگیرم … شایا سرش را میان دستانش گرفت و با بغضی که در صدایش بود از دل نالید شایا:وقتی که بر گشتم به جای استقبال شکم بر آمده ی خواهرم رو دیدم و حال مریضش رو … بارداری براش مثل زهر بود .. چون مساوی بود با مرگش و اون مرگ رو انتخاب کرده بود… قلب ضعیفش تحمل این درد رو نداشت … آتوسایی که همیشه از زندگی کردن حرف می زد … برای من از مرگ می گفت …از جای بهتری می گفت که می خواست بره شانه های استوار شایا لرزید و با صدای لرزانش گفتشایا:دستاشو هنوز میان دستام احساس می کنم … اون بچه ی نحیف رو هنوز یادمه که آتوسا سپرد دست من .. منه بی وجدانی که امانت داری نکردم …. منه احمقی که خودمو از همه دنیا فاصله دادم … منی که خنده ام رو با مرگ آتوسا رها کردم و شدم همون اربابی که شاه ارباب می خواست … همون اربابی که از بچگی یاد داده بودن باشمنگاهم کرد و با ناله گفتشایا:کاش هیچوقت بلندبالا فکر نمی کردم و از آرزوهام نمی گفتم تا آتوسارو اینطور مجبور به راضی کرده شاه ارباب نمی کرد … شاه ارباب هم با رفتن نور چشمش رفت … رفت و تنها شدم … تنها تر از همیشه … اون برادر نامرد هم بر نگشت … برنگشت ببینه چه بلایی به سر پدرش در اومد … چه بلایی به سر خواهر مریض در اومد … نگاهش را به رو به رو دوخت … خیره به نقطه ای گفتشایا:از همون روزی که آتوسا خواست تاوان پس بده شاه ارباب اسم امیر پاشا رو محو کرد … و فقط شایا شد …پسر بزرگ ارباب شایایی که زندگیش رو با یک آرزوی پوچ از دست داده بود …کاش هنوز ده سالم بود و برای رفتن پیش قدم نمی شدم و هنوز اونارو کنار خودم داشتم … آتوسا رو کنارم داشتم…نگاه اشک آلودش را به من دوخت و اشاره ای به قلبش غریدشایا: داغدارم، به معنای واقعی کلمه خسته و عزادارم. دلم براش تنگ شده … برای مهربونیاش … برای تمام لحظه های کودکیم دستش را در دست گرفتم که بغض دار گفت شایا:هر کسی رو که دوست داشتم از دست دادم ستاره … آتوسا … مهتابی که زندگی کردن رو بار دیگه به من آموخت بی معرفت شد و تنهام گذاشت … هیچوقت نپرسیدن پس شایا چی …هیچوقت فکر نکردن دل به خون نشسته شایا چی دستی به گونه اش کشیدم و همراه او به گریه افتادم…گریه ای از غمی که در چشمانش می دیدم … به دردی که در دلش تحمل می کرد و به عنوان یک مرد نتوانست ان را خارج کند و سکوت می کرد… دو دستم را گرفت.. و نالید …از خشم … از دلخوری … از همان دردی که از او حرف می زد شایا:تاوان چه گناهی رو دارم پس می دم که خدا از سر تقصیراتم نمی گذره … چه گناهی کردم که خدا داره عزیزامو از من می گیره… آرزو کردن گناه نیست که … کسی رو خواستن تاوان نیست که لبم را به دندان گرفتم تا جیغ نزنم .. تا حرفی نزنم … تا نگم شایا داری با این حرفات دیونه ام می کنی …فریادی زد…فریادی که در دلش سنگینی می کرد شایا:کجای کارم اشتباهه … کجای دنیا رسمه که باید تاوان گناه تورو دیگری بده… کجای قرآن خدا نوشته که نباید عزیز ترینت رو کنارت نگه داری و تا آخر عمر دوستش داشته باشی سرش را بر روی شانه ام گذاشت و هق هق مردانه اش به بالا رفت شایا:شکستم ستاره …بعد از رفتن مهتاب خورد شدم … حالا اگه آروین…..اگه آرون هم بره دیگه چیزی از شایا نمی مونه چیزی از این مردی که همه از غرور از تکبرش حرف می زنن نمی مونه …می می…اجازه ندادم حرفش را کامل کند دستانم را دورش حلق کردم و همانطور که سرش را بر روی سینه ام می گذاشتم …با صدایی که در آن گریه همراه بود آرام گفتم -چیزیش نمی شه … آروین چیزیش نمی شه… کوه غرورت همیشه استوار باقی می مونه … ارباب شایا ممکن نیست بشکنه شایا دستانش را بالا برد و دور کمرم حلقه کرد و من را به خودش چسپاند … هر دو در آغوش یکدیگر سکوت کرده بودیم … سکوتی که دردهایمان در آن شریک بود … شایا آرامم کرده بود … اما با دانستن زندگیش … آن غم آشنا را حس کرده بودم… شایا هم داغ دیده بود ..همانند من .. اون نیز شاهد مرگ عزیزانش بود همانند من…او نیز خودش را مقصر می دانست … از اینکه مواظب خواهرش نبود … مواظب زندگی اش نبود …دستم را در موهایش فرو بردم و آروم کنار گوشش غمگین زمزمه کردم-اون موقعه سنی نداشتی … اون موقعه می خواستی مثل تموم هم سن و سالهات زندگی کنی … آتوسا همکه لبخند رو بهت هدیه می داد …آرزوت رو بهت هدیه داد ..تا زندگی کنی و بعد از اون هم بتونی زندگی کنی …تا بتونی مواظب آروین باشی …مواظب کسی که از خون اون زن مهربونی بوده که خنده رو بهت هدیه می داده … از نوه همون مردی بوده که کوه استقامتی همچون شایا رو به مردم روستا هدیه کرده حلقه ی دستانش تنگتر شد …لبم را به دندان گرفتم تا نتوانم آرامش را به همین زودی از دست بدهم و ادامه دادم-مقصر تو نیستی … مقصر ارزوهات نیست … مقصر هیچکس نیست …. تقدیر اینطور خواسته… تقدیر از ما ادما زندگی کردن رو خواسته بین همین آدما … بین همین مشکلات …نفسهایش آرام شده بود … دیگر از آن لرزش خبری نبود .. در آغوشش بودم … در اغوش مردانه ای که مومن تمام زندگیم بود … آغوشی که حق من نبود …اما حالا حامیه تمام غم هایم بود …-وقتی مهتاب رو از دست دادم حس و حال تورو داشتم … حس حالی که شاید حالا تو بفهمی …دلم سوخت … داغ چندین ساله ام که توی سینه دفن کرده بودم بیرون اومد و دلم رو بد به اتیش کشید … اما وقتی چشمامو باز کردم … وقتی دیدم اینا همه حقیقته … آناهیتا رو کنارم دیدم … نرگسی رو کنارم دیدم … یک خانواده ی دیگه رو کنارم دیدم که ازان مهتاب بود اما قبول کردم … چون دیدم تنها نیستم … چون دیدم بعد رفتنم مهتاب تنها نبود …چون تو بودی آروین بود …نوازش گونه با موهایش بازی کردم و آرام زمزمه وار کنار گوشش ادامه دادم -آروین چیزیش نمیشه … تو هم تنها نیستی …اطرافت رو نگاه کن …ساشا هنوز کنارت ایستاده … ساشایی حتما” روزی تو نبودی کنار اتوسا ایستاده …بوسه ی آرامی بر روی سرش گذاشتم و گفتم -کوه استقامت شایا هنوز پا برجاست …چون شایا چیزی داره که هیچوقت شکست نمی خوره … قلب پاک شایا جلوی هر شکستی رو می گیره .. جلوی هر به زانو در آمدنی رو می گیره و اجازه نمی ده که کسی به خودش …خانواده اش و حتی غرورش برخورد کنه …برای همین شاه ارباب تورو انتخاب کرد .. تورو انتخاب کرد برای بودن …برای حامی بودنشایا دستانش را شل کرد و سرش را بر روی پاهایم گذاشت و آروم زمزمه کرد شایا:آرومم کن ستاره … بذار آروم بگیرم.. بذار ارامش داشته باشمخیره شدم در چشمان پر غرورش …چشمانی که اگر غم داشت ولی می درخشیش … یک درخشش آرام بخشی که دلم را آرام می کرد … و گره های بهم خورده ی تمام خونسردیم را به من بر می گرداند… نگاهم را از تاریکی شبش گرفتم و به قطره های باران خیره شدم و گفتم-مهم بودن خوبه شایا ولی تو با مهربون بودنت بهترش کن …نه اینکه با عذاب تمام مهربونیت رو از خودت دور کنی… در حق آروین من اشتباه کردم …تو اشتباه کردی ….هر دو اشتباه کردیم اما مقصر نبودیم …ولی مستحق بودیم …مستحق تلنگری که به خودمون بیایم و از راه بهتری وارد بشیمنگاهم را از روبه رو گرفتم و در چشمان شایا خیره شدم و با لبخندی که بر روی لبانم ظاهر شده بود به او گفتم -تو حالا اون تلنگر بهت وارد شده …پس از راه دیگه با یک اتوسای دیگه زندگی کن …اتوسایی رو که می تونی تو وجود آروین ببینی و حسش کنی .همانند بچه ای دستم را در دستش گرفت و زمزمه وار گفت -فکر می کنی می تونم لبخند مهرباننه ی بر روی لب اوردم و دستم را در موهایش کشیدم و همانند خودش زمزمه وار گفتم -من به ارباب شایا ایمان دارم … می دونم که می تونی دستی به گونه ام کشید که عمیقتر لبخند زدم و تمام مهربونی هایم را در چشمانم ریختم و گفتم -شاه ارباب بهت ایمان داشت که اجازه داد تو جانشینش باشی …چون می دونست تو از پس کارهات بر می آیی … چون می دونست که شایا کشی نیست که قولی بده اما انجام نده چشمانش غمگین شد و اروم گفت شایا:اروین منو می بخشه ؟چشمانم همانند غمگین شد اما لبخند را از لبهایم دور نکردم و گفتم -دل پاک آروین تمام ناراحتیهارو با یک لبخندت پاک می کنه ..چشمامو باز و بسته کردم و با نفس عمیقی که غمم را پنهان کنم ادامه دادم-اون می بخشه ..مطمئنم می بخشه لبخند کمرنگی بر روی لبهایش نشست … دستش را بالا آورد و موهایم را از کنار صورتم کنار زد…چشمانش باز درخشش آشنا را گرفته بود …انگشتش بر روی لبهایم کشید …لبهایم داغ شد …تنم همانند انگشتانش داغ شده بود … بی اختیار خم شدم … بدون آنکه در نظر بگیرم دارم چه کاری انجام می دهم …بدون آنکه به عاقبتش فکر کنم …. لبهایم را بر روی لبهایش گذاشتم… بدون آنکه به آخرش فکر کنم … بدون انکه احساس گناه را در دلم راه بدهم …نفسم در سینه حبس شده بود … ناباورانه تکیه ام را به دیوار پشت در آی سی یو داده بودم … هنوز از فرارم نفس نفس می زدم ….فرار از لبها و آغوش امن …فرار از شایا … از تمام احساساتی را که در یک بوسه به شایا هدیه داده بودم … آهی کشیدم و چشمانم را بستم … هنوز نگاه پر تعجب شایا را می توانستم تصور بکنم …هنوز سنگینی نگاهش را که فرار کردم را می توانستم احساس کنم … احساس شیرینی بود ..شیرینی احساسی را که هیچوقت احساس نکرده بود…اما احساس گناهم ان شیرینی را از من دور می کرد … چشمانم را بستم …. صدای اناهیتا را نزدیک به خودم شنیدم آناهیتا:بهتری چشمانم را باز کردم … نگاهی به چهره ی به غم نشسته اش… شرمنده شدم … او ناراحت بود اما من در احساس شیرینی فرو رفته بودم …احساسی که گناه به همراه داشت ….غمگین سرم را به مثبت تکان دادم … بدون حرفی نگاهم را از او گرفتم و به رو به رو خیره شدم ..تا اشتیاقم را نبیند … تا عذاب وجدانی که مانند خوره ای به جانم افتاده بود را نبیندو شرمنده او و حتی مهتاب نشوم … آناهیتا:بیا بشین خسته می شی نگاهم را از خطوط گرفتم و به آناهیتا دوختم … برق اشک رو که هر لحظه اجازه فرود آمدن می خواست را راحت می توانستم در چشمانش ببینم …. لبخند تلخی بر روی لبم نشست -آنی آناهیتا نگاهش را به زیر انداخت و با صدای پر از دردی گفتآناهیتا:تو فکر می کنی آروین خوب می شه چتریهایم را به بالا زدم و نگاهی به در بسته اتاق کردم… از دل می خواستم اروین خوب بشه …این دوماه برای برگرداند آروین یک عمر بود .. یک عمر شادی به همراه داشت … نفسم را به تلخی بیرون دادم و آرم گفتم -توکل به خدا با شنیدن صدای فین فین کردن آناهیتا …با چشمان گرد شده به طرفش برگشتم -آنی! آناهیتا با دستمالی که ریز ریز می کرد بار دیگر بینی اش را بالا کشید و بغض دار گفت آناهیتا:دیروز اومد پیشم …از من می خواست براش نقاشی بکشم … اما خوابو به نقاشی با اون ترجیح دادم دستی به بینی اش کشید و ادامه دادآناهیتا:آدم بدیم … خیلی بد که دلشو شکوندم و براش نقاشی نکشیدم قدمی به طرفش برداشتم و دستی بر روی شانه اش گذاشتم و آروم کنار گوشش گفتم-خودتو ناراحت نکن عزیزم … کسی از یک ساعت بعدش خبر ندارهصورتش را در دستش پنهان کرد و همانطور که سعی در خفه کردن گریه اش داشت گفت آناهیتا:ناراحتم ستاره …خیلی ناراحتم که حالا به این روز افتاده باز بغض راه گلویم را گرفت … تصور آروین آنطور در آن حالت …قلبم را به درد می آورد …دست آناهیتا را در دست گرفتم و با صدایی که سعی می کردم خونسردی اش را از دست ندهد گفتم -می دونم آروین خوب می شه و از این حال روز می آد بیرون دستم را میان دستانم گرفت و با صدای بغضدارش که نفرت در آن هویدا بود گفت آناهیتا:چطور تونستن با اروین اینطور کنن …اون بچه که کاری به اونا نداشت …چطور آدما می تونن اینقدر بی رحم باشن ستاره چطورناراحتی خشم سرتا سر وجودم را در بر گرفت …این سوال رو همیشه هر لحظه از خودم می پرسیدم … اما با یاد آوری قلب های بی رحمشان مطمئن می شدم که اینها به کسی که از خودشون باشن هم رحم نمی کنند … با خونسردی گونه ی نرم و لطیفش را که خیس از اشک شده بود را بوسیدم ..-همه که مثل تو مهربون نیستن عزیزم که دل مهربونی داشته باشن سرش را بالا گرفت و با چشمان اشکی اش به چشمانم خیره شد و گفت آناهیتا:فکر می کنی آروین منو می بخشه؟ چشمامو بستم و نگاهمو ازش گرفتم تا نتونه غم نگاهم رو که جواب این سوالو نداشتم ببینه …نمی خواستم که اشتیاق …نفرت رو در چشمانم بخونه … نمی خواستم اناهیتا هم از این نفرت بهره ای ببره … سکوت کردم و بی جواب به در بسته خیره شدم…دلم برای آورین تنگ شده بود … برای لبخند زیبا و خواستنی اش … برای دستهایی که دور گردنم حلقه می شد و کنار گوشم با صدای زیبایی می گفت -مهتاب جونبا خارج شدن پرستار از اتاق از غمی که در دلم چنگ می زد خارج شدم و نگاهش کردم … نگاهی که هاکیه تمام دردهایم بود و فقط با دیدنش ممکن بود آرامش قبلیم را که کنار شایا بودم را برایم برگرداند …با دیدن نگاه خیره اش از جایم بلند شدم و با قدم های لرزان …رو به رویش ایستادم… لبخند غمگینی زد و گفت پرستار:مادرشی غمگین سرم را تکان دادم …آروین کمتر از پسرم نبود …حاضر بودم برای یک بار دیگر صدا کردنش تمام داراییم را به او ببخشم… دستی به شانه ام کشید و اشاره ای به در آی سی یو گفت -دکتر گفت می تونین ببینینش قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد و با سرعت به طرف آی سی یو رفتم … صدای غمگین آناهیتا رو از پشت شنیدم که گفت آناهیتا:اگه دیدیش بگو خاله آناهیتا پشت در با یک ورقه و مداد رنگی هاش منتظره که نقاشی بکشیم بغض راه حرف زدنم را سد کرده بود که جوابش را بدهم … دلم بارونی شده بود …قلبم از هم پاشیده شده بود ….بدون آنکه به طرفش برگردم وارد شدم و با پوشیدن لباس های مخصوص کنار تختش ایستادم …آروینم بین آن همه دستگاه نفس می کشید… ضربان قلبش به طور منظم “بیب بیب” می کرد پرستاری که دستگاهای اطرافش را چک می کرد رو به من کرد و گفت پرستار:صداتونو می شنوه اما اینقدر بدنش ضعیفه که نمی تونه جوابتونو بده و چشماشو باز بکنه-کی وارد بخشش می کنن پرستار:دکتر گفتن وقتی بیهوشیه کاملش رو به دست بیاره بعد از معاینه وارد بخشش می کنن سرم را تکان دادم و بالا سرش ایستادم … نگاهی به دستگاهای اطرافش کردم … بدن کبود شده اش داغ دل و نفرتم را تازه کرد … با صدای بغض کرده سرم را نزدیک گوشش بردم و گفتم -آروینم … پسر کوچلوی من دستی به موهای نرم و لطیفش کشیدم و ادامه دادم -ببین منو چقدر ترسوندی … تو که اینقدر خوابالو نبودی … مگه نمی آیی بازی کنیم … بلند شو که می خوام ببرمت با هم آب بازی کنیم سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم که معصومانه چشماش روی هم افتاده بود و دلگیر گفتم -تو ترکم نکن آروین … تو داییتو ترک نکن …می دونم بی معرفت بودم … می دونم قول دادم که مواظبت باشم اما نبودم اشک مزاحمی که از چشمم سرازیر شد را با آستین مانتوم پاک کردم و گفتم-تو با من قهر نکن آروین …تو قهر کنی دیونه می شم … قول می دم اونی که این بلا سرت اورده رو تنبیه کنم فقط تو چشماتو باز کن پلکهایش لرزید … بیب بیب دستگاه مانند سوهانی در روحم بود … با ناله نگاهی به صورت زیبایش کردم -اینطور تنبیهمون نکن …ببین خاله آناهیتا پشت در منتظره که با هم نقاشی بکشین … می گه قول می دم برات نقاشی بکشم ….