دانلود رمان تقاص

03 مهر 1395 29085 بازدید 2 نظر

دانلود رمان تقاص

دانلود رمان تقاص

دانلود رمان جدید و بسیار زیبای تقاص از هما پور اصفهانی
دانلود رمان تقاص از هما پور اصفهانی

رمان تقاص

نتیجه تصویری برای رمان تقاص

: با فرمت نسخه های اندروید (APK) , آیفون و اندروید (EPUB) , جاوا (JAR) و نسخه کامپیوتر (PDF)

خب ژانر رمان تقاصچیه ؟

نمیدونم

خب رمان تقاصچند صفحه داره ؟

این رمان رو باید انلاین بخونی

خلاصه رمان تقاص

سالها پیش … وقتی هنوز چشم به دنیا باز نکرده بودم حوادثی رخ داد که تاثیرش را مستقیم روی زندگی من و تو گذاشت … شاید هیچ کس تصورش را هم نمی کرد یک عشق اتشین در گذشته باعث یک عشق اتشین دیگر در آینده شود … اما به خاطر زهری که گذشتگان از عشق چشیدند عشق ما نیز باید طعم زهر به خودش بگیرد … باید تقاص پس بدهیم … هم من هم تو … تقاص گناهی که نکردیم … تو به من استواری را یاد بده! من شکننده ام … من از جنس بلورم … من لطیفم … نگذار بشکنم … برای شکستنم زود است! دستم را بگیر … تنهایم نگذار … نگذار این تقاص بی رحمانه روحمان را به کشتن بدهد … نگذار … بگذار این زنجیره گسسته را من و تو پیوند بزنیم … بگذار این کینه ها را از بین ببریم … بیا با هم باشیم که تو از منی و من از تو … تو نیمه دیگر وجودمی … کسی هستی که قبل از دیدنت می شناختمت … حست می کردم … با من بمان … این تقاص حق من و تو نیست … هیچ وقت باور نمی کنم که بلور وجودت شکسته باشد … همان خورده شیشه ای که بقیه می گویند را تو نداری … نه نداری … منم ندارم … نمی خواهم باور کنم که تو وسیله ای شدی برای تقاص پس گرفتن … نگو که دارم خودم را گول می زنم! شاید تو خودت خواستی … شاید هم نه! شاید فولاد آب دیده شدی زیر بار غم این عشق … بین دو راهی و تردید گیر افتاده ام … بین مرد بودن و نامرد بودن تو … کمکم کن … این راه که می روی به ترکستان است … شاید هم نه … قسمت است … هر چه که هست من خود را به دست تو می سپارم … تو برو و مرا بکش به هر سو که دوست داری … من را با قسمتم پیوند بزن و خودت را با ….

رمانی متفاوت به قلم هما پور اصفهانی…!

چند صفحه ای اول رمان : تقاص با هم بخونیم

با سر و صدایی که از بیرون میومد به زور چشمامو باز کردم. آفتاب از پنجره های بلند و سلطنتی اتاقم روی فرشای ابریشمی پهن شده بود. از تخت خواب بزرگ یه نفر و نیمه ام، پایین اومدم و حریری رو که مثل پرده از بالای تخت آویزون شده بود و دور تا دور تختم رو می گرفت مرتب کردم. با دیدن تابلوی قشنگم که به دیوار بالای تخت بود لبخندی زدم و سلام نظامی دادم. کار هر روزم بود. قبل از خواب به تابلوم شب بخیر می گفتم و صبح به صبح بهش سلام می کردم. دمپایی های راحتیمو که شکل خرس بودن پا کردم و شنل نازکی روی لباس خوابم پوشیدم. چون اصلاً حال لباس عوض کردن نداشتم. جلوی آینه وایسادم و به خودم خیره شدم. طبق روال بقیه روزا غر زدم:
– بازم یه روز دیگه. دوباره باید ول شم توی خونه. حالم از تابستون به هم می خوره. کی می شه تموم بشه؟ یه مسافرت هم نمی ریم دلمون باز بشه. خدایا یه کاری کن امروز حوصله ام سر نره. یا بزن پس کله سپیده پاشه بیاد اینجا که من از تنهایی در بیام. یه کار بهترم می تونی بکنی. عشق واهی منو واقعیش کن که …
خنده ام گرفت و وسط خنده خودمو دعوا کردم:
– حیا کن … همون بهتر که حوصله ات سر بره دختره چشم سفید!
از اینکه خودمم مثل مامانم خودمو دعوا می کردم خنده ام شدت گرفت و پشت پنجره رفتم. حیاط بزرگمون مثل همیشه باعث نشاطم شد و خماری خوابو از بین برد. چند تا حوض بزرگ به غیر از برکه پشت ساختمون وجود داشت، که به حیاط روح می داد. حیاط، تیکه تیکه چمن کاری شده بود و با قسمتای سنگی از هم جدا می شد. از جلوی پنجره که کنار رفتم یهو فکری تو ذهنم بالا پایین پرید که باعث شد خودمم شاد شم و بالا پایین بپرم. با شادی گفتم:
– آخ جون … امروز مهمونی داریم! ای رضا دورت بگردم که اول صبحی دل منو شادولی کردی.
اون شب مهمونی بزرگی به مناسبت قبولی رضا، داداش بزرگترم تو کنکور، برگزار می شد. رضا بیست و یه سالش بود و من هجده سال. البته دلیل اینکه رضا سه سال پشت کنکور موند خنگ بودنش نبودا! کلاس کاریش بود! رضا دوست داشت که اول خدمت سربازیشو تموم کنه و بعد بره دانشگاه. همیشه می گفت:
– دوست ندارم وقتی که سنم رفت بالا، با یه مدرک بالای تحصیلی، تازه برم آش خوری. اون وقت برام خیلی افت داره.
همین کارو هم کرد. اول رفت سربازی و بعد از تموم شدن خدمت یک سالی رو به درس خوندن یا به قول من خرخونی گذروند و بعدش هم کنکور داد و قبول شد. اون هم مدیریت دانشگاه تهران! دست راستش زیر سر من بدبخت تنبل! بابا و مامانمم به همین مناسبت امشب همه رو دعوت کرده بود خونه مون. سرو صدایی که از بیرون می یومد، واسه همین جشن بود. با شنیدن صدای در به خودم اومدم و به طرف در بزرگ و بلند اتاقم رفتم، که روش با طرحای مینیاتور کنده کاری شده بود. درو که باز کردم، مژگان، خدمتکار کم سن و سالی که تازه استخدام شده بود و بیشتر دور و بر من بود و کارای منو انجام می داد رو روبروم دیدم. با لبخند گفت:
– سلام صبح به خیر.
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
– سلام ساعت چنده؟
من اگه جای اون بودم می گفتم:
– کوری؟ ساعت به اون گنده ای بستی به دستت یکی گنده ترشو که زدی به دیوار اتاقت سوادم که داری یه نگاه بکن ببین چنده!
ولی اون در به در فلک زده نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
– ساعت تازه ده شده … پدر و مادرتون و آقا رضا منتظر شما هستن.
– کجان؟
– توی کتابخونه. در ضمن هر وقت خواستین صبحانه بخورین منو خبر کنید.
زیر لب غرغر کردم:
– تو رو می خوام چه کنم؟
ولی گفتم:
– باشه تو برو به کارات برس.
بعد از رفتن مژگان به طرف کتابخونه به راه افتادم. از چندین راهرو گذشتم. جلوی در عریض کتابخونه وایسادم و چند ضربه به در زدم و بعدم مث دور از جونم گاو سرمو زیر انداختم و رفتم تو. بابا و مامان و رضا روی کاناپه های کتابخونه نشسته بودند و مشغول گپ و گفتگو بودن. به محض دیدنم مامانم گفت:
– به سلام رزا خانم! صبح عالی به خیر. چه عجب مادر دل از اون رخت خواب کندی!
رضا در حالی که می خندید دنبال حرف مامانو گرفت و گفت:
– دوباره تو شکل شعبون بی مخ اومدی؟ نمی تونی قبل از اینکه از اتاقت خارج بشی لباستو عوض کنی؟
قیافه مو در هم کشیدم، دست به سینه شدم و گفتم:
– باز تو حرف زدی اسمال جارو کش؟ ای بابا! بذارین از در بیام تو، چشمتون به جمال من روشن بشه، اون وقت شروع کنین به تیکه انداختن.
بابا پا در میونی کرد و در حالی که طبق معمول طرف منو می گرفت، گفت:
– رضا چرا صبح اول صبحی به دختر گلم پیله می کنی؟ دختر من تکه. حتی شلختگی هاش هم قشنگه.
رضا مغرورانه قری به سر و گردنش داد و گفت:
– اگه از نظر قیافه و شکل و شمایلش می گید که باید بگم به خودم رفته. اما از نظر اخلاقی و لباس پوشیدن و ظاهر بیشتر به همون شعبون بی مخ شباهت داره، تا به دختر خانواده سلطانی!
حق با رضا بود. مامان و بابا و رضا همیشه قبل از خارج شدن از اتاقاشون لباس مرتب می پوشیدن و کاملاً مرتب بودن. انگار همیشه می خواستن برن مهمونی. این یه رسم بود تو خونواده مون که طبق معمول همیشه من سنت شکنی می کردم. کلا هیچ وقت روی اسلوب نمی تونستم زندگی کنم. خوش داشتم راحت باشم! با غیظ یکی از کوسنای روی مبلو برداشتم و به طرفش نشونه رفتم، که سرشو دزدید و کوسن به یکی از قفسه های کتابخونه برخورد کرد. با عصبانیت گفتم:
– خوبه حالا یه رشته با ارزش قبول نشدی، وگرنه از فردا باید لباسای آقا رو هم می شستیم! همچین می گه خانواده سلطانی کسی ندونه فکر می کنه داری در مورد … بابا چرا این خونه اینقدر گنده اس؟ هر بار که می خوام از یه جایی برم یه جای دیگه هوس می کنم زنگ بزنم به آژانس دو ساعت طول می کشه از اتاقم بیام اینجا!
بابا در حالی که از حرفای نامربوط من خنده اش گرفته بود پاشو که روی پای دیگه اش انداخته بود برداشت و میون حرص خوردن من، گفت:
– بیا دخترم، بشین توی بغل بابا، نیازی نیست اینقدر حرص بخوری. تا وقتی من بالای سرت هستم از دست هیچ کس حرص نخور عزیز دلم. این اولاً … دوماً با خونه چی کار کنم؟ بابا چرا غر می زنی؟ یه کم تحرک برات بد نیست.
– یعنی می خواین بگین من خیگم؟
قبل از بابا رضا غش غش خندید و گفت:
– آره خیگی ولی از اون وری! مثل اتود می مونی … دراز و لاغر.
– اِ بابا ببینش.
بابا فقط گفت:
– مانکن منو اذیت نکن رضا.
رضا با دلخوری مصنوعی گفت:
– وقتی مدافعی مثل آقای سلطانی بزرگ داره نباید هم از من حساب ببره!
با عشق بغل بابا پریدم و برای رضا شکلک در آوردم. رابطه من و رضا معمولاً خیلی خوب و جور بود، ولی بعضی وقتا هم مثل کارد و پنیر می شدیم. به قول مامان، هیچ چیزمون به آدمیزاد نرفته بود. مامان گفت:
– صبحونه خوردی لوس بابا؟
می دونستم الانه که مورد توبیخ قرار بگیرم برای همین هم سرمو توی گردن بابا قایم کردم و گفتم:
– نوچ.
مامان با عصبانیت گفت:
– رزا! یعنی چی؟ اولاً این چه طرز جواب دادنه؟ خجالت نمی کشی از اون قدت؟ دوماً می دونی که چقدر روی مسئله صبحونه حساسم. بدو برو صبحونه تو بخور و بیا تا یه خبر خوش بهت بدم.
شنیدن خبر خوش قند توی دلم آب کرد. از بغل بابا که مردونه به لوس بازی های یکی یه دونه اش لبخند می زد بیرون پریدم و شیرجه زدم توی بغل مامان. مامان با عصبانیت گفت:
– اه این چه وضعیه؟ اصلاً حالا که اینطور شد اجازه نمی دم امشب لباس ماکسی بپوشی. تو هنوز باید پستونک بذاری گوشه لپت.
جیغ کشیدم و گفتم:
– وای! لباسم حاضر شده؟ مامان؟ جون من … جون من لباسم حاضر شده؟
تند تند مامانو می بوسیدم و حرف می زدم. مامان با ترش رویی منو از خودش جدا کرد و گفت:
– اول صبحونه!
– مامان جون من…
– همین که گفتم.
با التماس به بابا نگاه کردم تا اون پادرمیونی کنه. ولی اونم شونه و ابروشو با هم بالا انداخت. پای راستمو روی زمین کوبیدم و گفتم:
– اه … باشه.
خواستم از کتابخونه خارج بشم که رضا از پشت سرم گفت:
– تو سالن مأمور مخفی هست، مواظب باش تقلب نکنی فنچ کوچولو.
و زد زیر خنده. با غیظ دندونامو روی هم فشار دادم و به سمت سالن غذاخوری رفتم. چند تا میز بزرگ اونجا بود که روی یکی از اونا بساط صبحونه چیده شده بود. اصلاً میلی به خوردن نداشتم، ولی به زور مژگان، همون خدمتکار سیریش که به دستور مامان حاضر شده بود، صبحونه ام رو کامل خوردم. بعد از خوردن سریع با مژگان رفتیم سمت اتاقم. لباسم توی کمد آویزون شده بود و داشت بهم چشمک می زد. انگار التماس می کرد بیا منو بپوش! با دیدنش داشتم ذوق مرگ می شدم. لباسی بود که از روی فیلم رومئو ژولیت سفارش داده بودم. ساتن نقره ای که پشت لباس دوتا بال بزرگ نقره ای، از پر قرار گرفته بود. به کمک مژگان لباسو پوشیدم. مژگان مرتب تعریف می کرد و من غرق غرور و لذت می شدم. تو آینه خودمو نگاه کردم و گفتم:
– پرنسس مانکن خوشگل خوش قد و بالا!

