به کانال تلگرام سایت ما بپیوندید
به عهد و پیمان خود وفا کنید (قران کریم)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۳۱ شهریور ۱۳۹۶
خانه » رمان » رمان عشق ارباب » رمان عشق ارباب قسمت 9

رمان عشق ارباب قسمت 9

رمان عشق ارباب قسمت 9

eshgh-arbab-256x300 رمان عشق ارباب قسمت 9

قسمت نهم

رمان عشق ارباب از دریا

رمان عشق ارباب

رمان عشق ارباب قسمت 9

دستانش را از هم باز کرد که باز ساشا…یقه اش را گرفت و او را به کنار خودش کشید و با حرصی گفت ساشا: آنی خانوم نه … آناهیتا خانومپویا:جــــونساشا مشتی به بازوی پویا زد و زیر لب غریدساشا:ای کوفت و جــــون خندیدم … از بحث آن دو بعد از یک هفته از دل خندیدم و آناهیتا همراهم خندید … با دستان شایا که دور شانه ام حلقه شد … با لبخندی نگاهش کردم … ابروهایش با خشم در هم بود …اما نگاهش …نگاهش شیرین بود … نگاهی که بعد از یک هفته به من می دوخت …نگاهی که منتظرش بودم …دستم را بر روی دستش که بر روی شانه ام بود گذاشتم و با خنده اشاره ای به اخمهایش گفتم -چته شایا کلافه دستی در موهایش کشید و حرفی نزد … دوست داشتم از او بپرس …چرا بی توجه بود …چرا نگاهم نمی کرد ..اما سکوت کردم … من توجهی حالایش را قبول داشتم … گذشته مهم نیست ..مهم الانش است که آن طور همانند حامی دستش را دورم حلقه کرده است … شایا با احساس سنگینی نگاهم …نگاهم کرد و همانطور اخم کرده گفت شایا:چیه؟لبخندی زدم ..و بعد از یک هفته دستم را جلو بردم … با انگشتانم اخم هایش را باز کردم … لبخند کمرنگی روی لبش نشست ..با محبت گفتم -اینطور بهتره لبخندش عمیق تر شد و خیره شد در نگاهم… دروغ بود اگر نگویم دلتنگشم بودم … حاضر بودم هزار گناه را به دوش بگیرم …اما باز دلتنگ این نگاه این لبخند نایاب بر روی لبهایش باشم …دست شایا بالا آمد …و بر روی گونه ام نشست … آرام چیزی زیر لب زمزمه کرد…نگاه دیگری در چشمانم کرد و از من فاصله گرفت … با فاصله گرفتنش ….نگاهم غم گرفت ….نگاهش غم گرفت …هم خوشحال بودم که از من فاصله گرفته است هم ناراحت … نمی دانستم قلبم چه می خواهد … نزدیک بودنش را یا دور بودنش را … شایا پشتش را به من کرد …همانطور که قدم های بلند بر می داشت با صدای لرزانی گفتشایا:باید با نوید ..برم به چند زمین سر بزنم ..مهمونو ببرین داخل رفت بدون انکه به نگاه دلتنگم نگاهی بندازد و ببیند که ستاره همیشه در برابرش ضعیف است … با صدای اعتراض پویا به طرفش برگشتم و نگاهش کردم پویا:ای بابا این داداشت چرا گفت مهمون دستش را بر روی شانه ای ساشا گذاشتپویا:نمی دونه که من صاحب خونه ام ساشا خنده ای کرد و او را کنار زد … چمدان کوچک پویا را که کنار ماشین گذاشته شده بود را برداشت و رو به پویا گفت ساشا:خیلی پرویی پویا …گمشو برو داخل پویا شانه اش را بالا انداخت و همانطور که به طرف آناهیتا قدم برمی داشت گفت پویا:حالا من گفتم تو باور نکن من که حقیقت می گمساشا باز خندید ..پویا شانه ی آناهیتا را که با خنده نگاهش می کرد گرفت و به راه افتاد … ساشا با اخمی نگاهش کرد و با تأسف سرش را تکان داد و غرغر کنان کنارم ایستاد و گفت ساشا:گفتم خوشم نمی آد ها ببین چطور دستشو روی شونه اش گذاشته با خنده ی روی لبم نگاهش کردم و دستم را دور بازویش حلقه کردم و گفتم -تو که می دونی هیچی تو دلش نیست همه اش به خاطر عادت خارجیشه هر دو به راه افتادیم …ساشا همانطور اخم کرده به آن دو که جلوتر راه می رفتن نگاه می کرد گفت ساشا:می دونم می شناسم …اگه چیزی تو دلش بود که خفه اش می کردم با صدای بلند خنده ی اناهیتا ساشا قدم هایش را تندتر کرد و با حرص گفت ساشا:نگاه …نگاه باز داره مزه می ریزه خنده ی پر صدایی کردم و نگاهش کردم … لبخندی بر رویم زد و نگاهم کرد … همان نگاه برادرانه … دستم را از دور بازویش کنار زد و ان را در دست گرفت و به آرامی گفت ساشا:چند وقتی بود که صدای خنده های هر دو تون رو نشنیده بودم اشاره ای به خنده هایم کرد و مهربانه ادامه دادساشا:مخصوصن خنده های تو لبخند غمگینی زدم و سرم را به زیر انداختم …به آرامی گفتم -فهمیدن بعضی از چیزها ..بعضی از احساسا ..دست کار آدم می ده ساشا:چه اتفاقی افتاده ستاره … چرا اینقدر آروم شدی سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم … می تونستم بهش اعتماد کنم … به دوستی که هیچ وقت پشتم را خالی نکرد … اما ..اما مهتاب گفته بود به نزدیکترین کس هم اعتماد نکن … پس چرا من اعتماد داشتم به این شخص که مادرش خواهرم را به باد کتک گرفته بود.. آهی کشیدم و نگاهم را از او گرفتم -هیچی نشده ساشا بزرگ شدم نگاهی به ساختمان کردم و ادامه دادم -آدما این اتفاقها ستاره ی بی خیال رو بزرگ کرد فشاری به دستم وارد کرد و مجبورم کرد که نگاهش کنم… خیره شدم در چشمانش ..لبخندی به لب آورد و گفت ساشا:شایا نگرانته … از خونه خودش فراری شده که تو راحت باشینگاهش را از من گرفت …به آناهیتا و پویا که منتظر ایستاده بودن چشم دوخت و گفت ساشا:نمی دونم چی شده … نمی دونم چه اتفاقی بین تو و شایا افتاده ..نمی پرسم ..سوال هم نمی کنم چرا تو آناهیتا اینقدر آروم شدین … اما فقط یک چی بهت می گم بار دیگر نگاهم کرد و لبخندی زد و آرام ادامه دادساشا:هستم ستاره ..حتی اگه بخوای بزرگترین گناه رو انجام بدی ..یا انجام دادی کنارت هستم ..همینطور که شایا کنارت هست پشت پرده ی اشک زل زدم به او ..به اویی که قول یک تکیه گاه را به من می داد و به آرامی گفتم -کمکم کن برم … کمکم کن شایا بذاره من برم ساشا کلافه نگاهش را از من گرفت و به زمین دوخت و آرام گفت ساشا:ریسکش زیاده ستاره ..نمی تونم بذارم شما دوتا حتی باتونو توی خاک بختیاری بذارین رو به رویم ایستاد و دلخور گفت ساشا:این یک هفته شایا خواب نداشت ستاره … از اینکه لجبازی کنی بی خبر بری پیش بختیاری ..خواب و خوارک نداره … دیدمش چطور داره خودش رو مجبور می کنه تا نگاهت نکنه … از خونه فرار می کرد خودش رو سرگردم چیز های بی خود می کرد ..نگاهم را از او گرفتم و به تابی که تکان می خورد دوختم …ساشا چانه ام را گرفت و به طرف خودش برگرداند و گفت ساشا:یک چیزی داره هر دوتونو داغون می کنه ستاره … من امروز از چشمای مشتاق هر دوتون خوندمپوزخندی زدم و سرم را به زیر انداختم و آرام گفتم -اون داره از من فرار می کنه ساشا ..داره از من فاصله می گیره ساشا سرش را زیر گرفت تا درست بتواند صورتم را ببیند و با لبخندی گفت ساشا:اون از خودش داره فرار می کنه … رفتن سر زمین بهونه بود ..اون باز می خواست بره جایی که همیشه می ره با تعجب سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم …-کجا ؟لبخندی زدم …شانه ای بالا انداخت و به طرف آناهیتا و پویا به راه افتاد و بلند گفت ساشا:از خودش بپرس ستاره …خیلی چیزهارو باید از خودش بپرسی از پشت نگاهش کردم …لبخندی بر روی لبم نشست … آرامم کرده بود ..با پرسهایش …با چیزهایی که می دانست اما نمی پرسید … کنار آناهیتا و پویا رسید و با همان لبخند به طرفم برگشت ساشا:چـــرا ایـــستادی پویا اخم کرده نگاهم کرد و همانند ساشا بلند گفت پویا:بـــیا دیگه مردم از خستگی خندیدم .. بی خیال و با خیالی راحت خندیدم و به طرفشان قدم برداشتم … به طرف آن سه نفری که نگاهشان …رفتارشان … برایم صادق بود … و مرهمی بود برای قلبم که هیچوقت تنها نیستم … هیچوقت .پویا دستم را گرفت و غر غر کنان وارد ساختمان شد … با دیدن ساختمون سوتی کشید .پویا:اااا اینجارو …برای خودش کاخیته با اخمی به طرف ساشا که در گوش آناهیتا چیزی می گفت برگشت و غرید پویا:توی خر اینقدر پولدار بودیو به من هیچ نگفتی آناهیتا با اخمی ساشا را کنار زد و با پرویی رو به پویا گفت آناهیتا:در خر بودن ارباب ساشا که شکی نیستاخم های ساشا درهم رفت و نگاهی به آناهیتا کرد … پویا با تعجب نگاهی به من و ساشا کرد و گفت پویا:بــــه ساشا می بینی آنی خانوم هم تورو شناخته ساشا با همان اخم چمدان پویا را به طرفش پرت کرد و با حرص گفت ساشا:آناهیتا خانوم و بدون آنکه منتظر جوابی از پویا باشد جلو تر راه افتاد … پویا خم شد و چمدانش را برداشت و با تأسف گفتپویا:بی ادب رسم مهمون نوازی رو از یاد برده دست آناهیتا بر روی شانه ای پویا نشست …اناهیتا لبخند کمرنگی به او زد آناهیتا:شما که مهمون نیستی صاحب خونه ای آقا پویا پویا با ابروهای بالا رفته با تعجب نگاهش کرد پویا:جــــان آناهیتا شانه ای بالا انداخت و بدون جواب به او وارد سالن شد … پویا به طرف من که ریز ریز می خندیدم برگشت و با تعجبی که در صدایش بود گفت پویا:این دوتا چشونه دستش را گرفتم و همانطور که او را به طرف سالن می کشیدم با خنده گفتم -ما هم توی کار این دوتا موندیم پویا خنده ای کرد . دستم را در بین دستش فشرد و هر دو وارد سالن شدیم … با دیدن همه که انجا نشسته بودن …لبخندی زدم … پویا چمدانش را کنار پایش گذاشت و بلند و با شوق گفت پویا:ســــلام بر اهـــل خانه با صدای بلند او ..دستم را از دستش خارج کردم و از او فاصله گرفتم … نزدیکی ام با پویا ممکن بود برای آنها پر سوال باشد … نگاهم را برگرداند و به دنبال آروین چشم دوختم … با دیدنش که کنار پدرش آنطور در صندلی اش فرو رفته بود لبخندی زد… با دیدن لبخندم ..از صندلی ازش جدا شد و با دوو به طرفم دوید … به زانو نشستم و دستم را برای در آغوش کشیدنش باز کردم … خنده ی شاد و سر مستی کرد و با یک پرش خودش را در آغوشم پرت کرد … خنده ای کردم و او را بلند کردم و به آرامی گفتم -مگه نگفتم بده این کارا می کنی قلب ضعیفش تند می زد .. تند همانند گونجیشکی …او را به خود فشردم …و گونه اش را بوسیدم … با احساس سنگینی نگاه پویا به طرفش برگشتم … پویا نگاهی به چشمانم انداخت و قدمی نزدیک شد و دستش را بر روی سر آروین کشید و به آرامی گفت پویا:این آروینه سرم را برایش تکان دادم … چشمان آبی اش رنگ غم گرفت و زمزمه وار برای خودش گفت پویا:چطور دلشون می آد لبخند تلخی زدم و به آروین که از دیدن یک غریبه من را به خودش چسپانده بود …بوسه ای زدم …ساشا به پویا نزدیک شد و دستش را بر روی شانه ای او گذاشت و رو به جمع که به پویا خیره شده بودن گفت ساشا:این دوستم پویاست که گفتم نگاهی به پویا و خانواده اش کرد ساشا:پویا این اینم خانواده ام پویا با لبخند گشادی نگاهی به جمع کرد … خنده ای از لبخندش زدم و همانطور که از کنارش می گذشتم آرام گفتم -ببند نیشتو می فهمن مشنگی پویا لبخندش ر جمع کرد که خنده ی من و ساشا به هوا رفت … ساشا دستش را بر روی سر آروین کشید و بوسه ای بر روی سرش نهاد … نگاهی به من کرد و گفت ساشا:داره چرت می زنه نگاهی به آروین کردم که با چشمان خمار شده به دایی اش خیره بود و با لبخندی گفتم -تا پویا با همه آشنا می شه من آروین رو می خوابونم ساشا و پویا سرشان را تکان دادن … با لبخندی با اجازه ای زیر لب گفتم و از سالن خارج شدم … به طرف پله ها به راه افتادم .. همانطور که در گوش آروین پچ پچ می کردم و او را می خندادم ..قدمی بر روی پله ی اول گذاشتم …با کشیده شدن دستم به عقب …آخی به دلیل زخم بازویم گفتم و به طرف شخصی که دستم را کشدیده بود برگشتم … با دیدن پوزخند زرین خاتون …اخمهایم درهم رفت و نگاهش کردم …-فرمایش پوزخندی به لب آورد و اخمی میان ابروهایش نشست و گفتزرین خاتون:بیا کارت دارم آروین از ترس خودش را در آغوشم پنهان کرد …همانند زرین خاتون پوزخندی زدم و دستم را از دستش به شدت بیرون کشیدم -فعلا” وقت ندارم دستی پشت آروین کشیدم و بی توجه به زرین خاتون …قدم اول را بر روی پله گذاشتم که باز دستم را گرفت …نفسم را پر صدا بیرون دادم و نگاهش کردم زرین خاتون:بهتره با من بیایی با خشونت دستش را پس زدم و زیر لب غریدم -بایدی در کار نیست قدمی به جلو امد … موهای جلوی چشمانم را کنار زد و با آرامشی که از او بعید بود آرام گفت زرین خاتون:بهتره بیای چون دستش را دراز کرد که بر سر آروین بکشید …دستش را با خشونت گرفتم و نگاهش کردم -چـــون…دستش را از دستم بیرون آورد و با همان آرامش قبل و اخمی به چهره گفت زرین خاتون:چون فکر نکنم بخوای به خواهرت صدمه ای برسه دستم نیمه راه از حرکت ایستاد و با خشم و نفرتی نگاهش کردم .-با خو…وسط حرفم پرید و با اخمی گفت زرین خاتون:اینجا جای حرف زدن نیست اخم هایم عمیقتر شد و شدت نفس کشیدنم از حرص بیشتر… لبخندش را به لبش حفظ کرد و گفت زرین خاتون:بیا با هم حرف می زنیم دستم را مشت کردم و با چشمانه پر از کینه زل زدم در چشمانش .. چشمانی گرچه همانند چشمان ساشا بود ..اما بویی از مهربانی نبرده بود… پوزخندی زدم -باشه …سرش را تکان داد زرین خاتون:می بینم باهوش شدی … همرام بیام راه افتاد…پشت سرش راه افتادم ..اما با فشرده شدن تیشرتم در دست آروین ..قدم هایم ایستاد و نگاهم را به او دوختم ..که با ترس عرق کرده بود …دستی به سرش کشیدم و آروم گفتم -چی شده عزیزم آروین سرش را به سینه ام چسپاند ..و با صدای لرزان نالید-نــریــم…آروین رو مـــی زنـــنسرم را بالا گرفتم و به زرین خاتون که ایستاده بود چشم دوختم… با دیدن نگاهم نگاهش را از آروین گرفت و نگاهم کرد … لبانش به لبخند عمیقی تبدیل شد و با افتخار نگاهم کرد …سرم را با تأسف برایش تکان دادم و دستی بر روی سر آروین کشیدم -نترس عزیزم تا من هستم کسی نمی تونه اذیتت کنه اما آروین بی توجه به لحن تسکین دهنده ام بیشتر به خودش لرزید و با ترس گفت آروین:آروین می ترسه ..نمی شه ..آروین از این اتاق می ترسه دستم را مشت کردم و به زرین خاتون چشم دوختم …گوشه ی لبش کج شد ….شانه اش را بالا انداخت و پشتش را به من کرد و گفت زرین خاتون:این توله رو ببر هر جا می خواد …خودتم بیا طبقه پایین …سمت چپ…اتاق خودم بدون حرف راهش را کج کرد و وارد سالن دیگری از خانه شد … عصبی دستی بر پشت آروین کشیدم و از پله ها بالا رفتم … نفسهایم عصبی خارج می شد … آروین دستش را دور گردنم محکمتر کرد که آروم گفتم-آروم باش عزیزمقلب کوچکش محکم به سینه اش می کوبید … دستی به سرش …کشیدم … از اینکه به آروین توله گفته بود عصبی بودم … عصبی از اینکه آناهیتا را می خواست وارد بازی کثیفش بکند … ..در اتاق را باز کردم… به طرف تخت رفتم … آروین را بر روی تخت گذاشتم و دستان حلقه شده اش دور گردنم را باز کردم و نگاهم را به چشمانش دوختم … قطره اشکی از چشمان مشی اش سرازیر شد ….با انگشتم اشکش را گرفتم و آروم گفتم -وقتی من هستم از هیچی نترسبوسه ای بر روی پیشانی اش نهادم و او را بر روی تخت خوابندم …ملافه را بر روی او کشیدم آروین:همیشه پیش آروین می مونی غمگین ..همانطور که سعی در پنهان عصبانیتم داشتم …دستی به موهای لختش کشیدم و با لبخندی گفتم -آره عزیزم …من همیشه پیش اروین می مونم بوسه ی دیگری بر روی سرش نهادم و با قدم های بلند از اتاق خارج شدم …با بسته شدن در اتاق تکیه ام را به آن دادم و به زمین خیره شدم …نگاهی به دستهای لرزانم کردم … هنوز آن نیمرخ آشنا جلوی چشمانم بود …نیمرخ آن مرد نفرت انگیزی که خواهرم را بی عفت کرد و زندگیمان را ویران نرگس جون:ستاره!!نگاهم را از دستانم گرفتم و به نرگس جون چشم دوختم … با نگرانی نگاهم می کرد …باز نوشته مهتاب در نگاهم جان گرفت … به نزدیکترین کس هم نباید اعتماد کرد …نرگس جون:ستاره چی شد !!خیلی چیزها شده بود … خیلی اتفاقها افتاده بود …اما چرا پنهان کاری …چرا این همه بی اعتمادی…. دستی به موهایم که جلوی چشمانم را گرفته بود کشیدم و از در تکیه ام را گرفتم … جواب همه سوالها را داشتم و نداشتم … دست نرگس جون بر روی شانه ام نشست … لبخند تلخی زدم و دستم را بر روی دست او گذاشتم-هیچی نیست نرگسیبا همان نگرانی همیشگی اش در چشمانم خیره شدنرگس جون:اینطور به نظر نمی آدلبخند دلگرمی به لب آوردم و دستش را فشردم-هیچی نیست نرگسی فقط از اینکه حال آروین اینطوره ناراحت شدلبخند شیرینی به لب آورد … دستش را نوازش گونه بر روی صورتم کشید …نرگس جون:دلم روشنه عزیزم هیچیش نمی شهبوسه ای بر روی گونه اش نهادم و قدمی از او فاصله گرفتم و با همان لبخند به لب گفتم-آره حق با شماست هیچیش نمی شهپشتم را به او کردم و اخمهایم را درهم بردم … مطمئن بودم که هیچ صدمه ای به آروین نمی رسه … اما باید او را از اینجا از این روستا …حتی از این کشور دور می کردم …چه قانونی ..