منم قول می دم کنارت باشم … قول می دم شبا برات لالایی بخونم ……. فقط چشماتو باز کن و بگو خوبی … قول می دم دنیارو به پات بریزم و نذارم دوباره اشک بریزی با دیدن آروین که بدون هیچ تکانی آن طور دراز کشیده بود…بغض راه بیرون امدنش را با قطره اشکی که از چشمانم چکید بیرون آمد …. دستمو جلو دهانم گرفتم تا صدای گریه ام به گوشش نرسد و قلب کوچیکش رو به درد نیاورد… تا نشنود ستاره ای را که اینطور قول تنبیه را به او می دهد گریه می کند … تا نشنود چطور دارم با دیدنش در این حال داغون می شم … نگاهم را به پرستار دوختم که با ترحم نگاهم می کرد … سرم را با تأسف تکان دادم و با صدای پر از گریه گفتم -بعضی موقعها ما آدما لیاقت فرشته هایی مثل آروین نداریمبا گفتن این حرفم برای آنکه هق هقم اوج نگیرد از اتاق خارج شدم و با سرعت لباس های مخصوص را خارج کردم و از در بیرون زدم … آناهیتا با دیدنم جلو آمد … با صدای پر از گریه رو به او کردم … همانند من اشک می ریخت … اما اشکهایم فقط به خاطر آروین نبود … اشکهایم برای بی رحمی این دنیا بود که اینطور منو سر راه شایا قرار داد …نگاهی به در آی سی یو کردم و برای خلاصی این بغض با صدای بلند همراه با گریه گفتم-نگفتم آنی چقدر دوستش دارم …خواستم به طرف در برگردم و تمام احساسم را فقط به آروین بگویم که حالا با دیدنش در آن حالت دارم احساس گناه می کنم … دارم از زور گناه …کم می آورم …آناهیتا بازویم را گرفت و من را در آغوشش گرفت…به خودش فشرد و با هق هق بالا رفته نالید آناهیتا:خودتو اذیت نکن ستاره خودتو اینقدر اذیت نکنگیج شده بودم … نفرتم به زرین خاتون و احساس گناهی که در من پیچیده بود گیجم کرده بود -پس اونو که اذیت کردن چی … پس آروینی که به این حال افتاده چی می شه …پس مهتابی که افتاد سینه قبرستون چی می شه آناهیتا:می سپریمش به خدا با عصبانیت او را پس زدم و با اخمی نگاهش کردم و عصبی غریدم… از خشم … از بی کسی آروین و مهتاب که زیر مشت و لگدهای آنها له شدن …-نــــه… باید تاوان پس بدن .. باید تک به تک اونا تاوان پس بدن او را کنارم زدم و با قدم های بلند به طرف انتهای راهرو رفتم و صدا کردن آناهیتا را نشنیده گرفتم که صدایم می کرد …. باز شعله ی انتقام تمام وجودم را در بر گرفته بود …شعله ای که با دانستن احساسم به شایا و ظلم هایی که به آروین شده بود …بیشتر شده بود …اگه من گناه کردم پس مقصر داشت … مقصری که خودم سزای اعمالشان را می دادم … از پله ها پایین رفتم …. ساشا و شایا را کنار یکدیگر ایستاده دیدم … بدون توجه به نگاهای هر دوی آنها راه خروجی را در پیش گرفتم …. صدای آناهیتا را شنیدم که بلند گفت آناهیتا:جلو شو بگیرین قدم هایم را تندتر کردم…حالا که انطور می خواستم از شایا فاصله بگیرم نزدیکی اش را قبول نداشتم … حالا که آنطور وابسته شده بودم … قلبم داشت آتیش می گرفت…. از در خارج شدم …به طرف ماشین شروع به دویدن کردم … برای یک لحظه هم نمی توانستم … بدن کبود شده ی اروین را نا دیده بگیرم … دستهای کبود شده ی مهتاب را از یاد ببرم … غم چشمان شایا را از بین ببرم … اشکهایم را پاک کردم …خوشبختی سهم من نبود … پس سهم اونا هم نبود … اونایی که تمام خوشبختی را از من گرفتن … در ماشین را باز کردم و بدون منتظر شدن به آن سه که دنبالم می آمدن سوار شدم … شایا خودش را به ماشین رساند… قفل مرکزی را زدم …تا شایا نتواند در را باز بکند … چند بار دسته را بالا پایین کرد …با دیدن در قفل شده… محکم به شیشه ی ماشین زد و غرید شایا:این در لعنتیو باز کنم غمگین نگاهش کردم … نگاهی به شخصی که سهم من نبود … سهم مهتابی بود که کسایی از من گرفتن که شایا رو در دلم جا دادن..نگاهم را از او گرفتم و با نفرتی که در صدایم موج می زد گفتم-این در باز نمی شه شایا:نگاهم کن سرم را به طرفش برگرداندم و نگاهش کردم … آروم بود …

رمان طنز عشق ارباب

برعکس من اون عین خیالش هم نبود که چه کاری کرده بودم شایا:بیا حرف بزنیم دستانم را دور فرمان مشت کردم …نگاهی به ساشا و اناهیتا کردم …اشکهایی که بر روی گونه ای اناهیتا سرازیر می شد …دلم را آتیش می زد … باعث این اشکها تنها اونها بودن … اونایی که شادی را از من گرفتن …نگاهی به شایا کردم و لبخند تلخی زدم و گفتم -دیگه حرفی برای زدن نیست تنها انتقام حرف اول و آخر رو می زنه اخمی بر روی صورتش نشست … اخمی که عصبانیت با آن همراه بود … دیگه خبری از اون آرامش نبود … محکم به شیشیه زد و غریدشایا:حماقت نکن پوزخندی زدم و استارت ماشین را زدم… ماشین روشن نشد…بار دیگر امتحان کردم …که شایا از بی توجهی ام با عصبانیت بلندتز غریدشایا:باز داری بچه بازی در می آریبا اخمی به طرفش برگشتم … کاش می تونست بفهمه دارم چه دردی رو تحمل می کنم … کاش می تونست بفهمه این نگاه بی توجهش چقدرعصبانیم می کنه… همانند خودش غریدم -آره دارم بچه بازی در می آرم … دارم کاری رو می کنم که باید خیلی وقت پیشا می کردم شایا:د دختر این یعنی حماقت دیگهبار دیگر استارت زدم …اما روشن نشد … با دیدن بی توجهی ام شایا عصبی تر شد و رو کرد به آناهیتا و ساشا با فریادی گفت شایا:برین اون ماشین کوفتی رو بیارین بذارین جلوی این ماشین خنده ی صدادار و عصبی کردم و بلند گفتم -نه شایا ایندفعه نمی تونی جلومو بگیریشایا محکم به شیشه زد و با عصبانیت گفت شایا:لعنتی نمی تونی کاری بکنی باردیگر استارت زدم و غریدم -چرا می تونم … می تونم زندگیشونو به آتیش بکشونم و اروم زیر لب نالیدم-همونطور که زندگی منو به آتیش کشیدننگاهی به جای خالی آناهیتا و ساشا کردم و بار دیگر استارت زدم که روشن شود اما نشد ….ناامید تر از قبل بار دیگر استارت زدم…مشت محکمی که شایا به شیشه ی ماشین زد از جا پراندم ونگاهش کردم … شایا همانطور با عصبانیت نگاهم کرد و گفت شایا:ستاره خریت نکن مشکلات رو بزرگتر نکنغمگین همراه با اشکی که در چشمانم جمع شده بود گفتم -این دفعه می خوام خر باشم و با سر برم تو مشکلاتشایا با دیدن نگاه اشکیم دستش را بر روی شیشه گذاشت و با عصبانیتی که سعی در پنهانش داشت گفت شایا:د این راهش نیست دختر بار دیگر استارت زدم و ناامیدانه نالیدم -دیگه راهش چیه شایا … دیگه راهش اینه که باید یک عزیز دیگه رو اینطور زلیل ببینم.. اینطور با درد ببینم بلندتر فریاد زدم… با فریادی که سعی می کردم دردم را پنهان کنم -هــــــان راهش اینه شایا:اون وقت تو فک می کنی انتقام بهترین راهه لجوجانه استارت را زدم و سرم را تکان دادم -آره بهترین راه برای اینا همون اینتقامه شایا:قرار بود به همدیگر کمک کنیم ستاره با این راه نمی تونی نگاهش کردم و با اخمی رو به او گفتم -کمک چی شایا …کمک چی وقتی کار از کار گذشته … وقتی اینقدر تو غرور غرق شدی که ندیدی با آروین چه کردن … ندیدی که چطور مهتاب رو پر پر کردنبار دیگر زیر لب زمزمه کردم …تا صدایم را نشنود-ندیدی چطور عاشقت شدم و سوختم شایا نگاهش رنگ دلخوری گرفت و نگاهم کرد … نگاهم را از او گرفتم و باز استارت زدم … باز ماشین روشن نشد و ادامه دادم -کدوم کمک شایا وقتی که تو نمی دونی تو خونه خودت چه اتفاقی می افته این حرفها را برای سوزاندن او می گفتم …اما خودم می سوختم … خودم اتیش می گرفتم …شایا با صدای دلخوری گفت شایا:برای همین می خوام تو کمکم کنی ستاره برای همین ازت خواستم که کمکم کنی سرم را بر روی فرمان ماشین گذاشتم و نگاهم را به او دوختم … به اویی که غمگین تر از من بود … به اویی که آرامشم بود … غمگین گفتم -اونا مهتاب رو زدن شایا … اونا آروین رو زدن … اما نیومدی که کمکشون کنی … من نبودم که کمکشون کنم … هر دومون نبودیم که کمکشون کنیم شایا:پس بیا به هر دومون فرصت بدیم تا بتونیم کمک کنیم نگاهش کردم … نگاهم کرد …با غم ..با احساس عذاب و شرمندگی که در چشمانش می خواندم … پس او هم شرمنده بود … پس او هم به خاطر یک بوسه آنطور عذاب می کشید… تلخ خندیدم و استارت را زدم … ماشین روشن شد و لبخند من تلختر و گفتم -اونا باعث عذابت شدن … باعث عذاب آتوسا … باعث عذاب مهتابقطره اشکی از چشمانم سرازیر شد… از بهونه های بیخودی …از بهونه ی نابود کردن باعث بانی …از بهونه ای که می خواستم خودم را خالی کنم…. نالید-باعث عذاب این طفل معصوم هم شدن ..فرمان را به چپ گرفتم که صدای آروم شایا را شنیدم که گفت -تورو به روح مهتاب قسمت می دم ستاره که نرو بغض لعنتی که در گلویم نشسته بود با یک جمله ی شایا شکست .. بی رحمانه قسمی را داده بود که راه رفتنم را بگیردو عذابم را بیشتر کند … سرم را بر روی فرمان ماشین گذاشتم و بلند شروع به گریه کردن کردم … بی توجه به ماشینی که ساشا جلویم پارک کرده بود زار زدم و نادیده گرفتم التماسهای آناهیتا را که از من می خواست گریه نکنم… زجه زدم و نادیده گرفتم خواهش های ساشا را که از من می خواست اروم باشم …زار می زدم گریه می کردم …چون خیانت کردم … خیانت کردم به مهتابم که عشقش رو به من سپرد … فرمان را در مشتهایم فشردم و بلندتر از قبل گریه کردم…و نالیدم -ای خدا من چیکار کردم صدای شکستن شیشه در صدای گریه ام گم شد و دستهای مشت شده ام دور فرمان آزاد شد و در آغوش گرم شایا فرو رفتم و دستهای نوازشگرش که بر روی موهایم کشیده می شد… روحم را آرام کرد اما درد قلبم را بیشتر… این آغوش ازان من نبود … این ارامش مال من نبود …از این همه نزدیکی به کسی که خانواده اش اینطور داغونم کردن… دلم به درد آمد … شایا سرش را به گوشم نزدیک کردو آروم گفت شایا:هـــــیس…گریه نکن عزیزم …گریه نکن سرم را بر روی سینه اش چسپاندم و همانطور که گریه می کردم نالیدم-سخته شایا به خدا سخته بغضتو نگه داری محکم باشی که کسی از درونت باخبر نشه … سخته ببینی یکی داره از کنارت می ره اما تو نتوننی کاری کنی شایا:آروم باش گلم … آروم باشمشتم را محکم به سینه اش زدم و غریدم -چطور آروم باشم … چطور آروم باشم لعنتی وقتی می بینم اینقدر ضعیفه نمی تونه چشماشو باز کنه ببینه کی بالا سرشه … چطور آروم باشم وقتی اون ناآرومه و داره از درد به خودش پیچ می خوره… چطور آروم باشم از احساسم که داره سرباز می زنه …چطور از احساس این گناه آروم باشمشایا محکمتر من را در اغوشش فشرد … یقه ی لباسش را گرفتم و با گریه گفتم -ببین زندگی چه ناجوانمردانه منو به بازی گرفت … ببین چطور به زانو درم آورد شایا:نکن این کارو باخودت دختر .. هق هق گریه ام را در آغوشش خفه کردم و نالیدم -نذار آتیش بگیرم شایا … نذار از ناجوانمردی این مردم بسوزم شایا:نمی زارم … نمی زارم بسوزی …خودم هستمکاش می تونستم فریاد بزنم و بگویم …شایا من دارم می سوزم … شایا از عشقت که برای من گناهه دارم می سوزم و مردم بهونه است -دارم اذیت می شم .. دارم زره زره خورد می شم شایا … دارم از بین می رم روی موهایم را بوسید و مهربان گفت شایا:کنارتم … نمی زارم بادی بلرزونتت -دلتنگم شایا… دلتنگ خودم… دلتنگ مهتاب …دلتنگ اون روزهایی که می خندیدیم بدون هیچ غمی بودن هیچ دردی …تنگ اون لحظه هاییم که شیطنت می کردم و مهتاب مثل مادری می اومد گوشمو می گرفت و می گفت نکن این چیزا به تو نمی آد … دلتنگ داشته ها و نداشته هامم شایا … دوست دارم فقط برای یکبار برای یکبار هم شده اون روزا برگرده بیشتر کنارش باشم و بگم خواهری غم مهمون تو نیست …خواهری چیزی که مال توهه هیچوقت مال من نیستبا سوزشی که در دستم پیچید آخی گفتم … صدای عصبی شایا را شنیدم که رو به کسی گفت شایا:آرومتر چه خبره-شایاشایا دست نوازش گونه اش را پشت کمرم کشید شایا:جون شایاشایا بی رحمانه اینطور در عشقش غرقم می کرد که متنفر می شدم از خودم از دلم … و شرمنده نگاه معصوم مهتاب می شدم که خیره شد در چشمانم و حلقه اش را در دستم نهاد …یقه اش را محکم در مشتم گرفتم و نالیدم -دلم گرفته شایا ….دلم اندازه اقیانوس ها گرفته شایا گوشه ی چشمم را بوسید و زمزمه وار گفت شایا:حرف بزن عزیزم از دل گرفته ات ب….صدایش کم و کم تر شد و همه جا را تاریکی گرفت …. همه جا را سکوتی در بر گرفت و صدای شایا محو شد … و دیگر چیزی نشندیم …تنها فشرده شدنم را در آغوشش حس کردم و خودم را سپردم به خوابی که یک زره غم به همراه نداشته باشد … خودم را سپردم به اغوش گرمش تا غمهایم را در آن نادیده بگیرم …. تا برای یک لحظه ام که شده بود آرام باشم .. آرام آرام..با سردردی که در سرم پیچید …دستم را بالا آوردم ..اما با سوزش دستم …با اخمی تکانی به خودم دادم … باز سوزش در دستم پیچید…به سختی چشمانم را باز کردم … با دیدن سقف سفید بالا سرم اخمهایم بیشتر درهم رفت … سرم را کج کردم با دیدن قطره های سرمی که قطره قطره می چکید … نفسم را پر صدا بیرون دادم … سرم به شدت درد می کرد …چشمامو بستم…سعی در یادآوری لحظه های قبل کردم …با صدای در اتاق که باز شد…نفسم را بیرون دادم … حوصله ی هیچ کس را نداشتم … فقط می خواستم آروم باشم … و فکرم را آزاد کنم …با شنیدن قدم های محکم و سنگینی که نزدیک می شد … او را شناختم … باز غم مهمان دلم شد … دوست نداشتم ببینمش … دوست نداشتم دوباره احساسش کنم .. با قرار گرفتن لبهای گرمش بر روی پیشانی ام … و دستی را که بر روی سر پاندپیچی شده ام کشید … همانطور ماندم و هیجانم را در مشت کردن دستم پنهان کردم …در اتاق بار دیگر باز شد… نفسش را بیرون فوت کرد و با صدای کلافه ای گفت شایا:چی شد ؟صدای قدم هایی که دور می شد را شنیدم و بعد از آن صدای ساشا در گوشم پیچید ساشا:می خواستی چی بشه … گفتن هر وقت خبری شد بهشون بگین شایا:مثلا” چه خبری ساشا:فکر می کنی یوسف حالا منتظر چه خبریه فاصله اش را از تخت احساس کردم و صدای پر از خشمش را که گفتشایا:اگه همون روزا وقتی بلایی که نباید به سر آتوسا می اورد اجازه می دادین بکشمش هیچوقت آروین به این روز نمی افتاد ساشا:چی می گی شایا آتوسا خودش خواسته باردار بشه …اون می دونسته که بیشتر از اینا نمی تونه دووم بیاره برای همین آروین رو به ما داده شایا نفسش رو بیرون داد و گفت شایا:اونم به مایی که اینطور از امانتیش امانت داری کردیمساشا:چرا نمی خوای فراموش کنی شایا صدای چوزخندش را شنیدم و صدای بم و غمگینش را که گفت شایا:چی رو می خوای فراموش کنم … غم چشمان آتوسا رو …یا عذابی رو که کشید اما برای آبروی خانواده اش دم نزد لایه چشمامو باز کردم و زیر چشمی نگاهم را به آن دو دوختم … ساشا کلافه دستی در موهایش کشید و نگاهی به شایا کرد که با دستان مشت شده نگاهش می کرد و گفت ساشا:شایا آتوسا اگه حرفی نزد اگه چیزی نگفت چون نمی خواست به گوش تو برسه شایا پوزخندش را تکرار کرد و گفتشایا:تنبیه سختی رو برام گرفتین … خیلی سخت … تنبیهی که توی این پنج سال نتونستم باهاش کنار بیام …با صدایی که سعی داشت آروم باشد غریدشایا:آتوسا زندگیم بود … پاره ی تنم بود …نه تنها خواهرم بود …بلکه..چشماشو بست … آب دهانش را قورت داد …بغضی که در گلویش نشسته بود را خیلی راحت می تونستم درک کنم … بغضی که هنوز با یادآوری مهتاب در گلویم سنگینی می کرد ساشا:آتوسا خ…شایا:بسه ساشا بسه … اتوسا اگه خودش خواست چون شماها خواستین … و جلوشو نگرفتین …. توی این ده سال سکوت کرد چـــون مجبور بود … چشماشو بست و نفسش را به سختی بیرون داد … بعد از دقایقی چشمانش را باز کرد و در چشمان ساشا خیره شد و گفت شایا:شرمنده ام …شایا مجد شرمنده است … شرمنده ی نگاه غمگین خواهرش .. شرمنده ی نگاه معصوم اروین که هزار تا حرف می زد … شرمنده عذاب دیدن همسرم …شرمنده ی اون چشماشم که فقط غم ازش می باره … از چشمایی که اون شیطنت قبل رو نداره … محکم به سینه اش زد و غرید شایا:من شرمنده ام ..من …شرمنده ی دلم ..شرمنده ی وجدانم ساشا:شایا…شایا دستش را بالا برد و او را به سکوت دعوت کرد و به آرومی گفت شایا:تاوان پس می دن …تک به تکشون تاوان پس می دن صدای محکم و پر از خشم شایا …تنم را لرزاند … دلشوره ای در دلم پیچید ….زیر چشمی نگاهی به ساشا کردم …نگاهش ناراحت بود … نگاه مهربون همیشگی اش ناراحت بود و غمگین …نفسم را آرام بیرون دادم و چشمانم را بستم ….