باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۹ خرداد ۱۳۹۶
خانه » رمان » رمان عشق ارباب قسمت 2

رمان عشق ارباب قسمت 2

رمان عشق ارباب قسمت 2

eshgh arbab 256x300 رمان عشق ارباب قسمت 2

قسمت دوم

عزیزان  اگه متن رمان بعضی کلمات بهم چسبیدست.

 قلم نویسنده این رمان اینطوری بوده

ولی به هر حال رمان عشق ارباب رمان طنز زیباییه…

رمان عشق ارباب

چند ساعتی بود که توی راه بودیم … نرگس جون به خواب عمیقی رفته بود و انگار خیالش بابت همه چی راحت شده بود … اما من هنوز نگران رفتار ستاره بودم … نگاهم را به اون که پفک می خورد دوختم و لبخندی زدم
-نمی شه این زهرماری رو نخوری حالا
با اخمی نگاهش را از جاده گرفت و نگاهم کرد … انگار که توهینی کرده باشم با دهان پر گفت
ستاره:تو بیجا می کنی به پفک می گی زهرماری
خنده ای می کنم که با لبخندی بار دیگر نگاهش را به جاده می دوزد… همونطور که یکی از دستاش به فرمان ماشینه … دستش دیگرش رو به طرف بسته پفک می برد و با لذت یک دانه ی آن را در دهانش می گذارد … خنده ی بلند تری سر می دهم که او هم همراهیم می کند
-انگار از آمازون اومدی ..مگه اونجا پفک نداشت
ستاره:نه جــــون آنی اونجا همه اش چیپس داشت … این مردم ایطالیا هم که چیپس خوراکشون بود ولی جدا از شوخی هیچی پفکای ایران خودمون نمی شه
همانطور که با دهانی پر صحبت می کرد سرم را با تأسف برایش تکان دادم و گفتم
-هنوز همون دختر بچه ی شکمویی
با خنده ی شادی که سر داد … لبخندی زدم و نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم … می دونستم پشت این همه خنده و شادی … یک غمی هست … مهتاب خیلی برای ستاره عزیز بود … ستاره ای که هیچوقت نمی شکست … آن روز زیر باران شکستنش را دیدم … شکستن کسی که با تمام غمی که داشت باز هم پابرجا بود …. می دانستم آن لبخندهایش هم برای من و نرگس جون هست
ستاره:اه!
با صدای بلند و ناراحتش با تعجب به طرفش برگشتم و گفتم
-چیه چی شد ؟
با ناراحتی به پلاستیک خالی از پفک نگاه کرد و گفت
ستاره :پفکام تموم شد
با چشمان گرد شده نگاهش کردم و بعد از هلاجی کردن حرفش یکی به سرش زدم
-یعنی خاک بر سرت ستاره گفتم حالا چی شده
ستاره:چــــــی شده … چـــــی شده … مگه نمی بینی پفکام تموم شد من به شما گفتم بیشتر بگیرین ولی شماها باز به حرف من گوش ندادین
-اندازه ده نفر پفک و چیپس گرفته بودیم
با چشمان گرد شده نگاهم کرد و گفت
ستاره:واقعا” پس چرا من احساس می کنم دوتا بیشتر نخوردم
-ســـــــــتاره
با جیغی که کشیدم ستاره به خنده افتاد … با حرصی نگاهش کردم که با پس گردنی که به سرم خورد به طرف عقب برگشتم … نرگس جون همانطور که خمیازه می کشید گفت
نرگس جون:زهرمار توی خواب زهره ام ترکید
ستاره همانطور که با صدای بلند می خندید به طرف ما برگشت که نرگس جون اخمی کرد و گفت
نرگس جون: تو یکی ببند گاله رو و نگاهت به جلو باشه مارو به کشتن ندی
ستاره با این حرف نرگس جون لبخندی زد و نگاهش را به رو به رو می دوزد … نرگس جون همانطور که با لبخندی او را نگاه می کند چشمانش را می بندد و اجازه اعتراض را از من می گیرد… با اخمی دست به سینه در جایم می شینم که ستاره لپم را می کشد و می گوید
ستاره:چی شد گوگولی
نرگس جون:خـــــفه

دینا دانلود
با صدای نرگس جون هر دو به رو به رو خیره می شویم و ریز شروع به خندیدن می کنیم … با آهی نگاهم را از پنجره به بیرون می دوزم و به آن زمانی برمی گردم که بابا شهاب و مامان سرمه من را به خانه شان آوردن .. خانه ای که نه از محبت مادر پدر کم داشت و نه از محبت خواهر و یا حتی برادر … از موقعه ای که خودم را شناختم بابا از من دوری می کرد و هیچ مادری را کنار خود نداشتم شاید به خاطر اینکه فرصت نمی کرد از دوستاش جدا بشه و به دختر یکی دونه اش سر بزنه … بعد از مرگ بابا مامان برای همیشه من را از زندگیش بیرون انداخت و این شد که من وارد خانواده بختیاری شدم و از آناهیتا اسفندی به اناهیتا بختیاری تبدیل شدم … اولین روزهایی که بابا شهاب دستم را در دست مهتاب گذاشت فهمیدم دیگه من هم خانواده ای دارم و می تونم زندگی کنم … اما از ستاره همیشه نفرت می دیدم تا اون روزی که از پله ها پایین پرتم کرد و بابا شهاب او را در کتابخانه زندانی کرد … خودم را باعث بانی تمام این اتفاق ها می دانستم … برای همین برای معذرت خواهی از ستاره وارد کتابخونه شدم … رو به روی ستاره ایستادم خواستم حرفی بزنم که ستاره بدون اینکه اجازه حرفی را به من بدهد من را در آغوش گرفت و محکم به خودش فشرد … هنوز صدایش در گوشم بود که گفت
-هیـــــس خواهری از این به بعد تنها نیستی منو مهتاب هستیم
اون با آن سن و سالش دنیای اطرافش را شناخته بود و مثل یک حامی همیشه هوای من و مهتاب را داشت مثل یک پسر اجازه نمی داد که کسی به ما نزدیک شود یا حتی صدمه ای به ما برساند …شاید دلیل اینکه بابا شهاب از ستاره خواسته بود مواظب ما باشد همین بود … می دانستم که مهتاب ضربه ی بزرگی برای او بوده است … او قول محافظت مهتاب را داده بود اما با این اتفاقها هیچ کاری از دست او بر نیامده بود جز اینکه برای آرامی وجدان خود از ارباب انتقام بگیرد
بار دیگر نگاهم را به او می دوزم که بی خیال از همه جا فقط با اخمی به جاده خیره شده بود … از این همه آرامش و خونسردی اش می ترسیدم چون می دانستم پشت این خونسردی طوفانی در انتظار است … و من از همان می ترسیدم
-من می ترسم ستاره
با لبخندی به طرفم برگشت و با چشمکی رو به من گفت
ستاره:ترس خوبه یک زره اون چربیهای بدنت هم آب می شه
با اینکه می دونست به وزنم حساسم باز برای حرص دادن من همچین حرفی زده بود بیشتر عصبی شدم و گفتم
-آخه ترس من چه ربطی به چربی داره
ستاره:نــــــداره
-نه که نداره پرو
صورتم را با حالت قهر به طرف پنجره برگرداندم که گقت
ستاره:حالا قهر نکن یک سوال ازت می پرسم درست جوابم رو بده
با صدای جدی اش به طرفش برگشتم و نگاهش کردم که با اخمی به رو به رو خیره شده بود-چه سوالی؟
ستاره همانطور با جدیت گفت
ستاره:ببین می خوام درست اینجا نگاه کنی و سوالی ازت می پرسم درست جواب بدی
به حرفایش گوش کردم و نگاهم را به جاده دوختم و سرم را تکون دادم
-باشه
ستاره:ببین درست
نگاه دقیقم را به اطراف دوختم و گفتم
-خوب سوالتو بپرس
ستاره:اینور مغازه ای رستورانی چیزی نزدیک نیست پفکی اسنکی چیزی بگیریم گشنمه
در بهت حرفش بودم که به خودم آمدم و با عصبانیت ساختگی به طرفش که می خندید برگشتم
-زهرمار دیونه
سرم را برگردوندم و از شیطنتش لبخندی روی لبم نشست … می دونستم برای منحرف کردن فکرم از ترسیدنم آن حرف را زده بود … با همان لبخند دست به سینه نشستم و چشمانم را بستم
ستاره
یک نفس به طرف مقصد رونده بودم از خستگی کمرم به درد امده بود نگاهی به آن دو کردم که …بی دغدغه و آرام خوابیده بودن لبخندی زدم … مثلا” باید راه را به من نشان می دادن …خدا را شکر که روی این تابلو ها رو می خوندم …یعنی حالا ناکجا آباد بودیم .. نگاهم را بار دیگر به آن دو دوختم… از اول راه که این نرگسی به خواب رفته بود و این آناهیتا هم رفیق نیمه راه دیگه نتونسته بود چشمانش را باز نگه دارد و آن را بسته بود … با دیدن مغازه ای یا همون دکه ای که کنار جاده بود ماشین را به گوشه ای هدایت کردم و پیاده شدم …پیرمرد با دیدنم با تعجب نگاهم کرد که لبخندی زدم
-ســــلام آقا
پیرمرد سرش را به عنوان سلام تکان داد اما هنوز تعجب از چشمانش پیدا بود … نگاهی به دکه اش کردم که جز سیگار چند بسته پسته و چند پسکویت و یک بسته پفک بیشتر نداشت … همانقدر که برای سیر شدن بود را خریدم و پول را حساب کردم که پیرمرد گفت
پیرمرد:خانوم معلم
با تعجب به طرفش برگشتم … و با ابروی بالا رفته نگاهش کردم
-با من بودین
پیرمرد باز هم با چشمان گرد شده نگاهم کرد و سرش را به زیر انداخت … پولها را به طرفم گرفت
پیرمرد:ما از شما نمی تونیم این پولهارو قبول کنیم
قدمی نزدیک شدم و گفتم
-چرا؟
پیرمرد با صدای لرزان رو به من کرد و گفت
پیرمرد:اینجا مطعلق به ارباب و خانواده اش هست پس این وسایل رو مال خودتون بدونین خانوم معلم
با آوردن اسم ارباب اخمهایم در هم رفت و به او نزدیک شدم … فهمیده بودم او مرا با مهتاب اشتباه گرفته است و من همین چیز را می خواستم … پولها را به طرفش گرفتم و گفتم
-این مال شماست و حق شما … نه من و نه ارباب نمی تونیم از شما بگیریم
از او فاصله گرفتم و با وسایل در دستم سوار ماشین شدم … و ماشین را به راه انداختم …غرغر کنان نگاهی به جاده ی تاریک کردم … پس به روستا رسیده بودم …نگاهی به خاکی کردم … از دور می شد چند چراغ را دید … به نزدیکی روستا که رسیدم ماشین را گوشه ای پارک کردم و پفک را از زور گشنگی از روی داشبورد برداشتم و با لبخندی شیطانی نگاهم را به آن دو دوختم و پفک را بین دستانم قرار دادم و با یک حرکت دستانم را محکم به بسته ی پفک کوبیدم و صدای ….بـــــــوب در ماشین پیچید و آن دو هرسان از خواب پریدن
آناهیتا:تــــرکــــید
با خنده نگاهش کردم و گفتم
-چی ترکید

رمان طنز عشق ارباب
با این حرفم نگاهم کرد و با دیدن پفک در دستم اخمی کرد … پس گردنی که نرگس جون به سرم زد هم خنده ام را بند نیاورد ..آناهیتا خمیازه ای کشید و به رو به رو خیره شد که یک دانه پفک را دهانم گذاشتم
-ببند دهنتو مگس می ره توش
و شروع به جویدن پفکم کردم که آناهیتا بسته ی پفک را از دستم گرفت و مشتی به بازویم زد
آناهیتا:رسیدیمهمانطور که با دلخوری نگاهم را به پفک دوخته بودم سرم را تکون دادم
-آره
نرگس جون که عقب نشسته بود به خنده افتاد …من و آناهیتا با تعجب به طرفش برگشتیم که گفت
نرگس جون:نمیری دختر همچین نگاهتو به این پفک دوختی انگار چیز با ارزشی رو ازت گرفتن
خنده ای کردم و راست نشستم که آناهیتا دانه ای پفک را در دهانش گذاشت
آناهیتا:پس چرا حرکت نمی کنی
صورتم را در هم جمع کردم و پفک را از او گرفتم و گفتم
-اه حالمو بد کردی
اخمی کرد خواست چیزی بگوید که دستم را بر روی دهانش گذاشتم
-و اینکه آخه خواهر من من تا همینجاشم که اومدم به برکت این تابلو ها بوده بقیه اش رو که نمی دونم کجاست و کجا برم
آناهیتا سرش را تکان داد که دستی از عقب جلو آمد و پفک را از دستم گرفت … از آینه نگاهی به نرگس جون کردم و گفتم
-نرگسی شما هم بله
نرگس جون:دختر خوب نیست واست توی این سن چاق بشی
آناهیتا به خنده افتاد و به طرف نرگس جون برگشت
آناهیتا:همچین می گین انگار خودتون چند سالتونه
نرگس جون دستی به شالش کشید و رو به او گفت
نرگس جون:ای ای دخترم چهل و شش سال هم شد سن هم شد سن… آخه اگه مثل شما بیست پنجی … بیست چهاری بودم حالا می شد گفت چیزی
آناهتیا خنده کرد و رو به من چشمکی زد و گفت
آناهیتا:می بینی منظورش اینه که باید قدر خودمونو بدونیم
خنده ای کردم خواستم چیزی بگویم که چشمم را به دودی که از یکی از خانه ها بیرون می آمد دوختم و گفتم
-ببینم امروز چهار شنبه سوریه احیانن
هردو با هم یکصدا گفتن:نه!
با لبخندی نگاهشان کردم و گفتم
-پس این دودی که از این خونه می آد بیرون چیه
آناهیتا نگاهم را دنبال کرد و گفت
آناهیتا:چیزی نیست حتما” دارن نونی چیزی درست می کنن
با چشمهای گرد شده نگاهش کردم و با شادی گفتم
-ای جونم یعنی نون تنوریا
آناهیتا با لبخندی سرش را تکان داد که نرگس جون همانطور که پفک می خورد گفت
نرگس جون:آره همون نون های گرمی که از این پنیر بسته ای ها هست بزنی روش نعنا سبزی بذاری لاش با یک چای شیرین و هندونه بزنی بخوری آخ چه حالی بده
با خنده نگاهمان را به او دوختیم … اشتهایم را بد تحریک کرده بود و صدایش در آورده بود
-نرگسی می خوای خودم بخورمت دیگه
نرگس جون خنده ای کرد و نگاهش را به رو به رو دوخت و با رنگی پریده رو به من و گفت
نرگس جون:این …این آتیش نیست
با تعجب نگاهش را دنبال کردم و با دیدن آتیشی که از همان خانه بیرون می آمد از ماشین پیاده شدم …صدای هم همه ی مردم و جیغ زدن های شخصی به گوش می رسید … با پیاده شدن من آن دو نیز پیاده شدن
آناهیتا:ممکنه چه اتفاقی افتاده باشه
قدمی به جلو برداشتم که نرگس جون جیغی کشید
نرگس جون :ستـــــاره کجا می ری
بی توجه به نرگس جون … به طرف مردمی که جمع شده بودم یا با عجله خودشان را به مکان حادثه می رساندن رساندم … نگاهم را به شعله های آتش که از خانه بیرون می آمد دوختم و زیر لبم گفتم
-چرا کسی آتیش رو خاموش نمی که
با صدای داد پسری به طرفش برگشتم که چند نفر دستش را گرفته بودن
پسر:بـــــذار برم…. خواهرم … خواهرم هنوز اون توه
با چشمان گرد شده به او نگاه کردم و نگاهم را بار دیگر به خانه دوختم… یعنی کسی توی این آتیش زنده مونده … نگاهی به مردم کردم که هیچکدام برایخاموش کردن آتش سعی نمی کردن … باز هم داد پسر نگاهم را خیره به او کرد
پسر:آقــــــاجون …. بذار کمکش کنن … اون هنوز زنده است
مرد که با خونسردی تکیه اش را به دیوار داده بود پوزخندی زد و با لذت به آتش نگاه کرد و گفت
مرد:بذار بمیره یک نون خور کم تر
پسر:آقاجون بی انصاف نباش …. ولم کنین ناجونمردا ولم کنین
با صدای فریاد دختری که برادرش را صدا می زد…با عصبانیت دستانم را مشت کردم … و به مردم که بی خیال ایستاده بودن نگاه کردم ….پسر با گریه رو به دوستش که بازویش را گرفته بود کرد و با ناله گفت
پسر:احمد اون توه بذار برم بیارمش
باز هم صدای دختر که دادشش را صدا می زد خشمم را بیشتر کرد
دختر:فـــــرهــــاد … داداش
پسر به زانو نشست و همانطور که به خانه نگاه می کرد نالید
پسر:نامردا کمکش کنین
با اخمی نگاهی به جمع کردم که آنها را نیز خونسرد نظاره گر دیدم … قدمی برداشتم که بازویم کشیده شد
آناهیتا:بیا بریم
بازویم را از دستش خارج کردم و با اخمی گفتم
-چرا کسی کمک نمی کنه
آناهیتا با پوزخندی نگاهی به آن همه مردم که جمع شده بودن کرد گفت
آناهیتا:دختر برای اینها ارزش نداره چه زنده بمونه برای اینها همون مرده حساب می شه
با اخمی نگاهشان کردم که با یک خیز پسر از دست آنها فرار کرد و خودش را در خانه انداخت … با وارد شدن پسر در خانه … هم همه ی مردم زیاد شد و هر کس چیزی می گفت … با فریادی رو به آنها کردم
-برید آب بیارید
همه با تعجب و بعد با اخم نگاهم کردن که باز رو به آنها گفتم
-گفتم گمشین برین آب بیارین این آتیشو خاموش کنین
همان مرد که پسر آقا جون صدایش می زد گفت
مرد:خانوم معلم شما دخالت نکنین بهتره
حالا صدای داد هر دوی آنها را از داخل می شنیدم با خشمی به طرف مرد برگشتم و گفتم
-مردیکه اونایی که توی اون خونه دارن می سوزن بچه هاتن
شانه اش را بی تفاوت بالا انداخت و خندید
مرد:بذار بمیرن دختر که واسم نون نمی شه پسرم بزار بمیره تا دوباره برای کمک این گیس بریده نره
تفی جلوی پایش انداختم که با خشم نگاهم کرد