چه با شکایت و کشیدن پلیس به این خانه ی نفرت انگیز دور می کردم…با قدم های بلند به طرف پله ها رفتم …با دیدن آناهیتا که از پله ها بالا می آمد … به قدم هایم افزودم و همانطور که از پله ها پایین می رفتم گفتم-آنی مواظب آروین باش تا بیامآناهیتا با تعجب برگشت و نگاهم کردآناهیتا:کجا می ریپایین پله ها ایستادم و به طرفش برگشتم … چشمانش معصومانه می درخشید … چطور ممکن بود به زرین خاتون اجازه بدهم که به او صدمه ای برساند … به تنها کسی که برایم مانده بود و جانم به جانش بسته بود …لبخندی به لب اوردم … شالم را به پشت بستم و گفتم-می رم یکی رو سر جاش بنشومنمچشمکی به دهان نیمه باز او زدم و به راهی که زرین خاتون رفته بود رفتم … سالنی که کسی در ان رفته آمد نمی کرد … و راهش به طرف خروجی راه داشت … از کنار خروجی ساختمان رد شد و به سمت چپ پیچیدم … دستم را در جیب بردم و همانطور که برای خودم تک تک اتاق ها را نگاه می کردم …قدم هایم با دیدن اتاقی ایستاد … اتاقی با دری مختلف …با دستگیره ی گرد … اتاقی آشنا و نیمه باز … باز خواب مهتاب در نگاهم جان گرفت که اشاره اش را به اتاق می کرد و شخصی موهایش را می کشید … به طرف در قدمی برداشتم … باز خواب در نگاهم جان گرفت که مهتاب چیزی را در جلوی شخصی انداخت …به در نزدیک شدم و از در نیمه بازش نگاهی به داخل اتاق انداختم … شخصی که پشت میز در اتاق نشسته بود … تصویرش واضح و واضح تر شد …زیر لب با دیدن آن صورت دلنشین و فریبنده زمزمه کردم-این ممکن نیستقدمی از در فاصله گرفتم … فاصله گرفتم تا نبینم ..نبینم آنچه را که حقیقت داشت … آنچه را که برایم واضح می شد … همیشه لبخندش مهربان بود … همیشه در نگاهش دلگرمی بود …اما چطور ممکن بود …چطور ممکن بود او که نمی توانست … نمی توانست با آن حالش کاری انجام بدهدنگاهی به پاهایم کردم …نگاهای دلسوزش را به آروین به یاد آوردم و سرم را بالا گرفتم و به در نیمه باز چشم دوختم … باز نوشته مهتاب در نگاهم جان گرفت … به اطرافیان نباید اعتماد کرد …حتی به نزدیکترین کست ….هنوز در شوک بودم …در شوک آن چهره ی دلنشین که پشت میز نشسته بود … دستی بر روی شانه ام نشست …به عقب برگشتم …با دیدن میلاد …نیمرخ مرد در نگاهم جان گرفت … اخمهایم در هم رفت و با خشمی دستش را پس زدم … میلاد با لبخند غمگین نگاهم کرد… در نگاهم نفرت را خواند و آرام گفتمیلاد:اینجا چیکار می کنیدستانم را مشت کردم و صورتم را برگرداندم-فک نکنم به تو ربطی داشته باشهقدمی به طرفم برداشت ..قدم آمده را به عقب برداشتم ….دستم را بالا بردم و او را نیمه راه متوقف کردم … تمام نفرتم را در چشمانم ریختم و نگاهش کردم … نگاهش پر شد از تعجب پر شد از ترس …باید هم می ترسید … چون بازی را که اینها شروع کرده بودن را می خواستم به پایان برسونم … به پایان خط…پوزخندی به لب آوردم و خیره شدم … خیره شدم به چشمانی که حرف از معصومیت نگاهش می زدم …میلاد:مهت…هنوز حرفش کامل نشده بود که در اتاق باز شد … زرین خاتون و بعد از آن رخساره خدمتکار شخصیه فرح بانو خارج شد …با دیدن رخساره که به طرف میلاد رفت ..پوزخند بر روی لبم عمیق تر نشست …رخساره:میلاد خان چند لحظه می آین باهاتون کار دارمپوزخند پر صدایی زدم … چه لفظ قلمی می اومد … میلاد باز غمگین نگاهم کرد … سرم را با تأسف برایش تکان دادم و نگاهم را از آن دو معشوق گرفتم و به زرین خاتون دوختم که مشکوفانه نگاهمان می کرد … اخمی کردم و با عصبانیت گفتم-اگه حرفی نداری من برمنگاه مشکوفانه زرین خاتون به اخمی تبدیل شدزرین خاتون:دیر کردی-فک نکنم باید توضیح بدملبخند عصبی زد …نگاهی به رخساره و میلاد که نگاهمان می کردن …اشاره ای به اتاق کناریه اتاق آشنا کرد و عصبی گفتزرین خاتون:بیا تو این اتاقبی حرف پشتش را به من کرد و وارد اتاق شد … برگشتم ..نگاهی به میلاد و رخساره کردم و باز پوزخند زده پشتم را به آنها کردم و با قدم های بلند خودم را به اتاق رساندم و وارد آن شدم زرین خاتون:در رو ببند در اتاق را بستم و نگاهی به او کردم … اتاق مجلل و شاهانه که یک طرفش تخت و طرف دیگرش همانند پذیرایی بود … نگاهم به شومینه افتاد که حکیمه با انبر در حال کنار زدن هیزم های در شومینه بود … خیلی وقت بود حکیمه رو ندیده بود … شالم را محکم کردم و نگاهم را از حکیمه گرفتم و به زرین خاتون دوختم -فرمایش زرین خاتون بر روی مبل نشسته پایش را بر روی پای دیگری گذاشته نگاهم کرد و اشاره به رو به رویش کرد زرین خاتون:بشینلبخندی زدم و به طرف شومینه رفتم و تیکه ام را به کنار آن دادم -شما بفرمایین زرین خاتون پوزخندی زد دستش را بر روی کوسن کنارش گذاشت و خیره در چشمانم شد زرین خاتون:خودت که می دونی برای چی اینجایی نگاهی به حکیمه کردم که بی خود در آن اتاق بود… با همان لبخند خونسرد بر روی لب گفتم-نه منتظرم تو به من بگی اینجا چیکار می کنم زرین خاتون نگاهی به حیکمه کرد و سرش را تکان داد …حکیمه که منتظر این حرکت بود بلند شد و از کشوی کنار تخت ..پرونده ای را بیرون آورد و به زرین خاتون داد …زرین خاتون با عصبانیت پرونده را گرفت و بر روی میز انداخت زرین خاتون:این چیه نگاهی به پرونده انداختم و شانه ای بالا انداختم و گفتم -ماشالا سواد دارین بگین این چیهزرین خاتون با عصبانیت پایش را از روی پای دیگری برداشت و محکم بر روی میز زد زرین خاتون:انگار تشنه ی اون شلاقها و کمربندهایی برای کنترل عصباینتم ..همان لبخند خونسرد را زدم و دست به سینه نگاهش کردم … نگاهی که اگر چه خونسرد بود اما پر بود از نفرت …پر بود از ناله ی مهتاب و جسم کبود شده اش …زرین خاتون:توی علف بچه رفتی برای من پرونده ی پزشک قانونی آوردی محکمتر بر روی میز زد و ادامه داد زرین خاتون:توی عوضی رفتی از من شکایت کردی لبخندم عمیق تر شد و با همان خونسردی نگاهش کردم … دروغ چرا لذت می بردم … لذت می بردم از چشمان ترسیده و پر از خشمش …پای چپم را بالا بردم و به دیوار تکیه دادم و خیره در چشمان زرین خاتون گفتم -بهت گفتم آروین رو وارد این بازی نکن دستی به موهایم کشیدم -نگفتم زرین خاتون دستانش را مشت کرد و با نفرت در چشمانم زل زد … نگاهم را به پرونده دوختم و به یاد اوردم ..به یاد آوردم آن روزی را که آروین در آغوشم بی جان افتاده بود … به یاد آوردم آن روزی را که یک قدمی تا مرگ رفته بود … به یاد آن تن لرزان و کبود شده اش … چشمانم را به موهای رنگ شده اش دوختم -گفتم اگه کاری می کنی بلایی به سرت در می آرم که به عزا بشینی نگاهم را به چشمانش برگرداندم -گفتم مگه نه زرین خاتون:پس مواظب خواهرت باش دندانهایم را بهم فشردم … می دانست ..او می دانست چطور باید عصبی ام کند … سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به قاب عکس بزرگی از ساشا.. سوسن و اتوسا کنار هم دوختم …. عصبانیتم فروکش رفت … نگاهم را به زرین خاتون دوختم و گفتم -به جای من یکی دیگه ازش مواظبت می کنه زرین خاتون:پس یادت رفته اون یکی که می گی از خونه منه لبخند عمیقی زدم -اینم می دونم که از جنس تو نیست زرین خاتون با عصبانیت از جایش بلند شد …تکیه ام را از دیوار کنار شومینه گرفتم و کنار شومینه دو زانو نشستم و نگاهی به زرین خاتون گفتم -بهتره بشینی با هم معامله کنیم زرین خاتون:شکایتت رو پس بگیر انبر را برداشتم و شروع به دست بردن در شومینه کردم ….-نه هیچ وقت زرین خاتون:مهتاب نذار که زندگیت از اینی که هست بدتر بشه نگاهم را از شومینه گرفتم و نگاهش کردم -اما من به همین زندگی قانع ام زرین خاتون:نیستی ..من خودم می دونم نیستی اما تو حق نداری ..حق نداری که ای…با خشمی بلند شدم و نگاهش کردم …اخمهایم از نفرت در هم بود …از آن بدن های کبود شده … غریدم -از کدوم حق حرف می زنی …هـــان …از کدوم …از قلب اون بچه که بعد از دو ماه اگه قلبی گیرش نیاد می افته سینه قبرستون مثل دخترت … هــــا از اون حق زرین خاتون با قدم های بلند خودش را به من رساند و رخ به رخم ایستاد زرین خاتون:اسم دختر منو بر روی زبون کثیفت نیار پوزخندی زدم و خیره شدم در چشمانش و با نفرت گفتم -پس اسم خواهر منو روی اون زبون نجست نیارمحکم بر روی سینه اش زدم و او را پس زدم …به لبه ی مبل خورد و بر روی آن افتاد ..با خشمی بالا ی سرش ایستادم و غریدم -گفتم این بچه رو وارد این بازی نکن که به خــــاک سیاه می نشونمت … نـــگفتم حکیمه:دخ…با خشمی به طرف او برگشتم و بلندتر از قبل غریدم -تو یکی خـــفه شو خشمگین بودم و پر از نفرت پر از نفرتی که با فهمیدن چیزهایی که نباید می فهمیدم فهمیده بودم ..با همان خشم به طرف زرین خاتون برگشتم و انگشتم را با تحدید به طرفش گرفتم -دور خواهر من و بخصوص آروین خط سرخ می کشی پوزخندی زد و راست بر روی مبل نشست و گفت زرین خاتون:قول نمی دم اشاره ای به پرونده کردم و با همان خشم زل زدم در چشمانش و گفتم -پس منتظر منم باش مادر شوهر عزیز راست ایستادم و نگاهش کردم … به اویی نگاه کردم که از خشم می لرزید …درست مانند زمانی که خواهر من زیر دستهای او از درد می لرزید و کسی نبود که به او بفهماند اونم آدم بود … نگاهم را از او گرفتم و به شومینه دوختم -می خوام باهات معامله کنم صدایی از زرین خاتون شنیده نشد .. به شومینه نزدیک شدم و نگاهم را به بالا ی شومینه به عکسهایی که از ساشا و سوسن و اتوسا بود چشم دوختم …می خواستم به چه چیزی معامله کنم … معامله ای از زندگی خودم ..یا او زرین خاتون:چه معامله ای -معامله ی زندگی اروین به طرف زرین خاتون برگشتم و چشم دوختم به او که با تعجب نگاهم می کرد زرین خاتون:یعنی چی -خیلی مسخره است اما به شرطی می تونم شکایت رو پس بگیرم که بذاری آروین بره از جایش بلند شد و با اخمهای در هم رفته نگاهم کرد زرین خاتون:کجا بره؟-جایی که مطعلق به اونجاست …بین انسانها زرین خاتون:درست حرفاتو بزن دخترنفسم را پر صدا بیرون دادم و با لبخند خونسردی نگاهی به شومینه کردم و گفتم -اینجا هم من هم تو می دونیم که از آروین خوشت نمی آد …از آروینی که خون خودته …یا هم نیست زیر چشمی نگاهش کردم …رنگش پریده بود و منتظر نگاهم می کرد -دارم باهات معامله می کنم ..معامله زندگی آروین و حق سکوت من زرین خاتون:حق سکوت در برابر چی؟سرم را بلند کردم و نگاهی به قاب عکس آتوسا کردم -در برابر اتفاقی که برای آتوسا افتاده صدای قدم های بلندش را از پشت که به من نزدیک شد شنیدم …. بازویم را گرفت …و من را به طرف خودش برگرداند زرین خاتون:چی می خوای بگی دختر هیچ اتفاقی برای آتوسا نیوفتادهپوزخندی زدم-مطمئنی بازوی زخمی ام را در مشتش فشرد …از درد اخمهایم در هم رفت و چشم دوختم در چشمان پر از نفرتش زرین خاتون:خفه می شی و هیچی نمی گی -قول نمی دم بازویم را با خشونت از دستش خارج کردم و زل زدم در چشمانش … درست شده بود عین خود او …همان شخص بی احساس و مخفی کار … لبخندی به چشمان ترسیده اش زدم -چی می گی وارد معامله می شی یا نه سرش را به طرف حکیمه برگرداند که با اخمی نگاهم می کرد و آرام گفت زرین خاتون:قبوله حکیمه :خانوم جان…زرین خاتون دستش را بالا برد و حکیمه را به سکوتی دعوت کرد …زرین خاتون:باید چیکار کنم سرم را تکان دادم … تکیه ام را به کنار شومینه دادم -تا وقتی که اروین رو از اینجا نفرستادم …مواظبش باش ..هم مواظب اروین هم آناهیتا پوزخندی بر روی لبش نشست …اخمهایم را در هم بردم و نگاهم را به انبر که بین هیزم ها بود دوختم و گفتم-اگه ببینم غمی توی چشمای هر دوی اونهاست ..یا حتی صدمه ای بهشون رسونده ..قول نمی دم که شایا حقیقت رو ندونه … حقیقت آتوسا …حقیقت بچه ام رو که کشتی و بچه ی اتوسا که می خوای بکشیشسرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم -حالا فکر کن…شایا به حرف من گوش می ده یا مادر خونده اش که تن همسر و خواهر زاده اش رو کبود کرده زرین خاتون رنگ پریده و ترسیده نگاهم کرد … قدمی به عقب رفت و بر روی مبل نشست …نفسهای عصبی و تند حکیمه را به راحتی می شنیدم … نگاهی به او کردم … خوابهایی برای او نیز داشتم …لبخند دندون نمایی به حکیمه زدم …با اخمی صورتش را برگرداند و نگاهی به زرین خاتون کرد و گفتحکیمه:خانوم جان شما که نمی خواین به حرفای این دختر گوش بدین -چرا که نه..حکیمه قدمی به طرفم برداشت و انگشتش را با تحدید به طرفم گرفتحکیمه:تو چطور جرئ…-هـــیس آرومتر باز داری پاتو از گلیمت دراز تر می کنی نگاهی به حکیمه کردم که از خشم می لرزید و لبخند خونسردی زدم …دستی به چترهایم کشیدم و نگاهم را به زرین خاتون دوختم …او نیز می لرزید اما از خشم نبود …از ترسی بود که از رنگ پریده اش می توانستم به راحتی ببینم … به خود حرکتی دادم و به طرف در راه افتادم -درست فکراتو بکن … خیلی حقیقتها هست که شایا باید بدونه …اما می سپرم دست خودت که وارد معامله می شی یا نه لبخندی زدم و بی آنکه به عقب برگردم …دستگیره را در دست گرفتم و آروم گفتم -شما که نمی خواین اون اتفاقی که به گل سر سبدتون افتاده برای ساشا نیز بیوفته در اتاق را باز کردم و از آن خارج شدم … با دیدن ساشا که با اخمهای درهم به طرف اتاق می امد لبخندی زدم و با ابرو ی بالا رفته نگاهش کردم ….به طرفش رفتم و رو به رویش ایستادم …ساشا از بالا تا پایین نگاهم کرد …ابروهایم با این کارش بالا پرید -هوووم قابل پسندم یا نه ساشا:توی اون اتاق چیکار می کردی شانه ای بالا انداختم -یک گپی با مادر شوهر عزیزم داشتم او را پس زدم و از کنارش گذشتم که پشت سرم راه افتادساشا:شما دوتا سایه همدیگرو با تیر می زنین …-خوب که چی ساشا:که اینکه تو توی اتاق اون چیکار می کردی ستاره ایستادم و به طرفش برگشتم … نگاهی به اطراف و به او کردم و با اخمهای درهم رفته گفتم -اولا” ستاره صدام نکن تو مکان عام بعدشم قدمی به طرفش برداشتم -مگه نه اینکه تو آناهیتا سایه همو با تیر می زنین پس چطور اون چغولی منو کرده ساشا دستی در موهایش کشید و کلافه گفتساشا:یعنی چی؟شانه ای بالا انداختم و باز پشتم را به او کردم -یعنی اینکه وقتی تو آناهیتا می تونین توی دو دقیقه همدیگرو تحمل کنیم منو مادرشوهرم چرا نه ساشا نفسش را صدادار بیرون داد و همانطور که به طرف خروجی می رفت گفت ساشا:با تو حرف زدن فایده نداره همون شایا بهتر می تونه باهات کنار بیاد -یعنی چی ایستاد و به طرفم برگشت که دست به کمر زده نگاهش می کردم ساشا:یعنی اینکه خواهرت نگرانت بود و از اروین شنیده بود که می خوای بری پیش مامان من -نگرانیش بی دلیله ساشا قدمی به طرفم برداشت ساشا:از چه نظر می گی ستاره …مگه تو نبودی که می گفتی اون بلا رو سر خواهرت اورده پس حتما با…حرفش را ادامه نداد و صورتش را برگرداند …به طرفش رفتم و دست بر روی شانه اش گذاشتم … صدای خنده های بلند آناهیتا و پویا را از بیرون می توانستم بشنوم …می دونستم باز پویا معرکه گرفته … شانه ی ساشا را فشردم و همانطور که ارام از کنارش می گذشتم گفتم -اینو می دونم که اون زنی که مادر توه …هیچ وقت بی دلیل کاری نمی کنه ساشا:یعنی چی ؟دستی به موهای جلوی دیدم کشیدم و نگاهش کردم … نگاه مهربانش غمگین شده بود … می دانستم خیلی سخت بود که فکر کنی مادرت …کسی که هیچ بدی در حقت نکرده …به دیگران بد کند …لبخندی زدم -یعنی اینکه خیالت بابت مادرت راهت باشه بی آنکه حرف دیگری بزنم به بیرون رفتم از ساختمان خارج شدم و به طرف آن دو که کنار آلاچیق دوره کرده بودن نزدیک شدم … پویا همانطور که ستون را گرفته بود با خنده گفتپویا:اوهکی آنی خانوم نمی دونین که در به دری به خاطر این آبجیت یعنی چی آناهیتا:یعنی چی؟پویا:یعنی سرت رو بکنی تو گل و خودت رو ندیده بگیریهر دو با صدای بلند خندیدن … سرم را با تأسف برای پویا تکان دادم و با پس گردنی که به آناهیتا زدم …رو به پویا گفتم -کم مزه بریز بی نکم که حرفت خنده نداشت پویا چشمکی به آناهیتا زد پویا:مهم خنده ی آنی خانوم بود که خندید…مگه نه آنی خ…هنوز حرفش تمام نشده بود که با پس گردنی که ساشا به سرش زد با خنده بر روی صندلی نشستم و با چشمک شیطونی رو به پویا گفتم -خوب پویا چی می گفتیپویا همانطور که پش گردنش را می مالاند با اخمی نگاهی به ساشا کرد پویا:ای بمیری که با این ستاره گشتی دستت هرز رفته من و ساشا خنده ای کردیم و نگاهمان را به پویا دوختیم …آناهیتا کنارم بر روی صندلی نشست و نگاهش را به تک تک اجزای صورتم دوخت … زیر چشمی نگاهی به آناهیتا کردم و با تعجب گفتم -چته ..چرا اینطور نگاهم می کنی آناهیتا سرش را نزدیکتر آورد …

 

