پس به یاد من باشید تا به یاد شما باشم (خداوند)
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶
خانه » رمان » رمان عشق ارباب » رمان عشق ارباب قسمت 8

رمان عشق ارباب قسمت 8

رمان عشق ارباب قسمت 8

eshgh arbab 256x300 رمان عشق ارباب قسمت 8

قسمت هشتم

رمان عشق ارباب از دریا

رمان عشق ارباب

رمان عشق ارباب قسمت 8

نگاهم را از خاک گرفتم و به شایا دوختم و با لبخندی گفتم -کاری که می کنم اجازه داده که دقیق باشم بدونم چی خوبه چی بد لبخند جذابی زد و سرش را تکان داد … همانطور که کنارم نشسته بود سرش را بالا گرفت و به آناهیتا که با با پشیمونی نگاهش به دور دستها بود دوخت و گفت شایا:درسته دو هکتاره اما فقط یک هکتارش مال ماست اناهیتا با ناراحتی به طرف شایا برگشت و گفت آناهیتا:همچین گفتی یک هکتارش مال ماست که ذوق کردم …یک هکتارم زیادههه!!شایا و من خنده ای کردیم … ساشا رو به آناهیتا گفت ساشا:آنی خانوم شما غصه نخورین خودم طرفی که باید شخم بزنین رو براتون شخم می زنم آناهیتا:برو بابا زحمت می کشی شما دست به سینه ایستاد و با اخمی به ساشا نگاه کرد و با تلخی گفت آناهیتا:شما به فکر خودت باش ساشا لبخند دندون نمایی زد و گفت ساشا:خوب منم به فکر خودمم دیگه آناهیتا صورتش را برگرداند و آروم گفت آناهیتا:مردیکه چشم چرون خنده ای دیگری کردم … ساشا با اخمی نگاهی به شایا که می خندید کرد و گفت ساشا:نخند….بهتر نبود یک کار شناس می آوردیم شایا نگاهی به من و بعد به ساشا کرد و گفت شایا:لازم نبود ..کشاورزا بهتر می دونن باید چیکار کرد یک عمر دارن کار می کنن رو زمینا ساشا سرش را تکان داد و گفتساشا:می دونم ..اما کارشناس هم بود بهتر بود شایا شانه اش را بالا انداخت و با لبخندی رو به من که نگاهش می کردم گفت شایا:مگه نمی بینی همسرم از هر کارشناسی بهتره لبخند دندون نمایی زدم که با صدای پوزخند ساشا از روی لبهایم محو شد ساشا:پس این کاگرایی که می گفتی کجان تا کارارو شروع کنیم شایا ایستاد … نگاهی به ساعتش کرد و گفت شایا:باید حالا پیداشون بشهدست دیگری به خاک های در دستم کشیدم و آنها را لمس کردم و با بی خیالی گفتم -اما بی فایده است که بیان دستم را که خاکی شده بود تکاندم ساشا:چرا؟راست ایستادم و شلوارم را که زانوهایش خاکی بود آنها را نیز تکاندم و نگاهی به او گفتم -خوب چون واقعا” این خاک به درد کشت نمی خوره ساشا عمیق نگاهم کرد و نگاهش را به زمین دوخت … شایا قدمی نزدیک امد و با اخمی که به چهره داشت گفت شایا:یعنی چی ؟نگاهی به زمین کردم و اشاره ای به انها گفتم -یعنی اینکه اون دهقانها راست گفتن این خاک به درد نمی خوره چون خاک سدیمی هستشآناهیتا که کنجکاو نگاهمان می کرد دستانش را از هم باز کرد و با کنجکاوی گفت آناهیتا:سدیمی دیگه چه نوع خاکیه نفسم رو پر حرص بیرون دادم و نگاهم رو به هر سه ی انها دوختم که منتظر نگاهم می کردن … نگاهی به چهره ی مظلوم و منتظر آروین دوختم …خنده ام گرفته بود… دست به کمر زدم و همانند معلمی گفتم-یعنی واقعا” هیچی از خاک نمی دونین ها باید توی چه خاکهایی زراعت کرد هر چهار نفرشان شانه شان را بالا انداختن خنده ای کردم و با اشتیاق نگاهی به زمین دو هکتاری کردم و گفتم -این زمین خاکهاییه که مقدار زیادی سدیم اضافی جذب شده داره …وجود نمکهای محلول سدیمی که قابلیت هیدرولیز شدن و ایجاد قلیائیت شدید محلول خاک باعث بروز مشکل در رشد گیاه می شه و یا قلیائیت باعث ایجاد شرایط فیزیکی نامناسب در خاک شده که مانع تامین آب مورد نیاز گیاه میشهبه طرف چهارنفرشون برگشتم که با دهان باز نگاهم می کردم و خنده ی دیگری کردم …شایا دستی در موهایش کشید و گیچ گفت شایا:خوب این یعنی چیدست به سینه ایستادم و گفتم-یعنی اینکه بی فایده است بیایی اینجا زارعت کنی و شخم بزنی ساشا:آخه چراپوفی کردم و خم شدم و خاک رو توی پنجه ام جمع کردم … کف دست ساشا ریختم و گفتم-ببین ساشا جووون خاکهای سدیمی اغلب فشرده و دارای ساختمان مکعبی یا توده ای هستند که شخم زدن این خاکها در حالت خشک به سختی می شه انجامش داد و در حالت مرطوب هدایت آبی پایینی را از خود نشون می ده گرفتی ساشا سرش رو تکان داد …گیج شده بود و این از سر تکان دادنش مشخص بود که نفهمیده … نگاهش رو به خاک ها دوخت …لبخندی به نگاه متفکرش زدم که صدای شایا را از پشت سرم شنیدم شایا:حالا باید چیکار کنیم لبخندی زدم و به طرفش برگشتم و با بی خیالی گفتم -هیچی بشین تماشا کن شایا اخمی به ابرو آورد و سرش را به زیر انداخت و به آرومی گفت شایا:پس دهقانا راست می گفتن که نمی شه توی این زمین محصول کاشت با تأسف سرش را بالا گرفت و به زمین دوخت … با دیدن نگاه غمگین و ابروهای درهمش با لبخندی بهش نزدیک شدم و کنارش ایستادم -ناراحتی نداره ارباب جونی یک زمین که بیشتر نیستشایا با ناراحتی نفسش را بیرون داد و غمگین گفت شایا:داشتم به دهقونها تهمت می زدم لبخندی زدم و به عادت دستم رو بالا بردم و با انگشتم اخمهایش رو باز کردم …به طرفم برگشت … لبخند مهربونی زدم -حرف تو هم درسته تهمت نزدی شایا:یعنی چیبینی اش را گرفتم و با همون لبخند گفتم-این خاک اصلاح هم می شه شایا با تعجب نگاهم کرد که ادامه دادم -اما سخته برای مردم این روستا خیلی سخته …برای همین کشاورزی توی این زمین و این خاک می گم بی فایده است شایا سرش را تکان داد و لبخند کمرنگی زد شایا:چه فکر هایی می کردم و چی شد شانه ای بالا انداختم و با خونسردی گفتم-توی بیشتر نقاط جهان با تولید محصولات کشاورزی به دلیل کمبود منابع آب با شوری خاک به شدت کاهش پیدا کرده … خیلی ها هم ضرر کردن …پس غصه خوردن نداره .. چون تو قبل از اینکه کار رو شروع کنی محصول بکاری فهمیدی که این زمین مناسب نیست شایا لبخندی زد و موهایم را که در صورتم ریخته بود را کنار زد.. شال بر روی سرم را درست کرد ..گفتشایا:فکر نمی کردم اینقدر بدونی اونم با لمس خاک خنده ای کردم و با شوق گفتم -چیکار کنم نابغه ای هستم واسه خودم با صدای خنده ی آناهیتا …نگاهم را از شایا گرفتم و به او دوختم که به ساشا که اخم کرده بود می خندید … با تعجب نگاهشان کردم که صدای دلخور ساشا که گفت ساشا:باید هم بخندی آنی خانوم چون برای شما خوب شد آناهیتا ابروهایش را شیطون بالا داد و گفت آناهیتا:حالا تو چرا ننه غریبم بازی در می آریساشا صورتش را برگرداند و با ته خنده ی که در صدایش بود اما با دلخوری گفت ساشا:خوب می خواستم برات شخم بزنم با این حرفش صدای خنده ی آروین و آناهیتا بالا تر رفت … من و شایا نیز با دیدن خنده ی آن دو به خنده افتادیم … ساشا با خنده رو به شایا کرد و گفت ساشا:خوب حالا می خوای چیکار کنی؟شایا شانه اش را بالا انداخت و دستش را دور شانه ام انداخت و گفت شایا:نمی دونم باید بدهکار باشم دیگه اخمهایش باز درهم رفت … ساشا سرش را تکان داد …نگاه عمیقی به زمین کرد و با لبخندی گفت ساشا:یکی از دوستام بود همیشه وقتی زمینی می دید می گفت…. یک عمر ز کودکی به استاد شدیم…یک عمر ز استادی خود شاد شدیم… پ… جمله اش را با لبخندی ادامه دادم -پایان سخن مپرس که بر ما چه گذشت…از خاک بر آمدیم بر خاک شدیم لبخند عمیقی زدم و نگاهش کردم…فکر نمی کردم که ساشا یادش بوده باشه جمله ام رو جمله ای که دوسال پیش سر یکی از پروژه هایی که باهم داشتیم زده بودم …ساشا با همان نگاه پر از شک و تردید نگاهم کرد و پوزخندی زد … گند زده بودم … نگاهم را از نگاهش گرفتم و در آغوش شایا جا گرفتم … شایا با این حرکتم با تعجب نگاهم کرد… کاش به شایا گفته بودم که ساشا رو می شناسم…با صدای ساشا نگاهم را از شایا گرفتم و باز به ساشا چشم دوختمساشا:اینجا جون می ده واسه دویدنبا آن نگاه و پوزخندش را که به صورتم پاشید… شک نداشتم که فهمیده … اما اینی که در نگاهش بود …برایم عجیب بود …اگر فهمیده پس چرا جلو نمی اومد …. آهی کشیدم و نگاهم را از او گرفتم …شایا:حرف از دویدن نزن که می بینی مهتاب شروع می کنه به دویدن لبم را به دندون گرفتم … نباید شایا این حرف رو می زد …صدای پر تمسخر ساشا به گوش رسید که گفت ساشا:چرا بدووهنگو شایا …نگو حرف نزن … اما حرفایی که در دلم می زدم بی فایده بود …چون شایا گفت …اون چیزی که نباید می گفت رو گفت شایا:عادت داره …فکرش مشغول باشه عصبی باشه ..ناراحت باشه دوست داره بدوه ساشا:چــه جالببا شنیدن صدای پر از نفرتش …لبخندی روی لب نشست … این لحن حرف زدن با اومدنم به این روستا عادی شده بود … سرم را بالا گرفتم که نگاهم در نگاه دلخور و خشنش افتاد … باز همان لبخندم را تکرار کردم … آناهیتا را با نگاه نگران خیره به خودم دیدم …گناه من چی بود که باید این نگاها مهمون من باشه … پوزخندی زدم و نگاهم را به دور دستهای اون زمین دوختم… دارم از زور خیلی چیزا راست می ایستم ..تا کسی نفهمه تا کسی ندونه اما انگار بی فایده است آروین:دایی آروین خسته شد …ساشا خم شد و او را از روی زمین بلند کرد و در آغوش گرفت ساشا:آی دایی قربونت بره عزیزم … با بوسه ای که بر روی گونه ی آورین نهاد لبخند عمیقی زدم….شایا فشاری به بازوم وارد کرد … سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم … با دیدن لبخندش …لبخندی به روش پاشیدم که گفت شایا:خوب دیگه اینجا موندنمون بی فایده استساشا حرفش را دنبال کرد و گفتساشا:آره بهتره بریم اما می خوای با دهقانها چیکار کنی شایا نوازش گونه دستی به بازوم کشید و رو به ساشا گفت شایا:مجبورم بدهی شون رو بدم …حقشونه ساشا سرش را تکان داد …بار دیگر نگاهم را به زمین دوختم … چند تا کارگر حالا با لباس های محلی از دور دیده می شدن …فکری به ذهنم رسید … لبخندی زدم و با هیجان گفتم -آهان چرا این کارو نمی کنی هر دوی آنها به جز آناهیتا به طرفم برگشتن ساشا:چه کاری خودم را از آغوش شایا خارج کردم و با هیجان دستانم را بهم زدم و رو به شایا گفتم-خوب مگه تو این زمین رو از اونا نگرفتی بهشون محصول دادی شایا سرش را به مثبت تکان داد … لبخندی زدم و گفتم-خوب ارباب جونی تو بدهکار نیستی …اما می تونی بازم به اینا محصول بدی به جای شایا …ساشا گفت ساشا:چطور می تونیم بدیم وقتی که این زمین نمی شه کاریش کرد با یاد آوری دختر بچه هایی که سر زمین می رفتن… و نگاه غمگین احمد که از رفتنش حرف می زد…چشمانم را باز و بسته کردم و … گفتم-خوب کاری نداره ما می تونیم به این دهقانها توی زمین های خودتون کار بدین و اونام بتونن از محصول استفاده کنن …شایا:اما کار توی زمین نی…وسط حرفش پریدم و گفتم -چرا کار هست هیچکدامشان حرفی نزدن … با دیدن نگاه منتظرشان ادامه دادم-می تونین به این دهقانها و این کارگرا کار اون دختر بچه هایی که ساعت پنج صبح می رن سر زمین کار بدین ساشا:دختر بچه ها…سرم را تکان دادم و نگاهم را به شایا دوختم که باز اخمهایش درهم رفته بود.. شایا بی توجه به حرف ساشا رو به من گفت شایا:خوب بعدش به این فکر نکردی این دختر بچه ها به چه دلیل کار می کنن و چرا باید کارشونو ازشون بگیرم لبم را جویدم و دستم را به بازی گرفتم و گفتم -خوب ببین شایا… اینطور که من از عالیه شنیده بودم … فصل میوه چینی نزدیکه و اینکه … اونا کارشون رو از دست نمی دن فقط اجازه پیدا می کنن یک زره از بچگیشون لذت ببرن شایا:سرت رو بالا بگیرهمونطور که دستمامو به بازی گرفته بودم …. با صدای پر تحکمش سرم رو بالا گرفتم… با دیدن نگاه ملایم و خونسردش لبخند روی لبم نشست …شایا لبخندی زد و دست به سینه نگاهم کرد و متفکر گفت شایا:حالا حرفتو درست بزن..ببینم می خوای به چی برسیچشمامو باز و بسته کردم و اشاره ای به آن زمین تفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم -ببین شایا ضرر هم که نمی بینی …خیلی توی این روستا چه توی روستای بالا زمین کشاورزی داری … بعضی از دهقانها و کشاورزا واقعا” نمی رسن …این همه کار بکنن برای همین بچه ها یا حتی دختراشونو می فرستن سر زمین برای اون لقمه نون حلال… تو می تونی کارارو تقسیم کنی … ..با تقسیم کارا بین مردم راحتر می شه … تو همون قدر مزد بهشون می دی که قبلا” می دادی تنها چند نفر اضافه می شن….اینطور می تونی تازه محصولهای بیشتری دریافت کنی … تازه این دختر بچه ها هم دیگه لازم نیست که تا اون موقعه بیدار بشن …و جور باباهاشونو بکشن تا کار از دست ندنشایا با اخمهای درهم در فکر فرو رفت …نگاهی به زمین کرد ..سرش را تکان داد شایا:فکر بدی هم نیست به امتحانش می ارزه با گفتن این حرفش انگار دنیا را به من داده باشن …با شادی جیغی کشیدم و پریدم بغلش …با تعجب به عقب برگشت و نگاهم کرد .. با دیدن خنده ی سرخوشم… خنده ای کرد و من را در آغوشش فشرد …بی دلیل …بی آنکه حسی باشد از خوشی گونه اش را بوسیدم و قدردانه گفتم-مرسی ارباب جونیبا فشاری که به کمرم وارد کرد …گرم آغوشش شدم … نمی دونم چقدر در آغوشش بودم …اما با کم شدن فشار دستش …به خودم آمدم …باز قلبم شروع به کوبیدن به سینه کرد … انگار تلاشم برای دوری به شایا غیر ممکنه نمی تونستم از این آغوش ..از محبتی که در آغوشش بود بگذرم ساشا:اهم …اهم…با صدای خنده ی هر سه ی آنها با اکراه از آغوشش خارج شدم و نگاهم را به آنها دوختم …اناهیتا با دیدن نگاهم چشمکی به رویم زد … لبخند تلخی به لب آوردم …اگر آناهیتا می دانست احساسم چی بود اینطور چشمک نمی زد ..اینطور به دل خون نشسته ی خواهرش نمی خندید … نفسم را بیرون دادم که ساشا اشاره ای به زمین گفت ساشا:خوب اینا که حل شد اما این زمینو چیکار کنیم باز هر چهار نفرمون همراه با آروین که در آغوش ساشا بود به زمین خیره شدیم … دستان شایا باز دور شانه ام حلقه شد… سرم را بر روی شانه اش گذاشتم و نگاهی به دور دستها کردم…. یاد حرف شایا افتادم که گفت یک هکتار از اون زمین مال شخص دیگری بود …سرم را راست کردم و عمیقتر به زمین خیره شدم … خیلی کاراها می تونستیم توی این دو هکتار یا حتی توی این یک هکتار زمین انجام بدیم … انگشتم را به دهان بردم و نیم نگاهی به شایا کردم که با اخمهای همیشه درهمش به زمین خیره شده بود -امــــم من یک فکری برای این زمین دارمشایا نگاهم کرد .. لبخندی زدم و نگاهم را به ساشا دوختم که نگاهش به من بود …و گفتم -این زمین دیگه به درد شماها نمی خوره مگه نه ساشا شانه اش را بالا انداخت و نگاهی به شایا کرد … شایا سرش را بالا گرفت و باز نگاهش را به زمین دوخت و گفت شایا:اونطور که تو گفتی ..نه دیگه به درد ما نمی خوره ..اما می تونم چندتا حرفه ای بیارم که روی این زمین کار کنن اخمی کردم و گفتم -ای بابا شایا می دونی چقدر هزینه می شه ..شایا نگاهم کرد که ادامه دادم-می دونی برای اون هزینه ای که سر زمین می کنی می تونی یک کار دیگه ام بکنی ساشا:چه کاریبا صدای عجولش لبخندی زدم -یعنی می تونم نظرمو بگم شایا:این همه نظر دادی اینم روش بگو ببینم چی تو سر کوچیکته لبم را خیس کردم و نگاهی به همه ی آنها ..آرام و با دلهره گفتم -خوب چطوره این زمین رو برای یک بیمارستان کوچیک ..یا حتی برای مدرسه استفاده کنیم با تموم شدن حرفم …نفسم را پر صدا بیرون دادم ….هیچ یک حرفی نزدن … نگاهم را به هر سه ی آنها دوختم … لبخندی روی لب آناهیتا نشسته بود … با دیدن لبخندش دلم گرم شد… می دونستم لبخندش یعنی فکر خوبیه … از عشق زیادش به مدرسه می دونستم کسی راضی نباشه آناهیتا راضیه … ساشا همانطور که کمر آروین را نوازش می کرد….نگاهش را به نگاه مشتاق آناهیتا دوخت و با لبخندی که به لب داشت گفت ساشا:فکر بدی نیستآناهیتا همانطور مشتاق به طرف ساشا برگشت و با هیجانی که در صدایش بود گفت آناهیتا:به نظر من هم فکر بدی نیست چون مدرسه های اینجا فقط برای روستاییها تا کلاس پنجم بیشتر نیست …اگه هم باشه تا سوم راهنماییه که راهش برای بچه ها خیلی دوره ..یا اکثرا” ترک تحصیل می کنن یا هم که ….به نظر من مهتاب درست می گه حالا نوبتی هم باشه نوبت …شخص اصلی بود … سرم را از روی شانه ی شایا برداشتم و هر سه مان نگاهش کردیم …با دیدن اخمهای درهمش و نگاه عمیقش به زمین …قلبم شروع به تند زدن کرد …اما با لبخند کمرنگی که بر روی لبش نشست .. بی روح لبخندی زدم که نگاهی به ما سه تا کرد و با شانه ای که بالا انداخت گفت شایا:فعلا” که دور دور شماست پس اینم حق با خانوم ماست…ببینیم چی می شه با آخ جـــون بلند آروین خنده ی هر چهار نفرمان به بالا رفت …خوشحال بودم که می تونستم به یک خواسته مهتاب برسم .. اون هم ظلمی که به مردم این روستا می شد و دخترهایی که در پونزده با نه سالگی می رفتن خونه بخت … شاید هم می خواستم کمکی به احمد یا فرهاد کرده باشم که بتونن به خواستشون توی شهر خودشون برسن … قلبم آروم شده بود … آروم آروم…به یکی از خواسته هام رسیده بودم …یعنی یک مقصدم کامل شده …مقصدی برای خوشحالی مهتاب و مردمی که محتاج بودن…نگاهی به طرف دیگر زمین کردم … زمین آنطرف سرسبز بود و معلوم بود که رسیدگی زیادی به اون طرف می شه -اون 1هکتار دیگه مال کیه-مال منه صدا برایم آشنا بود … صدایی که دران بیمارستان داد زده بود” اون باید با من بیاد”..بایدش هزارها بار در گوشم تکرار شده بود … با سرعت به طرف صدا برگشتم …با دیدن چشمان آشنایش و نگاهی که برندازم می کرد … خودم را کنار کشیدم و به پشت مخفی گاهم پناه بردم و کتش را در مشت گرفتم … شایا که در ان موقعه سکوت کرده بود با دیدن من با خشمی به طرف بختیاری نگاه کرد و فریاد کشید شایا:ایــــنجـــا چـــه غلـــطی مــی کنی با شنیدن صدای پر از خشمش بازویش را گرفتم …از این خشم شایا می ترسیدم … از این خشمی که برای یک مرد داشت …بازویش را بیشتر فشردم… نیم نگاهی به من انداخت ….با نگران نگاهش کردم …نفسش را پر حرص بیرون داد که آروم گفتم-شایا آروم باشآنقدر لحن صدایم مظلوم بود که دلم برای خودم سوخت … شایا مهربان نگاهم کرد و سرش را تکان دادم …. نگاهش را به بختیاری دوخت … و آرام تر از قبل همانطور که سعی در پنهان خشمش رو به بختیاری گفتشایا:خوش ندارم حرفم رو چندبار تکرار کنم بخیتاری بی خیال از خشم پنهان شایا ..لبخندی زد و تکیه اش را به ماشین شایا داد … دست به سینه رو به ما کرد و گفت بختیاری:همون کاری که شماها اینجا می کنین سر به زمین زدن شایا پوزخندی زد و نگاهی به ساشا انداخت ..ساشا پوزخندی پر صدایی همانند بردارش زد رو به بختیاری گفت ساشا:ما که اومدیم سر زمین خودمون تو اومدی سر زمین کی بختیاری لبش کج شد و با ابرویی بالا رفته و با غروروی که در صدایش بود ..بدون انکه نگاهی به ساشا بندازد گفت بختیاری:فک کنم یکبار گفتم که بخاطر زمینم اومدم -اونوقت این زمین چطور مال شما شده…با شنیدن صدای شخص دیگری به طرف صدا برگشتم … با دیدن پسر جونی که ایستاده بود و با لبخندی نگاهش به بختیاری بود ..نفسم را پر صدا بیرون دادم ..اینا دیگه کی بودن … اروم زیر لب غریدم-این دیگه کیه بختیاری با دیدن پسر …پوزخندی زد و سرش را تکان داد … بار دیگر نگاهش را به من و شایا دوخت و با همان پوزخند بر روی لب گفت-اون وقت شما جوجه اربابا می خواین بگین که مال من نیستشایا قدمی به طرفش برداشت … بازویش را محکم گرفتم … شایا نیم نگاهی به من کرد و آروم گفت شایا:کاری ندارم نگران نباشاما من نگران بودم … نگران این همه خشم بی خود …سرم را برایش تکان دادم… به طرف بختیاری برگشت و گفت شایا:نکنه باید برات توضیح بدم با دیدن گاردی که همه آنها گرفته بودن …ترسیدم که باز اسلحه بکشن … با ترس نگاهی به آروین کردم که محکم به ساشا چسپیده … با دیدن آناهیتا که دست ساشا رو گرفته بود …ناخداآگاه لبخندی روی لبم نشست …با فریادی شخصی که آمده بود با ترس بازوی شایا را چنگ زدم-بهتره گورت رو گم کنی بختیاری نمی دونستم این وسط این شخص چیکارست … چرا اینجا آمده بود …و چرا آنطور بر سر بختیاری فریاد می کشید …شایا نگاهی به رنگ پریده ام انداخت و با نگرانی نگاهم کرد …بی توجه به نگاه نگرانش اشاره ای به آروین کردم که از ترس می لرزید و آروم گفتم -شایا برای آروین خوب نیست شایا که تازه متوجه آروین شده بود … با نگرانی بیشتری نگاهی به من کرد و نگاهش را به مرد جوون دوخت و با صدای که نگرانی در ان هویدا بود گفتشایا:نوید اینجا جاش نیست شخصی که نوید نام داشت به طرف شایا برگشت با دیدن رنگ پریده ام… آروین و آناهیتا اخمهایش را باز کرد سرش را برای شایا تکان داد وبی آنکه حرفی بزند …قدم هایش را به بختیاری نزدیک کرد و چیزی به او گفت … بختیاری با اخمهای درهم رفته سرش را با تأسف تکان داد …و باز همان پوزخندش را تکرار کرد و نگاهش را خیره در چشمانم دوخت …نمی دونم در چشمانش چی دیدم …اما می توانستم بگویم ان نگاه نفرت نبود ..بلکه پشیمونی بود .. یک نوع محبت خالصانهساشا:مهتاب …آناهیتا بهتره شماها سوار ماشین بشینبا صدای ساشا به طرفش برگشتم … ساشا اشاره ای با سر به آناهیتا کرد …با دیدن رنگ پریده ی تنها خواهرم ..سرم را تکان دادم …از شایا فاصله گرفتم …با این کارم شایا به سرعت به طرفم برگشت … از این حالتش ترسیدم … یک قدم به عقب رفتم … با تعجب نگاهم کرد…اما تعجب نگاه من از این حرکتش بیشتر بود … لبخند زورکی زدم و آروم که او بشنود گفتم-ترسیدم خوب لبخند بی روحی زد و دستم را گرفت … اشاره ای به ساشا کرد که آن دو را هم بیاورد … دستم را به طرف ماشین کشید … ناخداآگاه نگاهم به طرف بختیاری کشیده شد ….بختیاری با دیدن نگاهم به طرف خودش …لبخندی زد و از کنار نوید تکون خورد و دست در کتش کرد …با وارد شدن دستش در کتش باز ساشا و شایا گارد گرفتن … اما بختیاری با خونسردی کارتی را خارج کرد و قدمی به شایا نزدیک شد…شایا اخمی کرد و من را به پشتش مخفی کرد …نوید رو به رویش ایستاد …دستش را برروی سینه ی بختیاری گذاشت و با صدایی که خونسرد بود گفتنوید:کجا بختیاریه عزیز بختیاری بی توجه به نوید او را کنار زد و قدم دیگری به شایا نزدیک شد … داد شایا به هوا رفت و با خشم یک قدم به بختیاری نزدیک شد و با نفرت گفت شایا:یک قدم دیگه برداری کشتمت بختیاری پر صدا خندید و ایستاد …نگاهش را به شایا دوخت و بلندتر خندید … با آرام شدن خنده اش رو کرد به شایا و جدی گفت بختیاری:از چی می ترسی ارباب خان نه من اسلحه دارم نه اینکه کسی همراهمهبی توجه به شایا نگاهی به من کرد و کارتی را که از کتش خارج کرده بود به طرفم گرفت…با تعجب به کارت و او نگاه کردم که گفت بختیاری:اطلاعات زیادی در مورد زمین داری برای همین خوشحال می شم باهام تماس بگیریبا تعجب نگاهش کردم …اون از کجا می دونست من از زمین زیاد می دونم ….یعنی اون از وقتی ما اینجا اومدیم بود و به حرفامون گوش می داد …چرا متوجه نشدیم …شایا محکم به سینه اش زد …بختیاری یک قدم به عقب رفت …اما نگاهش را از من نگرفتم …همانطور من نگاه پر تعجبم را از نگاهش نگرفتم … نمی دونم توی چشماش چی دیدم ..اما هر چی بود می دونستم صدمه ای به من نمی رسونه …شایا جلوی دیدم را گرفت و یقه ی بختیاری را در مشتش گرفت و غرید ….شایا:مــگه به توی پی…قدمی به شایا نزدیک شدم و آروم صدایش زدم-شایااما اون بی توجه به صدا کردنم یقه ی بختیاری را در مشتش گرفته بود … این همه نفرت آن هم به یک مرد …پر تعجب بود و مشکوک ….فشاری به بازویش وارد کردم و همانطور که چشمم به بختیاری بود آروم صداش زدم-شایاآنقدر با احساس صدا زده بودم که نگاها همه به طرفم برگشته بود …دست شایا از یقه ی بخیتیاری شل شد …قدم رفته را به عقب برگشت ..همه سکوت کرده بودن …سکوتی که می توانستم هزار معنا برایش بگذارم …اما من فقط نگاهم به آن دو چشم آشنا بود ..چشمانی همانند چشمانم … از پشت شایا بیرون آمدم و قدمی به بختیاری نزدیک شدم..شایا از این حرکتم جلو آمد …دستم را به عقب بردم و مچ دست شایا را گرفتم …می دونستم اینطور آروم می شه …همینطور من آرامش داشتم با گرفتن دستش ..