سکوتی کل اتاق رو در بر گرفت … هر دو سکوت کرده بودن و حرفی نمی زدن…سکوتی آزار دهنده … دست گرم شایا بر روی دستم قرار گرفت … احساس خوبی را در قلبم وارد کرد …احساس اینکه یک حامی دارم …اینکه یکی هست که راز چشمامو می فهمه و با من همدردی می کنه … از گوشه ی چشم نگاهمو به شایا دوختم …که سرش را بر روی دستم گذاشته بود …. قطره اشکی از چشمانم سرازیر شد … ساشا با صندلی به شایا نزدیک شد و دستی بر روی شانه ی شایا گذاشت … شایا سرش را بالا گرفت و در نگاه پشیمون و ناراحت برادرش دوخت … ساشا لبخندی زد و اشاره ای به صندلی کرد … ساشا:بشین رو صندلی …شایا بدون حرفی سرش را تکان داد و صندلی را از او گرفت ..ساشا نگاهی به من کرد و با نفس که کشید چشمانش را بست و آروم گفت ساشا:حالش چطوره؟شایا دستی در موهایش کشید نگاهی به سرمم کرد و دستم را بار دیگر در دستش گرفت و با صدای ناراحتی گفتشایا:بد خیلی بد ..خیلی بد برای دومین بار داشت شکوکه عصبی بهش وارد می شد ساشا:چطور حالش اینقدر بد شد …شایا:توی این موقعیت می خوای حالش چطور باشه ساشا … هر چی هست تو خودش می ریزه و اجازه نمی ده که کسی از درونش بدونه … ساشا نگاهی به شایا کرد… ساشا:دکتر چی گفت شایا:همون حرفایی که شنیدی …همون حرفای بی خودی …اینکه باید بیشتر مواظب باشم … اینکه نزارم اینطور بهم بریزه …صداش غمگین بود … صدایی که غم را به دلم راه می داد … چطور می تونستم با این کارام عذابش رو بیشتر کنم …با ناراحت کردنش چطور می تونستم راحت باشم …خم شد و انگشتان دستم را بوسید … چشمانم را بستم و احساسم را در دلم خفه کردم … باید تمام احساس هایم را خفه می کردم ..فقط برای من …فقط برای شایا … به آرومی دستم را از دستش خارج کردم و به همان ارومی چشمانم را باز کردم و نگاهم را به شایا که غمگین نگاهم می کرد دوختم … چشمانی که باید قیدش را می زدم … چشمانی که تمام دنیا دست به دست هم داده بودن که دیگر مال من نباشد … به سختی چشمانم را از او گرفتم و به ساشا دوختم که با لبخند خسته ای نگاهم می کرد ساشا:بیدار شدی لبخند کمرنگی زدم و سرم را برایش تکان دادم که دوباره گفت ساشا:اینقدر که تو می خوابی بیشترش این خواهر شما مخ منو خورده -حالش چطورهساشا خنده ای کرد و اشاره ای به سرش با حالت شوخی گفت ساشا:اینجاش تعطیله حالا خودت تصور کن چطوره خنده ای کردم و با چشمکی گفتم-اگه تو اذیتش نکنی از تو عاقل تره ساشا خنده ای کرد و نگاهش را به شایا دوخت … نگاهی به شایا کردم .. سکوتش برایم عجیب بود … اما نگاهش پر از حرف… ساشا بر ریو شانه اش زد و گفت ساشا:بیا خانومت هم شاده هم سرحال دیگه خیالت تخت شایا پوزخندی زد و نگاهش را از من گرفت از جایش بلند شد …دست پیش بردم و دستش را گرفتم … نگاهش را بالا گرفت و نگاهم کرد … نگاهی شرمنده … و پر از عذاب …دستم شل شد و دستش را رها کردم … دستی که گرمایش برای گرمی من نبود …قلبم از این همه ناراحتی تیر کشید … وچشمانم را بستم که صدای قدم هایش را که دور شد و صدای کوبیده شدن در لبخند تلخی را بر روی لبانم ظاهر کرد…ساشا:چش شد …چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم که با تعجب نگاهش به در بود … همانند او نگاهم را به در دوختم و آرام گفتم -نمی دونم ساشا سرش را برگرداند و نگاهم کرد … اما من نگاهم را از در نگرفتم و نگاهش نکردم … نمی خواستم غمم را کس دیگری از چشمانم بخواند … چشمانی که رازش را می خواستم از خودم …از شایا مخفی کنم … آروم بدون انکه به طرفش برگردم گفتم -می شه بگی آناهیتا بیاد؟نگاهم را از در گرفتم و نگاهش کردم … نگاهش پر شده بود از همان شک و دو دلی …اما بر لبانش لبخندی نشست و گفت ساشا:حالا می گم بیاد سرم را با لبخندی تکان دادم … دستی در موهایش کشید و با همان لبخندی که به لب داشت به طرف در رفت و از آن خارج شد …با خارج شدنش اجازه دادم که اشکم سرازیر شود … نگاهم را به طرف پنجره برگرداندم … آسمان مه آلود را به راحتی می توانستم ببینم … قطرهای اشک …به راحتی راه جاری شدن پیدا کرده بودن … انگشتان دستم هنوز از بوسه اش در حال آتیش گرفتن بود … هنوز نفسهای گرم شایا را بر روی صورتم احساس می کردم … چانه ام شروع به لرزیدن کرد … از زور گریه نبود … از زور دردی بود که گناه در ات شریک شده بود … از زور همان محبتی بود که آروین را به ان روز انداخته بود …با باز و بسته شدن در اتاق لبم را به دندان گرفتم تا گریه ام به هق هق تبدیل نشود…دستان سرد آناهیتا نگاهم را از پنجره گرفت …آناهیتا:ستارهنگاهم را در چشمانش دوختم و هق هقم را رها کردم …-دی…گ…دیگه ..دیگه نمی کشم …آنی ..آناهیتا دستم را در دستش فشرد و با بغضی که در صدایش بود گفت آناهیتا:نکن این کارو با خودت خواهری … نکننگاهم را از چشمان غمگینش گرفتم و به سقف دوختم و با هق هق گریه گفتم -نمی تونم آنی …نمی تونم .. .دارم توی این گناه …توی این عذاب می سوزم … نمی خوام قبول کنم که خیانت کردم … خیانت به خواهری که عشقش رو به من سپرد …احساس شرمندگی می کنم به آروین … به خودم ..به مهتاب…به عشق پاک شایا به مهتاب آناهیتا:ستارهنگاهم را از سقف گرفتم و به او دوختم …با ناراحتی و بغضی که در صدایم بود گفتم-اشتباه کردم آنی … ستاره برای اولین بار توی زندگیش یک راه رو اشتباه رفت … راهی رو که نباید می رفتم رو رفتم …رفتم و توی بازی غرق شدم که به این روز انداختم … آناهیتا:پس تمومش کن و خودتو خلاص کن تلخ خندیدم وگفتم -نمی تونم …حالا که توی این بازی غرق شدم نمی تونم … حالا که اینطور خودمو اسیر کردم نمی تونم آناهیتا غمگین نگاهم کرد …غمی که من مهمان چشمان زیبایش کرده بودم …دستش را که در دستم بود فشردم و با همان بغض گفتم -تو منو می بخشی آنی آناهیتا لبش را به دندان گرفت و با ناراحتی نگاهم کرد … میان گریه و اشک گفتم-شرمنده ی نگاه تو هم شدم …آناهیتا همراه با اشک سرش را بر روی دستم نهاد و نالیدآناهیتا:اینطور نگو … اینطور نگو ستاره خودتو بیشتر از اینا داغون نکن -بذار داغون بشم آنی … بذار از بار عذاب وجدان کم بشه … بذار این گناهم با داغون کردن خودم کمتر بشه سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد و با ناراحتی گفتاناهیتا:نابود می شی اینطور ستاره از بین می ری خنده ی تلخی کردم و با نگاهی که تمام دردهایم را در آن ریخته بودم گفتم -همین قصد رو دارم … همین انتظار رو دارم از نگاهش فرار کردم و نالیدم-از این بیشتر باید سرم بیاد … از این بیشتر باید توی این جهنم غرق بشم … من خیانت کردم آنی به امانت خواهرم خیانت کردم … خیانت کردم به نگاه پاک شایا آناهیتا:عشق که گناه نیست تلخ نگاهش کردم و گفتم -گناهه …گناهه…عشق من به اون گناهه …عشق من به اون خیانته حرفی نزد و بی هیچ حرفی نگاهش را از من گرفت … با پشت دست اشکش را پاک کرد …و از جایش بلند شد ….دستش را گرفتم که دستم را پس زد و با صدایی که عصبانیت در ان پر بود گفت آناهیتا:می خوای بازیه دیگه ای با خودت و احساست شروع می کنی -آره آناهیتا با همان عصبانیت به طرفم برگشت و گفت آناهیتا:خری دیگه خر لبخندی زدم و گفتم -می خوام با خر بودنم چیزایی رو که شروع کردم تمومش کنم آناهیتا با قدم های بلند و محکمش خودش را به من رساند و دستش را بر روی قلبم نهاد و غرید آناهیتا:اینو چی می تونی از تپیدن نگهش داری … می تونی از هر بار دیدنش تند نزنه …می تونی جلوی درخشش چشماتو از هر بار دیدنش بگیریدستم را بر روی دستش گذاشتم و با ناراحتی در چشمان عصبی اش خیره شدم و با مهربونی گفتم -نمی تونم نگهش دارم برای همین صداشو خفه می کنم … جلوی در خشش رو نمی گیرم ولی سعی می کنم دیگه نگاهش نکنم آناهیتا پوزخندی زد و دستم را از دستش خارج کرد … صورتش را برگرداند …دو باره دستش را گرفتم و گفتم -آنی من نمی تونم خیانت کنم به امانتی خواهرم نفسش را بیرون داد و نگاهم کرد … نگاهی که از غم می درخشید … لبخند خونسردی به لب اوردم که نگاهش را گرفت و لبخند کمرنگی زد و آرام گفت آناهیتا:دیگه این لبخند خونسرد برای من رنگی نداره ستاره خنده ای کرد و مشتی به بازویش زدم و گفتم -آروین چطوره دستی به شالش کشید و ارام گفت اناهیتا:حالش از تو بهتره چشمامو بستم و با همان خنده ی گفتم -خدارو شکر آناهیتا:دو ساعت پیش وارد بخشش کردن …اما هنوز بدنش ضعیفه …هوشیاریشو کامل به دست اورده -چقدر دیگه اینجا می مونه اناهیتا نفسش را پر صدا بیرون داد و گفت آناهیتا:دکتر می گه هر چی سریعتر باید براش قلب پیدا بشه …بچه است برای همین ممکنه دریچه ی قلب…صدایش از بغض پر شد و نتوانست ادامه حرفش را بزند … چشمانم را باز کردم و بر روی تخت نشستم … دستم را بر روی شانه اش گذاشتم و آروم گفتم -توکل به خدا آنی سرش را به طرفم برگرداند و با لبخندی بینی اش را بالا کشید و گفت آناهیتا:توکل به خدا چشمکی به او زدم … و اشاره ای به سرمی که در دستم بود کرد و گفتم -کی از شر این راحت می شم آناهیتا نگاهی به سرم کرد و با همان لبخند مهربانش سرش را تکان داد و گفت آناهیتا:تموم شده دیگه باید برم به پرستار بگم بیاد از دستت بیرون بیاره سرم را برایش تکان دادم که از جایش بلند شد … به طرف در رفت …دستگیره را به دست گرفت…. با مکثی که کرد..به ارامی گفت آناهیتا:ستارهنفسم را به همان آرامی که صدایم زده بود بیرون دادم و از پشت نگاهش کردم-جانم به طرفم برگشت و تکیه اش را به در داد و بدون آنکه نگاهش را به من بدوزد به همان ارامی گفتآناهیتا:یعنی می خوای به عشقت پشت کنی؟ غمگین نگاهش کردم … نمی تونستم … نمی تونستم به عشقی که توی قلبم جونه زده پشت کنم… نمی تونستم به دلی که فقط به یک دلیل می زنه پشت کنم … سرش را بالا آورد و نگاهش را به من دوخت … تلخ لبخند زدم و نگاهم را به طرف پنجره برگرداندم … و با احساسی که در قلبم بود گفتم-راستش رو بخوای نمی تونم … حالا هم توی دلم هر چی قول به خودم بدم دیگه نگاهش نمی کنم … اما با دیدنش کارام از دستم خارج می شه … با هر اخمش دوست دارم دستم رو دراز کنم و با انگشتام اون اخمهای درهمش رو باز کنم … وقتی که می خنده …یا لبخند می زنه ناخداآگاه به طرفش کشیده می شم … نمی تونم انی نمی تونم پشت پا بزنم اما مجبورم … نگاهم را به طرفش برگرداندم و اشاره ای به قلبم که دیونه وار توی سینه می کوبید نالیدم -این لامصب مجبوره تنها بودن رو بچشه آناهیتا:اگه اونم دوستت داشته باشه چی؟چشمامو بستم تا غم گفتن این جمله رو توی چشمام نبینه … تصویر شایا از جلوی چشمانم گذشت که آنطور با غرور و عشق زیادی از مهتاب می گفت … از مهتابی که هم قولم بود … همسانم بود … -نگو انی نگو …شایا قلبش مطعلق به مهتاب بود ..نه یکی که همسانه مهتابه… این حرف رو نگو که کار قلبم از دستم خارج می شه آناهیتا:اما ممکنه..ادامه حرفش را خورد … انگار که خود او نیز شک داشت که ادامه حرفش حقیقت پیدا کند … نگاهم را از او گرفتم و به پنجره که آسمان آبی را به راحتی می توانستم ببینم دوختم و گفتم -بعضی موقعه ها چیزای غیر ممکن …ممکن نمی شه آناهیتا چیزی نگفت … حرفی نزد … سنگینی نگاهش را بر روی خود احساس کردم و نگاهم را از آسمان آبی گرفتم و به او دوختم … اناهیتا با دیدن نگاهم همانند من لبخند تلخی زد و گفت آناهیتا:مهتاب بین ما نیست ستاره اما توی دل ما همیشه زنده است … مهتاب همیشه توی خاطرات توی یاد ما می مونه اخمی کردم و گفتم-منظورت چیه آناهیتا تکیه اش را از در گرفت … دستش را به طرف دستگیره پیش برد که دوباره تکرار کردم-آنی منظورت چیه اناهیتا:اینکه تو گناه نمی کنی ستاره … اینکه ستاره ی مهتاب هیچوقت خیانت نکرده که حالا بخواد به خود مهتاب خیانت کنه …نفسش را بیرون داد و در را کامل باز کرد و نگاهش را به من دوخت و با همان لبخند گفت آناهیتا:مهتابی دیگه نیست ستاره …پس تو از هر احساس آزادی که عاشق بشی … که دوست داشته باشی…عشق تو خیانت نیست محبته…محبت با چشمان پر از بهت نگاهش کردم که بی حرف دیگر از اتاق خارج شد … دستی در موهایم را که از شالم بیرون زده بود کشیدم …و با بر خورد انگشتانم به پیشانی باند پیچی شده ام اخمی کردم …. نگاهم را به حلقه ی مهتاب در انگشت سمت چپم دوختم … صدای زیبا و ظریف مهتاب در گوشم پیچید “نذار غم هم خونه اش بشه “…اما من با کارهام این کارو کرده بود … منی که شایا من رو امانتی مهتاب می دونست … غم رو هم خونه ی چشماش کرده بودم …چطور تونسته بودم این کارو با شایا بکنم … انگشتان دستم را که شایا بوسه زده بود …بوسه ای بر آنها با غم گذاشتم و نالیدم-چطور تونستم باعث این دلهره هت باشم شایا چطوربا احساس باد سردی که به صورتم خورد … بوسه ی دیگری بر روی انگشتانم را که گرمیه بوسه های شایا بر روی ان بود گذاشتم و سرم را بالا گرفتم …با دیدن شخصی که رو به رویم بود … نفس در سینه ام حبس شد و انگار که خطایی کرده باشم دستم را زیر ملافه فرو بردم … با دیدن چشمان غمگین و زیبایش با حس پشیمونی نالیدم -مـــهتابمهتاب با آن لباس سفید و زیبایش با همان غم نگاهم کرد و قدمی به عقب برداشت مهتاب:کمکش کن …با گفتن این حرف در با عجله باز شد و تصویر زیبای مهتاب محو شد و صورت رنگ پریده و پر از ترس آناهیتا …در چهار چوب در قرار گرفت … نگاه پر از بهت و نگرانم را از جای خالی مهتاب گرفته شد و به اناهیتا که نفس نفس می زد دوخته شد… با تعجب به صورتش نگاه کردم و گفتم -آنی با صدایم منتظر تلنگری بود برای فرو ریختن اشکهایش….شانه هایش تکان خورد … قدمی به عقب رفت و تکیه اش را به دیوار داد… با چشمان گرد شده با تعجب نگاهش کردم که از دیوار سر خورد …و نالیدمهتاب:ستاره شایا….ادامه حرفش در هق هق گریه اش پنهان شد … با حالت گیجی نگاهش کردم و با تحلیل حرفش … دستانم شروع به لرزیدن …ملافه را با یک حرکت کنار زدم و نگاهی به آناهیتا که می لرزید …بریده .. بریده گفتم -شا… یا… شــا یا چیآناهیتا:دع..دعوا … دار…دارن می کش…نتوانست حرفش را ادامه بدهد و هق هقش بالا گرفت … دلشوره به دلم افتاد … نگاهی به آناهیتا کردم و نگاهی به سرم … صدای پر از ترس آناهیتا بارها بارها در گوشم تکرار شد … پی در پی نفسهای عمیقی می کشیدم … کنترول هر چیزی از دستم خارج شده بود صدای زیبای مهتاب در گوشم تکرار شدمهتاب:کمکش کن … کمکش کن ستاره بدون درنگ بی توجه به صدای هق هق گریه آناهیتا … سرم را را از دستم خارج کردم … با سوزشی که در دستم پیچید …فریادی کشیدم و بی توجه به خونی که از دستم می اومدم به طرف در رفتم آناهیتا:ســـتارهناله اش را بی توجه گرفتم …از اتاق خارج شدم و شروع به دویدن کردم… شایا از من کمک می خواست نمی تونستم نادیده بگیرم … همانطور که می دویدم … نگاهم را به اطراف دوختم … دستانم را مشت کردم … نمی دونستم شایا کجاست … نمی دونستم باید از کجا برم که برسم به مقصدی که شایا انتظارم را می کشید… سر در گم دور خودم چرخیدن آماده اشک ریختن بودم که صدای پچ پچ چند پرستار را شنیدم که کنار پنجره ایستاده بودن -واای نکنه بخواد بکشه بند دلم پاره شد … زانوهایم لرزید و به انها نزدیکتر شدم …صدای پرستار دیگری که کنارش ایستاده بود را واضح تر شنیدم که گفت -تا حالا دیوون….هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای فریاد شایا را شنیدم شایا:غـــــرورمــــهانتظار رو جایز ندونستم و پرستار ها رو کنار زدم … با دیدن شایا که دو نفر دستش را گرفته بودن … باز شروع به دویدن کردم … ایندفعه مقصدم مشخص بود … مقصدم رسیدن به شایا بود … به شایایی که مهتاب از من خواسته بود کنارش باشم … از من خواسته بود کمکش کنم … بدون آنکه گناهی را در نظر بگیرم بدون آنکه عذاب وجدانی را همراه خودم داشته باشم … تنها من بودم و احساسم به شایا … گرمیه خون را که از کنار انگشتانم می چکید را احساس می کردم اما … فکرم فقط رسیدن به مردی بود که همانند یک حامی کنار مهتابم بود … کنار من بود … با کف دستم در خروجی را باز کردم … حالا صدای فریاد های پر از خشمش واضح بود … صدای که پر شده بود از عصبانیت … از تمام غرور هایی که در خود ریخته بود شایا:یــــک قـــدم طرفـــش بـــرداری به مـــولا قســـم تمـــام استـــخون های پـــاتو می شـــکنم!!دستی بر روی سینه ام را که از نفس های سنگین و پی در پی ام خارج می شد گذاشتم و نگاهم را به او دوختم …که رو به مردی آنطور با عصبانیت حرف می زد … دو نفر بازوهایش را گرفته بودن که حمله نکند…. مرد که حدود چهل سال داشت کنار لبش را با پشت دستش پاک کرد و با اخمهای درهم غریدمرد:بــــاید ببینمش …باید باور کنم که هست باز صدای فریاد شایا اوج گرفت شایا:چـــرا ببینش … برای اینکه مطمئن بشی که زنده است …فریادش بلندتر شد شایا:تـــا دوباره فرمان مرگش رو صادر کنی نفس در سینه ام حبس شد و نگاه پر تعجبم را به شایا دوختم … فرمان مرگ چه کسی رو صادر کردن … نگاهم را به مرد دوختم که پوزخندی به لب قدم دیگری به شایا نزدیک شدو با نفرتی گفت مرد:تویی که اینقدر از زندگیش حرف می زنی چرا اونو راهیه این جهنم کردی اشاره ای به ساختمون بیمارستان کرد و ادامه داد مرد:اینجایی رو که زیر سرم خوابیده و باید برای آرومیش آرام بخش بهش زد شایا:خفه شــــو فهمیدی … خفه شــــو مرد:چرا خفه شم هـــان صدای مرد نیز اوج گرفت و با فریاد گفت مرد:چــــرا … چــون حقیقت به توی ارباب بچه سخته هــــان قدمی جلو تر رفتم و نگاهم را به ان همه مردهایی که با کت شلوار مشکی پوشیده بودن دوختم .. برای پیدا کردن ساشا نگاهم را به اطراف دوختم …اما کسی آنجا نبود … نگاهم را به مرد دوختم …موهای لخت و قوه ایش را که رده های سفید نیز همراه داشت برایم آشنا بود .. . آن مرد پر از خشم برایم آشنا بود او را جایی دیده بودم … با همین عصبانیت … با همین اخمهای درهم …با صدای فریاد شایا نگاهم را بار دیگر به او دوختم که از خشم کبود شده بود شایا:اجـــــازه نمی دم… اجازه نمی دممرد محکم به سینه ی ستبرش زد و غریدمرد:حـــقمه …حالیته حقمه ایندفعه نوبت شایا بود که پوزخندش را به لب بیاورد … خیره در چشمان مرد شد و گفت شایا:از کدوم حق حرف می زنی هــــان پوزخندش پر صدا شد … سعی کرد بازوانش را از دست آن دو مرد کت مشکی خارج کند که اجازه این کار را به ندادن و باز شایا رو به مرد غرید شایا:ایـــن حق رو سالها پیش از دست دادی … از دســــت دادی!!مرد:بـــاید ببینمش شایا:نمی زارم حتی یک قدمیش بیای مرد قدمی به شایا نزدیک شد و رخ به رخ او ایستاد … به دلیل دور بودنم از آنها صدایشان را نشندیم اما صورت درهم رفته شایا را می توانستم به راحتی ببینم … صورتش از خشم کبود شده بود … به یک لحظه شایا فریادی از خشم کشید و سرش را بر صورت مرد فرود آورد …مر بر روی زمین پرت شد … شایا با پایش محکم به پای مرد مشکی پوشی که بازویش را گرفته بود زد … و خودش را از بند هر دوی انها خارج کرد و بار دیگر با خشم به طرف مرد حمله کرد که مرد هایی که کت شلوار مشکی پوشیده بودن به طرف شایا حمله کردن … منتظر بودن را جایز ندونستم و خودم را به آنها رساندم …با مشتی که به صورت شایا خورد … صدای تیکه شدن قلبم را به راحتی شنیدم … مرد از روی زمین بلند شد … و با پشت دست خون صورتش را پاک کرد و دستی در کتش کرد و چیزی را از کتش خارج کرد پ … به نزدیکی شایا رسیدم و رو به رویش ایستادم و کلتی که مرد از کتش خارج کرده بود بر روی شقیقه ام نشست… کلی را که باید بر روی سر شایا گرفته می شد حالا بر روی پیشانی ام قرار گرفته بود …. صدای فریاد ها خاموش شده بود … صدایی از کسی خارج نمی شد … نگاهم را به کلت که بر روی پیشانی ام دوختم … با خشمی که از در وجودم رخنه کرده بود …ترسی نداشتم … در کنار شایا بودن از مرگ نمی ترسیدم …پر غرور با دست خونی مچ دست مرد را گرفتم و زل زدم در چشمان پر غرورش … چشمانی که برایم آشنا بود … بی حرف زل زدم در چشمانش … بی آنکه ترسی داشته باشم کلت را بر شقیقه ام نگه داشته بودم و نگاهش می کردم …نگاه مرد از تعجب پر شد … پر شد از حسی که هیچ دوست نداشتم در چشمانش ببینم … با صدای هق هق گریه اناهیتا و فریاد ساشا ..پلک زد… انگار که به خودش آمد ساشا:بختیاری کلتت رو بیار پایین یعنی شلیک می کنم از گوشه ی چشم نگاهمو به ساشا دوختم که با چند مردی که پشت سرش ایستاده بودمن و همانطور که اناهیتا را در آغوش گرفته بود با کلتی در دست داشت با اخمی نگاهش به مرد بود … نگاهم را بار دیگر به مرد دوختم … بدون انکه پلک بزند همانطور با همان حسی که در چشمانش بود زل زده بود در چشمانم …. فریاد شایا نیز به اوج رسید شایا:کلتت رو بیار پایین یعنی حروم اون ملاجت می کنم با گفتن این حرفش کلتی که در دستش بود …ماشه اش را کشید و آن را کنار پیشانیه مرد گرفت …دستانم از دور مچ دست مرد شل شد … رده های خون بر روی مچ دستش به جای مانده بود .. نگاهش رنگ گرفته بود .. ردی از غم … دستش پایین … و پایین تر آمد …اخمهای درهم رفته اش باز و باز تر شد … شایا به زیر دستش زد و.. کلت از دستش افتاد … همان مرد هایی که پشت ساشا بودن هر یک دور ما جمع شدن …تفنگ هایی که در دست مرده ها و مردهای کت مشکی بود همه بالا آمد… و روی یکدیگر نشانه گرفتن و اماده شلیک … با تعحب نگاهی به اطراف کردم … هر یک که انجا ایستاده بود … تفنگ به دست بودن … با گرمیه دستی که دور بازویم قرار گرفت … نگاهم را از تفنگ ها گرفتم و گرمای ان دست را به جان خریدم و نگاهم را در چشمانش دوختم …چشمان نگرانش را در جز جز صورتم دوخت و به آرامی گفت شایا:خـوبیلبخندی روی لبم نشست و سرم را برایش تکان دادم … دستش را دورم حلقه کرد و با یک دست من را به خودش چسپاند …. با صدای قدمی را که به ما نزدیک شد … شایا بار دیگر کلتش را بالا گرفت و به طرف مرد گرفت … مرد نگاهش را به شایا بعد به من دوخت … لبخند تلخی زد …صدای کشیده شدن ماشه ها به گوش رسید که مرد که بختیاری نام داشت … دستش را بالا برد و با تکان دادن سرش ..مردهایی که کت مشکی به تن داشتن تفنگهایشان را پایین آوردن …اما شایا و ساشا هنوز کلتهایی که در دستشان بود را به طرف بختیاری گرفته بودن .. بختیاری همانطور که نگاهش به من بود دو دستش را بالا برد و گفتبختیاری:می خوام باهاش حرف بزنم شایا:حرفا خیلی وقته زده شده بختیاری:اما خیلی حرفا باید بشنوه تا زات شما رو بشناسهپوزخندی زد… با فشاری شایا من را بیشتر به خودش چسپاند… پی به عصبانیت زیادیش برده بودم با آن فریادهایی که می کشید. .. زیر دندون های کلید شده اش رو به بختیاری غرید شایا:راهت رو بکش برو بختیاری اخمهای بختیاری در هم رفت و نگاهش را خیره در چشمانم دوخت و گفت بختیاری:با من بیا شایا فشاری به بازویم وارد کرد و غریدشایا:اون با تو هیچ جا نمی آد بختیاری:اما باید بیاد پوزخند پر صدای ساشا نگاهم را به طرف اون بر گرداند … اناهیتا با چشمان اشکی و پر از ترسش نگاهش به من و بختیاری بود … ساشا کلت را چند بار طرف بختیاری تکان داد و با نفرت گفت ساشا:بایدی در کار نیست آقا بختیاری نگاهی به شایا و ساشا کرد و همانند هر دوی آنها با نفرت گفت بختیاری:حرف و حساب من با شما فنچول اربابا نیست … حرف من تنها با اشاره ای به من کرد و ادامه داد بختیاری:با اونه … اونی که باید خیلی چیزها براش روشن بشه با تعجب نگاهش کردم .. من .. من چه حرفی می تونستم با این غریبه داشته باشم … با نگاهی به چشمانش اخمهایم در هم رفت … شایا:بهتره راهت رو بکشی بری بختیاری با دیدن اخمهای در هم رفته ام ..لبخندی تلخی زد و نگاهش را به شایا دوخت و گفت بختیاری:این حق منه ساشا بلند خندید …که پوزخندی روی لبهای شایا نشست و هم صدا با ساشا خندید … اخمهای بختیاری در هم رفت و نگاهش را به آن دو دوخت … شایا نگاهی به من کرد … و نگاهی به بختیاری گفت شایا:خیلی وقته حقی رو که به گردن داشتی از دست دادی جناب بختیاریبختیاری با عصبانیت قدمی به جلو آمد که با شلیک شدن تیری جلوی پای بختیاری ….یقه ی شایا را در مشت گرفتم و به او چشم دوختم که با عصبانیت زیادی نفس نفس می زد … با شلیکی که زیر پای بختیاری کرده بود … نبضم تند می زد … قلبم محکم به سینه ام می کوبید … شایا با آرامش دستی به بازویم کشید و رو به بختیاری غرید شایا:گفتم که قدمی به طرفش برداری استخونای پاتو شکسته حساب کن بختیاری همانند شایا غرید بختیاری:اون بـــاید با من بیاد !!!شایا:اون هیچ ج….دکتر:ایـــنجا چــه خبرهبا صدای فریاد دکتر شایا سکوت کرد و با خشم زل زد در چشمان عصبیه بختیاری … دکتر به ما نزدیک شد و نگاهی به آن همه مردهای تفنگ به دست و کلتهایی که دست ساشا و شایا بود با اخمی نگاهی به آنها کرد و با عصبانیت فریاد کشید دکتر:بیمارستان رو با میدون جنگ اشتباه گرفتـــین!!هیچ کس حرفی نزد.. هیچ کس حرکتی نکرد فقط با خشم زل زده بودن در چشمان یکدیگر …دکتر نفسش را پر صدا بیرون داد و با همان عصابنیت گفت دکتر:اسلحه هاتونو بیارین پایین تا به پلیس خبر ندادم شایا با پوزخندی کلتش را محکم تر در دست گرفت …که دکتر فریاد بلندتری زد دکتر:مـــگه با شما دوتا نیستم … بنذازین پایین نگاهمو به دکتر دوختم که با نگرانی و عصبانیت به شایا نگاه می کرد …نگاهم را بالا گرفتم و به شایا دوختم که با خشم عجیبی به بختیاری خیره شده بود … ته دلم لرزید … از عصبانیتش لرزیدم …ترسیدم از این همه عصبانیت …. دستم را محکم تر دور یقه ی شایا مشت کردم و آروم گفتم -شایاشایا جوابی نداد و ترسم را بیشتر کرد ..فشاری به یقه اش آوردم و نالیدم-شـــایاشایا با همان عصبانیت نگاهش را به من دوخت … با التماس نگاهش کردم -بریم خیره در چشمانم شد … در چشمانم التماس را دید … ترس را دید … نگرانی را خواند….خشمش آرام و ارامتر شد … فشار دستش دور بازوم کم شد …چشماشو بست و نفسش رو بیرن داد ..با این کارش ..کلتی که در دستش بود را آروم پایین آورد …. ساشا نیز همراه او همین کار را تکرار کرد … دکتر نفسش را پر صدا بیرون داد و با تأسف سرش را برای آنها تکان داد و قدر شناس نگاهی به من کرد و با تأسف رو به آنها گقت دکتر:انتظار از شماها نداشتم نگاهی به بختیاری کرد و با افسوس بیشتری گفت دکتر:شما چرا آقای بختیاری … شما که بزرگ اینایین بختیاری دستی در موهای قوه ایی لختش کشید که بی اختیار دستم به طرف چتریهایم که جلو چشمانم ریخته بود کشیدم و به بالا بردم نگاه بختیاری به من دوخته شد … نگاهش رنگ گرفت .. رنگی که.. شایا:بریم ..با این حرفش سرم را تکان دادم و با شایا راه افتادم و مردهایی که با ساشا آمده بودن نیز پشت سرمان … سرم را به عقب برگرداندم و نگاهم را به بختیاری دوختم …با نگاه خاص نگاهم می کرد … نگاهی که آشنا بود… نگاهی دلخور بود اما اطمینان خاطر داشت .. رنگ نگاهش اشنا بود ..آن غریبه برایم آشنا بود… آشنا همانند چشمانی که برایم لمس کردنی بود .. چشمانش درخشید .. درخشش برایم آشناتر بود … رنگ چشمانش با آن غروری که در ان بود برایم آشنا بود … آشنایی از هر آشناتر … درست شبیه چشمانم ….شایا با قدم های عصبی با قدم های سنگین و بلندی که بر می داشت نگاهی به ساشا انداخت که سعی در دادن آبمیوه به آناهیتا بود که رنگش پریده بود … پوفی کرد و قدم هایی را که برمی داشت متوقف کرد و عصبی دستی در موهایش کشید … با دیدن همان کلت که پشت کمرش می درخشید …نگاهم به لحظه ای یاد همان نگاه افتاد … نگاهی که درست شبیه چشمانم بود … ان غریبه برایم آشنا بود .. اشنای آشنا…با صدای عصبی شایا سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم …. رو به ساشا گفتشایا:اون از کجا فهمیده ؟ساشا که موفق شده بود آبمیوه را به آناهیتا بدهد …کنارش نشست و خونسرد نگاهش را به شایا دوخت ساشا:نمی دونم ..دستهای شایا مشت شد و با دندون هایی که روی هم می فشرد غریدشایا:این جواب من نبود ساشاساشا نگاهی به شایا کرد و کلافه دستی همانند بردارش وقتی کلافه بود در موهایش کشید و آرام گفت ساشا:حالا که چیزی نشده شایا:چیزی نشده … نـــشده چیزی!!؟؟ با دادی که زد آناهیتا دستش لرزید…و نگاه پر از ترسش را به شایا دوخت … می دونستم از دعوا و داد و فریاد خیلی می ترسه … اما من برعکس اناهیتا من خونسرد بود م….خونسرد و سردرگم … شایا به طرف پنجره برگشت و همانطور که عصبی زیر لب حرف می زد بلندتر گفت شایا:دیگه چی می خواستی بشه … جلوی چشمای من اسلحه گرفته جلوی زن من …می گی چیزی نمی شده…. که مردک بلند شده به من می گه زنت باید همراه من بیاد به طرف شایا برگشت و فریاد زد شایا:به چه حقی … به چه حقی بلند شده اومده زن منو … غروره منو با خودش ببره هــــان!!؟؟ساشا:شایا بزرگش نکن .. زنت سالمه و اون هم نتونسته هیچ غلطی بکنه …ناخداآگاه پورخندی روی لبم نشست … نگاهمو به شایا دوختم … اصلا” نگاهم نمی کرد … اینقدر توی بازیش فرو رفته بود که به یاد نداشت که من زنش نیستم… منی که اینطور با خونسردی دارم نگاهش می کنم …غرورش نیستم … چطور یادش رفته که منی که اینجا با این حال جلوش نشستم فقط خواهر زنش بودم …فقط ستاره بودم نه مهتاب… با سنگینی نگاهی …نگاهم را از شایا گرفتم و به آناهیتا دوختم که غمگین تر از همیشه نگاهم می کرد .. یک نگاهی پر از مهربانی یا شاید پر از ترحم … لبخند تلخی زدم و سرم را برایش تکان دادم … باز صدای فریاد شایا بالا رفت شایا:چطور اینجارو پیدا کرده …چطور فهمیده که اینجاست !!؟؟