نگاهی به پویا و ساشا کردم که در حال سرکله زدن با یکدیگر بودن به طرف اناهیتا برگشتم …یک تای ابرویم را بالا دادم -آنی داری منو بو می کنی اهیتا خنده ای کرد و مشتی به بازویم زد آناهیتا:گمشو دیونه داشتم نگاه می کردم سالمی یا نه -مگه باید سالم نباشم اناهیتا شانه اش را بالا انداخت آناهیتا:نمی دونم زیاد نمی شه به این زن اعتماد کرد دست به سینه نشستم و نگاهم را به چشمانش دوختم و گفتم-نکنه به خاطر اعتماد نکردنت به این زنه که اینطور با شایا برخورد می کنی -من برخوردی با این پسره ندارم چشمانم را ریز کردم -پس این بد اخلاقیت مال چیه بار دیگر شانه اش را بالا انداخت و گفت آناهیتا:دیده منفی ام به اونه نفسم را سخت بیرون دادم و به آرامی گفتم -چرا اینقدر از ساشا بدت می آد ؟آناهیتا:بدم نمی آد -ولی زیاد از اون خوشتم نمی آد …چرا؟آناهیتا نگاهش را از من گرفت و به ساشا که با خنده در گوش پویا چیزی می گفت چشم دوخت …شانه اش را بالا انداخت آناهیتا:احساس می کنم همه کاراش تظاهره ..ریاست -برای همینه هروقت از چیزی می ترسی پشت او قایم می شی آناهیتا نگاهم کرد و با پوزخندی زد آناهیتا:مسخره است نه …کسی که ازش خوشم نمی آد اون رو محکمترین حامی می دونم … دیواری که هیچوقت اجازه نمی ده صدمه ای به من برسه نگاهی به ساشا کردم … حق را به آناهیتا می دادم …احساسم به شایا همینطور بود … ان زمانی که او را باعث بانی بلایی که برای مهتاب افتاده بود مهتاب می دانستم … درست احساسم همانند اناهیتا بود … دست اناهیتا را در دست گرفتم و همانطور که نگاهم به ساشا بود گفتم -مرد خوبیه آنی …همراه و حامی خوبیه… ریا توی کارش نیست ..با قلبش جلو می ره ..نگاهم را به اناهیتا دوختم که نگاهش به دستانمان بود و ادامه دادم -من با این شخص…با این دوست چهارسال زندگی کردم … هم دوست خوبی بود هم همراه … اشتباه مادر رو پای فرزندش نذار … خودت توی این موقعیت بودی آنی .یادت نیست آناهیتا سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد … با دیدن نگاه غم گرفته اش از گذشته ..دستی به گونه اش کشیدم و آروم گفتم -همونطور که تو دختر اون مادری که همه می گفتن نبودی …پس اون هم نیست … تا حالا به جز مهربونی ازش چیزی دیدی آناهیتا سرش را به نه تکان داد -پس به راه دلت گوش کن اناهیتا:مغزم نا فرمانی می کنه لبخندی زدم -اونی که قدرتش بیشتره به اون اعتماد کن ..ببین به جدال مغز و قلب کدوم یکی پیروز می شه آناهیتا:اگه مغزم برنده شد چی -اون موقعه همه چی دست خودته … اما آنی دستم را بر روی قلبم گذاشتم و با لبخندی گفتم -می دونم که قلب برنده است آناهیتا:از کجا می دونی -از چشماتخم شدم و چشمانش را بوسیدم …لبخندی بر روی لبش نشست و به فکر فرو رفت … از جایم بلند شدم …نگاه آن دو به من دوخته شد … خمیازه ای از خستگی کشیدم و گفتم -می رم بخوابم خیلی خستمه پویا:خوبه به تو اجازه خواب می دن -مگه از تو این اجازه رو گرفتن پویا اشاره ای به ساشا و آناهیتا کرد پویا:اوضاع بد خرابه این دوتا رو تنها بذارم تیکه پاره می شن خنده ای کردم و نگاهی به آناهیتا و گفتم -نه اوضاع بر وقف مراده باید فرصت داد پویا:واقعا” چشمکی زدم و همانند او گفتم -واقعا” ساشا با تعجب نگاهم کرد ..خنده ای کردم و پشتم را به آن ها کردم و به طرف ساختمان راه افتادم … احساس می کردم که باری از دوشم خالی شده بود … اما خیلی کارها بود که باید انجام می دادم … وارد ساختمان شدم و راه پله ها را در پیش گرفتم که زرین خاتون را ایستاده کنار دخترش دیدم … لبخندی به هر دوی انها زدم و سرم را برایشان تکان دادم …هر دو اخم کرده برگشتن ….با خونسردی و لبخند به لب پایم را بر روی پله اول گذاشتم نمی دانستم چطور فکر حقیقت اتوسایی که نمی دانستم چه به سرش آمده بود را بیان کرده بودم … اما هر چه بود زرین خاتون از گفتن حقیقت به شایا می ترسید… و این برای من بهترین بهانه بود برای اویی که باید وارد معامله اش می کردم.. … نگاهی به اتاق ها کردم و وارد اتاق شایا و مهتاب شدم …با دیدن آروین که به خواب عمیقی فرو رفته بود …لبخندی زدمبالا سرش رفتم و با نوازشی که بر سرش کشیدم ..لبخند به لبخند تلخی نبدیل شد و آرام زیر لب زمزمه کردم -نمی دونم چه بلایی سر آتوسا اومده ..اما این رو می دونم که تقدیر مامان تو عین خواهر من به بن بست خورده بوسه ای بر پیشانی اش نهادم و کنارش دراز کشیدم … نگاهم را به سقف دوختم و اجازه دادم که اشک راه خود را برای سرازیر شدن باز کند … هیچ وقت نمی توانستم آن عکسها ..حتی نامه ی مهتاب را از یاد ببرم … چطور اون بی وجدان جسم مهتابم را انطور به بازی گرفته بود آهی کشیدم و به پهلو خوابیدم … نگاهم را از پنجره به آسمان دوختم … خدا گناه مهتابم چه بود …مهتابم رو به تو سپردم ازش اونجا محافظت کن …اینجا که کسی از او محافظت نکردن … انجا هوایش را داشته باش …چشمانم را از خستگی بر روی هم گذاشتم و خودم را به دست خواب سپردم…***** به طرف نور قدم برداشتم … دستم را بر روی قلبم گذاشتم … آه باز سوزشش بیشتر و بیشتر می شد و نور کمرنگتر می شد …نگاهی به نور کردم و نالیدم -دارم کم می آرم مهتاب نمی تونم برسم دستم در دستان سردش جا گرفت و با صدای لرزانی همراه با ترس گفت مهتاب:نه ستاره من می دونم تو می تونی -اما قلبم داره می سوزه ..دارم تپشش رو احساس نمی کنم مهتاب با همان ترسش رو به رویم ایستاد و بازوهایم را در دستش گرفت مهتاب:نذار از تپش به ایسته … به ارامش فکر کن ..به همون آرامشی که من و شایا می رسیدیم-چطور مهتاب .. آخه چطور سرش را نزدیک آورد …بوسه ای بر روی پیشانی ام نهاد و کنار گوشم آرام گفت مهتاب:همون جایی که شایا بیشترین وقتش رو می گذرونه بازوهایش را از دست خارج کردم و به زانو نشستم … دستم را از روی قلبم برداشتم و نگاهی به دست خونینم انداختم -مهتاب صدای تپش قلبم رو دارم نمی شنوم کنارم زانو زد و نگاهش را به نگاهم دوخت… باز همان لبخند تلخش را زد و همانطور که نور دور تر می شد آرام گفت مهتاب:گوش کن ستاره ..دارم صدای تپش قلبت رو می شنوم …گوش کنبا صدای کوبیده شدن ملودی قلبی در گوشم چشمانم را بستم …سوزش کم شده بود و صدای تپش بلندتر شده بود …با فشرده شدن بازویم در دست شخصی که تکانم می داد .. از درد چشمانم را باز کردم ….نگاهم خیره در چشمان مشی رنگش خیره ماندشایا:ستاره..قفسه ی سینه ام از نفسهای بلندم با سرعت بالا و پایین می رفت و نگاهم خیره به چشمان نگرانش بود … دستش را دراز کرد و موهایم را کنار زد و آرام گفت شایا:داشتی کابوس می دیدی باز -کابوس سرش را تکان داد … راست نشستم و دستی بر روی موهایم کشیدم و نگاهی به مهتابی وارد اتاق می شد چشم دوختم ….دستی بر روی قلبم کشیدم و نگاهی به دستم کردم …-ولی عین حقیقت بود شایا کنار پایم نشست و موهایم را که باز بر روی صورتم ریخته بود را به پشت گوشم بود و لبخند نایابش را به لب آورد و ارام گفت شایا:نگاه من اینجام تو اینجایی دستش را جلو آوردم و گونه ام را نوازش کرد شایا:می تونم لمست کنم دستم را بالا آورد و بر روی گونه اش گذاشت ..چشمانش را بست و به همان آرومی گفت شایا:می تونی لمسم کنی …پس تو بیداری ..منم بیدار لبخندی روی لبم نشست و چشم دوختم به مردی که سعی در آرام کردن نفسهای بلندم داشت …به مردی که هر لحظه برای آرام کردنم پیش قدم می شد…. شایا ارام چشمانش را باز کرد و خیره در چشمانم شد …چطور یک هفته این نگاه را از من گرفته بود ..چشمانی که اگرچه درد داشت … اگر چه غم داشت …اما پر بود از خواستن …وابستگی … مهربونی دستش نوازش گونه بر روی گونه ام کشیده شد… دستم را بر روی دستش گذاشتم…. کاش این چشمها ..این نگاه خواستن و وابستگی مال من بود ..برای من بود … دستان شایا بر روی گونه ام شل شد … نگاه پر از غمم را دید و پس کشید … لبخند تلخی به لب آوردم و نگاهش کردماز من فاصله گرفت … ایستاد … کلافه دستی در موهایش کشید و نگاهم کرد .. نگاهش را برگرداند و به قاب عکس خودش و مهتاب که بر روی میز بود چشم دوخت … نگاهش را دنبال کردم و همانند او چشمم را به قاب عکس دوختم … عذاب وجدان گرفته بود همانند من …همانند منی که آنقدر به او نزدیک شدم که اجازه ی ان بوسه را به او دادم و هر دو در آتش گناه سوختیم … با آهی که شایا کشید نگاهم را به طرفش برگرداندم که او را خیره به خود دیدم شایا:باید با هم حرف بزنیم سرم را تکان دادم -آره باید حرف بزنیم لبخند تلخی به لب آورد و همانطور که نگاهش را به قاب عکس می دوخت آرام گفت شایا:مثل تو نمی تونم با شعر یا حتی داستان منظورم رو بهت برسونم که فکر دیگه ای نکنی نفسی کشید شایا:خیلی فکر کردم ستاره … نمی دونم کجای کارم اشتباه بود…نمی دونم این راه رو می خوام درسته برم یا اشتباه …اما می خوام این راه رو انتخاب کنم از روی تخت بلند شدم و نگاهش کردم -چی می خوای بگی شایا شایا:نمی دونم .. نمدونم گفتنش درسته …می تونم مفهومم رو برسونم یا نه ….نزدیکش رفتم و نگاهش کردم … نگاهش را از قاب عکس گرفت و به من دوخت -چی داره اینقدر اذیتت می کنه شایا:تو …نگاهت … این لبخندا …حرفی که می خوام بزنم … همه چی اذیتم می کنهغمگین نگاهش کردم و پوزخندی زدم -می خوای چه حرفی رو بزنی.. دستانش را مشت کرد و نگاهش را از من گرفت و به طرف پنجره رفت شایا:نمی دونم ستاره … نمی دونم چطور منظورم رو برسونم که فکر نکنی که دا…وسط حرفش پریدم و گفتم -برو سر اصل مطلب شایانگاهم کرد غمگین و پر از سوال .. لبخندی به لب آوردم و به او نزدیک شدم -چی شده شایاشایا:نمی دونم … هنوز هم نمی دونم -همون ندونم رو بگو شایا:اما…سرم را کج کردم و با اطمینان نگاهش کردم -برو سر اصل مطلب شایا رو به روی شایا ایستاده بودم … نفسش را به سختی بیرون داد شایا:باشه خودت می خوای برم سر اصل مطلبکلافه دستی در موهایش کشیدشایا:باید به هم محرم بشیمصدای پوزخندم پر صدا شد -متوجه نمی شم نگاه شرمنده اش را از من گرفت و سرش را به زیر انداخت و گفتشایا:باید محرم بشیم ستاره …هیچ چیز درست نیست ..باید وقتی توی اتاقیم محرم بشیم -بازم متوجه نمی شم سرش را بالا گرفت و اخمی کرد شایا:متوجه چی نمی شی -متوجه این بایدی که به کار می بری نمی شم شایا:منظورت چیه همانند او اخمی کردم و گفتم -منظورم خیلی واضحه بایدی در کار نیست شایا:تو متوجه حرف من شدی چی گفتم … این همه حرف رو ولش کردی چسپیدی به بایدی که گفتم -آره چون بایدی که به کار بردی یعنی حتما” باید این کار رو بکنم اخمهایش درهم رفت و در میان دندان های فشرده شده اش گفت شایا:پس چی ستاره ..انتظار نداری که من و تو …توی یک اتاق بسته باشیم -این همه روز بودیم چرا حالا نه شایا:ستاره خودت رو به اون راه زدی یا منو خر فرض کردی دست به سینه ایستادم و نگاهم را از او گرفتم و با همان اخمها گفتم -هیچکدوم …شایا:پس چی می گی -دارم اینو می گم که من مشکلی توی این نمی بینمشایا پوزخندی زد و با خشمی که در صدایش بود ارام گفت شایا :یعنی تو مشکلی به اینکه منو تو روی یک تخت بخوابیم نمی بینی .. از نگاهش ترسیدم و سرم را برگرداندم … نمی خواستم در چشمانم دروغم را بخواند… من احساس گناه داشتم … کنار مردی در یک اتاق بودن مردی که همسر من نه همسر خواهر مرحومم بود …این یک گناه بود…اما مرحم شدن با او … در توانم نبود … دلیلش برای قلب عاشقم قانع کننده نبود … شایا رو به رویم ایستاد ..بازوهایم را گرفت و خیره شد در چشمانم شایا:وقتی حرفی می زنی به من نگاه کن خیره شدم در چشمانش …و با نفرت و گناهی که در دلم جان گرفته بود غریدم -بیا نگاه کردم و تکرار هم می کنم … من مشکلی توی این کار نمی بینیم شایا پوزخندی زد و بازویم را در دستش فشرد شایا:اما من می بینم …من نگاهای اون مردم رو می بینم وقتی می فهمن تو مهتاب نیستی… اون تهمت های بی جارو می شنوم …-نکنه می ترسی ..همونطور که به مهتاب تهمت ناپاکی بزنن به من هم بزنن و تو باز متهم بشی شایا:ســــتاره!!با فریادی که کشید ..من را محکم به دیوار کنار پنجره کوبید … از درد اخمهایم جمع شد و نیم نگاهی به آروین کردم که تکانی خورد و باز به شایا که با چشمان به خون نشسته نگاهم می کرد چشم دوختم ..شایا:با عصبانی کردن من چی گیرت می آد -حقیقت بازویم را بیشتر در دستش فشرد …از درد بازوی زخمی ام چشمانم را بستم … سرش را نزدیک گوشم آورد …نفس های گرمش به گردنم می خورد و حالم را دگرگون می کرد شایا:حقیقت …پس گوش کن فشاری به بازویم وارد کرد … آرام و با خشمی که در صدایش بود کنار گوشم گفت شایا:می خوام وقتی بهت دست می زنم …نگاهت پر از گناه نشه … می خوام وقتی توی آغوشت بگیرم …پس زده نشم … می خوام…سرش را از گوشم فاصله داد و خیره شد در چشمانم و زمزمه وار گفت شایا:می خوام وقتی خیره می شم در این چشما به جای تلخی …مهربونی ببینم -این چه نیازی به محرم شدن داره شایا:اما این که داره با گرمی لبهایش را که بر روی لبم احساس کردم … صدای کوبش قلبم را به راحتی شنیدم .. قلبی که با این بوسه آنطور از جایش بیرون می زد … گازی از لبم گرفت و از من فاصله گرفت …با تعجب نگاهش کردم … تعجبی را که در نگاهم دید …دستی به لبش کشید ..لبخندی زد و گفت شایا:دلیل قانع کننده تر از این برای محرم شدن دیگه نمی شه پیدا کرد نگاهی به من کرد سرش را تکان داد شایا:می شه سرم را به منفی تکان دادم .. لبخند دیگری زد … خم شد …بوسه ی آرومی بر روی لبهایم نهاد و کنار گوشم زمزمه کرد شایا:من از حرف مردم ترسی ندارم ستاره … اینجا پاکی تو وسطه و مهمتر از همه اون حرمتیه که نباید شکسته بشهبوسه ای بر روی سرم نهاد و بی هیچ حرف دیگری از اتاق خارج شد .. دستم را آرام بالا آوردم ..و بر روی لبهایم گذاشتم …لبهایم گرم بود و پر التهاب …لبخند زدم و زیر لب زمزمه کردم -یعنی خواب بود دستی به گردنم کشیدم … نفسهای گرمش را هنوز احساس می کردم …لبخند عمیقی نا خداآگاه بر روی لبهایم نشست و از پنجره به بیرون نگاه کردم … او را دیدم که کتش را به تن کرد و قامت بلندش در میان جنگل ها پنهان شد …صدایش در گوشم پیچید”دلیل قانع کننده تر از این برای محرم شدن دیگه نمی شه پیدا کرد”لبخندم عمیق تر شد و دستی به حلقه ی مهتاب در دستم کشیدم…-یعنی ممکنه صدایی در درونم فریاد می زد “نه ممکن نیست”اما صدای تپش قلبم و گرمای بوسه اش این باور را می رساند که “ممکن است”…به باور ممکن است لبخند دیگری زدم و به جای خالی اش چشم دوختم .. به جای خالی مردی که با تمام وجود دوستش داشتم خیره شدم و خودم را قانع کردم .. قانع به حرفی که گفتنش برای او سخت بود اما انجامش آسان **** آناهیتا:چـــــیگوشم را گرفتم و چشم دوختم به او که برای هزارومین بار داد زده بود -ای بابا خفه گوشم زنگ زد آناهیتا با پس گردنی که به سرم زد رو به رویم نشست و آبمیوه ای را که به لبم نزدیک کرده بودم را از دستم گرفت و سر کشید و باز با صدای بلندی داد زد آناهیتا:چـــــیاخمی کردم-ای زهرمار و چی ..ای گیر کنه اون آبمیوه تو گلوت و چی … زهر انار و چی آناهیتا:خــــوب هنوز قابل هضم نیست واسم که با شایا محرم بشی لبخندی زدم و تکیه ام را به صندلی پشت سرم دادم …هنوز که یاد آن چند ساعت پیش و آن بوسه ی شایا می افتم ..گونه هایم از گرما داغ می شود … با مشتی که آناهیتا به دستم زد از رویا خارج شدم و با اخمی نگاهش کردم -هــــان چته آناهیتا:ستاره نمی دونم می خوای راه درستی بری یا نه دستی به موهایم که از شال بیرون زده بود کشیدم و گفتم دروغ چرا آنی …دارم همین سوال رو از خودم می پرسم ..اما از یک طرف حرف شایا هم درسته ..اینکه من و اون این همه روز توی یک اتاق بودیم …فقط ما می دونیم که توی اون اتاق اتفاقی نیوفتاده …اما کسای دیگه وقتی بفهمن من مهتاب نیستم ..از این فکرها نمی کننآناهیتا:اینم درسته ..اما ..-اما می دونم نمی شه جلوی دهن مردم رو گرفت ..بازم اگر محرم بشیم حرف پشت سر ما هست آناهیتا:اینم درسته آهی کشید و همانند من تکیه اش را به صندلی داد … لیوان شیر بر روی میز را به طرف آروین که کنارم نشسته بود و با تعجب به آناهیتا نگاه می کرد دادم و چشمکی برایش زدم … لبخند شیرینی زد .. خم شدم و بوسه ای بر روی نوک بینی اش گذاشتم که باز صدای داد آناهیتا بالا رفت آناهیتا:ای خــــدانفسم را پر صدا بیرون دادم و به طرفش برگشتم -باز چی شد آنی آناهیتا:هنوز باورم نمی شه خنده ای کردم و سرم را با تأسف برایش تکان دادم … منم باور نداشتم… باور چیزی که اگر چه برای ابد نبود…اما گناه هم نبود ..از عذاب وجدان راحت می شدم … با احساسم شرمنده نبودم … سرم را برگرداندم …با دیدن زرین خاتون که از پشت پنجره نگاهمان می کرد …با لبخندی سرم را تکان دادم …خیالم از بابت آروین و آناهیتا نیز راحت شده بود …زرین خاتون معامله را قبول کرده بود … بهترین محافظت از طرف دشمن بود….می دونستم زرین خاتون هیچ صدمه ای به ان دو نمی رساند ولی حقیقت دیگری به حقیت هایم اضافه شده بود …حقیقت اتوسا …حقیتی برای آتوسا اتفاق افتاده بود که زرین خاتون از به گفتنش به شایا واهمه داشت…آناهیتا:ستارهبدون آنکه به طرفش برگردم …آروم گفتم-هووم…چی شدآناهیتا:کی می ریم پیش عمو نگاهم را برگرداندم و به او دوختم … یکهفته …یا شاید بیشتر از آن می شد که منتظر این حرفش بودم…منتظر اویی که بگوید برویم و من آماده ی رفتن … -با خودت کنار اومدی آهی کشید و خیره به لیوان در دستش شد آناهیتا:هنوز نه …هنوز نه ستاره ..پوزخندی زد و ادامه دادآناهیتا:مگه می شه فراموش کرد …..وقتی اون طعنه ها یادم می افته …نگاه های مردم و این مرد که خودش برعهده گرفت ..