رمان طنز
-حیف اسم پدر که به توی حیون بگن
قدمی نزدیک شد خواست حرفی بزند که نرگس جون دستم را گرفت … دستم را از دستش خارج کردم و رو به آن مردمی که فیلم سینمایی می دیدن کردم و با دادی گفتم
-یعنی همینقدر بود مردونگیتون
رو به دوست پسر که با نگرانی به خانه نگاه می کرد کردم و گفتم
-به تو هم می گن دوست
یکی از مردها جلو آمد و رو به من و گفت
-خانوم خودش آتیش روشن کرده ما هم نمی تونیم خاموش کنیم
اخمی کردم:چرا؟
پدر پسر پوزخندی زد و گفت
-چون نمی خوام آتیش خاموش بشه
نگاهی به دوست پسر کردم که پسر سرش را زیر انداخت …. باز جیغ و داد آن دو که در آن خانه می سوختن بالا رفت حالا زن ها هم به ما اضافه شده بودن … با نگرانی به خانه نگاه کردم که نگاهم به کت همان پسر افتاد … معلوم بود از پوست بره استفاده کرده… با عجله به او نزدیک شدم … باید یک کاری می کردم …
-کتت رو دربیار
با تعجب نگاهم کرد که اخمی کردم
-باید کمکشون کن … کتت رو در بیار
پسر با تعجب کتش را در آورد … که اخمی کردم و کت را از دستش گرفتم و رو به او گفتم
-فکر می کنی حالا همین دوستی که برای خواهرش توی آتیش پریده برای تو هم می پره؟
پسر شرمنده سرش را به طرف خانه دوخت و گفت-فرهاد خیلی مردتر از این حرفاست
به طرف آتیش به راه افتادم که صدای جیغ آناهیتا و نرگس جون بلند شد
آناهیتا:چکار می کنی دیونه ؟
نرگس جون:کجا می ری؟

منبع : دینا دانلود
نگاهم را به آن دو دوختم که با نگرانی نگاهم می کردن و با عصبانیت غریدم
-وقتی این مردم هنامرد و بی وجدان نمی تونن کاری کنن نمی تونم دست به سینه به ایستم و بذارم دو نفر این تو کباب بشن
نگاهم را به مردم دوختم که با غضب نگاهم می کردن … قدمی به طرف خانه برداشتم که همان پسر جلو آمد … رو به او کردم و گفتم
-گمشو برو کمک بیار … یکی باید این آتیش کوفتی رو خاموش کنه
سنگینی نگاه همه را روی خودم احساس می کردم … بی توجه به آن نگاها و داد و فریاد آناهیتا و نرگس جون وارد خانه شدم …. همه جای خانه را شعله های آتیش در بر گرفته بود …. با شنیدن صدای سرفه ای به آن طرف رفتم که از بالا ی سرم تیکه چوبی که در حالا آتیش گرفتن بود جلویم افتاد … با ترس یک قدم به عقب رفتم که باز صدای سرفه شنیده شد … با عزمی جمع به طرف صدا رفتم که پسر را که خواهرش را در آغوش گرفته بود دیدم … با عجله خودم را به آن دو رساندم و کت را بر روی شانه ی دختر انداختم که هر دوی آنها با سرفه های پی در پی به طرفم بر گشتن … شال گردنم را از دور گردنم خارج کردم و به دختر که سرفه هایش خش دار و زیاد شده بود دادم و گفتم
-بیا بگیرش جلو دهنت
دختر با ترس خودش را به برادرش چسپاند که نگاهم را به پسر دوختم
-بهش بده باید زودتر از اینجا بریم بیرون
با منفجر شدن چیزی از کنارم … جیغ من و دختر بالا رفت که پسر دستم را گرفت و با چشمان وحشت شده اش رو به من گفت
پسر:اول… اول… خواهرم رو ببرین بیرون …
-همه با هم می ریم
پسر سرش را چند بار تکان داد و همانطور که سرفه میکرد … شال گردنم را به دهان خواهرش نزدیک کرد و با ناراحتی نگاهم کرد و گفت
پسر:تورو خدا خواهرم سالم بیرون برسه خیالم راحت تره
با ناراحتی نگاهش کردم و با یک لبخندی که برای دلش بود سرم را تکان دادم و دست خواهرش را گرفتم … که خواهرش با ترس دستم را پس زد و با گریه در آغوش برادرش فرو رفت …فرهاد همانطور که سرفه می کرد خواهرش را به خود فشرد
فرهاد:مهتابم برو بیرون من هم می آم
با شنیدن نام مهتاب دستانم شل شد … و غمگین تر از قبل نگاهم را به آن دو دوختم که همان دختر گفت
-باهم می ریم داداش
شعله های آتیش بالا تر می رفت و نگرانی ام بابت آن دو بیشتر می شد … صدای داد و فریاد را از بیرون می شنیدم ولی بی توجه به آنها دست هر دوی آنها را گرفتم و گفتم
-اینجا وقتش نیست … چند دقیقه دیگه ممکنه این خونه رو سرمون خراب بشه
هر دو نگاهشان را به اطراف چرخواند و با تصدیق حرفم از جایشان بلند شدن …. نگاهی به پسر کردم که لنگان لنگان راه می رفت و گفتم
-پات چی شده
فرهاد:یکی از تیکه چوب ها افتاد روی پام
دود سیاه تمام خانه را گرفته بود و من را نیز به سرفه انداخته بود … زیر بغل فرهاد را گرفتم که قدم هایش با ما هم قدم شود و مهتاب را به جلو راهنمایی کردم
-برو عزیزم … مواظب هم باش
سرش را تکان داد که یکی از پنجره ها به دلیلی بخاری که در خانه ی بسته پیچیده بود ترکید … به موقعه مهتاب را به خود چسپاندم و او را که از ترس خودش را به من چسپاند تکان دادم که گریه را سر داد … خنده ی زورکی کردم و گفتم
-اینطور مواظب بودی مهتاب کوچلو
با لحن آرامم سرش را بالا گرفت و نگاهی به برادرش که از درد اخمهایش در هم رفته بود کرد
مهتاب:فرهاد
فرهاد لبخندی به او زد که مهتاب را به جلو هل دادم … نگاهم را به فرهاد انداختم که همانطور که سرفه می کرد … چشمانش خمار تر می شد … با رسیدن به در خانه مهتاب را به بیرون هل دادم که وقت خارج شدن من و فرهاد چوپ بزرگی از آتیش بین ما افتاد و راه رفتن را برای ما صد کرد … فریاد مهتاب که برادرش را صدا می زد بین سرفه های خشک فرهاد گم شد و فرهاد بی حال کنار پایم افتاد
مهتاب:فــــــرهــــاد … داداش …
به طرف فرهاد خم شدم و نگاهش کردم … نفس هایش کند شده بود … دود سیاه همه جای خانه را گرفته بود … و راه نفس کشیدن را سخت کرده بود … به اطرافم نگاه کردم چیزی جز آتش دور برم به چشم نمی خورد نه راهی برای بیرون رفتن نه حتی چیز دیگری
آناهیتا:خــــواهرم اون تو مونده یکی کمک کنه
با شنیدن صدای بغض دارش … بلند شدم و داد زدم
-آناهیتا!
آناهیتا با شنیدن صدایم سکوت کرد و با صدای بلند گریه اش قلب غمگینم را غمگین تر کرد … به طرف فرهاد برگشتم که تکان نمی خورد …. سرم را بر روی سینه اش گذاشتم … ضربان قلبش خیلی کند شده بود بلند شدم و فریاد زدم
-یـــــکی یه راهی باز کنه
با این حرفم باران شروع به باریدن کرد و صد آتیشی که جلویم بود با کمک دوست فرهاد احمد شکسته شد …. با خوشحالی به طرف فرهاد برگشتم … که با دیدن جسم بی جانش به طرف احمد بر گشتم و غریدمجنب بیاریمش بیرون
هر دو به طرف فرهاد رفتیم و او را از روی زمین بلند کردیم و او را خارج کردیم …. نگاهم را برای دیدن مهتاب چرخواند که بعد از دیدن او در آغوش آناهیتا خیالم راحت شد … با غضبی به مردمی که در بهت بودن نگاه کردم همانطور که با تأسف سرم را برایشان تکان می دادم به طرف فرهاد برگشتم … نرگس جون بالا سرم آمد و با ناراحتی و اشک نگاهم کرد که گفتم
-نرگسی حالا وقتش نیست
گلویم از دودی که خورده بودم می سوخت … خم شدم روی فرهاد و چند بار به صورتش زدم … اما باز تکانی نخورد … دکمه های لباسش را باز کردم که داد پدرش به هوا رفت
پدر فرهاد:چکار می کنی خانم
با غضب نگاهش کردم که نگاهم به نگاه پر تعجب مردم افتاد … بی توجه به آنها کارم را ادامه دادم و شروع به ماساژ دادن قفسه سینه اش کردم که پدر فرهاد دستم راگرفت
پدرفرهاد:دست کثیفت رو از رو پسرم بردار
با خشمی به عقب راندمش و با صدای بلندی رو به او و گفتم
-خـــــفه شو و گمشو کنار
با مشت محکم به سینه فرهاد زدم
-فرهاد … فرهاد
اما تکانی نخورد بار دیگر کارم را تکرار کردم … نم نم باران باعث شده بود تمام لباسهایم به تنم بچسپد … احمد با گریه نگاهی به من کرد و سرش را با ناراحتی تکان داد که اخمی کردم و محکم تر به سینه فرهاد زدم
-بــــــلند شو پسر … توی دار دنیا خواهرت فقط تورو داره
فشاری به قفسه سینه اش وارد کردم که مهتاب بالای سر فرهاد نشست و با حالت شوکی او را نگاه کرد… این حالت را می شناختم حالت خودم بود وقتی مهتاب دست بی جانش از بین دستانم شل شده بود …. با عصبانیت به طرف آناهیتا برگشتم
-بیا اینو بلند کن
به جای آناهیتا پدر فرهاد جلو اومد که با عصبانیت رو به او کردم و گفتم
-دستت به این دختر بخوره دستت رو می شکونم
پدر فرهاد با اخمی نگاهی به من و به دخترش کرد … نگاهی به فرهاد کردم و به طرفش خم شدم … دهانش را باز کردم و دهان خود را بر روی دهانش گذاشتم و به او نفس مصنوعی دادم باز هم… با صدای فریاد پدر فرهاد دست از کارم بر نداشتم
پدر فرهاد:خــــــانوم مــــعلم
صدای استغفرا… و لا ال…. مردم را نشنیده گرفتم و بار دیگر کارم را تکرار کردم و قفسه سینه اش را ماساژ دادم
-پسر مگه تو چقدر دود خوردی
دیدگاهم تار می شد و خودم بابت دودی که در گلویم بود … و غذایی که نخورده بودم … ضعف داشتم … بار دیگر کار قبل را تکرار کردم و با تنفس مصنوعی محکمتر از قبل به سینه اش زدم ..و فریاد زدم
-نفس بکش لعنتی
فرهاد …با سرفه نفسش را بیرون داد و با دادش که خواهرش را صدا می زد لبخندی را بر روی لبانم نشاند
فرهاد:مـــــهتاب
مهتاب با دیدن چشمان باز برادرش گریه سر داد و خودش را در آغوش او انداخت که بی حال کنار فرهاد افتادم … صداها گنگ به گوشم می رسید … با صدای شیهه ی اسب … چشمانم را بستم و بی توجه به داد و فریاد اطراف به خواب عمیقی فرو رفتم
وی ماشینی نشسته بودم … ماشین ناآشنایی که بوی سیگار در آن پیچیده بود … همان موقعه در راننده باز شد و شخصی ملفی را به طرفم پرت کرد و خودش با عجله در آن نشست … با تعجب به طرف ملف خم شدم و آن را بین دستانم گرفتم .. دیدگاهم تار بود و درست نمی توانستم روی ملف را بخوانم … دستی به چشمام کشیدم و به طرف شخص برگشتم … با دیدن شخصی که روبه روی ام بود به لحظه ای شوکه شدم … و نگاهم را به گوشه لبش دوختم که از آن خون می آمد … غمگین نگاهش کردم و گفتم
-مهتاب
مهتاب بی توجه به من با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و از آینه ماشین نگاهش را به پشت سرش دوخت … با دیدن پشت سرش رنگش پرید و محکم بر روی فرمان ماشین زد
مهتاب: لعنتی
بار دیگر نگاهش را از آینه به عقب دوخت که نگاهش را دنبال کردم و به عقب نگاه کردم که ماشینی در حال تعقیبمان بود … با تعجب به طرفش برگشتم و گفتم
-اینا ک….