اوه اوه! چقدرم برای خودم در نوشابه باز می کردم. بعد از مرخص کردن مژگان خودمم از اتاق رفتم بیرون. می خواستم برم لباسو به مامان نشون بدم، مونده بودم کجا برم پیداش کنم. با دیدن یکی از خدمتکارا هجوم بردم سمتش و سراغ مامانو گرفتم که گفت توی اتاق رضاست. رو هم رفته چهار تا خدمتکار داشتیم که همیشه دو تاشون موجود بودن، هفته دو روز مرخصی داشتن و برای همین هم هیچ وقت همه شون با هم نمی موندن. مگه اینکه مهمونی چیزی داشته باشیم. مثل امروز که همه شون بودن. با عجله به سمت اتاق رضا رفتم. همیشه همینطور بود. باید براشون ردیاب نصب می کردم که گمشون نکنم. به اتاق رضا که رسیدم بدون اینکه در بزنم بازم مثل بلانسبت گاو پریدم تو. مامان لب تخت رضا نشسته بود و رضا با کت و شلوار نقره ای و پیرهن سفید و کروات نقره ای روبروش وایساده بود. چه ژستیم گرفته بود پدسگ! ا نه! کقافت مناسبت تره، نباید به بابای خودم فحش می دادم. مامان با دیدن من به آرومی از جا بلند شد. رضا هم به طرفم چرخید و با دیدنم خشکش زد. با لبخند بهشون نزدیک شدم. چرخی زدم و گفتم:
– چطوره؟
مامان با چشمایی پر افتخار گفت:
– فوق العاده است!
رضا هم سوتی زد و گفت:
– ببین چی شده ورپریده! دیگه بال هم در آورد درست و حسابی شد فنچ!
خندیدم و با شیطنت گفتم:
– من از روز اول هم فوق العاده بودم، ولی خداییش لباسم خیلی قشنگ شده.
مامان جلو اومد و در حالی که دورم چرخ می زد، گفت:
– دخترم واقعاً بزرگ و خانم شده. باورم نمیشه که با یه تغییر لباس اینقدر عوض شده باشی. باید برم بگم برات اسفند دود کنن می ترسم خودم چشمت بزنم.
لبخند روی صورتم نشست. همیشه از اینکه کسی منو بزرگ خطاب کنه لذت می بردم. نمی دونم چه عجله ای داشتم برای زودتر بزرگ شدن. بار اول بود که لباس مجلسی می پوشیدم. تا قبل از این همیشه بلوز شلوار و لباسای اسپرت می پوشیدم. رضا با لبخند موذیانه گفت:
– فکر کنم از فردا خواستگارها پاشنه در خونه رو از جا بکنن و منو از شر این مزاحم خلاص کنن.
فکر خواستگار یه ذوق خاصی تو دلم به وجود می آورد. ذوق بزرگ شدن، یا حالا هر چیز دیگه! خندیدم و برعکس ذوق مرگ شدنم گفتم:
– اون که بله! ولی زیاد خوشحال نشو. چون کسی از من بله نمی گیره. فعلاً شما مقدمین. در ضمن، زود باش بگو ببینم، تو چرا لباست رنگ لباس منه آقا خوشگله؟
– این آخری رو خوب گفتی، ولی طرح لباس نقشه مامانه.
بعد با لحن افسوس واری به شوخی گفت:
– مامان می خواد منو تو رو امشب رسماً نامزد اعلام کنه و ما باید مثل دو تا نامزد، امشب قدم به قدم با هم باشیم.
با خنده دو کف دستمو به هم کوبیدم و گفتم:
– عالیه! من از خدا می خوام نامزدی به خوشگلی تو داشته باشم.
یه تای ابروی خرمایی و کمونی رضا بالا پرید و گفت:
– آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟ تو که صبح داشتی منو با لباس درسته قورت می دادی.
خودمو لوس کردم و با ناز گفتم:
– آخه می خوام بغلم کنی. خیلی وقته که بغلم نکردی.
مامانم اخم کرد. همیشه از لوس بازی های من عذاب می کشید و سعی داشت هر طور شده منو عوض کنه. ولی موفق نمی شد. رضا خندید و مامان با اخم گفت:
– رزا تو عوض نمی شی! خوبه همین دیشب بود که به زور از هم جداتون کردم، وگرنه همونطور تو بغل هم خوابتون می برد.
رضا خندون دستاشو از هم باز کرد و گفت:
– بفرما، این آغوش ما از آن شما ای دختر زیبا!
شیرجه زدم توی بغلش. پاهامو دور بدنش حلقه کردم و محکم گونه اشو بوسیدم. رضا زمزمه وار گفت:
– لوس لوس لوس. خیلی لوسی رزا! ولی نمی دونم چرا تازگیا اینقدر از دخترای لوس خوشم می یاد.
بعد آروم در گوشم گفت:
– مخصوصاً وقتی اینقدر خوشگل و تو دلبرو باشن!
سرمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:
– رضا امشب یه قدم هم از من دور نمی شی ها!
رضا بی حرف گونه امو بوسید. صورتشو از من جدا نکرده بود که نور فلاش دوربین باعث شد به طرف مامان که دوربین به دست ایستاده بود نگاه کنیم. گفتم:
– اِ مامان چرا بی خبر عکس می گیری؟ خوب یه ندا بده جِست بگیریم. دو روز دیگه این عکسا رو بچه ام می بینه میگه چه مامان چلاق شفته شولی دارم.
مامان که از حرف زدن من خنده اش گرفته بود سعی کرد خنده اشو قایم کنه و گفت:
– صحنه خیلی قشنگی بود. دلم نیومد با صدا زدنتون خرابش کنم.
همونجا بغل رضا دست به کمرم زدم و گفتم:
– اِ من که لوس و ننر بودم! چی شد حالا …
مامان با اخم گفت:
– درسته که اعصابم از دست بچه بازیات داغون شده، ولی از صمیمیتی که با رضا داری خیلی هم خوشحالم. اینو همیشه یادت باشه که تو و برادرت باید پشت هم باشین. در ضمن بعد از نهار آرایشگر می یاد. حالا هم بهتره بری لباستو عوض کنی تا خراب نشده. یادت نره حموم هم بری.
– اِ آرایشگر می یاد؟ مگه خودمون نمی ریم آرایشگاه؟ تا حالا از این برنامه ها نداشتیم که آرایشگر بیاد خونه مون.
مامان همینطور که سعی می کرد منو از بغل رضا بیرون بکشه گفت:
– وقت نمی شه بریم آرایشگاه، زودتر برو به کارت برس که بعد نخوای هول بزنی. این دیگه مدرسه ات نیست که دقیقه نود کاراشو می کنی ها.
به دنبال حرف مامان، رضا منو روی زمین گذاشت و گفت:
– برو خواهری، برو لباستو در بیار خراب نشه، به حرفای مامان هم گوش کن.سرمو تکون دادم و خرامان و با ناز از اتاق رضا بیرون رفتم و به طرف اتاق خودم راه افتادم. دوست داشتم هر چه زودتر شب بشه و عکس العمل پسرای فامیلو ببینم. آخ که چقدر دوست داشتم چشم تک تکشون رو در بیارم. توی فامیل ما چیزی که به وفور یافت می شد، پسر بود. از همه بیشتر دلم می خواست عکس العمل سام پسر خاله مو ببینم. با سام راحت تر از همه پسرای اطرافم بودم و دوست داشتم زودتر ببینم نظر اون چیه؟ نه اینکه خدایی نکرده خر یک تیکه از مغزمو جویده باشه و عاشقش شده باشما! نه خدا اون روزو نیاره. فقط با سام زیادی ندار بودم. برام درست مثل رضا بود. گفتم عشق یاد عشق واهی افتادم. آخ عشق واهی عزیزم! اسم تابلومو گذاشتم عشق واهی. آخه داستان داشت برای خودش. اون زمان نقاشی خیلی می کشیدم، ولی این نقاشی برام از همه خاص تر بود. چون وقتی که اونو کشیدم به نظرم همه چی غیر طبیعی بود، شادم نبود و من توهم زده بودم. در هر صورت … یه شب نصفه شب بدون دلیل از خوب پریدم. حتی خوابم ندیده بودم! خواب از سرم پریده بود و کلافه بودم. ماه هم کامل بود. خیلی پریشون بودم و دنبال یه چیزی می گشتم که آرومم کنه. و تنها چیزی هم که اون لحظه می تونست آرومم کند کشیدن نقاشی بود. میلش اون لحظه توی من بیداد می کرد. یک بوم، سه پایه و یه کم رنگ برداشتم و رفتم توی باغ. شروع کردم به کشیدن. طرح یه پسر رو می کشیدم. دستم با قلمو تند تند روی بوم حرکت می کرد و دیوونه وار رنگا رو روی بوم قاطی می کردم. درست متوجه نمی شدم که چی قصد دارم بکشم. یه بوم پنجاه در هفتاد جلوم بود، یه پالت پر رنگ، چند تا قلم و یه ذهنیت کمرنگ. دلم می خواست تا حدی که ممکنه اونو خوشگل بکشم! یه طرح خاص از پسر ایده آلی که بعضی وقتا تو ذهنم می ساختمش. دستام بی اراده روی بوم از این طرف به اون طرف کشیده می شد. نزدیکای صبح بود که نقاشی تموم شد. تا اون روز نتونسته بودم یه نقاشی رو به این زودی تموم کنم! با خوشحالی بوم رو برداشتم و برگشتم توی اتاقم. اینقدر خسته بودم که بوم رو وسط اتاق ول کردم و روی تخت افتادم و بیهوش شدم. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم. بوم هنوز وسط اتاق بود. اولین کاری که کردم رفتم سر وقتش تا ببینم چی خلق کردم! با دیدن نقاشی نزدیک بود پس بیفتم! اصلاً باورم نمی شد که این نقاشی کار من باشه، ولی بود! یه پا پیکاسو شده بودم برا خودم. روی بوم، پسری کاملاً غربی خود نمایی می کرد! پسری که تا حالا به خوشگلی اون تو تموم عمرم ندیده بودم! یه پسر با چشمای درشت و کشیده و خمار آبی، پوست سفید، موهای طلایی لخت که تیکه تیکه روی پیشونی اش ریخته بود، لبایی به رنگ گلای سرخ باغ، بینی کوچیک و خوش فرم که انگارصد بار با خط کش تراش خورده بود. ابروهایی کمونی و مژه های بلند و فر خورده به رنگی روشن. اینقدر خوشگل بود که حتی قدرت حرکت نداشتم! چند لحظه محو تماشاش شدم و اصلاً حواسم نبود که دستم روی قلبم خشک شده. وقتی به خودم اومدم از جا پریدم و دوون دوون اول از همه رضا رو خبر کردم و بعد از اون بابا و مامانو. رضا رو که کشون کشون با خودم به اتاقم آوردم ولی بابا و مامان یه کم طول کاوه اوه! چقدرم برای خودم در نوشابه باز می کردم. بعد از مرخص کردن مژگان خودمم از اتاق رفتم بیرون. می خواستم برم لباسو به مامان نشون بدم، مونده بودم کجا برم پیداش کنم. با دیدن یکی از خدمتکارا هجوم بردم سمتش و سراغ مامانو گرفتم که گفت توی اتاق رضاست. رو هم رفته چهار تا خدمتکار داشتیم که همیشه دو تاشون موجود بودن، هفته دو روز مرخصی داشتن و برای همین هم هیچ وقت همه شون با هم نمی موندن. مگه اینکه مهمونی چیزی داشته باشیم. مثل امروز که همه شون بودن. با عجله به سمت اتاق رضا رفتم. همیشه همینطور بود. باید براشون ردیاب نصب می کردم که گمشون نکنم. به اتاق رضا که رسیدم بدون اینکه در بزنم بازم مثل بلانسبت گاو پریدم تو. مامان لب تخت رضا نشسته بود و رضا با کت و شلوار نقره ای و پیرهن سفید و کروات نقره ای روبروش وایساده بود. چه ژستیم گرفته بود پدسگ! ا نه! کقافت مناسبت تره، نباید به بابای خودم فحش می دادم. مامان با دیدن من به آرومی از جا بلند شد. رضا هم به طرفم چرخید و با دیدنم خشکش زد. با لبخند بهشون نزدیک شدم. چرخی زدم و گفتم:
– چطوره؟
مامان با چشمایی پر افتخار گفت:
– فوق العاده است!
رضا هم سوتی زد و گفت:
– ببین چی شده ورپریده! دیگه بال هم در آورد درست و حسابی شد فنچ!
خندیدم و با شیطنت گفتم:
– من از روز اول هم فوق العاده بودم، ولی خداییش لباسم خیلی قشنگ شده.
مامان جلو اومد و در حالی که دورم چرخ می زد، گفت:
– دخترم واقعاً بزرگ و خانم شده. باورم نمیشه که با یه تغییر لباس اینقدر عوض شده باشی. باید برم بگم برات اسفند دود کنن می ترسم خودم چشمت بزنم.
لبخند روی صورتم نشست. همیشه از اینکه کسی منو بزرگ خطاب کنه لذت می بردم. نمی دونم چه عجله ای داشتم برای زودتر بزرگ شدن. بار اول بود که لباس مجلسی می پوشیدم. تا قبل از این همیشه بلوز شلوار و لباسای اسپرت می پوشیدم. رضا با لبخند موذیانه گفت:
– فکر کنم از فردا خواستگارها پاشنه در خونه رو از جا بکنن و منو از شر این مزاحم خلاص کنن.
فکر خواستگار یه ذوق خاصی تو دلم به وجود می آورد. ذوق بزرگ شدن، یا حالا هر چیز دیگه! خندیدم و برعکس ذوق مرگ شدنم گفتم:
– اون که بله! ولی زیاد خوشحال نشو. چون کسی از من بله نمی گیره. فعلاً شما مقدمین. در ضمن، زود باش بگو ببینم، تو چرا لباست رنگ لباس منه آقا خوشگله؟
– این آخری رو خوب گفتی، ولی طرح لباس نقشه مامانه.
بعد با لحن افسوس واری به شوخی گفت:
– مامان می خواد منو تو رو امشب رسماً نامزد اعلام کنه و ما باید مثل دو تا نامزد، امشب قدم به قدم با هم باشیم.
با خنده دو کف دستمو به هم کوبیدم و گفتم:
– عالیه! من از خدا می خوام نامزدی به خوشگلی تو داشته باشم.
یه تای ابروی خرمایی و کمونی رضا بالا پرید و گفت:
– آفتاب از کدوم طرف در اومده مهربون شدی؟ تو که صبح داشتی منو با لباس درسته قورت می دادی.
خودمو لوس کردم و با ناز گفتم:
– آخه می خوام بغلم کنی. خیلی وقته که بغلم نکردی.
مامانم اخم کرد. همیشه از لوس بازی های من عذاب می کشید و سعی داشت هر طور شده منو عوض کنه. ولی موفق نمی شد. رضا خندید و مامان با اخم گفت:
– رزا تو عوض نمی شی! خوبه همین دیشب بود که به زور از هم جداتون کردم، وگرنه همونطور تو بغل هم خوابتون می برد.
رضا خندون دستاشو از هم باز کرد و گفت:
– بفرما، این آغوش ما از آن شما ای دختر زیبا!
شیرجه زدم توی بغلش. پاهامو دور بدنش حلقه کردم و محکم گونه اشو بوسیدم. رضا زمزمه وار گفت:
– لوس لوس لوس. خیلی لوسی رزا! ولی نمی دونم چرا تازگیا اینقدر از دخترای لوس خوشم می یاد.
بعد آروم در گوشم گفت:
– مخصوصاً وقتی اینقدر خوشگل و تو دلبرو باشن!
سرمو روی شونه اش گذاشتم و گفتم:
– رضا امشب یه قدم هم از من دور نمی شی ها!
رضا بی حرف گونه امو بوسید. صورتشو از من جدا نکرده بود که نور فلاش دوربین باعث شد به طرف مامان که دوربین به دست ایستاده بود نگاه کنیم. گفتم:
– اِ مامان چرا بی خبر عکس می گیری؟ خوب یه ندا بده جِست بگیریم. دو روز دیگه این عکسا رو بچه ام می بینه میگه چه مامان چلاق شفته شولی دارم.
مامان که از حرف زدن من خنده اش گرفته بود سعی کرد خنده اشو قایم کنه و گفت:
– صحنه خیلی قشنگی بود. دلم نیومد با صدا زدنتون خرابش کنم.
همونجا بغل رضا دست به کمرم زدم و گفتم:
– اِ من که لوس و ننر بودم! چی شد حالا …
مامان با اخم گفت:
– درسته که اعصابم از دست بچه بازیات داغون شده، ولی از صمیمیتی که با رضا داری خیلی هم خوشحالم. اینو همیشه یادت باشه که تو و برادرت باید پشت هم باشین. در ضمن بعد از نهار آرایشگر می یاد. حالا هم بهتره بری لباستو عوض کنی تا خراب نشده. یادت نره حموم هم بری.
– اِ آرایشگر می یاد؟ مگه خودمون نمی ریم آرایشگاه؟ تا حالا از این برنامه ها نداشتیم که آرایشگر بیاد خونه مون.
مامان همینطور که سعی می کرد منو از بغل رضا بیرون بکشه گفت:
– وقت نمی شه بریم آرایشگاه، زودتر برو به کارت برس که بعد نخوای هول بزنی. این دیگه مدرسه ات نیست که دقیقه نود کاراشو می کنی ها.
به دنبال حرف مامان، رضا منو روی زمین گذاشت و گفت:
– برو خواهری، برو لباستو در بیار خراب نشه، به حرفای مامان هم گوش کن.
سرمو تکون دادم و خرامان و با ناز از اتاق رضا بیرون رفتم و به طرف اتاق خودم راه افتادم. دوست داشتم هر چه زودتر شب بشه و عکس العمل پسرای فامیلو ببینم. آخ که چقدر دوست داشتم چشم تک تکشون رو در بیارم. توی فامیل ما چیزی که به وفور یافت می شد، پسر بود. از همه بیشتر دلم می خواست عکس العمل سام پسر خاله مو ببینم. با سام راحت تر از همه پسرای اطرافم بودم و دوست داشتم زودتر ببینم نظر اون چیه؟ نه اینکه خدایی نکرده خر یک تیکه از مغزمو جویده باشه و عاشقش شده باشما! نه خدا اون روزو نیاره. فقط با سام زیادی ندار بودم. برام درست مثل رضا بود. گفتم عشق یاد عشق واهی افتادم. آخ عشق واهی عزیزم! اسم تابلومو گذاشتم عشق واهی. آخه داستان داشت برای خودش. اون زمان نقاشی خیلی می کشیدم، ولی این نقاشی برام از همه خاص تر بود. چون وقتی که اونو کشیدم به نظرم همه چی غیر طبیعی بود، شادم نبود و من توهم زده بودم. در هر صورت … یه شب نصفه شب بدون دلیل از خوب پریدم. حتی خوابم ندیده بودم! خواب از سرم پریده بود و کلافه بودم. ماه هم کامل بود. خیلی پریشون بودم و دنبال یه چیزی می گشتم که آرومم کنه. و تنها چیزی هم که اون لحظه می تونست آرومم کند کشیدن نقاشی بود. میلش اون لحظه توی من بیداد می کرد. یک بوم، سه پایه و یه کم رنگ برداشتم و رفتم توی باغ. شروع کردم به کشیدن. طرح یه پسر رو می کشیدم. دستم با قلمو تند تند روی بوم حرکت می کرد و دیوونه وار رنگا رو روی بوم قاطی می کردم. درست متوجه نمی شدم که چی قصد دارم بکشم. یه بوم پنجاه در هفتاد جلوم بود، یه پالت پر رنگ، چند تا قلم و یه ذهنیت کمرنگ. دلم می خواست تا حدی که ممکنه اونو خوشگل بکشم! یه طرح خاص از پسر ایده آلی که بعضی وقتا تو ذهنم می ساختمش. دستام بی اراده روی بوم از این طرف به اون طرف کشیده می شد. نزدیکای صبح بود که نقاشی تموم شد. تا اون روز نتونسته بودم یه نقاشی رو به این زودی تموم کنم! با خوشحالی بوم رو برداشتم و برگشتم توی اتاقم. اینقدر خسته بودم که بوم رو وسط اتاق ول کردم و روی تخت افتادم و بیهوش شدم. نزدیک ظهر بود که از خواب بیدار شدم. بوم هنوز وسط اتاق بود. اولین کاری که کردم رفتم سر وقتش تا ببینم چی خلق کردم! با دیدن نقاشی نزدیک بود پس بیفتم! اصلاً باورم نمی شد که این نقاشی کار من باشه، ولی بود! یه پا پیکاسو شده بودم برا خودم. روی بوم، پسری کاملاً غربی خود نمایی می کرد! پسری که تا حالا به خوشگلی اون تو تموم عمرم ندیده بودم! یه پسر با چشمای درشت و کشیده و خمار آبی، پوست سفید، موهای طلایی لخت که تیکه تیکه روی پیشونی اش ریخته بود، لبایی به رنگ گلای سرخ باغ، بینی کوچیک و خوش فرم که انگارصد بار با خط کش تراش خورده بود. ابروهایی کمونی و مژه های بلند و فر خورده به رنگی روشن. اینقدر خوشگل بود که حتی قدرت حرکت نداشتم! چند لحظه محو تماشاش شدم و اصلاً حواسم نبود که دستم روی قلبم خشک شده. وقتی به خودم اومدم از جا پریدم و دوون دوون اول از همه رضا رو خبر کردم و بعد از اون بابا و مامانو. رضا رو که کشون کشون با خودم به اتاقم آوردم ولی بابا و مامان یه کم طول کشید تا اومدن. رضام مث خودم با دیدن تابلو جا خورد. سوتی کشید و گفت:
– چه کردی رزا!
چند لحظه تابلو رو خوب بررسی کرد. بعدش به شوخی اخم کرد و در حالی که دستشو روی گردنش می ذاشت، گفت:
– وا غیرتا! رگ غیرتم غُلید بیرون. این کیه تو کشیدی دختره گیس بریده؟ یالا بگو تا خودم گیساتو نبریدم.
مشتی به شونه اش کوبیدم و خواستم جوابش رو بدم که در باز شد و بابا و مامان وارد شدن. شید تا اومدن. رضام مث خودم با دیدن تابلو جا خورد. سوتی کشید و گفت:
– چه کردی رزا!
چند لحظه تابلو رو خوب بررسی کرد. بعدش به شوخی اخم کرد و در حالی که دستشو روی گردنش می ذاشت، گفت:
– وا غیرتا! رگ غیرتم غُلید بیرون. این کیه تو کشیدی دختره گیس بریده؟ یالا بگو تا خودم گیساتو نبریدم.
مشتی به شونه اش کوبیدم و خواستم جوابش رو بدم که در باز شد و بابا و مامان وارد شدن.