ساشا سرش را بلند کرد و نگاهی به من کرد ن…گاهش کردم …با صدایی که دلهره را می تونستم به آسانی در آن احساس کنم گفت ساشا:اونم حق داره شایابا مشتی که شایا محکم به میز زد … چشمانم را بستم … فریاد شایا بالا تر رفت و با نفرتی که در صدایش بود نالیدشایا:خـــوب گوشاتو باز کن ساشا ببین چی می گم .. اون عوضی هیچ حقی … هیچ حقی روش نداره …چشمامو باز کردم و با همان لبخند تلخ زل زدم به کف کاشی شده ی اتاق کار دکتر … چقدر سخته سکوت کنی و نادیده گرفته بشی جلوی کسی که اونطور با غرور از تو دفاع می کرد یا شاید از مهتابش دفاع می کرد .. از عشقش از غرورش دفاع می کرد … چقدر سخته حرفی نزنی و بپرسی اون مرد غریبه با من یا مهتابی که من باشم چه حرفی داشت … چرا باید باهاش می رفتم … چقدر سخت بود خاموش کنی صدای کوبیده شدن قلبت رو که ان طور به سینه می کوبید و از شایا می خواست عصبی نباشد … فریاد نکشد …یا شاید از او می خواست که من را نادیده نگیرد و حرف بزند نه فریادآناهیتا:ستاره…سرم را بالا گرفتم و با همان لبخند تلخ نگاهش کردم …کی کنارم نشسته بود و من حواسم نبود مهم نبود … فقط می خواستم چیزی نگویم … انگشت اشاره ام را به طرف لبهایم بردم و به او که آماده حرف زدن بود به سکوت دعوت کردم و باز نگاهم را به شایا دوختم که عصبی قدم می زد و زیر لب با خشم چیزی را زمزمه می کرد…ساشا از جایش بلند شد و به نزدیکی شایا رفت … دستش را بر روی شانه برادرش گذاشت … شایا با خشمی دست او را پس زد و باز غرید شایا:همین حالا زنگ می زنی به اون یارو می گی کدوم گوری بوده وقتی بختیاری اینطور اومده اسلحه کشیده ساشا:شایا اروم باش شایا:نمی تونم آروم باشم می فهمی نمی تونم … من به اون مردیگه الدنگ پول مفت که نمی دم ساشا:زنش نا خوش بودشایا با خشمی یقه ی ساشا رو گرفت و با عصبانیتی که چشمانش را کوچک کرده بود غریدشایا:به درک .. یعنی به خاطر زن اون باید زن من اسلحه رو پیشونیش باشه باز همان پوزخند روی لبم نشست … آناهیتا دستم را در دست گرفت و فشرد … نگاهی به دستش کردم که دور انگشتانم گره خورده بود … باز خونسرد تلخ لبخند زدم …ساشا دستی بر روی دست شایا که یقه اش را گرفته بود گذاشت و با همان مهربانی زاتیش گفتساشا:مرد حسابی وقتی تو برای زنت اینطور داری بال بال می زنی به اونی که زنش ناخوشه هم فکرد کن شایا سرش را به زیر انداخت…ساشالبخدی زد و به شانه ی او زد و گفت ساشا:کنترول رو اعصابت داشته باش شایا دیدی که مردک نتونست هیچ غلطی بکنه شایا:خونم داره به جوش می اد وقتی اون لحظه رو یادم می آد ساشا:منم به جوش می آد شایا اما رفتارم که اینطور نیست بردار من …شایا نفسش را بیرون داد خواست حرفی بزند … در اتاق باز شد …دکتر که سرش زیر بود بالا گرفت و با اخمی نگاهی به ان دو که کنار یکدیگر ایستاده بودن کرد و با تأسف سرش را تکان داد … هر دو با شرمندگی سرشان را به زیر انداختن دکتر:واقعا” که …سرش را بار دیگر تکان داد …. دکتر نگاهش به من افتاد که خیره خیره نگاهش می کردم …لبخندی به صورتم پاشید و اشاره ایی به باند و چسپی که در دستش بود گفت دکتر:تو خوبی دخترم رمان عشق ارباب از دینا دانلود سرم را با کلمه ای که دخترم گفته بود با لبخندی تکان دادم …نگاهی به دستم کرد که خون دور ان خشک شده بود … با مهربونی گفت دکتر:باید دستت رو زدعفونی کنم …شایا:زدعفونی…نگاهم را به طرفش برگرداندم …با تعجب نگاهم می کرد … حق داشت … حق داشت اینقدر تعجب کنه …چون بعد از دو ساعت …سه ساعت عصبانیت تازه نگاهم می کرد … نگاهش غمگین بود دلخور بود و عصبی … با پوزخندی که دکتر زد …نگاهم را از او گرفتم …و به دستم که به خاطر اینکه انطور از سرم بیرون کشیده بودم کبود شده بود و خون دورش خشک شده بود دوختم ….دکتر:باید هم تعجب کنی وقتی آقایی به عنوان دکتر تحصیل کرده اینطور اسلحه به دست می گیره و حواسش به خانومش نیست شاید هر کس به جای من بود با شنیدن خانومش گفتن دکتر لذت می برد …اما برای من لحظه ی تلخی بود … شیرین نبود فقط مانند قهوه تلخ بود … صدای قدم های سنگینش که به من نزدیک می شد رو می تونستم بشنوم…احساس کنم … با بلند شدن آناهیتا …گرمای عجیبی با نشستنش کنارم احساس کردم …سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم … نگاهش را از چشمانم گرفت و به دستم دوخت … دست گرمش را به طرف دست سرد و چندش آورم دراز کردم و ان را در دست گرفت و آهی کشید شایا:چطور نفهمیدم نگاهی به یقه اش کردم که خون خشک شده ام بر روی ان نیز اثر گذاشته بود… لبخند تلخی زدم …سرش را بالا گرفت و به لبخند تلخم دوخت… کاش می تونستم بگم شایا اون زمان تو حواست به هرجا اگه بود به ستاره نبود .. چون تو نگاهت مهتاب رو به جای ستاره می دیدی که باید کمکش کرد … باید مانند یک حامی یک تکیه گاه مانند سنگی جلوی ان مرد .. مواظبش می بودی.. ته قلبم خوشحال بودم که مهتاب کسی رو داشت که اینطور ازش حمایت کنه …اما نیمه دیگر قلبم ناراحت بود غمگین بود … شایا:چرا بهم نگفتی انقدر صدایش دلخور بود که باز لبخند زدم … اخمهایش با دیدن لبخندم در هم رفت شایا:من دارم باهات حرف می زنم توی هی داری لبخند می زنی نتونستم جلوی عمیق شدن لبخندم را بگیرم و عمیق لبخند زدم … دندانهام را برایش به نمایش گذاشتم …اخمهایش بیشنر در هم رفت .. دست سالمم را جلو بردم و بی هیچ حرف .. بی آنکه آن لبخندم را محو کنم …انگشتان دستم را بر روی گره ابروهایش کشیدم و اخم هایش را از هم باز کردم و ارام گفتم -اخم نکن ارباب جونی بین ابروهات چین می افته پیری پیرتر نشون می دی شایا چشمانش را بست و لبخندی زد …قلبم لرزید ..شروع به کوبیدن در سینه ام کرد …من این لبخند نایاب رو دوست داشتم … چشمانش را باز کرد و نگاهم کرد … من این درخشش چشمانش رو دوست داشتم … شایا:تو پیرم کردی دیگه خنده ی ریزی کردم و سرم را نزدیکتر بردم و ناخداآگاه خم شدم و نوک بینی اش را بوسیدم …با همان خنده گفتم -پیر بودی ارباب جون خودت بی خبر بودی سعی نکردم خودم را از او دور کنم چون نزدیکی به او باعث آرامشم بود …اگر چه گناه بود … اگر چه خیانت بود … اما اون بالایی این قلبم شاهده که نگاهم پاک بود .. هر حرکتم به طرف او ناخداآگاه بود و بدون غرز.. شایا خنده ارام و مردانه ای کرد و نوک بینی ام را بین دو انگشتش گرفت و به همان آرامی گفت شایا:ای شیطون هر دو خندیدیم .. خنده ای که واقعی بود …با صدای سرفه ای به خودمان آمدیم … نگاهی به آن سه نفر کردم که با لبخندی نگاهمان می کردن … لبخندی زدم … کنار شایا بودن همه ی هوش حواسم را برده بود … و همه جلوی چشمانم نا پدید شده بودن … فقط من بودم و شایا و ان لبخند و خنده ی نایابش… دکتر با بتادین و وسایلی که در دستش بود ….به سمت شایا گرفت دکتر:بیا پسره ی خل بگیر دست خانومت رو پانسمان کنشایا سرش را تکان داد و دستم را در دستش گرفت … با دیدن دستم اخمهایش درهم رفت و بار دیگر سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد و گفت شایا:حق دارم بهت می گم بچه ایندفعه اخمهای من بود که در هم رفت ..دستم را از دستش بیرون کشیدم و با همان اخم گفتم -من بچه نیستم شایا شایا خنده ای کرد و بار دیگر دستم را در دستش گرفت و بتادین را روی پنبه ریخت و با ته خنده ای که در صدایش بود گفت شایا:ببین عین بچه ها رفتار می کنی بعد انتظار داری بچه نباشیبا حالت گفتنش که عین یک پدر فرزندش را توجیح می کرد خندیدم و نگاهش کردم …. سرش را بالا گرفت و خیره در چشمانم با همان لحن دل نشین و صدای بمش گفت شایا:ممکنه به سوزه و دردت بگیره چون زخمت هنوز تازه است چشمانم را باز و بسته کردم و چشمکی به او زدم ….باز همان لبخند نایابش را زد … باز زمان و مکان از یادم رفت .. دوباره فراموش کردم که سه چشم خیره به من و او هستن … با سوزشی که در دستم پیچید آخی گفتم … نگران سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد … لبخندی زدم و با صدایی که می لرزید گفتم-اگه این بچه می خواد خودش رو لوس کنه باید کیو ببینه صدای خنده اش که به گوشم رسید … لبخند شادی را احساس کردم و صورت زیبای مهتاب پشت سرش را دیدم که با چشمان به اشک نشسته آنطور خیره شده بود به من .. با اطمینان خاطر چشمانش را باز و بسته کرد و با لبخند افسانه ایش محو شد.. صدای زیبای شایا به گوشم رسید که گفت شایا:همیشه از این بچه بازی ها بکن تا چشمات بدرخشه سرم را به زیر انداختم و نگاهم را به دستش که نوازش گونه سعی در پاک کردن دستم داشت دوختم … دوختم تا نبیند که ان درخشش از عشقش است … تا نبیدن وقتی می خندد چه غوغایی در دلم برپا می کند … کاش می فهمید که من فقط برای او بچه ام .. برای او که می دانستم برای مواظبت از امانتی مهتاب نازش را نیز می کشد … با کنار رفتن موهایم از روی صورتم سرم را بالا گرفتم و به او که با لبخند نگاهم می کرد لبخند زدم …لبخندی که یک دنیا برایم ارزش داشت و ممنونش بودم که هیچ آن بوسه را به رویم نمی آورد … من بیشتر از اینها ممنون این مرد اخمو بودم که انطور با لبخند نگاهم می کرد***** دکتر در ماشین را بست و پدرانه خم شد و از پنجره نگاهم کرد که آروین را آنطور در اغوش گرفته بودم ..دستی به سرم کشید و آرام گفت دکتر:مواظب خودت و این کوچلو باش چشمامو باز و بسته کردم و همانطور که پشت آروین را نوازش می کردم با تمام اعتماد به نفسی که داشتم گفتم -خیالتون راحت ایندفعه دیگه اجازه نمی دم با این حال بیاد سراغ شما دکتر:امیدوارم بار دیگه برای چیز بهتری بیاد سراغم بوسه ای بر پیشانی آروین نهادم که معصومانه همانطور که انگشتم را در مشتش گرفته بود گفتم -آره دکتر آروین رو دوماه دیگه شاید هم کمتر می آرمش تا سالم با خودم ببرمش سرم را بالا گرفتم و با اشکی که در چشمانم جمع شده بود زل زدم به دکتر و گفتم -می خوام حالا ببرمش که بگم ارامشی هم هست ولی به زودی می آرمش تا بدونه زندگی هم هست با باز و بسته شدن در و قرار گرفتن شایا کنارم …دکتر که بغض را در چشمانم دیده بود خم شد و سرم را پدارنه بوسید و ارام کنار گوشم که فقط من بشنوم گفتدکتر:می دونم این کارو می کنی چون تنها تویی که بعد از این همه سال تونست خنده رو مهمون لبهای شایا بکنه از من فاصله گرفت و نگاهی به شایا کرد که با اخمی نگاهمان می کرد و با تحدید گفت دکتر:ببین پسر جون مواظب دخترم باش دیگه نبینم از این خبرها باشه منظور خبرهاش رو فهمیدم از آمدن بخیتاری و ان کلتهایی بود که حالا در داشبورد بود …شایا سرش را تکان داد و با بوقی ماشین را راه انداخت … نگاهی به شایا کردم که با آرامش در حال رانندگی بود و نگاهم را به بیرون دوختم … بعد از اینکه شایا دستم را پانسمان کرد من و آناهیتا را از اتاق به بهانه آروین که بیدار شده بیرون کرد و خودش به تنهایی با شایا و ساشا شروع به بحث کرد .. صدای داد و فریاد هایش هنوز که از اتاق بیرون اومدیم می شنیدم ..اما کنجکاوی نکردم …چون اگر حرفی بود باید جلوی ما زده می شد … اما با آن دلشوره ایی که داشتم نمی خواستم صدای داد و فریاد هایشان بشنوم … یا چیزی را بشنوم که هیچ دوست نداشتم حال و هوای شیرینم عوض کند …بار دیگر نگاهم را به شایا دوختم می دونستم سکوت کرده … سکوت کرده که حرفی از ان مرد غریبه زده نشه و این برایم عجیب بود که شایا هیچ دوست نداشت من از آن مرد بدانم مردی که جشمانش شبیه چشمانم بود و نگاهش رنگ نگاهم را داشت …پر غرور و پر از… شایا:ساکتی لبخندی زدم و به اخمهایش چشم دوختم و گفتم -از جذبه ی اخمت ترسیدم برای همین سکوت کردم شایا با مهربونی نگاهم کرد و با لبخند محویی که روی لبش نشسته بود گفت شایا:تو و ترس این که بعیده چشمکی زدم و با خنده گفتم -خوبه تو از نترسیدنم حساب می بری شایا مردانه خندید و سرش را تکان داد و بار دیگر به رو به رو خیره شد که با بوقی که ساشا زد …از ما سبقت گرفت … با دیدن اناهیتا که با اخمی به رو به رویش خیره شده بود از کنارمان گذشت خنده ای کردم و گفتم -معلوم نیست باز این دادشت چیکار کرده با ابروی بالا رفته نگاهم کرد و با گیچی گفت شایا:ساشا ..ساشا چیکار کرده اشاره ای به ماشین ساشا که جلوتر از ما بود گفتم -ندیدی چطور اخمهای آناهیتا درهم بود شایا:خوب این چه ربطی به ساشا داره مشتی به بازوش زدم و با تأسف گفتم -ای خدا تو چرا از دنیا پرتی شایا شایا خواست حرفی بزند که دستم را بر روی دهانش گذاشتم و با خنده گفتم -اصلا” تو هیچی نگی من فکر می کنم تو عاقل تری ارباب جون شایا با خنده دستم را از بر روی دهانم کنار زد ..و همانطور که دستم را گرفته بود باز به رو به رو خیره شد … اگه بگم دلم پر از شادی بود دروغ نگفته بودم … کنار این مرد من شاد بودم و پر از شادی و نشاط … این مرد برایم عزیز بود … مهر و محبتش اگر چه به عنوان امانتی مهتاب به من بود باز هم برایم لذت بخش بود … شایا:خسته نشی با تعجب نگاهش کردم که اشاره ای به آروین که در آغوشم به خواب کرد …دستی بر روی سر آروین کشیدم و با لبخندی گفتم -این همه روز برای دیدنش بال بال زدم که حتی برای یک لحظه ام شده بغلش کنم سرم را بالا گرفتم و با لبخندی که از حضور هر دوی انها که کنارم بودن بر روی لبم نشسته بود ادامه دادم -انتظار داری خسته بشم و این لحظه ای رو خدا بهم داده رو به خستگی ترجیح بدم دستش را دراز کرد و موهایم را از توی صورتم کنار زد و با مهربونی گفت شایا:خیلی دوستش داری نه سرم را تکان دادم -آره خیلی اهی کشید و با غمی که در صدایش بود گفت شایا:کم گذاشتم واسش ستاره خیلی کم … حتی وقتی به اینکه داشتم اروین رو از دست می دادم فکر می کنم قلبم می ایسته ..من از امانتیم درست مواظبت نکردم و این منو شرمنده می کنه ..شرمنده می کنه از اشکهایی که برای آروین ریختی ..شرمنده می کنه از نگاه معصوم آروین دستم را بالا آوردم و بر روی بازویش گذاشتم که با لبخند تلخی نگاهم کرد -خدا یک فرصت دیگه داده برای جبران کردن …پس به آینده فکر کن که باید از امانتیت محافظت کنی …که برای اون باید زندگی پر از آرامش بسازی ..نه اینکه شرمنده باشی و باز دوری کنی دستم را بار دیگر در دست گرفت و بوسه ای بر روی آن نهاد گفت شایا:ممنون که هستی لبخندی زدم و صدای کوبیده شدن قلبم را و بوسه ی گرمش را بر روی انگشتان دستم را نادیده گرفتم … می دونستم بی قصد بوسیده تا محبتش را نشان بدهد … نباید معنی دیگری به آن می دادم … نباید اجازه می دادم قلبم آنطور در سینه ام بتپد … شایا فقط برایم ..شوهر خواهر بود … یعنی مرد مهتاب یعنی عشق مهتاب نه ستاره شایا:ستارهسرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم … نوازش گونه دستش را جلو آورد و بر روی گونه ام کشید.. و به ارامی گفت شایا:دو باره هیچوقت اینطور نباش ..وقتی کنارمی می دونم می تونم ازهمه چی مقابله کنم … قدرت عجیبی داریلبخندی زدم و دستم را بر روی دستش گذاشتم -تو بدون من هم می تونی از کارات بر بیایی جواب لبخندم را با لبخند مردانه ای داد و به رو به رو خیره شد … درخشش حلقه در دستش غمی را در دلم بر پا کرد … اما حالا وقت غم نبود … دیگه ضعیف بودن برایم معنی نداشت …باید سخت می شدم ..مثل خودشون ..مثل شایا که سخت بود در برابر تمام احساساتش …دربرابر تمام اون چیزایی که در خودش پنهان می کرد …آهی کشیدم که گرمی دستش را بر روی دستم احساس کردمشایا:چرا آه می کشی نگاهم را از حلقه اش گرفتم و به دستش که بر روی دستم قرار گرفته بود دوختم …همانطور که دستم را گرفته بود …دستش را بالا آورد و چانه ام را گرفت ..بالا اورد … نگاهش را خیره در نگاهم دوخت شایا:چیزی شده سرم را برایش تکان دادم و نگاهم را به رو به رو دوختم -می ترسم این سوال رو بپرسم جواب درست حسابی گیرم نیاد شایا:تو سوالتو بپرس کی هست که درست جواب نده سرم را به طرفش برگرداندم و مظلوم گفتم -قول می دی عصبی نشی لبخندی زد و بینی ام را بین دو انگشتش گرفت و گفت شایا:پس قصد داری عصبیم کنی ابروهامو بالا دادم … دستی به شالم کشید و سرش را تکان داد شایا:بپرسنفسم را با استرس بیرون دادم … این سوال از وقتی از امیر پاشا گفته توی سرم رژه می ره اما از اینکه از او سوال کنم در توانم نبود … با قرار گرفته دستش روی دستم …پرصدا نفس حبس شده از استرسم را بیرون دادم و گفتم -تو گفتی امیر پاشا فرار کرد درسته؟