دستی که نبضش رو به راحتی می تونتسم حس کنم … آرامشی که همیشه با کنارش بودن داشتم … لبخندی روی لبم نشست و دست دیگرم را به طرف بختیاری دراز کردم …نمی دونم بختیاری از لبخندم چه برداشتی کرد … او نیز با لبخندی که به لب داشت کارت را در دستم گذاشت … با برخورد دستش به دستم … نفس در سینه ام حبس شد …لبخند از روی لبم محو شد ….نگاهش در خاطراتم جان گرفت….مچ دست شایا را محکم در دستم فشردم … با یک حرکت شایا من را به طرف خودش کشید و بین بازوانش محاصره ام کرد … اما نگاهم را از بختیاری نگرفتم …نگاه بختیاری را ترس گرفته بود …یک نگرانی…. بختیاری بدون حرف قدمی به عقب رفت … و پشتش را به من کرد…. بی حرف دست در جیب به طرف ماشینی که دورتر پارک شده بود حرکت کرد ….من اون قامت بلند رو می شناسم …قامتی که روز شب آرزوی دیدنش را حتی برای یکبار هم شده بود داشتم …..نفسم به سختی بیرون می آمد … صحنه ها در نگاهم جان گرفت … لبخندهای مهربون در نگاهم جان گرفت … دستهای نوازشی که بر روی سرم کشیده می شد … گریه های دختر بچه ای در گوشم طنین انداخت … برای دیدن دختر بچه نگاهم را گرداندم که باز مهمون چشمان همان دختر بچه که حالا بزرگ شده بود و به بازوی ساشا چنگ انداخته بود دوخته شد … با بسته شدن محکم در ماشین …به خودم امدم …دستانم می لرزید … همانند همان روزها … همان روزهایی که آناهیتا:ستارهسرم را از دستان لرزانم گرفتم و نگاهم را به همان دختر بچه پنج ساله دوختم … دختر بچه ای که بزرگ شده بود …پوزخندی زدم -با خودم می گفتم نگاهش آشناست …می گفتم چقدر رنگ نگاهش عین نگاه منه …پوزخند دیگری زدم و ادامه دادم -چقدر دنیا کوچیکه آنی آناهیتا با تعجب نگاهم کرد …لبخند خونسردی زدم و نگاهم را به آن سه تا که با هم بحث می کردن دوختم … صدای پر ابهت بختیاری که آن روز در بیمارستان فریاد زد در گوشم طنین انداخت”حق دارم”…لبخندی زدم … لبخند خونسرد و در عین حال تلخ و زمزمه کردم-اون حق داشت آروین:مهتاب نگاهم را از آن سه گرفتم و به آروین دوختم که با چشمان اشکی نگاهم می کرد … قلبم به درد آمد و محکم در آغوشش گرفتم و زیر گوشش آهنگ همیشگی آهنگ تنهایی در تاریکی شب که برای مهتابم می خواندم برای او خواندم لالایی کن بخواب …خوابت قشنگهآناهیتا با تعجب نگاهم می کرد …اما من نگاهم به اسم روی کارت بود … نگاهم با لبخند تلخی بر روی اسم کارت بود …اسمی که چقدر دنیالش گشتم …اما رسیدم به بن بست ..اما حالا …دستی بر روی اسم خطاطی شده اش کشیدم و زمزمه کردم-شهرام بختیاری ..با صدای فریاد شایا …با اخمی نگاهش کردم … حالا که برگشته بودیم به ویلا هنوز از اون اتفاق حرف می زد …اتفاقی که از آمدن بختیاری و نزدیکی من به او افتاده بود… آناهیتا با ترس نگاهش به شایا بود اما من با خونسردی و اخمی که بر روی پیشانی ام نشسته بود نگاهش می کردم … ساشا از فرصت استفاده کرده بود و کنار آناهیتا نشسته بود برای دلداری … آروین رو توی اتاق خودم گذاشته بودم که راحت بخوابه … پایم را بر روی پای دیگر گذاشته بودم و نگاهم به شایا بود که خشمگین نگاهم می کرد … شانه ای بالا انداختم و همانند او خشن گفتم -باز هم می گم شایا کار اشتباهی نکردمشایا خنده ی هیستریکی کرد و باز از روی صندلیش بلند شد و فریاد زد شایا:کاری نکردی کاری نکردی …آخه دختر من به تو چی بگم اون مرد به روت اسلحه کشیدهمحکم به پیشانی اش زد و غریدشایا:دقیق اینجا دست به سینه به مبل در اتاق کارش تکیه دادم و گفتم -دیدی که نه اسلحه داشت و نه هم به قول خودش کسی همراهش بود شایا کلافه دستی در موهایش کشید … طول عرض اتاق رو رفت و باز ایستاد با خشمی رو به من کرد و گفتشایا:چرا نمی خوای بفهمی اون خطرناکه به خون..وسط حرفش پریدم و گفتم -از چی می ترسی شایا این همه داد و بیداد برای چیهشایا مشتش را محکم بر روی میزش زد و غریدشایا:نگرانم می فهمی نگرانتم بلایی به سرت نیادمشت دیگری زد و بلندتر گفتشایا:عین این بچ…با تقه ای که به در خورد شایا سکوت کرد و نفسش رو پر حرص بیرون داد و با همان صدای خشن اجازه ی ورود داد شایا:بفرمایین در باز شد و صورت شاد و مهربون نوید در چهار چوب در ظاهر شد ..هنوز نفهمیده بودم این مرد کیه و از کجا اومده … نوید رو به شایا کرد و با صدای مهربون و خونسردی گفتنوید:بابا شایا چته صدات تا اون پایین می رسه شایا با اخمی نگاهش کرد …دور زد و بر روی صندلی اش نشست… اشاره ای به من کرد و پر حرص گفتشایا:بیا تو نوید بیا تو به این خانوم بگو متوجه بشه … من که هر چی گفتم حرف خودش رو می زنه اخمی به شایا کردم و گفتم -تو بیشتر از اینکه حرف بزنی فقط داد زدی شایا:مـــــهتاببا صدای پر تحکمش اگه بگم نترسیدم دروغ گفتم …اما من ستاره بودم …ستاره ای که حالا لج کرده بود و دوست نداشت زوری بالا سرش باشد …با غیض صورتم را برگرداندم که صدای خنده ی نوید در اتاق پیچید نوید:اینو راست می گه شایا از وقتی من پایین بودم فقط صدای دادت به گوش می رسید شایا محکم به میز زد و باز با صدای بلندی گفت شایا:می گی چیکار کنم هان … اصلا” مواظب نیست … توی بیمارستان که کلت کشید روش حالم صاف اومده به زن من کارتش رو می ده خانوم هم بلند می شه کارت رو می گی….برگشتم نگاهم رو به نگاهش دوختم که حرفش را خورد و نگاهش را به بیرون از پنجره دوخت … نوید کنارم نشست و نگاهی به من که هنوز به شایا نگاه می کردم … آرام با لحن پر از شیطنت گفت نوید:اینطور نگاهش نکن کم می آره بدبختنیم نگاهی به نوید کردم … با نگاه مهربونی نگاهم کرد و با محبت گفت نوید:حق بده عصبی باشه …اون برای حمایت تو حاضره از جونش بگذره …نگرانهپوفی کردم و گفتم -نگرانی تا این حد اون فقط یک کارت بهم داد نوید لبخند دیگری زد و گفت نوید:از کجا معلوم این کارت چیزهای دیگه ای به دنیال نداشته باشهاخمی کردم.. نمی دونم چرا احساس می کردم نوید زیادی مهربونه یا می خواد فضولی کنه …برای همین گفتم -مثلا” چیشانه اش را بالا انداخت و گفت نوید:اونو دیگه خودت تعیین می کنی نفسم رو بیرون دادم … این پسر جدید با این لبخنداش برام عجیب بود از جام بلند شدم…هنوز قدمی بر نداشته بودم که صدای پر تحکم شایا در اتاق پیچید شایا:کــجا؟با تعجب نگاهش کردم … با اخمهای درهم نگاهم می کرد… حرفی نزدم .. غرق شدم در نگاه عصبیش … نگران بود … چرا بابت اون مرد … بابت بختیاری … در دلم پوزخندی زدم … چرا باید نگران باشه اون مرد شهرام بختیاری هیچوقت به من صدمه نمی رسوند … شایا نگاهش را از من گرفت و رو به هر سه ی آنها گفتشایا:می شه مارو تنها بذارین نوید لبخندی زد و سرش را تکان داد … اما ساشا و آناهیتا با نگرانی نگاهم کردن … با نگاه اطمینان بخشی سرم را تکان دادم و رو به آناهیتا گفتم -برو می ترسم آروین بیدار بشه از تنهایی بترسه چه توجیه مسخره ای برای بیرون رفتن بی خودشان …هر سه بدون آنکه حرفی زده باشن از اتاق خارج شدن … فقط من مانده بودم و شایا …شایایی که حالا نگاهش آرام شده بود …اما می تونستم شعله های خشم را نیز در آن ببینم … نگرانی اش برای من بود یا مهتاب … لبخند تلخی زدم و نگاهش کردم و آرام گفتم-اون صدمه ای نمی رسونه شایا:از کجا می دونی ستاره …از کجا می دونی که نخواد بهت صدمه ای برسونه نگاهم را از او گرفتم و از پنجره به بیرون دوختم … مطمئنم شایا می دونست … می دونست شهرام بختیاری کیه … پوزخندی زدم و گقتم-چون می دونم که بی آزارهصدایش را که پر بود از نگرانی نزدیک به خود شنیدم شایا:به این مرد نمی شه اعتماد کرد ستاره …بختیاری با ما دشمنن هر چیزی رو برای نابودی من یا حتی خانواده ام می کنن اخمهایم درهم رفت … خانواده …چه معنی داشت این خانواده نام …پسوند جالبی بود اما …باز صدای گریه دختر بچه در گوشم پیچید … باز صدای پچ پچ های بی خود در گوشم طنین انداخت … باز دست نوازشگر شخصی را بر روی سرم احساس کردم …شایا:ستارهبا شنیدن صدایش کنار گوشم از جا پریدم و پر از ترس نگاهش کردم … شایا نگران نگاهم کرد و موهایم را که جلوی نگاهم را گرفته بود کنار زد و گفت شایا:ترسیدی چشمامو بستم و به آرامی باز کردم -آره توی فکر بودمشایا:متوجه شدم چون چند بار صدات زدم جوابم رو ندادی دستی به گونه ام کشید و آرومتر گفت شایا:نگرانتم ستاره …خیلی آروم شدی این منو می ترسونه غمگین نگاهش کردم …اونم فهمیده بود …اونم فهمیده بود که آروم شدم …اما چرا اینطور تغییر رفتار می داد …شایا برام غریب بود ..شناختش برام سخت بود … شایا:چی شده ستاره …آناهیتا می گه باید از خونسردیت ترسید …حالا من دارم واقعا” می ترسم این شایا برایم عجیب بود … این چند وقتی که کنارش بودم اخلاقش در حال عوض شدن بود … دیگه از اون آدم مغرور خبری نبود … از اون شایا که همه اش اخم به چهره داشت خبری نبود …آروم و با حالت گیجی گفتم-شایالبخند کمرنگی زد شایا:جانم لبخند تلخی بر روی لبم نشست …داشتم چیکار می کردم … این همون شایاست …همون شایا عشق مهتاب …هیچیش عوض نشده بود ..همون غرورو تو صداش بود …هنوز همون اخم در بین ابروهاش بود … قدمی به عقب برداشتم … دستش از روی گونه ام برداشته شد .. عمیق نگاهش را در چشمانم دوخت ..دستم را بر روی گونه ام که از داغی دستش داغ شده بود گذاشتم و با ناراحتی گفتم -دلم برای مهتاب تنگ شد دلیل آروم بودنم رو گفتم ..دلیل خونسرد بودن بی موقعه ام…..صدای نفس های سنگینش لبخند تلخی را بر روی لبم ظاهر کرد … حقیقت بود دلم برای خواهرم تنگ شده بود … بعد از دیدن بختیاری احساسم شدیدتر شده بود … دلم برای خواهری تنگ شده بود که حالا عشقش شده بود گرمای قلبم …دستهای گرم شایا بر روی شانه ام نشست … پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند شایا:ستارهسرم را بالا آوردم … چشم تو چشم شدیم …چشمانش حرف می زد .. فریاد می زد که او نیز دل تنگه… دلتنگ عشقش..عمیق نگاهش کردم …پر از محبت و دلتنگی که صدای زیبایش در گوشم نوازش گونه گفتشایا: طالب پروازم مقصدم چشمان تو …یاس پرپرگشته ام….مرهمش دستان تو…بودنم با بودنت معنای دیگر میدهد….حال من خوش میشود…با آن لب خندان توناخداآگاه لبم به لبخندی باز شد … با دیدن لبخندم شایا نیز لبخند مهربانی زد دستی در موهای بیرون امده از شالم کشید و با مهربونی که کم می شد در او دید گفت شایا:این همون ستاره ای که می شناسم …این همون دختره قویی و محکمی هستش که توی سختی هاش هم می خنده لبخند می زنه …لبخندی واقعیآروم شده بودم … شایا درست منو شناخته بود …لبخند واقعیمو می شناخت …اما من نمی شناختمش …من این مردی که رو به رویم ایستاده بود و آرامم می کرد را نمی شناختم ….من را در آغوشش کشید … چی می خواستم جز آرامش اغوش این مرد …این مردی که هنوز برام شناخته نشده بود … حلقه ی دستم را دورش محکمتر کردم…اگر چه داد می زد …اگر چه زیاد نگرانم بود …اما این مرد مرهمم بود…شایا نفسش را بیرون داد …. نزدیک گوشم گفت شایا:تو هیچوقت لبخندت رو ترک نکن ستاره …هیچوقت اگه می گفتم زیباترین جمله ای بود تا حالا از کسی شنیدم دروغ نبود … این مرد این شایا منو با ضربان قلبش آروم می کرد … منو به معنای واقعی از هر فکر خارج می کرد … بدون آنکه بدووم … بدون آنکه خودم را خسته کنم… بدون آنکه به انتقام فکر کنم ..سرم را در گردنش فرو بردم و بعد از یک نفس عمیقی گفتم -ممنونم شایاصدای آرام خنده ی مردانه اش به گوشم رسید و لبخند شادی را بر روی لبهام قرار داد..آرومتر از قبل و با شادی که در صدایم مشخص بود گفتم -تو هم بخند شایا خنده هدیه ی برای دوری از غمهاست شایا نوازشگونه دستش را به پشتم کشید و با صدای بمش گفتشایا:نه به اون دعواهامون نه به حالا خنده ای کردم و به کمرش مشت زدم …. از من جدا شد و عمیق در چشمانم خیره شد … ناخداآگاه روی پنجه پاهام بلند شدم و نوک بینی اش را بوسیدم …بی بهونه بوسیدم … بی منظور و قدردانه … خنده ای کردم و نگاهم را به شایا دوختم … با دیدن نگاه خیره اش بر روی خودم … لبخندی زدم و ابرویی بالا انداختم و با نازی که در صدایم انداخته بودم به همان آرومی گفتم -چیه ارباب جو…هنوز حرفم تموم نشده بود که گرمی لبهایش را بر روی لبم احساس کردم …بوسه ی آرومی که بر روی لبم نشست …از من فاصله گرفت و نگاهم کرد … نگاهش می درخشید …ستاره ای در چشمان مشی اش می درخشید …چشمانش خمار شد … و باز بر روی لبهام خم شد …گرم شده بودم … گرم گرم …..لبهایش آرام بر روی لبهایم کشیده می شد ….دستان گرمش دور کمرم حلقه شد …گرمی دستی که نوازش گونه کمرم را به بازی گرفت ….چشمانم را بستم و دستم را بالا بردم و موهایش را به بازی گرفتم ….من را به خودش چسپاند …بوسه اش عمیق بود … عمیق و پر از احساس … لبهایش را از روی لبهایم برداشت …نفس کم آورده بودیم …چشمانم را به آرامی باز کردم و نگاهش کردم …با دیدن نگاهم ..لبهای داغش را بر روی چشمانم گذاشت …چشمانم را بوسید…عمیق و پر از محبت …فشاری به کمرم وارد کرد …و باز لبهای گرمش بر روی لبهایم قرار گرفتم … مخالفت نمی کردم … مخالفت نمی کرد …دستش بر روی کمرم به حرکت در آمد … به خودم لزریدم … محکمتر به خودش فشارم داد ….با گازی که از لبم گرفت …با شیطنت لبخندی زدم … هر دو نفس نفس می زدیم …اما باز عمیقتر لبهایم را به بازی گرفت ..و همراهم همانطور که لبش بر روی لبم بود ..لبخند زد …. آرام پر از عشق گفتشایا:مـــهتابلبخند از روی لبم محو شد …دستانم از حرکت ایستاد ….چشمانم از هم باز شد … دستانم لرزید…حس شیرینم به تلخی تبدیل شد … صدای مهتاب ..مهتاب گفتنش در گوشم تکرار شد … قلبم از کوبیدن دست کشید … یخ شدم…سنگینی حلقه را بر روی انگشتم احساس می کرد….صدای شکستن قلبم درونم را بیدار کرد …اما شایا بی توجه به خشک شدنم هنوز لبهایش بر روی لبهایم بود …بغض در گلویم نشست …و یک صدا در گوشم تکرار می شد …گناه و مهتاببا تمام قدرت پسش زدم … اشکم بر روی گونه ام چیکید…. با دیدن اشکم که بر روی گونه ام سرازیر شد به خودش آمد … با تعجب به من به چشمانم خیره شد … نگاهش عجیب شده بود …انگار به یاد آورده بود که مهتاب نیستم ستاره ام….غمگین …پر از غم چشم دوختم در چشمانش و نالیدم -گناهه …خیانته دستم را بر روی دهانم گذاشتم که صدای هق هقم خارج نشودم … تازه به یاد افتاده بودم که داشتم خیانت می کردم … تازه به یاد آورده بودم که شایا شوهرم نیست …داشتم گناه می کردم …خودم باعث شدم شایا قدم جلو برداره برای این گناه …قدمی به طرفم برداشت … دستم را جلو آوردم و با صدای خفه ای از بغض نالیدم -جلو نیا …جلو نیا شایا غمگین نگاهم کرد…غمگین و پر از بهت شایا:ستارهآهم همراه با قطره اشک دیگری از چشمانم سرازیر شد … حالا فهمیده بود من ستاره ام ..ستاره …مهتابش نبودم .. من مهتاب نبودم مهتابی که شایا آنطور با عشق او را می بوسید …آنطور عمیق او را نوازش می کرد … با پشت دست اشکم را پاک کردم و نالیدم..با درد …با غم.-مقصرم …مقصرمآره مقصر بودم … من خودم به شایا نزدیک شده بودم… چطور فراموش کرده بودم یک دختر نباید اینقدر به مردی نزدیک بشه … چطور فراموش کرده بودم که این مردی که عشقم بود صاحب قلبش خواهرم بوده … هق هقم به بالا رفت … چه غلطی کردم … داشتم چه غلطی می کردم …بدون توجه به نگاه غمگین شایا از اتاق بیرون رفتم … با حالت دوو به طرف پله ها رفتم … هنوز گرمی لبهاش رو احساس می کردم … محکم بر روی لبم زدم … با این برخوردم محکم از روی پله ها افتادم …اما با افتادنم در آغوش شخصی …لعنت فرستادم به خودم…کاش می افتادم …کاش می افتادم و با ضربی شدنم بار این گناهم کم می شد …با چشمان اشکی سرم را بالا آوردم… باز خیره شد در نگاه غمگین میلاد ونالیدم-چرا ؟چرا میلاد ؟میلاد با تعجب نگاهم کرد … حرفی نزد ..دستش را پس زدم و نگاهی به اطراف کردم … باید می رفتم … اینجا ..خفه می شدم … دستی به طرف یقه ی لباسم بردم و شالم را باز کردم … نگاهم را به اطراف دوختم …چرا راه فرار نداشتم … چرا راهی برای خارج شدن نداشتم …با قرار گرفتن دستی بر دور بازوم نگاهم را به میلاد دوختم … بی انکه نگاهم کند ..بی انکه حرفی بزند من را با خودش کشید … مقاومت نکردم و با او همراه شدم …اشکهایم هم بی بهانه سرازیر می شد … همانطور که با کمک میلاد کشیده می شدم وارد جنگل شدیم .. جنگلی که یکبار شایا من را به آنجا آورده بود … با یاد آوری شایا هق هق گریه ام بالا رفت … میلاد غمگین نگاهم کرد … اشک در چشمانش جمع شد …سرش را به زیر انداخت و با قدم های بلند تر من را در جنگل فرو برد …خسته از هق هق زیادی بازویم را از دستش خارج کردم و به درخت تکیه دادم و بلند تر گریه کردم و نالیدم -چه غلطی کردم …داشتم گناه می کردم …خــــدا تکیه اش را که کنار داد احساس کردم ..اما بی توجه به او باز نالیدم -مقصر خودمم …خودمم که یادم رفته بود مسلمونم ..که یادم رفته بود نباید اینقدر نزدیک بشم …مقصر خودم بودم که فرت فرت می رفتم تو آغوشش دستم را از روی صورتم کنار زدم و به میلاد چشم دوختم که همپایم اشک می ریخت ونالیدم -به خدا محتاج یک آغوش بودم … عاشقشم دوستش دارم …اما نمی خوام سو استفاده کنم ..خدام شاهده که بی منظور بود …خدام شاهده که آغوشش رو فقط فقط برای امنیت می خواستم نه نیاز محکم به سینه ام زدم -منه صاحب مرده نفهمیدم که اینا گناهه…. نزدیکی به یک مرد یک گناه کبیره است …یادم رفته بود ..بخدا یادم رفته بود میلاد زانوهام خم شد …او همراهم خم شد … به زانو نشستم و با مشت به زانوم زدم و پر از غم نالیدم -حقم بود ..حقم بود با آوردن یک اسم که با وجودم بسته است اینطور خورد بشم ..اینطور به خودم بیام ببینم داشتم چیکار می کردم .. به خودم بیام و بفهمم نباید بی دلیل توی آغوش یکی رفت و بوسید … صورتم را باز در دستهام گرفتم و بلند فریاد زدم -خـــــدا غلط کردم …خــــدا صدای خورد شدنش رو شنیدم … صدایهق هقم اجازه نداد …اجازه نداد که طلب بخشش کنم … اجازه نداد که توبه کنم …. من مقصر بودم …شایا مقصر نبود ..شایا مرد بود پر از نیاز …اون من بودم باید که می فهمیدم مردی که در یک اتاق باهاش می خوابم ..مردی که من به عنوان حامی در آغوش می گیرم یا حتی می بوسم نیازهایی داره … نیازهایی که منه خواهر زن نمی تونم برآورده کنم …نمی تونم با گناه به مردی تکیه کنم که عاشقانه از صمیم دل دوستش دارمآخ ممکن بود شایا چه فکرهایی درباره ی من بکند … نرگس جون از این اتفاق می ترسید که می گفت توی یک اتاق نباشین … از همین اتفاق می ترسید که می گفت بیا بریم … چرا منه ابله نفهمیدم …چرا وقتی شایا آنطور من را در آغوش می کشید کنار نمی کشیدم … چرا با بوسه ی شایا اینطور خودم را باختم …حقم بود …حقم بود که اینطور با آوردن اسم مهتاب بشکنم …حقم بود …حقم بود که صدای خورد شدن تمام قلبم را بشنوم ..شایا بیدارم کرده بود ..از یک خواب عمیق و پر از رویا بیدارم کرده بود … سرم همراه با گریه خم شد …و بر روی شانه ی میلاد نشست … و آروم همراه با بغض گفتم -می دونی میلاد گناه کردم میلاد حرفی نزد از او ممنونم که حرفی نزد … می خواستم با یکی حرف بزنم برایم مهم نبود او میلاد باشد یا حتی زرین خاتون ..فقط دوست داشتم حرف بزنم .. حتی اگر یک غریبه باشد …خسته ام خسته ..آنقدر خسته که فقط به مرده ها احتیاج دارم…فقط به مرده هااین من بودم که صورتم را میان دستانم پنهان کردم و زار زار گریه ام در میان این درختها پنهان شد …هیچکس نبود که بگه گریه نکن ..هیچکس نبود که بگه اینطور زار نزن …فقط میلادی بود که اجازه می داد زار بزنم و خالی کنم این بغض لعنتی رو که نگه داشته بودم و حق سرازیر شدنش را نمی دادم نمی دونم چقدر گذشته بود …اما هر چقدر که گذشته بود حالا اشکام خشک شده بود و همانطور که سرم بر روی شانه ی میلاد بود با سکوت به صدای جیک جیک پرندها گوش می کردم … اما چیزی ته دلم هنوز بود که خارج نمی شد … صدای فین فین کردنهام قطع شده بود و دستمال میلاد در دستم بود … میلاد که بی هیچ شناختی از او از خیانتی گفته بودم که برایم سخت بود یاد آوریش … نفسم را با آهی بیرون آوردم … صدای میلاد رو شنیدم میلاد:آروم شدی صداش غم داشت … این پسر مارموز صداش پر بود از غم …حرفی نزدم ..اجازه دادم فکر کند که آروم شدم …با بلند شدنش ..سرم را از روی شانه اش برداشتم … نگاهم هنوز به رو به رو بود … دستش را دراز کرد … نگاهی به دستش و بعد به خود او کردم … اشاره ای به دستش کرد …باز نگاهم را به دستش دوختم … دستش برعکس صورت صافش …پر بود از پوسیدگی دستم را دراز کردم و در دستش گذاشتم … دست لطیف میان دستان پوست پوستی او باعث آزارم نشد ..بلکه یک حسی وارد کرد … حسی مانند شک …بی حرف باز دنبالش کشیده شدم …نه من حرف می زدم نه او فقط کشیده می شدم … منو از جنگل خارج کرد .. حالا دره ای رو به روم بود … دره ای با عمقی بلند … دره ای که صدای شرشر آب رو به راحتی می تونستم کنارش بشنوم … بی آنکه بترسم ..دستم را از دستش خارج کردم و لبه ی پرتگاه ایستادم …دقیقا” کنارم ایستاد … بی حرف ..بی آنکه نگران افتادنم باشد … دستانش را از هم باز کرد و آروم گفت میلاد:داد بکش ..به تموم بدیها …به تموم اون حسها …خالی کن دلت رو از هر چی بغض منم به حرفش گوش کردم ..مانند یک ربات ..دستانم را باز کردم همانند او و همراه با بغض فریاد زدم …فریادی به اسم تنها معبودم -خـــدا…خــــدا …خــــدانه یکبار …نه دوبار ..نه سه بار… چندین بار صداش زدم و میلاد همراهم صدا زد … دیگه بغضی نبود ..با هر خدا صدا کردنم …قطره اشکی سرازیر می شد و من آروم… آروم تر می شدم .. آروم تر از روزهایی که مرگ مهتاب رو باور نمی کردم … آروم تر از گرمی اغوشی که شایا برایم همیشه باز گذاشته بود …سکوت کردم و پی در پی نفس عمیق کشیدم-گاهی تو زندگی آدما رازهایی هست که فقط مال خودشونه ، مال خود خودشون ، وقتی برداشتنشو برای دیگران تعریفش کردن دیگه راز نیست ، دیگه مال اونا نیست ، دیگه هیچ حسی نسبت بهش ندارن ؛ حتی دیگه تو فکرشون هم مال اونا نیست ، تلاشم دیگه فایده ای نداره ، هیچ فایده ای … !!! چیزهایی هست که هیچ کس نمیفهمدشون ، چیزایی که مخصوص یه آدم خاصه ، فقط برای اون آدم تعریف داره ، همون تعریف اصلی ، بقیه هر چی میگن تعبیره ، تفسیره ، همین !!لبخند روی لبم نشسته بود … بی هیچ سوال یا حرفی به حرفام گوش می داد با چشمان بسته … نگاهی به طرفش کردم … نمی دونم چرا توی این حالت زار میلاد سر راهم قرار گرفته بود ..اما ممنون بودم …واهمه ای نداشتم که حقیقت بدونه …بذار اینم بدونه مگه قرار نبود یک روزی همه بدونن چرا اون ندونه … با سنگینی نگاهم میلاد نگاهم کرد ..نگاه این مرد برایم عجیب بود … شفاف انگار که گناهی کرده بود و هر لحظه هر دقیق داشت تاوان اون گناه رو می داد میلاد:داستان واست بگمهمانند بچه ها سرم را به مثبت تکان دادم … بی مورد بی جهت این مرد جوون رو به عنوان همدرد قبول کرده بودم ..شاید چون شکست خوردم … شاید چون کسی رو می خواستم ناشناخته به حرفام گوش بده … میلاد نگاهش را از من گرفت و به عمق پرتگاه چشم دوخت …لبخند زیبایی بر روی لبش نشست و آروم مانند خواننده قصه اش را شروع کرد میلاد:یکی بود ..یکی نبود … جز خدا هیچی نبود ..زیر این طاق کبود…نه ستاره ..نه سرود …نگاهی به من کرد و با همون لبخند با شیطنت گفتمیلاد:عموصحرا تپلی با دوتا لپ گلی خندیدم …شادمانه خندیدم ..همراهم خندید و ادامه دادمیلاد:عمو صحرا پسرات کو…..لب دریان پسرام…دخترای ننه دریارو خواطرخوان پسرامافکارم کشیده شد به بچگی هام به اون روزها که دست نوازش گونه ای موهایم را می بافت و برایم می خوند ..همانند میلاد اما با صدای زنونه ..با صدای پر از محبت میلاد: می خونن – آخ که چه دلدوز و چه دلسوز میخونن!