با ذوق دست بابا رو چسبدیم و گفت:
– بابا ببین نقاشیمو. دیشب اینو کشیدم. خیلی قشنگه نه؟
قبل از اینکه بابا فرصت کنه حرفی بزنه صدای ناله مامان بلند شد:
– فرهاد …
با تعجب به مامان خیره شدم و با دیدن رنگ پریده و لبهای لرزون و چشمای آماده بارشش گفتم:
– مامان چت شد؟ به خدا این بابا فرهاد نیست.
نگاهی به بابام کردم که ببینم چه شباهتی بین اون و تابلو وجود داره. خواستم حرفی بزنم که با دیدن اخمای درهم بابا و صورت برافروخته اش لال شدم. رضا هم مثل من تعجب کرده بود و هیچی نمی گفت. بابا شونه های لرزون مامانو گرفت و گفت:
– چیزی نیست عزیزم، این فقط یه نقاشیه. آروم باش، آروم باش خانوم من.
مامان با خشم به سمت من برگشت و گفت:
– تو، تو اونو کجا دیدی؟ تو از کجا …
بابا مامانو گرفت و گفت:
– الان وقتش نیست. تو برو بیرون … من با رزا صحبت می کنم. تو حالت خوب نیست عزیزم.
سپس با تحکم به رضا گفت:
– رضا مادرتو ببر.
رضا که حسابی گیج شده بود دست مامانو گرفت و همراه اون از اتاق خارج شدن. زبونم بند اومده بود و واقعاً نمی دونستم چی شده؟! بابا با دست به تخت اشاره کرد و من بی حرف نشستم. سکوت سنگینی به وجود اومده بود که اذیتم می کرد. جرممو نمی دونستم چیه! نکنه بابا غیرتی شده؟ کتکم می زنه؟ وای نه بابا تا حالا دست روی من بلند نکرده. خدایا خودمو به خودت می سپارم. دو دستی منو بچسب. بعد از چند لحظه که هر دو ساکت بودیم و بابا به تابلو نگاه می کرد، سکوت توسط خودش شکسته شد و گفت:
– خب؟
تعجبم بیشتر شد و گفتم:
– خب چی؟
– کجا دیدیش؟
چشمام مث رگ غیرت رضا غلید بیرون:
– هان؟
– رزا ادای بچه های خنگ رو در نیار. ازت پرسیدم کجا دیدیش؟ این شخصیتو کجا دیدی که نقاشیشو کشیدی؟
– به خدا هیچ جا بابا. من همینطوری اینو کشیدم.
– توقع داری باور کنم؟
تا حالا سردی و ناراحتی بابا رو ندیده بودم. برای همین بغض کردم و گفتم:
– بابا من مگه به شما دروغ گفتم تا حالا؟
– نه و توقع دارم اینبار هم صادق باشی.
– من دروغ نمی گم. دیشب یهو دلم خواست اینو بکشم و کشیدم. بدون اینکه این شخصو دیده باشم. اصلاً به نظرم اون وجود خارجی نداره!
بابا از جا بلند شد و پشت پنجره رفت. دستشو میون موهای خاکستری و سیاه پر پشتش فرو کرد. صدای زمزمه اش رو شنیدم که گفت:
– امکان نداره! آخه چطور ممکنه؟ این دیگه یعنی چی خدا؟
بعد از یکی دو دقیقه دوباره به سمت من برگشت و گفت:
– رزا تو مطمئنی که …
بغضم که تا اون لحظه به زور جلوش رو گرفته بودم ترکید و گفتم:
– بابا به خدا …
بابا که طاقت دیدن اشکامو نداشت جلو اومد و دستی روی سرم کشید. همین کافی بود تا ناراحتی هام دود شه و به هوا بره. تند تند با مشتامو اشکامو پاک کردم و ززل زدم توی چشمای بابا. گفت:
– خیلی خب باشه باور می کنم. هر چند که زیاد با عقل جور در نمی یاد. رزا این نقاشی نباید توی خونه بمونه. مادرت با دیدن اون رنج می کشه.
– ولی بابا…
– ولی و اما نداره. همین که گفتم، این دیگه عروسک نیست که برای داشتنش چونه بزنی. فهمیدی؟
مثل بچه های زبون نفهم اصرار کردم:
– بابا به خدا یه پارچه می کشم روش که هر وقت مامان اومد توی اتاق نبینتش، ولی بذارین اینجا بمونه. آخه من خیلی دوسش دارم. از همه تابلوهای دیگه ام بیشتر. همه اونا رو ازم بگیرین ولی اینو نه. تو رو خدا بابا. جون رزا.
بابا دوباره با کلافگی دستش رو میون موهاش فرو برد و گفت:
– خوب می دونی که اون چشمای سبزت چه قدرتی داره. پدر صلواتی وقتی اینجوری به آدم نگاه می کنی کی می تونه بهت نه بگه؟ کی گفت تو اینقدر شبیه مامانت بشی آخه؟
با ذوق گفتم:
– پس قبوله بابا؟
– باشه قبوله ولی به شرط اینکه مادرت هیچ وقت اونو نبینه.
بغل بابا پریدم و محکم بوسش کردم. می خواست از اتاق بره بیرون که صداش کردم و گفتم:
– بابا …
برگشت:
– بله؟
– مامان چرا با دیدن این تابلو اونجوری شد؟
اخمای بابا دوباره درهم شد و گفت:
– مهم نیست. سعی کن گذشته مادرتو زیر و رو نکنی. وای به حالت اگه اذیتش کنی!
بعد انگار که با خودش حرف بزنه گفت:
– نمی دونم این چه امتحانیه دیگه و چه حکمتی توشه!
اخم کردم و گفتم:
– خب حالا! بابا فرهاد بد اخلاق…
بابا خنده اش گرفت و برای اینکه من خنده شو نبینم سریع از اتاق رفت بیرون. جلوی تابلوم ایستادم و لحظاتی با تعجب نگاش کردم. چقدر دلم می خواست بدونم چرا این تابلو اینطور روی بابا و مامان تاثیر منفی گذاشته. ولی به عقل ناقصم هیچی نمی رسید. حسابی تو فکر غرق شده بودم که در اتاق باز شد و رضا اومد تو. با دیدن من تو اون حالت متفکر خنده اش گرفت و گفت:
– اِ فنچ کوچولو فکرم بلده بکنه؟
به اعتراض گفتم:
– اِ رضا!
لب تختم نشست و گفت:
– خب برام عجیبه دیگه. توی بیست سال عمرم تا حالا ندیده بودم تو فکر کنی.
بی توجه به کنایه اش گفتم:
– فهمیدی مامان چش شده بود؟
پاشو روی پای دیگه اش انداخت و گفت:
– نه والا … کارای توئه دیگه. جز دردسر هیچی دیگه که نداری. حالا این نقاشی تحفه چی بود که تو کشیدی؟ لابد اونام مثل من غیرتی شدن.
به سمتش حمله کردم و گفتم:
– ببند دهنتو رضا … تو جز خورد کردن اعصاب من هیچ کار دیگه ای بلد نیستی؟ تو یه دلقک مضحکی.
رضا در حالی که از عصبانیت من و تلاشم برای کتک زدنش غش غش می خندید سعی می کرد دستامو توی هوا محکم نگه داره تا نتونم مشت به سینه اش بکوبم. تموم تلاشم آخر بی نتیجه موند و من بی حال تو بغلش ولو شدم. اون روز گذشت و من طبق قولی که داده بودم همیشه پارچه ای روی نقاشیم می کشیدم. ولی کم کم به خودم جرئت دادم. تابلو رو قاب کردم و روبروی تختم به دیوار آویزون کردم. اینور اونورش رو هم پارچه ای گذاشته بودم که هر بار قبل از اومدن مامان به اتاق روشو می پوشوندم. ولی به ندرت اون کارم از سرم افتاد. مامان عادت داشت هر بار که وارد اتاق من می شد اصلاً نگاه به دیوار روبرو نمی انداخت و همین کار منو راحت کرده بود. از اون دردسرا که بگذریم … نوعی انس با تابلوم داشتم. احساس می کردم تابلو با من حرف می زنه. اسم اونو عشق واهی گذاشتم. به نظرم عشقی که نسبت به اون پسر داشتم الکی و چرت و پرت بود! چون که همچین پسری تا این حد خوشگل و جذاب اصلاً وجود نداشت. عشق؟! نه مثل اینکه خره بالاخره منو جوید. از دست رفتم! به احساس خودم می خندیدم و اونو پوچ می دونستم، ولی دل کار خودشو بلد بود. از فکر و خیال خارج شدم و با سرخوشی وارد حموم شدم. یک حموم دلچسب و طولانی! بعد از خارج شدن موهای بلند حناییمو سشوار زدم و با سرحالی از اتاق خارج شدم. وقت نهار بود و همه تو سالن غذاخوری منتظرم بودند. چون کف راهرو ها لیز بود، شیطنتم گل کرد و شروع کردم به لیز خوردن تا خود سالن غذا خوری. مامان که منو تو اون حالت دید، سری به افسوس تکون داد و گفت:
– نخیر تو نمی خوای بزرگ بشی!