رمان طنز عشق ارباب
هنوز حرفم تموم نشده بود که تنه ای به ماشین زده شد … به خاطر لغزندگی خیابون و بارش بارون … کنترول ماشین از دست خارج شد … با ترس به مهتاب نگاه کردم … که سرش بر روی فرمان بود … و ماشین به دور خودش می چرخید … دستم را به طرفش دراز کردم …که دستم از بین او رد شد … با چشمان گرد شده نگاهش کردم که از پنجره اش کامیونی که به طرفمان می آمد مرا از خواب پراند … دستی به پیشانی ام کشیدم که خیس عرق بود و نگاهی به دستم که سرم به آن وصل شده بود کردم … نگاهم را به اطراف دوختم … مکان برایم نا آشنا بود … نگاه دیگری به سرم کردم و با خودم گفتم “نکنه توی بیمارستانم ” دوباره نگاهم را به اطراف دوختم با دیدن اتاق لیمویی و وسایل سبز یشمی لبخندی زدم و گفتم
-روستا هم بیمارستان مجهز و خوشگل داره ما نمی دونستیم
نرگس جون:این چرت و پرتا چیه می گی
با شنیدن صدای نرگس جون از جام پریدم و دستم را بر روی قلبم گذاشتم و رو به اون و گفتم
-ترسوندیم
لبخند مهربانی زد و از روی مبل بلند شد و همانطور که با لبخند به من نزدیک می شد کنارم نشست و مهربانانه و دلسوزانه نگاهم کرد … با لبخندی جواب لبخندش رو دادم که با سیلی که به صورتم زد … با چشمان گرد شده نگاهش کردم
نرگس جون:آخیش حالا راحت شدم
با تعجب دستم را بر روی گونه ام گذاشتم و مظلومانه نگاهش کردم که گفت
نرگس جون:اینطور نگام نکنا
اخمی کرد و به پیشانیم زد و گفت
نرگس جون:این سوپرمن بازیت مال چی بود
سرم رو به زیر انداختم و آروم گفتم
-سوپر وومن نرگسی
با پس گردنی که به سرم زد… با خنده سرم را بالا گرفتم و نگاهش کردم
-ای بابا نرگسی ول کن تورو خدا
با ناراحتی نگاهم کرد و من را در آغوش گرفت با لبخندی اون رو به خودم فشردم و نگاهم را به نقطه ای خیره کردم که کنار گوشم گفت
نرگس جون:دیگه طاقت از دست دادن تورو نداشتم ستاره … وقتی توی آتیش پریدی روح از تنم جدا شد … دیگه با من این کارو نکن
اون رو بیشتر به خودم فشردم و با یاد آوری خوابم و لب خونی مهتاب … سرم را در سینه اش فرو بردم … و بغضم را خفه کردم و گفتم
-نتونستم یک مهتاب رو نجات بدم …بابت این خوشحالم که مهتاب دیگه رو نجات دادم
او را از خود فاصله دادم و گونه اش را بوسیدم و اشکش را پاک کردم و گفتم
-فرهاد و مهتاب کجان
آناهیتا:یک وقت نگی آناهیتا کجاست
با خنده به پشت سر نرگس جون نگاه کردم و او را که به چهارچوب در تکیه داده بود و ما را نگاه می کردم گفتم
-تو که جای خود داری جیگر
آناهیتا با اخمی سرش را تکان داد و گفت
آناهیتا:آره آره خر شدم
-وااا آناهیتا فهمیدی
آناهیتا با ابرویی بالا رفته نگاهم کرد و گفت
آناهیتا:چیو ؟
-همینی که حالا گفتی
آناهیتا:اونوقت من چی چی گفتم
-اینکه خری
آناهیتا با عصبانیت نگاهم کرد و با جیغی کفشش رو از پایش بیرون آورد که صورتم را بر گردوندم و کفش به لیوان پر آب روی میز خورد و به زمین افتاد و شکست …. خواستم چیزی بگم که نرگس جون دستش رو بر روی دهانم گذاشت و با اخمی رو به آناهیتا و گفت
نرگس جون:تو که اینو می شناسی چرا اینقدر حرف می زنی
آناهیتا لب و لوچه اش را آویزان کرد و گفت-دستت درد نکنه نرگس جون داشتیم
دست نرگس جون رو کنار زدم و خندیدم که نرگس جون نیشکونی از پام گرفت … میان خنده اخمی کردم و گفتم
-ای بابا چرا اینقدر می لپونی منو
نرگس جون و آناهیتا خنده ای کردن که اشاره ای به سرم دستم کردم
-کی بنده مرخص می شم
آناهیتا با خنده نزدیک شد و گفت
آناهیتا:مگه بیمارستانی که مرخص بشی
با تعجب نگاهش کردم که یکی به سرم زد و گفت
آناهیتا:آخه دیونه تو این تخت کمد این کتابخونه رو نمی بینی
همونطور که سرم را ماساژ می دادم گفتم
-خوب من فکر کردم که روستا یک بیمارستان مجهز داره به من چه
هر دو با صدای بلند خندیدن که لبخندی زدم و گفتم
-خوب این سرم کی وصل کرده برو بهش بگو که بیاد درش بیاره
آناهیتا دستی به موهای خوشحالتش که از شالش بیرون زده بود کشید و گفت
آناهیتا:ارباب سرم بهت وصل کرده
با تعجب نگاهشان کردم که نرگس جون نگاهم کرد
-ارباب!
نرگس جون:انگار همون موقع دوست فرهاد احمد رو فرستاده بودی دنبال کمک سر راهش ارباب رو می بینی و تمام جریان رو براش توضیح می ده … ارباب هم با دونستن اینکه تو توی آتیش پریدی می ره که از ده های کنار کمک بیاره که آخرین لحظه که تو از حال رفتی می رسه
-خـــــوب
آناهیتا : خوبو کوفت
با اخمی نگاهش می کنم که خنده ای می کنه و کنارم می شینه
آناهیتا:ولی جـــــون ستاره عجب جذبه ای داشت هــــا پدر فرهاد تا ارباب رو دید جیم زد … این ارباب هم اومد یک نعره ای کشید که این اهالی روستا بدبختا فکر کنم خیس کردن خودشونو
مشتی به بازوش زدم و گفتم
-مودب باش هــــا
آناهیتا اخمی کرد:کی به کی می گه مودب باش
با لبخند دندون نمایی نگاهش کردم که با خنده گفت
آناهیتا:ببند اون نیشو.. مسواک گرون شده … خوب دیگه بعدش که ارباب بلند کرد تورو آورد خونه
-پس فرهاد با مهتاب چی شدن
نرگس جون:ارباب فرستادشون بیمارستان خارج روستا
لبخندی زدم و همونطور که خودمو خم می کردم تا سرم رو از دستم خارج کنم گفتم
-پس این ارباب رو زیادی به زحمت انداختیم دیشب
آناهیتا که می خندید گفت
آناهیتا:با اسبش اومده بود پیاده رویی
همانطور که سرم رو از دستم خارج می کردم گفتم
-من زحمتهای دیگه ای هم دارم برای این ارباب
نرگس جون:تو اونطور که فکر می کنی ارباب بد نیست
با اخمی نگاهش کردم که ادامه داد
نرگس جون:اینطور نگام نکن … ارباب کوچیک بود که خواست به مهتاب تجاوز کنه نه این یکی
-شما می خواین چی بگین
آناهیتا:نرگس جون می خواد اینو بگه که این اربابی که مهتاب باهاش ازدواج کرده فقط برای آبروی مهتاب و خانواده اش حاضر شده مهتاب رو بگیره که دیگه هیچ احد والناسی به مهتاب تهمت نزنه
با تعجب از جام بلند شدم
-یعنی می خواین بگین که این به مهتاب کمک کرده
نرگس جون و آناهیتا سرشان را به مثبت تکان دادن که به فکر فرو رفتم … چطور ممکن بود یکی بخواد به خواهرم تجاوز بکنه و دیگری ازدواج … دستی به موهام کشیدم که جلوی صورتم ریخته بود و پشت گوشم بردم و با خودم گفت”از یک راه دیگه برای انتقام استفاده می کنم … ولی باید ازشون انتقام خون خواهر پاکم رو بگیرم “
-پس این ارباب کوچیکه اونوقت کدوم گوریه
نرگس جون:نمی دونیم
نگاهی به اناهیتا کردم و گفتم
-پس تو چرا اینقدر ازش متنفری
آناهیتا اخمی کرد و دست به سینه نشست و گفت :
آناهیتا:چون منم فکر می کردم باعث و بانی تمام اتفاقات اونه… اونه که زندگی مهتاب رو خراب کرد ولی از دیشب که شناختمش فقط دونستم اشتباه کردم اون غرور زیادیش لج آدمو در میاره نه چیز دیگه با خنده نگاهش کردم و گفتم-نــــوچ نظر تو اونقدرام برام مهم نیست آناهیتا:ســـــــتاره می زنم لهت می کنما ابریی براش بالا انداختم و گفتم -زهرمارو ستاره اینجا باید مهتاب صدام بزنی فهمیدی نرگس جون :اما ستاره به پیشانی ام زدم و رو به هر دوی آنها و گفتم -من که می دونم از دست شما دوتا من لو می رم هر دو ریز خندیدن که با دیدن اخم من خنده شان را جمع کردن وسط هر دوی آنها روی تخت نشستم و گفتم -حالا این خانواده ارباب رو درکل معرفی کنین تا بشناسمشون آناهیتا:ااا راست می گیا تو که هیچ کدومشونو نمی شناسی به فکرمم نرسیده بود -تقصیر خودت نیست عزیزم اشاره ای به سرش کردم و گفتم -این تو چیزی نداری که فکر زیادی بکنی آناهیتا خواست چیزی بگوید که نرگس جون وسط حرفش پرید و رو به من و گفت نرگس جون:آخه من تعجبم تو با این اخلاق سگیت چطور می خوای به همه ثابت کنی که مهتابی لبخند نیش بازی زدم و گفتم -دستتون درد نکنه.. دست کم گرفتی ستاره رو آناهیتا:ستاره نه مهتاب -باشه بابا … ولی یک چیزی کسی که نمی دونه برای مهتاب چه اتفاقی افتاده آناهیتا و نرگس جون به پیشانی شان زدن و رو به من و گفتن -یعنی خاک بر سرت ستاره با خنده نگاهشان کردم و گفتم -ستاره نه مهتابهردو خنده ای کردن که نرگس جون رو به من کرد و گفت نرگس جون:خود مهتاب خواست به کسی چیزی نگیم تا ستاره بیاد وقتی تو هم اومدی دیگه موقیعت پیش نیومد که هم به آموزشگاه بگیم هم به اینا … وقتی خواستیم بگیم هم که تو نقشه کشیدی لبخندی زدم و گفتم:این مهتابم چیزی می دونست هـــاآناهیتا:چون تورو می شناخت موهامو به پشت گوشم بردم و گفتم-خوب معرفی کنین بشناسمشون نرگس جون اشاره ای به آناهیتا کرد و گفت نرگس جون:تو بیشتر می شناسیشون پس معرفی کن آناهیتا خواست حرفی بزند که با عجله گفتم -اونا از بودن من که خبری ندارن نه نرگس جون:چرا می دونن که مهتاب یک خواهر داره اونم تو خارجه اما نمی دونن که دوقلویین -آهـــــان آناهیتا:حالا می شه بنده شروع کنم با خنده نگاهش کردم که دست به سینه نشسته بود و گفتم-شروع کن آناهیتا نفسش را بیرون داد و گفتآناهیتا:ارباب کلا” دوتا بردار داره و دوتا خواهر که یکی از خواهراش رو به دلیل مریضی قلبی بعد از اینکه پسر کوچیکش آروین رو به دنیا آورد مرده -پس اینا درد از دست دادن عزیز رو می دوننآناهیتا مشتی به بازویم زد و گفتآناهیتا:وسط حرفم نپر رشته کلام از دستم در می ره من و نرگس جون با دیدن حالت تهاجمی او به خنده افتادیم که با لبخندی ادامه داد
آناهیتا:خـــــوب ساشا .. آتوسا و سوسن خواهر و برادر ناتنی ارباب هستن … مادر ارباب وقتی که تصادف کرد از کمر به پایین فلج شد و دیگه نتونست برای شاه ارباب بچه بیاره برای همین شاه ارباب مجبور شد که یک زنه دیگه بگیره به سلیقه خانواده اش … زرین خاتون مادر ناتنی اربابه و فرح بانو مادر تنی ارباب … آروین کوچلو هم پسر آتوساست .. که آتوسا نفس های آخرش که بوده آروین رو می سپره دست ارباب
-مگه بابا نداره این بچهآناهیتا اخمی کرد و گفتآناهیتا:چرا داره ولی به دلیل اینکه یک آدم عیاش .. هیزیه برای همین آتوسا داده دست ارباب-کـــــه اینطور …آناهیتا:آره همینطوره … این شاه ارباب وقتی داره اشهدشو می خونه تمام ثروتش رو به اسم پسر بزرگه اش می کنه چون پسر با اعتماد ارباب بوده برای همین همه ازش حساب می برن … خود ارباب جراح قلبه اما به دلیلی که مشخص نیست نزدیک یه مریض هم و نمی ره نامادریش از اون نامادرهای بدجنسه-نامادری سیندرلا دیگهآناهیتا:آره بابا ولی جــــون تو این ارباب یک اخم بکنه همه خودشونو خیس می کنن حتی این نامادری خیلی ازش حساب می بره-عـــــجــــب … حالا اسم این مرد قابل اعتماد چی هستآناهیتا:اااا اصل کاری رو نگفتم نهابرویی به حالت نه بالا انداختم که گفتآناهیتا:شایازیر لب اسمش را زمزمه کردم و گفتم-اسمش جالبیهآناهیتا:خودشم خوشتیپه از اون جذبه داراشهخنده ای کردم و از جام بلند شدم و رو به اون و گفتم-هـــــو چشمای هیزتو درویش کناآناهیتا:جـــــــیش عتیقه من هنوزم می گم از این خانواده خوشم نمی آد-نه تورو خدا بیا و خوشت بیادآناهیتا ایستاد و چرخی به دور خود زد و گفت آناهیتا:نظر من واجبه خواهر منبلند شدم و کنارش ایستادم نگاهی به نرگس جون کردم که به ما می خندید و گفتم-نرگسی اینی که کنار من ایستاده کیهنرگس جون:نمی دونم والا تو می شناسیش-نه جون آناهیتا من که نمی شناسمشخنده ای کردم و به طرف آناهیتا برگشتم که با اخمی نگاهم می کرد و گفتآناهیتا:اینطوریاست دیگه ستاره خانوم-ستاره نه مهتابآناهیتا با عصبانیت نگاهم کرد و شالش را به دور موهایش پیچید و رو به من و گفتآناهیتا:خودت رو مرده حساب کن مهتاب خانومبا دیدن اون که قصد کشتنم رو داشت خنده ای کردم و اون رو به روی تخت انداختم و خودم پا به فرار گذاشتم … همونطور که می دویدم به طرف اون دوتا برگشتم که با چشمان گرد شده نگاهم می کردن … با برخوردم به جسم سختی هر دو به روی زمین افتادیم که آخم به هـــــوا رفت… و با تعجب به شخصی که بر روی زمین افتاده بود و با اخمی نگاهم می کرد گفتم
-ببخشیداینقدر آروم گفته بودم که خودمم از صدای خودم تعجب کرده بودم و نگاهم رو به اون چشمای تاریک ..مانند شب دوخته بودم … چشمهایی که اخمی آن را روشن تر و تاریک تر کرده بود … با جیغ آناهیتا و نرگس جون که آن پسر را بلند می کردن به خودم اومدم و نگاهم را به آن دو دوختمآناهیتا:خوبین اربابنرگس جون:چیزیتون که نشدنگاهم را به کسی که اونا ارباب می گفتم دوختم … که با همون اخم سرش رو تکون می داد … نمی دونم چرا به لحظه ای تمام نفرتم رو توی چشمام ریختم و به اون دوختم … نگاهش که به من افتاد … با تعجب نگاهم کرد … از جایم بلند شدم و ایستادم نگاهم رو به نرگس جون و آناهیتا دوختم و گفتم-منم خوبمآناهیتا دستش رو تکون داد که با مشتی که به بازوش زدم… چشم از ارباب برداشت… نرگس جون رو به من کرد و گفتنرگس جون:دختر اخه حواست کجاستاخمی کردم و دست به سینه نگاهم رو به چشمان ارباب دوختم-پشت سرم که چشم ندارم ببینم کی ایستادهنمی دونم توی چشمام چی دید که قدمی به من نزدیک شد که نرگس جون گفتنرگس جون:مهتاب عزیزم بیشتر مراقب باشبا این حرفش چشم ابرو اومد که هیچ نگم … بی توجه به اون که نگاهم می کرد رو به آناهیتا با لبخندی گفتم-اینجا نمی خوان به ما صبحونه بدنشایا:مگه تا حالا نخوردیبه لحظه ای دستم لرزید …