…دختران ننه دریا کومه مون سرد و سیاس…چشم امیدمون اول به خدا بعد به شماست باز لبخند زدم وباز اون قدیما زمان بچگی هام جلو چشمام جان گرفت …موهای خرگوشی و بافته شده ام را ربان قرمز می بست …دستهاش همراه با صداش می لرزید … لبخندی در همان بچگی هام زدم و دستان لرزانش را بوسیدم … و صداش همراه با بغض همراه شد … اما برعکس صدای میلاد که دل انگیز می خوند به گوشم رسیدمیلا:کوره ها سرد شدن …سبزه ها سرد شدن….خنده ها درد شدن هر دو خندیدم پر از درد انعکاس صدای خنده امان در آن پرتگاه پیچید ..میلاد ادامه دادمیلاد: یکی بود ..یکی نبود … جز خدا هیچی نبود ..زیر این طاق کبود…نه ستاره ..نه سرود …سکوت کرد …همراه با لبخند سکوت کرد … نگاهم را از او گرفتم …و با تمام آرامش حاصل از گذشته ها از پرتگاه فاصله گرفتم … تازه به خودم امده بودم … یک شکست من ..یعنی سرپا بودن من ..حالا وقتش بود ..همونطور که مهتاب اون روز به من خارج از همون اتاق توی خواب گفته بود ..حالا وقتش بود … باید پازل هارو به هم گره می زدم ..باید خودم رو به واقعیت می رسوندم … به واقعیت … نفرت و انتقامسرحالتر ازقبل همانطور که برای میلاد داستانی را تعریف می کردم ..به ساختمون نزدیک شدیم … دروغ چرا هنوز از دیدن شایا واهمه داشتم …اما می دونستم مقصر من بود و شایا هیچ تقصیری به گردن نداشت … با صدای خنده ی میلاد …با لبخندی موهایم را کنار زدم و نگاهش کردم میلاد:خیلی عجیبه من که از خلقتش شک کردمسرم را تکان دادم و با شادی گفتم -فقط باید ببینش تا بدونی دار…هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای پر تحکم و بمش به گوشم ..رسیدشایا:کیو باید ببینهقلبم شروع به تپیدن کرد … خنده از روی لبهای میلاد محو شد … بدون آنکه نگاهی به شایا کرده باشم …لبخندی زدم و دستی به چترهایم کشیدم و گفتم -هیچی با میلاد درباره شخصی حرف می زدیم …میلاد نگاهم کرد ..لبخند کمرنگی زد و با تکان سر به من و شایا زیر لب با اجازه ای گفت و رفت … نگاهی به رفتنش کردم …و آرزو کردم کاش نمی رفت تا با شایا تنها نمونم …شایا:ستاره..صداش ملایم نبود ..آروم نبود ..بلکه خشن بود … نگاهم را به طرفش برگرداندم …اما نگاهش نکردم و با لبخندی گفتم -بله !!شایا:نگام کن صداش پر بود از خشونت …شاید به دلیل همان بوسه ها …تلخ لبخند زدم … کاش می شد بگم شایا من اشتباه کردم تو خودتو اذیت نکن …من با کارهام اجازه دادم این حرکت سر بزنه تو مقصر نیستی اما برعکسش سکوت کردم ..سکوت کردم تا وقتی تمام قدرت و تحکمم رو پیدا کردم ..این حرفارو بهش بزنم ..با قدمی که به طرفم برداشت دو قدم به عقب رفتم شایا:ســـتاره!!!اینبار صداش پر بود از تعجب …پر بود از احساسی که نمی دونستم تحقیر بود یا چیز دیگه ..حق داشت ..حق داشت تعجب کنه ..چون من کسی نبودم از شایا که قدمی جلو برداره دو قدم عقب برم …اما تصمیم رو گرفته بودم ..و سرسخت سر تصمیم ایستاده بودم که نزدیک نشم …تا دوباره نبازم خودم رو ..سرم را بالا گرفتم و بدون نگاه به چشمانش با لبخندی گفتم -خیلی خستمه باید برم سر بزنم به نرگسیبا همان تعجب قدمی به عقب برداشت …شاید اون هم فهمیده بود بهترین راه برای من و او فاصله است ..خنده ی بی خودی کردم و با قلبی داغون با حالت دوو وارد ساختمون شدم …وارد شدنم همانا برخوردم با ساشا شد … ساشا:هووو کجایی دیوونهبی خود بی جهت خندیدم … دستش را که بازوهایم را گرفته بود که نیوفتم پس زدم و با انگشت اشاره ام ضربه ای به بینی اش زدم …و گفتم -هووو تو کلات بی ادبساشا با تعجب نگاهم کرد … از کنارش گذشتم … همین تعجب رو می خواستم ..همین نگاه رو می خواستم … می خواستم بهم شک کنه …می خواستم ساشا هم بدونه که من همون ستاره ام ستاره دوستش …دوستی که دستش در دست پویا بود همیشه …پویای که از او خواستگاری کرده بود …باید یک زنگ به پویا هم بزنم ..برای تکمیل کاری که می خوام انجام بدم …محافظت از آروین با وارد شدن یکباره ام در اتاق نرگس جون که با موبایل مشغول صحبت بود با تعجب نگاهم کرد … خنده ای کردم و در اتاق را بستم … و به آن تکیه دادم ..نرگس جون اخمی کرد و با کسی که حرف می زد گفت نرگس جون:من بعد باهات تماس می گیرم گوشی را قطع کرد و بر روی تخت پرت کرد …با اخمی نگاهم کرد … ابرو بالا انداختم و با لبخند دندون نمایی گفتم -جــونم نرگسی با جذبه ی نگاهت نکش مارو با همون جدیت نگاهم کرد و گفت نرگس جون:این چه طرز باز کردن در اتاقه شانه ای بالا انداختم و قدمی به طرفش برداشتم و با لب و لوچه ای آویزون همانند بچه ای گفتم -نرگسی اخم نکن دیگه نرگس جون تغییری به حالتش نداد … دستهامو بهم گره زدم و شروع به تاب دادن خودم کردم …-دلت می آد نرگسیلبامو غنچه کردم و نگاهش کردم ..لبش کش رفت و لبخندی روی لبش نشست …خنده ای کردم و گونه اش را محکم بوسیدم …خنده ی پر صدایش در اتاق پیچید و من را پس زد …همانطور که گونه اش را از تف مالیم پاک می کرد گفت نرگس جون:گمشو گمشو دختره ی دیونه من که باهات قهرمبا قهرم گفتنش خنده ای کردم و محکم در آغوشش گرفتم ..-آی من قربون اون قهرم گفتنت برم جیگر که اینطور منو دیونه خودش کرده نرگس جون باز خنده ای کرد و من را از خودش فاصله داد و بر روی تخت نشست …کنار پاش نشستم و سرم را بر روی آن گذاشتم …نرگس جون دستش را وارد موهایم کرد و شروع به بازی با آنها کرد …احساس خوبی بود یکی همانند مادر ..همانند یک خواهر آنطور بی دلیل نوازشت کند ..بی پرسش ..بی بهونه-نرگسینرگس جون:جونم-منو می بخشیدستش از حرکت ایستاد …سرش را خم کرد و نگاهم کرد نرگس جون:حالت خوبه چرا ببخشم ؟لبخندی زدم و آرام گفتم -به خاطر اینکه بی خبر بودم ازت ..به خاطر اینکه بی معرفت بودم نرگس جون خم شد و پیشانی ام را با محبت بوسید و آروم گفت نرگس جون:ستاره ی من هیچوقت بی معرفت نیست لبخندی زدم ..دستش را گرفتم و بوسه ای بر روی آن گذاشتم ..-جبران می کنم نرگسی به تمام اون روزهای بی خبری جبران می کنمباز هم لبخند مهربونش زینت بخش لبهایش شد … دستی در موهایم کشید و با محبت گفت نرگس جون:می دونم ستاره ..فقط تویی که جبران تمام لحظات رو می کنی … سرم را تکان دادم و سرم را برگرداندم ..اهی کشیدم و گفتم -نرگسی تو به من ایمان داری نرگس جون:من تمام ایمانم به تو و کارهاته ستارهچشمامو بستم … به اوج رفتم ..خوشحال بودم یکی هست که به من به کارهام ایمان داره… از جایم بلند شدم … و راست ایستادم ..چشمامو به چشمای پر از تعجب نرگس جون دوختم و گفتم -درست می کنم نرگسی همه ی اون چیزهارو که باید درست بشه درست می کنم نرگس جون با تعجب بیشتری نگاهم کرد… لبخندی زدم نرگس جون:ستاره می خوای چیکار کنی دستی در موهایم کشیدم و شانه ای بالا انداختم …نمی دونستم می خوام چیکار بکنم ..اما به گفته یکی این بهترین راهه … بی حرف از اتاق بیرون اومدم که اناهیتا را دست به سینه تکیه به دیوار خیره به خودم دیدم … ریز نگاهش کردم و با لبخندی به طرفش رفتم …می دونستم آناهیتا بهترین همکار و همراه می تونست باشه … آناهیتا:هـــووم چیه چرا اینطور نگام می کنی چشمامو ریزتر کردم و عمیق تر نگاهش کردم …اخمهایش در هم رفت و تکیه اش را از دیوار گرفت آناهیتا:ستاره می زنم تو سرتا همانند او دست به سینه ایستادم و لبخندی زدم … لبخندی از روی شیطنت ..از روی کاری که می خواستم با او بکنم …آناهیتا یک تای ابرویش را بالا داد و با تعجب نگاهم کرد …چترهایم را از جلوی چشمانم کنار زدم و با همون لبخند رو به او گفتم-باید اون کاری که قبلا” بهت گفتم رو انجام بدیمآناهیتا چشمانش را از لبخندم گرفت و مشکوک پر تردید نگاهم کرد آناهیتا:کار کدوم کار لبخند دندون نمایی زدم …با دیدن این حالتم …اناهیتا هر دو ابروهایش را بالا داد آناهیتا:چه کاری قرار بود با تو بکنم که اینقدر ذوق داری واسش راست ایستادم … نگاهم را به اطراف دوختم که کسی نباشد …با نبودن کسی سرم را به طرف آناهیتا که با تعجب نگاهم می کرد …خم کردم و آروم کنار گوشش زمزمه کردم-دزدی از او فاصله گرفت و باز همان لبخند دندان نما را به لب آوردم …اناهیتا با دیدنم با چشمان گرد شده نگاهم کرد آناهیتا:چـــــی دزدیبا دادی که آناهیتا زد …جلوی دهانش را گرفتم و پس گردنی محکمی به سرش زدم -کــــوفت چرا اینقدر بلند می گی آناهیتا با اخم های درهمی پسم زد و با عصبانیت گفت آناهیتا:معلوم هست چی می گی ستاره اینبار نوبت من بود که اخمهایم را درهم کنم …نگاهم را خیره به چشمانش دوختم و گفتم -آنی اون صدای جیغ جیغوتو رو بده پایین آناهیتا دست به سینه ایستاد و با همان اخم گفت آناهیتا:خوب بنال گوشم با توهپوفی کردم و دستم را به شالم کشیدم و در چشمانش خیره شدم -ببین آنی من و تو نزدیک یک ماه دو ماهه که اومدیم اینجا اما هر وقت یک قدم می خوام بردارم برای انتقام ..یک چیزی داره جلومو می گیره ..متوجه می شی که دارم چی می گم سرش را با اخمی های درهم تکان داد و گفتآناهیتا:خوب اینش چی به دزدی قدمی به او نزدیک شدم و دستش را گرفتم -ببین خواهر جان باید یک قدم بردارم …من و تو برای همیشه که نمی تونیم اینجا بمونیم …یک روز که باید همه بفهمن مهتابی در کار نیست اخمهایش رفته رفته باز شد … سرش را به زیر انداختآناهیتا:خوب درست می گی …اما دزدی!!؟؟سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد …لبخندی به روش زدم -تو قول همکاری دادی آنی …تو که به من اعتماد داشتی آناهیتا دستم را در دستش گرفت و خیره در چشمانم شد آناهیتا:بعد از اون خدایی که اون بالاست نگاهمون می کنه به تو اعتماد دارم ستاره این رو خود تو هم می دونی دیگه چی به جز این دلگرمی احتیاج داشتم …گونه اش را بوسیدم … مهربان لبخندی زد …چشمکی زدم و گفتم-پس پایه ایی دیگهاناهیتا با شک و تردید سرش را تکان داد و با ناله گفت آناهیتا:معلوم نیست چی توی اون سرت ریخته شده اما قبوله با شادی خنده ای کردم و دستانم را بهم زدم -ای ول می دونستم پشتم رو خالی نمی کنی اناهیتا خنده ای کرد و به من که با شادی نگاهش می کردم ..با تأسف سرش را تکان داد آناهیتا:همچین ذوق کرده انگار می خواد قله فتح کنه خنده ای کردم و نفسم را پر صدا بیرون داد …هر دو تکیه امان را به دیوار دادیم و به رو به رو خیره شدیم آناهیتا:خوب باید کجا رو زیر رو کنیم چشمامو بستم و حلقه ی در دست چپم را به بازی گرفتم …لبخند تلخی بر روی لبم نشست … با گرم شدن لبهایم چشمانم را با عجله باز کردم … نگاهی به اطراف کردم … با نبودن کسی نفسی به راحتی کشیدم و دستم را بر روی لبم گذاشتم … دروغ نبود ..اون حس لمس لبهایش بر روی لبم شیرین بود همراه به تلخی…اینقدر برایم تلخ و شیرین بود که هر لحظه ..هر دقیق به یاد مب آوردم آناهیتا:ستاره سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم -جانمآناهیتا با تعجب نگاهم کرد و با نگرانی گفت آناهیتا:تو چرا رنگت اینطور پریده دستش را جلو آورد و بر روی پیشانی ام گذاشت و ادامه داد آناهیتا:حالت خوبه لبخندی زدم و دستش را پس زدم ..و آروم گفتم -می شه بریم تو حیاط می ترسم اینجا حرف بزنیم کسی بشنوه آناهیتا سرش را به مثبت تکان داد …لبخندی زدم و جلوتر از او حرکت کردم … نگاهم را به حلقه دوختم ..شرمنده مهتاب بودم … شرمنده اون چشمای معصوم و اعتمادی که اناهیتا …حتی نرگس جون به من داشت … سرم را بالا گرفتم… شرمنده شایا هم بودم …می دونستم اون هم حالش خرابتر از منه اما بروز نمی ده همانند من که می خواستم پشت لبخندم همه چیز رو پنهان کنم نگاهی به آناهیتا کردم که همانطور که در فکر بود کنارم راه می رفت …توی دار این دنیا فقط اون بود که می دونست حسم به شایا چیه …فقط اون و خدای بالا سرم می دونست احساسم داره خفه ام می کنه …داره از درون خوردم می کنه … من به هیچ چشم داشتی به شایا نزدیک شدم ..بدون اینکه فکر کرده باشم اون یک مرده ..بدون اینکه فهمیده باشم ..جلو رفتمو توی آغوش اون مرد …مرد خواهرم نزدیک شدم …و بار گناه رو به دوش خریدم …مقصدم چی بود و به کجا خطم شد ..پوزخندی زدم و از ساختمون خارج شدم … شاید همین راه حل بود که به خودم بیام ..به خودم بیام و تموم کنم اون چیزی که اینا شروع کردن و فکر کردن با مرگ مهتاب تموم شده …سردی دست آناهیتا بر روی دستم نگاهم را خیره به نگاهش کرد … هر دو بر روی نیمکتی نشستیم و نگاهمان را به درختهای بلند و سرسبز دوختیم …تکیه ام را به صندلی داد و پایم را بر پای دیگری گذاشتم آناهیتا:ستاره نگاهم را از درختها گرفتم و به او دوختم …نگاهش به درختها بود اما می دونستم از تن صداش تشخیص بدم که چیزی نگرانش کرده ..دست سردش را در دست گرفتم و با لبخندی گفتم -چی شده انی آناهیتا نگاهش را از درختها گرفت و به من دوخت و آروم گفت آناهیتا:دارم می ترسم ستاره …از اینجا از این مردمای مارموزشون که هر یک یک داستان دارن دستش را فشردم و به همان آرومی که حرف زده بود گفتم -از چی این مردم می ترسی … این مردم که کاری به من تو ندارن چشمانش غم گرفت …خیس شد از اشکهایی که سعی در پنهان آن داشت آناهیتا:چرا ستاره این مردم اگه کاری به ما نداشتن …پس چرا مهتاب رو از ما گرفتن ..ما که کاری به کار کسی نداشتیم تحمل آن نگاه غمگین رو نداشتم که با سوالهایی که جوابش رو نداشتم نگاهم می کرد …لبخند تلخی زدم و دستش را که هنوز در دستم بود فشاری به ان وارد کردم و آروم و با اطمینان گفتم -درست می شه انی ..بهت قول می دم که درستش کنم …نگاهم را به او دوختم و ادامه دادم -اما خواهری نمی تونم مهتاب رو برگردونم …نمی تونم برش گردونمصدام می لرزید ..باز بغض کرده بودم … باز یاد مهتاب و گناهم افتاده بودم … نفسم را پر صدا بیرون دادم و با همان صدای لرزان گفتم -اما کسی که مهتابم رو به اون روز انداخت رو به خاک می زنم اینو بهت قول می دم …لبخندی بر روی لبش نشست…دلگرم شده بود ..همانند من که با کنار من بودنش دلگرم بودم …دستم را به پشت نیمکت تکیه دادم و باز فکرم به آن ملف رفت … ملفی که در ماشین زرین خاتون دیده بودم …خیلی چیزها برایم مبهم بود که می خواستم درستش کنم و پازل هارو بهم گره بزنم آناهیتا:ستارهخنده ای کردم و نگاهم کردم -باز چی شد آناهیتا ریز خندید و نگاهم کرد …مظلوم گفتآناهیتا:این دیگه کنجکاوی آخریهبا لحن مظلومش خنده ام پر صدا تر شد …گونه اش را گرفتم و محکم کشیدم -بگو تا بدونم باز فضولیت چیه اخمی کرد و محکم بر روی دستم که گونه اش را گرفته بودم زد ..آناهیتا:اولا” فضولی نه کنجکاوی ..دوما” …منتظر نگاهش کردم …نگاهش را از من گرفت و مشغول بازی با دستش شد …مشکوک نگاهش کردم -دوما”…؟؟آناهیتا نفسش را به سختی بیرون داد و با دلهره ای که در صدایش بود گفت-بختیاری کیه ؟لبخندی روی لبم نشست … منتظر این سوال بودم …خیلی وقته منتظر این سوال بودم … چشمامو بستم …صورت معصوم مهتاب در چشمانم جان گرفت …باز دست نوازشگر مهربان و پدارانه ای را بر روی سرم حس کردم … نقش چشمان شهرام بختیاری در نگاهم پررنگ تر شد …آناهیتا:فهمیدی ستاره چی گفتم چشمانم را باز کردم و سرم را تکان دادم که بی صبرانه باز پرسیدآناهیتا:اون کیه ستاره… می دونم می شناسیش ..تنفر شایا از یک مرد خیلی بی خوده..چرا فقط به تو اینطور نگاه می کنه دست به سینه نشستم و نگاهم را به او دوختم که کلافه شده بود …چطور آناهیتا نگاه مشتاق بختیاری رو به خودش ندیده بود … نگاهی که پر بود از افسوس ..پر بود از خواستن ….آهی کشیدم …آناهیتا نگاه خیره اش را در چشمام دوخت و نالید آناهیتا:بهم بگو اینجا چه خبره اون مرد کیهدستی به شالم کشیدم و با خونسردی تمام گفتم اون کسیه که اجازه نمی ده صدمه ای به من و تو برسه حقیقت را گفته بودم …بختیاری حامی ام بود …حامیه زمان پنج سالگی هام ..شش سالگی هام …آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و با حالت گیچی گفت آناهیتا:اون غریبه چرا باید بخواد همچین کاری بکنه-چون اون از هر غریبه ای برامون آشنا تره گیج تر از قبل نگاهم کرد ..حالت گیجش را دوست داشتم …لبخندی به لب اوردم و محو صورتش شدم… با دیدن لبخندم ..آرام و ملایم پرسید آناهیتا:اون کیه ستارهنگاهم را از او گرفتم و به درختها دوختم …اون کی بود …به راستی که بختیاری کی بود ….اون کسی بود که دلیلی برای امدنش آورده بود …و دلیل های دیگر هم به همراه داشت … دست در جیب بردم و کارتش را لمس کردم …کارتی که من را به او می رساند … کارت را از جیبم خارج کردم و به طرف آناهیتا گرفتم .. اناهیتا با تعجب به کارت نگاه کرد …لبخندی زدم و گفتم -اینو می دم به تو ..هر وقت فهمیدی وقتشه بهش زنگ می زنیم آناهیتا:اماانگشت اشاره ام را به طرف بینی ام بردم و آروم گفتم -هیــــس اون بیشتر از من به تو مدیونهباز هم با تعجب نگاهم کرد … اما من برعکس او بودم …همه چیز را آسان می دیدم …آسان همانند دیدارمان با شهرام بختیاری …کسی که چشمانش همانند چشمانم بود و درد نگاهش همانند چشمان اناهیتا …پوزخندی بر روی لبم نشست … باز صدای گریه های دختر بچه …بچ بچ های اطرافیان در سرم پیچید …و باز دستهای کوچلو و مهربون مهتاب بر روی دستهای لرزان دختر بچه نشست و با صدای مظلوم و مهربونش که گفت “ما دوستیم دوستها هیچوقت از هم ناراحت نمی شن”…پوزخندم به لبخندی تبدیل شد و نگاهم را به دور دستها دوختم و زیر لب نالیدم -چی به روزت اومده خواهری با قرار گرفتن دست سرد اناهیتا بر روی شانه ام با لبخند تلخی نگاهش کردم .. لبخند غمگینی زد و ارام گفت آناهیتا:هر کاری می کنیم تا بفهمیم چی به روزش اومده سرم را تکان داد و نفسم را به راحتی بیرون دادم … حلقه را در انگشتم چرخواندم …لبخندی زدم …آناهیتا:خوب نگفتینگاهم را از حلقه گرفتم و به او دوختم -چیو؟اناهیتا شانه اش را بالا انداخت و با خونسردی گفت آناهیتا:دزدی رو خنده ای کردم و گفتم-کنار اومدی با دزدی پساناهیتا هم همانند من خندید و سرش را تکان داد و گفت اناهیتا:چیکار کنم با تو گشتن کنار اومدنم دارهخنده ی بلند تری کردم و سرم را با تأسف برایش تکان دادم که گفتآناهیتا:زهرمار ..نه به او خونسردیت نه به این خنده ی بی دلیلت سرش را تکان داد و کارت در دستش را در جیبش قرار داد و به طرفم برگشتآناهیتا:جدا از این حرفا …باید کجا رو بدزدیم اون اتاق رو پیدا کردی با ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و گفتم -حالا داری عین این دزدا فکر می کنی ها خواست حرفی بزند که وسطش پریدم و گفتم -وقت زیاد ندارم واست توضیح بدم چون که ساشا داره به طرفمون می آد …اما بگم که اتاق رو پیدا نکردم …اما چیز دیگه ای پیدا کردم که باید بریم اونجا دزدی …با نزدیک شدن ساشا …لبخندی زدم و خودم را به آناهیتا چسپاندم و کنار گوشش به آرامی گفتم -دزدی توی اتاق یوسفازاو فاصله گرفتم … با دیدن چشمان گرد شده اش …لبم را گاز گرفتم تا خنده را سر ندهم … شوکه شده بود….تنفرش را از یوسف می دانستم …نگاهی به ساشا کردم که با تعجب به آناهیتا نگاه می کرد و خنده ام را مهار کردم … با تأسف به آناهیتا نزدیک شدم و با خنده شروع به ماساژ دادن شانه اش کردم-نفش بکش…نفــــس های عمــــیقساشا با نگرانی نگاهش را به آناهیتا که با چشمان گرد شده به زمین نگاه می کرد دوخت و گفت ساشا:لازمه که به شایا بگم بیاددیگه نتونستم جلوی خنده ی بلندم را از این حرف ساشا بگیرم بلند زدم زیر خنده …آناهیتا با اخمی نگاهم کرد و با آرنجش محکم به پهلوم زد …و رو به ساشا با اخمی گفتآناهیتا:لازم نکرده من از همتون سالم ترم ساشا نفسی به راحتی کشید و لبخندی به لب آورد و گفت -خوب خدارو شکر همیشه بهتر و سالم تر باشیلبخند دندون نمایی از حرفش زدم و با ذوق نگاهی به آناهیتا کردم که با اخمی عمیق به ساشا با چشمان ریز شده خیره شده بود … مشتی به بازویش زدم و با خنده گفتم-همچین نگاهش می کنی انگار جونتو ازت گرفته ساشا:صدرصد به زودی می گیرم با خنده نگاهی به ساشا کردم که با محبت به آناهیتا خیره شده بود …آناهیتا پوزخندی زد …. دست به سینه نشست و تکیه اش را به نیمکت داد و بی تفاوت گفتآناهیتا:اینا عادت دارن جون همه رو می گیرنطعنه اش به واضحیه نیش کلامش بود … ساشا اخمهایش درهم رفت و با لحنی که در حال کنترولش بود گفتساشا:منظور آناهیتا شانه اش را بالا داد و خیره در چشمان ساشا با تندی گفت آناهیتا:این شما اربابا باید بدونین چیکار به جون ما دارین-آنی با دست ساشا که من را به سکوت دعوت کرد نگاهم را به ساشا دوختم …پوزخند پر صدایی زد و رو به آناهیتا گفت ساشا:آنی خانوم حرفی هست رک بگو آناهیتا از جایش بلند شد و باز شانه اش را با بی خیالی بالا انداخت و گفت آناهیتا:بیشتر ترجیح می دم معمایی حرف بزنم تا رکهر دو گارد گرفته بودن و با اخمهای درهم نگاهشان به یکدیگر بود … دلخوری اناهیتا برایم عجیب بود ..همینطور اخمهای درهم رفته ی ساشا …..قدمی که ساشا به طرف آناهیتا برداشت من را به خودم آورد … بین هر دوی آنها قرار گرفتم و با دستم جلوی یک قدم دیگر برداشتن ساشا گرفتم و ملایم گفتم -ساشا آروم باش….ساشا ایستاد ..ایستاد و دلخور و با لبخند غمگینی نگاهی به آناهیتا کرد …نگاهش را در تک تک اجزای صورت آناهیتا گرداند و خیره در چشمانش متوقف شد … آناهیتا سرد و با اخمهای در هم رفته نگاهش می کرد ..بی حرف ..بی گلایه …ساشا با دست کنارم زد …و بازوهای آناهیتا را گرفت … با چشمانی گرد شده نگاهم را به آن دو دوختم …-ساشا…هیچی نگفت ..حرفی نزد …فقط خیره شد در چشمان آناهیتا … اخمهای اناهیتا رفته رفته باز شد و با ناله رو به ساشا گفت آناهیتا:ولم کن اما ساشا تکانی به خود نداد ..حتی من هم تکانی نخوردم که ساشا را از آناهیتا دور کنم … قدمی به عقب رفتم که آناهیتا باز ناله کردآناهیتا:گفتم ولم کن ساشا آناهیتا را به خود نزدیک تر کرد …با بسته شدن چشمان آناهیتا ….ساشا بازویش را رها کرد … آناهیتا که از قفسی آزاد شده باشد … قدمی از او فاصله گرفت … اما ساشا با یک حرکت دستش را گرفت که ناله ی آناهیتا به صدای بلندی تبدیل شدآناهیتا:ول کن دستمو لـــعنتی ساشا:چرا این همه نفرت …چرا این همه غم توی این چشماست …دستانم را مشت کردم … او نیز دیده بود … او نیز غم چشمان شاد آناهیتا را دیده بود … نگاهم را به آناهیتا دوختم که با صورتی سرخ شده سرش به زیر بود و سعی در در آوردن مچش از دست ساشا …ساشا نگاهی به من کرد که غمگین نگاهم به آناهیتا بود و گفت ساشا:نه فقط این تو هم نگاهت اینطوره اما با بودن شایا رنگ عوض می کنه نگاهم را از او گرفتم و به حلقه ی در دستم دوختم …. ساشا:اینجا چه خبره …یک اتفاق هایی داره می افته …با پوزخند پر صدایی که آناهیتا زد سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم … نگاهی به دستش در دست ساشا کرد و با یک ضرب بیرون آورد … با نفرت به ساشا نگاه کرد و با سیلی که به صورت ساشا زد …مهر سکوت را شکست … ساشا با تعجب و لبخندی دست بر روی گونه اش کشید و نگاهی به آناهیتا کرد و گفت ساشا:راحت شدی ..آروم شدی …مشت شدن دستهای آناهیتا را دیدم اما حرف نزدم … این چیزی بود بین او و ساشا …حق نداشتم دخالت کنم … حق نداشتم که وسط حرفهای آنها باشم …پشتم را به آنها کردم و قدمی برداشتم …باید اجازه می دادم که آناهیتا با خودش کنار می اومد ..با این نفرت که می دونم از کجا سرچشمه می زنه… قطره اشکی که از گوشه ی چشمم سرازیر می شد را پاک کردم و قدم دیگری برداشتم ساشا:ستاره نفس در سینه ام حبس شد … قدم هایم ایستاد … قفسه ی سینه ام به سختی بالا پایین می رفت …درست شنیده بودم … ساشا گفت ستاره… با سرعت به طرفش برگشتم …تا مطمئن بشم تا مطمئن بشم که صدام زده … ساشا با چشمان اشکی نفسش را بیرون داد … با دیدن چشمان گرد شده ی آناهیتا به خودم لرزیدم …نگاهم را بار دیگر به ساشا دوختم ..ساشا قدمی به طرفم برداشت و به آرامی باز گفت ساشا:ستاره!! قدمی که امده بود را به عقب رفتم… تلخ خندید …. تلختر از مزه ی دهنم که بغض راه گلویم را گرفته بود .