و رو به بابا گفت:
– فرهاد وای به حالت اگه یه بار دیگه بگی دخترم بزرگ شده.
بعضی وقتا از غرغرای مامان خسته می شدم. ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمی دادم که به بابا یا مامان بی احترامی کنم. با لبخندی که همیشه روی صورتم بود کنار بابا پشت میز نشستم و گفتم:
– آخه از امشب نامزد می کنم. باید سنگین و رنگین باشم و مثل آدم بزرگا رفتار کنم. پس بذارید این چند ساعت رو تا می تونم بازی و بازیگوشی کنم.
رضا و مامان خنده شون گرفت. به رضا چشمکی زدم و گفتم:
– آخ بابا نمی دونی چقدر نامزدم خوشگله! اینقدر دوسش دارم که حد نداره.
رضا یواشکی چشمک زد که دلم براش ضعف رفت. بابا ولی با ابروهای بالا پریده گفت:
– نامزد؟! کی اومده خواستگاری تو که من خبر ندارم؟
بعد از مامان پرسید:
– اینجا چه خبره خانم؟
در حالی که یه تکه از مرغ سوخاریمو می ذاشتم توی دهنم، فرصت جوابو از مامان گرفتم و خودم گفتم:
– بهتره از نامزدم بپرسید.
و با چنگال به طرف رضا اشاره کردم. تیر نگاه بابا این بار رضا رو نشونه گرفت و رضا میون خنده قضیه رو برای بابا تعریف کرد.
بعد از نهار آرایشگر اومد و من همراه سوفیا به اتاقم رفتم. سوفیا زنی حدوداً سی و هفت- هشت ساله و ارمنی بود، با اندامی کشیده و لاغر. موهای بور و چشمای عسلی داشت. همچین توصیفش می کنم انگار قراره بیاد خواستگاریم. نگام بهش خریدارانه بود. منو روی صندلی نشوند و خواست که لباسمو ببینه. لباسو از کمد در آوردم و نشونش دادم. اخلاق خشکی داشت با دیدن لباس ابرویی بالا انداخت و فقط گفت:
– بهتره روی این صندلی بشینید و تکون هم نخورید.
اونم فهمیده بود من یه جا بند نمی شم که این مدلی گفت! کلا من رسوام! نشستم و اخمامو تو هم کشیدم. خوشم نمی یومد کسی باهام بد حرف بزنه. سرمو زیر انداختم و گذاشتم موهای بلندمو شونه کنه. از ده سالگی تا حالا موهامو کوتاه نکرده بودم و حالا تا پایین تر از کمرم می رسید! بابا اجازه نمی داد موهامو کوتاه کنم. کاش می فهمیدم چرا مردا موی بلند دوست دارن؟ همه زحمتش برای ماست کیفش رو اونا می کنن. موهام فوق العاده نرم و سبک بودن و همین داد سوفیا رو در آورده بود. منم با مارموذی فکر می کردم حقشه! موهام دارن انتقام منو ازش می گیرن. بعد از کلی کلنجار رفتن بالاخره اونا رو بالای سرم جمع کرد و تاج رو روی اون قرار داد. بعد از اون سراغ آرایش صورتم رفت. چون پشتم به آینه بود، نمی دیدم که چه بلایی به سرم می یاره. برای بار اول بود که صورتم آرایش می شد. همین طور که برای اولین بار قرار بود لباس شب بپوشم و همینا هیجان زده ام کرده بود. واقعاً بزرگ شده بودم و به قول مامان باید توی رفتارم تجدید نظر می کردم. از صداهایی که از بیرون می اومد، فهمیدم که مهمونا کم کم دارن می یان. بعد از سه ساعت یه جا نشستن سوفیا کنار رفت و گفت:
– تموم شد!
نکبت! یه تعریف خشک و خالیم ازم نکرد. منم بدون تشکر از جا بلند شدم و رفتم سمت لباسم. اینقدر حالمو گرفته بود که نمی خواستم به خودم تو آینه نگاه کنم ببینم چه عنتری شدم! ناچاراً به کمک سوفیا لباسمو پوشیدم و کفشای پاشنه بلندمو که به رنگ نقره ای بود پا کردم. جلوی آینه که رفتم نزدیک بود از خوشی دل ضعفه بگیرم پس بیفتم. موهای بلندمو بالای سر جمع کرده بود و تاج کوچیکی که پر از نگینای ریز نقره ای بود روی سرم گذاشته بود. آرایش نقره ای کمرنگی هم روی صورتم جا خوش کرده بود. توی همین حالت بهت گیر کرده بودم که رضا درو باز کرد و وارد شد. این بار از دیدن اون بهت زده شدم. اونم با دیدن من سر جاش وایساد. فوق العاده خوشگل شده بود! کت و شلوار نقره ای رنگش رو پوشیده و موهاشو رو به بالا شونه کرده بود. صورتش هم هفت تیغ کرده بود و بوی ادکلونش آدمو گیج می کرد. کمی طول کشید تا هر دو به خودمون اومدیم شروع کردیم به تعریف کردن از اون یکی. با تذکر رضا که گفت دیر شده به زور سری برای مادام سوفیا تکون دادم و همراه رضا از اتاق خارج شدم. سالنی که مخصوص مهمونی های بزرگ بود طبقه پایین قرار داشت. بالای پله ها که رسیدیم احساس کردم از زور ترس و هیجان در حال خفه شدنم. دست رضا رو فشار دادم و گفتم:
– رضا من می ترسم. می شه من نیام؟
رضا لبخندی زد و گفت:
– از چی می ترسی؟ مگه می شه تو نیای؟
– خوب من تا حالا با این ریخت و قیافه جلوی کسی نرفتم. می ترسم!
– بالاخره یه بار اول هم وجود داره. یه نفس عمیق بکش. بچه هم نشو.
– رضا اگه مسخره ام کردن چی؟
خندید و گفت:
– دیوونه برای چی مسخره ات کنن؟ چرا اعتماد به نفستو از دست دادی؟ ببینمت…
مظلومانه نگاش کردم. دستی به گونه ام کشید و گفت:
– مثل همیشه ناز و خانومی. از همیشه هم خوشگل تر شدی.
گونه شو بوسیدم و گفتم:
– خیلی خب، خر شدم، بریم.
اونم در حالی که می خندید، بوس منو بی جواب نذاشت. گونه مو بوسید و دستمو به طرف پله ها کشید. دوباره نفس تو سینه ام حبس شد. با رضا آروم آروم پله ها رو پایین می رفتیم. کم کم همه متوجه ما شدن و به طرفمون چرخیدن. همهمه ها خاموش شد و سالن رو سکوت فرا گرفت. تنها صدایی که شنیده می شد، فکر کنم صدای پاشنه کفشای من بود. نمی دونم برای چی ارکستر خفه خون گرفته بود. آروم بازوی رضا رو فشار دادم. با محبت نگام کرد، تو سبزی نگاش آرامش موج می زد. از آرامش اون منم کمی آروم شدم. پله ها رو تا آخر پایین رفتیم و به سالن رسیدیم. قبل از اینکه متوجه مهمونا بشم متوجه کف لیز و صیقلی سالن مهمونی شدم. آخ که چقدر دلم می خواست کفش هامو در بیارم و کمی سر بخورم. باز افکار مسخره خودم خنده ام گرفت. تو اون وضعیت تو چه فکری بودم من! اولین کسایی که به خودشون اومدن بابا و مامان بودن که با لبخند به سمت ما اومدن و ما رو بوسیدن. افتخار تو چشماشون موج می زد. بعد از اون سیلی از دخترا و پسرا با قیافه های عجیب و غریب و بعضی ها هم سر و سنگین به طرفمون اومدن. از دیدنشون خنده ام می گرفت ولی جلوی خودمو می گرفتم که دلخوری پیش نیاد. یکی یکی با اونا دست می دادم و روبوسی می کردم. بوی لوازم آرایش می دادن. فکر می کردم آرایش خودم زیاده، ولی با دیدن اونا حسابی به خودم امیدوار شدم!
همه حرفای چاپلوسانه شون تکراری بود و تو خوشگلی من و جذابیت رضا خلاصه می شد. در اون بین جمله ایلیا، پسر عموم تنمو به لرزه انداخت و باعث شد دوباره دلهره به آرامشم غلبه کنه. چشمای سبز زمردی ایلیا که کپی چشمای خودم بود، برق خاصی داشت. برای بار اول بود که اونو به این حال می دیدم. رنگش کاملاً پریده بود و دستاش سرد سرد شده بود. با صدایی که ارتعاش داشت در گوشم زمزمه کرد:
– داری بزرگ می شی! بالاخره یه روز مال خودم می شی!
اینو گفت و سریع از ما دور شد. بار اول بود که کسی باهام اینجوری حرف می زد. تو راه مدرسه بودن پسرایی که مزاحم می شدن و زرت و پرت می کردن! اما این مدلش فرق داشت انگار. زیر لب گفتم:
– چی بلغور کرد این برای خودش؟ خب حالا یعنی چی؟ انگار داره در مورد یه دست لباس حرف می زنه که می گه مال خودم می شی. نکبت!
رضا که متوجه دگرگونی ام شده بود پرسید:
– چی شده رزی؟ کسی حرفی بهت زده چرا رنگت پریده؟
دستمو کشیدم روی صورتم و گفتم:
– رنگم؟ نه نپریده … چیزیم نیست. لابد مال همون موقع است دیگه.
ترسیدم واقعیتو بهش بگم. یهو جدی جدی رگه بغله بیرون و جنگ راه بیفته! تجربه های جدید پشت سر هم داشت برام اتفاق می افتاد. رضا که قانع شده بود، مشغول صحبت با یکی از دوستاش شد. حواسم به کلی پرت شده بود که با صدای سپیده دختر خاله ام که از خواهر به من نزدیک تر و هم سنم بود، به خودم اومدم:
– هی کجایی تو دختر؟
با خوشحالی سپیده رو بغل کردم و همه چی از یادم رفت. شلوار چرمی مشکی پوشیده بود با بلوز حریر صورتی. با خنده گفتم:
– نی نی کوچولو! تو هنوز لباس اسپرت می پوشی؟
با اخم ظریفی گفت:
– واه واه حالا خوبه یه بار تو لباس شب پوشیدیا. یادت رفته تا همین چند روز پیش چی می پوشیدی؟ انجیر خشک کی رفته قاطی آجیل؟
خندیدم و گفتم:
– اووه باز به اسب شاه گفتن یابو؟ تو اصلاً برو جوراب تور توری بپوش با دامن چین چینی.
قبل از اینکه فرصت کنه دوباره حرفی بزنه، نگاهی به اطراف کردم و چون سام که برادر سپیده بود رو ندیدم، از سپیده پرسیدم:
– سام کجاست؟
– کنار رضاست.
– بریم پیششون. دلم براش تنگ شده.
– بگو دلم برای کل کل تنگ شده.
خندیدم و گفتم:
– حالا همون!
رضا و سام هم سن بودند و سام دانشجوی رشته پزشکی بود. به خاطر علاقه ای که بهش داشتم شایدم رو حساب همون کل کل کردنمون منم رشته تجربی رو انتخاب کرده بودم تا مث اون دکتر بشم. نمی خواستم چیزی ازش کم داشته باشم. رقابت بود دیگه