رمان طنز و زیبای عشق ارباب

به طرفش برگشتم … دلم پر از بغض شد … نگاهی به او انداختم … صداش درد داشت … یک دردی که توی دل منم بود ..اما پر بود از صلابت پر از قدرت یا شاید هم غرور …خواستم حرفی بزنم که باز اون دوتا اجازه ندادننرگس جون:تازه از خواب بیدار شدهآناهیتا نیشکونی از بازوم گرفت که با اخمی نگاهی به هر دوی آنها کردم و گفتم-چــــتونهآناهیتا دستم رو گرفت و همونطور که با خودش می کشید گفتآناهیتا:هیچی گلم بیا بریم صبحونه بخوریممشکوک نگاهشون کردم و دستم رو از دستش در آوردم و گفتم-خودم می تونم بیاماخمی کرد و سرش را تکون دادم … سنگینی نگاهش رو پشت سرم احساس می کردم اما بی توجه به اون به اخم نرگس جون و آناهیتا نگاه می کردم که معلوم نبود چشون بود … رم کرده بودن … با کشیده شدن دستم به عقب و قرار گرفتنش بین دستان گرم کسی ایستادم و به عقب بر گشتم … نگاهم را به نگاهش دوختم تردیدی توی چشماش می دیدم …شایا:خوبیبا چشمان گرد شده نگاهش کردم که نزدیک تر اومد و دستش را روی دستم گذاشت … … گرمای دستش رو توی تمام بدنم احساس می کردم ….خیره شد به چشمام … لبخند زورکی زدم و موهام که از زیر این شال مسخره ای که سرم بود به عقب بردم-آره خوبمدستش رو از روی دستم برداشت و چانه ام را گرفت که با تعجب بیشتری نگاهش کردم … شک رو از توی چشماش می خوندم … اخم عمیقی کرد خواست چیزی بگه که با صدای مردی که صدایش می زد … چشمانش را بست و بار دیگه باز کرد … قدمی از من فاصله گرفت و با همون اخم رو به من و گفتشایا:صبحونتو بخورپشتش رو به من کرد و رفت … با اخمی به رفتنش نگاه کردم که هر دو انها کنارم ایستادن و گفتم-این کم دارهآناهیتا:فکر کنم فهمید مهتاب نیستیبه هر دوی آنها نگاه کردم که با نگرانی نگاهم می کردن و گفتم-چرا اینطور فکر می کنینآناهیتا:چون نگاهش یکجوری بودنرگس جون:تو هم هی داشتی مثل سگ پاچه شو می گرفتی-دستت درد نکن نرگسی دیگه چیبه سر آناهیتا زدم و ادامه دادم-از بس با این گشتی حرف زدنتون هم عوض شدهآناهیتا به عقب هولم داد و گفتآناهیتا:خوب روانی راست می گه دیگه … اینطور که دستت رو گرفت گفتم کارت ساختس اون فهمیدهدست به سینه ایستادم و گفتم-این خر کی باشه بخواد کار منو بسازهنرگس جون اخمی کرد و گفتنرگس جون:ستاره مودب باشبار دیگه موهام که از شال بیرون زده بود به عقب بردم و با عصبانیت نگاهشون کردم-این چیه سر من کردین … اصلا” شما دوتا چرا اجازه نمی دادین من حرفمو بزنمآناهیتا:نمی زاشتیم چون می دونستیم با دیدن ارباب به جونش می پری زخم زبون می زنیاینو راست می گفتن … واقعا” نمی دونم چرا به لحظه ای کنترول زبونم داشت از دستم در می رفت … اخمی کردم و همینطور که از کنارشون رد می شدم گفتم-حالا شماها چرا اینقدر ارباب ارباب راه انداختینآناهیتا:چون اینجا باید همین صداش بزنیملبخندی زدم که آناهیتا بازوم رو گرفتآناهیتا:این لبخندت واسه ی چیه … ستاره خریت نکنیاشانه ای بالا انداختم و رو به هر دوی آنها و گفتم-خوب من دارم می گم وقتی اسم داره چرا ارباب صداش بزنیمآناهیتا:چون که چرالبخند دندون نمایی زدم و گفتم-برعکسش شایا خیلی هم خوبههر دو رو به روم ایستادن و با چشمهایی که عصبانیت از اون می بارید گفتن-از این غلتا نکنیاخنده ای کردم …از هماهنگی در حرف زدنشون با صدای بلندتری خندیدم که آناهیتا دستش رو روی دهنم گذاشتنرگس جون:ببین ستاره اینجا کسی به شوهراشون با اسم صدا نمی کنن فهمیدیدست آناهیتا رو کنار زدم و رو به نرگس جون و گفتم-اونوقت چرانرگس جون به آناهیتا اشاره کرد که جوابم را بدهد … آناهیتا شالش را بر روی سرش درست کرد و رو به من و گفتآناهیتا:اینجا زنا مثل یک کلفتن واسه شوهرشوناخمی کردم و گفتم-چه غلتاآناهیتا:حالا غلت غلوتشو ما نمی دونیم ولی اینا رسم دارن با شوهراشون سر به زیر و دست به سینه صحبت کنن و اونا هر چی گفتن بگن چشم … نه مثل تو که چشم تو چشم ارباب کرده بودی که بزنی لهش کنی-چه رسم مزخرفی من اصلا” با این رسم کنار نمی آمنرگس جون:می خواستی وقتی به جای مهتاب بیای به این چیزا فکر کنیبا آوردن اسم مهتاب اخمی کردم … یعنی مهتاب اینطور زندگی می کرد … تکیه ام را به دیوار دادم که باز شالی که روی سرم سنگینی می کرد اعصابم را خورد کرد … اشاره ای به شال سرم کردم-این کوفتی دیگه چه رسمیهآناهیتا لبخندی زد و گفتآناهیتا:اینم یکی از رسماشونه که باید روسری سرت کنی خوبه که نمی گن لباسای روستایی بپوشی هــــا-نکنه با شوهرتم که هستی باید این شال رو سرت باشهآناهیتا:دقیقا”خنده ای کردم و گفتم-بدبخت واسه همینه این مردای روستا چهارتا چهارتا زن دارن … خبر نداشتم که این زناشون با چادر می رن زیر پتوآناهیتا که خنده اش گرفته بود سرش رو به زیر انداخت … نرگس جون با اخمی نگاهم کرد و گفتنرگس جون:تو باز حرفای بی تربیتی زدیخواستم حرفی بزنم که با صدای شکمم دستی بر روی آن کشیدم آناهیتا خنده ای کرد که گفتم-چکار کنم از دیشب تا حالا هیچ نخوردمآناهیتا:بیا بریم که این عفریته دیگه بهمون صبحونه نمی دهبا چشمای گرد شده نگاهش کردم که دستم را گرفت و همانطور که از پله ها به پایین می رفتیم گفتآناهیتا:اینطور که از مهتاب شنیده بودم این عفریته که دست راسته زرین خاتونه و سر خدمتکار این خونه …این حکیمه … بالای سر همه می ره …. توی کارای همه هم دخالت می کنه بعضی موقعه ها که به این مهتاب خدابیامرز غذا هم نمی داددستامو مشت کردم و با اخمی گفتم-چرا ؟آناهیتا:چون از دستورای زرین خاتون سر پیچی کرده-پس این ارباب کجا بوده اون وقتآناهیتا:تو که مهتاب رو می شناسی اگه به کشتنش هم بدن به کسی چیزی نمی گهپوزخندی زدم و گفتم-بازم همونطور شد کشتنش ولی حرفی از کسی نزدهردو با ناراحتی نگاهم کردن که وارد آشپزخونه شدم … با وارد شدنم به آشپزخونه زن هیکلی دیدم که سه برابر من هیکل داشت و به خدمتکارای دیگه دستور پخت پز می داد .. صندلی عقب کشیدم و روی آن نشستم که با صدای کشیدن صندلی به عقب برگشت … با دیدنش پقی زدم زیر خنده … به طرف آن دوتا برگشتم که کنارم نشسته بودن و گفتم-این همون عفریته استآناهیتا سرش را تکان داد که بار دیگه نگاهش کردم … لبهای درشتی که داشت اون سبیلای پشت لبش رو قشنگ تر می کرد … یک خال بزرگ هم روی لبش بود که از دور هم مشخص بود دور اون خال چقدر مو قرار گرفته … بالاتر رفتم … پینیش از اون بینی گوشتیهای خورد شده بود … نگاهی به ابروهاش انداخت و بلند گفتم-یا ابولفضل جادوگر قصه گوبا اخم بیشتری نگاهم کرد که به طرف آناهیتا و نرگس جون برگشتم و گفتم-این زن حموم هم می کنه یا چیزی به اسم تیغ یا احیانن نخ شنیدهآناهیتا…. نرگس جون برای اینکه صدای خنده شون بالا نره سرشون رو به زیر انداختن که نگاهم را به زن دوختم و دست به سینه خیره شدم به چشماش … مثل خوره به جونم افتاده بود که حال اساسی ازش بگیرم… با یاد آوری اینکه به مهتابم هیچ غذایی نمی داد نفرتم به طرفش بیشتر می شد … آدمی نبودم کسی رو مسخره کنم یا به قیافه اش بخندم … ولی با کارهایی که با خواهرم کرده نمی تونستم کنار بیام همه جوره سعی می کردم حالش رو بگیرم ..