ساشا:می دونستم خودتی … می دونستم …آناهیتا:چی می گی واسه خودتبازوی ساشا را گرفت و او را پس زد … قدمی به طرفم نزدیک آمد …. ساشا مچ دست آناهیتا را گرفت و آروم گفت ساشا:اون شب رو یادته آنی خانوم … همون شبی که هر دو توی ماشن بودیم و تو از غم مهتاب می گفتی … از شیطنت دختری می گفتی که توی ایطالیا پفک نداشت بخوره … از محکمی دختری می گفتی که من چهار سال کنارش بودم …چهار سال تمام عین یک دوست کنارم بود … دختری که یک ساله دوستش رو بی خبر گذاشته رفته ایطالیا ساشا نگاهی به من کرد و نالید ساشا:آخه بی انصاف این بود دوستیت … این بود از اون دوست بودن که حرف می زدی … یکسال رفتی نگفتی ساشا نگران می شه باید خبرات رو از پویا می گرفتم …همانطور که مچ دست آناهیتا را در دستش گرفته بود قدمی به منی که شوکه نگاهش می کردم …نزدیک شد و ادامه داد ساشا:من باید تورو اینجا ببینم ستاره ..اینجایی که خونه ی منه …اینجایی که برادر من …الگوی من راست راست توی چشمام خیره می شه به من می گه مهتاب زنمه … پس ستاره دوست من این وسط چیکارست هــــان ..تـــو ایـــن وســط چیکاره اییبا دادی که زد …تلنگری بود برای ریختن اشکهای آناهیتا بر روی گونه اش . از شوک در آمدن من … غمگین به ساشا چشم دوختم و نالیدم-ساشا من…ساشا کلافه دستی در موهایش کشید و وسط حرفم پرید ساشا:تـــو چی هــان .. تو چی … فک کردی نمی شناسمت هـــان …آخه ابله من و تو چهارسال عین یک حامی برای هم توی غربت بودیم … از نگاهت از رفتارت می دونستم خودتی -ساشاساشا:ساشا چی هـــان …می خوای مثل همیشه توجیه کنی …چی شدی ستاره …این اسم مهتاب به تو نمی آد … تو اون ستاره نیستی با دیدن اشکی که از چشمانش سرازیر شد …بند دلم پاره شد … من چه کردم با تو ساشا … ساشا با سرسختی با پشت دست اشکش را پاک کرد و نالید ساشا:می دونی چقدر سخته خواهر داشته باشی … و یک سال ازش بی خبر باشی …بعد به عنوان زن داداش کنارت ببینی … می دونی چقدر سخته از تنها دوستت دروغ بشنویی که مهتابه ستاره نیست … دستم را بر روی دهانم گذاشتم تا هق هقم بالا نرود آناهیتا با دیدن حالتم …بازوی ساشا را گرفت همراه با بغض نالید …آناهیتا:تمومـــش کــن…ساشا غرید ..مانند زمانی که دلخور بود … مانند زمانی که از غمش برای من که ستاره بودم می گفتساشا:نـــه تمومش نمی کنم… باید بدونم این اینجا چیکار می کنه … باید بدونه …وقتی دوبار خواهرت رو از دست می دی چه حسی داره …باید بدونه دل آدم چقدر می سوزه زانوهایم خم شد … ستاره ی محکم جلوی چشمان ساشا به زانو در آمد …زانویی که خیلی وقت بود خم شده بود … حالم خراب بود ..خرابتر از حرفهای ساشا…. آناهیتا جیغ خفه ای کشید…. با چشمان اشکی سرم را بالا گرفتم و همانند او غریدم -آره من ستاره ام … همینو می خوای بدونی … آره خودشم …منه بی معرفت همون ستاره ام که توی غربت کنارت بود … همون شخصم که تو داری در به در دنبالش می گردیصورتم را میان دستانم پنهان کردم و با حالت زار ادامه دادم -چیو باید بدونم وقتی داغم تازه است … چیو باید احساس کنم وقتی دلم داره آتیش می گیره … هـــانسرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم … با دیدن شایا پشت سرش باز نالیدم و فریاد زدم -چیو باید من ابله احساس کنم وقتی احساسات خواهر پاکتر از گلم رو به بازی گرفتن هـــان دستم را بالا آوردم و حلقه ی در دستم را بالا گرفتم و نالیدم -اینو می بینی … این حلقه ای که توی دستای من سنگینی می کنه … می بینی ارباب ساشا … این حلقه ی اسارت خواهرم بود … حلقه ی عشق خواهر که راهی قبرستونش کرد …راهی خاروار خاکی که حالا راحت با روحی سرگردون توش خوابیده … آره منه ستاره مهتاب شدم فقط …فقط برای این حلقه می فهمی ….مـــی فــهمی لعنتی هق هق بلند گریه آناهیتا قلبم را به درد آوردآناهیتا:ستاره!!دستم را پایین آوردم و نگاهم را به حلقه دوختم و نالیدم -نه بذار بگم آنی …بذار به این بی معرفت بگم که ساشا چقدر دنبالت گشتم … گشتم دنبالت که بهت بگم دارم از انگلیس می رم ایطالیا …چون بهترین کار گیرم اومده …همون کاری که تونستم با پویا شریک بشم و تورو شریک کنم …اما این بی معرفت نبود ..باز نبود که اولین نفر باشه که خبر خوب رو بشنوه …سرم را بالا گرفتم و خیره در چشمان غمگین ساشا شدم و ادامه دادم -یادته ساشا وقتی صدای خواهر نازنینم رو می شنویدم چقدر ذوق می کردم …حتی وقتی شماره اش رو روی صفحه موبایلم می دیدملبخند تلخی زدم و باز نگاهم را به حلقه دوختم و نالیدم -می دونی چطور بهترین روز زندگیت می تونه بدترین روز باشه وقتی یک تماس از شماره خواهرت با صدای بغض کرده بیاد که بگه …پاره ی تنت تصادف کرده …زندگیت تصادف کرده و لحظه های آخر عمرش رو داره برای کنار تو بودن نفس می کشه چانه ام لرزید … صدایی از هیچکدامشان بیرون نمی آمد …نمی خواستم حرفی زده بشه …می خواستم آخرین بغضم را بشکنم و راحت کنم خودم را…. برگشتم به همان روز همان روزی که پویا حلقه به دست کنارم زانو زد و صدای زنگ موبایلم تمام خوشی را از من گرفت … صورت زیبای مهتاب در نگاهم جان گرفت که آروم همراه با بغض گفتم-وقتی در اتاق رو باز کردم …در اتاق کوفتیه بیمارستان … مهتاب اون وسط بین دستگاه …با رنگی پریده با درد …آه نمی دونی چقدر درد داشت … چقدر اون روز دلم سوخت … قلبم آتیش گرفت وقتی بهم گفت ظلم شده بهش …وقتی به من گفت زیر بار کتک بوده … سرم را بالا گرفتم و دستم را بر روی قلبم گذاشتم و نالیدم -هنوزم اینجا درد داره وقتی می شنویی که خواهرت رو بی عفت کردن … اینجام درد می گیره هروقت به گوشم می رسه به خواهرم یک بی وجدان تجاوز کرد محکم به سینه ام زدم و بلندتر فریاد کشیدم -درد می کنه بی معرفت… می سوزه وقتی خودت زندگیت رو بذاری توی قبر و نفهمی چه بلایی به لبخند مهربون خواهرت اومده ….چه بلایی به سر گل سر سبدم اومده صورتم را میان دستانم پنهان کردم و همراه با هق هق گفتم-اومدم… اومدم سوپرایزش کنم… اومدم بگم مهتاب برگشتم …. اما اون سوپرایزم کرد ساشا اون با رفتنش …سوپرایز بزرگی برام بود ….مــهتابم رفت ساشا… رفیق دبستانیم .. هم قولم … همراهم … هم یارم رفت ساشا ..رف…صدای هق هقم در سینه ی گرم و برادرانه او گم شد … گم شدم در هق هق مردانه و هق هق دلسوزانه آناهیتا … صدای پر از بغض ساشا کنار گوشم …مانند نوایی برای دل سنگینم بود ساشا:چه کردن با تو ستاره ..چه به روزت اومده دستانم را باز کردم و لباسش را در چنگ گرفتم و نالیدم …همراه با هق هق …همراه با درد -خوردم کردن ساشا … پاره تنم رو گرفتن ازم … مـــهتابم رفت ساشا من را سخت به خودش فشرد … سخت و پر درد … ساشا:آروم باش خواهری …آروم باشو اون زمان بود که چه راحت آروم شدم … آروم شدم در آغوش سخت مردی که به عنوان برادر یار و همیارم بود … هق هقم …کم و کم تر شد بغض چند ماهه ام ریخت … باور کردم رفتن مهتابم را …باور کردم که مهتابی کنارم نیست … خواهرم دیگر کنارم نیست …خورد کردم بغض چند ماهه ام را برای آرومی ..برای رسیدن به مقصد….**** دستی به موهای لخت آروین کشیدم و نگاهی به ساشا کردم که در فکر فرو رفته بود .. لبخندی به روش زدم و گفتم -اینا همه ی اون چیزی بوده که با اومدن به اینجا و رفتن مهتاب پیش اومده کلافه دستی در موهایش کشید و به آرامی گفت ساشا:اما مامان من چطور مم…می دونستم براش سخت بود …سخت بود باور اینکه مادرش مهتابم را به باد کتک گرفته … هر چه بود مادرش بود … ساشا با غم نگاهم کرد و گفت ساشا:باورم نمی شه ستاره باورم نمی شهحرفی که ان سه ساعتی که کنار هم بودیم را گفته بود … باورش سخت بود همانطور که من رفتن مهتاب را باور نمی کردم … به بزرگی همان باور بود … نگاهی به آروین کردم که با تعجب نگاهم می کرد … می دونستم با نام ستاره بر روی مهتابش بی گانه اس… خم شدم و پیشانی اش را بوسیدم و نگاهم را به ساشا دوختم -از بیمارستان ورقه ی پزشک قانونیه آروین رو گرفتم به دلیل ضرب و شتم … من با چشمای خودم هم دیدم آناهیتا پایش را بر روی پای دیگری گذاشت و همانطور که چایی اش را هورت می کشید گفت آناهیتا:می تونم چندتا از کارگرا رو به قول شما رعیت هارو بیارم که دیدن همچین بالایی سر آروین و حتی مهتاب اومده ساشا نگاهی به آناهیتا کرد و گیچ سرش را تکان داد … نگاهی به آناهیتا کردم که با لبخندی خیره به ساشا بود …لبخندی روی لبم نشست … دوست نداشتم نفرت رو توی چشمای آناهیتا به ساشا ببینم …این وسط ساشا بی گناه بود و بی خبر از همه جا …نگاهی به اطراف کردم …خبری از شایا نبود .. بعد از اون گریه طولانی وقتی از آغوش ساشا بیرون آمدم …شایایی کنارم ندیدم و این برایم عجیب بود … شاید هم به دلیل اون بوسه …آهی کشیدم و نگاهی به اروین کردم که در حال خوردن شیرش در لیوان بود ….لبخندی زدم … با صدای ساشا سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم ساشا نگاهش را به آناهیتا دوخت و به آرامی به آناهیتایی که لبخندش را اخمی در بر گرفته بود گفت ساشا:برای همینه اینقدر از من متنفری آناهیتا بی خیال شانه ای بالا انداخت و گفت آناهیتا:ازت متنفر نیستم …ساشا:پس این رفتارات چه معنی دارهآناهیتا پایش را بر روی پای دیگر گذاشت و گفتآناهیتا:دلیل نداره جز اینکه از شما اربابا بدم می آدساشا ابرویی بالا انداخت و آهان بلندی گفت و رو به آناهیتا کرد ساشا:آنی خانوم والا من از اون ارباب خوب خوباشم آناهیتا پوفی کردم و با اخمی گفت آناهیتا:می دونی آقای ارباب خوب مشکل خاندان و این روستای شما اینکه که همه اربابن …خوب و بدش رو کسی نمی دونه ساشا:حالا شما یک لطفی به ما بکن مارو خوب بدونآناهیتا:نـــوچ باید ثابت کنی بعد ساشا از شیطنت اناهیتا خنده ی غمگینی کرد و گفتساشا:اونوقت چطور به شما بانوی عزیز ثابت کنم آناهیتا نگاهی به من کرد …لبخندی به روش زدم … با لبخندی پاسخم را داد و رو به ساشا با اخمی شمرده گفتآناهیتا:اینکه بگی ارباب کوچیکه این وسط کیه ساشا ابرویی بالا انداخت .. و اخمهایش را در هم کرد … دهانش را باز کرد … حرفی بزند …اما حرفی نزد و دستش را بر زیر چانه برد ..آناهیتا سرش را تکان داد و با تأسف گفت آناهیتا:همینه دیگه توی ارباب قلابی هم نمی دونی ارباب کوچیکه کیهبا گفتن این حرفش خنده ای کردم و نگاهی به ساشا کردم که سعی در پنهان لبخندش را داشت کردم … می دونستم می دونست که آناهیتا با ارباب قلابی گفتنش سعی در عوض کردن جو متشنج داشت…ساشا شانه ای بالا انداخت و گفت ساشا:من چه می دونم اخه ..این ارباب کو…هنوز حرف ساشا تموم نشده بود که شایا وسط حرفش پرید شایا:من می دونم …نگاها همه به طرف شایا که بالای سر آروین ایستاده بود برگشت … نگاهی به صورت خسته اش کردم و لبخندی زدم … شایا خم شد .. گونه ی آروین را بوسید و بدون نیم نگاهی به من روی صندلی کنار ساشا…نشست ساشا:تو می دونی شایا سرش را به مثبت تکان داد … آناهیتا و ساشا راست نشستن و نگاهشان را به شایا دوختن ساشا:کی هست این ارباب کوچیکه شایا سرش را به طرف آروین برگرداند و لبخند خسته ای به لب آورد و آروم گفت شایا:ارباب کوچیکه جلوتون نشسته…نگاهی به صورت بهت زده ی آن دو کرد و ادامه دادشایا:ارباب کوچیکه آروینه -چــــی؟با صدای یکصدای آناهیتا و ساشا خنده ام گرفت و نگاهشان کردم که با تعجب به آروین چشم دوخته بودن … آروین که نگاه آن دو را به خودش دید …خودش را به من چسپاند … ساشا با اخمی نگاهش را از آروین گرفت و به شایا دوخت ساشا:شوخیت گرفته شایا شایا لیوان چایی ام را برداشت و بدون توجهی به من آن را به لب نزدیک کرد و گفت شایا:نه شوخی در کار نیست آناهیتا خم شد و نگاهی به شایا کرد که با خونسردی چای اش را می خورد و گفت آناهیتا:این چطور ممکنه …یعنی آروین با مهتاب…. مسخره است شایا نگاهی به آناهیتا کرد و با لحن تلخی حاکی از چایی بدون قندش گفت شایا:مسخره نیست شایعه است باز هر دو یکصدا عجولانه گفتن-یعنی چی؟لبخندی به لب آوردم و به آرامی همانطور که موهای آروین را نوازش می کردم گفتم -یعنی اینکه ارباب کوچیکه در کار نیست …همه نگاها به طرف من برگشت … با همان لبخند خونسرد نگاهشان کردم و گفتم -درسته اربابی این کارو کرده اما ارباب کوچیکه نبوده ..ساشا سرش را تکان داد ساشا:باز هم من نفهمیدم منظورت چیه نفسم را بیرون دادم و با نیم نگاهی به شایا که چای اش را مزه مزه می کرد گفتم -اون شب بارونی اتفاقی افتاده که مهتاب می دونه و دو نفر دیگه شایا نگاهم کرد …باز لبخند زدم اما تلخ به دلیل سردی نگاهش …. رو به ساشا و آناهیتا که نگاهم می کردن لبخند دیگری زدم..آناهیتا با اخمی نگاهم کرد و با عجله گفت آناهیتا:تو می خوای دقیق چی بگی پوفی کردم و دیدی در اطراف زدم … خوشحال بودم که ساشا مارا جایی اورده بود که راحتر بتوانیم حرفایمان را بزنیم و کسی نتواند بشنود … نگاهی به قیافه های منتظر آنها کردم و آرام و شمرده گفتم -ببینین اینجا یک خبرهایی هست که خود ارباب شایا هم خبری نداره پوزخند پر صدای شایا لبخند تلخم را بیشتر کرد شایا:اونوقت تو می دونیبدونی آنکه نگاهش کنم و به حرفش توجهی کنم… نگاه در صورت آن دو که حالا با رفتار من و شایا پر تعجب شده بود ادامه دادم -ببینین اون شب بارونی هر اتفاقی افتاده دو نفر می دونن کی بوده… اون شخص اون ارباب کیه …یک نفر می دونه یا شاید دو نفر و خود مهتاب ساشا:می خوای چی بگی ستاره نفسم را بیرون دادم و دستی بر سر آروین کشیدم و آروم گفتم-آروین می دونه اون شخص کی بوده …ارباب کوچیکه داستان ما سکوت بدی در آن زمان همه جا را در بر گرفته بود … نگاهای همه بر روی اروین بود جز نگاه یک نفر … ان یک نفری که نگاهش بر روی من سنگینی می کرد و سرمای بدی را در بدنم منتقل می کرد … سرم را بالا گرفتم و بی توجه به آن نگاه به ساشا و آناهیتا که با بهت نگاهشان به آروین بود چشم دوختم و گفتم -می تونم بگم که این بلاهایی که بر سر آروین اومده ممکنه به همون دلیل باشه ساشا با عصبانیت از جایش بلند شد و با صدای بلندی رو به من کرد و گفت ساشا:چی می خوای بگی ستاره که مامان من می تونه همچین بلایی سر نوه اش بیاره خونسرد بی آنکه لبخندم را از روی لبم بردارم رو به ساشا کردم و گفتم -منم نگفتم مامانته ساشا:پس منظور این حرفت چیه که همین بلا سر آروین اومده تکیه ام را به صندلی دادم و با همان لبخند گفتم -پس خودتم باور داری که مامانت آروین رو به باد کتک گرفتهساشا:من منظورم این نیست شایا:پس منظورت چیه ساشا کلافه دستی در موهایش کشید و نگاهش را به آسمان سیاه و پرستاره ی بالا سرش دوخت و نالید ساشا:نمی دونم … نمی دونم خیلی چیزهارو نمی دونم آناهیتا:خیلی چیزها هست ماهم نمی دونیم باز سکوت بدی پیچید … نمی دونم چرا توی اون لحظه اون مکان آرومه … آروم بودم … آناهیتا رو به من کرد و گفت آناهیتا:پس حرف دوستم راست بود که می گفت آروین چیزی رو دیده که نباید می دید سرم را تکان دادم..-اوهوم… کاری که گفته بودی رو روی آروین که خواب بود امتحان کردم و یک چیزهایی فهمیدم نگاه های هر سه نفرشان به من دوخته شد … آناهیتا از روی صندلی بلند شد و با اخمی نگاهم کرد و گفت آناهیتا:پس تو چرا چیزی به من نگفتی ؟شانه ای بالا انداختم و خونسرد گفتم -چون وقتی چیزی دستگیرم نشده چی بگم آناهیتا و ساشا مشکوک نگاهم کردن … می دونستن چیزی فهمیدم و نمی خواستم بگم … نگاهی به شایا کردم … با دیدن نگاهم پوزخندی زد و گفت شایا:آره متوجه هستیم ساشا با تعجب نگاهی به شایا و من کرد و بی توجه به نگاه تعجب آورش گفت ساشا:ستاره من تورو نشناسم باید بمیرم آناهیتا دست به سینه کنار ساشا ایستاد و با ابروهای درهم گفت آناهیتا:یک چیزی فهمیدی که اینقدر خونسرد لبخند می زنی دستانش را مشت کرد و با صدای پر از عصبانیت غرید آناهیتا:می خوای چه غلتی بکنی که نمی گی هــــان-می خوام برم ملاقات بختیاری هر سه نفرشان سکوت کرده و پر تعجب نگاهم کردن … با صدای بلند خنده ی شایا نگاهم را به او دوختم که عصبی می خندید و لبخند خونسردی زدم …ساشا با دیدن خنده ی عصبی شایا لبخندی زد و رو به من گفت ساشا:شوخی خوبی بود شانه ای بالا انداختم -نه ساشا شوخی نیست شایا لیوان چای در دستش را محکم بر روی میز کوبید و با سعی در کنترول در عصبانیتش رو به من گفت شایا:نمی خوای بگی که جدی می گی نگاهی به آناهیتا کردم که با تعجب نگاهم می کرد و گفتم -دقیقا” دارم جدی می گم لبخندی به آناهیتا زدم -اما بعد از اینکه آنی آماده باشه اخمهای ساشا در هم رفت قدمی جلو آمد و پر عصبانیت گفت ساشا:آماده برای چی ستاره همانطور که نگاهم به آناهیتا بود …سرم را خم کردم و آروم ..خونسرد بی توجه به بهت آناهیتا …بی توجه به عصبانیت ساشا و شایا گفتم -آماده برای دیدار با شهرام بختیاریآناهیتا با همان نگاه بر روی صندلی اش نشست …بی حرف بی انکه حرفی بزند …نشست و دستش را در جیبش برد … ساشا دستم را در دستش گرفت و خیره در چشمانم شد … چشمانش مثل همان روز ها پر شده بود از مهربانی …از حسی آشنایی به نام محبت خالصانه ساشا:لج کردی ستاره سرم را تکان دادم و همانند خودش گفتم -لج نکردم ساشا ساشا:پس این کارا چیه ستاره…این مخفی کردنها چیه دستم را بالا آوردم ..بر روی گونه اش گذاشتم و زمزمه کردم -می خوام به آرامشی که از من گرفته شده برسم ساشا ساشا با همان لبخند دستش را بر روی دستم که بر روی گونه اش بود گذاشت و با مهربانی گفت ساشا:با دیدار با بختیاری …با دیدار با اون مردی که سخت از ما از خاندان ما متنفره آهی کشیدم … چطور باید می گفتم … چطور می گفتم بختیاری نمی تونه به ما صدمه برسونه …چطور می گفتم که اون شخص اون مرد نمی تونه حتی فکر به صدمه رسوندن ما بکنه … نگاهم را به چشمان نگران ساشا دوختم -من به اون مرد اعتماد دارم ساشا غمگین دستم را پس زد و از جایش بلند شد … دستی در موهایش کشید و گفت ساشا:این ریسکه نمی تونم بذارم شما دوتا برین آناهیتا:چرا؟نگاهم را از ساشا گرفتم و به آناهیتا دوختم که با اخمی به چهره به ساشا نگاه می کرد …آناهیتا:چرا نمی تونی بذاری ساشا به طرف آناهیتا رفت … کنارش نشست و گفتساشا:اون مرد خیلی خطرناکه ..ممکنه رفتن شماها هم نقشه ی جدیدشه آناهیتا نگاهش را از ساشا گرفت و به شایا که با عصبانیت نگاهم می کرد دوخت آناهیتا:چرا اینقدر از این مرد متنفرین … مردی که هیچ شناختی از ما نداره اما حرف از حق می زنه شایا لبخند تلخی زد …نگاهی به چشمان غمگین آناهیتا …اشاره ای به من کرد و گفت شایا:خواهرت می دونه که تصمیم گرفته بره دیدار بختیاری آناهیتا نگاهش را به طرف من برگرداند … پر از سوال نگاهم کرد … پر از حسی که در من هم بود … لبخندی به او زدم که سرش را تکان داد و آروم گفت آناهیتا:ستاره بی خود حرفی نمی زنه سرش را بالا گرفت و با نگاهی به من و با لبخندی که اعتماد خاصی به من وارد می کرد گفت آناهیتا:بهم فرصت بده فکر کنم سرم را تکان دادم که ساشا کلافه از جایش بلند شد و رو به آناهیتا غرید ساشا:فکر چی ..هـــان فکر چی آناهیتا با خونسردی من سرش را بالا گرفت و گفت آناهیتا:فکر دیدار با شهرام بختیاری پوزخندی بر روی لبهای ساشا نشست و رو به برادرش با همان پوزخند گفت ساشا:اینارو می بینی شایا می خوان فکر کنن بعد برن به دیدار با اخمی به من و آناهیتا نگاه کرد و با صدای بلند غرید ساشا:چرا نمی خواین بفهمین اون مرد خطرناکه …اون مرد ع.. آناهیتا:اگه بخوای اون حرف رو بگی من می دون و تو ارباب با تعجب به آناهیتا نگاه کردم که با اخمی ایستاده بود و به ساشا نگاه می کرد …. ساشا با دیدن گاردی که آناهیتا گرفته بود لبخندی غمگینی زد و سرش را تکان داد و آروم گفت ساشا:آنی خانوم من نگرانتونم …آناهیتا با همان اخمای درهم رفته مانند هر دوی آنها پوزخندی زد آناهیتا:شما نگران خودت باش ما می تونیم از خودمون مواظبت کنیم ساشا:آنی…آناهیتا وسط حرف ساشا پرید و با همان اخمهای درهم رفته نگاهش را به من دوخت آناهیتا:هر وقت بگی می آم بریم دیدار بختیاریلبخندی زدم … نگاهی به آناهیتا و بعد به شایا کردم و سرم را برایش تکان دادم …ساشا نگاهم کرد …دهانش را باز کرد حرفی بزند که صدای پوزخند شایا آن اجازه را به او نداد ..نگاهم را به شایا دوختم … با نگاه سرد خیره شد در چشمانم و با همان پوزخند بر روی لب گفت شایا:داره واسم جالب می شه دیدار با بختیاری خم شد …دستی به چانه اش کشید و با اخمهای درهم ادامه دادشایا:اون وقت با اجازه ی کی..من که همچین اجازه ای ندادم تکیه ام را به صندلی که بر روی آن نشسته بودم دادم … و خیره شدم در چشمان مردی که عاشقانه می پرستیدم و با لحن سرد حاکی از دل خونم گفتم -با اجازه خود خودم با عصابنیت از جایش بلند شد و فریاد زد شایا:خود تو بی جا کردی با اخمی از جا بلند شدم و همانند خودش فریاد زدم -بهتره حرف دهنتو رو مزه کنی ارباب سرش را تکان داد و با اخمای در هم رفته قدمی به طرفم برداشت و گفت شایا:حالا که مزه کردم …اما اجازه ای ندادم دست به سینه نگاهش کردم و گفتم -من هم از شما اجازه نگرفتم شایا خنده ی عصبی کرد…نگاهی به ساشا کرد و با همان خنده گفت شایا:ببین خانوم چه شجاع شده به طرفم برگشت و با دو قدم خودش را رساند و بازویم را گرفت شایا:خوب خانوم شجاع گوشاتو باز کن .. با دهان مزه مزه کرده دارم می گم شما هیچ جا نمی ری بازویم را از دستش خارج کردم و با کف دست به سینه اش زدم … قدمی به عقب رفت … پوزخندی به لب آوردم و همانند خودش گفتم -بهتره تو هم گوشاتو باز کنی …من تصمیمی بگیرم عملی می کنم شایا:بازیه بدی داری با من شروع می کنی ستاره پوزخند پر صدایی زدم -من بازی با تو ارباب عزیز نداشتم که بخوام شروعش کنم شایا با عصبانیت به طرفم خیز برداشت … تکانی نخوردم … حرکتی نکردم … گرمی دستان مردی را می خواستم که مردم نبود … عصبانیت و نگرانی شخصی را می خواستم که می ترسید … شایا هر دو بازویم را در مشتش گرفت و فشرد شایا:ستاره می خوای حماقت کنی خیره در چشمانش شدم و با همان پوزخند و درد بازویم گفتم -این حماقت رو ترجیح می دم به تمام حماقت های دیگه ام طعنه ی کلامم را گرفت و بازوهایم را بیشتر در مشتش گرفت و فشردساشا:شایا…شایا نگاه اخم آلودش را از من گرفت و به ساشا که نگران نگاهم می کرد دوخت…. با دیدن اخم شایا … آناهیتا که کنار ساشا ایستاده بود بازوی ساشا را گرفت …شایا بار دیگر نگاهش را به من دوخت و غرید شایا:خوش ندارم اسم اون مردیکه دیگه رو زبونت بشنوم غمگین نگاهش کردم … غمگین به تمام غم های دنیا …چرا داشت از شخصی دورم می کرد که سالها انتظار کشیده بودم … چرا داشت از شخصی دورم می کرد که هزارها سوال نگفته را می خواستم از او بپرسم …شایا با دیدن چشمانم فشار دستش را کمتر کرد …و آروم گفت شایا:من اعتمادی به این مرد ندارم -اما من چشم بسته به این مرد اعتماد می کنم من را به خودش نزدیک کرد … نزدیک آنطور که گرمی تنش را احساس می کردم … لرزش تنش را احساس می کردم شایا:حتی بیشتر از من سخته … سخته دروغ بگی به زندگی که خودت برای خودت ساختی و سعی در فاصله گرفتن از اونی …سخته دروغ گفتن به شخصی که از نی نی چشمات می تونه درونت رو بخونه …. چشمانم را بستم و زمزمه کردم -حتی بیشتر از تو دستانش شل شد … بازویم را رها کرد … چشمانم را باز کردم و نگاهش کردم … دروغ بود اگه بگم آن لحظه غم نگاه شایا دیوونه ام نکرد … دروغ بود که آن لحظه مرگم را از خدا نخواستم …اخم هایش مانند همیشه در هم رفت و با صدای کلافه و پر از خشمی غرید شایا:چرا؟