همینطور که دستم تو دست سپیده بود با هم راه افتادیم اون طرف سالن. بعضی وقتا حس می کردم جای زمین روی ابرا راه می رم، همیشه سرم رو بالا می گرفتم و قدمامو هم خیلی نرم بر می داشتم. قیافه گرفتن برای این و اون عادتم بود، اینقدر که تو گوشم خونده بودن تکم و حرف ندارم زیاد از حد مغرور شده بودم! وسط سالن عمو فرشاد و عمو فرزاد و دایی شهرام رو دیدم و ناچاراً مشغول سلام و احوالپرسی شدم. عمو فرزاد با خنده گفت:
– رزا جان تو عروس خودمی عمو. زود باش یکی از پسرامو انتخاب کن تا همین امشب کار رو یه سره کنم بره پی کارش.
به دنبال این حرف خندید. می دونستم که شوخی می کنه. برای همین منم خندیدم و با خنده گفتم:
– عمو جون! مگه لباسه که یکیو انتخاب کنم؟
آخه عمو فرزاد چهار تا پسر داشت که بزرگترینشون بیست و هفت سالش بود و کوچیک ترینشون هجده سال. مورد اوکازیون! عمو فرشاد به شوخی اخم کرد و گفت:
– نخیر آقا فرزاد، رزا عروس خودمه. هیچ حرفی هم توش نیست. از اول هم گفته بودم …
عمو فرزاد با خنده گفت:
– برای ایلناز بگیرش. اتفاقاً خیلی هم به هم می یان!
همه مون خندیدیم. ایلناز دختر عموم بود و چند سال پیش ازدواج کرده بود. توی این کمبود دختر من و ایلناز معجزه محسوب می شدیم! توی اکثر خونواده های ایرانی همه پسر دوستن، تو خونواده ما برعکس بود و هر کسی دختر دار می شد هفت و روز و هفت شب جشن داشتیم! ایلیا هم برادر ایلناز بود و بیست و شش سالش بود اگه اشتباه نکنم! یه برادر دیگه هم به اسم ایمان داشتن که فقط دو سال از من بزرگتر بود. بگذریم … دایی شهرام دستشو دور گردن عموها انداخت و گفت:
– برید خدا رو شکر کنید که من پسر ندارم و فقط یه دختر دارم. اگه صدف پسر شده بود، هیچ کدوم شانسی نداشتید.
به دنبال این حرف بحث بینشون بالا گرفت. من و سپیده ته تغاری های فامیل بودیم و کوچیک تر از ما دیگه کسی نبود. من به خاطر شیطنتا و بچه بازیام عشق عموها و دایی و خاله م بودم. شاید همین محبت های زیادی باعث شده بود تا اون حد لوس و از خود راضی بشم. سپیده برای اینکه به بحث عموها و دایی ام خاتمه بده و یه راه فرار پیدا کنه، گفت:
– آقایون اینقدر دعوا نکنین! رزا که عقلشو از دست نداده بخواد توی فامیل شوهر کنه تا بچه اش کج و کوله بشه. حالا هم با اجازه!
بعد از این دست منو کشید و به سمت رضا و سام برد. صدای خنده عموها و دایی رو از پشت سرم می شنیدم. دایی ام گفت:
– ووروجک ها.
برگشتم و چشمکی به دایی زدم، اما همین که دوباره چرخیدم، سام و رضا رو روبروی خودمون دیدم. اونا هم با دیدن ما اومده بودن جلو، سام با لبخند و ژستی خنده دار کمی خم شد و گفت:
– سلام عرض شد بانوی من.
خندیدم و بعد از سلام و احوالپرسی گفتم:
– سامی لباسم چطوره؟ بهم می یاد؟
دستشو گذاشت زیر چونه اش، ادای فکر کردن در آورد و بعد از چند ثانیه گفت:
– ای بد نیست! بچرخ ببینم …
اسکل وار چرخی دور خودم زدم و بعد چشمامو کمی گرد کردم و منتظر نتیجه بهش خیره شدم، ادامه داد:
– به چشمای مماخی تو نمی یاد. فکر کنم به سپیده بیشتر از تو بیاد.
سپیده زد زیر خنده و با کف دست محکم بین دو کتف سام کوبید و گفت:
– دمت گرم سام! خیلی باحالی داداشی. مگه تو از پس این رزا بر بیای.
منم با مشت محکم توی شونه سپیده کوبیدم و به سام غریدم:
– درد! مرده شورتو ببرن اصلاً از تو نظر نخواستم. یه بار دیگه به چشمای زمردی من بگی دماغی، دماغتو با چشات یکی می کنم.
سرشو آورد جلو، صورتشو دقیق جلوی صورتم نگه داشت. چشمای درشت قهوه ایش توی صورت سفید و سه تیغه اش برق می زد، زمزمه کرد:
– ریز می بینمت فسقلی من …
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
– من که اصلاً تو رو نمی بینم …
رضا خندید و گفت:
– سام کم سر به سر رزا بذار، می دونی که پاش بیفته چپ و راستت می کنه.
سام همونجور که صورتش جلوی صورتم بود ابرویی بالا انداخت و گفت:
– چپ و راست شده تونیم بانو!
به این حرفا و کارای سام عادت داشتم، برای همین هم خیلی جا نخوردم. یهو یاد چیزی افتادم و گفتم:
– راستی ببینم چرا تو اون اول که من از پله ها با رضا پایین اومدم، نیومدی جلو سلام کنی؟ شعور بهت یاد ندادن؟
سام چشمکی به سپیده زد و گفت:
– چون من اونقدرها کوچیک نشدم که بخوام بیام دست بوس تو. تو از من کوچک تری، پس تو باید بیای.
انگشتم رو به نشونه تهدید بالا آوردم و گفتم:
– وای به حالت اگه بعد از مهمونی چشمم بهت بیفته، هر چی دیدی از چشم خودت دیدی. حالا دیگه واسه من زبون درازی میکنی؟ مثل اینکه گردنت داره رو بدنت سنگینی می کنه.
– اگه کاری از عهده ات بر میاد همین الان رو کن، وگرنه که تهدید الکی موقوف.
– اِهه من که مثل تو بی شخصیت نیستم بخوام وسط مهمونی جنجال راه بندازم. حساب تو یکی رو بعداً می رسم.
تا اومد دهن باز کنه و جوابم رو بده، کیومرث پسر ارشد یکی از دوستای بابا آقای اصلانی، به طرفمون اومد و سام به اجبار حرفش رو خورد. کیومرث رو به من گفت:
– رزا خانم می شه لطفاً مهران خان رو به من نشون بدین؟
صدای آهسته رضا رو شنیدم که گفت:
– من و سام بوقیم دیگه! می یاد از رزا می پرسه.
خنده ام گرفت و به ناچار از جمع خارج شدم و اونو به سمت مهران پسر ارشد عمو فرزاد بردم. تشکر کرد و از من جدا شد. بیچاره منظوری هم نداشت ولی حرف رضا منو به فکر فرو برد. چرا همه چیز دور و بر من در حال تغییر بود؟ چرا توجه پسرا به من حالت دیگه ای پیدا کرده بود؟ دوباره پیش سپیده برگشتم و با هم قاطی مهمونا حل شدیم. آخر شب بعد از صرف شام همه به خونه هاشون رفتن، ولی به درخواست خودم سپیده پیش من موند. رضا هم سامو نگه داشت. مامان اصرار داشت که سپیده و سامو به اتاق مهمونا بفرستیم، ولی نه من و نه رضا رضایت ندادیم و آخر سر هم مامانو مجاب کردیم و سپیده و سامو به اتاقای خودمون بردیم. بعد از اون همه رقص و ورجه وورجه حسابی خسته شده بودیم و اونقدر خوابمون میومد که سرمون نرسیده به بالش خوابمون برد.