رمان طن و کل کلی

.نیم ساعتی می شد که پشت میز نشسته بودیم اما یکی از خدمه ها هم برای ما صبحانه حاضر نکرده بود… حتی یک تیکه نون هم روی این میز نبود جز سبزی … دست به سینه نشسته بودم… نگاه به سبزی ها می کردم که با خنده آناهیتا به طرفش برگشتم و با اخمی گفتم-هــــان چتهآناهیتا شانه ای بالا انداخت و گفتآناهیتا:همچین به این سبزی ها نگاه می کنی که انگار می خوای بخوریشونخنده ای کردم و تکیه به میز و گفتم-به سرم بزنه که همین کار رو می کنمآناهیتا:بی فایده است اینجا نشستیم صبحونه گیر بیا نیست امروز-عــــجب …نگاهی به جای خالی نرگس جون کردم و با تعجب گفتم-پس این نرگس جون کجا رفتهآناهیتا:وقتی شما تو هیپورت بودی ایشون بلند شد بره آب تنی کنهلبخند دندون نمایی زدم و گفتم-می گفت با هم می رفتیمبا مشتی که آناهیتا به بازویم زد …صدای خنده ام بلندتر شد که همه به طرف ما برگشتن … نگاهم را به آنها دوختم و گفتم-چیه … صبحونه که نمی دین بذارین همین خنده رو بکنیم دیگهچشم های خدمه ها گرد شده بود و حکیمه با اخمی نگاهم می کرد که آناهیتا به دستم فشاری وارد کردحکیمه:می تونین اینجا نشینین و بیرون بشینین و بخندینتکیه ام را به صندلی دادم و با لبخندی بی توجه به آناهیتا که هی دستم را نیشکون می گرفت که خفه بشم رو به حکیمه گفتم-اینجا با بیرون که فرقی ندارهحکیمه پوزخندی زد و گفتحکیمه:باید هم برای شما فرقی نداشته باشهبا اخمی نگاهش کردم که صورتش را برگرداند و گفتحکیمه:تازه از وقت صبحونه ام گذشتهدستم را به زیر چانه بردم و نگاهش کردم و با پوزخندی … مانند خودش گفتم-اینکه شما به وظیفه ات درست انجام ندادی باید هم دیر بشهبا نیشکونی که آناهیتا آرام از بازوم گرفت از جایم بلند شدم و به طرف پارچ آبی که گذاشته شده بود رفتم و لیوانی آب برای خودم ریختم و رو به حکیمه و گفتم-سعی کن از این به بعد وظیفتو درست انجام بدی که بالا سرت نباشملیوان آب را سر کشیدم و گشنگی ام را با آن قورت دادم… حکیمه با اخمی صورتش را برگرداند و رو به خدمه ها فریاد زدحکیمه:چیه بر بر منو نگاه می کنین یالا برین سر کارتونبا چشم غره ای که به من رفت با خدمه ها از آشپزخونه خارج شد … راضی از حرص دادنش به طرف آناهیتا برگشتم که سرش را با تأسف تکان داد و از جایش بلند شد … شانه ای بالا انداختم و گفتم-می خواست اینقدر پاپیچ من نشهاخمی کرد و پشتش را به من کرد … به طرفش رفتم که با صدای یکی از خدمه ها ایستادم-خانم معلمبه طرفش برگشتم … با دیدن دختر پانزده ساله ای که ساندویچی در دستش بود لبخندی زدم-جانم عزیزمقدمی نزدیک اومد و با خجالت ساندویچ را به طرفم گرفت-اینو واستون درست کردم همونجوری که دوست دارین نون پنیر.. سبزی هم توش هستبا چشمهای گرد شده نگاهش کردم و نگاهم را به ساندویچ نون پنیر دوختم … با دیدن چشمهای گرد شده ام دست و پاچه شد و گفت-به خدا کثیف نیست خانم معلم دستامو شستم واستون درست کردمهنوز هم با چشمهای گرد شده نگاهش می کردم که اشک در چشمهایش جمع شد … با دیدن اشکش لبخندی زدم و ساندویچ را از دستش گرفتم و با لبخندی دستم را بر روی گونه اش نهادم-کثیف هم بود چون تو درستش کردی می خوردمبا گازی که به ساندویچ درست کرده اش زدم… لبخندی روی لبش نشست … نگاهی به صورت سفیدش کردم که تره ای از موهای طلایش از زیر روسری که سرش بود بیرون زده بود لبخند دیگری زدم و با تشکری به او پشت کردم که باز با صدایش به طرفش برگشتم-جانم عزیزمسرش را به زیر انداخت و دستم را در دستش گرفت و گفت-ممنون خانوم … داداشم احمد همه چی رو برام تعریف کرد … ممنون که نجاتشون دادین و نگذاشتین که اتفاقی برای اونها بیوفته… اگه شما کمکشون نمی کردین حتما” حالا…سرش را بالا گرفت که قطره اشکی از گونه اش سر خورد … با یک قدم خودم را به او رساندم و او را در آغوش گرفتم … پس خواهر احمد بود … او را بیشتر به خودم فشردم و کنار گوشش گفتم-از تو ممنونم که سیرابم کردی از هرچی مهربونی من که وظیفه ام بوداو را از خودم جدا کردم و قدمی از فاصله گرفتم … با لبخندی اشاره کردم که اشکهایش را پاک کند … لبخندی زد و با پشت دستش اشکش را پاک کرد … پشتم را به او کردم که نگاهم به آناهیتا افتاد که با لبخندی به من نگاه می کرد … به طرفش رفتم و به بهانه ی اینکه شالم را بر سرم درست کنم … اشک گوشه ی چشمم را پاک کردم … دستم را گرفتم و من را با خود کشید-چیکار می کنی دیونهآناهیتا:خفه شو و با من بیا-ای بابا خوب دستمو ول کناما او بی توجه به حرف من همانطور که دستم را می کشید … از پله ها بالا رفت .. و به طرف همان اتاقی که در آن بودم راه افتاد … با باز شدن در دستم را رها کرد … که با اخمی وارد شدم و گفتم-ای بابا چیه خوب چرا اینطور می کنیآناهیتا با بی حالی روی تخت نشست و صورتش را بین دستانش گرفت … به او نزدیک شدم و کنار پایش نشستم-چی شده آناهیتاآناهیتا:تو مهتاب نیستی ستاره نیستیبا شنیدن صدای بغض آلودش و اینکه می گفت من مهتاب نیستم … روی زمین نشستم و نگاهش کردم که سرش را بالا گرفت و به چشمانم خیره شدآناهیتا:وقتی یاد دیشب می افتم که نزدیک بود از دستت بدم آتیش می گیرم …دستم را در دستش گرفت و روبه رویم نشست و گفتآناهیتا:نمی دونم چرا برای این کار احمقانه قبول کردم که باهات بیام … شاید انتقام جلوی چشمانم را گرفته بود …اما از دیشب که اونطور بیهوش افتادی به خودم گفتم چه کار احمقانه ای کردم نباید قبول می کردم-اما…دستم را فشرد و گفتآناهیتا:بذار من حرفامو بزنمبا ناراحتی نگاهم کرد و دستی بر روی گونه ام کشید و گفتآناهیتا:سه هفته بیشتر نیست که مهتاب رو از دست دادیم …. دیگه نمی تونم به یکی دیگه ای که به جونم بسته است را از دست بدم … می دونم عصبانی … می دونم از درون داغونی …ما همه هستیم …رفتارت رو درست کن ستاره نذار همین اول شک کنن که مهتاب نیستی بلکه کسی هستی که به مهتاب شباهت داره … من نمی دونم مهتاب از تو چی خواسته ولی می دونم که هر چی که خواسته از تو این رفتار رو انتظار ندارهچشمانش را بست و فشار دستش را بیشتر کرد و گفتآناهیتا:همه بد نیستن ستاره …می دونم خشم انتقام تورو اینطور بی قرار کرده ولی گلم اول اطرافت رو بشناس ببین باعث و بانی این همه اتفاق و اتفاقی که برای مهتاب افتاده کیه بعد .. هر کاری دلت خواست بکن ولی اول کاری نذار بدونن که مهتاب نیستی … می دونم خودم گفتم که باعث بانی این اتفاق ها خانواده اربابن ولی همه اش از خشم بود از نفرت بود از دست دادن عزیزی بود که این حرفا از دهانم خارج شد … خانواده ارباب خانواده مهتاب هم بودن …تو که بهتر می دونی خانواده چه معنی دارهبا مهربانی نگاهم کرد و از جایش بلند شدآناهیتا:اون ستاره ای که من می شناسم خیلی قوی تر از این حرفاست … اون ستاره کسی بود که برای خانواده اش دست به هر کاری می زد … فکر کن عزیزم می دونی فکرت اینقدر درسته که می تونی تصمیم بگیری چکار کنیبا حرفای آخرش از اتاق خارج شد … از جایم بلند شدم و اون شال مسخره رو از سرم برداشتم و روی تخت انداختم … و به طرف پنجره رفتم … دست به سینه به بیرون خیره شدم و به حرفهای آناهیتا فکر کردم … اون راست می گفت .. خشم انتقام بود که اجازه می داد اینطور با ارباب و حکیمه صحبت کنم … چشمامو بستم و حرف مهتاب را به یاد آوردم که گفت” مهتاب باش و زندگی کن” …دست به سینه به گوشه ی پنجره تکیه دادم و گفتم-دارم چکار می کنم مهتاببا یاد آوری دست بی جونش که از دستانم شل شد … بغض در گلویم نشست و نگاهم را به درختها دوختم … حق با آناهیتا بود … خانواده ارباب خانواده مهتاب بود … باید حقیقت رو بدونم و جلو برم …. باید باعث بانی رو پیدا کنم …نگاهم به ساندویچ در دستم افتاد و لبخندی زدم و گفتم-ای دستت درد نکنه خیلی گشنه ام بود-پس چرا نمی خوریشبا چشمان گرد شده به طرف صدا برگشتم که ارباب یا همون شایا را تکیه به دیوار کنار درب دیدم … موهایم را که جلوی صورتم ریخته بود را به پشتم گوشم بردم و گفتم-کی اومدیابرویش را بالا انداخت و اخمی کرد … و به قدم های بلند خودش را به من رساند و به چشمانم خیره شد … یک تای ابرویم را بالا دادم و من هم به چشمانش خیره شدم که گفتشایا:شما اینطور بی خبر نمی رفتینابروهایم را به بالا دادم و با گیجی گفتم-هـــــاناخمهایش بیشتر در هم رفت و گفتشایا:جوابم من هــــان نبودبا همون گیجی گفتم-مگه سوالی پرسیدیدستی به موهایم که باز روی صورتم ریخته بود کشیدم و گفتم-اصلا” چه سوالی پرسیدیهمانطور که با اخم نگاهم می کرد دست به سینه ایستاد و نگاهش را به موهایم دوخت که یاد حرف آناهیتا افتادم که گفت باید توی اتاق خواب هم روسری سرت باشه …لبخند کم جونی زدم که گفتشایا:چرا شما بدون اینکه به من اطلاع بدین بلند شدین رفتین تهران؟-آهـــــــــان اونو می گیسرش را تکان داد که لبخندی زدم… هیچ بهونه ای به سرم نمی خورد که بهش بگم … مجبور بودم با همون لبخند مسخره نگاهش کنم … اون هم با همون اخم خیره شده بود به چشمام ….نگاهم را از پنجره به بیرون دوختم که نگاهم به آناهیتا و نرگس جون افتاد و با سرعت گفتم-چیزه…چیزه… برای اینکه خیلی دلم تنگ شده بود گفتم برم ببینمشونشایا:هرجور که بود باید به من اطلاع می دادیناخمی کردم که گفتشایا:حالا درست که من نبودم ولی شما می تونستین که یک زنگ بزنینسرم رو به زیر انداختم که با این حرفای زوری که می زد چیزی از دهنم اشتباه در نیاد … دستانم را در دستش گرفتشایا:نمی خواد شرمنده باشید … نرگس خانوم همه چیز را برایم تعریف کردنبا سرعت سرم را بالا گرفتم و گفتم-نرگسی چیو به تو گفتهبا تعجب نگاهم کرد و گفت-نرگسی!!!-منظورم همون نرگس خانومهمشکوک نگاهم کرد که فهمیدم باز گند زدم … سرم را به زیر انداختم که گفتشایا:گفتن که به دلیل اینکه ایشون مریض بودن رفتیننفس راحتی کشیدم و به دستهای هر دویمان که در دست هم بود خیره شدم … نگاهم را به دست چپش که حلقه در آن بود دوختم و دستم را از دستش بیرون کشیدم … نگاهی به چشمانش کردم …اون شوهر خواهرم بود … شوهر خواهری که هیچ از رفتن زنش خبر نداشت … نگاهم را از او گرفتم که گفتشایا:بهتر ساندویچتون رو بخورین که از دهن افتادسرم را تکان داد که به طرف در رفت … نگاهم را به رفتنش دوختم که مکثی کرد و همانطور که پشتش به من بود گفتشایا:دیگه اینطور بی خبر جایی نرین …چون فکرم مشغول می شه و ن…بدون اینکه حرفش رو کامل بزنه به بیرون رفت … پوزخندی زدم و گفتم-اینقدر مغروره که سختشه بیاد بگه نگرانت شده بودمگازی به ساندویچ زدم و یاد دستش که توی دستم بود افتادم … با ناراحتی تکیه ام را به دیوار دادم و همانطور که ساندویچ را در دهانم می جویدم با خودم گفتم-آخه من چطور می تونم با شوهر خواهرم توی یک اتاق بخوابمبا ناراحتی بار دیگه به اطراف نگاه کردم …… اصلا” به این فکر نمی کردم که ممکنه با شوهر خواهرم توی اتاق تنها باشم….کلافه موهایم را به بالا بردم و گاز دیگری به ساندویچ زدم … باید یک فکر اساسی درباره ی این اتاق و تنها نبودنم با شایا می کردم … پوفی کردم و نگاهم را به بیرون دوختم … با دیدن پسر بچه ای که گوشه ای نشسته بود و به مرغ هایی که دون می خوردن نگاه می کرد… لبخندی زدم … و به بهونه ی اینکه بدونم این پسر بچه کیه از اتاق بیرون زدم که یکی از خدمه ها جیغ خفه ای از ترس کشید … لبخندی زدم و گفتم-ترسیدیخدمه سرش را به مثبت تکان داد که چشمکی زدم خواستم به طرف پله ها برم که صدایم زدخدمه:خانم معلم-جانم عزیزماشاره ای به سرم کرد و گفتخدمه:شالتون یادتون رفتهمحکم به پیشانیم زدم و با خنده به طرف اتاق دویدم و شالم را که بر روی تخت افتاده بود برداشتم و روی سرم درستش کردم و از اتاق خارج شدم … گونه ی خدمه ای را که شالم را یاد آوردی کرده بود بوسیدم .. با تعجب نگاهم کرد … با لبخندی که زدم … لبخندی زد و از خجالت سرش را به زیر انداختبا حالت دو از پله ها پایین اومدم …. که پله های دیگه ای به چشمم خورد … نفسم رو پر صدا بیرون دادم… اینقدر پله پایین اومده بودم که همون ساندویچ نون پنیر حضم شده بود … از اون پله ها هم پایین اومدم که چشمم به در خورد و نوری که وارد سالن می شد … لبخند دندون نمایی زدم … انگار با دیدن نور حکم آزادی ام رو داده بودن .. به طرف در رفتم که صدای داد و فریاد زنی به گوشم رسید … مکثی کردم و به طرف اتاق که صدا از آن بیرون می اومد نگاه کردم که در اتاق باز شد و دختری با چشمهای به خون نشسته از آن خارج شد با دیدن من اخمی کرد و با پوزخندی گفتدختر:چــــیه چرا نگام می کنیبی خیال شانه ای بالا انداختم و به نگاه کردنم ادامه دادم …اخمی کرد و قدمی به جلو برداشت و رو به رو یم ایستاد و با پوزخندی گفتدختر:نه انگار تنت می خواره دلت برای کبودی های صورتت تنگ شدهاخمی روی صورتم نشست و زل زدم به چشماش … یکی از اشخاصی را که باید تاوان پس می دادن رو پیدا کرده بودم .. با دیدن اخمم خنده ی پر صدایی سرداد و گفت-ببین مهتاب خانوم حالا اعصابم داغونه پس بزن کناربا دستش کنارم زد و به طرف دیگر سالن به راه افتاد … دستهام رو مشت کردم و نگاهم را به سرامیک ها دوختم … صداش توی سرم بود که گفت”دلت برای کبودی های صورتت تنگ شده ” … نفسم رو پر صدا بیرون دادم … تصور اینکه اینا مهتاب رو به باد کتک گرفتن خشمم را بیشتر می کرد و بیزارم می کرد از انسان بودنشون .. حرصمو روی ناخونهای دستم خالی کردم و از ساختمون زدم بیرون … با خوردن هوا به صورتم … لبخندی به لبم نشوندم … این هوا جون می داد برای دویدن و آروم بودن اعصاب داغونم …نگاهی به اطراف کردم … که چشمم به نرگس جون و آناهیتا افتاد … قدم هایم را به طرف آنها برداشتم … هر دو پا روی پا گذاشته بودن و تخمه می شکوندن … خنده ای کردم و گفتم-شهر ما خانه ی مابا شنیدن صدای من هر دو از جا پریدن و دست بر روی قلبشان به طرفم برگشتن … با خنده نگاهشان کردم که اخمی کردن و گفتم-اینطور چرا نگام می کنین زهرم ترکیدآناهیتا:زهرمار فکر کردم جادوگر اومدخنده ی بلند تری کردم که آناهیتا دستش را بر روی دهانم گذاشت و گفتآناهیتا:نخند اینجا خندیدن ممنوعهدستش را کنار زدم و با اخمی گفتم-مگه خندیدن گناههنرگس جون من را روی صندلی کنارشون نشوند