فشرده شدن دستم بین دستانش اخمی را بین ابروهایم ظاهر کرد … نگاهی به او انداختم …با اخمی به رو به رو خیره شده بود …شایا:خوب…-پس چرا به ثروت بابات پشت پا زد … برای چی به عشقش نرسید با پوزخندی که زد دستم را رها کرد و فرمان را محکم در مشتش گرفت و گفت شایا:اینارو از کجا می دونی سرم را به زیر انداختم و شروع به بازی با دکمه ی کت اروین کردم و به آرامی بی توجه به سوالی که پرسیده بود گفتم -چطور وقتی اون عاشق بوده و به عشقش نرسیده سر سفره عقد به خاطر یکی دیگه فرار کرده و به ثروت شاه ارباب پشت پا زده …مگه اون پسر بزرگ شاه ارباب نبود پس دلیلش چی بود نگاهم را به شایا دوختم با دیدن صورت سرخ شده از خشمش و فک منقبض شده اش …با ترس و تعجب نگاهش کردم -شــایاشایا دست لرزانش را بالا اورد و انگشت اشاره اش را بر روی بینی اش گذاشتشایا:هـــیس.. حرف نزن غمگین نگاهش کردم که نگاهش را به رو به رو دوخت … سرم را برگرداندم و به بیرون از پنجره خیره شدم … نباید این سوال رو می پرسیدم… نباید حالا که آروم بود و مهربون شده بود از اون این سوال مسخره رو می پرسیدم … با شنیدن نفسهای سنگین و پی در پی از عصبانیتش …بیشتر در خودم فرو رفتم … به طرفش برگشتم …و نگاهم را به نیمرخش دوختم …چرا یک سوال اونو اینطور بهم ریخته بود …دست سرم را پیش بردم و بر روی دستش که بر روی فرمان بود گذاشتم -شایاچیزی نگفت …حتی برنگشت تا نگاهم کند … دستش را فشردم و شرمنده گفتم -ببخشید فقط می خواستم بدونم …هنوز حرفم کامل نشده بود که ماشین را به گوشه ایی هدایت کرد و به طرفم بر گشت …با دیدن اخمهایش و چشمان به خون نشسته اش …آروین را به خود فشردم و خیره شدم در چشمانش … ترسیده بودم …از شایا و این چشمان به خون نشسته ترسیده بودم … اما نمی دونم چه چیزی مجبورم می کرد که بودم چه اتفاقی افتاده و چه بلایی به سر خانواده ارباب اومده …برایم مهم شده بود … بعد از دیدن ان مرد غریبه و از من می خواست که باهاش برم …این معماهایی که در سرم بود برایم مهم شده بود …چون همه حرفایی که به گوشم رسیده بود یا واقعیت نداشت یا هم که اتفاق دیگری افتاده بود … تنها کسی که می تونست حقیقت رو به من بگه همین مردی بود که رو به روم نشسته بود و با چشمان به خون نشسته نگاهم می کرد شایا:می خوای با این سوالها به کجا برسیهمانطور که در چشمانش خیره بودم گفتم -می خوام به حقیقت برسم شایا:اون وقت فکر می کنی من به تو حقیقت رو می گن سرم را چندبار تکان دادم -آره می دونم که تو حقیقت رو می گی پوزخندی زدشایا:اون وقت چرا اینطور فکر می کنی دستم را که پس زده بود باز جلو بردم و همانطور که به چشمانش زل زده بودم گفتم -چون تنها تویی که بی هیچ ترددی می تونم بگم بهش اعتماد دارم رنگ نگاهش عوض شد … لبش کش رفت … نفس های سنگینش آروم شد …با بوق ماشینی هر دو نگاهمان را از یکدیگر گرفتیم و به رو به رو به ماشین ساشا چشم دوختیم ..با چراقی که ساشا داد ..شایا بوقی زد و باز ماشین را به راه انداخت … سکوت بدی در ماشین پیچیده بود و پشیمانم کرده بود از سوالی که پرسیده بودم … سرم را تکیه به صندلی ماشین دادم و به بیرون خیره شدم که صدایش سکوت ماشین را پر کرد شایا:درسته اون به عشقش نرسید با سرعت سرم را به طرفش برگرداند که گردنم به درد آمد …خیره نگاهش کردم … صورتش آرام شده بود و از اعصبانیت قبل خبری نبود …کلافه دستی در موهایش کشید و ادامه داد شایا:حالا که فکر می کنم می بینم شاید مقصر ما و قوانین مسخرمون بود که این اتفاق ها افتاد نیم نگاهی به من انداخت و برای ادامه ی حرفش بار دیگر دستم را که بر روی سر آروین قرار داشت گرفت شایا:نمی دونم چطور به گوشت رسیده که این اتفاق ها افتاده اما حقیقت این بود که امیر پاشا توی سن نوزده سالگی عاشق یکی از رعیتهاش شده بود .. یکی از دو طبقه پایین تر از طبقه ی ما … شاید به خاطر همون روزها بود که امیر پاشا هیچوقت برام برادری نکرد .. -چرا به عشقش نرسید ؟لبخند تلخی بر روی لبش قرار گرفت و به تلخی گفت شایا:وقتی کسی بمیره چطور می تونه بهش برسه جیغ خفه ای کشیدم و با چشمان گرد شده نگاهش کردم و بریده بریده گفتم -کــ…کش.. کشتنش سرش را تکان داد …دستش را فشردم و با ناراحتی گفتم -اخه چطور … همینطوری که نمی شه کسی رو کشت شایا شانه اش را بالا انداخت و با ناراحتی گفت شایا:منم نمی دونم ستاره ..من وقتی این اتقاق ها افتاده اینجا نبودم …بعد از مرگ عشق امیر پاشا …از هم می پاشه همه رو مقصر این اتفاق می دونه برای همین سکوت می کنه … دیگه کاری به کار کسی نداشت -بعد امیر پاشا چی شد … چطور کنار اومد سرش را به طرفم برگرداند و با پوزخندی گفت شایا:امیرپاشا هیچوقت کنار نیومد آهی از دل شکسته ی امیر پاشای عاشق کشیدم ..شایا دستم را نوازش کرد و ادامه داد شایا:شاه ارباب ..بابا جون رو می گم خیلی دنبالش گشت …برعکس من که اون رو مقصر می دونستم … بابا جون خودش رو مقصر این اتفاق ها می دونست …هیچ وقت نفهمیدم چرا این وسط عشق امیر پاشا کشته شد …بابا جون می گفت راضی می شدم بگیرتش اما باید از اینجا می رفت … برای همیشه می رفت …-چه بد شایا باز لبخند تلخی زد و گفت شایا:بدتر این اون بود که امیر پاشا با داشتن ان همه ثروت همه چیز رو رها کرد و برای ثابت کردن دیگران که ثروت هیچ براش مهم نیست …دختری رو که سر سفره رها کرد هم یک چیزی بود که به ثبت برسونه …رفت و تمام تهمت هارو به دوش گرفت … برای همین شاه ارباب بدون خواست قلبیش امیر پاشا رو از تمام بندها رها کرد ..تا بره پی زندگیش …تا زندگی کنه بی اسم و رسم -اما چه فایده که هیچ وقت به عشق ممنوعه اش نرسید شایا با شنیدن لحن غمگینم مهربون به طرفم برگشت و لبخند زد شایا:تو چرا ناراحت می شی چی داشتم بگم …بگم اینکه درکش می کنم چون عشق من هم ممنوعه است و اگه روزی از دستش بدم منم همراهش می رم … چقدر سخت بود عشقت پر پر بشه اما تو هنوز نفس بکشی و کاری نکنی… -ناراحتم چون امیرپاشا بی کس و تنها … توی این دنیای به این بزرگی به امید برگشت عشق از دست رفته اش داره جون می ده نگاهی به شایا کردم که همانند من غمگین به رو به رو خیره شده بود …و اروم گفتم -چرا اینقدر از امیر پاشا متنفری شایا صورت رنگ پریده اش را به وضوح می تونستم تشخیص بدم … می دونستم ته دل از بردارش هر طور شده حمایت کرده …اما با رفتن اتوسا همه ی تلخی ها رو گردن امیر پاشا انداخته … اون از امیر پاشا دلخور بود نه متنفر … شایا کلافه دستی در موهایش کشید و حرفی نزد …-چند سال از امیر پاشا کوچیکتری ؟بدون آنکه نگاهم کند آروم گفت شایا:ده سال -پس تو اونجا بودی وقتی امیر پاشا عاشق شده بود آره…شایا سرش را به آرامی تکان داد و گفت شایا:آره بودم .. هم من بودم .. هم آتوسا بود … هم ساشا -چی شد شایا پس چرا اینطور رهاش کردی …پوزخندی زد و به تلخی گفت شایا:انگار یادت رفته ستاره من پسر ارباب بودم … مرد بودم … باید مردونگی می کردم … باید اربابی می کردم .. دقیقا” منو امیر پاشا هم همین کارو می کردیم…پر سوز اهی کشیدم و دستم را بر روی دستش گذاشتم و با مهربانی همراه با غم گفتم -تو کاری کردی که از تو خواستن شایا مقصر تو نبودی شایا نگاهی به صورتم کرد و سرش را تکان داد شایا:بذار ادامه ندیم ستاره این یاد آوری ها برای من تلخهسرم را غمگین تکان دادم و به رو به رو دختم … دلم می سوخت از این همه بی رحمیه دنیا … یعنی اینقدر امیر پاشا زجر کشیده بود … درست مثل من با بودن عشقم به نزدیکیم زجر می کشیدم … امیر پاشا که گناه نکرده بود عاشق شده بود .. عاشق یک رعیت …. امیر پاشا از اون دیوی که شایا ازش ساخته بود برای من الگو شده بود … الگوی یک عاشق … نگاهم را به تاریکی شب دوختم … شاه ارباب چه زجری کشیده بود از دوری بچه هاش .. اتوسا امیر پاشا و در اخر شایا… با گرم شدن دستم توسط بوسه ی شایا ..چشمانم را بستم و لبخندی بر روی لبم نشستو.وو شایا:بهش فک نکن ستاره -پس تو چرا به این چیزا فکر می کنی لبخند مهربانی زد و موهایم را که بر روی صورتم ریخته بود را کنار زد به آرامی گفت شایا:من با این فکرا زندگی می کنم ستاره … به اینا فکر می کنم تا به چیز خوبی برسم دستم را جلو بردم و بر روی گونه اش کشیدم و گفتم -بهش فکر نکن شایا .. شاید روزی کنار اومدی با خودت دیدی هیچ کس حتی تو این وسط مقصر نبوده و نیست شایا:من هنوز با احساساتم با این فکرا کنار نیومدم لبخندی زدم و با مهربونی گفتم -می دونم …چون قبل از این تو بودی که از من بد امیر پاشا رو گفتی …اما حالا توی صدات یک مهربونیه خاصی از این برادری که برات برادری نکرد می بینم … شایا:نمی دونم ستاره ..هم ازش متنفرم ..هم اینکه نیستم موهایش را که بزرگتر از روزهای قبل شده بود را بهم ریختم و با شیطنت گفتم -بهش فک نکن ارباب جونی عقل نداشته ات رو از دست می دی خنده ای کردم …با تأسف و مهربانی سرش را تکان داد و با همان لبخند به رو به رو خیره شد …نگاهم به نیمرخش دوختم … خانواده ی ارباب برای من یک نفرت بودن ..اما حالا برای من شده بودن یک دنیا مهربونی …دنیایی که خود آنها از آن فراری بودن … امیر پاشا با عاشق شدنش … آتوسا با تاوان پس دادنش بدون انکه شکایتی داشته باشد … ساشا با مهربونیاش و شایا با اون روح پاکش …نمی تونستم متنفر باشم … این خانواده چیزی برای نفرت نداشت … شایا:ستاره نگاهم را از او نگرفتم و منتظر نگاهش کردم که لبخند مهربونی زد …همانطور که نگاهش به رو به رو بود بینی ام را گرفت و گفت شایا:اینطور نگام نکن حواسم پرت می شه خنده ای کردم و نگاهم را به رو به رو دوختم و آروم گفتم -خانواده تو دوست دارم شایا .. مهربون و در عین حال خشنن … خیلی وقتها دلم می خواد منم یک خانواده داشتم ..یک دنیا مهربونی داشتم … اما وقتی بر می گردم به گذشته ها …وقتی بر می گردم به مامان بابا که کسی دور اون دوتا قبر … وقتی می بینم اغوش مهربونی نبود که مهتاب کوچلو یا حتی آناهیتا رو توی آغوش بگیره …دلم می گیره … دلم از این مردم …از خانواده ای که دارم اما هیچ وقت نبودن می گیره … از اون روزها می گیره وقتی مهتاب رفت زیر شش متر خاک اما کسی نبود سرم رو بذارم رو شونه اش بگم دیدی خاله .. یا حتی بگم دیدی عمو بی کس شدم ..دیدی تنها بهونه ی نفس کشیدنم رو از دست دادم شایا دستی بر روی بازوم کشید که با همون مهربونی ولی با غم به طرفش برگشتم -اما این آخرین روزها خوشحالم شایا برای مهتابم چون تو بودی ..خانواده ات اگر چه بد بودن اما بودن … یک پسوندی به اسم خانواده کنار مهتابم بود …می دونم اگه روزی من نباشم …اگه روزی اناهیتا نباشه یکی هست که سنگ قبر به خاک نشسته ی خواهرم رو بشوره و فاتحه ایی براش بفرسته با قطره اشکی که از کنار چشمم سرازیر شد … اخمهای شایا نیز در هم رفت … دستش را جلو برد و اشکی که بر روی گونه ام سرازیر شده بود را با انگشتش پاک کرد و آروم گفت شایا:تو هیچیت نمی شه ستاره ..نه آناهیتا چیزیش می شه .. تو هم خانواده داری … من هستم ..آناهیتا هست .. نرگس جون …حتی آروین هم هست لبخندی به روش زدم …دستی به گونه ام کشید و باز به رو به رو خیره شد… دیگه حرفی نزدیم … شاید حرفی نداشتیم که بزنیم … با تکانی که آروین خورد نگاهی به او انداختم که دستش را به زیر شالم برد و بر روی گردنم نهاد … با خنده نگاهم را به او دوختم و اروم گفتم -من قربونت برم توی دلم قربون صدقه اش می رفتم که شایا بوقی زدم و بعد از آن پیچید توی جاده خاکی ….با دیدن در باغ و میله های آهنی سفیدش .. خسته گفتم -آخ رسیدیم شایا بدون حرفی سرش را تکان داد….به معنای واقعی خسته بودم و نگاهم به در باغ بود که باز شود و من بر روی خت دراز بکشم و آرام و بی دغدغه بخوابم … اما با دیدن زرین خاتون که با لباس خواب کنار پله های ورودی ایستاده بود .. تازه فهمیدم اول راهم …اول کارم … فعلا” خواب بی دغدغه برایم حروم بود… نگاهم را به شایا دوختم …از صورت گرفته اش مشخص بود که او نیز همانند من خسته است …دستم را بر روی دستش گذاشتم … نگاهی به دستهایمان کرد و سرش را به طرفم گرفت … لبخند خسته ای زد و سرش را تکان داد .. با توقف ماشین ..چندتا از خدمه ها دور ماشین ایستادن … از قیافه های تک تک آنها معلوم بود که تازه از خواب بیدار شدن … شایا با سرعت از ماشی پیاده شد و در سمت منو باز کرد … با لبخند خسته ای به ان مرد جنتل من نگاه کردم و از ماشین همانطور که آروین را در آغوش داشتم پیاده شدم و رو به او گفتم -ارباب جون و از این کارها با یکی از دستانم دستی به یقه اش کشیدم و آن را درست کردم و اروم که بشنود با خنده ای که در صدایم بود گفتم -کاملا” این کار از اربابی مثل تو بعیده شایا خنده ی مردانه ی ارومی کرد و آروین را از آغوشم بیرون کشید و همانطور آروم هم مانند من گفت شایا:کم مزه بریز شیطونخنده ای کردم که با کوبیده شدن در ماشین ساشا هر دو …از جا پریدیم و به آناهیتا چشم دوختیم که با چشمان به خونه نشسته به ساشای خندون چشم دوخته بود .. اناهیتا نگاهی به من کرد و با صدای پر از خشمی گفت آناهیتا:فردا می بینمتبا تعجب و چشمان گرد شده سرم را تکان دادم … به طرف شایا برگشت و با تکان دادن سرش و شب بخیری با عجله از پله ها بالا رفت و بی توجه به زرین خاتون که نگاهش می کرد گذشت و وارد ساختمون شد … با نفس های گرمی که به گوشم خورد تعجب جایش را به احساس شیرینی داد و صدای بمش که در گوشم پیچید ..قلبم را به کوبیدن دوباره به سینه دعوت کرد شایا:این چش شد سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم … با لبخندی شانه ام را بالا انداخت و اشاره به ساشا که به ماشین تکیه داده بود و می خندید گفتم -از خان داداشت بپرس با تعجب از حرف من نگاهی به ساشا کرد و با دیدن خنده ی برادرش لبخند خسته ای زد … با خمیازه ای که کشیدم …دست شایا بر روی شانه ام قرار گرفت شایا:خیلی خسته ای نه -آره خیلی …فشار دستش بر روی شانه ام لبخندی را روی لبم نهاد … سرم را بر روی سینه اش گذاشتم و به او که من را به طرف ورودی هدایت می کرد …همراه شدم … با رسیدن به کنار زرین خاتون سرش را تکان داد و با شب بخیر ارامی از کنار او گذاشت و وارد ساختمون شدیم … با دیدن خاموشی که در اطراف پیچیده بود ..چشمانم سنگین شد … صدای شایا در گوشم پیچید که با ته خنده ی که در صدایش بود گفت شایا:اگه آروین تو بغلم نبود توی بچه رو هم بغلت می کردم می بردم توی اتاق لحن شیطونش رو نادیده گرفتم و کشتی به به سینه اش زدم که صدای خنده ی مردانه و نایابش سکوت آنجا را پر کرد … -مسخره با آرامی من را از پله ها بالا برد …با دیدن در اتاق که رو به رویم قرار گرفت قدم هایم دیگر دست خودم نبود … از شایا جدا شدم که باز دستم را گرفت و من را به خودش چسپاند و گفت شایا:حالا خوابی می ترسم چند قدم بری بخوری زمین با تخسی نگاهش کردم و گفتم -اینقدرام دیگه خواب نیس…هنوز حرفم کامل نشده بود که با سکندری که خوردم …محکم یقه ی شایا را گرفتم … و نفس عمیقی از نیوفتادنم کشیدم … شایا نیز همانند من نفسش را به سختی بیرون داد و با نگرانی گفت شایا:خــوبی بدون حرفی سرم تکان دادم که دستش را بر روی شانه ام محکم تر کرد و با همان نگرانی گفتشایا:حرف گوش نمی دی دیگه هی می گم خوابی باور نمی کنی در اتاق را با دستهای لرزانم باز کردم و بی توجه به شایا که هنوز غرغر می کرد … شالم را از سرم بیرن آوردم … دکمه های مانتویم را همانطور که با یک دست باز می کردم به به تخت نزدیک شدم … و مانتویم را خارج کردم و خودم را بر روی تخت نرم و گرم انداختم … خدارو شکر می کردم که تیشرتی را که زیر مانتو پوشیده بودم مناسب بود …یعنی باید صبح از خجالت جلوی شایا آب می شدم … سرم را بر روی بالشت گذاشتم و چشمانم را بستم … صدای خنده ی شایا که به گوشم رسید لبخندی زدم …با بوسه ای که بر روی پیشانی ام نهاد و پتویی که بر رویم کشید خودم را بخواب عمیقی دعوت کردمخمیازه ای کشیدم …موهایم را که جلوی دیدم را گرفته بود را به بالا زدم و تکیه ام را به ستون تراس دادم.. نگاهم را به شایا که با مردی صحبت می کرد دوختم … سرش را تکان داد و نگاهش را به آروین که بر روی تاب نشسته بود و می خندید دوخت … لبخندی روی لبم نشست و با یاد آوری صبح لبخندم عمیق تر شد…با یاد آوری اخم شایا در خواب ..