بر عهده گرفت که مواظبم باشه اما نبود …مواظبم نبود و گذاشت طعنه ها و اون نگاهارو ببینم و بشنوم … سرش را بالا گرفت و با چشمانی که اشک در آن حلقه زده بود نالید آناهیتا:یعنی این حق رو ندارم که ازش بپرسم …تو که برعهده می گیری چرا امانت داری نمی کنی …چرا امانت داره خوبی نیستی … می خوام فقط ازش بپرسم چرا دنبالم نگشت …چرا نیومد سراغم…چرا مواظب دختر خونده اش نبود… -آنی…وسط حرفم پرید و با صدای به بغض نشسته ادامه داد-هـــیس این دفعه بذار من حرفایی که 19ساله توی دلم سنگینی می کنه بگم …حرفایی که فکر می کردم یادم رفته …حرفایی که فکر کردم فراموش کردم …اما نکردم ستاره …حتی قیافه این مرد می اومد توی نگاهم ولی می سپردم به گذشته ها …می سپردم به کابوس هام …همه اش با خودم می گفتم اناهیتا دیگه تموم شد …دیگه بابا شهاب تورو نمی بره پیش اونا … اما یک سوال بزرگ داشتم چرا بابا شهرام من از این کارا کرد چرا..قطره اشکی از چشمانش سرازیر شد …آناهیتا:چه مزه ی خوبی داره بابا گفتن به مردی که احساسش …خواستنش ازان هیچ کس نبود … تو فکر کن به اون چه مزه ای می داد وقتی که دختر عشق گذشته اش رو با خودش بلند کرد اورد جلوی همه گفت این دختره منه …در صورتی که من دخترش نبود … من هیچ کاره اش نبودم …بلکه دختر زنی بودم که نصف اموالش رو بالا کشید و با کس دیگه ای ازدواج کرد … من چیکاره بودم ستاره ..تو بگو چیکاره بر روی صندلی کنارش نشستم … اشکهایش را پاک کردم …پیشانی ام را به پیشانی اش چسپاندم و زمزمه کردم -تو خواهر منی …آناهیتا بختیاری ..خواهر من …نه دختر عشق شهرام بختیاری …بلکه خواهر ستاره بختیاری…دختر شهاب بختیاری …نوک بینی سرخ شده از گریه اش را بوسیدم و ادامه دادم -دنیا زیر و رو بشه هیچوقت این عوض نمی شه که تو خواهر منی …آناهیتا:ستاره می خوام ازش بپرسم چرا بابا شهرام تبدیل شد به عمو شهرام موهایش را از جلوی چشمانش کنار زدم -می ریم می پرسیم… با هم خیلی سوالها رو ازش می پرسیم آناهیتا:تنهام که نمی زاری -هیچوقت به هیچ عنوانلبخندی زد… لبخندی زدم و چشمانش را بوسیدم ..آناهیتا:دوستت دارم خواهری-منم خیلی دوستت دارم خنده ای کردم و او را در آغوش گرفتم … می دانستم آرام کردن او احساس او فقط دست یک نفره ..اونم شهرام بختیاری .. جوابهایی که من نداشتم او به راحتی می توانست به آناهیتا بدهد ….به آناهیتایی که اگر چه فراموش کرده بود ..اما تک تک لحظات را هم مانند کابوسی می دید …او را بیشتر به خود چسپاندم و کنار گوشش به آرامی گفتم -می برمت تا به همه سوالهات برسی …اما هیچ وقت یادت نره …من خواهرتم …پشتتم..هیچوقت این رابطه ی خواهری از هم نمی شکنه دستانش را دورم حلقه کرد و همانند من آرام کنار گوشم گفت آناهیتا:هیچ وقت پشتمو خالی نکن ستاره …هیچوقت -هیچوقت از او فاصله گرفتم …لبخندی به صورت معصومش زدم …موهایش را به زیر شالش بردم …خنده ای کرد و آرام گفت اناهیتا:شدی عین زمان مدرسه خنده ای کردم و شکلکی برایش در آوردم -باید مراقب خواهر کوچلوم باشم دیگه ساشا:اگه اجازه بدی منم مواظب این خواهر کوچیکه باشم خنده ی بلندتری کردم و به طرف ساشا که سینی صبحانه اش به دست داشت چشم دوختم و گفتم -تو اشکش رو در نیار مواظبت پیش کشساشا خنده ای کرد …وبر روی میز روبه روی ما نشست …نگاهی به آروین کرد و گفت ساشا:می بینی دایی دارن چی می گن آروین خنده ی نمکی کرد …ساشا لبخند شیرینی از خنده ی آروین زد و نگاهش رو به من دوخت ساشا:اگه آبجی تو اشک منو در نیاره من غلط کنم اشکش رو در بیارم آناهیتا:پس می خوای اشک منو در بیاریتکیه ام را به صندلی دادم و لقمه ای که گرفته بودم را به طرف آروین گرفتم ..ساشا لیوان آبمیوه اش را بالا گرفت و با چشمکی به آناهیتا با شیطنت گفت ساشا:آنی خانوم شما تاج سرمایی اشک چی چیه آناهیتا اخمی کرد و صورتش را برگرداند آناهیتا:از این اربابا انتظاری نمی تونیم داشته باشیم ساشا:باز شما رفتی سر خونه اولت … تو مشکلت با این اربابا چیه آناهیتا نگاهی به من کرد…خنده ی کردم و سرم را به طرف ساشا برگرداندم که بر روی میز خم شده بود و با چشمان ریز شده نگاهش می کرد …آناهیتا خم شد …چشمانش را به چشمان ساشا دوخت و با لبخندی که بر روی لبش بود گفت آناهیتا:من که گفتم مشکلم با اربابا نیست فقط با یک اربابه ساشا ابرهایش بالا پرید و بیشتر خم شد ساشا:اونوقت اون ارباب من که نیستم آناهیتا راست نشست و لبخند دیگری زد آناهیتا:به احتمال زیاد شاید خنده ای کردم و نگاهم را به صورت واا رفته ی ساشا دوختم که با بهتی به آناهیتا نگاه می کرد …ساشا راست نشست و دستی را در موهایش کشید و نگاهی به آناهیتا گفت…ساشا:گریه کردی؟آناهیتا لبخندش را جمع کرد و نگاهش را برگرداند آناهیتا:نه ..چیزی برای گریه نمی بینمساشا:اما چشمات هنوز خیسه آناهیتا برگشت و نگاهش را به چشمان او دوخت که کلافه نگاهش می کرد … ساشا:اتفاقی افتاده آناهیتا سرش را به منفی تکان داد و همانطور خیره نگاهش کرد … ساشا نگاهی به من انداخت ساشا:چیزی شده ستاره شانه ای بالا انداختم و با لبخندی به نگاه نگرانش گفتم -از خودش بپرس ساشا:آهان پس چیزی شده آناهیتا لبخندی به او زد و دستش را به طرف سینی او دراز کرد …زیتونی از بشقابش برداشت و با لبخندی بر روی لب گفت آناهیتا:یکی اشکم رو در اورده اخمهای ساشا در هم رفت و نگاهی به آناهیتا کرد ساشا:کی اشکت رو در اورده آناهیتا شانه اش را بالا انداخت و با شیطنت گفت آناهیتا:فکر نکنم اینقدر مهم باشه به تو بگم ساشا:چرا نگی آناهیتا نگاهی به من انداخت و چشمکی زد … با لبخندی که بر روی لبش بود به طرف ساشا برگشت آناهیتا:لازم نمی بینم به غریبه ای چیزی بگم ساشا با اخم های در هم رفته نگاهی به آناهیتا کرد و پوزخند پر صدایی زد …ساشا:به عزا می نشونم … اون کسی که اشکت رو در اوردهآناهیتا یک تای ابرویش را بالا داد آناهیتا:جدا”ساشا:اربابم ارباب هیچوقت دروغ نمی گه تو رگ ما نیست آناهیتا لبخند دیگری زد و دست به سینه نگاهی به ساشا کرد و گفت آناهیتا:فعلا” ارباب جان صبحونتو بخور ساشا با لبخندی جواب لبخند آناهیتا را داد و زیتونی در دهانش انداخت ساشا:تا باشه از این لبخند زدنا آنی خانوم آناهیتا خنده ای کرد و سرش را با تأسف برای ساشا تکان داد آناهیتا:اصلا” جنبه نداری ساشا خنده ای سر داد و نگاهی به من کرد و گفت ساشا:این همه مهربونی از خواهر تو عـــجیب به جان پویـــاپویا:به جون خودت مردیکه هیز خنده ای کردم و با صدای پویا که از پشت می آمد به عقب برگشتم …پویا:ستاره همین خندیدی به این یارو که اینقدر پرو شده خم شد بوسه ای بر روی پیشانی ام نهاد و موهای آروین را بهم ریخت …رو به ساشا کرد و گفت پویا:تو چرا صورتت اینقدر بشاش شده …صبح انی خانوم بخیر آناهیتا لبخندی زد و سرش را برای او تکان داد آناهیتا:صبح شما هم بخیر پویا جان ساشا:جــــان!!! خنده ای کردم و نگاهم را به ساشا دوختم که با اخمی نگاهش به آناهیتا بود آناهیتا:بله جان مشکلی داری شما پویا خنده ای کرد دستش را پشت صندلی ام گذاشت و رو به آناهیتا گفت پویا:این سرتا سرش مشکله آنی خانو….هنوز حرفش تمام نشده بود که ساشا زیتونی به طرفش پرت کرد ساشا:آنی خانوم و کوفت …مگه نگفتم حق نداری بگی اناهیتا با لبخندی نگاه به ساشا کرد آناهیتا:چرا نگه …تو که می گی این چرا نگه پویا لبخند پهنی زد و نگاهی به ساشا که خیره به لبخند اناهیتا مانده بود کرد و به ارامی که من بشنوم گفت پویا:ساشا هم از دستمون رفت خنده ای کردم و کنار گوشش گفتم -اولین نظر دل باخته شده بچه پویا به طرفم برگشت و با چشمان گرد شده نگاهم کرد پویا:جــــان من… از ساشا بعیده سرم را تکان دادم و با همان خنده بر روی لبهایم گفتم -آره خیلی بعیده حرفاش که یادم می آد می گفت هیچ وقت عاشق نمی شم …اما حالاشو که می بینمپویا نگاهی به من کرد و با خنده گفت پویا:کار دله خانوم بختیاری کاریش نمی شه کرد مشت آرامی به فکش زدم …و با خنده نگاهم را به ان دو دوختم که در حال کل کل با یکدیگر بودنساشا:من نمی دونم تو چرا اینقدر با من بد رفتاری می کنی اناهیتا:از خودت بپرس ساشا پوفی کرد و نگاهی به پویا کرد و گفت ساشا:همه اش زیر سر توه …تو نبودی داشت با لبخند باهام حرف می زد ..تو رسیدی اخم تخمش واسه ماست پویا خنده ای کرد و شانه اش را بالا انداخت پویا:به من چه که تو لیاقت لبخند خوشگل رو نداری آناهیتا خنده ای کرد و دستش را بر روی شانه ی پویا نهاد و گفت آناهیتا:حرف حق رو باید از آدمای عاقل شنیدشایا:آره واقعا” باید از آدمای عاقل شنیدبا شنیدن صدایش خنده از لبم ماسید و گونه هایم گرم شد …شایا با اخمی کنار ساشا که رو به رویم نشسته بود نشست …. با همان اخم نگاهش را به دست پویا که پشت صندلی ام قرار گرفته بود دوخت… پویا با دیدن اخم او لبخندی زد و کنار گوشم به آرامی گفت پویا:این شایا چرا همه اش اخماش درهمه خنده ای کردم و نگاهش کردم که لقمه ای را برایم گرفته بود و گفتم -از غریبها خوشش نمی می آد لقمه اش را گرفتم و در دهانم گذاشتم …نیم نگاهی به شایا کردم که دست به سینه با اخمهای درهم نگاهم می کرد و لبخندی به لب آوردم …پویا:انگار از من خوشش نمی آد ها یا هم از تو که داری هی زیر چشمی نگاهش می کنی خنده ای بلندی سر دادم و مشتی به سینه اش زدم -گمشو اونور دیونه خنده ای کرد و لقمه ی دیگری به طرفم گرفت و گفتپویا:با ساشا گشتی بی ادب شدی… دست به مرد هم پیدا کردی همانطور که لقمه ام را می جوییدم ..نگاهی به شایا کردم که دستانش را بر روی میز گذاشته بود و نگاهش خیره به حلقه ی در دستش بود … لبخند غمگینی به لب آوردم و نگاهم را به حلقه ی مهتاب در انگشتم دوختم … لبخند غمگینم به لبخند تلخی تبدیل شد ..چه خیال واهمی بود این چند ساعت پیش که فکر می کردم شایا فقط به یک لحظه به من فکر می کند .. سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم ..نگاهش خیره در چشمانم دوخت … لبم به لبخند تلخی با چشمان غمگینش بالا رفت …چرا دست بر روی قلب مردی گذاشته بودم که وابسته به قلبی بود که دیگر نمی تپید با صدای جیغ آناهیتا نگاهم را از نگاه غم گرفته شایا گرفتم و با تعجب به اناهیتا دوختم…با دیدن لبخند شیطون بر روی لبهای ساشا و دهان نیمه بازه پویا…و صورت سرخ شده آناهیتا با تعجب گفتم -چی شده؟ساشا با همان لبخند دستی به لبهایش کشید و همانطور که لیوان آبمیوه اش را سر کشید گفت ساشا:هیچی یک چیزی رو یاد آوری کردم …مگه نه آنی خانوم آناهیتا گوشه ی لبش را به دندان گرفت و بدون حرفی از پشت میز بلند شد … با تعجب نگاهی به رفتن آناهیتا کردم و رو به ساشا کردم و گفتم -چی کارش کردی ساشا ساشا خنده ای کرد و نگاهی به پویا که هنوز با دهانی باز نگاهش می کرد دوخت و گفت ساشا:من که کاری نکردم اخمی کردم و نگاهی به پویا کردم … پویا سرش را با تأسف تکان داد و همانطور که کره را به توست در دستش می مالید با تعجبی در صدایش گفتپویا:نمی دونی چیکاری که کرد -چیکار کرد خنده ای کرد و نگاهش را به من دوخت و گفت پویا:همون کاری که منه بی عرضه نتونستم توی این همه سال که کنارم بودی بکنم با دهانی باز نگاهش کردم که با صدای عصبی شایا نگاهم را از او گرفتم و به شایا دوختم شایا:بیا کارت دارم از جایش بلند شد و بدون آنکه منتظر حرفی از من باشد رفت …نگاهی به ساشا کردم که از خنده سرخ شده بود و نگاهی به پویا که سعی در نگه داشتن خنده اش داشت و جیغی از حرص کشیدم -روانی ها…یکتون به من می گه چی شده پویا دیگر نتوانست خنده اش را نگه دارد و با صدای بلند همراه با ساشا شروع به خندید کرد …گیچ از خنده های بی خود آنها از جایم بلند شدم و دستی بر روی سر آروین کشیدم و رو به ساشا گفتم -مواظب این بچه باش تا برم پیش داداشت اشهدم رو بخونم بی توجه به خنده های آن دو سرم را با تأسف برایشان تکان دادم و دو زانو کنار آروین نشستم …دستم را نوازش گونه بر روی گونه اش کشیدم و آروم گفتم -پیش دایی عمو بشین تا من برم بیام باشه …لبخند شیرینی به لب آورد آروین:برای آروین برمی گردی -آره گلم برای تو بر می گردم خم شدم و گونه اش را بوسیدم و کنار گوشش به آرامی گفتم -از جات تکون نخوری پیش عمو و دایی بمون سرش را تکان داد …لبخندی زدم و راست ایستادم و نگاهی به آن دو کردم که در حال پچ پچ کردن بودن و گفتم -شما دوتا حواستون بهش باشه ها …اگه دیر کردم داروهاشو سروقت بدیین ساشا سرش را تکان داد و همانطور که حواسش به حرفای پویا بود گفت ساشا:آره ..آره حواسم هست برو خنده ای کردم و سرم را تکان دادم …قدمی به عقب رفتم و پشتم را به آن سه کردم …قدمی به جلو برداشتم که با صدای آروین قدم هایم ایستاد آروین:ستاره جون زانوهایم لرزید …صدای پچ پچ ان دو نیز قطع شده بود …سکوتی زیر آلاچیق را در بر گرفته بود که باز با صدای آروین شکسته شد آروین:ستاره جون برای آروین برمی گرده ؟با سرعت به عقب برگشتم و نگاهم را به صورت معصوم و سرخ شده ی آروین دوختم …لبخندی که بر لبان معصومش نشسته بود بهترین هدیه ای بود که می توانستم آن زمان گرفته باشم …دو قدم رفته را به طرفش برداشتم و او را سخت در آغوش کشیدم … می دانستم مسخره است با این نام صدا کردن او ذوق کنم …اما خوشحال بودم ..خوشحال برای اینکه او مرا به عنوان ستاره کنار خود پذیرفته بود …مرا به عنوان خودم ..به عنوان ستاره پذیرفته بود …او را از خود فاصله دادم و نگاهم را به چشمان مشی اش دوختم و پیشانی اش را عمیق بوسیدم و گفتم -فقط برای آروینم برمی گردم خنده ای کرد و دستانش را دور گردنم حلقه کرد … نگاهی به آن دو کردم که با لبخندی نگاهم می کردن …چشمانم را بستم و سخت آروین را به خود چسپاندم ….روحیه اش روز به روز بهتر می شد و خنده های بچگانه اش بیشتر…او را از خود فاصله دادم و با لبخندی به او چشم دوختم و چشمکی به او اشاره ای به آن دو کردم و گفتم -تا من برمی گردم مواظب این دوتا باشخنده ای ریزی کرد و نگاهش را به آن دو دوخت … پشتم را به او کردم و با قدم های بلند از او فاصله گرفتم .. دستی به چشمان نمناکم کشیدم و لبخندی به لب آوردم …می دانستم هر چه فاصله گرفتن اروین از اینجا بهتر و بهتر شدن روحیه اش است … با دیدن آناهیتا که به ستون تکیه داده بود و مشغول حرف زدن با نرگس جون بود …قدم هایم را به طرفشان برداشتم …آناهیتا با دیدنم لبخندی زد و اشاره ای به من کرد آناهیتا:اینهاش حلال زاده پشت سرتونه ابروهایم بالا پرید و همانطور که به آن دو نزدیکتر می شدم گفتم -ااا دنبال من می گشتین نرگس جون به طرفم برگشت و با نگرانی نگاهی به من انداخت …با دیدن رنگ پریده اش اخمهایم در هم رفت -نرگسی چیزی شده نفسش را به راحتی بیرون داد و نگاهی به سرتا پایم کرد و گفت نرگس جون:خوبی تو سالمی با تعجب نگاهی به آناهیتا کردم که با لبخندی نگاهمان می کرد و آروم گفتم -مگه باید حالم بد باشه آناهیتا خنده ای کرد و دستش را دور گردن نرگس جون انداخت و رو به من گفت آناهیتا:دیده که رفتی پیش زرین خاتون..از صبح تا حالا نگرانت شده خنده ای کردم و همانند اناهیتا دستم را دور گردنش انداختم و گفتم -اا نرگسی مگه من بچه ام نرگس جون با دستش من و آناهیتا را کنار زد …با اخمی که بر روی ابرهایش بود گفت نرگس جون:اه چرا اینقدر می چسپین شما دوتا من و اناهیتا خنده ای کردیم و گونه اش را بوسیدیم-از بس دوستت داریم نرگسی سرش را با تأسف تکان داد و دستش را بر روی گونه اش کشید نرگس جون:تف مالیم کردین خنده ی دیگری کردم و نگاهم را به آناهیتا دوختم که نگاهش به من بود …ابرویی بالا انداختم و آرام که خود او بشنود گفتم-چی شده آناهیتا:هیچی نگاهش را از من گرفت و باز به نرگس جون دوخت …نرگس جون نگاهش را به من دوخت و با نگرانی که در صدایش بود گفت نرگس جون:تو با این زن چیکار داشتی ستاره شانه ای بالا انداختم -یک معامله ای با هم داشتیم نرگس جون:چه معامله ای لبخندی زدم و دستم را بر روی شانه ی آناهیتا گذاشتم -یک معامله ای بین من و زرین خاتون که موفقیت زیادی توشه نرگس جون مشکوک نگاهم کرد و قدمی جلو آمد که آناهیتا دستم را از روی شانه اش پس زد و رو به نرگس جون گفت آناهیتا:نپرس چه معامله ای چون نمی گه …من تلاشم رو کردم ..