نگاهم را از چشمانش گرفتم و به آناهیتا که حرف دلم را می دانست کردم و با غم صدام گفتم -چون اون حق داره چشمان ساشا گرد شد … اما آناهیتا لبخند زد … نگاهم را به شایا دوختم … با دیدن صورت سرخ شده از خشمش به خود لرزیدم … شایا با دیدن نگاه ترسیده ام پوزخندی زد …قدمی به طرفم برداشت … موهایم را که از زیر شال بیرون زده بود را در شالم فرو برد … و شال بر روی سرم را درست کرد و همانطور که از عصبانیت دستانش می لرزید…. نیم نگاهی به آناهیتا و من کرد شایا:یک کلام خطم کلام برای هر دوی شما … هیچ جا نمی رین ساشا نفس راحتی کشید …اما من خیره شدم به چشمان شایا … چشمانی که حالا یک ترسی در آن نشسته بود … ترسی نا شناخته ….از شایا فاصله گرفتم و دستانم را در جیبم فرو بردم و نگاهی به آناهیتا که با اخمی سرش به زیر بود گفتم -ما می ریم آناهیتا سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد … می دونستم … میدونستم شک کرده اون شخص کی می تونه باشه … اما با حرف نزدنش … و دفاعش از بختیاری می تونستم به راحتی بگم شکش درست بوده … لبخندی زدم … با لبخندی پاسخم را داد … با صدای فریاد شایا لبخندم را فرو خوردم و نگاهم را به او دوختم که با چشمان به خون نشسته نگاهم می کرد … شایا:حق نداری پاتو از این خونه ی کوفتی بذاری بیرون فهمیدیبلند تر از قبل فریاد زد شایا:فهــــمــــیدی -نه !!!آنقدر خونسرد نه گفته بودم که صورت شایا پر شده بود از تعجب از آن همه خونسردی من …لبم به لبخندی کج شد …با دیدن دستهای مشت شده اش …و صئرتی که کم کم درهم می رفت قدمی به عقب برداشتم که شایا به طرفم خیز برداشت … جیغ خفه ای کشیدم و به پشت صندلی رفتم … شایا انگشت اشاره اش را به طرفم گرفت و غریدشایا:نـــمی ری ســـتاره از پشت صندلی ابرویی بالا نداختم -می رم شایا به طرفم آمد …به طرف دیگری رفتم ….با صدای بلند فریاد زد شایا:گفتم نـــمی ری دست به کمر با اخمی نگاهش کردم و همانند خود او فریاد زدم-مـــنم گفتـــم می رم شایا فریادی از حرص کشید … و به طرفم خیز براشت … جیغی کشیدم و از دستش پا به فرار گذاشتم … از اون صندلی به اون صندلی در حال پریدن بودیم … بی توجه به فریاد های ساشا و آناهیتا که ستاره … شایا می کردن من و شایا فریاد می کشیدم … هم ترسیده بودم … هم از گیر افتادن در دست شایا وحشت داشتم … در حال پریدن از یکی از صندلی ها بودم که دستان گرمش دور کمرم حلقه شد و فریادم را به هوا برد -شــــــایــــاشایا دستش را بر روی دهانم گذاشت و فشاری به کمرم وارد کرد و غرید شایا:وقـــتی می گم نـــمی ری یــعنی نمـــی ریآخرین نمی ری اش با فریاد بلندتر گفت که با وحشت چنگی به دستش را که بر روی دهانم بود گذاشتم …شایا فریادی از درد کشید … گازی از دستش گرفتم و او را پس زدم … با دیدن صورت سرخ شده اش قدمی به عقب رفتم که فریاد دیگری کشـیدشایا:وحــــشـــیاخمی کردم و غریدم -وحشی خودتی روانی اخمهایش درهم رفت …دهانش را باز کرد حرفی بزند …با صدای خنده ی آناهیتا و ساشا …با همان اخم هر دو به طرف آن دو برگشتیم که موبایل به دست به من و شایا می خندیدن … ساشا دستی به چشمانش کشید و با خنده گفت ساشا:چه فبلمی شده این آناهیتا خنده ی پر صدایی کرد و دستش را بر روی بازوی ساشا گذاشت و گفت آناهیتا:خیلی باحال بود با دیدن خنده ی آنها سرم را به زیر انداختم و لبخندی روی لبم نشست … سرم را بالا گرفتم و به شایا دوختم ..لبخندی روی لبش بود .. لبخندی که معنی اش هزار حرف بود … نگاهم را به نگاهش دوختم … یاد بوسه اش … یاد گرمی تنش فاصله ام را از او بیشتر می کرد … این حق نبود … این حق من نبود آنطور در چشمان این مرد خیره بشم و یادآور آن بوسه ها و یاد مهتابی که از دهانش خارج شد باشم … نگاهم را از او گرفتم شایا:ستاره…هنوز حرفش کامل نشده بود که صدای آشنای نوید به گوش رسید نوید:ااا شماها اینجایین نگاهم را از چشمان به غم نشسته ی شایا گرفتم و به نوید دوختم … لبخند مهربانی زد و نگاهی به همه ی ما کرد و در آخر خیره به آناهیتا شد … سر ش را کج کرد … نوید:جمعتون ..جمع گلتون کم قدمی نزدیک شد و نگاهش را از آناهیتا گرفت … اما بار دیگر نگاهش را بالا برد و به آناهیتا با لبخندی نگاه کرد نوید:شما باید آناهیتا باشین آناهیتا لبخندی زد و دست نوید را که دراز شده بود را در دست گرفت و با عشوه ای که در صدایش بود گفت … آناهیتا:بله خودم هستم … افتخار آشنایی با کی رو دارم نوید لبخند عمیقی زد و همانطور که دست آناهیتا را در دستش می فشرد با لبخند دختر کشش در جواب آناهیتا گفت نوید:نوید هستم .. نوید الهی ….وکیل پایه و دوست صمیمی شایا و وکیلش آناهیتا خنده ای کرد …دستش را از دست نوید خارج کرد و تابی به گردنش داد و با دلبری گفت آناهیتا:از آشنایتون خوشبختم آقا نوید نوید چشمکی به آناهیتا زد و با شیطنتی که در صدایش بود اما با مهربونی گفت نوید:لطفا” آقاشو حذف کن همون نوید خوبه با تعجب و دهانی باز نگاهی به آناهیتا و نوید کردم …و زیر لب زمزمه کردم -اینجا چه خبرهآناهیتا خنده ی دیگری کرد … لبانش را خیس کرد و در جواب نوید لبخند پسر کشی زد و سرش را تکان داد آناهیتا:خوشحال شدم نوید نوید خنده ای کرد و قدم دیگری به طرف آناهیتا برداشت که ساشا با اخمی وسط آنها قرار گرفت و با لبخندی که معلوم بود زورکی بر روی لبش نشسته است دست نوید را گرفت ساشا:چطوری نوید جان اینجا چیکار می کنی نوید نگاهش را از آناهیتا گرفت و با همان لبخند مهربان دست ساشا را در دست گرفت و فشرد نوید:رسیدن بخیر پسر… شایا زنگ زده بود ساشا را در آغوش گرفت و از بالا شانه ی ساشا چشمک دیگری به آناهیتا زد که خنده ی بلند آناهیتا ساشا با اخمی نوید را از خود فاصله داد و به آناهیتا چشم دوخت ….با همان اخم نگاهی به شایا کرد و گفت ساشا:تو زنگ زده بودیشایا که همانند من تعجب کرده بود سرش را تکان داد و بر روی صندلی نشست شایا:آره من تماس گرفته بودم نگاهی به نوید کرد و گفت شایا:اون چیزایی که می خواستم آوردی نوید با همان لبخند سرش را تکان داد و روی صندلی که روبه روی شایا بود نشست نوید:همه اون پرونده ها مدارک رو روی میزت گذاشتم شایا سرش را تکان داد و نگاهی به من و ساشا که ایستاده بودیم کرد و گفت شایا:شماها چرا ایستادینبا گیجی نگاهش کردم شایا:بشینینمطیع از حرفش من و ساشا کنار هم روی صندلی نشستیم … نگاهی به آناهیتا کردم که سر آروین را که به خواب رفته بود بر روی پایش گذاشته بود …لبخندی زدم ….نگاهم را به نوید دوختم که با همان لبخند به آناهیتا و آروین خیره شده بود … با شنیدن نفس های سنگین ساشا …نگاهی به او که کنارم نشسته بود کردم …با دیدن اخمهای درهمش سرم را به گوشش نزدیک کردم -چته ساشا نیم نگاهی به من کرد و گفتساشا:هچیم نیست -از اخمهات معلومهپوفی کرد و با همان اخم نگاهی به آناهیتا و نوید که به یکدیگر لبخند می زدن کرد و زیر لب غرید ساشا:زیادی دارن لبخند می زنن لبم را به دندان گرفتم -واا ساشا مگه لبخند گناهه با اخمی به طرفم برگشت و گفت ساشا:آره اینطور که اینا اینطور به هم لبخند می زنن گناهه لبم را بیشتر به هم فشردم … ساشا با دیدن قیافه سرخ شده ام لبش را غنچه کرد و با مسخرگی گفت ساشا:این یعنی حالا دارم غیرتی می شم دیگه دیگه نتونستم جلوی خنده ام را بگیرم هر دو یکصدا بلند زدیم زیر خنده … مشتی به بازوی ساشا زدم-خیلی باحالی پسر ساشا همانطور که می خندید موهایی که از شالم بیرون زده بود را کشید و با ته مانده ی خنده ی در صدایش گفت ساشا:غیرتی بودن من خنده داره سرم را به مثبت تکان دادم … خنده ی دیگری کرد و چشمکی به عادت همیشگی زد … با صدای سرفه ی مصلحتی آناهیتا نگاهش کردم … اناهیتا همانطور که جلوی دهانش را گرفته بود… اشاره ای به شایا کرد… نیم نگاهی از زیر چشم به شایا کردم که با اخماهی درهم نگاهش به من و ساشا بود … خنده ام را خوردم … سرفه ای کردم و دست به سینه تکیه ام را به صندلی دادم و رو به نوید کردم و گفتم -خوبین نوید خان …نوید لبخند مهربانی که زینت لبهایش بود را زد نوید:به لطف شما بله بد نیستم لبخند دندون نمایی زدم -لطف ما همیشه شامل حال شماست نوید خان نوید سرش را تکان داد و نگاهی به آناهیتا کرد که باز پرسیدم -کم پیدا شده بودین نوید خان نبودین نوید نگاهش را از آناهیتا گرفت و به من دوخت و اشاره ای به شایا و گفت نوید:مگه این شوهر تو می زاره من نفس بکشم ابرویی بالا انداختم و با تعجب نگاهی به شایا کردم که با اخمهای درهم رفته نگاهش به حلقه اش بود … تعجبم به لبخند تلخی تبدیل شد و گفتم -باز این شایا چیکار کرده نوید خنده ای کرد و دست به سینه نشست و گفت نوید:خودش که کاری نمی کنه همه کارارو انداخته گردن ما باید زمین هارو برسی کنم … به چندتا ده که مطعلق به همسر شماست سر بزنم شایا:از این به بعد خودم می آم همراهت نوید دستش را بالا برد و نالید نوید:نه تورو جون نوید بیای این مردم بیچاره از ترس از خونه هاشون بیرون نمی آن با تعجب نگاهی به شایا و نوید کردم …آناهیتا که تعجبم را دید رو به نوید کرد و گفت آناهیتا:چرا؟نوید لبخند زیبایی زد و نگاهی به آناهیتا کرد نوید:نمی دونین که آناهیتا خانوم این شایا عصاب معصاب نداره … یکبار یکی از رعیتارو زیر مشت و لگد گرفته بود اشاره ای به من کرد و گفت نوید:اگه مهتاب خانوم جلوش رو نمی گرفت فک کنم اون رعیت حالا جون سالم نداشت ابروهام بالا پرید و نگاهی به شایا کردم که با اخمهای درهم رفته نگاهم می کرد و سرم را برایش تکان دادم آناهیتا:واقعا” پوزخندی به لب آوردم و نگاهم را از نگاه اخم آلود شایا گرفتم و به نوید دوختم -چه درست اون روز رو یادته نوید سرش را تکان داد و گفت نوید:چطور می تونم اون روز رو از یادم ببرم وقتی عشق ارباب وارد شدعشق ارباب را زیر لب زمزمه کردم و لبخندم تلخ تر شد … چه آرزوی واهمی دارم من برای عشق ارباب شدن … لبخند تلخم به پوزخندی تبدیل شد … با سنگینی نگاه شخصی سرم را بالا گرفتم و بدون نگاه به سنگینی نگاه شایا به نوید چشم دوختم …نوید همانطور که به آناهیتا نگاه می کرد …نگاهی به آروین رو به آناهیتا گفت نوید:فکر کنم شما معلم روستای بالا هستین درسته آناهیتا لبخند دندون نمایی زد آناهیتا:بله شما از کجا فهمیدین نوید:مگه می شه معلم زیبایی مثل شما رو نادیده گرفتلبخند دختر کش دیگری زد و ادامه دادنوید:اوندفعه که مهتاب خانوم رو برای دیدن شما آورده بودم دیدمتون …اما حیف شد نشد با هم آشنا بشیم آناهیتا لبخند دلنشینی زد آناهیتا:آره واقعا” حیف شد با مشت شدن دستان ساشا و اخمهای درهمش سرفه ای کردم و نگاهی به نوید گفتم -نوید خان این همه چرا طولش دادین نوید نگاهی به من کرد و لبخندی زدنوید:خــوب شد یادم انداختین..نگاهش را برگرداند و به شایا دوختنوید:یک زمین زراعی هست که دهقانها نظرشون بهش جلب شده ..کارای اداری شو انجام دادم و فقط امضاش مونده شایا همانطور که اخم کرده بود گفت شایا:مطمئنی زمین به دردمون می خوره نوید:اوهوم …بهترین زمینی هست که می شه گفت دیدمش شایا سرش را تکان داد و با نفسی که بیرون داد کتش را درست کرد و گفتشایا:حرفی نیست بعد بیار ببینم چیکار می تونم بکنماخمهایم درهم رفت …نگاهی به شایا کردم… عجیب شده بود .. بی خیالیش زیاد جالب نبود … پوفی کردم و نگاهی به آناهیتا کردم که با آرامی با نوید صحبت می کرد … ساشا سرش را به گوشم نزدیک کرد و غرید ساشا:تا فک این نوید رو نشکوندم آبجیت رو از اینجا ببر-هــانبا حالت گیجی نگاهش کردم که شانه ام را گرفت در مشتش فشرد و میان ساییده شدن دندان هایش با عصبانیت گفت ساشا:ستاره تو که می دونی صبر من حدی داره …این آبجیت رو از اینجا ببرباز گیج نگاهش کردم و از درد چشمانم را ریز کردم … نفسش را پر صدا بیرون داد …از جایش بلند شد که به خودم آمدم و قبل از او از جایم بلند شدم … و رو به آناهیتا با عجله گفتم -آنی بلند شو بریم که کارت دارم آناهیتا با تعجب نگاهم کرد با دست ساشا که به جلو هلم داد قدمی به جلو برداشتم -بلند شو دیگه آناهیتا با تعجب بیشتری نگاهم کرد و سردرگم گفت آناهیتا:هــان ساشا:هـــان چیه بلند شو می گه کارت دارم با صدای فریاد ساشا و پر از خشمش نگاهی به ساشا انداختم … با دیدن صورت سرخ شده اش لبم را به دندان گرفتم تا بلند شروع به خندیدن نکنم … نگاهی به آناهیتا کردم که با اخمهای درهم رفته نگاهش به ساشا بود … پوزخندی زد و با لبخندی به نوید نگاه کرد و گفت آناهیتا:نوید کمکم می کنی نوید لبخندش را جواب داد و از جایش بلند شد و به طرف آروین رفت نوید:با کمال میل بانو نیم نگاهی به ساشا کردم … پر حرص دستی به صورتش کشید ساشا:استغفرالل….لبخندی به لب آوردم …قدمی به طرفش برداشتم که با فریاد آروین نگاهم را به اناهیتا و نوید دوختم و به آروین که با ترس خودش را در صندلی جمع کرده بود … با عجله به طرفش رفتم… برای قلبش این ترس خوب نبود … دستم را به طرف آروین دراز کردم که دست دیگری نیز همانند من دراز شد … نگاهی به شایا کردم که نگران به آروین نگاه می کرد و هر دو آروین را بلند کردیم … آروین همراه با گریه فریاد زد آروین:نـــه …نــــه آروین به کسی نمی گه …هیچ نمی گه آروین را به سینه فشردم که شایا با نگرانی سرش را نزدیک گوش اروین برد شایا:آروین دایی… پسرم اما آروین بی توجه به صدای گرم شایا که نگرانی همراه بود خودش را در آغوشم پنهان کرد و باز فریاد زد آروین:نـــه …نـــه هیچی نمی گم… آروین حرفی نمی زنه اشک در چشمانم جمع شد و نگاهی به شایا کردم … شایا نگران نگاهم کرد …دستانم را دور آورین حلقه کردم و سرم را نزدیک گوشش بردم ….و آروم زمزمه کردم -آروین …نمی زارم کسی بزنتت … باز کن چشماتو آروین مشتی به سینه ام زد و شروع به دست پا زدن کرد … نگران قلبش بودم … نگران قلب کوچکش بودم … دستهایش را که با مشت بر روی سینه ام فرود می آمد را گرفتم و او را بیشتر به خود فشردم …شایا دستش را به کمر آروین کشید …با صدای که با بغض همراه بود …نزدیک گوش اروین بردم و آروم گفتم -آروین …آروینم … منم مهتاب چشماتو باز کن شروع به تقلا کردن و فریاد زدن کرد … شایا کلافه دستی در موهایش کشید …و با دستهای لرزان دستش را جلو آورد که آروین را از آغوشم خارج کند اما با فریاد بلند آروین …دستش را پس کشید و غمگین قدمی به عقـب رفت آروین:نـــــه… آروین نمک دوست نــداره… آروین با نمک نیست دستی به کمرش کشیدم و با بغض گفتم -هـــیس پسرم … آروینم …گوش کن صدامو با صدای هق هق بلند گریه آروین دلم ریش شد … نگاهی به آناهیتا کردم که بازوی ساشا را در دست گرفته بود و همانطور که اشک می ریخت نگران به ما چشم دوخته بود …آروین:نـــه… تــو تورو خــــدا آروین رو نز….صداش میان هق هق گریه آناهیتا گم شد … نفسم به سختی بیرون می آمد .. نگاهی به شایا و نوید کردم که غمگین به آروین چشم دوخته بودن و در گوش آروین زمزمه کردم -آروین …می شنوی صدامو عشق ستاره … ببین من اومدم … ببین کنارتم …ببین مهتاب اومده سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به مهتاب که با چشمان اشکی تکیه به درخت نگاهم می کرد دوختم و بار دیگر همانطور که پشت آروین را نوازش می کردم زمزمه کردم -می دونم بیداری آروین… میدونم صدامو می شنویی … ببین دایی ساشا …دایی شایا… حتی خاله آناهیتا و حتی نوید هم هست دست از تقلا برداشته بود تنها هق هق گریه اش دلم را آتیش می زد … تیشرتم را چنگ زد … به دلیل گردنبندی که در گردنم بود با چنگی که آروین زد از درد لبم را به دندان گرفتم و همانطور که نگاهم به چشمان غمگین مهتاب بود نالیدم -آورین… نمی زارم … نمی زارم بلایی به سرت بیاد …باز کن چشاتو پسرم لبخند تلخی بر روی لب مهتاب نشست و لبانش تکان خورد مهتاب:کمکش کن لبخند تلخی زدم … چشمانم را بستم و کنار گوش آروین باز زمزمه کردم -کمکم آروین …کمکم کن … دست آروین شل شد … گرمی خون را که از بین سینه ام رد شد احساس کردم .. آروین را از خود فاصله دادم و نگاهش کردم … نگاهی به چشمان بسته و صورت معصوم و عرق کرده اش چشم دوختم و زمزمه وار صدایش زدم -آروین کمکم کن آروین چشمانش را به آرامی باز کرد و نگاهم کرد …. لبخند از دل نگرانی زدم و دستی به صورتش کشیدم …-کمکم کنبوسه ی آرامی بر روی پیشانی اش نهادم و او را همراه خود بلند کردم و بی توجه به نگاه پر تعجب آنها به راه افتادم … شایا:مهتابصداش نگران بود … نگران و تلخ … ایستادم … قدمهایم از نام این صدا ایستاد … تلخ لبخند زدم و بدون آنکه به طرفش برگردم …به سردی گفتم -خسته ام …آروین خسته است باید برم بدون اینکه جوابی بشنوم باز راه افتادم … با حلقه شدن دستان سرد آناهیتا دور دستم … لبخند تلخم به غمی تبدیل شد … و آهی کشیدم پر از درد …پر از غم … پر از سوال های بی جوابی و چراهایی که در سرم پیچیده بود …. دستان … کوچلوی آروین دور گردنم حلقه شد … او را به خودم چسپاندم و در دل نالیدم نالیدم از بی انصافی این دنیا … از بی کسی …از بی همدمی .. از دلی که فریاد می زد … عشق می خوام … زندگی می خوام … مهتابم را می خوام … مهتاب بی گناهم را می خوام که برای دلیلی وارد این بازی مسخره شد و خیلی زود ترکم کرد آناهیتا:ستاره!!!تلخ شده بودم ..تلخ تلخ به دلیل هایی که در دلم سنگینی می کرد-يك قرن سكوت مي خواهم!به احترام تمام حرفهايي كه ننوشته،كشته شدند.به احترام تمام دلخوشي هاي نوپايي كه قتل عام شدندسكوت صد ساله مي خواهم در سوگ لبخندهايي كه زاده نشده، سقط شدند…. با تعجب و پر از سوال باز صدایم زد … اسمی که از زبان دیگری می خواستم بشنوم آناهیتا:ســــتاره!!!با لبخندی نگاهش کردم و سرم را تکان دادم و گفتم -می آیی بریم پیش بختیاریبا چشمان گرد شده به حالت عوض شده ام نگاه کرد و با صدای لرزانی گفت آناهیتا:دارم ازت می ترسم ستاره لبخند دندون نمایی زدم و گفتم -جوابمو ندادی می آیی یا نه آناهیتا پر سوال نگاهم کرد و همانطور که سرش تکان می داد گفت آناهیتا:می آم …هر وقت بگی -ممنون که بهم اعتماد می کنی گیج لبخندی زد که دستش را در دست گرفتم … نگاهی به دستانمان که در هم گره خورده بود کرد و گفت آناهیتا:چرا زود رنگ عوض می کنی جوابی ندادم …جوابی نداشتم که بدم … بعد از خیلی چیزها یاد گرفته بودم خونسرد باشم … یاد گرفته بود عادی باشم اما از درون داغون… آناهیتا نیم نگاهی به من انداخت و آروم گفت آناهیتا:می دونی ستاره نگاهش کردم .. دستی به سر آروین که نگاهمان می کرد کشید و گفت آناهیتا:سکوتت منو یاد یک جمله ای می ندازه بوسه ای بر روی سر اروین نهادم و همانطور خونسرد گفتم -چه جمله ایآناهیتا: ﻫﻤﻪ ﺍﺧﻄﺎﺭ ﻫﺎ ” ﺯَﻧــــﮓ ” ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ …ﮔﺎﻫﯽ “ﺳــــــﮑﻮﺕ ” ﺁﺧــــــﺮﯾﻦ “ﺍﺧﻄــــــﺎﺭ ” ﺍﺳﺖ!! لبخندی زدم … لبخندی که از حقیقت این جمله حرف می زد … آناهیتا با نگاهی نگران نگاهم کرد و لبخندی زد ..لبخندی در عمق نگرانی آناهیتا:حدس می زدم دیگر حرفی نزد … حرفی نزدم … هر دو در فکر فرو رفتیم … فکر من پر بود از چیزهای نگفته اما فکر او را نمی دانستم …به نزدیکهای ساختمون رسیده بودیم که گفتم -آنی این نوید کیه آروین دستاتش را دور گردنم حلقه کرد و محکمتر از قبل فشرد …لبخندی زدم و دستم را نوازش گونه بر روی کمرش کشیدم …و نگاهی به آناهیتا کردم که با نیش باز به رو به رو خیره بود خنده ای کردم و مشتی به به بازویش زدم -زهرمار این لبخندت ماله چیه آناهیتا شانه ای بالا انداخت و در جواب گفت آناهیتا:یاد یک چیزی افتادم برای همین لبخند زدم -آره جون خودت… حالا نگفتی این نوید خان واقعا” کی هست آناهیتا شانه اش را بالا انداخت و با همان لبخند عمیق بر روی لب گفت آناهیتا:مگه خودت نشنیدی چی گفت -اوهوم اما می دونم تو کامل ترش می تونی بهم بگی آناهیتا نگاهم کرد خنده ای کرد و با مشتی که به بازویم زد گفتآناهیتا:مگه من بی بی سی ام بیشورخنده ی بلندی کردم و گفتم-توبه ..توبه ..بی بی سی که سهله عزیزم از اونم بدتریهر دو یکصدا خندیدیم …آروین نیز از خنده ی بی خودمان شروع به خندیدن کرد ….کلی قربون صدقه ی اون خنده های شاد و صادقانه اش رفتم و گونه اش را محکم بوسیدم ..نگاهی به آناهیتا که با محبت نگاهمون می کرد گفتم -جدا از این حرفا واقعا” این آقا خوشتیپه کیهلبخند دوندون نمایی زد و با هیجان گفت آناهیتا:نوید الهی وکیل شایا و دوست صمیمش از زمان راهنمایی که بعد از برگشتن شایا و برگشتنش به اینجا شد وکیل شایا … نوید یک شخص قابل اعتماده ..خیلی از روستاییها حتی خان های بزرگ قبولش دارن -عجبآناهیتا:مهمترین چیز رو نمی دونی با تعجب نگاهش کردم و گفتم -چی ؟آناهیتا:اینکه این نوید خان ما برادر یوسف الهیه ابروهایم بالا پرید و با شک گفتم -منظورت که یوسف .. اون یوسف نیست که آناهیتا:دقیقا” منظورم به همون یوسفه …اما نمی دونی که این نوید هر چی ماهه این یوسف بدتره سرم را تکان دادم و هر دو وارد ساختمون شدیم …-چه تفاوتی واقعا” …چند سالشه آناهیتا:از یوسف کوچیکتره ..حتی از خود شایا …فک کنم بیست شش اینا باشه لبخند کجی زدم و گفتم -خوشتیپ هم هستا آناهیتا همانطور که با شادی از پله ها بالا می رفت گفت آناهیتا:آره خــــیــلی..برای چزوندن که عالی خنده ای کردم … به طرفم برگشت و همانند من خندید و گفت آناهیتا:ساعت چند باید بیام برای مأموریت ابرویی بالا انداختم و چشانم را ریز کردم …-مأموریت؟؟!!!آناهیتا پوفی کرد… نگاهش را به اطراف دوخت و خیره به من به آرامی گفت آناهیتا:دزدی رو می گم آی کیوآهان بلندی گفتم و همانطور که از پله ها بالا می رفتم گفتم -امشب که مهمون اتاق توییم پس نقشه رو هم همونجا می گم آناهیتا با تعجب نگاهم کرد و همانطور که پشت سرم از پله ها بالا می اومد گفت آناهیتا:حالا چرا اتاق من شانه ای بالا انداختم … نمی خواستم … نمی خواستم آناهیتا بدونه که من دارم از زندگیم از شایا فرار می کنم … من و شایا در یک اتاق بسته یعنی مساویست با ضعیف بودن ستاره… آهی کشیدم و دستگیره اتاق آناهیتا را در دست گرفتم و گفتم -آنی گیر دادی ها خوب اینطور منو تو راحت می تونیم به کارمون برسیمآناهیتا:اوهوم اینم حرفیهبه داخل اتاق هلش دادم و با خنده گفتم -حرف نزن برو داخل تا بهت بگم باید چیکار کنیم آناهیتا سرش را تکان داد و آروین را گرفت … از در فاصله کردم و نگاهی به در بسته ی اتاق شایا و مهتاب کردم … آره درست بود قبول کرده بودم که دیگه اتاق من نیست …هیچوقت اتاق من نبود … مثل شایا که مال من نیست .. قلبش .. آغوشش … حتی عشق در نگاهش****دستی به سر آروین کشیدم که به خواب عمیقی رفته بود و بوسه ای بر روی پیشانی اش نهادم…از کنار تخت بلند شدم و راست ایستادم و از بالا نگاهش کردم … صورتش در خواب معصومانه ترین صورتی بود که تا حالا دیده بودم … برعکس شایا که همیشه توی خواب هم اخم می کنه … لبخندی بر روی لبم نشست و دستی به لباسم کشیدم و نگاهی به ساعت کردم که ساعت 2بامداد را نشان می داد و پر حرص نفسم را بیرون دادم…-آنــــی کجا موندی دیر شد آناهیتا:من که اینجامبا صدای آناهیتا که از پشت سرم به گوش رسید جیغ خفه ای کشیدم و با اخمی به عقب برگشتم با دیدن قیافه و لباس های یک دست مشکی اش …جیغم بلندتر شد…. دستش را بر روی دهانم گذاشت و با چشمان سیاه شده اش اخمی کرد و غرید آناهیتا:هـــیــس آروین بیدار می شه دستش را از روی دهانم پس زدم و با دیدن قیافه اش مشتی به بازویش زدم -ای بمیری این چه ریختیه که واسه خودت درست کردی زهرم ترکید آناهیتا خنده ای کرد … و به شانه ام زد آناهیتا:برای دزدی باید این کارارو بکنی سرم را با تأسف برایش تکان دادم و نگاه کلی به لباس های یک دست مشکی اش و رژه لب مشکی و چشمان مشکی شده اش گفتم-بیشتر شبیه بت وومن شدی تا دزد لبخند دندون نمایی زد و موهایش را بالا سرش جمع کرد و گفت آناهیتا:فقط یک بتمن کم داریما خنده ای کردم و با تأسف نگاهش کردم …نگاه دیگری به ساعت کردم و با دیدن دقیقهاش که تند می رفت به طرف در راه افتادم … آناهیتا نیز پشتم …دست گیره را در دست گرفتم و در اتاق را باز کردم …ساختمون در سکوت مطلقی فرو رفته بود … از اتاق خارج شدم … نگاهی به اطراف کردم و چراغ قوه ی کوچکم را از جیبم بیرون آوردم.. دکمه اش را زدم ..