صبح با صدای سپیده چشم باز کردم. سپیده در حالی که می خندید لیوان آبی رو بالای سرم به صورت مورب نگه داشته بود و می گفت:
– رزا تا سه می شمارم یا بلند می شی یا این لیوان آبو روی سرت خالی می کنم.
به التماس گفتم:
– جـــــــــون من سپیده اذیت نکن. خوابم می یاد.
– بیخود. بلند شو ببینم حوصله ام سر رفت.
– درد بی درمون بگیری! می گم خوابم می یاد. به من چه که حوصله ات سر رفته؟
– خودت درد بی درمون بگیری. لال مرگ بمیری. از جلوی چشام خفه شو، بلند می شی یا نه؟
با لجبازی گفتم:
– نه بلند نمی شم.
خواستم پتو رو روی سرم بکشم، که بی انصاف لیوان آب یخ رو روی سرم خالی کرد. نفسم برای چند لحظه بند اومد، درسته که تابستون بود اما با خنکی که کولر به وجود آورده بود کم مونده بود یخ بزنم! با عصبانیت از جا پریدم و گفتم:
– بمیری الهی! اگه جرئت داری وایسا تا نشونت بدم!
در حالی که می دوید، از اتاق خارج شد. سپیده به باغ رفت و من هم دنبالش با لباس خواب، می دویدم. بالای لباسم کاملاً خیس شده بود. با فریاد گفتم:
– سپیده می کشمت. مگه اینکه دستم بهت نرسه.
همینطور که می دوید برگشت و زبونشو برام در آورد. همین حرکت باعث شد که شلنگ آبو نبینه. پاش به شلنگ گیر کرد و محکم روی زمین افتاد. در حالی که می خندیدم به طرفش رفتم و گفتم:
– آخیش دلم خنک شد! تا تو باشی دیگه از این کارا نکنی!
اون قسمت که افتاده بود آب جمع شده بود و همین باعث شد لباسش خیس و گلی شود! کلا سپیده توی افتادن ید طولایی داره. از بچگی هم تلپ تلپ می خورد زمین دست و پاش زخم می شد. با ناله و آه و فغان بلند شد و بی توجه به من لنگ لنگون به طرف ساختمون راه افتاد. من فقط می خندیدم و اون با غیظ نگام می کرد، به نوبت رفتیم حموم و دوش گرفتیم. اینم آغاز روزمون … به نظر که بد نمی یومد! بعد از دوش، با هم به سالن غذا خوری رفتیم و همراه بابا و مامان که تازه بیدار شده بودن یک صبحانه دلچسب خوردیم. رضا و سام هنوز بیدار نشده بودن. آی که چقدر دلم می خواست برم روی سر جفتشون آب یخ بریزم! چه فازی می ده لامصب! اما جرئت نداشتم، سام منو می خورد. بعد از اینکه بابا میون سر به سر گذاشتنای من و سپیده به کارخونه رفت، همراه سپیده به اتاق رضا رفتیم. بدون اینکه حرفی به هم بزنیم، از خیر سر به سر اون دو تا گذاشتن، گذشتیم. جرئتشو نداشتیم، پس از راه دوم یعنی لوس بازی استفاده کردیم. نقشه مو واسه سپیده گفتم و با توافق اون یک دو سه گفتم و همزمان با هم شیرجه زدیم روی سر سام و رضا و بوس بارونشون کردیم. هر دو اول با وحشت از خواب پریدن ولی وقتی ما رو با حالتای مضحکمون دیدن خنده شون گرفت و به خیر گذشت. واقعاً داشتن دو تا خواهر دیوونه هم غنیمت بود! بعد از بیدار شدن اونا کرممون ریخت و رفتیم توی کارگاه نقاشی من. هوس نقاشی کشیدن کرده بودم. سپیده هم عاشق نقاشیای من بود و اگه ساعت ها به تماشای حرکات دست من روی بوم می ایستاد خسته نمی شد. در حین نقاشی، به آرومی باله هم تمرین می کردم. از وقتی شش سالم بود بابا برام مربی خصوصی رقصباله گرفته بود و حالا دیگه به راحتی می تونستم روی انگشتای پام حرکت کنیم و به نرمی باد از این سمت به اون سمت برم. شاید برای همین بود که راه رفتن عادیم هم اینقدر نرم و سبک بود. سپیده محو تماشای من شده بود و کلی تشویقم کرد. ساعت یک برای خوردن نهار به سالن غذا خوری رفتیم و سپس دوباره به اتاق برگشتیم. یه کم نیاز به استراحت داشتیم تا بازم فرش بشیم و بتونیم آتیش بسوزونیم. سپیده روی تخت دراز کشید و در حالی که خیره خیره به تابلوی عشق واهی نگاه می کرد، گفت:
– رزا اگه همچین پسری وجود داشته باشه تا حالا صد در صد زن گرفته!
ولو شدم کنارش و گفتم:
– چرا اینطور فکر می کنی؟
– خوب آخه از بس خوشگله سه سوت تو هوا می زننش. کی می ذاره همچین پسری راحت و یالغوز برای خودش راه بره؟ خود من اگه ببینمش خوردمش.
– اوهو مواظب حرف زدنت باشا! صاحب اون تحت هر شرایطی خودمم.
– نه بابا! نمردیم و از تو غیرت هم دیدیم. به خدا دیگه داشتم نگرانت می شدم که نکنه تو تا آخر عمرت همینطور بچه بمونی و نفهمی معنی دوست داشتن چیه! ولی مثل اینکه چشمای آبی طرف کار خودشو کرده.
موهای کوتاه قهوه ایشو که با کش موی سفید رنگی بسته بود، کشیدم و گفتم:
– حرف زیادی نزن. تو همه اش باید منو اذیت کنی؟
موهاشو از دستم بیرون کشید و با غیظ گفت:
– الهی دست درد بگیری!
همونطور که خوابیده بودم پامو تکیه دادم به دیوار، درست زیر تابلو و گفتم:
– حقته.
به سمتم چرخید و گفت:
– پاشو بریم شنا.
– شنا؟!
– آره. تا حالا اسمش به گوشت نخورده؟ شنا، یعنی اینکه یه حوض خیلی بزرگ رو که بهش می گن استخر پر آب کنی و بعد بپری توش و یه حرکاتی انجام بدی که نری ته آب.
– هه هه خندیدم گوله یُد! خودم می دونم شنا چیه، ولی الان تازه غذا خوردیم، با معده سنگین چطور شنا کنیم؟
– به راحتی! پاشو بریم بهونه هم نیار. تازه واسه هضم غذا هم خوبه. پاشو تنبلی نکن.
با سپیده مایوهامون رو پوشیدیم و از ساختمون خارج شدیم. استخر پشت ساختمون قرار داشت. تویوپ های بزرگی که کنار استخر گذاشته بودیم، رو باد کردیم و داخل آب رفتیم. من روی تویوپ خوابیدم چون اصلاً نای شنا کردن نداشتم. ولی سپیده تویوپش رو کناری گذاشت و شیرجه رفت توی آب. از اوایل بچگی تا حالا این استخر یکی از سرگرمی های ما به حساب می اومد و هر دو به خوبی فنون شنا رو بلد بودیم. سپیده کمی که شنا کرد گفت:
– تو چرا نمی یای تو آب تنبل؟ اینقدر حال می ده که نگو! آب آفتاب خورده و گرم شده.
– من حوصله شنا ندارم. خیلی سنگین شدم.
بدون توجه به قد قد کردن من، با یه حرکت تویوپ رو برگردوند و منو تو آب سر و ته کرد. چند لحظه زیر آب موندم تا بالاخره تونستم خودمو جمع و جور کنم و بیام بالا. در حالیکه با دو دست موهامو از روی چشمام عقب می زدم گفتم:
– سپیده! دیوونه می گم حال ندارم. حالیت نمی شه؟
– حالیم که می شه ولی باور کن شنا تنهایی مزه نمی ده.
– نه عزیزم تو حالیت نمی شه چون اصولاً نفهمی.
شناکنون به قسمت گوشه استخر که پله ها قرار داشت، رفتم و خودمو بالا کشیدم. طبق معمول همیشه که وقتی از آب خارج می شدم، بدنم سنگین و لخت می شد، این بارم همونطور شدم و لبه استخر نشستم. سپیده شناگر خیلی خوبی بود و چند تا مدال هم گرفته بود. شجاعتش از من خیلی بیشتر بود، شاید دلیل اینکه تو این مورد ازش ضعیف تر بودم، وحشتی بود که از آب داشتم. اوایل که اصلاً زیر بار استخر و شنا نمی رفتم، اما وقتی دیدم سپیده داره ازم جلو می افته و همه تشویقش می کنن حس مبارزه و رقابت جوییم بیدار شد و با بدبختی به ترسم غلبه کردم و رفتم اموزش شنا. با این وجود هنوزم وقتی می خواستم بپرم تو آب یا وقتایی که ناگهانی می افتم تو آب ترس دست و پامو چند لحظه خشک می کرد.
وقتی خسته شد خودشو بالا کشید و کنارم لب استخر نشست و گفت:
– آخیش چه خوب بود. چند وقت بود که شنا نکرده بودم. استخر خودمون رو قراره رنگ بزنن برای همین آبشو خالی کردن.
بعد از اینکه حرفش تموم شد طبق معمول همیشه که حرف هام بی ربط بود گفتم:
– سپیده می شه یه خواهشی ازت بکنم؟
– چه خواهشی؟
چند لحظه ای سکوت کردم و ولی یهو دلو به دریا زدم و گفتم:
– یه خورده در مورد عشق برام حرف بزن.
سپیده چشمای قهوه ایشو گرد کرد و گفت:
– در مورد چی باهات حرف بزنم؟!!
با ناراحتی گفتم:
– مسخره! چرا می خندی؟ اصلاً نخواستم. نمی شه یه کلمه با تو حرف زد. ماشالله خواهر برادر عین هم می مونین.
جلوی خنده شو گرفت و گفت:
– خیلی خوب بابا. حالا واسه چی یاد عشق افتادی؟ نکنه عاشق شدی؟ هرچند که تو غلط می کنی بی خبر از من عاشق بشی …
خندیدم و گفتم:
– نه بابا! ولی خیلی ضایعه س که من در مورد عشق هیچی نمی دونم. حس می کنم نگاه مردای دور و برم نسبت بهم عوض شده. دیشب ایلیا یه چیزی گفت که توش موندم.
سریع پرید وسط حرفم و پرسید:
– چی گفت؟!
– گفت بالاخره مال خودم می شی…
– واه واه! چه مردم پرو شدن!
– حالا اون مهم نیست. مهم اینه که … سپیده واقعاً حس می کنم بزرگ شدم. نمی خوام دیگه کسی بهم بگه بچه!
با نگاهی مهربون دستمو گرفت و در حالی که فشارش می داد گفت:
– خوب ببین عشق یعنی علاقه شدید قلبی! حالا برای اینکه راحت تر حالیت بشه، عشق یه احساسیه که اصلاً ارادی نیست. یعنی تو هیچ وقت نمی تونی بگی خوب من آماده ام که عاشق بشم و منتظر بشینی تا عاشق بشی. این یه احساسیه که باید موقعیتش پیش بیاد، تا سراغت بیاد. مثلاً با یه نگاه! که بهش می گن عشق توی یه نگاه …! بعضی ها به عشق توی یه نگاه اعتقاد ندارن و می گن که این یه تب تنده و زود فروکش می کنه. ولی بعضی ها این عشقو خیلی هم استوار می دونن.
– تو چی؟ تو قبول داری یا نه؟
– نمی دونم. شاید اگه تو یه روز توی یه نگاه عاشق بشی من باورش کنم.
– چرا؟
– چون کسی نبوده که به تو آموزش بده و به تو واژه های عاشقی رو یاد بده و این خودتی که با یه نگاه این احساسو حس کردی و فهمیدی و درک کردی.
– حالا یه نفر مثل من، چطور باید بفهمه که عاشق شده یا نه؟
سپیده قیافه ای شبیه استادا به خودش گرفت و گفت:
– خوب ببین مثلاً فرض می کنیم که تو عاشق سام شدی. خوب؟
اخمامو در هم کشیدم و گفتم:
– آدم تر از سام نبود که می بندیش به من؟
– مثال زدم بیشعور!
خنده ام گرفت و گفتم:
– خوب ببخشید بگو.
– اگه تو وقتی اونو دیدی احساس کردی ضربان قلبت تند شده و کم مونده از سینه ات بپره بیرون، پاهات بی حس و شل شده، احساس کردی دلت می خواد قشنگ تر از همیشه جلوش ظاهر بشی، دلت می خواد که اون تو رو بهتر از همه بدونه، همه ش سعی در پنهون کردن عیوبت از چشم اون داشتی و دست و پاتو گم کردی، بدون عاشقش شدی! اگه از تصور اون کنار کس دیگه قلبت فشرده شد و نتونستی تاب بیاری بدون دیوونشی … اگه تحمل سردیشو نداشتی … اگه …
از حرف های عجیبش خنده ام گرفت و رفتم وسط حرفش:
– پس من هیچ وقت عاشق نمی شم.
– چرا؟
– برو بابا آخه اینا چیه که تو میگی؟ من هیچ وقت همچین احساساتی پیدا نمی کنم. مطمئنم!
– زیاد مطمئن نباش. یه وقت دیدی یه چیزی خورد پس کله تو و تو هم عاشق شدی.
– سپیده تو تا حالا عاشق شدی؟
– نه.
– پس اینارو از کجا می دونی؟
– هر دختری این چیزا رو می دونه. تو هم به خاطر بی احساسیته که بلد نیستی.
– من اونقدر هام بی احساس نیستم!
سپیده که تحت تأثیر معصومیت و مظلومیت کلام من قرار گرفته بود، محکم بغلم کرد و گفت:
– می دونم عزیزم تو مهربون ترین دختر خاله دنیایی! حالا هم بهتره پاشیم بریم تو که سردم شده.با هم وارد ساختمون شدیم و بعد از عوض کردن لباس، هر دو از خستگی خوابمون برد. حدود دو ساعت می شد خوابیده بودیم، که با سر و صدای سام و رضا که توی باغ فوتبال بازی می کردند، از خواب بیدار شدیم. بعد از خوردن عصرونه توی حیاط رفتیم و گوشه ای زیر سایه درختا روی نیمکتای کوتاه نشستیم. سپیده
بی مقدمه گفت:
– راستی رزا یه خبر دست اول!
از هیجان اون منم هیجان زده شدم و گفتم:
– چی شده؟
– شرط می بندم که تا حالا نفهمیده باشی.
– چیو؟
– مژدگونی بده تا بهت بگم.
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
– ببند سپیده!
– خیلی بیشعوری! منو باش میخوام بهت خبر دسته اول بدم …
– خوب بده! مژده گونی دیگه چه صیغه ایه؟
– خسیس بدبخت! نخواستم بابا … حالا بگو ببینم، تو می دونستی که قراره بریم مسافرت؟ اونم زنونه! منو تو و مامان ها.
با خوشحالی و حیرت گفتم:
– دروغ می گی!
– نه بابا دروغم کجا بود؟ قراره یک هفته بریم کیش. بابای من کار داره نمی تونه بیاد. بابای تو هم چون اون نمی یاد، از اومدن انصراف داده. رضا و سامی هم ترجیح دادن که اینجا بمونن. حالا چراشو فقط خدا داند و بس!
با ذوق گفتم:
-آخ جون! دو سال بود کیش نرفته بودیم. دلم لک زده واسه اسکله.
– به خصوص که آقا بالا سر هم نداریم!
حرفشو تایید کردم و در حالیکه از خوشحالی روی پا بند نبودم گفتم:
– تو از کجا فهمیدی؟
– مامانم داشت پشت تلفن به مامان تو می گفت.
– یعنی اونا می خوان واسمون سورپرایز باشه که تا حالا حرفی نزدن؟!
– آره دیگه. حالا تو هم سوتی نده، که فکر کنن ما نمی دونیم.
– خیلی خوب. وای سپیده بهترین خبرو بهم دادی. حالا کی قراره بریم؟
– والا اینطور که من از استراق سمعم دستگیرم شد یک هفته دیگه.
– آخ جون!
چهره شو در هم کشید و گفت:
– وا رزا! اینقدر ذوق زده شدی که انگار اصلاً کیش نرفتی. عوض تو که اینقدر ذوق زده شدی، من زیاد خوشحال نشدم.
– اِ چرا؟
– آخه من دلم می خواست برم شمال. دلم هوای جنگلها و دریای شمال رو کرده. نه جنوب! آخه الان هوای کیش خیلی گرمه.
– سپیده دلت می یاد؟ یادته دفعه پیش که رفتیم کیش چقدر خوش گذشت؟ ولی…
– ولی چی؟
– حیف که بابا نمی یاد.
– دختر لوس تو نمی خوای بفهمی که دیگه بزرگ شدی؟
– اَه تو هم که همش منو مسخره می کنی. خوب آخه وقتی بابا هست، من هر چی که دلم بخواد واسم می خره. حتی اگه از اون چیز هزار تای دیگه هم داشته باشم، ولی مامان نه.
– هی هی حواستو جمع کن پشت سر خاله من اینطوری حرف نزنی ها! وگرنه من می دونم و تو.
– گمشو تو هم اصلاً منو درک نمی کنی.
– یکی یه دونه خل و دیوونه که می گن تویی. کیه که بتونه تو رو درک کنه؟
با عشوه گفتم:
– هیچکس جز تابلوی عزیزم که همیشه هر چی که بگم فقط با یه لبخند عاشقونه نگاهم می کنه.
– پاشو جمع کن اون کاسه کوزه اتو که دیگه کم کم داره باورم می شه خل شدی!
قبل از اینکه بتونم جوابشو بدم توپی که سام پرتاب کرد روی میز جلومون افتاد و حواسمان رو پرت کرد. توپ رو برداشتم و با خوشحالی که داشتم براشون پرت کردم. اینقدر خوشحال بودم که دلم می خواست خودمم با توپ پرواز کنم! بالاخره تابستونم داشت از کسالت خارج می شد.