خنده ای کردم و نگاهی به آن دو که لبخند بر روی لبشان بود دوختم و چشمکی زدم نرگس جون:حواست باشه ستاره نمی شه به این زن اعتماد کرد لبخندی گوشه ی لبم نشست و نگاهی به آناهیتا به آرامی گفتم -ولی من اعتماد کاملی به این زن دارم چشمان نرگس جون و آناهیتا پر از نگرانی شد …پوزخندی به لب آوردم و نگاهم را به اطراف دوختم و گفتم -شما این شایا رو ندیدی…هنوز حرفم تموم نشده بود که صدای شیهه ی اسب من را به عقب برگرداند … با دیدن شایا که بر روی اسب به طرفمان می آمد لبخندی زدم و همانطور که با قدم های آرامم به طرفش می رفتم به صدای بلند به ان دو گفتم -سعی کنین به اون کسی که دشمنه اعتماد کنی اما از خودی ها فرار دیگر به نزدیکی شایا رسیده بودم و نگاهم به او بود … با همان اخمهای در هم رفته بی آنکه به خود زحمت پایین آمدن از اسب را بدهد دستش را به طرفم دراز کرد شایا:دستت رو بده من …باید یک جایی بریم با تعجب نگاهش کردم و دستم را بر روی دستش گذاشتم…با یک حرکت بلندم کرد …جیغ خفه ای کشیدم و دستم را دور گردنش حلقه کردم … دستش را که آرام دور کمرم حلق شد احساس کردم …لبخندی زدم و بی آنکه من را از خود فاصله بدهد اسب را به حرکت در آورد …خودم رو از اون فاصله دادم…نگاهی به اخمهایش به نزدیکی انداختم و لبخندی زدم -چرا اخمات درهمه ارباب جونی بی آنکه حرفی بزند پوزخندی به لب آورد … دستم را جلو بردم و با انگشتم اخمهایش را باز کردم و آرام ..همانطور که نفسهای گرمش به صورتم می خورد گفتم-سعی کن لبخندم یاد بگیری ارباب جونی نگاهش را از رو به رو گرفت و به چشمانم دوخت شایا:پویا کیه؟-یک دوست پوزخند دیگری زد و نگاهش را از من گرفت شایا:یک دوست ..چه جالبه این همه نزدیکی بین دو دوست بی آنکه توجهی به حرفش کرده باشم ..شروع به بازی با دکمه ی پیراهنش کردم و گفتم -دقت کردی آروین بیشتر از سنش متوجه اطراف می شه سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به اخمهایش دوختم و ادامه دادم-اون از دنیای بچگیش خارج شده شایا و این خیلی بده ممکنه در آینده صدمه ای بهش بزنه شایا:این چه ربطی به دوست عزیزتون داشت آهی کشیدم و با انگشتانم اخمهایش را باز کردم و نگاهش را به طرف خود برگرداندم -اینجا بحث بحثه آروینه شایا …این بچه داره خودش رو گم می کنه …این همه وقت کنارم بود درست شناختمش …رفتاراش ..این همه سکوتش …یقه اش را در مشتم گرفتم و ادامه دادم -شایا آروین چند ساعت توی جمع می شینه حتی یک کلمه حرف هم نمی زنه …انگار نه انگار وجود خارجی داره …متوجه می شی من چی می گم آهی کشید و با چشمان به غم نشسته زل زد در چشمانم …شایا:تمام سعیم رو دارم می کنم ستاره ..دارم سعیم رو می کنم لبخندی زدم و دستم را بر روی گونه اش کشیدم ..-می دونم شایا …می دونم اما بذار آروین بره …از اینجا دور بشه با دنیای بیرون این روستا آشنا بشه شایا اسب را نگه داشت و نگاهم کرد …شایا:منظورت چیه با یک حرکت من را از اسب پایین آورد و خودش نیز با یک جهش از روی اسب پایین پرید …با همان اخمها نگاهم کرد و رو به رویم ایستاد شایا:ستاره منظورت چیه؟به او نزدیک شدم و دستم را بر روی سینه اش گذاشتم-منظورم واضحه شایا … آروین مریضه شایا…باید هر چه زودتر عمل بشه …باید این روزها خنده رو به لبهاش بیاریم ..باید بزاریم بره … هر چه زودتر شایا با عصبانیت بازویم را گرفت و من را به خودش نزدیک کرد شایا:کجا بذارم بره ستاره با ترسی که از اخمهایش در دلم جان گرفته بود به آرومی گفتم -به پویا زنگ زده بودم و ازش خواسته بودم با پدرش که جراح قلبه صحبت کنه …اسم آروین رو به عنوان مریض اورژانسی رد کردن …پدرش هم راضی شده آروین رو عمل کنه …فشار دستش دور بازویم بیشتر شد …آخی از درد بازوی زخمی ام گفتم شایا:خوب ..-خوب …تو باید راضی بشی شایا … بذار آروین هم یک زندگی برای خودش داشته باشه ..اونجا بهترین پزشکا بهترین …پوزخندی زد و صورتش را به صورتم نزدیک کرد شایا:چرا از من چیزی می خوای که غیر ممکنه -چون ازت می خوام ممکنش کنی شایا بازوهایم را رها کرد و من را از خود فاصله داد…کلافه دستی در موهایش کشید و نگاهش را به اطراف که پر از جنگل بود دوخت شایا:نمی تونم ستاره ..نمی تونم همینطور با یک مرد غریبه بذارم برهنزدیکش رفتم و بازویش را گرفتم -تنها نمی ره شایا من نمی زارم تنها بره با سرعت به طرفم برگشت و با چشمان ریز شده نگاهم کرد شایا:نکنه تو می خوای تو…حرفش را ادامه نداد و با نگاه به خون نشسته نگاهم کرد … قدمی به طرفم برداشت …از ترس نگاهش دو قدم به عقب رفتم شایا:آره …چرا متوجه نشدم …اون همه نزدیکی …لقمه گرفتنا پوزخندی زد شایا:اون چیزی که توی این همه سال پویا خان نتونست انجام بده-نه شایا…هنوز حرفم تمام نشده بود که بار دیگر بازوهایم را گرفت شایا:نه شایا چی هــــان …چــــی؟با صدای بلندش چشمانم را از ترس بستم واز درد زیر لب گفتم -اشتباه می کنی ..اشتبا…سرش را نزدیک گوشم آورد و با صدای پر از خشمش گفت شایا:چیزای غیر ممکن از من نخواه ستاره که دنیارو به آتیش می کشمبازوهایم را رها کرد که بر روی زمین افتادم …دستم را بر روی بازوی زخمی ام گذاشتم و با چشمان به اشک نشسته به او که کلافه دستش را در موهایش می کشید دوختم و با صدای بغض دار گفتم -بذار سوسن باهاش بره شایا …سوسن که برای تحصیل باید می رفت ..بذار با پویا و آروین بره اون از…شایا با سرعت به طرفم برگشت که حرف در دهانم ماسید و با ترس نگاهش کردم …با احساس خیسی در کف دستم ..نیم نگاهی به بازویم انداختم که زخمش سرباز زده بود و باز رو به شایا گفتم -به پویا زنگ زدم که بیاد آروین رو با خودش ببره شایا ..اینجا چیزهایی داره اتفاق می افته که نمی خوام اروین جزئی از این اتفاق باشه ….اون باید زندگی کنه ..برای یکبار هم که شده می خوام بدون ترس از ته دل بخنده …شایا دست دیگری در موهایش کشید و نگاهش را خیره به نگاهم دوخت شایا:از کجا باید مطمئن باشم صدمه ای اونجا بهش نمی رسه -کافیه به من اعتماد کنی شایا …من هیچوقت بدی آروین رو نمی خوام دو زانو کنارم نشست و با صدای غمگینی گفت شایا:به اون دوتا چی …به اون دوتا می شه اعتماد کرد یا نه می دونستم نرم شده …لبخندی زدم و سرم را تکان دادم-آره می شه …از سوسن خیالت راحت باشه بد اخلاقیهاش فقط به این دلیله چون تو اجازه نمی دی که اون از اینجا بره شایا:از پویا چی به اون چطور باید اعتماد کنم خودم را به نزدیکی اش کشیدم-اگه به اون اعتماد نداشتم که اروین رو نمی سپردم به اون ..اون فقط برای آروین به اینجا اومده شایا نگاهش را خیره به چشمانم دوخت شایا:مطمئنی که فقط برای آروین اومدهخیره شدم ..در نگاهم ..نگاهی که دلخور بود و پر از سوال …سوالهایی که جوابش را داشتم اما پرسش را نه … لبخند غمگینی به لب آوردم و نالیدم -شایا آروین اینجا از بین می ره نذار داغ دیگه ای به دلم بشینه آهی کشید و نگاهش را به بازویم دوخت و به آرامی گفت شایا:بهم فرصت بده ستاره…فرصت بده تا بتونم رها کنم چیزی که به من طعلق داره لبخندی به لب آوردم و خیره شدم در چشمانش …چشمانی که حاضر بودم دنیایم را به پایش بریزم -ازت نمی خوام رها کنی شایا …ازت می خوام بذاری برای چند وقتی از اینجا دور بشه کنارم روی زمین نشست و دستم را از روی بازوی خونی ام برداشت …به آرامی گفت شایا:تا حالا اینقدر دور از من نبودن آستین لباسم را پاره کرد و با اخمی چشم به زخمم دوخت ..شایا:زخمت باز باز شده…دستم را بر روی دستش گذاشتم …سرش را از زخم گرفت و به لبخندم چشم دوخت -حالا وقتشه اجازه بدی بدون تو هم بتونن سرپا بشن لبخند کمرنگی به لب آورد شایا:به من فرصت فکر کردن بده … بذار مطمئن بشم از کاری که می خوام انجام بدم سرم را تکان دادم و نگاهم را به زخمم دوختم -نمی خوای کاری کنی این زخم ما خوب بشه دستمال تمییزی از جیب شلوارش خارج کرد و آهسته دور زخمم بست ..با اخم هایی که باز درهم رفته بود گفت شایا:اگه اجازه می دادی بخیه اش کنم حالا حال روز این زخم اینقدر خراب نبودخنده ای کردم …دستم را جلو بردم و اخمهایش را از هم باز کرد…-اخم نکن ارباب جون …زخم دلم از زخم بازو زیادتره نگاهش را از نگاهم گرفت و اهسته از روی زمین بلندم کرد …شایا:می خواد بارون بگیره بهتره که بریم لبخندی تلخی زدم و با دست سالمم لباسم را تکاندم ….چه خوب حرف های نگفته اش را پنهان می کرد …. نگاهی به قامت بلندش که شانه ام را گرفته بود کردم و خیره شدم به نیمرخ جذاب و مردانه اش …مردی که فقط دیدنش سهم من بود اما خواستنش سهم دیگریآهی کشیدم و نگاهم را از او گرفتم ….با حلقه شدن دستان گرمش دور کمرم با تعجب نگاهم را به او که با لبخندی نگاهم می کرد دوختم …شایا:آماده ای با تعجب ابروهایم بالا پرید -اماده ی چی با یک جهش از روی زمین بلندم کرد که جیغی از ترس زدم و موهای اسب را محکم در دست گرفتم …از ترس به نفس افتاده بودم و یک نگاهم به زمین بود و نگاه دیگرم به مشتهایم ….با صدای خنده ی بلند شایا با چشمانی گرد شده نگاهم را به او دوختم -شایا تو داری می خندی شایا سرش را با تأسف تکان داد …و اسب را به حرکت در آورد شایا:من حق ندارم بخندم لبخندی زدم و مشتم را به آرامی باز کردم و نگاهم را به او دوختم -نوچ خیلی حقها داری که بخندی …با جذبه است خنده ات شایا سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد شایا:وقتی می ترسی خوشگل می شی گونه هایم گرم شد و عمیق نگاهش کردم …لبخندی زد و نگاهش را به رو به رو دوخت شایا:خجالت هم خوشگلترت می کنه لبم را به دندون گرفتم و سرم را همانند او به رو به رو دوختم … به راهی که قسمت من را به آن طرف کشانده بود …و او را سر راهم قرار داده بود …راهی که حالا پس کشیدن برایم همانند نفسی بود که نباید بکشم…**** آناهیتا:ســـــتاره !!دستم را بر روی گوشم گذاشتم و با اخمی از در اهنی بیرون آمدم و کلید پویا را در دست چرخواندم … با همان اخمهای درهم رفته نگاهش کردم -ای حناق چرا داد می زنی آخه دست به کمر ایستاد و طلبکار گفت آناهیتا:باز داری می ری رو مخما -مگه تو هم مخ داری خواهر جان جیغی از حرص کشید و با پایش محکم به زانویم زد … خنده ای از حرص خوردنش کردم و به طرف ماشین به راه افتادم -ای بشکنه اون پات که پامو به درد اورد با قدم های محکمش که به طرفم می آمد …سرم را برگرداندم و نگاهی به صورت سرخ شده اش کردم و دستش را گرفتم -اینقدر حرص نخور پیر می شی آناهیتا:حرصم نده خوب لبخندی زدم و شال مشکی بر روی سرم را درست کردم …-خودت خودت رو حرص می دی عزیز من پایین پله ها رو به رویم ایستاد و خیره نگاهم کرد آناهیتا:پس چرا جواب منو نمی دی تو ..اون چه حالی بود که اومدی… اصلا” تو شایا کجا رفته بودین لبخند دندون نمایی زدم و دستم را بر روی بینی ام گذاشتم -چرا اینقدر بلند صحبت می کنی نمی گی حالا یکی پیداش می شه آناهیتا نگاهش را به اطراف دوخت و دستی به مانتویش کشید …آناهیتا:تو آخرش با حرف نزدنت منو دیونه می کنی دزدگیر ماشین را زدم و با ابرو اشاره کردم که سوار شود … آناهیتا دستگیره را در دستش گرفت و نگاهی به من انداخت آناهیتا:چرا حرف نمی زنی خنده ای کردم و نگاهم را به اخم های درهمش دوختم -فعلا” تا کسی نیومده سوار ماشین شو یعنی اگه کسی برسه نمی تونیم جایی بریم سرش را تکان داد و با همان اخمها بدون انکه چیز دیگری بگوید سوار شد … لبخندی زدم و نگاهم را به در آهنی دوختم …کار درستی می کردم یا نه خود نمی دانستم …اما باید می رفتم ..باید می رفتم و با خیلی چیزها مواجهه می کردم …با واقعیتی را که اگر چه دلم را می سوزاند اما با باید می دانستم که چه بلایی بر سر مهتابم افتاده بود آناهیتا:ســــتاره بیا دیگه آهی کشیدم و سوار ماشین شدم … افکارم بهم ریخته بود و درست و غلطش را نمی دانستم …نیم نگاهی به آناهیتا کردم که منتظر نگاهم می کرد و لبخندی زدم -نمی دونم چرا دستم نمی کشه آنی می ترسم حرکت کنم آناهیتا لبخندم را جواب داد و دستش را بر روی دستم گذاشت آناهیتا:باید بریم تا بدونیم چه اتفاقی افتاده ستاره نگاهم را به دستش دوختم و به آرامی گفتم -اگر حقیقت چیزی باشه که انتظارش رو نداریم چی مهربان لبخندی زد و پیشانی اش را به پیشانی ام چسپاند آناهیتا:حقیقت هرچی باشه مهم اینه که ما همدیگر رو داریم لبخندی زدم و هر دو راست نشستیم … آناهیتا دستی بر روی شانه ام گذاشت و همانطور که به رو به رو خیره شده بود گفت آناهیتا:بسم الل… بگو و روشن کن سرم را برایش تکان دادم و ماشین را روشن کردم … با حرکت در آوردن ماشین نگاه آناهیتا خیره به در آهنی شد ….پایم را محکم بر روی پدال گذاشتم و با سرعت از در آهنی دور شدم …. آناهیتا:ستاره-جانم به طرفم برگشت و خیره نگاهم کرد …نیم نگاهی به او انداختم که با مظلومیت نگاهم می کرد و خنده ای کردم -تا ندونی دست بر نمی داری درسته همانند من خنده ای کرد و سرش را به منفی تکان داد آناهیتا:تو که می دونی من باید بدونم سرم را با تأسف برایش تکان دادم و نگاهم را به جاده ی خاکی دوختم -رفته بودیم که با هم حرف بزنیم اما بیشتر از حرف به پر و پای هم پیچیدیم آناهیتا: یعنی چیبه طرفش برگشتم و نگاهم را خیره به صورت معصومش دوختم -اون برده بود با من حرف بزنه اما من حرفامو زدم نفهمیدم اون چیکارم داشت آناهیتا:خوب چرا ازش نپرسیدی شانه ام را بالا انداختم -نمی دونم ..شاید می ترسیدم بپرسم و اون خنده رو هیچوقت روی لبهاش نبینم آناهیتا:شاید هم می ترسیدی چیزه بگه که تو نمی خواستی بشنوی فرامان را در مشتم فشردم و سرم را تکان دادم -شاید دستم را به طرف چترهایم که از شالم بیرون زده بود کشیدم و خیره به رو به رو شدم …سکوت بدی در ماشین پیچیده بود و این استرسم را برای دیدن شهرام بختیاری بیشتر می کرد … نیم نگاهی به آناهیتا انداختم که در فکری فرو رفته بود و به آرامی گفتم -باید از سر راه احمد رو سوار کنم آناهیتا با یک تای ابروی بالا رفته به طرفم برگشت آناهیتا:چرا لبخند دندون نمایی زدم و گفتم -خوب باید ادرس رو بدونم یا نه آناهیتا خنده ای کرد آناهیتا:همه فکرارو کردی ها چشمکی به او زدم و همراه با خنده گفتم -باید همه چی رو در نظر گرفت دیگه …اول اینکه ماشین پویا رو دزدیدم …بعدشم که آروین رو خوابوندم …یکجورایی شایا و ساشا رو پیچوندم تا بتونیم از دستشون در بریم صدای خنده ی اناهیتا بلندتر شد و گفت آناهیتا:ای ول به تو با دیدن احمد که تکیه اش را به درختی داده بود …ماشین را نگه داشتم و بوقی برایش زدم …احمد با دیدن ماشین سرش را تکان داد و به طرف ماشین به راه افتاد آناهیتا:احمد رو چطور باخبر کردی نگاهی به آناهیتا کردم که عینک آفتابی اش را بر روی چشمانش گذاشته بود و گفتم -خواهرش عالیه به اون گفتم اونم به احمد گفته سرش را تکان داد و نگاهی به احمد که به ماشین نزدیک شده بود انداخت … احمد در عقب ماشین را باز کرد و با سلام بلندی بر روی صندلی عقب نشست …آناهیتا با لبخندی به عقب برگشت آناهیتا:سلام به روی ماهت ..آینه را به طرفش تنظیم کردم و با لبخندی سرم را برایش تکان دادم -راه رو که بلدی سرش را تکان داد و با نگرانی نگاهم کرد احمد:آره خانوم معلم اما اگه ارباب….فرمان را چرخواندم و نگاهم را به رو به رو دوختم -خیالت راحت باشه نمی زارم ارباب چیزی بدونه اما چه خیال واهمی بود آن لحظه که فکر می کردم …چیزی جلو دارم نیست …چیزی نیست که ستاره را به زانو در بیاورد … هیچ وقت فکر نمی کردم حقیقت می تواند ستاره را آنقدر نابود کند و اعتماد نکند به کسایی که از خودم به خودم نزدیکتر بودن …هیچوقت فکر نمی کردم که با این راهی که در پیش گرفته بودم ممکن است خیلی چیزها را برایم عوض کند …حتی زندگی را….. شایاتکیه ام را به درخت دادم و عرق روی پیشانی ام را با پشت دست پاک کردم …نگاهم را به دهقانها که روی زمین کار می کردن دوختم …لبخند کجی به لبم آوردم و نگاهم را به آسمان که دلگیر شده بود چشم دوختم …چشمانم را بستم …و دو نفس پر صدا و عمیقی کشیدم صورت زیبا و چشمان شیطونش در نگاهم جان گرفت و لبخند بر روی لبم را پررنگتر کرد…آن نگاه خاصش را که پر سوال در چشمانم خیره می شد و لبخندش را مهمانم می کرد را هیچ نمی توانستم از نگاهم دور کنم …آن گونه های سرخ شده از خجالتش و صدایش را که با شیطنت “ارباب جونی” می گوید آهی کشیدم و چشمانم را باز کردم -اگه قبول نکرد چی نوید:چی رو قبول نکنه نگاهم را به طرف نوید برگرداندم که زیر سایه ی درخت ایستاده بود و با اخمهایی که مهمان ابروهایم بود گفتم -کی اومدی لبخند دندون نمایی زد نوید:وقتی داشتی اون جمله آخرت رو می گفتی دستی در موهایم کشیدم و دست به سینه نگاهم را به زمین دوختم-تو فکر بودم ..متوجه نشدم که اومدی کنارم تکیه به درخت داد نوید:توی فکر چینفسی به آرامی کشیدم و نگاهم را به حلقه ی در دستم دوختم …چطور می توانستم از ستاره به او بگویم ..