اما روشن نشد … محکم به کف دستم کوبیدمش اما باز روشن نشد … پوفی کردم..سرم را بالا آوردم که نور چراغی چشمم را زد -آی ..آی کور شدم آناهیتا نور چراغ را کنار زد و با نگرانی نگاهم کرد آناهیتا:چی چی شد ستاره به عقب هلش دادم و حرصی گفتم -ای کوفت و چی شد … ای بگم دختر آخه چرا نور رو می زنی تو چشم و چالم ریز شروع به خندیدن کرد و گفت آناهیتا:خوب دیدم داری این چراغ بدبخت رو داغون می کنی گفتم چراغ رو روشن کنم همانطور که آروم باهم حرف می زدیم با ناله گفتم -کورم کردی خواهر من خوب مظلوم ایستاد و نور چراغ را به دستم زد و گفت آناهیتا:خوب ببخشید خواهری …حالا بزن روشنش کن سرم ر ا تکان دادم و با لبخند کمرنگی که بر روی لبم نشسته بود چراغ قوه را بالا آوردم و نگاهش کردم … دکمه اش چند باری روشن خاموش کردم اما روشن نشد … محکم پشت سر هم به کف دستم زدم …اما باز بی فایده بود … نگاهی به آناهیتا کردم و گفتم -انگار خراب شده آناهیتا سرش را بالا گرفت و تکان داد و به آرامی گفت آناهیتا:امـــم ستاره نگاه به چشمانش کردم -هووم چی شده دستی در جیبش کرد .. و چیزی از آن بیرون آورد و به طرفم گرفت …با تعجب به باطری های کف دستش نگاه کردم … و با چشمان گرد شده نگاهش کردم … نیشش را تا اخر باز کرد آناهیتا:یادم رفته بود باطریهاشو بذارم توش لبم را گاز گرفتم و محکم با کف دست به پیشانی ام زدم …-خـــدا خودت به خیر بگذرون باطری ها را از دستش گرفتم و در چراغ قوه گذاشتم که باز نور چراغ چشمانم را زد … پر حرص نفسی بیرون دادم و چراغ قوه را به جلوی پایم گرفتم … و به راه افتادم … صدای ریز ریز خنده ی آناهیتا را پشت سرم می شنیدم .. پایم را به پشت بردم و محکم به پایش زدم -زهرهلاهول چرا می خندیآناهیتا مشتی به کمرم زد و نالید آناهیتا:مرض تو چرا پشتک می زنی …با صدای در اتاقی هر دو خفه شدیم و چراغ هایمان را خاموش کردیم و به دیوار چسپیدیم … نگاهی به در اتاق شایا کردم که نور از آن خارج می شد و آروم گفتم -این چرا بیداره صدای نامفهوم آناهیتا به گوشم رسید … ریز نگاهی به نور کردم که از در اتاق نیم باز بیرون می آد …که باز صدایش به گوش رسید … نفسم را پر حرص بیرون دادم و به طرفش برگشتم و غریدم-باز چی می…اما با دیدن صورتش را که به دیوار چسپانده بود…حرف از یادم رفت و شروع به خندیدن کردم … دستم را بر روی دهانم گذاشتم تا صدای خنده ام به گوش نرسد و رو به آناهیتا گفتم -آخه خنگ خدا اون صورتت رو چرا چسپوندی به دیوار آناهیتا بار دیگر صدایی از خودش در آورد که به دلیل چسپیده شدن دهانش به دیوار فقط صداهای نامفهمومی به گوش رسید و خنده ام را بیشتر کرد … -ای مردشورتو ببرم آنی اون صورتت رو از رو دیوار بردار تا صداتو بشنوم آناهیتا صورتش را به طرفم برگرداند … با دیدن صورت خندانم اخم وحشتناکی کرد آناهیتا:خوب آدم رو می ترسونی تو می خواستی تو موقعیت ترس فکر کنم-تو اصلا” فکرم می کنی باز خندیدم … آناهیتا اخمی کرد… دستم را به شانه اش زدم و گفتم -حالا بگو داشتی چی می گفتی آناهیتا نگاه اخم الودش را از من گرفت و به نوری که از اتاق شایا و مهتاب خارج می شد دوخت … نگاهش را دنبال کردم که گفتآناهیتا:فکر کنم بدون تو خوابش نمی بره خنده ای کردم و تلخ گفتم-اون دلش هم اتاقیشو می خواد نه من آناهیتا خواست حرفی بزند …که صدای قدمهایی از اتاق شنیده شد … هر دو بار دیگر تکیه امان را به دیوار دادیم و نگاهمان را به در دوختیم ..در باز شد و قامت بلند شایا از آن خارج شد … خدا را شکر می کردم که اتاق آناهیتا در راهرو بود و اتاق شایا و مهتاب دید زیادی به اتاق آناهیتا نداشت …نگاهی به شایا کردم که …در اتاق را بست و نگاهی به راهرو کرد … دستانش را می دیدم که دستگیره را لمس می کرد … لبخند تلخی بر روی لبش نشست … چیزی زیر لب گفت و نگاهش را از راهرو گرفت و به طرف … اتاق کاراش که به طرف دیگر بود راه افتاد… آهی کشیدم و به طرف آناهیتا برگشتم آناهیتا:چیزی شده بین تو شایا شانه ای بالا انداختم-نه چی باید بشه آناهیتا:نمی دونم انگار شکر آب شدین لبخند تلخی زدم و باز چراغ قوه را روشن کردم … نورش را کم کردم …و همانطور که آروم با آناهیتا حرف می زدم گفتم -حالا وقت این حرفا نیست بریم آناهیتا حرفی نزد … اما می دونستم که از فضولی هم که شده باز همین سوال رو می پرسه … قدمی برداشتم و به آرامی ..آهسته گفتم -نور چراغتو کم کن آنی …ممکنه شایا متوجه بشه آناهیتا:باشه هر دو به آرومی راه افتادیم .. صدایی شنیده نمی شد … فقط صدای آرام قدم هایمان که فقط به گوش ما می رسید … با رسیدن به کنار اتاق شایا …هر دو چرا را خاموش کردیم … از کنار اتاقش رد شدم .. لحظه ای مکث کردم و سرم را به در اتاقش چسپاندم که صدای آرامش به گوش رسید شایا:چرا… خدایا چرا دارم داغون می شم ..با غمی گوشم را از در فاصله دادم و دستم را بر روی در کشیدم … خدایا نکنه من دارم داغونش می کنم … خدایا نکنه داره خودش رو مقصر تمام این نزدیکها می دونه … آناهیتا:ستاره!!نگاهم را از در گرفتم و از آن فاصله گرفتم … بدون آنکه قوه ام را روشن کنم … برای فرار از آن اتاق و صدای غمگینش … بی صدا به طرف پله ها راه افتادم … نفس حبس شده ام را بیرن دادم …آناهیتا کنارم ایستاد و با صدای آرامی گفت آناهیتا:چرا اینقدر تند می ری چراغ قوه را روشن کردم …و ماسک خونسردم را به صورت آوردم و گفتم -مطمئنی اتاقش پایینه همانطور که هر دو آرام از پله ها پایین می آمدیم آناهیتا گفت آناهیتا:آره مطمئنم … چند باری دیدم که رفته توی همون اتاق … تازه حکیمه هم دیدم چندباری داد زده که اتاق آقا یوسف رو تمییز کنین سرم را تکان دادم و گفتم -دیدم از پنجره… همیشه همین ساعتا می ره بیرون دو ساعت دیگه می آد پله های طولانی را پایین آمدیم و به پشت ستون رفتیم …آناهیتا با لبخندی نگاهم کرد و گفت آناهیتا:شدیم عین این جاسوساها خنده ی ریزی کرد .. با تأسف سرم را برایش تکان دادم و به جلو هلش دادم -گمشو راهت رو نشون بده جاسوس آناهیتا خنده ای کرد و جلو تر از من راه افتاد … چراغ را به اطراف زدم و دقیق به همه جا نگاه کردم … و همانطور به آرامی گفتم -راستی این حکیمه کجاست نمی بینمش آناهیتا:اینطور که من از نرگسی شنیدم با فرح بانو رفتن خارج روستا سرم را تکان دادم و عجبی زیر لب گفتم …هر دو وارد راهرویی که اتاق ها در آنجا بود شدیم … با شنیدن صدایی که از راهرو آمد …هر دو از آن خارج شدیم و هر یک پشت ستونی رفتیم … چراغم را خاموش کردم …نگاهی به آناهیتا کردم که با ترس چراغ را گرفته بود …نفسم را بیرون دادم و رو به آناهیتا زمزمه وار گفتم -آنی چراغ رو خاموش کن اناهیتا با تعجب نگاهم کرد … صداها نزدیک می شد و ترس بدی در دلم نشسته بود … چراغ قوه ام را بیرون آوردم و تکان دادم … به دلیل مهتابی که از پنجره کنارم وارد می شد …آناهیتا به راحتی می توانست من را ببیند … سرش را تکان داد و با دستهای لرزان چراغ را خاموش کرد که صدای زنی به گوش رسید -خانوم من سعیم رو می کنم صدایش عجیب برایم آشنا بود … خودم را بیشتر به ستون چسپاندم و در میان تاریکی که به چشمانم عادت کرده بود به زن چشم دوختم که موبایلش را کنار گوشش جابه جا کرد و گفت -خانوم بعد از اون اتفاق دقیق تر شدن زن وسط من و آناهیتا بین دو ستون ایستاد … نگاهی به نیم رخ زن کردم و اخمهایم درهم رفت… دستی به موهای پریشانش کشید و با ناله گفت -چشم حتما” به میلاد خان می گم اسم میلاد چند باری در سرم تکرار شد … اون شخص کی بود که با میلاد کار داشت…مستخدم حرکت کرد …و صورت رنگ پریده ی آناهیتا با آن لباس های مشکی …لبخند کمرنگی را بر روی لبهایم ظاهر کرد … صدای زن دور و دورتر شد … ابرویی برای آناهیتا بالا انداختم … آناهیتا نفس حبس شده اش را بیرون داد و از ستون فاصله گرفت آناهیتا:این کی بود دیگه -مستخدم شخصیه فرح بانو آناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد …. اشاره ای به راهرو کردم و جلوتر از اینکه چیزی بگوید گفتم -تا هنوز کسی نیومده تکون بخور که وقت نداریم ممکنه یوسف برسه آناهیتا با عجله سر را تکان داد و جلو تر از من راه افتاد که یک قدم نرفته را محکم به زمین خورد و صدای ناله اش به هوا رفت … با سرعت جلوی دهانش را گرفتم و غریدم -دختره ی دیونه چراغ رو روشن کن راه برو آناهیتا همانطور که دستم برروی دهانش بود سرش را تکان داد … با دیدن اشکی که در چشمانش جمع شده بود … لبخند مهربانی زدم -دردت گرفت سرش را باز تکان داد …لبم را غنچه کردم-اوخ شدی خواهری مظلوم سرش را تکان داد … پس گردنی به سرش زدم … دستم را روی دهانش برداشتم -روشن کن اون چراغ لامصبو تا همه نفهمیدن از کنارش بلند شدم … آناهیتا غرغر کنان چراغش را روشن کرد و پس گردنش را مالید اناهیتا:دستت بشکنه که هیچ مهربونی به تو نیومده ریز ریز شروع به خندیدن کردم … با اخمی به طرفم برگشت و چراغ را به چشمانم زد آناهیتا:نخند ..لبم را به دندان گرفتم و به جلو هلش دادم -آنی جان من بیا این کارو تموم کنیم بریم که می دونم از دست تو ضایع می شیم آناهیتا شانه اش را بالا انداخت و بی حرف به طرف اتاق یوسف به راه افتاد … در اتاق را باز کرد … با چراغ نگاهی به اطراف انداختم … با نبودن کسی …نفس راحتی کشیدم و همراه با آناهیتا وارد اتاق شدم و در را پشت سر خود بستم …با دیدن اتاق یک دست آبی اش سوتی کشیدم -اووووه آقا رو چه اتاقی هم داره اناهیتا نگاهی به اطراف کرد آناهیتا:ببین تورو خدا با اون اخلاق گندش از چه رنگی هم خوشش می آد هر دو یکصدا خندیدم و نگاهی به اطراف انداختیم … با دیدن عکس یوسف با لبخندی که کناردختری ایستاده بود… قدمی به طرف عکس برداشتم … قاب عکس را از روی میز عسلی برداشتم و نگاهم را به دختر دوختم …لبخندی زدم … دستم را بر روی قاب عکس کشیدم و زمزمه کردم -آتوسا آناهیتا کنارم ایستاد و نگاهش را به عکس دوخت آناهیتا:بـــه این خوشگله کیه که این گوریل کنارش ایستاده با اصطلاحی که برای یوسف به کار برده بود خنده ای کردم و عکس را به طرفش گرفتم و گفتم -این خوشگله مامانه آروینه …آتوسا عمیق خیره به قاب عکس شد آناهیتا:تو از کجا می دونی که آتوساست ایستادم و نگاهی به اطراف اتاق کردم …و به آرامی برعکس قلبم که به سینه می زد گفتم -از چشماش … نگاه غم گرفته اش آهی کشیدم … چطور می تونستم این نگاه رو نشناسم … نگاهی که هر لحظه … هر دقیقه … هر ثانیه توی خواب توی بیداری مشتاق نگاه کردنشم … نگاهی که به مهتاب زندگی داد و به من عاشقی … لبخند تلخی بر روی لبم نشست و به طرف آناهیتا برگشتم که هنوز خیره به عکس بود -آنی آناهیتا نگاهش را از عکس گرفت و به من دوخت … اخمی کردم -اینجا برای چی اومدیم.. گمشو دنبال پرونده بگرد ببینم آناهیتا اخمی کرد و قاب عکس را سر جایش گذاشت و غرغر کنان گفت آناهیتا:اه بد اخلاق حالم بهم خورد حرفی نزدم …فقط با اخمی نگاهش کردم … ایشی گفت و شروع به گشتن کرد … نگاهی به کشو ها کردم و به طرفش رفتم … در اولین کشو را باز کردم… با دیدن پوست آدمسها و پستهای پسته…چیز دیگری در آن دیده نمی شد … دستم را به طرف کشوی پایینی بردم که داد آناهیتا به هوا رفت آناهیتا:اون کشو رو باز نکنی ها با تعجب نگاهش کردم -چرا؟آناهیتا لبش را به دندان گرفت و چشمانش را بیرون آورد آناهیتا:دختره ی چشم سفید ممکنه لباس های استغفراالهی توش باشه با چشمان گرد شده به آناهیتا نگاه کردم که هنوز لبش را به دندان گرفته بود و نگاهم می کرد … چراغ قوه را به طرفش پرت کردم و نالیدم -آنــــی گورت رو گم کن تا نکشتمت آناهیتا چراقوه را در هوا گرفت و خنده ای کرد … پشتش را به من کرد و شروع به گشتن در کشوهای دیگر کرد … سرم را با تأسف تکان دادم و در کشوی پایین را باز کردم …با دیدن لباس زیرهای یوسف لبم را به دندان گرفتم تا با صدای بلند نخندم … لباس هایش را پس زدم …نگاهم به عکسی افتاد … با تعجب عکس را بیرون آوردم و نگاهش کردم … با دیدن شایا و مهتاب که کنار هم ایستاده بودن اخمهایم در هم رفت -این پیش این چیکار می کنهآناهیتا:چی می گی برای خودت از جایم بلند شدم و در کشو را بستم … عکس را به طرف آناهیتا گرفتم …آناهیتا با تعجب عکس را از دستم گرفتم و به آرامی گفت آناهیتا:این که مهتاب و شایان سرم را کج کردم و اخمی به ابرو آوردم -منم می دونم اما دست این چیکار می کنه آناهیتا با همان تعجب شانه اش را بالا انداخت … با اخم های درهم رفته عکس را از او گرفتم و در چیبم فرو بردم و اشاره ای به کمد… اناهیتا را به طرفش هل دادم-تو برو تو کمد بگرد من هم کتابخونه اینا رو می گردم آناهیتا بدون حرفی به طرف کمد رفت … هردو سخت در حال گشتن بودیم … کتابخانه را زیر رو کردم اما باز اون ملف آشنا را که در ماشین زرین خاتون دیدم را ندیدم … دستی به موهایم را که جلوی چشمانم را گرفته بود به پشت گوش بردم … آهی کشیدم … نگاهی به اطراف کردم … اون روز خودم اون ملف رو دیدم که یوسف از ماشین بیرون آوردم … نگاهی به تخت دو نفره اش کردم و زیر لب غریدم -لعنتی کجا گذاشتی این ملف رو آناهیتا خسته سرش را از کمد بیرون آورد و نالید اناهیتا:اینجا که جز لباسهای بو گندوش هیچی دیگه نیست …کلافه دور خودم چرخید و نگاه دیگری به تخت کردم …آناهیتا نگاهم را دنبال کرد و هر دو به طرف تخت رفتیم … تخت را جابه جا کردیم… بالشتها را تکان دادم اما هیچی نبود … پوفی کردم و بر روی تخت نشستم … آناهیتا طرف دیگر تخت نشست و نالید آناهیتا:توی اون پرونده مگه چی هست که یوسف بخواد برداره نگاهش کردم و با ناامیدی دهانم را باز کردم-اون مل…هنوز حرف تموم نشده بود که دستگیره در تکون خورد … هر دو با تعجب نگاهی به یکدیگر کردیم ..و نگاه پر از ترس و نگرانیمان را به دستگیره دوختیم…. با شنیدن صدای نوید که سعی در کنترول عصبانیتش داشت …لبم را به دندان گرفتم و با دستانی مشت شده از ترس خیره به دستگیره شدم نوید:یوســف دارم بـــاهـــات حرف می زنم …متوجه نشدم یوسف چی گفت … با نگرانی و ترس نگاهی به آناهیتا کردم که رنگش پریده بود -آنی اناهیتا با نگرانی نگاهم کرد که در باز شد … هر دو با چشمان گرد شده به در نگاه کردیم ….نفسم در سینه حبس شده بود …نگاهم را به در نیمه باز دوختم که در باز شده باز بسته شد … قلبم شروع به تند زدن کرد … چه غلطی کردیم … نگاهی به آناهیتا کردم که از روی تخت بلند شد و با عجله رو به من گفت آناهیتا:زیر تخت … گمشو بیا زیر تخت با تعجب نگاهش کردم که خودش خم شد و به زیر تخت رفت … با باز شدن در بار دیگر ..با عجله خم شدم و کنار آناهیتا زیر تخت رفتم … قدم هایش را که عصبی بر می داشت به راحتی می توانستیم ببینیم یوسف:نوید با بچه که طرف نیستی در اتاق محکم بسته شد و نوید به داخل آمد و با صدای عصبی گفتنوید:از بچه هم بدتری یوسف یوسف خودش را بر روی تخت انداخت که فنرهایش محکم به کمر آناهیتا خورد و صدایش را در آورد آناهیتا:ای لگنت بشکنه مرد که بی کمرم کردی خنده ی ریزی کردم … آناهیتا محکم با زانویش به پایم زد ….نوید:ببین یوسف به خودت بیا نمی خوام فردا پس فردا از این خونه بیرونت کننیوسف:برو بابا اینا نمی تونن کاری کنن نوید با قدم های محکم به تخت یوسف نزدیک شد و غریدنوید:می تونن ابله می تونن … اگه شایا …حتی ساشا به گوششون برسه شبا کجا می ری می کشنت از این خونه می ندازنت بیرون کنجکاو سرم را نزدیک تر بردم و گوش به صدای یوسف دادم یوسف:که چی مگه جای بدی می رم نوید پوزخند پر صدای زد نوید:نه پس جای خوبی می ری … تو داری خونه یکی از رعیت های اینا می ری برای مشروب خوری دست درازی به خواهر های این رعیت هم داری … فکر می کنی تا کی این رعیت ها ساکت می شینن دستان مشت شده ی اناهیتا نظرم را به او جلب کرد که زیر لب گفت آناهیتا:پس فطرت …نوید:ببین داداشه من خودت رو به پسرت نزدیک کن …امروز وقتی توی اون حال دیدمش از عمو بودنم حالم بهم خورد …تو که پدرشی چرا باید یک غریبه نگران بچه ات باشه قدم های نوید نزدیک شد و بر روی تخت نشست که با فنرهایی که به کمرم چسپید …لبم را به دندان گرفتم …نوید:یوسف ..تو پدر این بچه ایی ..این بچه به تو احتیاج داره …صورت زرد شده ی این بچه رو دیدی صدای نوید را غم گرفته بود … دردی گرفته بود که دلم را ریش کرد … نگاهی به آناهیتا کردم که با چشمان به اشک نشسته به حرفهای نوید گوش می داد نوید:به خاطر این بچه تو حالا …اینجایی … یک زره به خودت بیا یوسف آروین به پدر احتیاج داره یوسف:می گی چیکار کنم .. بشینم بچه داری کنم نوید:بچته وظیفته باید بچه داری کنییوسف:این کاره ما مردا نیست …پس این مهتاب و شایا برای چی خوبن با خشم دستانم را مشت کردم … مطمئن بودم یعنی حالا اگر رو به رویش بودم … صد در صد مشتی نوش جانش می کردم … نوید:این حرفا چیه برادر من … آروین پسرته …به خودت ب…هنوز حرفش تموم نشده بود که تقه ای به در خورد …با نگرانی نفسم را بیرون دادم و نگاهی به آناهیتا کردم که اخم کرده به در خیره شده بود آناهیتا:ای بابا این دیگه کیه نوید از جایش بلند شد و به طرف در رفت ….در اتاق باز شد و کفش های اسپرت آشنایی به چشم خورد … صدای پر تعجب نوید به گوش رسید نوید:ساشا!!!با چشمان گرد شده سرم را پایین بردم تا دقیق بتوانم ساشا را ببینم … اما موفق نشدم …ساشا:نوید اینجایی و ماشینت روشنه صدای پر تعجب نوید که دستش را تکیه به دیوار داده بود من و آناهیتا را تکان داد نوید:ماشین من …ساشا:آره بابا روشنه … انگار صدا هم داره می ده …یوسف از جایش بلند شد …اناهیتا نفسی به راحتی کشید و دستی به کمرش کشید یوسف:صدا می ده!!؟؟ ساشا:آره نمی دونم چشه دود از توش داره بیرون می آد کلید نداشتم خاموشش کنم نوید:ولی من که خا….با بسته شدن در اتاق و خارج شدن هرسه آنها… هر دو نفسی به راحتی کشیدیم و از زیر تخت خارج شدیم … با خارج شدن آناهیتا … ملف آشنا نیز با آن خارج شد … با عجله ملف را برداشتم و لبخند عمیقی زدم -پیدا شد آناهیتا با تعجب نگاهی به ملف کرد و با تعجب گفت آناهیتا:دنبال این می گشتی -اوهوماخمهایش درهم رفت و قدمی با عصبانیت به من نزدیک شد و مشتی به بازویم زد آناهیتا:آخه ابله این کجاشو پرونده است با اخمی نگاهش کردم و بازویش را گرفتم و به طرف در کشیدم -فعلا” نمی خواد از این حرفا بزنی اول باید از اینجا بریم بیرون تا دوباره نیومدن هر دو با سرعت از اتاق خارج شدیم … نگاه دقیقی به اطراف کردم ….و به همان آرامی که آمده بودیم … به همان آرامی از پله ها بالا رفتیم …به طرف اتاق آناهیتا راه افتادیم …مکثی کردم و نگاهی به اتاق کار شایا کردم…. به کنار در اتاق کار شایا رسیدم … صدای اهنگ بی کلامی از آن خارج می شد … با آرامی دستم را بر روی در اتاق کشیدم … لبخند تلخی بر روی لبم نشست …دلم برای هم اتاق بودنمان در چند ساعت تنگ شده بود… دست دیگری بر روی در کشیدم و زیر لب زمزمه کردم -منو ببخش شایا…قدمی از در فاصله گرفتم ….سرم را برگرداندم که با کشیده شدن بازویم با اخمی به طرف آناهیتا برگشتم …اما با دیدن ساشا که با عصبانیت نگاهم می کرد ….ابروهایم بالا پرید… دیدن صورت پر از خشم ساشا که بازوی من و آناهیتا را گرفته بود نالیدم-ساشاساشا با اخمی نگاهم کرد و بازویم را محکم تر فشرد ساشا:هــــیس صدات در نیاد هیچ نگفتم … حرفی نزدم و فقط چشم دوختم به اویی که با خشم مارا به طرف اتاقش می برد….به طرف اتاقش رفت وبا پایش در اتاق را باز کرد و هر دوی ما را به داخل اتاق پرت کرد … با پرت شدنم در اتاق بازویم بین لبه ی تخت گیر کرد و صورتم محکم به کناره تخت برخورد کرد و صدای آخم را بلند کرد …دستی به گونه ام کشیدم …که به طور فجیعی درد می کرد و به طرف ساشا برگشتم که برزخی نگاهمان می کرد … آناهیتا با نگرانی نگاهی به ساشا کرد و نگاهش را به من دوخت ….ساشا صندلی مطالعه اش را بیرون کشید و وسط اتاق گذاشت و بر روی آن نشست …با اخمهای درهم رفته نگاهی به من و آناهیتا کرد و بین دندان های ساییده شده اش غرید ساشا:می شنومنگاهی به آناهیتا کردم … با دیدن رنگ پریده اش ..به خودم لعنت فرستادم … آناهیتا با سنگینی نگاهم به طرفم برگشت … با دیدن نگاه نگرانم … لبخند بی جونی زد و به طرف ساشا برگشت و به آرامی گفت آناهیتا:ببین سا…ساشا با همان اخم عمیق به آناهیتا نگاه کرد و انگشت اشاره اش را به طرف بینی اش برد و پر خشم گفت ساشا:هـــیس از تو نمی خوام بشنوم لبخند عصبی زد ساشا:برای شما هم دارم خانوم آناهیتا خودش را کنار کشید و با ترس نگاهش را از ساشا گرفت … ساشا سرش را به طرفم برگرداند و پوزخندی به رویم زد ساشا:خــــوب خانوم شجاع بگو ببینم دستم را آرام ر روی گونه ام کشیدم و فقط خیره نگاهش کردم …. با دیدن دستان لزرانش از عصبانیت … با نگرانی نگاهش کردم و دهانم را باز کردم -ساشا من…سکوت کردم … حرفی نداشتم که بزنم … باید چی می گفتم … می گفتم که داشتم از اتاق شوهر خواهر خدا بیامرزت امانتی بر می داشتم ….یا می گفتم داشتم دزدی می کردم …نفسم را پر صدا بیرون دادم -ساشا من ..یعنی ماساشا:داشــــتین تو اتاق اون عوضی چـــکار می کردین ستاره دستانش مشت شد و از روی صندلی بلند شد … به من نزدیک شد …باز با صدای بلند غرید ساشا:داشتین اونجا چه غلتی می کردین ســــتاره آناهیتا:ساشا ص…ساشا با خشمی به طرف اناهیتا برگشت و لیوان بر روی میز را به طرف دیوار پرت کرد …آناهیتا جیغ خفه ای کشید…ساشا با خشمی رو به اناهیتا گفت ساشا:گــــفتن تو هــــیچ نگواناهیتا دستش را بر روی دهانش گذاشت و با چشمان اشکی خیره به ساشا شد …. ساشا کلافه دستی در موهایش کشید و با همان نگاه به خون نشسته نگاهم کرد و قدم هایش را به طرفم برداشت … خودم را کنار کشیدم …. بازوهایم را در دستش گرفت … بازویم به دلیل بر خورد…به لبه ی تخت و با فشاری که داد ..شروع به سوزش کرد … ساشا بین دندان های فشرده شده از عصبانیتش …بازویم را محکم تر فـــشرد …که از درد چشمانم را بستم …و صدای پر از خشم و فریاد عصبانی اش در اتاق پیچید ساشا:داشــــتین چـــه غلطی مــــی کـــردیــنچشمانم را باز کردم و با غم نگاهش کردم … در با صدای بلند باز شد و محکم به دیوار خورد …. ساشا بدون آنکه فشار دستانش را کم کند باز غرید ساشا:بـــگو ستاره… تا اون روی سگم بالا نیومده شایا:ایـــنجا چه خـــبره با صدای شایا بی حال از دردی که در بازویم پیچیده بود به طرف شایا برگشتم …. با دیدن چشمان سرخ شده از عصبانیت شایا …ساشا بازوهایم را رها کرد … به زانو نشستم … و دستم را به طرف بازویم بردم … کف دستم خیس شد .. و لبخند تلخی بر روی لبم نشست … باز صدای شایا به گوش رسید شایا:داشتی چیکار می کردی ساشا چشمانم را باز کردم و نگاهم را به شایا دوختم که با اخمی به ساشا خیره شده بود … ساشا پوزخندی زد و رو به شایا ..اشاره ای به من و آناهیتا کرد و با عصبانیت گفت ساشا:از اینا بپرس… از اینا بپرس بگو از کجا دارم می آرمشون شایا با تعجب نگاهی به من و اناهیتا کرد و با تعجب بیشتری با دیدن لباسهایمان و صورت سیاه شده ی آناهیتا گفت شایا:این چه ریختیه …از کجا دارین می آین آناهیتا نگاهی به من کرد و با شرمندگی سرش را به زیر انداخت … شایا نگاهش را به من دوخت و قدمی به جلو آمد … و اخمهایش در هم رفت …. با دردی که در بازو و گونه ام پیچید ناله ای کردم … قدم های سنگینش نزدیک می شد ..را شنیدم … سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم …. نگرانی که در چشمانش می دیدم … دلم را گرم می کرد … دیگر نگران نبودم … چون اون بود … دیگر برای عصبانیت ساشا مهم نبود … چون او بود شایا:گونه ات چی شده …لبخند غمگینی زدم و نگاهی به ساشا کردم که با تعجب به کف دستش نگاه می کرد… شایا نگاهم را دنبال کرد … با دیدن ساشا که آنطور با تعجب به کف دست نگاه می کرد …دستش را به طرفم دراز کرد … نگاهی به دستش کردم ….