خنده ی آرومی کردم و زیر لب گفتم-کی می گه مردا توی خواب معصومندست به سینه به او که کلافه دستی در موهایش کشید دوختم …نیم نگاهی به من انداخت و باز شروع با صحبت با مرد کرد آناهیتا:چی می گی یک ساعته با خودتاز ترس هیــنی کشیدم و با چشمان گرد شده به طرف آناهیتا که با نیش باز نگاهم می کرد برگشتم …اخمی به نیش بازش کردم و چشمانم را ریز کردم …-زلیل شده ندیدی که توی افکار شیرینی بودم خنده ای کرد و مشتی به بازویم زد … همانند من تکیه اش را به ستون داد و گفت آناهیتا:جون ستاره نمی دونی چه حالی می ده اینطور ترسوندن چشم غره ی بهش رفتم و صورتم را بار دیگر به طرف آن دو برگرداندم … با دیدن شایا که به طرف آروین می رفت لبخندی روی لبم نشست …به قولش وفا کرده بود … شایا سرش بره قولش نمی ره ..خودش همینو گفته بود… با دیدن این چند ساعت که آنطور هوای آروین را داشت به باور حرفش رسیده بودم …توی همین ساعتهای کم شایا رو با قولش مثل همیشه باور کرده بودم….شایا آروین را در آغوش گرفت و با همان لبخند نایابش او را سوار بر اسبش کرد … جیغ شاد آروین به هوا رفت …و خنده ی را بر روی لبم نشاند -پدر مهربونی می شه آناهیتا:کی ؟بدون انکه نگاهم را از صورت شاد هر دوی آنها بگیرم ..آروم گفتم -ارباب جونی لبخند آناهیتا را به روی خود احساس کردم .. به طرفش برگشتم ..با دیدن نگاه مهربون و لبخندش چشمکی زدم..دستی به شالش کشید و نگاهی به آن دو کرد و گفت آناهیتا:شرط رو بردی خانوم با تعجب نگاهش کردم…هنوز همون لبخند بر روی لباش بود … چشمانش می درخشید ..از خوشی بود یا محبت نمی دونستم …اما درخشش چشماشو که بعد از چند وقت داشتم می دیدم خوشحالم می کرد .. لبخندی به لب آوردم و گفتم -شرط چه شرطیآناهیتا نگاهش را به شایا و آروین دوخت که خنده اشان تمام باغ را پر کرده بود و با مهربونی گفت آناهیتا:تو خنده و لبخند رو مهمون لبهاش کردی …نگاهش را بار دیگر به من دوخت آناهیتا:شرط اینکه دیگه سوسانو نیستی با یاد آوری شرطی که بسته بودیم خنده ی سر دادم و چترهایم را به بالا زدم-خوب خواهر من سوسانو که دخترهابروهایش را بالا داد و با شک گفت آناهیتا:تو می دونستی سوسانو دختره خنده ی دیگری کردم و گفتم -چیه چی فکر کردی …اگه شرط هم می باختم ضرر که نمی کردم …آناهیتا سرش را با تأسف تکان داد و گفت آناهیتا:منه خنگ رو باش فکر می کردم که نفهمیدی قدمی بهش نزدیک شدم و دستم را بر روی شانه اش گذاشتم … با لبخند بدجنسی که بر روی لبم نشسته بود گفتم -خودتو ناراحت نکن ..چون می دونستم خنگ تر از اونی هستی که …هنوز حرفم کامل نشده بود که جیغ اناهیتا با خنده ی بلندم هماهنگ شد … آناهیتا مشتی به بازویم زد و با تخسی گفت آناهیتا:زهر انار دختره ی نچسپ سرم را با تأسف برایش تکان دادم و بوسه ای بر روی لپ سرخ شده از حرص خوردنش گذاشتم … باز به ستون تکیه دادم و نگاهم را به ان دو دوختم … با دیدن لبخند شایا که نگاهش به من بود …دستم را بالا بردم و برایش تکان دادم … خنده ای کرد و اسبش را که آروین بر روی ان نشسته بود … به حرکت در آورد آناهیتا:ستاره!با همان لبخند نگاهم را به او دوختم که سرش را به زیر انداخته بود-جونم سرش را بالا گرفت و لبخند غمگینی زد… با دیدین لبخند غمگینش نگاهم غم گرفت و لبخند تلخی روی لبم نشست آناهیتا:جونت سلامت نگاهم را به چشمان غمگینش دوختم …آهی کشید …نگاهش را از چشمانم گرفت و به جای دیگری خیره شدآناهیتا:می شناسمت ستاره خواهرمی ..باهات بزرگ شدم … اگر چه از خون گوشت م نیستیم اما من ستارمو خواهرمو می شناسم … هیمنطور …لبخند های غیر واقعیشو و خونسردیه بی جاشو نگاهم را از او گرفتم و به آن دو که با خوشحالی از این طرف به اون طرف می رفتن دوختم آناهیتا:از اون روز که اون مرد اومده … از دیشب که اومدیم …حرف نزدی ..خونسرد بودی …فقط لبخند زدی … ستاره تو اینقدر آروم نبودی -مگه این آرومی بده نگاه خونسردم را به او دوختم…آنقدر بی تفاوت ان حرف را زده بودم که لبخند تلخی بر روی لبهای آناهیتا نشست…. سرش را با ناراحتی تکان داد و گفت آناهیتا:آره بده … به تویی که پر شوق هستی بده -چرا باید بد باشه آناهیتا نفسش را بیرون داد و با دو قدم خودش را به من رساند و دستم را در دستش گرفت آناهیتا:ببین ستاره تو می تونی سر همه رو کلاه بذاری اما سر منو نه … من می دونم این سکوت یک طوفانی به دنبال داره …یک خط پایان برای همه چی لبخندی به نگاه پر از ترسش زدم …دستم را بر روی گونه اش گذاشتم…اون می ترسید … از پایان و خورد شدن ستاره ی خورد شده می ترسید …با آرامشی که در خودم کاشته بودم …گفتم -هیچی نمی شه فقط همه چی درست می شه اخمی کرد…دستم را که بر روی گونه اش بود را در دست گرفت و گفت آناهیتا:از همین درست شدنا می ترسم … از همین که داری دردت رو توی خودت می ریزی می ترسم باز همان لبخند بی خود و خونسرد را به لبهایم که حالا هم خانه ام شده بود به لب آوردم و با مهربونی گفتم -درد که زیاده آنی …خیلی زیاده ..اما وقتشه که تموم بشه و تمومش کنم …به خاطر من …به خاطر شایا ..به خاطر مهتابپوزخندی زد و دستم را پس زد …نگاهش را از من گرفت و به شایا و آروین که حالا ساشا نیز به آنها اضافه شده بود دوخت آناهیتا:بازم مهتاب ..چرا نمی خوای قبول کنی که مهتاب نیست ..فقط تو موندی و شایا …فقط شما دوتا آهی کشیدم و دست به سینه نگاهم را به زیر انداختم..نمی تونستم … نمی تونستم نادیده بگیرم درخشش حلقه های در دست چپمان… نمی تونستم از عشقی که توی چشمای شایا برای مهتاب دیدم رو نادیده بگیرم … دستی به حلقه ی در دستم کشیدم -آنی …حرفی نزد … می دونستم با همون نگاه ناراحت و برزخی داره نگاهم می کنه…می دونستم درکش برای اون سخته اما نمی تونستم .. هیچوقت نمی تونم به بودن با شایا فکر کنم … سرم را بالا گرفتم و لبخندی زدم-شرطمون رو که یادته پوزخند صدا داری زدآناهیتا:خوبه که خودم یادت انداختمسرش را چند باری تکان داد و با صدای ناراحتی گفت آناهیتا:بحث عوض کن خوبی نیستی ستاره لبخند خونسردم را زدم…سرم را بالا گرفتم و نگاهم را بار دیگر به آنها دوختم… به آنهایی که خنده هاشون قلب داغونم را التیام می بخشید …اما نگاهم این بار پی ساشا می گشت… پی کسی که بع مردونگیش و حامی بودنش شم نداشتم … سنگینی نگاه آناهیتا را بر روی خود احساس می کردم برای همین لبخند عمیق تری زدم و گفتم -پس خوبه …شرطی که من برنده شدم رو یادت باشه بهت بگم تعجب رو می تونستم از نی نی چشمانش بخونم …اما نمی خواستم به طرفش برگردم تا از نگاهم بخواند … دوست داشتم همون ستاره ای باشم که به این روستا اومده بود …ستاره ای که برای انتقام وارد دنیای اربابی شد …اما با دیدن محبت های بعضی از اطرافیان فقط راه خونسردی رو انتخاب کردم برای رسیدن به پایان مقصدم … تا رسیدن به انتقام خون خواهرم که پرپر شد اما کسی نفهمید چرا …با صدای سوتی که ساشا زد خیره نگاهش کردم… با صدای اعتراض اناهیتا نگاهش کردم آناهیتا:این دیگه چی می گه خنده ای به صورت اخم کرده اش کردم و گفتم-معلوم نیست این ساشا چیکارت کرده به خونش تشنه ایآناهیتا با اخمی گاهم کرد که خنده ام شدیدتر شد و خودم را از بالای تراس خم کردم تا بتوانم درست آن سه را ببینم…. اخمهای شایا درهم رفت و صدایش.همراه با نگرانی و عصبانیت بود فریاد زد شایا:مواظب باش خنده ای کردم و بی خیال دستمو توی هوا تکون دادم و گفتم -بی خی ارباب جونی نمی میرم اخمهایش با پس گردنی که آناهیتا به من زد از هم باز شد و سرش را تکان داد که یعنی حقته …خنده ی دیگری کردم و پس گردنم را مالیدم ..نگاهی به آناهیتا کردم که لبخند پیروزمندی بر روی لبش بود -دستت بشکنه ..دلت خنک شد تابی به گردنش داد و با لبخند شاد و عمیقی گفت آناهیتا:دست ارباب جونی درد نکنه هر دو با صدا خندیدم که باز ساشا سوت زد … آناهیتا اخمی کرد و با صدای بلند رو به او گفت آناهیتا:هــــان ..چته ..هی سوت می زنی ..حرف نمی زنیساشا دست به سینه ایستاد و با لبخند دختر کشی نگاهش را به آناهیتا که با اخمی نگاهش کرد دوخت ساشا:والا چی بگیم بانو از صبح تا حالا صدای زیباتونو نشنیده بودیم آناهیتا دستهایش را مشت کرد و با چشم غره ای زیر لب گفت آناهیتا:ای کر بشی که هیچوقت صدامو نشنوییخنده ای کردم … اخمهای ساشا در هم رفت و بلند گفت ساشا:آنی خانوم نداشتیم زیر زیرکی حرف زدن آناهیتا دستش را در هوا تکان داد آناهیتا:برو بابا من با شما هیچی نداشتمساشا لبخند بدجنسی زد و با یک تای ابروی بالا رفته گفتساشا:مطمئنین ..دیشب که اینطور نبودحالا هر سه ی آنها زیر تراس قرار گرفته بودن …نگاهی به آناهیتا کردم که صورتش سرخ شده بود … با تعجب نگاهی به او و ساشا کردم که هنوز با همان لبخند دلنشین به آناهیتا خیره شده بود دوختم -دیشب چه خبر بود اناهیتا من را کنار زد و زیر لب هیچی گفت و از تراس بیرون رفت … نگاهی به پایین کردم و به ساشا و شایا دوختم … شایا نیز همانند من با تعجب نگاهش را به ساشا دوخت … با شانه ای که ساشا بالا انداخت وارد ساختمون شد … شایا سرش را بالا گرفت و با چشمان گرد شده نگاهم کرد و گفت شایا:اینجا چه خبره خنده ای کردم و شانه ای بالا انداختم -نمی دونم شایا با دیدن خنده ام لبخندی زد و اشاره کرد که از تراس خارج شوم … سرم را تکان دادم و از تراس خارج شدم که به انها ملحق شوم … همانطور به طرف پایین می رفتم …با شنیدن فریاد پر عصبانیتی قدم هایم ایستادم و نگاهم را به در نیمه باز اتاقی دوختم….با همان صدا با فریاد و عصبانیت تکرار شد -یعنی چی چطور ممکنه ..پس شماها دارین چه غلطی می کنینبا تعجب قدمی به اتاق نزدیک شدم…. صدای زرین خاتون برایم واضح تر شد زرین خاتون:می دونستم از دست شماها کاری ساخته نیست ..با یک تای ابروی بالا رفته نگاهی به در اتاق کردم که فریادش بالا تر رفت زرین خاتون:فقط می خوام مدارک به دستش برسه بعد…با باز شدن در اتاق دیگری از اتاق فاصله گرفتم و بی توجه از درد زانویم از پله ها پایین رفتم … زرین خاتون از چه مدارکی صحبت می کرد… شالم را درست کردم …. با یاد آوری همان ملف آشنا در ماشین …پله های آخر را ندیدم …در حال سقوط بودم که دستهای دورم حلقه شد و اجازه سقوط را به من نداد … همانطور که نفس نفس می زدم … با لبخندی سرم را بالا بردم تا تشکر کنم اما…با دیدن نگاه غمگین میلاد …لبخند از روی لبهایم محو شد میلاد:مواظب باش دستهای حلقه شده دورم را باز کردم و نگاهش کردم …چرا چشمانش آنطور غمگین بود … لبخند لرزونی از ترس سقوط زدم و گفتم -ممنون اگه نگرفته بویدم حالا …قدمی به جلو اومد و با اخمی…بازویم را در مشتش گرفت میلاد:از این حرفا نزن تو چیزیت نمی شه با چشمان گرد شده خیره نگاهش کردم… فشاری که به بازویم وارد کرد ..بازویم را به درد اورد …دستم را بر روی دستش گذاشتم و ناله کردم -مـــیلاد به خودش آمد و دستم را رها کرد … با تعجب و گیج نگاهم کرد… دستم را بر روی بازویم که به درد آمده بود گذاشتم و نگاهش کردم … دستی به صورتش کشید و با همان گیچی گفت میلاد:ببخشید من…شایا:مهتاببا همان تعجبی که در چشمانم بود به طرف صدای شایا برگشتم که در آغوشش جا گرفتم .. . آنقدر نزدیکم بود که بوی عطرش در بینی ام پیچید … احساس امنیت می کردم در آن آغوش گرم …سرم را بالا گرفتم و به اخمهایش چشم دوختم و اروم و با محبت گفتم -جانم دستان گرم و مردانه اش دورم حلقه شد …. صدای نفس کشیدن سنگین میلاد به گوشم رسید .. نگاهم را به میلاد دوختم …با دیدن نگاهم نگاه غمگینش را از من گرفت و با لبخندی شاید لبخند تلخی بدون حرفی از کنارمان گذشت … شایا:اذیتت که نکرد سرم را بار دیگر به طرفش بر گرداندم و به شایا که با اخمی این حرف رو زده بود دوختم … با دیدن نگاهم …نگاهش را از جای خالیه میلاد گرفت و به من دوخت … دستم را بالا بردم و اخمهایش را از هم باز کردم …. لبخندی زدم -نه چرا باید اذیتم کنه اخمهایش باز شد و دستم را در دستش گرفت …چترهایم را کنار زد و همانطور که نگاهش را در جز جز صورتم می گرداند گفت شایا:از نگاهش خوشم نمی آدغرق در چشمان سیاهش …این نزدیکی …از ضربان قلبم … این کوبش رو به سینه ام دوست نداشتم …خنده ای زورکی کردم و گفتم -ایــــش برو اونور ببینم لبخندی روی لبش نشست … پسش زدم و جلو تر از او به طرف سالن به راه افتادم … اما فکرم درگیر بود ..درگیر اون ملف و مدارکی که زرین خاتون از او حرف می زد و بیشتر از همه … نگاهم را به میلاد که کنار پنجره ایستاده بود دوختم … بیشتر از همه نگاه غمگین میلاد …نگاهم زا از میلاد گرفتم و با همون لبخند خونسرد و زانویم که درد می کرد خودم را بر روی مبل انداختم و به ساشا چشم دوختم که خیره نگاهم می کرد … لبخند دندون نمایی زدم و با شیطنت گفتم-چیه خوشگل ندیدی لبخندی زد و ابرویی بالا انداخت ساشا:اینکه شما خوشگلی که شکی نیست این حالتش رو می شناختم … من ساشایی که جلویم نشسته بود خیلی خوب می شناختم….دست به سینه نشستم و پایم را بر روی پای دیگر گذاشتم و با چشمان ریز شده گفتم -ببینم مارمولک می خوای چی بگی لبخند پهنی زد و آرنجش را بر روی زانویش گذاشت گفت ساشا:می دونی مهتاب منو یاد یکی از دوستام می ندازیدستی در موهایش کشید و اشاره ای به من کرد و گفت ساشا:درست عین خودت بود شیطنتش ..خنده هاش و حتی از جایش بلند شد و نگاهی به شایا که نزدیک می شد کرد و خیره در چشمانم با لحن خشنی گفت ساشا:حتی محبتش لبم را به دندون گرفتم و نگاهش کردم … از پوزخندش و لحن صحبتش می تونستم حدس بزنم که شک کرده …یا شاید هم فهمیده … شایا کنارم نشست … رو به ساشا کردم که نگاهش را به زیر انداخته بود و دستش را در جیب شلوارش فرو برده بود…این سکوتش رو دوست نداشتم … اگر چه فهمیده بود …من که کار اشتباهی نکرده بودم … تکیه ام را به بازوی شایا دادم و رو به ساشا گفتم -منظورت از بود چیه ..یعنیساشا به طرفم برگشت و نگاهش را به من و شایا دوخت و با لبخند تلخی که بر روی لبش نشست گفت ساشا:خیلی وقته دیگه دوستم نیست نمی دونم چرا ناراحت شدم …اما لبخندم را بر روی لبهایم حفظ کردم … ساشا بار دیگر بر روی مبل رو به رویم نشست که آناهیتا …همراه با آروین با سینیه شربت وارد شدن …با دیدن آروین ناراحتی را کنار گذاشتم و با لبخند شادی نگاهش کردم …اگر چه هنوز صورتش از بیماری که نصیبش شده بود زرد شده بود اما هنوز همان پسر بچه ی بامزه ی مهتاب بود .. عشق مهتاب بود … آروین کنارم ایستاد…با بوسه ای که بر روی لپش گذاشتم او را بر روی پایم گذاشتم .. شایا با لبخندی نگاهمان کرد و نوازش گونه بر روی لپ آروین کشید … اناهیتا سینی را بر روی میز گذاشت و خودش دو مبل دور تر از ساشا نشست رو به شایا گفت آناهیتا:خوب جریان چیه با خنده نگاهم را به آناهیتا دوختم که طلبکار شایا را نگاه می کرد … شایا دستش را بهم زد و اشاره ای به ساشا کرد و گفت شایا:تو بگو ؟با لبخند گشادی که بر روی لب ساشا نشست فهمیدم باز قصد اذیت کردنه آناهیتا رو داره … گلویش را صاف کرد و رو به آناهیتا گفت ساشا:یک قراری گذاشتیم آناهیتا مغرورانه نگاهش کرد …ساشا تکیه اش را به مبل داد و نگاه خیره اش را همانطور به آناهیتا دوختآناهیتا:خوب این چه ربطی به ما داره ساشا:خوب این چیز اینه که ربطش به شماست خانوم آناهیتا صورتش را برگرداند …. ساشا بلند شد و کنارش نشست …و گفت ساشا:حالا شما چرا اینقدر دور نشستی آنی خانوم آناهیتا با اخمهای درهم نگاهش کرد و خودش را کنار کشید و با حالت تأسفی گفت آناهیتا:دوری از آدمهایی مثل شما واجبه ارباب ابروهایم همانند ساشا بالا رفت … نگاهی به شایا کردم که با دهانی باز به آن دو نگاه می کرد و خنده ای کردم …ساشا سرش را به آناهیتا نزدیک کرد و گفت ساشا:ارباب اسم سنگینیه ..