که آناهتیا گفتآناهیتا:آره اینجا همینطوره-ایـــــــش جلو شوهرت که باید روسری سرت کنی … خنده هم که گناهه اینجا چی مشکل ندارهآناهیتا:حموم کردن جلو شوهرتبا چشمان گرد شده به طرفش برگشتم که هر دو پقی زدیم زیر خنده … نرگس جون با پس گردنی که به هر دوی ما زد … حکم سکوت را به ما دادنرگس جون:بی حیاها خجالت هم خوب چیزیهچشمکی زدم و رو بهش گفتم-ای بابا نرگسی بذار خوش باشیم دیگهتکیه ام را به صندلی دادم و نگاهم را به همان پسر بچه دوختم که از پنجره نگاهش می کردم … لبخندی روی لبم نشست که آناهیتا پلاستیک تخمه را جلویم گرفتم … دستش را پس زدم و رو به او گفتم-یک دختره وحشی رو قبل از اومدن به اینجا دیدمیک تای ابرویش را بالا داد و گفتآناهیتا: دختر وحشی چه شکلی بود-گوریل بود … همیچین با چشمای حلزونیش نگام کرد خیس کردم … راه که می رفت .. به دنیا بد و بیراه می گفتم چرا این موجود رو روی زمین آورده … موهای وزغیشم زده بود بیرون وای وایآناهیتا فکری کرد و با خنده گفتآناهیتا:آهان سوسن رو می گی … ولی جون نرگس جون عجب توصیفش کردی همون موقعه شناختمشهر دوباره با صدای بلند خندیدم که با نیشکونی که نرگس جون از پام گرفت اخمی کردم-ای بابا نرگسی دست بزن شدی هانرگس جون:کــــوفت .. با هر دو تونمرو به آناهیتا کرد و ادامه دادنرگس جون:توی چش سفید مگه نگفتی نباید خندید ولی کر کر تو از همه بالا ترهآناهیتا لب و لوچه شو آویزون کرد و رو به نرگس جون و گفتآناهیتا:ااا نرگس جون زد حال نزن دیگهنرگس جون:خفه بذارین فکر کنمبا ابرو اشاره ای به آناهیتا کردم و رو به نرگس جون و گفتم-به چی می خوای فکر کنین نرگسینرگس جون تکیه اش را به صندلی داد و خیره به چشمام و گفتنرگس جون:به این فکر کردی چطور می خوای شب رو توی اون اتاق بگذرونیلبخند دندون نمایی زدم و گفتم-خوب معلومه همونطور که همیشه می گذرونمابرویی بالا انداخت و گفتنرگس جون:همیشه که با ارباب به عنوان شوهرت توی یک اتاق نمی خوابیدیآهی کشیدم و دستی به موهایم که از شال بیرون زده بود کشیدم … صدای شکستن تخمه آناهیتا قطع شده بود و او هم حالا با نگرانی نگاهم می کرد … خودم هم زیاد فکر کرده بودم اما چاره ای به مغزم نمی رسید … نفسم را صدا دار بیرون دادم و گفتم-برای اون مرحله هم فکری می کنمنرگس جون اخمی کرد و گفتنرگس جون:ببین ستاره درسته که ما خانواده راحتی بودیم و شال یا روسری برای ما اونقدرا هم فرقی نداره ولی هر چی باشه ما محرم می شناسیم نامحرم هم می شناسیم اون شوهر خواهرته نه شوهر تو دینمون همچین اجازه ای نمی ده اینو خود تو هم بهتر می دونیپوفی کردم و زل زدم به چشماش و گفتم-نرگسی خودت بهتر می دونی من تو خارج هم از این وصله ها نداشتم و همیشه حد خودم رو رعایت کردم … به اینجاش فکر نکرده بودم که با شایا …آناهیتا:اربابمشتی به بازوش زدم و ادامه دادم-ارباب یا همون شایا توی یک اتاق باشم … یک کاریش می کنم من به اصولم و دینم پای بندم هیج اشتباهی از من سر نمی زنهنرگس جون لبخندی زد و با دلهره گفتنرگس جون:من از تو مطمئنم ولی از اون….هر دو سکوت کردیم که نگاهم به پسر بچه افتاد که نگاهش به من بود … لبخندی به صورتش پاشیدم که غمگین سرش را به زیر انداخت … به لحظه ای احساس کردم … چشمای مهتاب بود که با نارحتی نگاهش را از من گرفت… دلگیر از این نگاه از جایم بلند شدمآناهیتا:کــــجا-خونه پسربابای شجاعخنده ای کردم که هر دوی آنها به خنده افتادن به طرف پسر رفتم و کنارش به زانو نشستم … نگاهم را به نیمرخش دوختم … نیمرخی که نقاشی شده بود وباید آن را فقط قاب می کردیم …-سلامپسر اخمی کرد و نگاهش را به طرف دیگر بر گرداند … می دونستم باید این همون آروین باشه پسری که مادرش وقت به دنیا آمدنش او را به دایی اش داده بود نه به پدر عیاشش … دستی به سرش کشیدم که با دستهای تپل و کوچکش دستم را پس زد و گفتآروین:دیگه آروین دوستت نداره-آروین دلش می آد خاله ستا… خاله مهتاب رو دوست نداشته باشهسرش را برگرداند و مستقیم به چشمام نگاه کرد و گفتآروین:می خواستین یک چیز دیگه بگین درستهسرم را به طرف مرغ هایی که دون می خوردن برگرداندم … سخت بود خودم را به جای مهتاب جا بدم … اما این خواسته ای بود که مهتاب خواسته بود خودم خواسته بودم پس باید بپذیرم … نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم-آره می خواستم یک چیز دیگه بگمنگاهم را به طرف آروین برگرداندم که نگاهش را از من گرفت و گفتآروین:می دونم به آروین نمی گین چی می خواستین بگین اما مهم نیستدستی به سرش کشیدم و به نیمرخ با نمکش خیره شدم-آقا آروین نمی خواد با خاله اش آشتی کنهآروین اخمی کرد و گفت-تو خاله آروین نیستی … خاله آروین بده اما تو خوبی … تو هیچوقت خاله آروین نمی شی فهمیدیبلند شد ایستاد و با اخمی نگاهم کرد … عجیب این اخمش برای من آشنا بود ولی کجا دیده بودم یادم نمی اومد …تن صداش از بغض می لرزید … لبخندی به روش زدم و بازوش رو گرفتم که دستم را پس زد و با بغض ادامه داد-آروین فکر کرد دیگه می رین … دیگه بر نمی گردین … اونا همیشه می گفتن دیگه خاله بر نمی گرده … می گفتن که خاله آروین هم مثل مامانش رفتهقدمی جلو برداشت و با سیلی که به صورتم زد با ناراحتی نگاهش کردم که خودش را در آغوشم انداخت … با هق هق گریه گفت-خاله آروین بده اما مهتاب خوبه … مهتاب دوستم داره … بوی مامانم رو می ده … مهتاب بغلم می کنهآروین رو به سینه ام فشردم که آخش به هوا رفت و داد زد و گفت-به آروین فشار نیار باز کتک خوردهبغضی توی گلوم نشست و او را آروم توی آغوشم جا دادم و با صدایی که بغض در آن مخلوط بود گفتم-کی آروین مهتاب رو کتک زدهآروین:اونا زدن … گفتن نحسی آروین رو با کمربند زدن همون کمر بندی که تورو زدنلبم را به دندون گرفتم و اون را بر روی پاهایم گذاشتم که حلقه ی دستش را تنگ تر کرد و نالیدآروین : مهتاب آروین رو دوباره تنها نذار … آروین دیگه تحمل نداره
تلاشم برای نگه داشتن اشکم بی فایده بود … قطره اشک مزاحم از چشمانم سرازیر شد و به پایین چکید که کنار گوشش زمزمه وار گفتم-مهتاب قول می ده هیچ وقت آروین رو تنها نذاره و اجازه نده کسی به آروین کتک بزنه که دیگه تحمل نکنهصورت خیس از اشکش را با لباسم پاک کرد و نگاهی به من و گفتآروین:به آروین قول می دیچشمامو باز و بسته کردم و همانطور که اشکهایش را پاک می کردم گفتم-مهتاب به آروین قول مردونه می دهآروین لبخندی زد که زیبایی صورت بانکش را بیشتر کرد … بوسه ای بر روی گونه اش نهادم و گفتم-آروین هم باید به مهتاب یک قول مردونه بدهبا چشمهای مشی اش زل زد به چشمام و گفتآروین:چه قولیسرش را بوسیدم و با لبخندی گفتم-آروین باید قول بده هیچوقت دیگه گریه نکنهسرش را کج کرد و با لبخندی شیرین سرش را تکان داد و گفتآروین:من قول می دم-مردومردونهآروین :مرد و مردونهاو را از روی پاهایم بلند کردم و توی آغوشم گرفتم که خنده ی شادی سرد داد و با دادی گفتآروین:مهتاب بذارم زمین آروین ممکنه بیوفتهخنده ای سر دادم … و گفتم-مگه مهتاب می زاره عزیز دلش بیوفتهیک چرخی زدم که باز خنده ی مستانه و کودکانه اش در آن فضای آزاد به گوش رسید … نگاهی به چشمان معصومش کردم … چطور کسی با دیدن این چشمها می تونست به باد کتک بگیرتش … اون هم با کمربندی که به بدن مهتاب هم خورده … نفسم را پر صدا بیرون دادم و آروین را به زمین گذاشتم … قدش تا زانوهایم می رسید ولی آنقدر ظریف و بامزه بود که فقط می خواستم لپاش رو بگیرم و بخورم … با خنده کنار آروین نشستم و گفتم-آروین خوشگله چیزی خوردهآروین نگاهی به چشمام کرد و دستی به گونه ام کشید و گفتآروین:تنبیه شدم …. امروز به آروین غذا نمی دناخمی کردم و نگاهی دوباره به آروین کردم چطور به بچه ی پنج …شش ساله همچین تنبیهی داده بودن-کی تنبیهت کرده عزیزمآروین دوتا دستهای کوچکش رو روی صورتم گذاشت و گفتآروین:همونی که تورو همیشه تبیه می کنهلبخند زورکی زدم و او را دوباره به آغوش کشیدم و کنار گوشش گفتم-حالا من اومدم به هیچ کس اجازه نمی دم تنبیهت کنهاو را از خودم جدا کردم و دستش را گرفتم و به طرف آناهیتا و نرگس جون که به ما نگاه می کردن رفتیم و ابرویی بالا انداختم و گفتم-ما داریم می ریم آشپزخونه چیزی نمی خواینآناهیتا:اونجا چرادستی به شکمم کشیدم و گفتم-چـــون گشنمهآناهیتا با چشمان گرد شده نگاهم کرد و گفتآناهیتا:بترک خواهر همین حالا یک ساندویچ خوردیشانه ای بالا انداختم و بی توجه به اون دوتا به طرف ساختمون به راه افتادم که آناهیتا داد زد و گفتآناهیتا:جـــــون آنی شر به پا نکنی با اون جادوگربا لبخندی نگاهش کردم که از جایش پرید و من را به خنده انداخت وارد ساختمون شدیم و آروین را از زمین بلند کردم و در آغوش گرفتم .. با این هیکل توپلش هیچ وزن نداشت .. آروین با لبخندی نگاهم کرد که چشمکی زدم و با هم وارد آشپزخونه شدیم … خواهر احمد مشغول تمیز کردن میز بود با دیدن ما لبخندی زد-سلام خانوم معلملبخندی زدم و آروین را روی میز گذاشتم و رو به او و گفتم-سلام گلمبه طرف یخچال رفتم و گفتم-می شه نون بیاری بذاری روی میزسرش را تکان داد و گفت-نون می خواین ب..همونطور که سرم توی یخچال بود و پنیر را با عسل را از آن خارج می کردم … با قطع شدن صدای خواهر احمد راست ایستادم و نگاهش کردم که او را با ترس و دلهره خیره به پشت سرم دیدم … ابرویی بالا انداختم نگاهی به آروین کردم که او را نیز با ترس خیره به در آشپزخانه دیدم …. هر دو ابروهایم را بالا دادم و نگاهشان را دنبال کردم که با دیدن حکیمه که در چهرچوب در ایستاده بود ناخواسته جیغی کشیدم-یا ابولفضل مادر فولاد زره هم خنده ام گرفته بود هم از اخم های گره خورده اش ترسیده بودم … اما بدون آنکه ترسی به چشمام یا صورتم وارد کنم .. با لبخندی پنیر و عسل را روی میز گذاشتم و نگاهم را به آروین دوختم که با ترس نگاهش به حکیمه بود … بی خیال رو به خواهر احمد کردم و گفتم -این نون تو چی…هنوز حرفم کامل نشده بود که داد حکیمه به بالا رفت حکیمه:آرویـــــن خان با اجازه ی کی اومدین توی آشپزخونه با اخمی به طرفش برگشتم که با همون تحکم به آروین نزدیک شد آروین از ترس خودش را به من چسپاند که روبه روی حکیمه قرار گرفتم و گفتم -با اجازه من حکیمه:شما هم حق..پریدم وسط حرفش و با پوزخندی گفتم -اختیار خودم رو دارم لازم به اجازه نمی بینم حکیمه اخمی کرد و بازویم را گرفت … دستهایم را مشت کردم … که کار اشتباهی از من سر نزنه و زل زدم به چشماش… که فشار دستش را به دور بازوم بیشتر کرد و گفت حکیمه:انگار زیادی بهتون خوش گذشته -شما فکر کن خوش گذشته و حالا دنبال حالش می گردیم فشار دستش رو بیشتر کرد که دستم را بالا بردم که مچ دستش را بگیرم با دیدن آناهیتا که در چهار چوب در ایستاده بود … با دیدن التماس نگاهش دستم را پایین آوردم که حکیمه پوزخند صدا داری زد و گفت حکیمه:توی نیم وجبی می خواستی چه غلتی کنی دستم را بیشتر مشت کردم و زل زدم به چشمهای آناهیتا …. حکیمه لبش را نزدیک گوشم آورد و گفت حکیمه:توی لجن …دیگه بیشتر از این بس بود … با یک حرکت مچ دستش را که بازویم را گرفته بود گرفتم و با کف دست به روی سینه اش زدم که دو قدم به عقب رفت و با تعجب نگاهم کرد … قدمی به جلو برداشتم … دستم را بالا برم که بخوابونم توی گوشش … شایا:اینجا چه خبره ؟با صدای شایا ایستادم …. دستهایم از عصبانیت می لرزید … من به جای مهتاب بودم … پس اون داشت به مهتاب من توهین می کرد به مهتاب پاک من … با صدای فریاد شایا دستم را پایین آوردم و به طرفش برگشتم که حرفش را تکرار کرد شایا:گفتم اینجا چه خبره؟با نفرت به چشماش زل زدم خواستم حرفی بزنم که نرگس جون جلو آمد و دستم را گرفت نرگس:مهتاب جان چی شده سرم را به زیر انداخت و نفسم را پر صدا بیرون دادم که نگاهم به نگاه غمگین آروین افتاد … برای راحتی خیال او لبخندی زدم و گفتم -من و آروین گشنه ایم از نرگس جون فاصله گرفتم و به طرف آروین رفتم … دستم را به صورتش کشیدم و لبخندی زدم که شایا گفت شایا:صبر کنین تا نهار آماده بشه با اخمی به طرف آنها برگشتم و گفتم -ولی ما حالا گشنمونه نرگس جون لبخند زورکی زد خواست حرفی بزند که با همون اخم رو به نرگس جون و گفتم -تا نهار وقت داریم نرگس جون با تأسف سرش را تکان داد … می دونست لجباز تر از این حرفام … سنگینی نگاه شایا را بر روی خودم احساس کردم … نگاهم را به او دوختم که خیره در چشمانم شد … نمی دونم چی در چشمانم دید که قدمی جلو آمد و اشاره ای به من کرد و گفت شایا:تــــو…آناهیتا:مهتاب با صدای آناهیتا که وسط حرف شایا پریده بود شایا سرش را به طرف آروین بر گرداند … نگاهی به آناهیتا کردم … که با خواهش نگاهم می کرد … می دونستم از من می خواست آروم باشم … سرم را تکان دادم و رو به آروین کردم و گفتم -گشنته عزیزم آروین با ترس نگاهی به حکیمه کرد که دستم را بر روی دستش گذاشتم و با لبخندی کنار گوشش که خودش بشنوه گفتم -تا من هستم از هیچی نترس دست گرم و مردانه ای دستم را در دستش گرفت و فشاری به آن وارد کرد … به طرفش برگشتم که با اخمی به چشمهایم خیره شد … باز هم همان تریدی در چشمانش بود .. همان درد آشنا … نگاهش را از چشمانم گرفت و نگاهش را به آروین دوختشایا:گشنتهآروین نگاهی به دایی اش و حکیمه کرد و با ترس نگاهش را به من دوخت که لبخندی زدم … با لبخندم دلگرم شد و رو به شایا و گفتآروین:آره آروین گشنشهحکیمه:اما آقا آروین تبیه شدنبا اخمی نگاهم را به حکیمه دوختم خواستم حرفی بزنم که شایا دستم را در دستش فشرد و رو به حکیمه و غریدشایا:یعنی این بچه تا این ساعت چیزی نخوردهحکیمه با ترس نگاهش را به شایا دوخت که شایا با صدای بلندی رو به او و گفتشایا:جـــــواب منو بدهحکیمه:ار… ارب… ارباب زرین خاتون …تنبیهش کردنشایا:دلــــیلشحکیمه نگاهی به شایا انداخت و سرش را به زیر انداختشایا:بـــــا توام دلیلش چـــیهبا دادش از جا پریدم و نگاهم را به صورت سرخ شده از عصبانیتش دوختم … نگاهی به آناهیتا و نرگس جون دوختم که با نگرانی به شایا نگاه می کردن … نگاهمو به آروین دوختم که اشکهایش سرازیر می شد … آه از نهادم بیرون آمد .. دست دیگرم را بر روی دست