ستاره ای که نزدیک به چند ماه بود که در یک اتاق کنارم زندگی می کرد …ستاره ای که مزه ی آغوش و بوسه اش را چشیده بودم …ستاره ای که لبخندش …آرامشش را مطعلق به دیگری نمی دانستمنوید:شایانگاهم را به او دوختم و دستم را بر روی شانه اش گذاشتم -هیچی …اومده بودی کاری داشتی لبخندی زدم و سرش را تکان داد …پرونده ای را جلویم گرفت و با اخم کمرنگی که بین ابروهایت نشسته بود گفت نوید:حدست درست بود …بختیاری دست به هر کاری برای نابودیت می زنه اخمهایم را درهم کردم و پرونده ای را که به طرفم دراز شده بود را از دستش گرفتم نوید:وقتی سر به زمین زدم و آدمهای اونو کنارای زمین پرسه می زدن دیدم شک کرده بودم …اما وقتی مدارکش رو پیدا کردم و…سرم را بالا گرفتم و نگاهم را به نوید دوختم -یعنی همه ی اون مدارک ها جعلی بود نوید پوزخندی زد و اشاره ای به پرونده کرد نوید:داری می خونی که مالک اصلی اون زمین بختیاری ها هستن پرونده را میان دستانم مچاله کردم و پوزخندی زدم -تو که می دونی زمینی که اسم مجد روش نوشته شده هیچ وقت مال بختیاری ها نمی شه …چون فقط مطعلق به منه پرونده را بر روی زمین پرت کردم و پایم را بر روی آن گذاشتم -برو به اون بختیاری بگو پا روی دم من نذاره …این اولین بار نیست که داره این کارو انجام می ده نوید سرش را با تأسف تکان داد و دستش را تکیه گاه خود کرد و گفت نوید:بختیاری زیادی داره پاشو از گلیمش دراز تر می کنه لبخند کجی به لب آوردم و گفتم -منم راه کوتاه کردنش رو می دونم نوید دستش را بر روی شانه ام گذاشت و به ارامی گفت نوید:تا کی می خوای به این دشمنی ادامه بدین رو به رویم ایستاد و نگاهش را به من دوخت و ادامه دادنوید:اون مهتاب ..اون خانوم معلمی که حالا خانوم خونته همون برادرزاده ی بختیاریه ..بذار این دشمنی تموم بشه دستش را پس زدم و نگاهم را به حلقه ی در دستم دوختم ..پوزخند پر صدایی زدم -داری چی می گی نوید …ازم چی می خوای سرم را بالا گرفتم و چشم دوختم به چشمان رفیقی که همیشه کنارم بود و اجازه نداد هیچ صدمه ای به من و یا حتی به مهتاب وارد شود -نمی تونم از بختیاری بگذرم نوید … نمی تونم از شخصی بگذرم که مهتابم رو همونی که می گی خانوم خونمه رو روی تخت بیمارستان انداخت نوید:شاید اشتباه می کنی شایا …من خودم رفتاره بختیاری با مهتاب رو دیدم جونش بسته به برادر زاده اش بودپوزخندی زدم و سرم را برگرداندم …چطور به این دوستی که رو به رویم بود ثابت می کردم که مهتابی را که جانش به جان عمویش بسته بود خود عمویش او را به مرگ دعوت کرده …چطور می تونستم اعتراف کنم که مهتاب به دلیل بختیاری کشته شده …با عصبانیت قدمی به عقب برداشتم و گفتم -اشتباهی در کار نیست …بختیاری باید تاوان خیلی چیزها رو پس بده نوید:این راهش نیست ..یک نگاه به چشمای مشتاق همسرت بنداز شایالبخند تلخی بر روی لبهایم نشست و نام همسر را چندبار زیر لب تکرار کردم …همسری که زیر خاروار خاک فرو رفته بود و چشمانش را برای دیدن نامهربونی ها بسته بود …نوید:مهتاب حق داره شایا … اون حق داره که بره ملاقات عموش اخمهایم را درهم بردم -عموی عزیزش حقش رو ادا کرده…دیگه هیچ حقی بر روی مهتاب نداره اخمهای نوید درهم رفت نوید:این راهت درست نیست شایا …سعی کن اجازه بدی که بره سراغ عموش چ….اجازه ندادم حرفش رو ادامه بده …یقه اش رو را گرفتم و خیره شدم در چشمانش -بذارم بره که باز روی تخت بیمارستان ببینمش …عشقم رو زندگی ام رو بذار پای حق مردی که زندگیم رو داره به جهنم تبدیل می کنه …سرش را با تأسف تکان داد و دستم را پس زد …پشتش را به من کرد و به طرف ماشینش به راه افتاد نوید:دلیل این همه نفرت بی مورده … راه حل خوبی برای دور کردن مهتاب پیدا کن شایا …چون اون حقه بختیاری هم هست …کنار ماشین ایستاد و به طرفم برگشت نوید:چون اون هم… هم خونه بختیاری هاست …عشق تو اسمش مهتاب بختیاریه ارباب شایا دستانم را مشت کردم و نگاهم را به او که بی آنکه حرف دیگری بزند سوار ماشینش شد دوختم …نگاهم را از جاده ای که رفته بود گرفتم و به حلقه ی در دستم چشم دوختم …چطور می توانستم راها کنم دیگری را که قلبم وابسته اش شده است …چطور می توانم راها کنم اویی را که لبخند را مهمان لبهایم می کند و باعث آرامشم می شود … نگاهم را بالا اوردم و باز نگاهم را به جاده ای که نوید از آن رفته بود دوختم … نمی توانستم ستاره را رها کنم …بختیاری نمی تواند کس دیگری را از من بگیرد ..این اجازه را به او نمی دهم کلافه دستی در موهایم کشیدم و به یاد آوردم آن نگاه …نگاه ستاره را که در چشمانم خیره شد وگفت از من بیشتر به او اعتماد دارد … به اویی که نمی دانست خواهرش را کشته است …به اویی که زندگی را برایم جهنم کرده بود و ستاره را از خواهرش جدا نمی تونستم ..نمی تونستم اجازه بدم ستاره بره …نمی تونستم این اجازه رو بدم …من خشم انتقام رو توی چشمای ستاره دیدم و این اجازه رو هیچوقت به ستاره نمی دم که حقیقت رو بدونه-قـــــاســــم با صدای قدم های بلندی که به طرفم می آمد ..نگاهم را به طرف اسبم برگرداندم و به طرفش راه افتادم …قاسم هم پشت سرم …دستی به یال اسب کشیدم قاسم:بله ارباب به طرفش برگشتم و گفتم -به خانومت بگو اون خونه رو آماده کنه دستش را بر روی سینه اش گذاشت و خودش را خم کرد …شانه اش را گرفتم …و نگاهم را به چشمانش دوختم -دوباره این کار رو نکن قاسم …نذار حرمت نون نمک سفره ات با خم شدنت جلوی من …شرمنده ام کنه لبخندی زد و دستم را گرفت قاسم:شما روی تخم چشم ما جا دارین ارباب لبخندی که به تازگی ها مهمون لبهایم شده بود و آن را مدیون ستاره بودم را به لب آوردم و سرم را برایش تکان دادم -حواست به دهقانها باشه باز نپرن به جون هم من باید برم قاسم:چشم ارباب بر روی اسب نشستم و باز با لبخندی سرم را تکان دادم … با پا ضربه ای به اسب زدم که به حرکت در آمد …ستاره درست گفته بود …من مدیونش بودم …خیلی حقیقت ها را … خیلی خواستن ها را مدیونش بودم … مدیون اویی که پا در زندگی ام گذاشته بود تا بتوانم زندگی کنم … مدیون ان چشمان معصومش را که از بی جان شدن دستان خواهرش در دستش می گفت…هنوز صدایش در گوشم بود صدای بغض دارش که گفت”کمکم کن …کمکت می کنم”…هنوز آن نگاه آخر و پشت کردنش را به یاد داشتم که یاد آوری کرد ..من را یاد اوری به مدیون بودن ..من مدیون بودم …جان مهتاب را به ستاره مدیون بودم… مواظبت خواهرش را به او مدیون بودموارد باغ شدم و به طرف اسطبل راه افتادم … از اسب پایین اومدم و او را به دست یکی از مستخدم ها دادم … به طرف ساختمون به راه افتادم که صدای خنده ی بلند ساشا نظرم را به طرف آلاچیق جلب کرد … راهم را کج کردم و به همان طرف به راه افتادم … مطئن بودم اگر صدای خنده ی ساشا به آن بلند ی است پس ستاره و آناهیتا هم کنار انها هستن …به نزدیکی آلاچیق مه رسیدم صدای ساشا که ته خنده ای در صدایش بود به گوش رسیدساشا:یعنی خوشم می آد پویا یک جذبه ای داره ها نگاهم را به آن دو دوختم که حواسشان به من نبود و نزدیک تر رفتم پویا:همینجوری نیست که من عاشق این دختره شدم دستی در موهایش کشید و رو به ساشا با چشمکی گفت پویا:خواهرشم بد نیس…هنوز حرفش تموم نشده بود که ساشا به طرفش خیز برداشت و صدای خنده ی او را بالا برد … با اخمهای در هم رفته نگاهم را به پویا دوختم …از او زیاد شنیده بود … پویایی که مهتاب از او گفته بود…پویایی که دوست صمیمیه ستاره بود … دلباخته ای که دلش را به ستاره داده بود… ستاره ای که برایم حکم زندگی را داشت دستانم را مشت کردم و نگاهم را خیره به پویا دوختم … با احساس سنگینی نگاهم هر دو خنده به لب به طرفم برگشتن …ساشا با دیدن راست نشست و با لبخندی گفتساشا:کی اومدی شایا بدون آنکه نگاهم را از پویا بگیرم گفتم -خیلی وقت نیست لبخندی روی لب پویا نشست و گفتپویا:چرا ایستادی بشین تورو خدا پوزخندی زدم و نگاهم را به ساشا که با آرنجش به شکم پویا زد دوختم -ستاره کجاست شانه اش را بالا انداخت و نگاهی به ساعت کرد ساشا:چند ساعت پیش رفت آروین رو بخوابونه فک کنم اونم خوابش برده نگاهی به ساعت کردم که چهار نیم را نشان می داد و با اخمی سرم را بالا گرفتم ..-اون هیچوقت این ساعت نمی خوابهپویا خم شد و انگوری را از ظرف میوه برداشت و رو به من با همان لبخند گفت پویا:بعضی موقعه ها خیلی خسته باشه خوابش می بره نگاهی به چشمانم انداخت و لبخند کجی زد پویا:می شناسمش دیگه از عادتاش با خبرم دستانم را مشت کردم و قدمی به طرفش برداشتم …ساشا پس گردنی به پویا زد و رو به رویم ایستاد ساشا:آره راست می گه حالا حتما” بیدار شدن پویا:شدن نه شده ساشا با پایش محکم به پای او زد و با چشم غره ای گفت ساشا:خفه شو پویا با لبخند زورکی که بر روی لبانش نشسته بود به طرفم برگشت و گفت ساشا:برو ببین حتما” بیداره سرم را تکان دادم و با اخمی نگاهی به پویا قدمی به عقب رفتم و پشتم را به آنها کردم …و به طرف ساختمون به راه افتادم … در نزدیکی های ساختمون با شنیدن قدم هایی که نزدیک می شد مکثی کردم…می دانستم ساشا برای پرسیدن سوالش آمده بود …با احساس دستی بر روی شانه ام به عقب برگشتم …ساشا نفس زنان لبخندی زدساشا:چرا اینقدر تند راه می ری نفسم گرفت -کاری داشتی سرش را به مثبت تکان داد … دست به سینه با همان اخمهای درهم نگاهش کردم-چه کاریساشا نفسش را پر صدا بیرون داد و نگاهی به چشمانم و گفت ساشا:بهش گفتی نگاهم را از چشمانش گرفتم و به پشت سرش به پویا که بر روی صندلی نشسته بود چشم دوختم و به آرامی گفتم-آره گفتمساشا:جدا” ستاره چی گفت نگاهم را از پویا گرفتم و به ساشا دوختم …-نمی دونم ساشا:یعنی چی نمی دونی سرم را برگرداندم …ساشا با اخمی رو به رویم ایستاد و نگاهش را به تک تک اجزای صورتم دوختساشا:تو به ستاره چی گفتی شایا؟پوفی کردم … می دانستم اگر جوابش را ندهم باز هم سوال می پرسد … جوابی که دوست نداشتم آن را یاد آوری کنم … ساشا:با توأم داداشپر صدا نفسم را بیرون دادم و گفتم -گفتم که محرمم بشه ساشا بی حرکت …با چشمان گرد شده نگاهم کرد ساشا:تو…تو چی بهش گفتی کلافه دستی در موهایم کشیدم و با اخمهای درهم زل زدم در چشمانش -ازش خواستم محرمم بشه تا بتونم راحتر احساسم رو بگم و بشناسم ساشا محکم به پیشانی اش کوبید و با اخمهای در هم رفته نگاهم کردساشا:تو چیکار کردی شایا …چیکار کردی آخه…کلافه دستی در موهایم کشیدم -اشتباه کردم ساشا با صدای پر از خشمی گفت ساشا:این به جای دوستت دارم گفتنه عصبی دوری دور خودش چرخید و باز رو به رویم ایستاد ساشا:این چه حرفی بود که زدی شایا …این چی بود که به این دختر گفتی … اگه اون حالا فکر بدی درباره ات بکنه چی هــــان..بعد چطور می تونی اشتباهت رو درست کنی عصبی نگاهش کردم و با صدای بلندی رو به او گفتم -چه انتظاری داری هـــان ..چی ..می دونم اشتباه کردم …می دونی چرا …چون منمحکم به سینه ام زدم-چون من می ترسم از احساسم بگم بگه شایا تو به خاطر خواهرم جلو اومدی … میخوام به خودم نزدیکش کنم می فهمی به خودم ساشا یقه ام را گرفت و با صدای بلندتری فریاد زد ساشا:بــــا محرم شــــدن …آره با محرم شدن…می دونی این حرف به یک دختر مجرد بدتر از …. با کف دست به سینه اش زدم و غریدم -آره می دونم …اما تو هم بدون می خوام خواهر زنمو خانم خونم کنم چه با محرم شدن …چه بی محرم شدن پوزخندی زد و سرش را با تأسف تکان داد ساشا:با یک دوستت دارم مال تو بود ابله …فقط با یک دوستت دارم..اما تو رفتی توی چشماش زل زدی گفتی بیا محرمم شو صورتش را برگرداند و باز غرید ساشا:لیاقتش رو نداری شایا ..همونطور که لیاقت مهت…هنوز حرفش تموم نشده بود که دستم بالا رفت و مشت محکمی به صورتش زدم …قدمی از مشتی که به صورتش زدم به عقب رفت و با چشمان به خون نشسته نگاهم کرد و گفت ساشا:نکنه با زور می خوای اونو مال خودت کنی شایا اخمی کردم و با خشمی گفتم -به تو ربطی نداره…دخالت نکن قدم رفته را برگشت و نگاهش را در چشمانم دوخت ساشا:اگه دوستش داری بسم الل…اما اگه نداری کسای دیگه هستن که جونش رو بهش می دن اشاره ای به پویا کرد که با اخمهای در هم رفته به ما نزدیک می شد و ادامه داد ساشا:به ارواح خاک آتوسا شایا ..باارواح خاک بابا اگه زوری در کار باشه نمی زارم ستاره اینجا بمونه…نمی زارم دست هیچ احدالناسی بهش برسه حتی اگه داداشم باشه…یقه ام رو گرفت و بلندتر غرید ساشا:به خدای احد واحد شایا این دختر اینقدر درد کشیده که نذارم آدمی مثل تو که لیاقتش رو نداره بهش برسه….چون می دونم کسی لیاقتش رو نداره غمگین نگاهش کردم و نگاهم را به پویا که پشت سر ساشا ایستاده بود دوختم… -راست می گی لیاقتش رو ندارم کتش را درست کردم و خیره شدم در چشمان پویا و با پوزخندی گفتم -اما اینقدرها دوستش دارم که می تونم جون کسی رو بگیرم و جونم رو بدمپویا:اما باید بذاری انتخاب با خودش باشه سرم را تکان دادم و با همان لحن غمگین گفتم -انتخاب فقط با اونه پشتم را به هر دوی آنها کردم و بی آنکه منتظر چیزی باشم ..با قدم های بلند به طرف ساختمون راه افتادم آره اشتباه کرده بودم ..اشتباه از اینکه برای دوستت دارم گفتن می خواستم او را مال خودم کرده باشم … حق خودم کرده باشم …اما راهم را اشتباه رفته بودم … قدمم را برای خواستن او اشتباه رفته بودم …برای خواستن کسی که برای انتقام آمده بود …اما روشنایی بخشید به اربابی که لبخند از لبهایش پر کشیده بود با یک ضرب در ساختمان را باز کردم … هنوز قدمی به داخل نگذاشته بودم که با صدای شلیک تفنگ با سرعت به عقب برگشتم و نگاهم را به ساشا دوختم که با تعجب نگاهش خیره به ماشینی که وارد شده بود مانده بود سرم را برگرداندم …با دیدن ماشین مچاله شده ی آشنا نگاهم خیره به ان ماند … قدمی به طرف ماشین برداشتم …زیر پاهایمم خالی شد و سه پله را با زانو پایین آمدم … بی توجه به دردی که در زانویم پیچیده بود …راست ایستادم و با اخمهای که باز مهمون ابروهایم شده بود خیره شدم …خیره شدم به ماشینی که چیزی از آن نمانده بود … زانوهایم لرزید …با دیدن آن ماشین و شال آشنایی که بر روی آن افتاده بودصحنه ها در نگاهم جان گرفت … جسم بی جان مهتاب در سردخانه ی بیمارستان … فرو رفتنش در خاروار خاک و نگاه پر از غم ستاره که خیره به قبر بود … همه و همه در نگاهم جان گرفت سرعتی به پاهایم وارد کردم و با قدم های بلند خودم را به شال رساندم و در دست گرفتم … صورت معصوم و نگاه شیطونش قاب شده در این شال بار دیگر در نگاهم جان گرفت..و اسمش را زیر لب زمزمه کردم ..به همان آرامش و دلهره ای که از رفتنش داشتم -ستاره!!نگاهم را به طرف پویا که کنارم شوکه ایستاده بود برگرداندم-این شال اون نیست درسته پویا:این ماشینه منه شال را میان دستانم فشردم و نگاهم را به ماشین دوختم و به آرامی گفتم-اما ستاره که خوابه…رفته آروین رو بخوابونه می دونستم ستاره خوابه… می دونستم ستاره توی این ماشین نبوده ….می دونستم این شال که میان دستامه شال ستاره نیست ….ستاره ی شیطون من هیچوقت نمی تونست تو یاین ماشین بوده باشه ….چقدر زیبا بود واژه من به کار بردن کنار اسم ستاره ای که گرمی بخش قلب عاشقم بود با دیدن خونی که بر روی شال لکه انداخته بود …شال با لرزش دستانم لرزید …سرم را بالا آوردم و نگاهم را به ماشین دوختم …ستاره ی شیطون نمی تونست توی این ماشین باشه … نمی تونست با صدای فریاد ساشا به طرفش برگشتم ساشا:ســـتاره…آنــــاهیتا نیستن قلبم سنگین شروع به کوبیدن در سینه ام کرد … بی توجه به آن دو شال را در دست فشردم و با زانوی به درد امده ام شروع به دویدن کردم تا خودم باور کنم که ستاره ای در آن ساختمان نیست … در آن ساختمان که حکم نفرین را برای بختیاری ها داشت …باید خودم باور می کردم که ستاره در آن ساختمان نبود … با دست لرزان در را باز کردم …و نگاهی به پله ها از آن بالا رفتم … باید ستاره اینجا باشه مطمئنم که باید اینجا باشه … نگاهم به در اتاق مشترک افتاد… اتاقی که هیچوقت برای مهتاب نبود اما برای ستاره بود …ستاره ای که اولین روز پایش را در این خانه گذاشت و اتاق را مطعلق به خود کرد…اتاقی که من با ستاره زندگی کردم و لبخند را بار دیگر آموختم…اتاقی که بوی ستاره را می داد دستگیره را در دست گرفتم و آن را لمس کردم …چشمانم را بستم و تصور کردم … تصور کردم اویی را که کنار پنجره منتظر ایستاده و لبخندش را مهمانم می کند …لبخندی که آرامشم بود … لبخندی که لبخندم بود و زندگی امبا سرعت در را باز کردم و صدایش زدم -ستاره…اما جز اتاق خالی و تخت بهم ریخته هیچکس نبود ..حتی بوی عطرش … شال را میان دستانم فشردم …قدمی وارد اتاق شدم و نگاهم را برگرداندم …. هیچ نبود ..جز تخت بهم ریخته هیچ نبود ..حتی بوی آشنای ستاره ام با زانوهای خم شده افتادم … نگاهم را به شال دوختم …شالی که لکه های خون به یادگاری بر روی آن حک شده بود…شالی که برای اولین بار نه دومین بار به دستم می رسید … شالی خونین و پر از بوی ستاره ..نگاه های شیطونش در نگاهم جان گرفت …نگاهی که غمش آشنا بود و شیطنتش برایم آرزو …شالش را بالا آوردم و بویش را به ریه ام کشیدم …به ریه هایم که خیلی وقت بود پر شده بود از بوی آشنایش…قلبی که خلی وقت بود پر شده بود از گرمای وجودش.. -آه ســــتاره…صدای فریادم در اوج غم پیچید …پیچید در اتاقی که به ماتمکده شباهت پیدا کرده بود …دستانم باز لرزید …مثل همان موقعیت هایی که عزیز را از داده بودم لرزید و زیر لب زمزمه کردم -چه کردم با تو ستاره …چه کردم چه کار کرده بودم با ستاره که به آن راحتی ترکم کرده بود ….