حق با سپیده بود، چون مامانامون تا روز یکشنبه ای که پرواز داشتیم هیچ حرفی بهمون نزدن. روز یکشنبه از صبح دلشوره داشتم و هر آن منتظر بودم که مامان خبر سفر رو به من بده، ولی چیزی نگفت. ساعت ۹ شب بود که دیگر کاملاً ناامید شدم و مطمئن شدم که یا سپیده اشتباه کرده یا کلا کنسل شده. ولی درست ساعت ۵/۹ بود که مامان با خوشحالی به من گفت چمدونمو ببندم. مامان منم چهار می زدا! نمی شد یه کم زودتر بگه؟ حالا گیریم که من نمی دونستم و از قبل یه کم از چیزامو جمع نکرده بودم چطوری می تونستم تو اون وقت کم چیز میر جمع کنم؟ در هر صورت دوباره خوشحال و ذوق زده شدم و تند تند بقیه چیزامو هم جمع کردم و از اتاق خارج شدم. مامان و بابا تو سالن نشیمن نشسته بودند. مامانم حاضر شده بود و چمدونش کنار پاش بود. بابا با دیدن من بلند شد و گفت:
– خوب دخترم می بینم که برای جدا شدن از من حاضری.
محکم بابا رو در بغل کردم و گفتم:
– کاش شما هم می اومدید. اونوقت دیگه خیلی خوش می گذشت.
بابا منو از خودش جدا کرد و گفت:
– عروسک بابا تحت هر شرایطی باید بهش خوش بگذره.
به دنبال این حرف دست تو جیب کتش کرد و پاکتی رو به طرفم گرفت و گفت:
– بیا دخترم این برای توئه.
– چیه بابا؟
– پول تو رو جدا از مامانت می دم، که هر چی که دلت خواست، بخری. این دفعه من باهات نیستم. نمی خوام کم و کسری داشته باشی.
مامان به اعتراض گفت:
– فرهاد تو که می دونی این دختر جنبه نداره. همون روز اول همه اشو می ره خرج چیزای الکی می کنه.
بابا با اخم گفت:
– شکیلا تو رو خدا اینقدر به رزا سخت نگیر. بذار راحت باشه.
– من نگران آینده خودشم.
بی توجه به حرفای بابا و مامان که هنوزم ادامه داشت با ذوق در پاکت رو باز کردم. مبلغی چند برابر تصور من بود! با فریاد گفتم:
– وای بابا! این خیلی زیاده. مگه می خوام جزیره رو بخرم؟
– هر چقدرش که زیاد اومد می تونی پس انداز کنی. لازم نیست که همه اشو خرج کنی عزیزم. تو باید پس انداز کردن رو هم یاد بگیری.
دوباره بغلش کردم و گفتم:
– بابا از همین الان دلم براتون تنگ شده.
بابا روی سرمو بوسید و گفت:
– منم همینطور عروسک. حالا دیگه بهتره برید وگرنه از پرواز جا می مونید.
تازه یاد رضا افتادم و با کنجکاوی پرسیدم:
– پس رضا کو؟
از پشت سر صدای رضا اومد که گفت:
– من اینجام آبجی خانم.
به طرفش برگشتم و گفتم:
– کجا بودی تو؟
– همین جا، ولی تو با بابا جونت مشغول بودی.
بغلش کردم و گفتم:
– رضا کاش لااقل تو میومدی!
آروم در گوشم گفت:
– غصه منو نخور. قراره با دوستام و سام برای دو هفته بریم شمال.
با اخم گفتم:
– ای ناقلا پس بگو چرا قید کیشو زدی!
خندید و گفت:
– آخه با دوستا یه صفای دیگه داره. اگه غیرتم اذیت نمی کرد، حتماً تو رو هم با خودمون می بردم. چون تو برام یه چیز دیگه ای هستی. تو یه طرف، دوستام یه طرف! می دونی که فنچ کوچولوی منی.
– فدای اون غیرت و احساست بشم. دلم برات تنگ می شه.
– منم دلم برای شیطنت ها و بچه بازی های فنچم تنگ می شه. حالا تا اشکمو در نیاوردی برو.
گونه اشو محکم بوسیدم و گفتم:
– چشم ما رفتیم بای.
داشتیم با مامان از در بیرون می رفتیم که صدام زد:
– رزا…
به طرفش برگشتم و گفتم:
– بله؟
عکسی رو به طرفم گرفت و گفت:
– از روی این دو تا چاپ کردم. گفتم شاید تو هم بخوای.
عکسو گرفتم. همون عکسی بود که مامان از من و رضا درحالی که لباسهای نقره ای رنگمونو پوشیده بودیم و رضا منو بغل کرده بود و داشتیم همو می بوسیدیم، گرفته بود. دوباره گونه شو بوسیدم و گفتم:
– قربونت برم. هیچ وقت این عکسو از خودم جدا نمی کنم. عکس نامزدمه!
دوباره خداحافظی کردیم و همراه مامان سوار ماشین بابا شدیم و راننده بابا به طرف فرودگاه راه افتاد. توی راه تازه یادم افتاد که یادم رفته با تابلوم خداحافظی کنم. خیلی ناراحت شدم، ولی دیگر وقتی برای برگشتن نبود. خاله و سپیده توی فرودگاه منتظر ما بودن. کارتای پروازو گرفتیم و نیم ساعتی طول کشید تا سوار هواپیما شدیم. ساعت ۱۱ بود که هواپیما از باند فرودگاه کنده شد و به طرف کیش به پرواز در اومد. احساس دلشوره ولم نمی کرد، اما نمی دونستم این دلشوره شدید به خاطر پروازه یا حادثه ای قرار بود، اتفاق بیفته!
از صحبت های خلبان متوجه شدم که رسیدیم. بعد از فرود و توقف کامل هواپیما با مامان و خاله و سپیده پیاده شدیم. اول بارها رو تحویل گرفتیم و بعدش هم با مسئولی که از طرف هتل دنبالمون اومده بود، به هتل رفتیم. چون دیر وقت بود وقت نمی شد جایی برویم، برای همین وسایلمون رو مرتب کردیم و به تخت خواب ها پناه بردیم.

صبح با صدای خاله و مامان که چمدونا رو باز می کردن بیدار شدم و نشستم روی تخت، اینقدر غرق بودن که جواب سلام منو هم به زور دادن. سپیده هم بیدار شده بود، ولی هنوز روی تخت دراز کشیده بود. خواستم برم توی دستشویی که سپیده زودتر از من توی دستشویی پرید. با حرص کوبیدم روی در و هر چی از دهنم در اومد، نثارش کردم. وقتی بیرون اومد بدون اینکه نگاش کنم سریع وارد شدم و در رو بستم. هنوز چند ثانیه نگذشته بود که چراغو خاموش کرد. قلبم افتاد توی پاچه ام و گفتم:
– سپیده مرض گرفته تو چرا آزار داری؟ صبح اول صبحی چت شده؟ چراغو روشن کن.
– نمی کنم.
– بی خود می کنی. روشن کن این لامصبو.
– تا وقتی اعتراف نکنی که از تاریکی می ترسی، روشن نمی کنم!
– من از هیچی نمی ترسم. بهت می گم روشن کن.
در حالی که دروغ می گفتم. به قول رضا مث سگ از تاریکی می ترسیدم. سپیده گفت:
– تا نگی روشن نمی کنم.
مامان و خاله هم از سپیده می خواستن که چراغو روشن کنه. مامان می دونست که من تو تاریکی حتی ممکنه تشنج کنم، ولی سپیده لجباز می گفت:
– نه امکان نداره! تا نگه روشن نمی کنم. اصلاً دیدن که نداره. زود باش کارتو بکن بیا بیرون.
ضربان قلبم تند و تندتر می شد. داد کشیدم:
– بی تربیت! چه طور برای تو دیدن داشت؟ واسه من نداره؟ می گم روشن کن.
– بگو تا روشن کنم.
چون حسابی ترسیده بودم، به ناچار گفتم:
– خیلی خوب بابا! من از تاریکی می ترسم. حالا راحت شدی؟ الهی بمیری! ذلیل شده، روشن کن دیگه.
چراغو روشن کرد و گفت:
– یه خورده مخلفاتش رو زیاد کردی! ولی مهم نیست عزیزم جبران می کنم.
سریع دست و صورتمو شستم و از دستشویی رفتم بیرون. سپیده با نیش باز نگام می کرد. با عصبانیت به طرفش رفتم و اونو زیر مشت و لگد گرفتم. با پادرمیونی خاله و مامان به زور از هم جدا شدیم. حدود نیم ساعت طول کشید تا آه و ناله های سپیده تموم شد و دوباره با هم آشتی کردیم. همیشه همینطور بودیم. قهرامون کوتاه مدت و محبتمون بی نهایت بود. حاضر شدیم و با مامانا راهی بازار بزرگ پردیس شدیم. خداییش در مورد خرید کردن خستگی ناپذیر بودم. عصر که شد به اسکله رفتیم و با سپیده از همون اول شروع به دوچرخه سواری کردیم، وقتی هم خسته شدیم رفتم کنار آب و تازه آب بازیمون گل کرد. شب با خستگی خیلی زیاد به هتل برگشتیم. خوشحال بودم که روز خوبی رو پشت سر گذاشتم و حسابی خوش گذروندم. دعا کردم تموم مدت اقامتمون به من همینطور خوش بگذره. اینقدر الکی خوش بودم که جز خوش گذرونی به هیچی فکر نمی کردم. اصلاً فکرشو هم نمی کردم که زندگی و سرنوشت برام چه نقشه هایی کشیدن. اگه می دونستم شاید اینقدر به دنبال خوشی نبودم و از همون ابتدا سعی می کردم تجربه هامو زیاد کنم تا بتونم به جنگ سرنوشت برم.
دو روز به همین ترتیب گذشت. روز سومی بود که اونجا بودیم. صبح رو من و سپیده تو محوطه هتل موندیم و برای خرید همراه مامانا نرفتیم. می خواستیم با سپیده تو هتل بیلیارد بازی کنیم. عاشق بازی بیلیارد بودم. رضا میز بیلیارد کوچیکی داشت که بعضی وقتا تو خونه با هم بازی می کردیم و یه کم بلد بودم. حسابی خوش گذروندیم. به خصوص که با یک اکیپ دیگه مسابقه دادیم و با هزار بدبختی تونستیم از اونا ببریم. عصر هم تو محوطه هتل اسکیت بازی کردیم. اینقدر تو خود هتل به ما خوش می گذشت که نیازی به بیرون رفتن نداشتیم. شب که شد به اصرار سپیده با مامانا به اسکله رفتیم. اسکله رفتن و دوچرخه سواری برنامه هر شبمون شده بود. مامان گفت:
– بچه ها اول بیاین بریم یه جا برای نشستن پیدا کنیم، بعد برین برای بازی.
قبول کردیم و همه با هم به سمت ساحل رفتیم. گوشه ای خلوت پیدا کردیم و چهار نفری نشستیم. چند دقیقه ای رو تو سکوت به آبی زیبای دریا خیره شدم. سپیده هم مثل من به آب نگاه می کرد. به هر چیز آبی که نگاه می کردم یاد چشمای عشق واهی ام می افتادم. به خصوص آسمون قبل از غروب. دلم براش تنگ شده بود. اون شب حس عجیبی داشتم. انگار دنیا برام شکل دیگه ای پیدا کرده بود. همه چیز رنگ دیگه ای بود سبز ها زیادی سبز و آبی ها زیادی آبی بودن. هر چهار نفر سکوت کرده بودیم و من داشتم از اون همه زیبایی لذت می بردم. دلم می خواست از جا بلند بشم و رو به آسمون فریاد بکشم:
– خدایا! عاشقتم … خیلی دوستت دارم. تو خیلی خوبی که اینهمه چیزای قشنگ به من دادی. خدایا عاشق مامانمم عاشق خاله امم عاشق دختر خاله امم. من عاشق همه ام همه رو دوست دارم. تو رو بیشتر از همه دوست دارم خدا جون …
تو حال و هوای خاص خودم بودم که متوجه شدم بین خاله و مامان اشاره هایی رد و بدل می شه و هر دو سمتی رو به هم نشون می دن. دنباله نگاهشون رو گرفتم و دیدم به یه خانمی که تنها نشسته و چشم به آب زلال دوخته ، نگاه می کنن. رو به مامان گفتم:
– چی شده مامان؟ چی رو دارین به همدیگه نشون می دین؟
مامان به طرفم برگشت و من اشک رو توی چشمای سبز و درشتش دیدم. قلبم فرو ریخت و با تعجب گفتم:
– مامانی داری گریه می کنی؟!
مامان و خاله هر دو در حالی که بغض داشتن، از جا بلند شدن و به طرف اون خانم رفتن. چند لحظه بعد هر سه تو بغل هم گریه می کردن! به سپیده گفتم:
– تو فهمیدی این خانمه کی بود؟
سپیده هم با تعجب گفت:
– نه ولی حتماً طرف خیلی عزیزه که اینا اینطوری اشک می ریختن. عجب فیلم هندی شده ها!
دوباره بهشون نگاه کردم که دیدم این بار در حالی که می خندیدن به سمت ما می یومدن