اما دیشب که از این حرفا نمی زدیمآناهیتا پوفی کرد و از جایش بلند شد … دستانش را به کمرش زد و با اخمی رو به ساشا گفت آناهیتا:پس اینجا کاری با ما ندارین هنوز قدمی بر نداشته بود که ساشا از جایش بلند شد و دست آناهیتا را گرفت … لبخند مهربانی زد ساشا:قهر نکن خوشگله آناهیتا دستش را از دست ساشا خارج کرد با عصبانیت خواست حرفی بزد که شایا از جایش بلند شد شایا:اینجا چه خبره آناهیتا با همان عصبانیت نفسش را بیرون داد و نگاهش را از ساشا گرفت … ساشا با همان لبخندش دستی در موهایش کشید و رو به برادرش کرد و گفت ساشا:فکر کنم بهتره تو بگی شایا با این حرف خودش را بر روی مبل انداخت … با حالت مشکوکی به آناهیتا و ساشا نگاه کردم … دیشب چه اتفاقی افتاده بود که لبخند روی لبهای ساشا و اخم رو بین ابروهای اناهیتا ظاهر کرده بود …شایا نگاهی به من کرد شایا:یادته درباره اون زمین حرف زده بودم اخمی کردم …موهایم را به بالا زدم و با یاد آوری قول همکاری در مورد زمین لبخندی زدم -آهــــان همون زمینی که قراره توش کار کنیم آناهیتا:کـــار کنیم بی توجه با دادی که آناهیتا زد ..رو به شایا کردم و گفتم -خوب جریان این زمین چیه شایا اشاره ای به آناهیتا کرد که سرجایش بنشیند …با نشست آناهیتا کنار ساشا لبخند باز ساشا عمیق تر شد و مشتاق زل زد به نیم رخ آناهیتا … خنده ای ریزی کردم … با دیدن اخم شایا خنده ام را خوردم و راست نشستم… شایا کتش را درست کرد و رو به هر سه ی ما گفتشایا:من درباره ی این زمین به مهتاب گفتم ..من چندماه پیش زمینی به دهقانهای روستای بالا دادم تا توش کار کنن…اما به گفته ی خودشون که هیچ محصولی توی اون زمین نمی شه کاشت …برای همینه که مه…آناهیتا:مهتاب تصمیم گرفته ماها توی زمین کار کنیمنگاهم را به آناهیتا دوختم که با اخمهای درهم رفته نگاهم می کرد …شانه ای بالا انداختم و مظلومانه گفتم-خوب چیکار کنم ..اولا” که می گفتن شایا بدهکاره بعدشم خوب تا روی اون زمین کار نکنیم که نمی تونیم بفهمیم این مردم راست می گن یا دروغ لبخندی روی لبهاش شایا نشست و با محبت نگاهم کرد …آناهیتا با چشمان ریز شده نگاهم کرد و دست به سینه گفتآناهیتا:اونوقت کی گفته که من با شماها روی اون زمین کار می…این دفعه نوبت ساشا بود که وسط حرفش بپرد و گفت ساشا:به تنهایی که این دوتا نمی تونن کاری کنن برای همین من و شما هم می ریم آناهیتا با اخمهای درهم رفته نگاهم کرد… می دونستم از کشاورزی متنفره برعکس من و مهتاب که عاشق خاک و گل و گیاه بودیم … چشمکی به آناهیتا زدم … صورتش را برگرداند و رو به شایا گفتآناهیتا:می شه من نیام…شایا شانه اش را بالا انداخت و با همان ابهت همیشگی اش گفت شایا:من که گفتم من و مهتاب با چندتا کارگر می ریم …ساشا خواست که اونم باشه..اما حرفی نیست می تونین نیاینآناهیتا لبخند پیروزمندانه ای به لب اورد …با دیدن قیافه وا رفته ی ساشا ..گلویم را صاف کردم… نگاها به طرف من برگشت… با دیدن نگاه عصبیه آناهیتا ..لبخند خونسردم را به لب آوردم -البته آنی ساشا راست می گه من به تنهایی نمی تونم این همه کار کنم آناهیتا لبش را به دندون گرفت و باز چشمانش را ریز کرد .. می دونستم حالا اگه تنها بودیم ..خفه ام کرده بود … خنده ام را گرفتم و نگاهم را به شایا دوختم -به نظر من این دوتا رو با هم ببریم بهتره تا بدونن زور بازو یعنی چی شایا:اما آناهیتا خانوم که نمی…با بلند شدن یکباره ساشا …شایا حرفش را نیمه رها کرد و به برادرش که با شیطنت نگاهش می کرد با چشمان گرد شده چشم دوخت ساشا:اه شایا تو چکار داری هر چی زنت گفت بگو چشمبا این حرفش چشمکی به من زد … دستی به لبم کشیدم تا لبخند کش امده ام را که آناهیتا نگاهم می کرد نبیند … سرم را به طرف آروین برگرداندم که با دیدن آروین که می خندید …خنده ای سر دادم … با خنده ی من ساشا نیز خندید … صدای پر تعجب شایا که گفت شایا:اینجا چه خبرهخنده ام را پر صداتر کرد و نگاهم را به صورت مظلومش دوختم … آروین را روی مبل نهادم و خودم بلند شدم … با همان خنده به شایا نزدیک شدم و دستم را بر روی سینه اش زدم و گفتم -جوش نخور ارباب جونی شایا با ابروی بالا رفته نگاهم کرد و مشکوک گفتشایا:توی شیطون می دونی جریان چیه درستهمظلوم خنده به لب پلک هایم را چند بار به هم زدم و گفتم -مگه من می شه چیزی ندونم شایا سرش را با تأسف با لبخندی برایم تکان داد و بینیم را بین دو انگشتش گرفت شایا:شک ندارم زیر سر تو باشه حرص خوردن آناهیتا خنده ای کردم و ابروهایم را بالا انداختم و نوچ بلندی گفتم-نــــوچ …ایندفعه زیر سر داداشته شایا:چی ساشا-اوهوم ساشاشایا از لحن بچه گانه ام لبخند جذاب و مردانه ای زد … دستش را دور کمرم حلقه کرد و گفت شایا:ببینم وروجک اینجا چه خبرهگرمی دستش دور کمرم احساس حمایت را در من تلقین می کرد … لبخند واقعی به لب آوردم و در چشمانش که می درخشید چشم دوختم … چشمانش دیگر درد نداشت .. اما غم داشت … چشمان شادش قلبم را سرشار از حس خوبی کرد … نگاهم را پایین آوردم و به لبهایش دوختم که با لبخند کش آمده بود … لبخندش واقعی بود همانند لبخند من ..دستم را بالا آوردم …آناهیتا:اهم…اهم…فک کنم باید بریم آماده بشیم دیگه نگاهی به دست بالا آمده و نصفه نیمه نرسیده به گونه اش دوختم … با دیدن حلقه ی درخشان مهتاب … نگاهم را بالا آوردم و در چشمان شایا دوختم … کاش این درخشش ازان من بود … دستش را از دور کمرم باز کردم و از او فاصله گرفتم .. بی آنکه لبخندم را از لب بردارم ..بی آنکه نگاهم را از نگاهش بردارم و دستم را پایین بیاورم … آهی کشیدم و دستم را در جیب شلوارم فرو بردم و با خونسردی نگاهم را از او گرفتم و به آناهیتا و ساشا که نگاهمان می کردم دوختم …چطور فراموش کرده بودم که اینها هم هستن …لبخندی به صورت آن دو زدم و گفتم -آره دیگه باید بریم آماده بشیم ساشا مشکوک نگاهم کرد … اما آناهیتا غمگین لبخند زد … خوشحال بودم که یکی می دونست دردم چیه … چترهایم را به بالا بردم.. شایا کلافه دستی در موهایش کشید و از کنارم گذشت … تعجب را می توانستم به راحتی در چشمان ساشا بخوانم … آناهیتا سرش را با تأسف برایم تکان داد و دست آروین را گرفت و او نیز تنهایمان گذاشت … نگاهم را به رفتن آناهیتا دوختم ساشا:تو نمی خوای بری آماده بشی نگاهم را به او دوختم و سرم را تکان دادم …قدمی به طرفم برداشت.. و با پوزخندی به سرتا پایم نگاه کرد … دستش را به جلو آورد و موهایم را که باز بر روی صورتم ریخته بود را کنار زد و آرام گفت ساشا:بعضی موقعها آدما می خوان باور نکن نگاهش را به چشمانم دوخت و پوزخند پر صدای دیگری زد و گفت ساشا:اما وقتی که جلوی چشماته چرا نباید باور کرد دستش را پس زدم و قدمی که جلو آمده بود عقب رفتم و لبخند زورکی زدم و گفتم -چی می گی..حرفای فلسفی می زنی دستانش را در جیب شلوارش فرو برد…شانه ای بالا انداخت و نگاهش را که پر از شک شده بود را از من گرفت ساشا:هیچی بی خیال منم می رم آماده می شم بدون حرف دیگری با قدم های بلند از سالن خارج شد … نفسم را پر صدا بیرون دادم و کلافه دستی به شالم کشیدم و زیر لب زمزمه کردم -اون می دونه سرم را تکان دادم و خودم هم بدون انکه فکر دیگری به مغزم را بدهم از سالن خارج شدم … قبل از اینکه از پله ها به بالا بروم ..نرگس جون را دیدم که کلافه و با صورتی رنگ پریده وارد راهرویی که به طرف آشپزخانه می رفت راه افتاد … چند وقتی بود از نرگس جون بی خبر بودم ..باید وقت بذارم براش … پوفی کردم و بدون آنکه صبری کرده باشم …پله ها را دوتا یکی کردم و خودم و با عجله با نفس های تند تندی که می کشیدم …وارد اتاق شدم ..اما با دیدن شایا که با نیم تنه ی برهنه و یک هوله به کمر ایستاده بود..با چشمان گرد شده نگاهش کردم …هر دو بی حرف نگاهمان به یکدیگر بود …شایا با تعجب اما من با چشمان گرد شده و تحسین…با قدمی که شایا به طرف در برداشت …جیغی کشیدم و محکم در اتاق را بستم …دستگیره در را چسپیده بودم و با همان چمشمان گرد شده به دستگیره خیره شده بودم… با صدای جیغم آناهیتا که در اتاق آروین بود با عجله بیرون آمد آناهیتا:چی … شد .. کی مرد …همانطور که نفس نفس می زدم….تکیه ام به دیوار کنار اتاق دادم… با چشمان گرد شده ام که به رو به رو دوخته شده بود گفتم -شــ…شای…شایاآناهیتا محکم به گونه اش زد آناهیتا:یا خــــدا شایا مرد …بی توجه به حرفی که زده بود دستم را بر روی قلبم گذاشتم که با دیدن سینه های برجسته ی شایا و هیکل مردانه اش… محکم به سینه ام می کوبید … چشمامو بستم و لبخند شیرینی به لب آوردم که آناهیتا گفت آناهیتا:وااای خدااا چرا لبخند می زنی … تورو خدا آروم باش ستاره مطمئنم زنده است با همون لبخند که بر روی لبم بود بدون آنکه چشمانم را باز کنم تا تصویر شایا محو نشود بی خیال گفتم -برو بابا معلوم نیست داری چی می گی با قرار گرفتن دست آناهیتا بر روی شانه ام …چشمانم را با ناراحتی باز کردم … و چشم دوختم به نگاه نگرانش که در اتاق با سرعت باز شد و شایا از آن بیرون آمد … با دیدن من و آناهیتا … اخمی کرد و رو به من گفت شایا:بار دیگه در بزنسرش را به زیر انداخت و بدون حرفی از کنارمان گذشت … خنده ای کردم … الهی ارباب جونی خجالت کشید … نگاهم را به آناهیتا دوختم که با دهانی باز به شایا که از پله ها پایین می رفت نگاه می کرد ..و با بهتی گفت آناهیتا:شایا زنده است خنده ی بلندی سر دادم و محکم به پس گردنش زدم -خاک بر سرت معلومه که زنده است روانی آناهیتا پس گردنش را مالید و با مظلومیت گفت آناهیتا:پس تو چرا داد زدیبا گفتن این حرفش نیشم باز شد و سی دو دندونم را به نمایش گذاشتم و گفتم -لخت دیدمش آناهیتا دست از مالوندن پس گردنش کشید و با چشمان گرد شده و با دهانی باز نگاهم کرد … با یاد آوری شایا باز لبخند عمیقی زدم …با پس گردنی که به سرم خورد خنده ام را جمع کردم و به آناهیتا که با اخم نگاهم می کرد چشم دوختم-دستت بشکنه دختر که خیلی هرز می ره آناهیتا با چشمان ریز شده نگاهم کرد و گفت آناهیتا:خیلی بی حیایی ستاره اون شایای بدبخت از خجالت سرخ شد اونوقت تو با نیش باز واسه من اینجا وایستادی دردم را فراموش کردم و خنده ای کردم … آناهیتا سرش را با تأسف تکان داد آناهیتا:خاک بر سرت کنم که خیلی هیزی خنده ای کردم که آناهیتا نیز همراهم خندید … خنده ای که شاد بود … خنده ای که از دیدن هیکل مردی بود که … با آن ابهت و اخمش خجالت کشیده بود ….با سرخوشی …و سوتی که زیر لب می زدم وارد اتاق شدم و با آماده شدنم …نگاهی به خود در آینه انداختم …با دیدن گونه های سرخم باز خندیدم … -اصلا” به شایا خجالت نمی آدموهایم را بالا ی سرم جمع کردم و با انداختن شال بر روی سرم از اتاق خارج شدم … آناهیتا و آروین با دیدنم به طرفم آمدن …آناهیتا با دیدن لبخندم …سرش را با تأسف تکان داد و با ته خنده ای که در صدایش بود گفت-یعنی واقعا” ستاره خیلی بی حیاییخنده ای کردم و گونه ی آروین را بوسیدم و بی حرف دیگری از پله ها پاییین رفتیم …با دیدن ساشا که نگاهش به ساعتش بود …نزدیکش رفتیم … ساشا با دیدنمان اخمی کرد و اشاره ای به ساعتش و گفت-واقعا” که شما خانوم ها وقت شناسینبدون آنکه منتظر اعتراض ما به ایستد از ساختمون خارج شد …آناهیتا دندون قروچه ای کرد و زیر لب که من بشنوم گفت آناهیتا:یعنی من اینو کچل می کنمبا گفتن این حرف با قدمهای پر حرص از کنارم گذشت و سوار بر ماشینی که حالا جلوی ساختمون ایستاده بود شد …خنده ی ریزی کردم و دست آروین را در دست فشردم و با شانه ای که بالا انداختم سوار بر ماشین شدم … اما هیچ فکر نمی کردم …همین روز …در این چند ساعت ممکنه خیلی چیزها عوض بشه…خمیازه ای کشیدم … و به شایا چشم دوختم که در حال رانندگی بود …حوصله ام شدید سر رفته بود ..هر چی می رفتیم به اونجایی که می خواستیم نمی رسید … یا شاید اینقدر توی فکر هیکل شایا بودم که حواسم سر جایش نبود … با یاد آوری دوباره هیکل شایا ..لبخندی روی لبم نشست … با مشتی که آناهیتا به بازویم زد …لبخندم را جمع کردم و به او چشم دوختم -هان چیه اخمی کرد و انگشت اشاره اش را به حالت تهدید تکان داد آناهیتا:وای به حالت اگه لبخندت به خاطر لختیه شایاست باز نیشیم از کلمه ی لختیه شایا باز شد …خنده اش را به زور نگه داشت و با ته خنده ای که در صدایش بود گفت آناهیتا:یعنی خاک بر سر ندید پدیدت کنن ریز ریز شروع به خندیدن کردم و سرم را به گوشش نزدیک کردم و آروم گفتم -مرگ ستاره وقتی ساشا رو لخت دیدی ذوق نکردی با مشت محکم و صدای جیغش خنده ی بلندی سر دادم … ساشا که آروین بر روی پایش نشسته بود به عقب برگشت و نگاهش را به ما دوخت ساشا:اگه جکی چیزیه بلند بگین ما بخندیم همانطور که سعی در نگه داشتن خنده ام داشتم …نگاهی به شایا کردم که با لبخندی از آینه ی ماشین با لبخندی نگاهم می کرد … اگه می دونست خنده ام به خاطر تن لختشه …همینطور لبخند می زد … آناهیتا:شما حواست به جلو باشه جکی در کار نیستساشا یک تای ابروشو بالا دادساشا:آنی خانوم خنده ات واسه بقیه است اخمتون واسه بنده آناهیتا تابی به گردنش داد و با لبخندی که بر روی لبش نشسته بود گفت آناهیتا:هر کس لیاقت می خواد ارباب جون ساشا لبخند دندون نمایی زد و همانطور که به آناهیتا چشمک می زد گفت ساشا:پس منم لیاقت داشتم که لبخند زیباتون نصیبم شد آناهیتا لبخندش را جمع کرد…خنده ی بلند ساشا …با اخمهای درهم آناهیتا همراه شد … صورتش را برگرداند که شایا ماشین را نگه داشت و رو به ساشا گفت شایا:مزه نریز پیاده شو همه با هم پیاده شدیم … آروین خودش را به شایا چسپاند … شایا با دیدن آروین لبخندی زد …خم شد و آروین را در آغوش گرفت … کتش را درست کرد… رو به من گفت شایا:نباید آروین رو می اوردیمدر ماشین را بستم و اخمی ساختگی کردم و دست به کمر گفتم-یعنی چی ..این بچه پوسید توی اون ویلای ارواحی شایا لبخندی به گاردی که گرفته بودم زد و با مهربونی گفت شایا:خوب خانوم این بچه تازگیا از بیمارستان بیرون اومده باید فعلانا استراحت کنه با همان اخم و دست به کمر قدمی به طرفش برداشتم و با تحدیدی که در صدایم بود گفتم -می خوای بگی که اشتباه کردم اوردمش چشمامو ریز کردم و زل زدم در چشمانش -هـــان شایا خنده ی پر صدایی کرد و بینی ام را بین دو انگشتش گرفت و با شیطنتی که در صدایش بود گفت شایا:شما نزن مارو ما حرف شمارو قبول داریمدستش را پس زدم و با لبخندی همانطور که به زمین نگاه می کردم گفتم -آهان این شد حرف حسابشایا خنده ی مردانه ی دیگری کرد …ساشا کنارم و آناهیتا کنار دیگرش ایستاد … نگاهی به دور تا دور زمین کردم …تا چند متری هم پرنده ای پر نمی زد … با صدای گله مند آناهیتا نگاهم را به او دوختم که با حالت زاری نگاهم می کردآناهیتا:تورو خدا می بینی باید توی این زمین به این گندگی کار کردخنده ای کردم و به زانو نشستم … دستی به خاک کشیدم … اگه بگم ذوق نداشتم دروغ گفتم … عاشق خاک بودم .. آناهیتا:یعنی واقعا” که… نگاه کن تورو خدا ببین چقدر بزرگه معلوم نیست چند متره همانطور که خاک را با دستانم لمس می کردم …با لبخندی که روی لبم بود گفتم -دو هکتاره با صدای داد آناهیتا …خنده ی شایا نیز بلند شد … کنارم نشست و نگاهی به لبخند دوخت و آروم گفت شایا:چه دقیق گفتی..

رمان عشق ارباب،رمان عشق ارباب تمام قسمت ها،رمان طنز عشق ارباب،رمان عشق ارباب قسمت،رمان عشق ارباب قسمت جدید،رمان عشق ارباب آنلاین،رمان عشق ارباب من

رمان

باکس دانلود
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق و مطالب برای وبسایت دینا دانلود محفوظ بوده و هرگونه سوءاستفاده و کپی برداری پیگرد قانونی دارد.