نگاهش را از ساشا گرفت و به من دوخت … با دیدن من که آنطور به دستش خیره شده بودم …اخمی کرد و دستش را به طرف بازویم برد و با خشونت بلندم کرد که فریادم از درد به هوا رفـت-شــــایـــاشایا با تعجب دستش را پس کشید … با ناله… بازویم را در دست گرفتم و نگاهی به شایا کردم که با تعجب نگاهش به من … و نگاهش به کف دستش را که از رنگ خونم قرمز شده بود کرد …. آناهیتا جیغ خفه ای کشید وبا تعجب نگاهم کرد … شایا بار دیگر …نگاهی به من و به کف دستش کرد … و در آخر نگاهش بر روی گونه ام خیره ماند … قطره اشک مزاحم به آرامی از درد بر روی گونه ام سرازیر شد … صورت شایا از تعجب خارج شد … و جایش اخم و عصبانیت گرفت با خشمی به طرف ساشا برگشت و نگاهی به کف دستش …بلند و پر صدا ناله کرد شایا:چیکــــآر کـــردیساشا سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد … نگاهی پر از تعجب … پر از پشیمونی ساشا:ستار…هنوز حرفش تمام نشده بود که شایا با یک قدم خودش را به او رساند و یقه اش را گرفت … جیغی از ترس کشیدم و فریاد زدم -شــــایـــاشایا یقه ی ساشا را در مشت گرفت و به خـودش نزدیک کرد و غرید شایا:ایــــن چه کاری بود که کردی ساشا غمگین …نگاهش را از برادرش گرفت و نگاهش را به من دوخت و به آرامی گفت ساشا:من … من کار…با مشتی که شایا به صورت ساشا زد … جیغ آناهیتا به هوا رفت … با تعجب به ساشا که لبخند تلخی بر روی لبش نشسته بود …غمگین نگاه کردم … ساشا نگاهم کرد و باز دهانش را باز کرد ساشا:ستاره من…دست شایا بار دیگر به هوا رفت …با سرعت از جا بلند شدم …. و دست شایا را که می خواست بر روی صورت ساشا فرود بیاید را گرفتم و بین دو دستم گرفتم و نالیدم -داری چیکار می کنی شایاشایا یقه ی ساشا را رها کرد و پوزخندی زد و با تأسف گفت شایا:این بود … این بود خواهر …خواهر کردنات دست شایا را بین دو دست فشردم و نالیدم -شـــایـــاشایا دستم را بین مشتش گرفت و با عصبانیت به طرف ساشایی که شرمنده سرش را به زیر انداخته بود غرید شایا:حـــقته همینجا بزنمت بار دیگر به طرف ساشا خیز برداشت که با عصبانیت جلویش ایستادم … ناخداآگاه دستم بالا رفت …. و بر روی گونه ی شایا فرود آمد … نفس نفس می زدم … از درد … از دعوای دو برادر برای من … از شرمندگی ساشا … مشتی به سینه ی شایا زدم و همانند خودش غریدم -مردونگی کردی که زدی توی صورت برادرت هــــانشایا دستش را بر روی گونه اش گذاشت و سرش را به زیر انداخت … بین دو برادر ایستادم … و مشت دیگری به سینه ی ساشا زدم و باز غریدم -تو هم مردونگی می کنی که شرمنده سرت رو زیر می ندازی و تقصیر هارو می ندازی گردنت هر دوی آنها را پس زدم و همانطور که به طرف آناهیتا می رفتم با ناله گفتم -چقدر مردین شما اربابا که فقط می تونین زود قضاوت کنین آناهیتا را که با صورت اشکی نگاهم می کرد را از جایم بلند کردم و ادامه دادم -حالم بد می شه از این مقابله کردنها که آخرش شرمندگی داره و تأسف با تأسف نگاهی به آن دو کردم که غمگین نگاهم می کردن و با تأسف در صدایم گفتم -وقتی به داخل اتاق پرت شدم …دستم به تیزیه لبه ی تخت گیر گرفت و این اتفاق افتاد … اشاره ای به بازو و گونه ام کردم و با همان تأسف رو به آن دو که سکوت کرده بودن گفتم -این به خاطر کاری هست که کردم … لازم به دست به یقه کردن شما دوتا نبود به طرف در رفتم و آن را باز کردم و زیر لب غریدم -واسه من غیرتی بازی در می آرن از اتاق خارج شدم .. اناهیتا هم همراه من خارج شد ….به طرف اتاق آناهیتا راه افتادیم … نیم نگاهی به آناهیتا کردم که با بهت نگاهم می کرد و خنده ی آرامی کردم که آناهیتا با تعجب نگاهم کرد … …چشمکی به صورت پر از تعجبش زدم و با شیطنت گفتم -دیدی چطور از زیر جوابهاشون در رفتیم چشمان آناهیتا گرد شد و با تعجب بیشتری نگاهم کرد … خنده ی آرام دیگری کردم و در اتاق آناهیتا را باز کردم و گفتم -چه شبی شده بود امشب …هر دو وارد اتاق شدیم …اناهیتا با همان تعجب نگاهم کرد و گفتآناهیتا:یعنی تو داشتی فیلم بازی می کردی؟سرم را تکان دادم ….درد بازو و گونه ام را با نیش بازم پنهان کردم و با ته خنده ای که در صدایم بود گفتم -بازیگری هستمخودم را به ارامی که آروین بیدار نشود بر روی تخت انداختم و همانطور که به سختی سعی در باز کردن دکمه های پیراهنم داشتم گفتم -نمی خواستم دعوا کنن و بین دو داداش شکر آب بشه …تازه!!سرم را بالا گرفتم و به آناهیتا دوختم و ادامه دادم-تازه نمی خواستم ….شایا و ساشا بدونن که توی اتاق یوسف چیکار می کردیم آناهیتا نفسی به راحتی کشید و برای کمک به من که پیراهنم را خارج کنم نزدیک شد و گفت آناهیتا:چه سخنرانی هم کردی پیراهنم را خارج کرد و نگاهی به زخمم کرد … صورتش با دیدن ان همه خون در هم جمع شد که گفتم -مجبور بودم اونطور سخنرانی کنم ..یعنی یکی باید می اومد اون دوتا رو جمع می کرد آناهیتا پیراهنم را در دست گرفت و با لبخندی که بر روی لبش نشسته بود گفت آناهیتا:ولی عجیب سیلی زدی تو صورت این شایای بدبخت خنده ای کردم … با دردی که در گونه ام پیچید …خنده ام را آرام کردم …و لبم را به دندان گرفتم …و با همان خنده گفتم -سیلی به خاطر چیز دیگه ای بود اناهیتا خنده ای کردآناهیتا:ناقلا بگو ببینم به خاطر چی بود با خنده مشتی به بازویش زدم …. اما با آخی که گفتم ..آناهیتا سرش را با تأسف تکان داد و بازویم را در دستش گرفت… نگاهی به زخمم و با اخمی گفت آناهیتا:ستاره زخمت خیلی عمیقه ..بخیه می خواد …نگاهی به بازویم کردم که اطرافش کبود شده بود و به راحتی می توانستم عمیقی زخمم را ببینم … صورتم درهم جمع شد و نالیدم -فکر نمی کردم اینقدر عمیق باشه که اینطور بشه آناهیتا با ناراحتی سرش را تکان داد و انگشتش را به اطراف زخم کشید و گفت آناهیتا:بریدگیش عمیق بوده برای همین اولش احساس درد نکردی …انگشتش را از روی زخم برداشت و ادامه دادآناهیتا:با فشاری هم که به بازوت وارد کردن برای همین اینقدر عمیق شده که می تونم گوشت دستت رو ببینم ایشی زیر لب گفتم و با لبخندی نگاهش کردم -دکتری هستی برای خودت ها آناهیتا لبخندی زد و پیراهنم را برداشت و بلند شد …آناهیتا:خوبه نرگسی پرستاره و ما این چیزارو می دونیم هـــاخنده ای کردم و سرم را تکان دادم که به طرف حموم در اتاقش راه افتاد و گفتآناهیتا:تا من صورتم رو می شورم تو کثیفیه زخمت رو تمییز کن -آنی من که با یک دست نمی تونم تمییز کنم اناهیتا نگاهم کرد …نفسش را بیرون داد و به آرامی گفت آناهیتا:پس صبر کن و صورتم رو بشورم برم از شایا وسایل زد عفو….هنوز حرفش تمام نشده بود که تقه ای به در خورد … آناهیتا با تعجب نگاهم کرد …باز تقه ای به در خورد … اخمی به آناهیتا که با تعجب نگاهم می کرد و اشاره ای به در کردم -باز کن ببین کیه آناهیتا مطیع حرفم به طرف در رفت و آن را باز کرد … صورت اخم کرده ی شایا میان در نمایان شد … ناخداآگاه لبخندی روی لبم نشست و به ساشا که معصومانه کنارش ایستاده بود چشم دوختم آناهیتا:بله … چیزی شده شایا:اومدم ببینم بازوش چی شده …آناهیتا نفسی به راحتی کشید و در را تا آخر باز کرد … رو به شایا با نگرانی گفت آناهیتا:زخمش خیلی عمیقه انگار بخیه می خواد …شایا با نگرانی سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد… خدا رو شکر می کردم که تابی که پوشیدم یقه باز نیست … ساشا از کنار شایا تکان خورد و با نگرانی رو به من گفت ساشا:درد می کنه سرم را به “نه” تکان دادم…. لبخند مهربان همیشگی اش را زد و به من نزدیک شد و با مهربانی برادرانه اش گفت ساشا:شرمنده خواهری نمی خواستم بهت صدمه ای برسونم لبخندی زدم و آرام گفتم-دشمنت دادشساشا خم شد و پیشانی ام را بوسید و به همان آرامی کنار گوشم گفت ساشا:فک نکن یادم رفته که در رفتی از زیر سوالام خنده ای کردم و او را پس زدم … ساشا راست ایستاد و با خنده ای که روی لباش نشسته بود به آناهیتا نگاه کرد … آناهیتا دهانش را برای او کج کرد و با اخمهای درهم رفته به طرف حمام در اتاقش راه افتاد … ساشا خنده ای کرد و نیم نگاهی به من و با صدای بلندی که آناهیتا بشنود گفت ساشا:این آبجیت شباهت جنگلی هارو آورده چرا ؟با جیغ حرصی که آناهیتا کشید …صدای خنده ی من و ساشا را بلند کرد … نگاهی به شایا کردم که لبخند کمرنگی بر روی لبانش نشسته بود … لبخندی زدم….نگاهش را به طرفم برگرداند و نگاهم کرد … نگاهش آرام بود … ارامی که تپش قلبم را بالا می برد .. قدمی به طرف تخت برداشت و وسایلی که در دستش بود را بالا آورد شایا:بذار یک نگاهی به بازوت بندازم ساشا از کنارم بلند شد … وجایش را به شایا داد … شایا کنارم نشست و همانطور که نگاهش به گونه ام بود …آهی کشید و بی آنکه نگاهی به چشمانم بیندازد که مشتاقانه به تک تک اجزای صورتش خیره شده بود بازویم را به طرف خودش گرفت … نفسهایش به نزدیکی ام …تنم را گرم می کرد … نفس های داغش …نفس تازه ای می شد برای من … با سوزشی که در بازویم پیچید …. ناله ای کردم …با نگرانی نگاهم کرد و آرام گفت شایا:دارم سعی می کنم خون های اطرافش رو پاک کنم تا التهاب پیدا نکنه..و بتونم به راحتی زخمت رو ببینم سرم را تکان دادم و لبخندی از درد زدم … نگاهش را از من گرفت و خیره به زخمم شد … لرزش دستش را می دیدم … نگرانی ..ترس عجیبی را در چشمانش می دیدم …نفسش را به سختی بیرون داد و با صدایی که خشم در آن بود ..نیم نگاهی به ساشا کرد و گفت شایا:نیاز به بخیه دارهساشا متآسف نگاهم کرد … لبخندی به صورتش زدم ..ساشا لبخندم را جواب داد و با چشمکی به شایا اشاره کرد … نگاهی به شایا کردم که خیره به لبخندم بود و گفتم -از اون چسپهای اتاق عمل نداری سرش را به مثبت تکان داد که لبخند دیگری به او زدم و گفتم -پس همین خوبه ..نیاز به بخیه نیست شایا:اما…ابرویی بالا انداختم و وسط حرفش پریدم -اما و اگر نیاز …نمی تونم درد رو تحمل کنم با اخمهای در هم رفته نگاهم کرد … دستم را به عادت بالا بردم تا اخمهایش را باز کنم … اما به یاد بوسه اش … به یاد صدای پر محبتش که مهتاب را صدا زد …دستم میان راه خشک شد …لمس کردنش سهم دیگری بود ..لبخند تلخی زدم و دستم را به زیر انداختم … شایا با دیدن دستم که نیمه فاصله گرفت … پوزخندی زد … بازویم را میان دست گرمش گرفت و آن را بالا آورد … نگاهی به ساشا کردم که بدون توجه به ما سرگرم دید زدن در اتاق آناهیتا بود … لبخند دیگری زد و سرم را به زیر انداختم …سوزش دیگری در دستم پیچید …به جای ناله لبم را به دندان گرفتم…. صدای پر حرص شایا که به آرومی حرف می زد به گوش رسید شایا:باردیگه حواست رو جمع کن خانوم شجاع با اخمی نگاهش کردم …معلوم نیست این دو برادر چه گیری به شجاع بودن من دادن …-باشه بار دیگه وقتی کسی داره پرتم می کنه ..سعی می کنم پرواز کنم شایا فشاری به بازویم وارد کرد …مچ دستش را گرفتم و نالیدم -نـــکــن غمگین بازویم را رها کرد …سرش را تکان داد … خم شد و از جبعه ای که آورده بود…چسپ ها را بیرون کشید و به آرامی گفت شایا:باید فشار وارد کنم تا بتونم چسپهارو درست بچسپونم سرم را تکان دادم … دستم را گرفت و بر روی مچ دستش که بازویم را گرفته بود گذاشت … باتعجب نگاهش کردم … لبخند مهربانی زد و آرام گفت شایا:اگه درد اومد ..به جای اونکه به لبات فشار بیاری …ناخوناتو با ناله توی مچ دستم وارد کن تا بدونم درد داریبا دیدن لبخندش …سرم را تکان دادم و مچ دستش را بین مشتم گرفتم … با فشاری که با بازویم وارد شد …ناله ای کردم و بدون انکه ناخون هایم را در مچش وارد کنم …مچ دستش را فشردم … چند بار دیگر همین کار را تکرار کردم … آخرین فشاری که وارد کرد … فریادی از درد کشیدم … و به لباسش چنگ زدم …اشک در چشمانم جمع شده بود … بوی پتادین که به بینی ام می خورد .. حالم را دگرگون می کرد … قطره اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد … شایا دستش را جلو آورد و قطره اشکم را با انگشت شصتش پاک کرد و با لبخندی که مهون لبهایش شده بود گفت شایا:تموم شد مشتی به سینه اش به آرامی زدم و با خنده ی بی حالی که در صدایم بود گفتم -نامرد …اخرین فشارت عمدی بود هـــان شایا سرش را تکان داد و با نگرانی ..و همانطور که باند سفید را دور بازویم می پیچاند گفتشایا:تو اتاق یوسف چیکار می کردی ستاره لبم را به دندان گرفتم و خیره شدم در چشمان نگرانش … پس ساشا دلیل بحثش را گفته بود … سرم را به زیر انداختم و نگاهم را به حلقه ی در دستش دوختم و به آرامی گفتم-امانتی داشتم که باید از اتاقش بر می داشتم …سرم را بالا گرفتم و خیره به چشمانش گفتم -تو به من اعتماد کن شایا …می دونی که من کار اشتباهی نمی کنم لبخند کمرنگی بر روی لبانش نشست شایا:بار دیگه می خواین مارپل بازی در بیارین یک اطلاع به من و ساشا بدینخندیدم … خندیدم از این همه مهربانی و نگرانی این مرد که بروز نمی داد … شایا خیره به خنده ام شد …لبخندش عمیق تر شد … دستم را بالا آوردم …چشمانش را بست … بوسه ی گرم و آرامی را بر روی انگشتانم نهاد … سرش را بالا آورد با همان لبخند….اما شرمنده نگاهم کرد … قطره اشک مزاحم از روی گونه ام سر خورد …چرا با محبتاش من را وابسته می کرد … چرا دوست داشت قلب عاشقم را دیوانه وار به سینه اش بکوبد ….شایا دستش را جلو آورد …تا مثل همیشه … مثل هر وقت اشکم را پاک کند …کنار کشیدم … کنار کشیدم و اجازه دادم دستش را پس بکشد … شانه ام از بغض لرزید و سر به زیر نالیدم-نکن شایا… گناهکارم نکن … با من این کارو نکن دستش را جلو آورد …چانه ام را گرفت و سرم را بالا گرفت … خیره شد …در چشمانم …خیره شدم در چشمانش … همان چشمانی که در اتاق بسته ..با محبت نگاهم کرد …و گرمی نگاهش را به صورتم …پاشید …و بوسه اش را مهمون لباهایم کرد … این همان نگاه بود …نگاهی که مهتاب را طلبید ..شایا:ستاره ..منسرش را با غم و ترسی که در چشمانش بود به زیر انداخت و زمزمه کردشایا:متأسفم کاش اون موقعه ..کاش اون لحظه…این کلمه ای که از دهانش خارج می شد … می توانستم زار زار به حال خودم گریه کنم … ناله کنم …فریاد بزنم و بگم …متأسف باش … متأسف باش برای دل عاشق منی که دیوانه وار فریاد می زند که دوستت دارم …دوستت دارم دستش را پس زدم … پوزخندی به لب آوردم …پوزخندی تلخ و پر از نفرت…از جایم بلند شدم …. لبخند تلخی بر روی لبان شایا نشست .. بی توجه به لبخندش بی توجه به نگاه شرمنده اش به ساشا نگاه کردم … با دیدن نگاهم …نگاه غم گرفته اش را از من گرفت و به قاب عکس مهتاب و آناهیتا دوخت ….آه چطور از یاد برده بودم که ستاره جایی در انجا نداشت … چطور باید از یاد می بردم … لبخند تلخی زدم و نگاهم را از آنها گرفتم و به طرف حمام راه افتادم …همان موقعه آناهیتا با سر و صورت شسته از ان خارج شد … بدون انکه جواب چیزی را بدهم …کنارش زدم و وارد حمام شدم وارد شدم …تا نتوانن ببینن اشکهایم را که با دردی از چشمانم سرازیر می شد … نبینن ..گریه ای را که از گناه پر شده بود … نفس عمیقی کشیدم ….صدای آناهیتا را از پشت در شنیدم آناهیتا:ستاره ..شایا می گه نذاز زخمت خیس بشه نگاهی به ستاره شکست خورده در آینه کردم و در جواب آناهیتا با صدای گرفته ای گفتم -مواظبم …دستم را جلو بردم و دستی به آینه که تصوریم در آن کشیده شده بود دست کشیدم و زیر لب زمزمه وار نالیدم -چه کردی با خودت ستاره … چه کردی با دلت جواب نداشتم ..برای این سوالهای آسان جوابی نداشتم … دلم را بخشیده بودم .. بخشیده بودم به شخصی که یادش ..قلبش …مطعلق به بهترین بهانه ی زندگیم بود …مهتابم بوددستم را بر روی دهانم گذاشتم تا هق هقم از دهانم خارج نشود … آب را باز کردم … و نگاهم را به آن دوختم … صدای “مـتأسفم” گفتن های شایا در گوشم تکرار می شد … اون متأسف بود … همانند من … همانند قلبم که درش را برای عشق به او باز کردم …مشتی آب به صورتم زدم و خندیدم … خنده ی تلخ همراه برای فراموشی… خندیدم همراه با نفرت به احساس خودم …. خندیدم با درد …همراه با حسی گناه در سرتاسر وجودم … همانطور که آرام می خندیدم …مشت های آب را مانند سیلی به صورتم می پاشیدم … تا خالی بشم … خالی بشم با حس با او بودن و فکر نکنم ..به گرمی و نگرانی و ترسش آهی کشیدم و آب را بستم … نگاهی به ستاره ی خونسرد در آینه کردم … می ترسیدم با این رنگ عوض کردنهام ..دیوونه بشم … خود واقعی ام را فراموش بکنم .. لبخند تلخی را به لب آوردم … خیلی وقته فراموش شدم .. از همان روزی که مهتاب زندگی اش را شایایش را به من بخشید …نفس عمیقی کشیدم و هوله ای را که آویزان بود را به صورتم کشیدم … و همانطور از حمام خارج شدم … با دیدن اناهیتا که معصومانه کنار آروین به خواب رفته بود … لبخند واقعیی و مهربانی به لب آوردم .. هوله را دور گردنم انداختم .. با لبخند دیگری به ان دو ..صندلی مطالعه در اتاق را کنار کشیدم و پشت میز نشستم … دستی در جیب شلوار مشکی و جیب دارم کردم و عکس مهتاب و شایا را بیرون کشیدم …تاب مشکی رنگم را بالا زدم … و از پشت کمرم …ملف را بیرون کشیدم… عکس و ملف را بر روی میز گذاشتم و نگاهم را به آن دو چیز دوختم چراغ میز مطالعه را روشن کردم … از جایم بلند شدم ..و چراغ اتاق را خاموش کردم ..تا آن دو به راحتی بتوانند بخوابند و بار دیگر پشت میز نشستم … با انگشت ..دستی به عکس شایا و مهتاب کشیدم و با لبخند تلخی که بر روی لبم بود زمزمه کردم -اون فقط مطعلق به توه مهتاب عکس را وارانه کردم …تا نبینم … نبینم و حسادت نکنم به کسی که من را با او آشنا کرده بود… به طرف ملف رفتم … ملف را در دست گرفتم … سنگین بود ..و معلوم بود که ورقه های زیادی در این ملف هست … موهایم را با کشی که به مچ دستم بسته شده بود را بالا سرم جمع کردم… لبم را به دندون گرفتم و ملف را باز کردم …با وارانه کردن ملف تمام محتویاتس بیرون ریخت ….با افتادن عکسی در برابر نگاهم … نفس در سینه ام حبس شد …ملف خالی شده را رها کردم …دست لرزانم را جلو بردم …این خال بر روی گردن را می شناختم …خالی که بر روی گردن من هم بود … عکس را بالا گرفتم و خیره شدم … خیره شدم به مهتاب لختی که دست مردی بر روی قفسه ی سینه اش قرار گرفته بود …با بلند کردن آن عکس …عکس دیگری جلوی چشمانم ظاهر شد …عکسی از لبهای مردی که بر روی گردن مهتاب خودنمایی می کرد …قطره ی اشک بر روی گونه ام سرازیر شد و نگاهم خیره ماند به چشمان به اشک نشسته ی مهتاب در عکس که التماس می کرد … که خواهش می کرد…تمام عکس ها را با خشونت و بغض بالا آوردم … پر بود …پر بود از عکسهای مهتاب زخم خورده … پربود از اوضاع بدتر و لباسهای دریده شده اش از حیوانی که اسم خودش را مرد گذاشته بود … دستانم لرزید …عکسها از بین دستانم رها شد و نگاهم خیره به عکسی ماند که مهتاب در کنار بختیاری با لبخندی ایستاده بود … تصویر زیبای مهتاب در نگاهم جان گرفت که …در حال گریه در ماشین نگاهش به ملف بود …همین ملفی که حالا در دستانم قرار گرفته بود …دستانم را مشت کردم و نگاه دیگری به عکسها کردم … لبم را به دندان گرفتم و از جایم بلند شدم … با دستان لرزان تمام وسایل را به زیر انداختم … تمام عکسها به زیر پایم ریخته شد … و خودم زانو زدم … زانو زدم بین آن همه عکس و زیر لب نالیدم ..-چــــرا.؟.. چـــرا دستم را بر روی دهانم گذاشتم و عکسی که مطعلق به بختیاری و مهتاب بود را بالا آوردم … نگاهی به دست بختیاری کردم که بر روی گونه ی مهتاب نشسته بود و غریدم -چـــرا ؟..چرا کمکش نکردی …با صدای فریاد آخرم… آناهیتا با ترس از جایش بلند شد و نگاهام کرد .. با دیدن آن ستاره ی به زانو در آمده تعجب کرده بود … تلخ خندیدم …آناهیتا با تعجبی که در صدایش بود آرام صدایم کرد آناهیتا:ستاره!!با چشمان اشکی زل زدم به اناهیتا … میان گریه خندیدم و با دست اشاره ای به عکسها کردم و نالیدم -آناهیتا مهتابم… خواهرم پتو را کنار زد و همانطور که نگاهش خیره به من بود از روی تخت بلند شد …مکثی کرد و خیره به عکسها شد … به عکسهایی که زیر پایش از خار بودن خواهرش می گفت … از عکسهایی که مهتابم بین دستان گرگی التماس می کرد …زانوی آناهیتا همانند زانوهایم لرزید … لرزید و فرود آمد …فرود آمد در بین عکسهایی که فریاد می زد ..عکسهایی که ترحم در آن بیداد می کرد …با دستان لرزانم اشاره به عکسها کردم و نالیدم -می بینی آنی … می بینی داره با جسم خواهرم چیکار می کنهفریاد بلندی زدم-مـــی بــینی با روحـــش چیکار می کنن دستان آناهیتا همانند دستانم لرزید … همانند قلبم که زار می زد دستانش می لرزید … دست لرزانش را دراز کرد و عکسی را که شانه ی برهنه ی مهتاب را به نمایش گذاشته بودن به دست گرفت …….بی آنکه حرکتی کند … بی آنکه حرفی بزند خیره به عکس شد …لبم را به دندان گرفتم …تا هق هقم خارج نشود..تا گریه ام همانند نگاه مهتاب پر التماس نشود چانه اناهیتا لرزید …قطره اشکش بی آنکه پلکی بزند از گونه اش از روی گونه اش سر خورد…بر روی عکس افتاد… دستش را دراز کرد…همانطور که چیز نامفهومی زیر لب می گفت … عکس دیگری در دست گرفت … با دیدن عکس خندید و نگاهم کرد … اشاره ای به عکسی که در دستش بود کرد و باز خندید ..با همان خنده سرش را بالا گرفت و نگاهی به من گفت آناهیتا:ستاره نگاهش پر التماسه نگاه کن …بلند تر خندید و عکس را به طرفم پرت کرد …اشاره ای به عکس دیگر در دستش کرد و همانطور که می خندید گفت آناهیتا:اینجارو ببین … چطور دندون های این شخص رو تنش مونده …عکس را پرت کرد و بغض کرده میان خنده گفت آناهیتا:ببین نگاه مهتاب درد گرفته … نگاهی به اشکهای آناهیتا که بی امان از چشمانش خارج می شد کردم …با درد …با بغض نگاهیبه تمام عکس ها کرد وصورتش را میان دستانش گرفت و هق هقش به هوا رفت…نالید ..از دیدن عکس های نفرت انگیز میان هق هق گریه نالید آناهیتا:ببین مهتاب چقدر شکست خورده … می بینی ستاره ..این مهتابه شانه هایم از بغض از گریه ..از هق هق اناهیتا …از دردی که در صدای بود لرزید…عکسها را پس زدم و در آغوشش گرفتم … در آغوشش گرفتم و به خودم فشردمش …گرفتمش تا نلرزد … همانند من نلرزد و نشکند …. دستش را از روی صورتش برداشت و دستانش را دورم حلقه کرد … همراه با هق هق نالید … همراه با درد نالید آناهیتا:ستاره ببین اون بی انصاف ..اون بی انصاف خواهش رو توی چشمای خواهرم ندید حلقه ی دستش را تنگتر کرد و بلندتر نالید آناهیتا:بـــبـــین مهتابم براش خــــواهش کرده دستی به پشت کمرش با دستهای لرزان کشیدم … حلقه ی دستش را شل کرد و آرامتر نالید آناهیتا:التماس کرده ستاره ..ببین مهتاب التماس کرده سرم را بر روی شانه اش گذاشتم … هر دو گریه کردیم … گریه ای از درد …گریه از دل به خون نشسته ام بعد از دیدن این عکسها … نگاهی به یکی از عکسها کردم که نیمرخ ان مرد را به راحتی می توانستم ببینم و با خشمی که در من به وجود آمده بود کنار گوش آناهیتا زمزمه کردم -به خاک سیاه می کشمش …کاری می کنم بدتر از اینا جلوی پام التماس کنه …موهای آناهیتا را نوازش کردم وعکس را در مشتم گرفتم و با نفرت گفتم -کاری می کنم که از مرد بودن خودش هزار بار آرزوی مرگ کنه آناهیتای لرزان را به خود فشردم و با درد گفتم -همونطور که مهتاب رو به خواهش کردن مجبور کرده ….