شایا گذاشتم که نگاه پر از خشمش را به من دوخت … با ناراحتی نگاهش کردم و اشاره ای به آروین کردم … نگاهم را دنبال کرد و با دیدن آروین من را با خودش کشید و آروین را در آغوش گرفت اما دستم را رها نکردشایا:آروینآروین با دیدن اخم دایی اش در آغوشم پناه آورد … نگاهی به شایا کردم که سرش را به زیر انداخت … نفسم را پر صدا بیرون داد و آروم که خود او بشنود گفتم-از دادت ترسیده از صبح تا حالا هیچی نخورده بهتر به جای داد و فریاد و بازجویی یک چیزی بیاری این بچه بخورهسرش را بالا گرفت … نیم نگاهی به آروین انداخت که سرش را در آغوشم فرو برده بود و با اخمی به طرف حکیمه برگشت و گفتشایا:صبحونه این بچه رو می آری اتاق من خودت هم برای تصفیه حساب بیاحکیمه:ارباب…شایا دستش را بالا برد و فریادی از خشم زدشایا:خــــفه روی حرف من حرف نزنحکیمه:اما…شایا:نـــشنیدی چــــی گفتمحکیمه سرش را به زیر انداخت … شایا دستم را رها کرد و نگاهی به آروین و آروم گفتشایا:بیارش اتاق کار منسرم را تکان دادم که بدون حرف دیگری یا حتی نگاهی از آشپزخانه خارج شد … همانطور که به شایا نگاه می کردم … آروین را به خودم چسپاندم واز آشپزخانه خارج شدم … آناهیتا کنارم ایستاد و گفتآناهیتا:خـــوبیسرم را تکان دادم و گفتم-چه جذبه ای داشت لامصبخنده ی ریزی کردم که با نیشکونی که نرگس جون از بازوم گرفت با اخمی نگاهش کردم-ای بابا نرگسینرگس جون:نرگسی و مرض مگه این آناهیتا به تو نگفت شر به پا نکنشانه ای بالا انداختم و بوسه ای بر روی سر آروین نهادم و گفتم-بابا این خودش شروع کرد از آنی بپرسنرگس جون به طرف آناهیتا برگشت که آناهیتا لبخند بی جونی زد و به رو به رویش خیره شدنرگس جون:بیشتر مواظب کارات باش اینطور پیش بری می ترسمحرفش را کامل نکرد …نفسش را پر صدا بیرون داد که آناهیتا همانطور که به رو به رو خیره شده بود با صدای ضعیفی گفتآناهیتا:ارباب فهمیدهنگاهش کردم … با دیدن رنگ پریده اش پی به حال و روزش بردم …لبخندی زدم و گفتم-نفهمی…اناهیتا با نگرانی وسط حرفم پرید و نگاهش را به چشمانم دوختآناهیتا:نگو متوجه نشدی … نگو نگاهاشو متوجه نشدی … نگاهاشو به طرف تو دیدم … اونطور که به خیره می شه … فهمیده من می دونم فهمیدهدستش را گرفتم و آن را فشردم … خودم هم از نگاهای شایا شک کرده بودم … اما فقط یک شک بود نمی تونستم کنار بکشم … لبخندی زدم و گفتم-آنــــی به من اعتماد داری مکثی کرد و سرش را تکان داد … نفسم را پر صدا بیرون دادم و گفتم-پس به اعتماد به من شک نکن نمی زارم بفهمهآناهیتا:من می ترسم … می ترسم تو هم …حرفش را خورد و نگاهش را به طرف دیگر بر گرداند … نگاهی به آروین کردم که با تعجب نگاهمان می کرد کردم و لبخندی به صورتش پاشیدم و با اعتماد به نفسی گفتم-اونا باید از من بترسن نه ما از اوناآناهیتا نگاهی به من و نرگس جون انداخت و بی هیچ حرف دیگری از کنارم گذشت … با ناراحتی نگاهش کردم … نمی تونستم نگرانیش را درک کنم … نگاهی به نرگس جون کردم که سرش را به چپ و راست تکان داد و گفتنرگس جون:به فکر آخر و عاقبت این کارم باش-هستمنرگس جون شانه ای بالا انداخت و رو به من و گفتنرگس جون:خدا کنه بدونی داری چکاری می کنیاو هم بدون حرف دیگری از کنارم گذشت … دستی به پشت آروین کشیدم … خودم هم نمی دونستم می خوام چکار کنم … هیچ از اینجا بودنم شاکی نبودم چون تاوان مرگ خواهرم وسط بود و باید از تک تک کسایی که به پاکی او توهین کرده بودن انتقام می گرفتم… یک درسی می دادم که اونا به مهتاب دادن .. تکیه ام را به دیوار دادمآروین:مهتابینگاهم را به او دوختم دست توپول و کوچکش را جلو آورد و موهایم را کنار زد و گفتآروین:همه چی خوب می شهبا لبخندی دستش را گرفتم و بوسه ای بر آن نهادم و گفتم-تو از کجا می دونی گلمآروین:چون تو اومدی دیگه همه چی خوب می شهخنده ای سر دادم و او را محکم به خودم فشردم که دادی از درد کشید و گفتآروین:فشار نده آروین کتک خوردهلبخندی به صورتش زدم و با بوسه ای بر روی گونه اش نهادم… با راهنمایی او به طرف اتاق شایا راه افتادیم … می گفتن حرف حق را باید از زبان بچه شنید … تازه به این باور رسیدم … آروین با این بچگی اش حرفی زده بود که دلم را گرم کرده بود … آره حق با او بود همه چی حل می شه … بدون اینکه در اتاق را بزنم وارد اتاق کار شایا شدم … شایا که کنار پنجره ایستاده بود با اخمی به طرف ما برگشت و اشاره ای به در و گفتشایا:فکر نمی کنین بدون اجازه نباید وارد اتاق کسی شدآروین را بر روی صندلی گذاشتم و بدون نگاه به شایا لبخندی زدم و گفتم-اتاق کسی که نیستقدمی به طرفم برداشت که به طرفش برگشتم … عمیق نگاهم کرد خواست حرفی بزند که تقه ای به در خورد … شایا نفسش را پر صدا بیرون داد .. همانطور که نگاهش به من بود گفت-بفرمایینروی صندلی کنار آروین نشستم … که حکیمه سینی به دست وارد اتاق شد … با پوزخندی نگاهش کردم … شایا رو به روی ما نشست و به حکیمه اشاره کرد که سینی را رو به روی ما بگذارد … دست به سینه تکیه ام را به صندلی دادم و با نفرت و لبخندی که بر روی لبم بود نگاهم را به صورتش دوختم … سینی را بر روی میز گذاشت … و با صورتی زرد به طرف شایا برگشت …. شایا با اخمی نگاهی به او کرد و رو به من و گفتشایا:بدین بچه غذا بخورهسرم را تکان دادم … همانطور که گوشم با آنها بود … لقمه ای برای آروین گرفتم که شایا شروع به حرف زدن کردشایا:این انتظار رو از شما نداشتمحکیمه:ارباب…شایا:حرف نباشه … وقتی دارم حرف می زنم حرف نزنینبا یک تای ابروی بالا رفته نگاهش کردم … صورتش از خشم سرخ شده بود و نگاهش را مستقیم به حکیمه دوخته بود … نفسش را پر صدا بیرون داد و دستی در موهای مشکی و لختش کشید … که باز موهایش بر روی صورتش ریخت … لبخندی از این حرکت زدم که نگاهش را به من دوخت … با دیدن نگاهش به چشمانش زل زدم …شایا:وسایلتون رو جمع کنین از این خونه برین بیرونبا چشمان گرد شده نگاهش کردم که دیدم حکیمه به گریه افتاد و به زانو در آمدحکیمه:ارباب بچه هام یتیمنشایا سرش را برگرداند و از جایش بلند شدشایا:این خونه ی منه هر اتفاقی می افته باید خبر داشته باشم … اما رعیت من کلفت من بدون اینکه به من اطلاع بده داره از فرمان من سر پیچی می کنه چه انتظار داری بذارمتون اینجاآنقدر سرد این کلمه ها را گفته بود که به خودم از سرما لرزیدم … حکیمه دستش را بر روی صورتش نهاد و با هق هق گریه رو به او گفتحکیمه:ارباب اشتباه کردمشایا پوزخندی زدشایا:وقتی داشتی به فرمان زرین خاتون گوش می کردین به اینجاش باید فکر می کردینگریه حکیمه شدید تر شد … با ناراحتی نگاهش کردم … باشه که دشمنم بود اما طاقت اینطور ذلیل شدن دشمنم را هم نداشتم… نگاهم را به شایا دوختم که دوباره به طرف پنجره برگشته بود و دست در جیب به بیرون نگاه می کردشایا:دیگه حتی نمی خوام شمارو اطراف این خونه ببینم حکیمه دستش را از روی صورتش برداشت و گریه کنان رو به او و گفت حکیمه:آقا شما رو به روح اون مرحومه ق….هنوز حرف حکیمه کامل نشده بود که فریاد شایا بالا رفت شایا:خـــــفه شو آروین خودش را به من چسپاند …. شایا با چشمان به خون نشسته اش به حکیمه نزدیک شد … که حکیمه خودش را جمع کرد و به عقب رفت شایا:داشتی چه غلتی می کردی حکیمه:م… من ..ممنشایا:حرف نباشه… دارم مراعات سن و سالتون می کنم …یعنی این شلاق روی تمام بدن شما بود …. اما از این شتباه ها نمی گذرم حکیمه:اما اربا…شایا:بیرون حکیمه اشکهایش را با پشت دست پاک کرد حکیمه:یک فرصت …شایا:گفتم بــــیــــرون دست مشت شده از عصبانیتش را به روی میز زد که از جا پریدم … آروین با گریه نگاهش را به شایا دوخته بود … حکیمه از جایش بلند شد … نگاه پر از بغضش را با نفرت به من و آروین دوخت … اخمی بر روی پیشانی ام نشست … نگاهی به دستان گشت آلود حکیمه کردم … با همین دستها مهتابم را به باد کتک گرفته … نگاهی به صورتش کردم … با همین نگاها مهتاب پاکم را اذیت کرده بود … شعله ی انتقامم بیشتر شده بود … نمی تونستم تاوان پس نداده اجازه بدم بره … با سرعت ایستادم و گفتم -صبر کن حکیمه ایستاد … شایا با اخمی نگاهم کرد و گفت شایا:چیزی برای گفتن وجود نداره بذارین برن-چرا ؟قدمی به طرفش برداشتم که با همان اخم نگاهش را به حکیمه دوخت شایا:چرایی وجود نداره … بفرمایین بیرون لبخندی زدم و سرم را به زیر انداختم … محترمانه حکیمه را بیرون می کرد … حکیمه قدم دیگری به طرف در برداشت که با عجله گفتم -نه صبر کن نگاهم را به شایا دوختم -یک فرصت بهش بده شایا:نه اصلا” قدمی جلوتر برداشتم و دستش را گرفتم و نگاهم را در چشمانش دوختم -شایا فقط یک فرصت با تعجب به من و به دستم که در دستش بود نگاه کرد و با اخمی گفت شایا:خیلی فرصت ها داشت چشمانم را مظلومانه در چشمانش دوختم و گفتم -شایا یک فرصت نفسش را پر صدا بیرون داد و همانطور که فشاری به دستم وارد می کرد دستی به موهایش کشید و با عصبانیت به طرف حکیمه بر گشت و گفت شایا:یک فرصت بهتون می دم از اعتمادم سو استفاده نکنین می دونین سو استفاده کردن از اعتمادم تاوان بدی به همراه داره با لبخندی به طرف حکیمه برگشتم که او را خیره به دست من و شایا دیدم … نگاهم را خیره در چشمانش دوختم و با پوزخندی نگاهش کردم … موهایم را از جلو چشمانم به زیر شالم بردم و اشاره ای به سینی که حالا خالی شده بود کردم و گفتم -لطفا” سینی رو ببرین آشپزخونهحکیمه به طرف سینی صبحانه رفت که آروین خودش را در صندلی جمع کردم … با ناراحتی نگاهم را به آروین دوختم … معلوم نبود با این بچه چکار کرده بودن که اینطور از اینا می ترسید … آه پر صدایی کشیدم که سنگینی نگاه شایا را بر روی خودم احساس کردم … خواستم دستم را از دستش خارج کنم که آن اجازه را به من نداد … با تعجب نگاهش کردم که با اخمی نگاهش را از من گرفت و به حکیمه نگاه کردشایا:از این فرصت خوب استفاده کنینحکیمه سرش را تکان داد … با پوزخندی نگاهش کردم… با نفرت در چشمانم زل زد و با اجازه ای از اتاق خارج شد … پوزخند را بر روی لبانم حفظ کردم… خوابها داشتم برای حکیمه … نگاهم را به آروین دوختم … با دیدن چشمان خمار از خوابش لبخند مهربونی بر روی لبم نشستشایا:دوباره این کارو نکنینبا تعجب به طرفش برگشتم و گفتم-چه کاریصورتش را نزدیک صورتم آورد و خیره در چشمانم و گفتشایا:برای یکی دیگه فرصت خواستنلبخندی زدم و گفتم-باید به همه یک فرصت داددستی به موهایش کشید و نگاهش را از پنجره به بیرون دوخت و گفتشایا:کسانی که از اعتمادم سواستفاده می کنن لیاقت اینکه یک فرصت بهشون بدم را نمی بینمبا اخمی نگاهش کردم و ناخودآگاه گفتم-خیلی مغروریشایا به طرفم برگشت و فشاری به دستم وارد کرد و با اخمی گفتشایا:عوض شدینبا چشمان گرد شده نگاهش کردم … گند زده بودم …. نگاهم را از او گرفتم که فشار دیگری به دستم وارد کرد و گفتشایا:اولا واستون شایا نبودملبم را به دندون گرفتم … اینم یک گند دیگه … آهی کشیدم و خواستم دستم را از دستش بیرون بکشم که نزدیک تر آمد و چانه ام را گرفت و سرم را بالا گرفت و نگاهش را به چشمانم دوختشایا:یکجوری شدین چش…با تقه ای که به در خورد …نتوانست حرفش را کامل کند … از شایا فاصله گرفتم …که شایا مشکوک نگاهم کرد … با عجله آروین را از روی صندلی که در حال چرت زدن بود بلند کردم به طرف در رفتمشایا:صــــبر کنینچشمامو بستم و نفسم را بیرون دادم … قدمهاش که از پشت نزدیک می شد را می شنیدم …تقه ی دیگری به در اتاق خورد که … با عجله درو باز کردم … با دیدن آناهیتا … با نگرانی نگاهش کردم … قدمی به طرف آناهیتا برداشتم که دستهای گرمش دور کمرم حلقه شد …با ترس نگاهم را به آناهیتا دوختمشایا:آناهیتا خانوم آروین رو می تونین نگه دارینآناهیتا نگاهی به من کرد و نگاهش را به شایا دوخت که سرم را تکان دادم که شایا فشاری به کمرم وارد کردشایا:آناهیتا خانومآناهیتا دستش را دراز کرد و آروین را از من گرفت … آخرین لحظه دست آناهیتا را فشار دادم … آناهیتا با نگرانی نگاهم کرد که شایا من را وارد اتاق کرد و در را جلوی چشمان نگران آناهیتا بست … احساس بدی داشتم این دستانی که دورم حلقه شده بود … دستهای شوهر خواهرم بود… شوهر خواهری که هیچ از مرگ زنش خبر نداشت … من را به طرف خودش برگرداند که چشمانم را بستم …شایا:بازم دارین اذیت می شینحرفی نزدم … می ترسیدم حرفی بزنم باز گند بزنم …شایا:مهتاب خانومدستش را به طرف شالم برد و موهایم را که از شالم بیرون زده بود را کنار زد …شایا:ساشا داره بر می گردهساشا… برادر کوچیک ارباب .. ارباب کوچیکه کسی که ننگ هرزگی به مهتاب زد … کسی که زندگی خواهرم را نابود .. کرد … با عجله چشمانم را باز کردم که نگاهم خیره به نگاهش شدشایا:مهتاب خانوم ساشا از چیزی خبر نداره …با تعجب نگاهش کردم که من را به خودش نزدیک تر کرد و گفتشایا:بعد از چهار سال ساشا داره می آد با این خبرهایی که در این روستا پیچیده …نفسش را پر صدا بیرون داد … اخمی کردم … خواستم از او فاصله بگیرم که آن اجازه را به من نداد و با اخمی به چهره اش گفتشایا:قول دادیم دوست باشیم حرفامون رو از هم پنهون نکنیمدستی به گونه ام کشید و اشاره ای به شالم کردشایا:یعنی اینقدر از من دلخورین که جلوی من شال می پوشینبا چشمان گرد شده نگاهش کردم …خواستم حرفی بزنم که تقه ای به در خورد و بعد از اون با عجله در اتاق باز شد … شایا اخمی کرد و نگاهش را به کسی که در را باز کرده بود دوخت … از او فاصله گرفتم و نگاهم را به سوسن که با اخمی نگاهم می کرد دوختمشایا:چـــــــند بار گفتم در بــــــزن بعد وارد اتاق شوسوسن:شایا کارت دارم از حمام خارج شدم و روی تخت نشستم … که در باز شد و بعد از آن آناهیتا و نرگس جون وارد شدن … نگاهم را به هر دوی آنها دوختم و پوزخندی زدم آناهیتا:خوبی سرم را تکان دادم که نرگس جون با مهربانی نگاهم کرد و تکیه اش را به دیوار داد آناهیتا:دیدم داری می دویی حالا آرومی سرم را بار دیگر تکان دادم که آناهیتا مشتی به بازویم زد و گفت آناهیتا:چیه لالمونی گرفتی سرم را تکان دادم که به طرفم خیز برداشت … با خنده از جایم بلند شدم و تکیه ام را به تخت دادم … آناهیتا اخمی کرد آناهیتا:مرض روانی چرا حرف نمی زنی شانه ام را بالا انداختم که با حرص گفت آناهیتا:مـــــرگ نکنه ارباب زبونتو کوتاه کرده با آوردن اسم ارباب اخمی کردم و گفتم -چند وقته تو و مهتاب به اینجا اومدین آناهیتا خنده ای کرد آناهیتا:ااا هنوز پس لالت نکرده -جــــواب منو بده با دیدن جدیت صدام با تعجب نگاهم کرد و گفت آناهیتا:یک سال و خوردی می شه چطور؟