چکار کرده بودم با اویی که از احساسم ترسیدم و یک پا عقب گذاشتم …اما قدمی را که به جلو آمدم اشتباه آمدم و از دستش دادم به همان راحتی که همه را از دست دادم …صورتم را میان شال پنهان کردم و نالیدم …از درد قلبم …از غم نبودنش-ســـتاره …ســـتاره با قرار گرفتن دستی بر روی شانه ام سرم را بالا گرفتم وخیره شدم در چشمان زنی که مادرم بود … زنی که اگر چه آغوش گرم مادرانه اش را لمس نکردم …اما نگاه مهربانش را همیشه بر روی فرزندانش دیدم …نامادری که برای فرزندانش مادری کرد و برای فرزند هوویش…مامان زرین:شایا؟لبم را به دندان گرفتم… سخت بود باور آنکه او بزرگترین غم را به دلم نشانده بود …. سخت بود باور آنکه دستش بر روی تن و بدن همسرم نشسته بود و او را دعوت به کمربند کرده بود …سخت بود باور آنکه مادرت بزرگترین دشمن شادی هایت بود …. نگاه به غم نشسته ام را از او گرفتم و به تخت به هم ریخته دوختم …و باز با صدای به درد آمده نالیدم -اون نیست سرم را بالا آوردم و نگاهم را به چشمانش دوختم -اگه برنگرده ..اگه نباشه چی لبخند کجی بر روی لبش نشست مامان زرین:بهتره برای تو…اجازه ندادم حرفش کامل شود و با خشونت گفتم-نه برای من هیچی بهتر از اون نیست …هیچی بهتر از خنده هاش نیست پوزخندی بر روی لبش نشست و به آرامی گفت مامان زرین:اما اون تنهات گذاشته…باید ترکت می کرداخمهایم در هم رفت و با شک نگاهش کردم …برای اولین بار به اویی که همیشه کنارم بود با شک و پر از کینه خیره شدم -اگه بدونم شما بودین….دستش را از شانه ام پس زدم و ایستادم …بدون آنکه نگاهش کنم به طرف کمد رفتم… هنوز احترامش برای واجب بود …هنوز او مادرم بود و بی احترامی به او حرمت شکنی بود در قانونم .. صدای قدم هایش را از پشت شدنیم که گفت مامان زرین:اگه بدونی من بودم چی..اونوقت چیکار می کنی شایاپوزخندی زدم و کلتم را از کمد خارج کردم …-از اون خدای بالایی می خوام که شما نباشین یعنی…به طرفش برگشتم و با اخمهای درهم رفته بدون آنکه به چشمانش نگاهی بندازم ا روزی شرمنده ی آن چشمان شوم با عصبانیت گفتم -این ساختمون رو به آتیش می کشمپوزخندی بر روی لبهایش نشست و سرش را با تأسف برایم تکان داد مامان زرین:تو عوض شدی ..به طرف در رفتم و میان چهارچوب در مکثی کردم و به آرامی گفتم -عوضم کرد ..مامان زرین:اون دختر دشمن ماست همه ی اینها از این دشمنی شروع شد … از این دشمنی که …آتوسایم را …مهتابم را و حالا ستاره ام را…..غمگین نگاهم را به شال در دستم دوختم و با صدای محکمی خیره به شال گفتم-اما عشق من غرورمهمامان زرین:این غرور این عشق به زانو درت می آره…مثل همیشه لبخندی به لب آوردم و نگاهم را به او دوختم -غرورم رو به عشقم می فروشم و به زانو می شینم مامان زرین:پس اون ارباب شایا کجا رفته…همونی که اسمش همه رو از ترس به لرزه می انداخته…همونی که غرورش زبان زده همه بود غمگین از اتاق خارج شدم و لبخند تلخی به لب آوردم-چالش کردم …برای او که مدیونش بود چالش کردم … شدم همونی که باید می شدم حر فی نزد … اما نگاه خیره اش را بر روی خود احساس می کردم ….پنهان کرده بودم ..احساسم را دوست داشتنم را …اما حالا وقتش بود که از این پنهان کاری خارج شدم و به پی قلبم قدم بگذارم ….من شایا ارباب باید از به پنهان کارهایم پشت می کردم و برای رسیدن به او یک قدم را پیش می گذاشتم ….پشتم را به او کردم…و بدون آنکه منتظر حرف دیگری از او باشم ..با سرعت از پله ها پایین آمدم و راه خروجی را در پیش گرفتم..آره عوض شده بودم …برای او ..برای اویی که به من آموخت زندگی کنم بی منت… بی انکه به گذشته فک کنم… باید گذشته ان را به گذشته واگذار می کردم و دل می سپردم به حالم ….لبخند بزنم و برای خودم زندگی کنم ..برای خود شایایی که در درونم خفه کرده بودم… با خارج شدنم باد سردی به صورتم خورد و التهاب دلم را بیشتر کرد … باید ستاره ام را پیدا می کردم و به او حق انتخاب می دادم …حق زندگی دور از اینجا …دور از این محیط….ساشا با دیدن از ماشین فاصله گرفتم و با تعجب نگاهش را به کلتی که در دستم بود دوخت … اخمهایم را در هم بردم و نگاهش کردم…غم چشمانش را به وضوح می دیدم …نگاهم را از چشمانش گرفتم و به با صدای محکمی گفتم -هیچکدومشون توی ساختمون نیستن ساشا نگاهش را از کلت در دستم گرفت و خیره شد در چشمانم …قدمی جلو آمد ساشا:این چیه توی دستت کلت را پشت سرم زیر پیراهنم قرار دادم و نگاهم را به ماشین دوختم -مگه قرار نبود مواظبش باشی ساشا اخمی کرد ساشا:حرف رو عوض نکن شایا اون چی بود توی دستت پوزخندی به لب اوردم و قدمی به او نزدیک شدم -فقط دعا کن ساشا ..فقط دعا کن که بلایی سرش نیومده باشه یعنی…نفسم را پر صدا بیرون دادم و به طرف ماشین رفتم …از کنار پویا که گذشتم.. پوزخند پر صدایی زد و گفت پویا:یعنی چی آقای ارباببی توجه به او مشغول برسی ماشین شدم … پویا با عصبانیت حرفش را ادامه دادپویا:یعنی اینکه باز خون و خونریزی می شه …یعنی باز ارباب تفنگش بالا می ره و یک مهتاب دیگه از بین می ره دستانم را مشت کردم و نگاهم را به ورقه ای که بر روی شیشه ی ماشین بود دوختم و همانطور که پشتم به پویا بود گفتم -به تو ربطی نداره ورقه را از شیشه جدا کردم که یقه ام به عقب کشیده شد و محکم به ماشین خوردم …پویا عصبی یقه ام را در دست فشرد و غرید پویا:د ربط داره …می فهمی ربط داره …دختری که حالا به اسم مهتاب می شناسنش من به اسم ستاره شناختمش اخمهایم را باز کردم و خیره شدم در چشمانش …با چشمان به خون نشسته ادامه داد پویا:مهتاب اگه اینجا اومد تنها بود اما ســــتاره نیست می فهمی…ستاره هیچوقت تنها نیست لبم به لبخند کجی بالا رفت …هر دو دستش را گرفتم و از یقه ام فاصله دادم …غرورم به عشقم انقدر بود که بزنم دندانهایش را خورد کنم ….اما من حق انتخاب به ستاره داده بود و هیچ نمی خواستم غرورم سد راهش شود …. با کف دست به سینه اش زدم و با همان لبخند تلخی که بر روی لبانم نشسته بود غریدم -مهتاب هم تنها نبود …مـــی فهمی …اشاره ای به ماشین کردم و بلندتر غریدم -این ماشین رو می بینی ..تو برای اولین بار دیدی اینطور داغون شدی …اما من بارها دیدم ..مــــی فهمی … آخرین بار وقتی دیدم …که دیر شده بود و همسرم …همراهم …همدردم…همین خواهر ستاره نفسهای آخرش رو می کشید …می فهـــمی یا نـــه پویا قدمی به عقب رفت و با تعجب گفت پویا:می خوای چی بگی شایا کلافه دستی در موهایم کشیدم و نگاهی به ورقه ی در دستم کردم …با دیدن خط آشنا …با ناراحتی همانطور که گیج به نوشته ی روی ورقه نگاه می کردم گفتم -می خوام اینو بگم که جون س….هنوز حرفم کامل نشده بود که با صدای زنگ گوشیه ساشا ..نگاه من و پویا به طرف او که تکیه اش را به درختی داده بود …گیچ و کلافه نفسش را بیرون داد…. با دستهای لرزان موبایلش را از جیبش خارج کرد …و کنار گوشش نهاد ساشا:بفرمایین چشمانش را بست و با آهی … با چشمان گشاد شده چشمانش را باز کرد و با فریاد گفت ساشا:بــــختیاری …بـــله ..بـــله… کدوم بیمارستان زانوهایم لرزید …اسم بیمارستان قدرت را از پاهایم گرفتبا آوردن بیمارستان شدم همان شایا ضعیف …همان شایایی که پیکر بی جان عزیزلنش را دیده بود ….باز تن بی جان مهتاب…چشمان بی فروغ اتوسایم که پسرش را به می سپرد در نگاهم جان گرفت ….قدمی به عقب رفتم و نگاهم را به شال دوختم و زیر لب نالیدم -تو نه ستاره …تو نه با قرار گرفتن دستی بر روی شانه ام نگاهم را بالا گرفتم و به چشمان به اشک نشسته ی ساشا که نگاهم می کرد دوخته شد ساشا:باید بریم شایا .. باید…-فقط به من بگو حالش خوبه ساشا با لرزیده شدن چانه اش …خنده ای کردم و قدمی به عقب گذاشتم … دیگه بس بود … دیگر بسم بود از دست دادن کسانی که به جانم بسته بودن … دیگر آن همه درد بسم بود…..پشتم را به هر دوی آنها کردم و دویدم به طرف ماشینهایی که من را به او برساند ..به او که حالش خوب است و منتظر در انتظار ایستاده است … تحمل از دست دادن او را نداشتم …در ماشین را باز کردم که دستی بر روی شانه ام من را به عقب برگرداند …به عقب برگشتم …با دیدن پویا که با اخمی نگاهم می کرد نالیدم -حالا وقتش نیست ..حالا فق…اجازه نداد حرفم را ادامه دهم و در عقب را باز کرد و گفت پویا:داری می لرزی مرد حسابی …بذار من رانندگی کنم غمگین نگاهش کردم …لبخند مردانه ای زد …بدون حرف دیگری در ماشین را باز کرد و سوار شد …بی حرف سوار ماشین شدم و شال و ورقه در دست را در مشتم فشردم …نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم و در دل نالیدم -کجا رفت ان غرور ارباب …آن غروری که هیچوقت شکسته نمی شد … چرا باید به خاطر یک دختر آنطور این غرور را زیر پا بگذارم و پشت کنم به اخمهایی که به جز بدی برایم چیزی نداشت ..به جز نفرت برایم هزارها حرف داشت نگاهم را به حلقه ی در دستم دوختم …عشق بود یا خودخواهی اما هر چی بود ..آرامشم بود … کنارش بودن آرامم می کرد … نمی توانستم اجازه بدهم او نیز برود …او نیز ندیده بگیرد غمم را و همانند همه ی انهایی که رهایم کردند رهایم کند … ستاره قول کمک داده به این راحتی ها نمی توانست رهایم کند و برود… حلقه را از دستم خارج کردم و نگاهم را به رو به رو دوختم … ساشا و پویا در حال صحبت با یکدیگر بودن اما من صدایی نمی شنیدم …می خواستم فقط یک صدا را بشنوم … فقط برای یکبار دیگر صدای پر شیطنتش را بشنوم و اگر مطعلق به من نبود …او را رها می کنم …فقط سالم باشد… فقط نفس بکشد و چشمانش را نبندد …چشمانی که زندگی ام بود …خواسته ها و خنده هایم بود …آن اغوش مهربان آن صدای زیبا را می خواهم که او را در آغوش بگیرم و او کنار گوشم تکرار کند ..”ارباب جونی …ارباب جونی”…من ستاره ام را می خواهم نه دیگری را…***** قدم هایم جلو نمی رفت …حالا که کنار ماشین ایستاده ام و نگاهم خیره به ساختمان بیمارستان … باز قدم هایم جلو نمی رفت …قدم های هیچ کداممان جلو نمی رفت … خیره بودیم به ساختمان … به ساختمونی که نه تنها یک نفر سه نفر را از من گرفته بود و قدم هایم یاری نمی کرد که کسی را که جانم به جانش بسته بود را به سادگی از دست بدهم …اما اگر مثل همیشه دیر برسم چی …قدم جلو رفت …نگاه پویا و ساشا به من دوخته شد … قدم دیگری جلو رفتم … نباید اجازه می دادم بار دیگر دیر کنم … این دفعه زندگی ام به زندگی دیگری بسته بود … به زندگی که قلبم را به تپش انداخته بود … قدم هایم تندتر شد و نگاهم خیره به شال در دستم … این خون ها مطعلق به او نبود …می دانستم که مطعلق به او نیست…نمی خواستم باور کنم که ستاره نیز ترکم کرده است قدم هایم تندتر شد و شروع به دویدن کردم … دویدن به طرف سرنوشتی که باید برایم برای همیشه می ماند …برای منی که هیچ کس برایم نمانده بود … کنار ایستادگاه ایستادم و نگاهم را خیره به پرستار دوختم… پرستار خیره نگاهم کرد … حرف در دهانم مانده بود و چیزی از آن خارج نمی شد … تنها تکان خوردن لب زن را احساس می کردم … کلافه نگاهش کردم که آن دو نفر را کنارم احساس کردم ..گوشهایم چیزی نمی شنید …فقط قدم های آن دو نفر را که تند می دویدن را دیدم … آن دو را دیدم که می دویدن به طرف انتهای راهرو …انتهایی که یا خود ستاره را می دیدم یا هم جسم بی جان… همراه آن دو با قدم های سنگین دویدم …اما با دیدن آناهیتا که در آغوش بختیاری فرو رفته بود و جای خالیه ستاره قدم هایم شل شد …آن زمان بختیاری و نفرت به او مهم نبود …تنها صورت آناهیتا ….صورت زخمی و کبود شده اش و اشکهایی که می ریخت ….نشان از خیلی چیزها می داد …زانوهایم لرزید و خیره شدم به بختیاری که قطره اشکی از چشمانش چکید و سرش را به زیر انداخت …بختیاری که همه می گفتن جانش به جان برادرزاده های گم شده اش بسته بود …آناهیتا را محکمتر در آغوشش فشرد …صدای ساشا در گوشم پیچید که گفت”باید بریم شایا …باید” هزار باید های دیگر در گوشم تکرار می شد …تکرارهای از همه ی وجودم …سنگینی بدنم را به دستم را که بر روی دیوار جا خشک کرده بود گذاشتم و نگاهم را دوختم به آناهیتا …به آناهیتایی که با هق هق می گفتآناهیتا:اون باید خوب بشه ..اون ا.. صدایش میان آغوش بختیاری گم شد و دستم به آرامی سر خورد و شانه ام تکیه به دیوار شد … پویا قدم هایش نرسیده به آناهیتا خشک شد و بر روی صندلی نشست… ساشا دو زانو رو به روی آناهیتا نشست و خیره شد در جز جز صورت او و نالید ساشا:آنی …همان حرف کافی بود که آناهیتا …هق هقش بلند تر شود و باز تکرار کند آناهیتا:کشتنش ساشا … اونو کشتن..جلوی چش…نگاهم به شال دوخته شد … دوخته شد به شالی که بویش را می داد و رنگین بود از خونهایش … نگاهم را از شال گرفتم و به خط آشنا دوختم … اخمهایم در هم رفت … اخمهایی که برای انتقام شعله ور شده بود … انتقامی که در نگاه ستاره نیز دیده بودم تکیه ام را از دیورا گرفتم و همانطور که خیره به آن خط بودم پشتم را به آنها کردم که در اتاقی باز شد …و صدای قدم های آشنایی به گوشم رسید …سرم را بالا آوردم و نگاهم دوخته شد … نگاهم دوخته شد در چشمانی که برق اشک در آن زیباتر از همیشه شده بود …نگاهم خیره بود ..خیره به آن صورت زیبایش را که چند خراش و کبودی هیچ از زیبایی اش را کم نکرده بود …خیره شدم بودم به ستاره ای که با قدم های آرام به ما نزدیک می شد …دوست نداشتم رویا باشد …نمی خواستم خواب باشد که او نفس می کشد و خیره نگاهم می کند … اگه رویا بود دوست داشتم تا ابد در این رویا بمانم …اگر حقیقت بود یکی آن را به باورم برساندپویا:ســـتاره!!همین کلمه …همین کلمه برایم کافی بود که بدانم او هست …او مانده است … قدمی به طرفش برداشتم که پویا از کنارم گذشت و به طرفش قدم برداشت … آغوشش را برای او باز کرد … لبخندی تلخی زدم و چشمانم را بستم تا نبینم ستاره ام را که در آغوش او فرو می رود …تا نبینم و او را محکوم به دوست داشتنم نکنم….ستاره باید انتخاب می کرد … انتخابش را کرده بود و آن انتخاب من نبودم …باید به او اجازه ی این انتخاب را می دادم …با قرار گرفتن جسمی در آغوشم و حلقه شدن دستانش دور کمرم …افکار بیهوده را پس زدم و چشمانم را باز کردم … با تعجب به پویا که با لبخندی نگاهم می کرد چشم دوختم …گرمای آغوش آشنایش همراه با ضربان قلبش …قلبم را محکم به سینه اش کوبید…حلقه ی دستانش محکم شد و زمزمه کردستاره:شـــایـــا…خواب بود بیداری بود اما رویا نبود …او ستاره ام بود که آنطور در آغوشم جا خوش کرده بود … دستان افتاده ام را بالا آوردم و او را در آغوشم فشردم … دیگر هیچ در این دنیا برایم مهم نبود جز او و آروین هیچ برایم مهم نبود …نه بخیتاری که روزی دشمنم بود و نه غروری که همه از آن حرف می زدن …تنها مهم زندگی ام بود …ستاره ام ..سرش را به عادت همیشه در آغوشم تکان داد …و آن را بالا گرفت …نگاهم را به پایین دوختم و به چشمانش که در پرده ی اشکی پنهان مانده بود چشم دوختم ..دستان کوچکش را بالا آورد و کتم را در مشت کوچکش گرفت و آرام گفت ستاره:داشتم خفه می شدم شایا داشت…نتوانست حرفش را ادامه دهد و اخمی کرد …اخمی که نشان از دردی بود که در تک تک اجزای صورتش می توانستم ببینم…پشانی ام را به پیشانی اش چسپاندم و نالیدم -درد داریستاره:درد قلبم بیشتر این درد هاست با صدای هق هق آناهیتا …سرش را در آغوشم پنهان کرد و نالید ستاره:شایا منو از اینجا ببر ..نفسم اینجا داره بالا نمی آد …نفسم توی این محیط داره می گیره دستم را دور شانه اش حلقه کردم و او را همانطور که به خود می فشردم …نگاهی به پویا که نگاهم می کرد کردم …با لبخند ی سرش را تکان داد و به عقب رفت و تکیه اش را به دیوار داد …قدمی برداشتم و با لبخندی که با آغوش گرفتن ستاره بر لبانم جا خوش کرده بود لبخندی به او زدم و سرم را برایش تکان دادم …قدمی برداشتم که ستاره مکثی کرد و سرش را به عقب برگرداند و نگاهش را به بختیاری دوخت ستاره:خان عمو بختیاری سرش را بالا گرفت و نگاهش را به او دوخت …ستاره نگاهی به آناهیتا کرد ستاره:مواظب این خواهرم باش دیگه طاقت از دست دادنش رو ندارم هق هق آناهیتا بالا تر رفت و بیشتر خودش را به بختیاری چسپاند …بختیاری شرمنده و غمگین نگاهش را به زیر انداخت …ستاره سرش را بالا گرفت و نگاهی به در اتاق آی سی یو کرد …پوزخندی زد و همانطور که سرش را در آغوشم پنهان می کرد آرام زمزمه کرد ستاره:می دونم اونم چیزیش نمی شه …اون قول داده که مواظب ما باشه ستاره زمزمه می کرد و من او را از آن جایی که نفسش می گرفت خارج می کردم …اما او همانطور برای خودش زمزمه می کرد و زیر لب می نالید ستاره:خدا نمی تونه اینقدر بی رحم باشه که اونو هم از من بگیره نگاهم را به نیمرخش که در آغوشم پنهان شده بود دوختم و دستم را نوازش گونه بر روی بازویش کشیدم … سرش را بالا گرفت و نگاهم کرد …مظلوم همانند دختر بچه ای سرش را کج کرد و آرام گفت ستاره:خدا نمی تونه اینقدر بی رحم باشه مگه نهبا جمع شدن اشک در چشمان زیبایش سرم را تکان دادم و پیشانی اش را بوسیدم -نه عزیزم …نه کوچلوی من خدا اینقدر بی رحم نیست کتم را در مشت کوچکش گرفت و نالید …ستاره:پس چرا …پس چرا مهتابم رو گرفت …پس چرا حالا می خواست می…حرفش را ادامه نداد و سرش را بار دیگر در اغوشم پنهان کرد… دستم را بر سرش کشیدم و صدایش کردم -ستاره!