اونو به هزار بار خواهش کردن مجبور می کنم آناهیتا سرش را میان اغوشم پنهان کرد و بغض دار گفت آناهیتا:ستاره …دستم را پشت کمرش کشیدم و اجازه حرف را به او ندادم-هیــس عزی……حرفم با دیدن خط زیبای مهتاب که بر پاکت نامه ای نوشته شده بود از یاد بردم …و با تعجب و اشکهای در هم رفته به پاکت نامه خیره شدم….. آناهیتا را از خود فاصله دادم و چهار زانو به طرف پاکت نامه رفتم … با دستهای لرزان پاکت نامه را بالا آوردم که با خط زیبای مهتاب بر روی آن نوشته شده بود “برای تو”آناهیتا کنارم نشست و هر دو چشم دوختیم به نامه … نامه ای که کنارش لخته ی خونی قرار گرفته بود … دستم را بر روی نوشته کشیدم و آرام و تلخ زیر لب زمزمه کردم-همیشه دست خطش از من و تو بهتر بودبی خود خندیدم ..در آن موقعیت … در آن حس نفرت فکر کردن به یک چیز از گذشته ها …تلختر از هر چیزی بود که می توان به آن فکر کرد … دست سرد آناهیتا بر روی دستم نشست …نگاهی به صورت خیس از اشکش کردم و با چانه ی لرزان نالیدم -آنی خط مهتابه قطره های اشک پشت سر هم از چشمان آناهیتا سرازیر شد … پاکت نامه را برگرداندم …مشخص بود یکی قبل از من هم این نامه رو باز کرده ..با پوزخندی به طرف آناهیتا نگاه کردم و گفتم -یکی این نامه رو باز کرده آناهیتا:یعنی چی نامه را کج کردم و به طرفش گرفتم و با صدایی که از گریه خشدار شده بود گفتم -این نامه قبلا” باز شده …نگاه کن آناهیتا نامه را در دست گرفت و دستی به پاکت نامه کشید … لبخند کجی بر روی لبش نشست و در پاکت نامه را باز کرد ..پوزخندی بر روی لبهای هر دوی ما نشست آناهیتا:چه کثیف هم بوده این شخص که با آب دهانش چسپوندهنفسش را بیرون داد و نامه را به طرفم گرفت …لبخند تلخی زد و خیره به پاکت نامه گفت اناهیتا:تو بازش کن نگاهم را به نگاه غمگینش دوختم …اشک در چشمانش جمع شد …نگاهی به عکس های اطرافش کرد …دستم را بر روی شانه اش گذاشتم -آنی آناهیتا نگاهش را از عکسها گرفت نگاهم کرد ..لبخندی زد ..قطره اشک از چشمش سرازیر شد و نامه را به طرفم گرفت آناهیتا:این حق توه که بدونی ..لبخندش تلخ شد و به ارامی ادامه دادآناهیتا:فقط تو همانند او لبخند زدم …دستم را دور شانه اش حلقه کردم و به آرامی همانطور که نامه در دست هر دوی ما بود با بوسه ای بر روی گونه اش گفتم -حق هر دوی ماست مهربان خواهرانه به هم خیره شدیم ..بی توجه به عکسهایی که دلمان را خون می کرد ..هر دو به یکدیگر لبخند زدیم و نامه را باز کردیم … آناهیتا آرام دستش را بر روی نوشته های مهتاب کشید و همراه با بغض زمزمه کرد آناهیتا:دلم واسش تنگ شده ستارهغمگین نگاهش کردم و همانند او زمزمه کردم -منم دلتنگم آنی به تمام اون روزهایی که من شاد بودم و مهتاب اینجا غمگین …دلتنگم سرش را بالا گرفت …شرمنده و متأسف نگاهم کرد آناهیتا:مقصرم مگه نه لبخندی زدم … نامه را بر روی زمین گذاشتم و صورتش را میان دستانم گرفتم … پیشانی اش را بوسیدم و آرام گفتم -هیچکی مقصر نیست ..نه من ..نه تو نگاهم را از او گرفتم و به نامه دوختم… نمی خواستم از چشمانم بخواند که حرفم برای خودم واقعیت ندارد… من خودم را مقصر می دانستم … مقصر این بلاهایی که به سر مهتاب آمده بود … اگر نمی رفتم … اگر کنار مهتاب می موندم …هیچوقت مهتاب را از دست نمی دادم … هیچوقت داغش به دلم نمی نشست…دستم را دراز کردم … دارز کردم به نامه ای که هیچوقت فکر نمی کردم ممکنه زندگیم رو عوض کنه و من را به طرف واقعیتی بفرسته که هیچ انتظارش نداشتم ..واقعیتی که تلختر از هر واقعیت دیگر می توانست باشد.نگاهم را به نامه دوختم و آن را باز کردم…با شتیاق نگاهم را به نوشته های مهتاب دوختم و زمزمه وار برای خودم و آناهیتا شروع به خوندن کردم “شایا….نمی دانم این نامه را باید به عنوان چه کسی بنویسم؟ شوهر م، دوست، هم اتاقی یا هر چیز دیگر.. تو خودت هر چه دوست داشتی، بگو. اما فقط خواهش می کنم نامه را تا انتها بخوان… نمی دانم این نامه به دست تو می رسد ..یا کسانی که قصد جان من یا حتی تو را دارند …اما از صمیم قلبم می خواهم که این نامه به دست تو برسد تا بدانی دنیا دست چه کسی است…می دانم تو هم مثل من اگر پایش بیفتد با دیدن این عکسها خودت را به آب و آتش می زنی تا بگردی ..تا بگردی دنبال آن یار بی معرفتی که زندگی ات را به آتش کشید و زندگی من را از هم پاشید…و چشمانم را پر از نفرت کرد می دانی دوست مهربانم ..شایا…آدم بعضی وقت ها دوست دارد سرش کلاه برود… کلاه گشادی که تا چشم هایش را بپوشاند …..تا فقط برای این که دنیا را نبیند. وقتی زن و شوهرهای جوان و خوشبخت را می بینم، لااقل تا یک هفته مثل دیوانه ها هستم…چون من برایت جز یک هم اتاقی …جز یک دردسر چیز دیگری نبوده ام ….چون همسری را که می خواستی برای تو ای مهربانم نبوده ام …من آن نبوده ام که در آغوش گرمت قرار بگیرم و به آرامش برسم ..بلکه شخصی بوده ام که حراص داشتم از اغوش مردی که زندگی اش را به پایم ریخت … ترس داشتم از خوابهایی که زندگی ام را از هم پاشید مردمشنیده ام که تو هم گاهی همین حس را داری، نپرس که از کجا شنیده ای؟! کلاغ ها همه جای دنیا پرواز می کنند… دیشب وقتی مثل همیشه روی مبل خواب بودی و نگاهم به اخمهای درهمت در خواب بود با خودم فکر می کردم که شاید اگر این جا نباشم، همه راحت شوند. شاید پیش پای تو هم راهی به سوی آسایش و خوشبختی گشوده شود….شاید دیگر خوابهایت خراب کابوسهای شبانه ام در آغوش مرد دیگری نباشد ……برای این که با توجه به شرایط کنونی من برای تو جز مزاحمت و مغشوش کردن وضع زندگی ات هیچ حاصلی ندارم. من قدرت تحمل خوبی ندارم. از حق شناسی لبریز شده ام. می خواهم توی خیابان ها فریاد بزنم که به مردی بد کرده ام که مثل فرشته ها بود. لب های من خاموش است و نمی توانم به تو بفهمانم که چه قدر در مقابل تو خودم را حقیر و کوچک می بینم. دلم می خواهد معنی حرف هایم را بفهمی. من هنوز هم دوستت دارم. نه به این خاطر که به من کمک می کنی، نه به این دلیل که دورا دور مراقب ام هستی و من این را می دانم، نه به این خاطر که گناه دیگری را به گردن گرفتی و تحملم کردی … نه به خاطر اینکه تمام شایعات را به دوش گرفتی تا ثابت کنی پاکم …بلکه به خاطر اینکه دوستت دارمهر چند هیچ وقت عادت نداشتم که این حس را به زبان بیاورم و می دانم که تو چه قدر رنج کشیدی. چه قدر انتظار کشیدی در شنیدن یک دوستت دارم که من نگفتم و من بد کردم..من به تو به زندگی ام بد کردم … اطرافیان از باهام بودنمان بد کردن… ببخشید. این نامه نه منت کشی است…نه تحقیر کردن توی بهترین.. فقط یک اعتراف نامه است. یک دریچه رو به احساسات زنی که شوهرش را دوست داشت اما قدرش را ندانست… و اجازه نداد شوهرش حامی اش باشد … اجازه نداد هم اغوشش باشد یک خواهش نامه است برای مراقبت از خودت …برای مراقبت از حسادتهای اطرافیان به خودت… اعتماد نکن شایا … به آن کسی که کنارت هست .. به ان کس که کنارت هست اعتماد نکن …دنیا پر از بی اعتمادی شده استچه می شد آن اشتباه ها را نمی کردی یا من آن اشتباه ها را نمی کردم؟!… چه می شد هر دو اشتباه نمی کردیم …کاش هیچوقت بین راهت قرار نمی گرفتم … اما این ملاقات برنامه ریزی شده ی من و تو …زندگی هر دوی مان را از ما گرفت چقدر سخت است اعتماد کردن به کسانی که آخر می دانی زندگی ات راخانواده ات را از تو گرفته ان .اما من باز اعتماد کردم .اعتماد کردم به مردی که تو از آن سخت متنفری .اعتماد کردم به مردی که همیشه آرزوی من بود او را بار دیگر ببینم و بشناسم . اما تو ترسیدی ..مثل همیشه ..مثل هر وقت ترسیدی که بلایی به سرم بیاورند و تو باز بشکنی اما من به عموم ..به عمویی که همانند پدرم بود …اعتماد کردم مهربانم خیلی از حقیقتها هست ..خیلی از حقیقتهایی که هیچ انتظار نداشتم ..هیچ انتظار آن را نمی توانی داشته باشی .دنبال آن حقیقت برو .نمی خواهم مردی که به من زندگی داد را گناهکار بدانند . می خواهم بروی تا بدانی که تو مقصر مرگ هیچکس نیستی ..تو هم بازیه جدیدی هستی برای آنهایی که از بودنت حسادت می کنن..تو هم بازیچه ی دستانی هستی که من را بازیچه قرار دادشایا..دوست مهربانم ..همدرد شبانه ام خواهشی از تو دارم …مراقب خواهر هایم باش ..مخصوصا” مواظب ستاره ام .اجازه نده که بداند .اجازه نده که بداند که مهتابش درهم شکسته است ..نداند که کسی را که غرورش می داند با دانستن حقیقتی آنطور از هم پاشیده است .چون می داند او می آید ..او می آید که حق خواهرش را بگیرد ..اما نمی دانم که حقیقت می شکندش ..که حقیقت او را نیز همانند من نابود می کندچقدر دلم برای او تنگ است همسفرم .برای حامی بودنش. برای آن خونسردی اش .می دانم او بهتر از من از آناهیتا مواظبت می کند .چون او قویی است .قویی مانند یک حمایتگر .مواظبش باش همانند من نشکند شایا.مواظبش باش همانطور محکم استوار بماندحقیقت را در جایی پنهان کرده ام که فقط تو می دانی …آنجا من و تو آرام بودیم ..آنجا من و تو بی دغدغه .بی حرفی از مردم .بی اخمهای اطرافیان آرام بودیم.حقیقت را به تو می دهم که بدانی تو بزرگوارترین همسر.بزرگوارترین دوست.حتی برادر هستیآخرین آرزویم .آخرین خواسته ام .خوشبختی ات است زندگی کن و زندگی کردن را بیاموز مرد من” نامه تمام شده بود و من نگاهم خشک شده بود به نوشتهای مهتاب .نوشته هایی که از اشکهای مهتاب خیس و خشک شده بود … آه چقدر دلم تنگش بود … حتی در نامه اش نگرانی اش را به من و آناهیتا می گفت … خواهرم مظلوم بود ..مهتابم مهربان بود ودلشکسته با صدای هق هق آناهیتا نگاهش کردم … بینی اش سرخ شده بود و صورت معصومش خیس از اشکهای غم دیده اش برای از دست دادن مهتاب … دستش را در دست گرفتم ..محکم در دستم فشردم …مهتاب من را محکم شناخته بود …من را حمایتگر دانسته بود …نمی تونستم ..حالا توی این موقعیت نمی توانستم …ضعیف باشم ..نمی تونستم از حقیقتی که مهتاب را شکانده بود کنار بکشم و چشم ببندم به آن چیز که برایش به اینجا امده بودم از جایم بلندش شدم و آناهیتا را با خود بلند کردم … اشکهایم را با پشت دست پاک کردم و با اخمی های درهم نگاهی به نامه و عکسهای بر زیر پایم کردم و پر قدرت گفتم -ازت می خوام ضعیف نباشی آنی آناهیتا:ستار…وسط حرفش پریدم و آرام گفتم – آناهیتا …من باید برم دنبال حقیقت ..حقیقتی که مهتابم را از من گرفت آناهیتا دستم را فشرد و آرام زمزمه کرد آناهیتا:تا آخرش هستم.. با هم می ریمنگاهش کردم …نگاه او نیز آرام شده بود … نگاهی که حالا بعد از خوانده نامه سخت شده بود ….نگاهم را از او گرفتم و به عکس مچاله شده به کنار پایش دوختم …همان عکسی که نیمرخ آن مرد نزدیک به همه ی ما را نشان می داد …پوزخندی زدم و همانطور که نگاهم به عکس بود آرام گفتم -اینو مطمئنم که هیچ مدرکی دست این بی وجدانها نیست سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به آناهیتا دوختم …با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت آناهیتا:می ریم دنبال حقیقت ..اگه حقیقت پیش اینا نیست ..ما پیداش می کنیم دستی به چتریهایم کشیدم و نگاهم را به عکس مهتاب و شایا که کنار هم ایستاده بودم دوختم … حالا به بزرگواری شایا رسیده بودم .. به بزرگواری ارباب مارموزی که هیچکس ..از غمش نمی دانست جز ..هم اتاقی اش ..همسفرش ..یا حتی همسرش …روی زمین چهار زانو نشستم و عکس را در دست گرفتم و به آرامی گفتم -باید بدونم که چه اتفاق هایی داره می افته صدای آناهیتا را که مشغول جمع کردن عکس ها بود از کنارم شنیدم که گفت آناهیتا:چطور می خوای بری دنبال حقیقتعکس بختیاری و مهتاب را بلند کردم و به طرف آناهیتا گرفتم و زمزمه کردم -بعد از ملاقات با خان عمونگاهی به آناهیتا کردم که خیره به عکس شده بود و آرام زمزمه کردآناهیتا:اون نگاهای آشناشناش ..اون…غمگین نگاهش را از عکس گرفت … کنارش نشستم و دستم را بر روی شانه اش گذاشتم -آنی سرش را بالا گرفت …غمگین لبخند زد و به ارامی گفت آناهیتا:بازم می خوان دورم کنن ستاره … -آنــی ..آناهیتا دستش را بر روی دستم گذاشت و غمگین تر از قبل گفت آناهیتا:هنوز طعنه هاشون تو گوشمه ستاره ..هنوز نگاهی تحقیر آمیزشون یادمه دستم را بر روی دهانش گذاشتم گونه اش گذاشتم و آرام گفتم -نه من ..نه تو ..اون دختر بچه های پنج ساله نیستیم آنی قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد … با انگشتم ..اشکش را گرفتم آناهیتا:می ترسم ستاره..از اینکه دیگه نب….میان اشکهایش خنده ای کردم و پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاندم و آرام گفتم -هستم آنی ..هیچ وقت پشتتو خالی نمی کنم کنارتم تا آخرش آناهیتا:مثل همیشه میان آن همه غم و درد خنده کردم … به زمان بچگی هایمان … به زمان بچه بودنمان و با اطمینان گفتم-مثل همیشه خواهری ..مثل همیشه اناهیتا نیز میان غم خندید … خندید و هر دو نگاهمان را به عکس دوختیم …به عکسی که آناهیتا از آن حراص داشت …اما من برای دیدار به او لحظه شماری می کردم …می دانستم …خان عمو نیز حقیقتی می داند که باید به من بگوید … حقیقتی از این ملاقات که مهربانانه دستش بر روی گونه ی مهتاب بود …حقیقتی که عمویم به من مدیون بود ***** خمیازه ای کشیدم و تکیه ام را به نیمکت دادم و نگاهم را به آناهیتا که با آروین بازی می کرد دوختم … خنده های بلندشان لبخندی را بر روی لبانم ظاهر کرد … خوشحال بودم می خندید ..بعد اون شب نفرت انگیز که عکسها را دیدیم و نامه را خواندیم … خوشحال بودم که از حالت افسرده اش بیرون آمده و در حال خندیدن بود …دست به سینه نشستم و پایم را بر روی پای دیگری گذاشتم … هنوز می ترسیدم ..می ترسیدم عکسها و نامه را به شایا بدهم … شایایی که در این یکهفته حتی نگاهم نمی کرد … لبخند تلخی بر روی لبم نشست و نگاهم را به آن دو دوختم سخته مردی که انطور قلبم برایش می زند بی توجهی کنم ..سخت تر از اون چیزیه که آن مرد نخواهد جواب سلامت را هم بدهد …به چه دلیل …به دلیل عاشقی …یا به دلیل گناهی که می خواستیم انجام بدیم ..نفسم را به سختی بیرون دادم و به آسمان خیره شدم نامه ی مهتاب هنوز جلوی چشمام بود …نامه ی به اشک نشسته اش … نمی دونم از کی گله کنم ….از کدوم قست …از کدوم بی معرفتی گله کنم که خواهرم را گرفت …مهتابم را از من گرفت …اما شایا را به من بخشید ..شایایی که از من فرار می کرد … شایایی که حالا دوست نداشت نگاهم کند با انگشت شصتم حلقه را لمس کردم و چشمانم را بستم … اون چه جایی بود که مهتاب و شایا احساس آرامش می کردن … اون حقیقتها کجاست که مهتاب نتونسته بود توی نامه ازش حرف بزنه … با صدای خروسی …اخمهایم در هم رفت و چشمانم را باز کردم …نگاهم را از آسمان گرفتم و به آناهیتا که ریز ریز می خندید دوختم و پر حرص گفتم-زهر انار…مگه بهت نگفتم دست به گوشی من نزن آناهیتا خنده ی بلندی کرد و همانطور که آروین را بر روی تاب می گذاشت بلند و پر خنده گفت آناهیتا:جان تو آبجی اگه من به اون گوشیت دست زده باشم با صدای کر کننده ی زنگ گوشی بدون آنکه جواب آناهیتا را بدهم …با اخمی گوشی را کنار گوشم گذاشتم و صدایم را صاف کردم …صدای آشنایی در گوشم پیچید -همیشه گفتم قبل از جواب دادن صداتو صاف کن دختربا تعجب گوشی را فاصله دادم و بار دیگر آن را کنار گوشم گذاشتم و با دلتنگی ..اسمش را پر احساس صدا زدم-پـــویـــا!! صدای نفسش را که بیرون داد به وضوح شنیدم … و صدایش را که گفتپویا:اینطور صدام نکن ستاره ..هواییم نکن لبخندی زدم …لبخندی از شنیدن صدای آشنا و لحن صمیمی اش …-فک…فکر نمی کردم دیگه صداتو بشنوم پویامکثی کرد .. باز نفسش را بیرون داد و گفتشپویا:وقتی بد از دو ماه بهم زنگ زدی دلم می خواست هر چی توی دلم سنگینی می کنه رو بارت کنم …اما وقتی صدای پر از بغضت که از من خواست کمکت کنم …دلم نیومد… دلم نیومد قید کمک کردن کسی رو که همیشه کمکم می کرد بزنم نگاهی به آروین کردم که با آن صورت رنگ پریده اش در حال خنده بود و گفتم -می دونم تو تنها کسی هستی که می تونم اعتماد کاملی بهش داشته باشم پویا:خوشحالم که مثل همیشه بهم اعتماد داری-منم خوشحالم که زنگ زدی آهی کشید و با صدای نگرانی گفت پویا:نمی تونستم بی خیال باشم ستاره ..وقتی داستان رو برام گفتی و اتفاقهایی که افتاده نتونستم دلخور باشم ازت …بعد از شنیدن پیامت دست به کار شدم و متأسف شدم برای از دست دادن مهتاب آه تلخی کشیدم ولبخندی به لب آوردم و آروم گفتم -گفتن رفتی مسافرت …مجبور شدم پیام صوتی برات بذارم پویا:بی معرفت تو که می دونی من برای هر کس وقت نداشته باشم برای تو دارم نفسم را به سختی بیرون دادم …می دونستم ..می دونستم که همیشه برای من وقت داره ..اما قدرت اینکه همه ی حقیقت رو بگم را نداشتم …قدرت شنیدن بی معرفت بودن را از دهان او نداشتم ..آه دیگر کشیدم و غمگین گفتم -کمکم می کنی پویا صدای خنده اش …خنده ای را بر روی لبانم ظاهر کرد پویا:من اینجام ستاره …همونجایی که تو هستی خنده از روی لبهایم ماسید ..با مرور حرفش خنده ی گیجی کردم و با لحن مسخره ای گفتم -یعنی چی ..شوخی می کنی پوفی کرد و با ناله گفتپویا:اوووف نمی دونی ستاره …از فرودگاه مهرآباد تا حالا فقط توی ماشینم …. می دونی با چه زوری یک ماشین گیر آوردم تا رسیدم به این روستا …چقدر این ساشای بدبخت رو کچل کردم به خاطر رسیدن به اینجا ..تا بیام خانوم رو ببینم …اون وقت تو داری می گی شوخـــی می کــــنی نفسم در سینه حبس شد .. لبخندم به لبخند پهنی تبدیل شد و با اشتیاق گفتم -پویـــاصدای خنده ی پویا در گوشم پیچید و صدایش که پر احساس گفت پویا:جون دل پویا -کـــجایی دیــوونهصدای خنده اش با صدای خنده ام هماهنگ شد … آناهیتا با تعجب نگاهم کرد …با خنده از جایم پریدم و راست ایستاد … بلندتر گفتم -کـــجایی پـــویـــاپویا:بیا کنار دری که من رو به تو برسونه ستاره صداش پر بود از احساس ..پر از صمیمیتی که از من دور رفته بود … گوشی را به طرف آناهیتا که نگاهم می کرد پرت کردم و خودم شروع به دوویدن کردم .. بی آنکه توجهی به “ستاره..ستاره” کردن آناهیتا بکنم ..به طرف مقصدی که گفته بود به راه افتادم … به طرف کسی که… توی آن زمان ..در پنج سال قبل و حال …کنارم بود … مونسم بود … از در اهنی خارج شدم … صدای خنده هایش به گوشم رسید دیدمش … مردی که همیشه خندان بود … مردی که غمم را به او می گفتم … دوستی که برای من به زانو در امده بود … سخت نفس می کشیدم .. سینه ام از دویدن ..از اشتیاق بالا و پایین می رفت .. با دیدنم ..عینک دودی اش را از چشمانش برداشت و با شوق نگاهم کرد پویا:ســـتــاره!!دستانش را برای در اغوش کشیدنم باز کرد … خندیدم ..همراه با اشکی که از چشمانم سرازیر می شد خندیدم و به طرفش دویدم … دویدم که در حصار دستانش گیر کنم … ساشا از پویا فاصله گرفت …خودم را در آغوشش انداختم ….صدای خنده ام با صدای خنده اش سکوت آنجا را پر کرده بود دستانش را دور کمرم حلقه کرد و محکم من را به خودش فشرد … بو کشید عمیق و پر صدا پویا:آخ …ســـتاره ..ســتاره حلقه ی دستش را تنگتر کرد و خندید … خندید به یاد آن روزهایی که التماس می کرد در اغوشم بگیرد …اما من اخم کرده از او فاصله می گرفتم … بغض دار سرم را به کنار گوشش بردم -دلم برات تنگ شده بود پویــا …دلم تن…بغضم با فشاری که دور گردنش وارد کردم را خوردم …پویا لبش را نزدیک گوشم آورد زمزمه وار گفت پویا:خیلی منتظر این روز بودم ..خیلی …اما طور دیگه تصورش می کردم ستاره ..طور دیگه من را از خودش فاصله داد و صورتم را بین دستانش گرفت ..غمگین گفت پویا:چیکار کردی با خودت ستاره ..این بغض تو ص…لبخندی زدم و دستم را بر روی لبش گذاشتم …-حالا که هستی همه چی خوب می شه …حالا که اومدی باری از دوشم کم می شه اشکی را که از چشمم سرازیر شده بود را با انگشت سبابه اش پاک کرد و بوسه ای بر روی پیشانی ام گذاشت… پر احساس …پر از شوق خواستن …پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند و با خنده و حالت شوخی گفت پویا:حالا که تو احساسات غرقیم کاش لباتو می بوسیدم خنده ای کردم و مشتی به سینه اش زدم -شما خیلی بی جا می کنی عزیزم پویا:جــــون عزیزمت توی حل..شایا:مزاحم نباشیم با شنیدن صدای پر از خشم شایا …پویا حرفش را خورد و هر دو به طرف شایا که با اخمی نگاهمان می کرد برگشتیم … ساشا با خنده سرش را به زیر انداخت و به شانه ی شایا زد …پویا دستش را دور شانه ام حلقه کرد و قدمی به طرف شایا که برزخی و پر از خشم نگاهمان می کرد …دستش را دراز کرد پویا:باید شایا باشیشایا بدون انکه اخمهایش را از هم باز کند …بدون آنکه توجهی به پویا داشته باشد …لبخند عصبی زد …و خیره در چشمانم شد …به راحتی می توانستم ..دلخوری را در چشمانش ببینم …دلخوری که در چشمان من نیز بود …همانند خودش پوزخندی زدم و نگاهم را از او گرفتم …اما با کشیده شدن دستم با تعجب نگاهم را برگرداندم و به چشمان خشمگینش خیره شدم من را به خودش چسپاند و نزدیک گوشم گفت شایا:حق نداری ســـتار…حق نداریبا تعجب او را پس زدم و نگاهش کردم …حق چه چیزی را نداشتم … از کدام حقی شایا حرف می زد …حقی که نداشتم …آهی کشیدم و پوزخندی زدم….دستم را بین مشتش گرفت و با همان اخمها به پویا چشم دوخت و گفت شایا:شما هم باید پویا باشین ..شریک و دوست ساشا و ستاره بر روی شریک و دوست تأیید کرد که لبخندی بر روی لبانم نشست ..شایای حسادت می کرد …حسادت می کرد از نزدیکی ام به پویا..همانطور که دستم در مشتش فشرده می شد …نگاهم را به ساشا و پویا دوختم که با لبخندی خیره به ما بودن ….پویا با همان لبخند سرش را تکان داد و گفت پویا:بله برای همین ..برای رفع دلتنگیم به بعضیا اومدم اشاره ای به من کرد و با خنده نگاهی به شایا کرد که با اخم و عصبانیت نگاهش می کرد … خنده ایی کردم … با فشرده شدن دستم در مشت شایا …با اخمی بازوی شایا را گرفتم و زیر لب زمزمه وار نالیدم -شـــایــابدون انکه اخمهایش را از هم باز کند نگاهم کردشایا:هوووماخمی کردم و آرام گفتم -دردم گرفتم پوزخندی زد و فشار دیگری به دستم وارد کرد … با لبهای بهم فشرده شده نگاهش کردم ….آناهیتا:ســـلام با صدای آناهیتا ..با تقلا دستم را از دست شایا خارج کردم و محکم با پا به پایش زدم …صورتش از درد درهم جمع شد …لبخندی به آن همه بی توجهی که به من در این یک هفته کرده بود زدم و به طرف آناهیتا برگشتم …با خنده ساختگی بی توجه به شایا رو به پویا اشاره ای به آناهیتا کردم و با ذوق گفتم -پویا اینم آناهیتا پویا خنده ای کرد و با ابروهای بالا رفته …با آن چشمان آبی اش قدمی به طرف آناهیتا برداشت پویا:پس شما اون آناهیتایین که همه ازش تعریف می کردنبا گفتن آخرین کلمه اش نیم نگاهی به ساشا کرد و دستانش را از هم باز کرد و به طرف اناهیتا قدم برداشتپویا:ســـلام آنـــی خانوم هنوز قدمی به آناهیتا نزدیک نشده بود تا آناهیتا را در آغوش بگیرد…که ساشا با دست یقه ی لباسش را گرفت و او را نگه داشت … با اخمی نگاه به پویا کرد و گفتساشا:پویا جان کنترول کن خودتو پویا دست ساشا را پس زد و با خنده ای که بر روی لبهایش نشسته بود باز به طرف آناهیتا راه افتاد و با مسخرگی گفت پویا:بذار سلام دوستانه بکنم …ساشا:بیا وایسا سرجات اینجا ایرانه از این سلام دوستانه نمی کننپویا اخم کرده ایستاد و گفتپویا:ااا پس چطور ستاره دوستانه بغلم کرد شایا با اخمهای درهم نگاهم کرد … بی توجه به اخمش اخمی کردم و به ساشا چشم دوختم که به پویا چشم ابرو می آمد ….ساشا:پویا جان گیر نده پویا دست ساشا را از یقه اش پس زد و با چشمان گرد شده گفت پویا:کجاشو گیر دادم …ستاره رو بغل کردم دیگه لبخند دندون نمایی زد و با چشمکی به من ادامه دادپویا:اونم چه بغل کردنی از این همه شیطنتش خنده ای کردم وسرم را با تأسف برایش تکان دادم …ساشا با نیم نگاهی به اخم شایا کرد و با پشیمونی گفت ساشا:ستاره فرق می کنهپویا خنده ای کرد و به طرف آناهیتا قدم برداشت و با ذوق گفت پویا:پس انی خانوم هم فرق نمی کنه …

 

رمان

اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است