اخمهایم بیشتر درهم رفت … موهایم خیسم را به پشت گوشم بردم و گفتم -ساشا داره می آد هر دو با تعجب نگاهم کردن … ولی خیلی زود تعجب به اخمی تبدیل شد آناهیتا:عوضی داره برمی گرده پس پوزخندی زدم و گفتم -اون داره بعد چهار سال برمی گرده باز هم نگاه هر دو پر از تعجب شد … نگاهی به آناهیتا کردم و گفتم -تو تا حالا ساشا رو دیدی آناهیتا:نه ندیدمش دست به سینه نگاهم را به پنجره دوختم و گفتم -یک سوال بزرگ توی سرمه … هرچی دارم فکر می کنم دارم به بن بست می خورم … وقتی مهتاب دوساله که اینجاست چطور ارباب کوچیکه خواسته به مهتاب تجاوز بکنه …کی ننگ هرزگی به مهتاب زده … نگاهم را به آن دو دوختم … با دیدن قیافه های پر تعجبشان دانستم که آنها نیز از چیزی خبر ندارن … دستی به گردنم کشیدم و رو به آناهیتا و گفتم -گفتی ارباب دوتا برادر داره دوتا خواهر دیگهآناهیتا:آره با اخمی گفتم:پس چرا درباره اون یکی پسر چیزی نگفتی؟آناهیتا:چون اون یکی اصلا” نیست -یعنی چی؟آناهیتا:اینطور که من از مهتاب شنیده بود ارباب یک داداش بزرگتر از خودش داره -یعنی از فرح بانو …آناهیتا وسط حرفم پرید و گفت آناهیتا:نه از یکی دیگه انگار شاه ارباب فرح بانو زن اولش نبوده … یک تای ابرویم را بالا دادم که آناهیتا ادامه دادآناهیتا:پسر بزرگ شاه ارباب اصلا” نیست انگار که یک عشق ممنوعه داشته بهش نرسیده اون هم به همه چی پشت پا زده رفته … تمام ثروتش رو ریخته توی صورت پدرش و از این شهر یا ممکنه از این کشور رفته باشه ..-عــــــجبآناهیتا:تازه اسمشم کسی نمی دونه چیه یعنی می دوننا اما از ترس شاه ارباب و ارباب کسی به زبون نمی آره سرم را تکان دادم و رو به نرگس جون و گفتم-رابطه مهتاب با شایا چطور بودهآناهیتا:شایا نه ارباببا این حرفش به طرفش خیز برداشتم و مشتی به بازوش زدم و گفتم-خوب شد یادم انداختیآناهیتا:چیوشالشو از سرش برداشتم و یکی به سرش زدم که به خنده افتاد-مرض … که جلوی شوهرت باید شال روسری بپوشیآناهیتا همانطور که می خندید به پشتم زد و گفتآناهیتا:خیلی باحال بود … باور کرده بودی-خفه مرگ بمیرصورتم را برگرداندم …که نرگس جون کنارم نشست و گفتنرگس جون:خوب چرا حرفای این دیونه رو باور می کنیخنده ای کردم و گفتم-از بس خرم این مارمولکم سو استفاده می کنهآناهیتا:حالا که چیزی نشده موهاتو واسش افشون کنمشتی با خنده به بازوش زدم و گفتم-کــــوفت… نمی دونی وقتی بهم گفت که چرا جلوی من شال سرت کردی می خواستم بیام بکشمت اون بدبخت فکر کرد که باهاش قهرمآناهیتا که چیزی یادش اومده باشه از جاش پرید و با زانو روی تخت نشست و رو به من و گفتآناهیتا:راستی چرا اینطور کرد این اربابدستی به موهام کشیدم و با آهی رو به نرگس جون کردم و گفتم-خوب اگه نرگس جون جواب سوالم رو بده شاید بدونم چی به چیهنرگس جون :چه سوالی آناهیتا پیش مهتاب بوده-ولی مهتاب احساس و رابطه اش رو به این بچه نمی گفت به شما می گفتبا پس گردنی که آناهیتا به سرم زد خنده ای کردم و شانه ام را بالا انداختم و گفتم-مگه دروغ می گمآناهیتا:ستاره یک زره دیگه بزنی من می دونم و توخواستم حرفی بزنم که نرگس جون پرید وسط حرفم و رو به من و آناهیتا و گفتنرگس جون:مگه بچه شدین هی می پرین به همباز خواستم حرفی بزنم که آناهیتا دستش را بر روی دهانم گذاشت و گفتآناهیتا:شما ادامه بدین نرگس جوننرگس جون لبخندی زد و دست آناهیتا را از روی دهانم برداشت و گفتنرگس جون:آره مهتاب احساسش رو به من می گفتم … مهتاب به ارباب احترام خاصی می زاشت .. به قول مهتاب ارباب نیمه دیگری از اون بود یک مردی آروم عصبی ولی در کل یک مرد تنها و غمگین-یعنی مهتاب عاشقش بودنرگس جون باز لبخندش رو به لب آورد و گفتنرگس جون:اون شوهر مهتاب بود بعد از تو ارباب بود که از مهتاب حمایت کرده بود-یعنی می گین شاید حس حمایتی بودهنرگس جون دستی به گونه ام کشیدنرگس جون:من توی چشمای مهتاب دوست داشتن می دیدم عزیزمدستم را بر روی دستش گذاشتم و گفتم-پس چرا به مهتابم کمک نکردنرگس جون آهی کشید و با صدایی که دردش را پنهان می کرد گفتنرگس جون:اون از چیزی خبر نداره ستاره اون در تو مهتاب رو می بینهآناهیتا دستی بر روی شانه ام گذاشت که لبخندی زدم و گفتم-می دونم داری از فضولی می میری … احساس می کنم دارم گناه می کنم … وقتی شایا دستمو می گیره احساس می کنم که گناه می کنمآناهیتا:خودتو ناراحت نکناز روی تخت بلند شدم و ایستادم و رو به آن دو و گفتم-نیستم ناراحت نیستم من فقط واسه انتقام اومدم … زجرهایی که مهتاب توی این خونه کشیده باید تک تک اونها این تاوان رو پس بدنآناهیتا با ناراحتی نگاهم کرد که نرگس جون گفتنرگس جون:همه مقصر نیستن ستارهآهی کشیدم و دستی به موهام کشیدم و گفتم -آره راست می گین همه مقصر نیستن ..دارم دنبال باعث بانیش می گردمنفسم را پر صدا بیرون دادم که هر دو از جایشان بلند شدن … و بدون حرفی از اتاق خارج شدن …از جایم بلند شدم و به طرف پنجره به راه افتاد… نگاهم را به درختها دوختم … و اجازه دادم قطره اشک از چشمانم سرازیر شود … داغم تازه بود … داغ دلم تازه بود … نبودنش را باور نداشتم … نگاهم را به آسمان دوختم و نالیدم … از خدای خودم نالیدم … از مامان بابا نالیدم … از مهتاب نالیدم … نالیدم چون تنهام گذاشته بودن .. چون کنارم نبودن … چشمامو بستم که قطره اشک دیگری بر روی گونه ام سرلزیر شد .. صورت رنگ پریده ی مهتاب جلوی چشمانم بود … دستهای سردش رو توی دستم هنوز احساس می کردم-این زندگی حقش نبود ..حقش نبود خدابا تقه ای که به در خورد به خودم آمدم و با پشت دست اشکهایم را پاک کردم-بفرماییندر اتاق باز شد و بعد از اون خدمه ای سر به زیر وارد اتاق شد .. با لبخندی نگاهش کردم و گفتم-جونم عزیزم کاری داشتیخدمه سرش را بالا گرفت و با نگرانی نگاهم کرد … با دیدن نگرانی اش قدمی به جلو برداشتم که از ترس دو قدم به عقب رفت …با تعجب نگاهش کردم که گفتخدمه:نهار حاضره خانومبا گفتن این حرف با سرعت خارج شد … با تعجب به در بسته ی اتاق نگاه کردم و شانه ای بالا انداختم … به طرف تخت رفتم و بعد از برداشتن شالم بر روی تخت موهای خیسم را به بالا جمع کردم و شال را بر روی سرم انداختم و از اتاق خارج شدم … از دو پله پایین اومدم و نگاهم هم را به اطراف دوختم … جای تعجب داشت کسی به چشم نمی خورد … راه آشپزخونه را در پیش گرفتم که با شنیدن صدای خواهر احمد به طرفش برگشتم که از اتاقی خارج می شد-خانوم معلم کجا می رینلبخندی زدم و گفتم-نکنه تو هم نمی خوای نهار به من بدی دارم می رم آشپزخونه دیگهلبخندی زد و گفت-اونجا که نهار به شما نمی دناخمی کردم:چــــرابا تعجب نگاهم کرد و اشاره به اتاقی که خارج شده بود کرد و گفت-اتاق غذا خوری همه اونجا جمع شدنابروهام بالا رفت و با لبخندی که تعجب را از روی چشمان او بردارم گفتم-خوب من داشتم می اومدم کمکتون کنمبا دهانی باز و تعجب بیشتری نگاهم کرد که فهمیدم باز خراب کردم … با لبخندی زورکی به طرف اتاق رفتم و گفتم-دختر یک ساعته منو به کار گرفتی برو به کارت برس تا مادر فولاد زره نیومده سراغتخواهر احمد خنده ای کرد که خنده ی سرخوشی از خنده اش سردادم و وارد اتاق شدم … تمام کسانی که دور میز نشسته بودن به طرفم برگشتم … با نیش باز به همه ی اونها نگاه کردم که چشمم به آناهیتا و نرگس جون افتاد که با تأسف سرشان را تکان دادن.. خنده ی دیگری کردم-ســــــــلام ظهرتون بخیرآناهیتا محکم به پیشانی اش زد و چیزی در گوش نرگس جون گفت که نرگس جون لبش را به دندان گرفت … نگاهی به صندلی ها کردم و با دیدن جای خالی کنار شایا به طرف صندلی رفتم … صندلی را کنار بردم و کنارش نشستم که همه با تعجب نگاهم کردن … سوسن پوزخندی زد و صورتش را به طرف مردی که کنارش نشسته بود برگرداند … نگاهی به آناهیتا کردم که چشم ابرو می اومد … یک تای ابرویم را بالا دادم و نگاهم را به شایا دوختم و گفتم-چرا همه اینطور نگاهم می کننشایا بر روی میز خم شد و نگاهش را به نگاهم دوخت و با اخمی گفتشایا:انگار دویدن سرحالتون آورده اینقدر شاد وارد شدینبا خنده نگاهش کردم و گفتم-نه بابا گرسنگی زده به سرمنگاهش را خیره به نگاهم دوخت و تکیه اش را به صندلی داد و گفتشایا:بـــله کاملا” مشخصهشانه ای بالا انداختم و دست به سینه به افرادی که دور میز نشسته بودن نگاه انداختم… نگاهم را به سوسن و آن مردی که کنارش نشسته بود دوختم … مرد با لبخندی دستی به موهایش کشید با دیدن نگاه من نگاهم کرد و لبخند دندون نمایی زد که بی توجه به لبخندش نگاهم را به شخص کناری او که مرد دیگری بود دوختم … مرد با دیدن نگاهم نگاه پر تعجبش را به زیر انداخت..با اخمی نگاهش کردم که نگاهم به نرگس جون و آناهیتا افتادشایا:دید زدنتون تموم شدبه طرفش برگشتم و با لبخندی سرم را تکان دادم که اشاره ای به بشقابم که خالی بود کرد و گفتشایا:شروع کنینسرم را تکان دادم و دستم به طرف ظرف غذا بردم که با صدای سوسن به طرفش نگاه کردمسوسن:از اونجا بلند شویک تای ابرویم را بالا دادم و نگاهش کردم که ادامه دادسوسن:اونجای تو نیستشایا:ســـــوسنسوسن اخمی کرد و نگاهش را از من گرفت و گفتسوسن:خودت می دونی که اونجا جای مامانهشایا:غــــذاتو بخورسوسن:اونجا جای مامانه شایا-حالا جای منههر دو با تعجب به طرفم برگشتن که لبخند دندون نمایی زدم و همانطور که برنج را در بشقابم می ریختم گفتم-من زودتر اومدم زودتر جا گرفتم پس این جا مال من شدبا چشمکی به سوسن و ادامه دادم-اون دیگه مشکل شماست که من جای مامانتون نشستمسوسن:تو چطور جر….وسط حرفش پریدم و با خورش به دهن رو به او گفتم-بچه جون وسط غذا حرف نزنبا حرصی نگاهم کرد که لبخندی زدم و شروع به خوردن کردم …که صندلی اش را عقب کشید خواست بلند شود که با صدای پر از تحکم شایا سرجایش نشستشایا:بــــشــــین غــــذاتو بخو با صدای پر از تحکم شایا سوسن سرجایش نشست و با غیض به من نگاه کرد … لبخند پر حرصی به صورتش پاشیدم …که در اتاق باز شد و آروین با چشمان خواب آلود که دستش در دست یکی از خدمه ها بود وارد شد … با دیدن آروین از پشت میز بلند شدم که شایا دستم را گرفت … با تعجب به طرفش برگشتم و نگاهش کردم که با اخمی رو به من و گفتشایا:به سفره بی احترامی نکنینبا تعجب بیشتری نگاهش کردم که دستم را فشرد با اخمی رو به او و گفتم-متوجه نمی شمبا فشار دیگری که به دستم وارد کرد من را بر روی صندلی نشاند و گفتشایا:سفره حرمت خودش رو دارهاشاره ای به لقمه ام که در قاشق نیمه مانده بود کرد و گفتشایا:نباید همینطور نیمه کاره همه چیز رو رها کنینبا انگشتش اشاره ی دیگری به آروین کرد که کنار آناهیتا نشسته بود و ادامه دادشایا:اون خودش می تونه از کار خودش بر بیاد می دونم بچه است اما باید فرصت بزرگ شدن به اونها هم بدیمنگاهی به چشمانش کردم که نمک پاش را برداشت و همانطور آرام که من بشنوم گفتشایا:می بینی که وقتی یک تازه وارد می رسه و سفره انداختن کسی از سر سفره بلند نمی شه که سلام کنه فکر می کنی دلیل این کار چی می تونه باشهنمک را بر روی غذایم پاشید و با ابرو اشاره کرد که بخورم … مطیعانه از اشاره اش قاشق را به دهن بردم و عجولانه پرسیدم-دلیلش می تونه چی باشهدستی به موهایش کشید و همانطور که حواسش به غذایش بود گفتشایا:دلیلش واضحه اونا حرمت سفره رو نگه می دارن … حرمت اون نعمت های خدایی که توی اون سفره هستسرم را تکان دادم و لقمه ی دیگری در دهان گذاشتم و گفتم-تاحالا به این چیزا فکر نکرده بودمشایا:می دونم-چطور می دونیشایا با ابرو اشاره ای به دهان پرم کرد و گفتشایا:از اونجایی که با دهان پر حرف می زنینلبخندی زدم و با خنده سرم را تکان دادم که نگاه پر تعجب همه به ما دوخته شد … شایا سرش را تکان داد و دیگر تا آخر نهار حرفی بین من و او زده نشد … بعد از اتمام نهار هر یک به طرف سالن راه افتادیم که نگاهم را به شایا دوختم … موهای لختش بر روی پیشانی اش ریخته بود و با اخمی به زمین خیره شده بود … با دستش موهایش را از روی پیشانی اش به بالا برد که باز موهایش بر روی پیشانی اش ریخت و لبخندی را بر روی لبهایم آورد … چهره ی جذابی داشت .آناهیتا:خوردیشبا صدای آناهیتا دست از نگاه کردن او برداشتم و نگاهم را به آناهیتا دوختم-چی گفتیآناهیتا تکیه اش را به مبل داد و رو به من و گفتآناهیتا:معلومه زیادی تو فکر بودیلبخندی زدم و هم مانند خودش تکیه ام را به مبل داد و گفتم-داشتم قیافه شوهر خواهر گلم رو آنالایز می کردمآناهیتا:اوووو حالا دیگه شده شوهر خواهر گلمشانه ای بالا انداختم و نگاهم را بار دیگر به شایا دوختم و گفتم-می دونم یک روز بیشتر نیست شناختمش اما بعید می دونم این به مهتاب صدمه ای رسونده باشهآناهیتا:از کجا می دونیدست بر زیر چانه بردم و آن را خواراندم و گفتم-نمی دونم اما از چشاش می خونم نمی تونه به کسی صدمه ای رسونده …باشه که اخموه اما احساس می کنم اون از مهتاب محافظت می کرد و مهتاب از اونآناهیتا سرش را نزدیک گوشم آورد و گفتآناهیتا:شاید هم اینطور نباشه لبخندی زدم و همانطور که به شایا نگاه می کردم گفتم-شاید اونطور که تو هم فکر می کنی نباشه می دونم می گی برای نظر دادن زوده ولی یک چیز خاصی داره این ارباب جــــون آناهیتا بار دیگر تکیه اش را به مبل داد و نگاه به شایا و گفت آناهیتا:از کجا اینقدر مطمئن حرف می زنی-چون دیده ی خوبی به اون دارمسرش را تکان داد که لبخند دندون نمایی زدم … با احساس سنگینی نگاهی بر روی خودم … نگاهم را به طرف دیگر گرداندم که با دیدن نگاه خیره ی همان مردی که کنار سوسن سر میز نشسته بود گره خورد… یک تای ابرویم را بالا دادم و همانطور که به اون با آن لبخند خیره بودم از آناهیتا پرسیدم…

رمان

اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب و طرح قالب برای این سایت محفوظ است