ستاره:خستمه شایا …خستمه او را در آغوشم بلند کردم و به طرف نیمکتی که برای اولین بار طعم لبانش را چشیده بودم به حرکت در آمدم … سرش را در آغوشم پنهان کرده بود و به آرامی نفس می کشید …نمی خواستم ..نمی خواستم در این حالت در این موقعیت از او بپرسم چه اتفاقی افتاده است …در این موقعیتی که ستاره ام را ضعیف کرده بود…بر روی نیمکت نشستم و او را کنار خود نهادم …پاهایش را بالا آورد وسرش را بر روی زانوهایم گذاشت و آرام با صدای خسته ای از بغض گفت ستاره:شایا…آهی کشیدم و نگاهش کردم …نگاهش را به نگاهم دوخت …اگر می دانست با اینطور صدا کردنش چه به روز دلم می آورد …هیچ وقت آنطور صدایم نمی کرد -جانمدستم را به طرف چترهایش بردم و آن را کنار زدم ستاره:مهتابم چطور بود …چطور بود که دل بهش بستی لبخندی زدم و دستش را بالا آوردم و به آرامی دستش را بوسیدم …عمیق و پر از احساس… او نمی دانست که بیشتر از مهتاب ناخواسته دلم را تقدیم به او کرده بودم -مهتاب…هر چی از اون بگم کم گفتم …خانوم بود ..مهربون بود …دوست بود همراه بود …همدرد خوبی بود…مهتاب اهل صلح بود نه نفرت … اهل ریا نبود ..پاک بود و معصوم همانند گلی که از بو کردنش سیر نمی شدی لبخندی روی لبش نشست …لبخندی تلخ از یاد آوری خواهرش …-مهتاب بهترین بود ستاره …اگه یک جمله ای می گفت ..صد تای اون جمله اسم تو توش بود… تحسینت می کرد …بهت افتخار می کرد…آرزوی شجاعتت رو داشت.. آرزوی سخت بودنت رو ستاره:منم آرزوی مهربونیشو داشتم… آرزوی آرامشش روچشمانش را بست و آرام گفت ستاره:بازم بگو …بازم برام از اون بگو غمگین لبخندی زدم و دستم را در موهایش کشیدم و خیره شدم به صورت معصوم و کبود شده اش-مهتاب اهل دل بود ستاره …دلش پی خوبی بود …پی درست کردن همه چیز … کمک به روستا …کمک به مردمایی که نمی شناسه ..دقیق مثل خود تو که ندیده نشناخته پریدی توی آتش تا نجات بدی …مهتابم مثل تو بود …اون از خودش دفاع نمی کرد فقط با لبخندش شرمنده ات می کرد …آنقدر مهربون بود که لب از لب باز نمی کرد شکایت کنه نفسم را بیرون دادم و به رو به رویم خیره شدم -اون جمله اش رو هنوز یادمه “زیر باران برای دیگری چتری شویم و او هیچ وقت نفهمد که چرا خیس نشد …” شاید درست از همون زمان بود که بهش دل بستم ..من پر بودم از نفرت و او پر از مهربانی ..من پر از شعله های خشم بودم و اون پر از آرامش ..به اون نزدیک شدم برای آرامش …برای یک ثانیه مهربانی …اما حتی فرصت یک دوستت دارم ساده نداشتم سرم را به به زیر انداختم و دستم را بر روی بازویش کشیدم -ستاره من اینقدر غرورم زیاد بود که حتی زل نزدم به چشماش بگم مهتاب دوستت دارم …مهتاب برای یک دوست بود ستاره … هروقت می دیدمش رفتارش لبخندش …دروغه اگه بگم به یاد آتوسا نمی افتادم …دروغه اگه بگم می خواستم اون آتوسای من باشه ..عشق اربابی که خیلی ساده از منه ارباب ساده لوح گرفتندستم در میان دستان سردش قرار گرفت و نگاهم خیره شد در چشمان آتشی و عسلیش …با غم نگاهم کرد ستاره:اون دوستت داشت شایا …اینقدر دوستت داشت که آخرین لحظه ..آخرین نفسهای باقی مانده اش را که می کشید ..حلقه اش را از دستش خارج کرد و بر کف دستم نهاد …ستاره:اینو بهم داد و گفت مواظبش باش …مواظبش باش و نذار غم هم خونه اش بشه ….به جای من زندگی کن و زندگی کردن رو بیاموز …نگاهم را به حلقه در دستم دوختم و بار دیگر خیره شدم در چشمانش ستاره:مهتابم گل پر پر شده ام عاشق نبود و آدم بود …جدا از بقیه بود ..توی نفسهای آخرش هم به یادت بود …توی اون نفسهایی که آدمای بی رحم دنیا اون رو از من ..از تو ..از همه ی ما گرفتن …همسر تو فرشته بود شایا ..فرشته.با صدای هق هق گریه اش او را بلند کردم و سخت در اغوش گرفتمش ..-آه نمی دونی ستاره با گریه هات چه به روز من می آری سرش را بالا آورد و همانطور که گریه اش همراه نفسهایش به گردنم می خورد آرام و با بغض زمزمه کردستاره: گريه ي تلخ من از خنده غم انگيز تر است.. چه كنم؟كار از گريه گذشته و به آن مي خندماو را در آغوشم فشردم و با ناله گفتم -ضعیف نباش ستاره …ضعیف نباش که من با هر لبخند هر خنده ات جون تازه می گیرمستاره:دلم گرفته شایا …از رسم این زمونه …از بی رحمی این مردم …از خواهر کشته شده ام …از تو از خودم….سرش را بالا گرفت و دستش را بر روی گونه ام گذاشت و آرام همراه با لبخند تلخی گفت ستاره:توی زندگیمون چقدر غمه شایا…دلم گرفته از همه …از این روزگار لعنتی که هیچ واسم نذاشت…تلخه بهت بگم …تلخه واست اعتراف کنم…دست رفاقت می دیم با صداقت …اما صداقت هم دل چرکینمون کرده دستم را بر روی دستش که بر روی گونه ام بود گذاشتم و آرام بوسه ای به آن زدم …لبخند تلختری زد و پیشانی ام را به پیشانی اش چسپاندم که ادامه دادستاره:می دونی امشب از او شباییه که می خوام دیوونه بشم…دلم می خواد داد بزنم ..فریاد بزنم…از دردم بگم از بی کسیم…از این همه در به دری از این همه بی رحمی گریه کنم …خون گریه لبم را بر روی پیشانی اش گذاشتم و عمیق و پر احساس بوسیدمش ستاره:آه شایا دلم گرفته از دست زمونه ..قلبم دیگه یاری نمی کنه ..دیگه این همه درد رو تحمل نمی کنه دستانم را دورش حلقه کردم -خودم هم دردت می شم …خودم برات همه کس می شم نفسش را عمیق کشید و دستش را که حلقه را در کفت دستم گذاشته بود گذاشت و آرام گفت ستاره:تو سهم من نیستی شایا …سهم رویاهامی ..سهم خوابهای منی …سهم فکر منی ..سهم خیالهای واهمیه من …سرش را بالا گرفت و زل زد در چشمانم …غم عمیقی که در چشمانش نشسته بود قلبم را به درد آورد و زمزمه اش به گوشم رسید که گفت ستاره:تو هیچ وقت سهم من نبود …هیچ وقت سرش را خم کرد و بار دیگر بر روی زانو هایم گذاشت وچشمانش را بست …حلقه را در مشتم فشردم و نگاهم را به رو به رو دوختم-آرزویم با تو بودن از اما نه به بهای پا گذاشتن روی آرزوی تو …آرزویم این است که بخواهی و بمانی …نه اینکه بمونی به خواهش …بمونی به خواسته ات لبخندی تلخی زدم و حلقه را محکتر در مشتم فشردم -تو واسم خواهشی ستاره برای من یک زندگی یک آرامشی …من مهتاب رو دوست داشتم هیچ انکار نمی کنم ..اما تورو برای خودم می خوام برای قلبم این هم انکار نمی کنم …مهتاب برای من دوست بود اما تو برای من عشقی برای من بودنی ..برای من هم نفسیسرم را به طرفش برگرداندم …با دیدن صورت فرو رفته در خوابش و لبخند بر روی لبش ..دستم را بر روی زخم بر روی صورتش گذاشتم و آرام زمزمه کردم -رهات می کنم ستاره نه برای خودم برای خودت که زندگی ارباب شایا به عشق اربابش بنده اربابی که تویی ..ارباب قلبم خم شدم و بوسه ای بر پیشانی اش نهادم و سرم را بالا گرفتم … با دیدن چند مرد اسلحه به دست اطرافم پوزخندی به لب نهادم و همانطور که کتم را از تنم خارج می کردم …نگاهم را به آنها دوختم …کتم را بر روی تن ستاره گذاشتم و نگاهم را به بختیاری که رو به رویم ایستاده بود چشم دوختم …پوزخند دیگری زدم و خیره شدم در چشمانی که همرنگ چشمان عشقم بود …-می شنوم بختیاری با دست به یکی از مردها اشاره کرد …مرد قدمی به طرف ستاره برداشت …بدون آنکه نگاهم را از چشمانش بگیرم با صدای پر از خشم گفتم -اگه یک قدم دیگه به طرفش برداره روزگاره همه اینایی که همراه خودت آوردی سیاه می کنم بختیاری پوزخنده زد و به مرد که اشاره کرده بود خیره شد و گفت بختیاری:برین مرد سرش را خم کرد و بی حرف از آنجا دور شد و اما نگاها ی سنگینشان را بر روی خود می توانستم احساس کنم …بختیاری رو به رویم بر روی نیمکت نشست و نگاهم کرد و پایش را بر پای دیگری گذاشتبختیاری:کار من نبود پوزخندی زدم -همونطور که ماشینی که مهتاب در اون نشسته بود مال تو نبود اخمی کرد و نگاهش را به ستاره دوخت بختیاری:من هیچوقت صدمه ای به هم خونم نمی رسونم دندانهایم را به هم فشردم و با صدایی که سعی می کردم آرام باشد غریدم-اما رسوندی ..به مهتاب …به من … به آتوسا بختیاری با خشم نگاهم کرد و خیره شد در چشمانم بختیاری:آتـــوســـا عروسم بود شایا …تو چرا نمی ری پی حقیقت -خــــواهر من مریض بود بختیاری …اون مریض بود ..با اون رسم مسخره ای که بین دو قوم گذاشتین کشتینش بخیتاری خم شد بر روی زانوهایش و خیره نگاهم کرد بختیاری:به من نگاه کن … به موهای سفیدم درست نگاه کن …من زندگیم به برادر زادهام بسته است …فکر می کنی می تونم بهشون صدمه ای برسونم.. به کسایی که یک عمره دارم دنبالشون می گردم که اشتباهم رو اصلاح کنم …نگاهم را از او گرفتم و به ستاره که آرام به خواب رفته بود دوختم و گفتم -خواهرم بی گناه مرد بختیاری بختیاری:مهتاب برادر زاده ی منم بی گناه مرد با تعجب سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم …غمگین لبخندی زد و از جایش بلند شد …نگاهش را به ستاره دوخت و گفت بختیاری:ستاره دختر قویی هستش از همون بچگی هاش بزرگتر از سنش هم می فهمید هم درک می کرد سرش را بالا گرفت و به چشمانش خیره شد بختیاری:بهتر از من تو می تونی مواظب امانتیم باشی … نذار صدمه ای بهش برسه ..چون آناهیتا دخترم جونش به جون خواهرش بنده سرش را برگرداند تا نتوانم ..اشک جمع شده در چشمانش را ببینم ..قدمی از من دور شد ..اما وسط راه مکثی کرد و بدون آنکه به طرفم برگردد گفتبختیاری:برو دنبال حقیقتی که ازت پنهان کردن …اگر آتوسا عروسم بود ..عروس قصر میلاد …برو دنیال دلیل بگرد چرا آتوسا شریک یوسف شد نه میلاد ..برو دنبال اون دلیل بگرد که چرا مهتاب توی ماشینی که من دادم جون داد و میلادی که داره جون می ده از ماشینی که از خونه ی تو خارج شد سرش را برگرداند و خیره شد به چشمان پر از تعجب و با پوزخندی گفت بختیاری:چه تفاهمی مگه نهسرش را برگرداند و بدون آنکه حرف دیگری بزند به طرف ساختمان بیمارستان راه افتاد و من را در شوکی از حرفهایش قرار داد … پازل هایی در سرم می چرخید … حقیقت داشت چرا من پی حقیقت نرفتم … چرا نرفتم تا ببینم چه بر سر خواهرم آمد و همسرش به جای میلاد یوسف بود … چرا میلاد هنوز به پای آتوسا نشسته…نفسم به سنگینی از دهانم خارج می شد …نگاهم را به ستاره دوختم … او به من گفته بود …گفته بود که اتفاق هایی در اطرافم می افتاد که بی خبر از آنها بودم …بی خبر از تمام اتفاق های اطرافم …و تنها کسی که می توانست حقیقت تمام این چیزها را به من بدهد…تنها یک نفر بود …فقط او***** باران تند شروع به باریدن کرده بود ..خودم را سایبان صروت معصوم او که به خواب عمیقی فرو رفته بود کرده بودم… لبخندی زدم و باز با پا شروع به کوبیدن به در کردم … مثل همیشه آنجا سکوت بود و صدای شر شر بارانی که در آن موقعیت برای نوای زیبایی نداشت …بار دیگر به در کوبیدم که صدای لرزان از پیری اش به گوشم رسید -آمدم … آمدم …چه خبرته هنوز لهجه اش برایم شیرین بود …شیرین تر از آن شیرینی هایی که برایم درست می کرد -درو باز کن عمه با شنیدن صدایم صدای خندانش بشاش شد و همانطور که صدای کشیده شدن کفشش به گوش می رسید با قربان صدقه رفتنهایش گفت -ای عمه دورت بگرده … ای چشم نخوره اربابم که پشت در ایستاده … با لبخند همیشگی اش در را باز کرد و به منی که همانند موش آب کشیده ای جلویش ایستاده بودم چشم دوخت -اومدی چراغ خونه ام ..اما چر….با دیدن ستاره در آغوشم با تعجب نگاهش را به او دوخت و محکم بر روی گونه اش زد -وااا بختم سیاه چرا این بچه این ریختی شده لبخند خسته ای زدم و گفتم -عمه خانوم نمی زاری بیایم تو زیر پامون درخت سبز شد شرمنده لبش را به دندان گرفت و راه را برای وارد شدنم باز کرد … ستاره را به خود چسپاندم و بعد از چند سال قسمم را شکاندم و وارد شدم … وارد خانه ای که روزی که آتوسایم با آوردن آروین جانش را به پسرش داد و خودش جان سپرد … جز جز آن خانه برای حکم خاطرات گذشته را داشت …خاطرات خنده های شاد آتوسا و صدای گریه ی آروین … عمه خانوم در اتاق را باز کرد..ستاره را آرام بر روی تخت خواباندم و شال مشکی اش را که به موهایش چسپانده شده بود را از سرش برداشتم و نگاهم را به صورت زخمی اش دوختم …عمه خانوم کنارم ایستاد و دستش را بر روی شانه ام گذاشت-برو بیرون تا لباساشو عوض کنم سرم را تکان دادم و از تخت فاصله گرفتم …. به طرف در رفتم وسط راه مکثی کردم و نگاهم را به صورت رنگ پریده ی آرامشم دوختم و آرام گفتم -ضرب دیدگی زیاد داره عمه مواظب باش عمه خانوم همانطور که دکمه های مانتوی او را باز می کرد دستی به صورت او کشید و همانطور که با لهجه شیرینش چیزی زیر لب می گفت رو به ستاره بلند گفت -ای جانم به قربانش که این دختر عجب عذابی کشیده لبخند تلخی زدم و بدون آنکه جوابی بدهم خارج شدم و نگاهی را به اطراف خانه ی نقلی و زیبایش دوختم .. چقدر خاطرات نهفته بود در آن خانه … قدم هایم به طرف پنجره پیش بردم و تکیه ام را به دیوار کنارش دادم و خیره شدم به ساختمان بلند شاه ارباب …شاید هم ارباب شایا …نمی دونم چقدر گذشته بود که انطور عمیق به آن ساختمون که دیگر برای مثل همیشه نبود خیره شده بودم که دستان لرزان عمه خانوم بر روی شانه ام نشست و صذای لرزانش که گفت-اینقدر عمیق نگاهش نکن امواجش غرقت می کنه لبخند تلخی زدم و به طرفش برگشتم -خیلی وقته غرق امواج این اربابی شدم عمه خیلی وقته که غرقه ارباب بودن شدم که نمی دونم که راست گفته کی دروغ دستش را بر روی گونه ام کشید -تورا عمه به قربانت …چت شده چراغ خونه ام دستش را گرفتم و بوسه ای بر روی دستش نهادم و گفتم -عمه چرا اینقدر تو خودم غرق شدم که اطرافیانم را ندیدم …چرا مرگ آتوسا اینقدر برام سنگین شد که دیگه توجه نکردم چه بلایی به سر تک گل خونه ی شاه ارباب اومده .. چر…دیگه نتونستم حرفی بزنم …شرمنده بودم شرمنده از ندانسته هایم … شرمنده از بدن کبود شده ی آروین …از سنگ قبر آتوسا و مهتاب که هیچوقت نفهمیدم چه بلایی به سرشان آمد -دیر کردم عمه برای خیلی چیزها دیر کردم لبخند غمگینی بر روی صورت زیبای چروکش نشد و سرش را تکان داد -پنج ساله منتظرم در خونمو بزنی و باز بهم بگی عمه …پنج ساله منتظرم که بیای بگی عمه بهم بگو… بگو که وقتی نبودم … وقتی رفتم چه بلایی سر خواهر و برادرم اومد سرش را با تأسف تکان داد -آره تو اینقدر توی اربابیتت غرق شدی که حتی نگفتی چرا امیر پاشایی که جونش برای خواهر و خانواده اش می رفت چرا رفت …چرا نموند پوزخندی زد و اشاره ای به در اتاقی که ستاره در آن بود کرد و گفت -اگه اون واسه انتقام اومد …فکر می کنی تو چرا این شکلی شدی …چون می خوای انتقام بگیری از خودت از وجدانت …تفاوتی بین تو و اون دختری که اونجا داغون روی اون تخت افتاده نیست … اگه تو برای خواهرت داغون شدی … اون صد برابر تو برای خانواده اش برای تنها امید زندگی اش خورد شد ارباب شایا سرم را بالا گرفتم غمگین و پر تعجب نگاهش کردم -یعنی شما می دونین که اون مهتاب نیست آهی کشید و نگاهش را از پنجره به ساختمون دوخت -آره ارباب شایا تویی که توی اون ساختمون بودی نفهمیدی اما منی که توی این چهاردیواری بسته بودم فهمیدم اطراف چه می گذره …صدای فریاد های اون دختر همسرت خانوم خونه ات هنوز توی گوشمه که از بچه ی خواهرت که براش غریبه بود دفاع می کرد …. اما تویی که بچه خواهرت امانتت بود دفاع نکردی … با خود گفتی چرا هیچ نگفتم و فقط نگاهش کردم که به تلخی گفت -چون تو نخواستی بفهمی و بشنویی … چون غرورت نخواست بهت بگه که ارباب شایا تــــو هیچ نفهمیدی …عین بز سرت رو انداختی پایین و گوشاتو بستی که نشنویی زار زدن همسرت رو ..کابوسهای شبانه ی یک مادر رو همسرت که از زور خونریزی جنینی که توی بطنش کشته بودن نفسم کند شد و با چشمانی گرد شده نگاهش کردم -چی می گی عمه …از چی حرف می زنی خنده ای عصبی کرد و سرش را بار دیگر با تأسف برایم تکان داد …

رمان عشق ارباب٬ رمان عشق ارباب از دریا٬ رمان عشق ارباب قسمت ،رمان عشق ارباب کامل٬ رمان کده٬ رمان کل کلی جدید٬ رمان های darya٬ رمان های دریا٬ رمان های زیبای ایرانی٬ رمان های سانسور شده٬ رمان های عاشقانه٬ سایت کلبه رمان٬ عشق ارباب٬ کتابخانه رمان٬ کتابخانه رمان عاشقانه٬ کلبه رمان٬ معرفی رمان زیبا عشق ارباب،عشق ارباب قسمت 9

رمان

باکس دانلود
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق و مطالب برای وبسایت دینا دانلود محفوظ بوده و هرگونه سوءاستفاده و کپی برداری پیگرد قانونی دارد.