. جلل خالق! اینا چشون بود؟ یهو می خندن یهو گریه می کنن. نکنه خل شدن؟ مگه نشونه دیوونگی همین نیست؟ خوبه بلند شم فرار کنم. از فکرای خودم خندم گرفت. وقتی به ما رسیدن من و سپیده وایسادیم و ناچاراً سلام کردیم و به گرمی جواب گرفتیم. اون غریبه، خانم قد بلندی بود با پوست سفید و چشمای درشت مشکی که توی صورتش برق می زدن انگار. روی هم رفته خوشگل بود بود و به دل می نشست، حتی با وجودی که سنش بالا بود. مامان گفت:
– بچه ها معرفی می کنم، کیمیا جون دوست عزیز دوران دبیرستان من و شیلا. البته می شه گفت که کیمیا خاله شماست، چون با خواهر برای ما فرقی نداره.
این شد که بعد از اون ما اونو خاله کیمیا صدا زدیم.

مامان رو به خاله کیمیا گفت:
– این دو تا هم رزا و سپیده، دخترای من و شیلا هستن.
خاله کیمیا به سپیده نگاه کرد و گفت:
– ماشاالله چقدر هم نازن! شیلا دختر تو کپی جوونیای خودته.
درست می گفت. سپیده دقیقاً شبیه خاله بود، همینطور که من و رضا شبیه مامان بودیم. باباهامون این وسط ول معطل بودن! جالبی کار اینجا بود که مامان و خاله شیلا دو قلو بودن اما به هم شباهتی نداشتن. خاله کیمیا به من نگاه کرد و گفت:
– ماشالله شکیلا، دختر توام خیلی شبیه خودته! انگار دارم جوونی هاتون رو می بینم!
مامان لبخندی زد و گفت:
– آره، رزا خیلی شبیه منه، پسرم، رضا هم تقریباً همینطوره! البته اون فقط چشماش سبزه، بقیه چهره اش کپی فرهاده!
خاله کیمیا با کنجکاوی پرسید:
– وای دو تا بچه داری؟! پسرت نیومده؟
– نه ، اونم واسه خودش با دوستاش برنامه داشت. رفته شمال …
خاله شیلا بحثو عوض کرد و گفت:
– تو چی بی معرفت؟ تو چیکار کردی؟ بچه داری یا نه؟
برای لحظه ای ناراحتی رو تو نگاه خاله کیمیا دیدم. ولی خیلی زو به حالت طبیعیش برگشت و گفت:
– معلومه که دارم! یه پسر بیست و چهار ساله خیلی خوش تیپ!
مامان ا تعریف خاله کیمیا لبخند نشست روی لبش و گفت:
– خدا بهت ببخشتش! دیگه تعریف کن، از زندگیت بگو. راضی هستی؟ می دونی چند ساله همو ندیدیم؟ دقیقاً از نامزدی من با…
به اینجا که رسید نگاهی به ما کرد و حرفشو خورد. انگار ما مزاحم بودیم. می دونستم درد دلای زیادی برای گفتن دارن که البته من هم زیاد مایل به شنیدن نبودم. تا همین جاش هم داشت خوابم می گرفت. دست سپیده رو گرفتم و گفتم:
– بریم بازی؟
اونم که معذب بودن مامان و خاله ها رو درک کرده بود، سری به نشونه موافقت تکون داد و بلند شد. قبل از رفتن به طرف مامان برگشتم و گفتم:
– مامان اگه دیر کردیم شما خودتون برین هتل ما هم تاکسی می گیریم می یایم. باشه؟
مامان اخم کرد و گفت:
– لازم نکرده! دو تا دختر تنها چه جوری اون وقت شب می تونین خودتون بیاین؟
– مامان خواهش می کنم!
خاله شیلا که حسابی مشتاق صحبت با دوست قدیمیشان بود گفت:
– ولشون کن شکیلا بچه که نیستن. کیشم به اندازه کافی امنیت داره. برین خاله جون فقط خیلی هم دیر نکنین.
با خوشحالی دستامو به هم کوبیدم و گفتم:
– چشم خاله جون.
به دنبالش مشتی به شونه سپیده کوبیدم و گفتم:
– بزن بریم.با هم به سمت جایگاه دو چرخه ها رفتیم و دوتا دوچرخه کرایه کردیم. نمی دونم چرا دوباره دلشوره گرفته بودم و وقتی به سپیده گفتم پیشنهاد داد پیش مامانا برگردیم. ولی من که به هیچ وجه نمی خواستم آزادی به دست آمده رو از دست بدم قبول نکردم و به امید اینکه بهتر شم به دوچرخه بازی ادامه دادم. ساعت از دوازده گذشته بود که وارد پیست مخصوص دوچرخه شدیم. من از جلو با سرعت می رفتم و سپیده هم از پشت سرم
می یومد. تصمیم داشتیم پیستو برای آخرین بار تا آخر بریم و وقتی برگشتیم دوچرخه ها رو تحویل بدهیم و برگردیم هتل. ساعت نزدیک دو بود! آخرای پیست که رسیدیم با یه نگاه به پشت سرم فهمیدم دیگه هیچ کس همراهمون نیست و حسابی خلوت شده. ترس برم داشت چون چراغا هم کم نور و کم شده و همه جا تاریک شده بود. با دیدن چند تا دوچرخه سوار پسر ترسم به وحشت تبدیل شد و کم مونده بود سنگ کوب کنم! چون از نیشای باز پسرا که از قضا کم سن و سالم بودن و نگاهاشون می شد فهمید که قصد و قرض بدی دارن و فاتحه مون خونده اس اگه گیرشون بیفتیم. رو به سپیده گفتم:
– سریع دور بزن و با تموم توانت فقط پا بزن!
به دنبال این حرف خودم با سرعت دور زدم و با نیرویی عجیب شروع به رکاب زدن کردم. به پشت سرم که نگاه کردم سپیده رو دیدم که چسبیده به من با سرعت و نفس زنون می یاد. با فاصله کمی از اون پسرا که سه نفر بودن می یومدن. ترسم وقتی بیشتر شد که صدای جیغ سپیده بلند شد. سریع به پشت سرم نگاه کردم و سپیده رو پخش زمین دیدم. لعنتی! این باز افتاده بود! ناچاراً ایستادم و به طرفش رفتم. سپیده با ترس و صدایی که می لرزید و معلوم بود به زور جلوی گریه کردنش رو گرفته گفت:
– یکی از این عوضیا چرخمو …
هنوز حرفش تموم نشده بود که دستی دور کمر من و دست دیگه ای دور شونه سپیده حلقه شد. با دیدن دست پر مو و کریه و سیاه رنگ پسری که حدوداً بیست سال داشت مو به تنم راست شد و بی اراده یه جیغی کشیدم بنفش! به دنبال جیغ من جیغ سپیده هم بلند شد. دست زبر پسر جلوی دهنمو گرفت و در گوشم با صدای نخراشیده و لهجه ای که نمی دونستم کجاییه زمزمه کرد:
– کوچولوی خوشگل … آروم باش کاریت ندارم … فقط می خوام اون لبای خوشگلتو …
به اینجا که رسید دستشو محکم گاز گرفتم و همین که دستشو کشید دوباره جیغ کشیدم. چنان از ته دل جیغ می کشیدم که حس می کردم گلوم خش بر می داره. پسره کثیف با اون چشمای دریده و هرزه اش دوباره با سرعتی باور نکردنی منو میون چنگالای چرکش گرفت و این دفعه که مشخص بود دیگه نمی خواد فرصت رو از دست بده سر منو از عقب به سمت خودش برگردوند و صورتشو جلو آورد. چشمامو با انزجار بستم. هیچ کاری از من که مثل موش تو چنگال مار بودم بر نمی یومد. فقط داشتم آرزو می کردم بمیرم ولی لبای اونو حس نکنم. تو همین لحطه پر استرس صدای فریاد شخص دیگه ای باعث شد هم من چشمامو باز کنم هم اون پسره صورتشو عقب ببره. همون پسر سومی که همراهشون بود، در حالی که نفس نفس می زد گفت:
– دو تا پسر قد بلند هیکلی دارن می یان این طرف. نتونستین جلوی دهن این دو تا ضعیفه رو نگه دارین؟ فکر کنم صدای جیغ اینا رو فهمیدن و دارن می یان اینور چون دارن می دون …
با صدای جیغ سپیده نه تنها من که توجه اون دو تا پسر هم به طرف سپیده کشیده شد. مثل اینکه پسری که سپیده رو گرفته بود هنوزم قصد ول کردنشو نداشت. پسری که منو گرفته بود، ولم کرد و رو به اون پسر داد کشید:
– اوی احمق! ول کن بیا اینجا ببینم …
هنوز حرفش تموم نشد که منم اون دو تا پسر رو دیدم. وقتی سپیده هم از دست اون کفتارا نجات پیدا کرد سریع به سمتش رفتم و کشیدمش تو بغلم. هر دو تو بغل هم زار می زدیم. صدای درگیری که بلند شد ترسمون بیشتر شد. دو نفر چطور می تونستن از پس سه نفر بر بیان؟ اینقدرم قدرت نداشتیم که فرار کنیم. ممکن بود در صورت شکست خوردن اون دوتا ما بازم اسیر اون عوضیا بشیم. سپیده زیر لب داشت آیه الکرسی می خوند. سعی کردم تمرکز کنم تا ببینم چه کاری به صلاحمونه که صدایی شنیدم:
– بسه … بسه دیگه بچه ها … بریم تا کس دیگه ای نیومده.
لای یکی از چشمامو باز کردم و پسرای مزاحمو دیدم که به سرعت در حالی که رو چرخه ها رو هم به دنبالشون می کشیدن در رفتن. یکی از پسرای قد بلند تا وسط راه هم دنبالشون دوید ولی با صدای پسر دیگه که گفت:
– داریوش ولشون کن … بذار برن بسشونه.
برگشت. بدون نگاه کردن به اونا سر سپیده رو از بازوم جدا کردم و گفتم:
– رفتنشون سپیده جونم … بسه دیگه گریه نکن الان می ریم هتل. دیگه غلط می کنیم تا این موقع تنها جایی بمونیم. گریه نکن دیگه سپیده.
مشغول دلداری دادن به سپیده بودم که صدایی کنارم حواسمو از سپیده پرت کرد، یه صدای بم و مردونه:
– خانوما شما حالتون خوبه؟ آسیبی که بهتون نزدن اون بی پدر و مادرها؟
سرمو بالا گرفتم تا هم صاحب اون صدا رو ببینم و هم بابت کمکشون تشکر کنم. ولی دیدن همانا و لال شدن همان! احساس کردم پرتاب شدم توی یک استخر یخ. موهای تنم سیخ و تموم رگای بدنم کشیده شد. سرم به دوران افتاد. باورم نمی شد! اصلاً توی عقل نمی گنجید! ولی این خودش بود. این همون نقاشی من بود! همونی که خودم کشیده بودم. خودم خالقش بودم. مال خودم بود. همون پسر رویاهام! کسی که ناخواسته عاشقش شده بودم! موهای خوش حالت طلایی رنگش پریشون و پخش روی پیشونی اش ریخته بودن. تی شرت تنگ سفید رنگی پوشیده بود، با شلواری جین به رنگ آبی روشن. عضله های پیچ پیچ بازوش چشمک می زدن. چشمای درشت آبیشو به من دوخته بود. انگار اونم مث من مسخ شده بود! اونم بی حرف به من خیره شد بود. صاف زل زده بود توی چشمام. سکوت بینمونو اون شکست و زیر لب گفت:
– تبارک الله احسن الخالقین! ببین خدا چی آفریده!! چشمِ یا زمرد؟!
من که به کل لال شده بودم فقط سعی کردم به سپیده با نگاه بفهمونم که چی دیده ام! ولی نیازی به گفتن نبود چون اونم محو تابلوی من شده بود! مطمئناً سپیده هم اونو شناخته بود. دوستش گفت:
– داریوش بهتره خانما رو برسونیم پیش خونوادشون.
پس اسمش داریوش بود! اون لحظه به نظرم قشنگ ترین اسم دنیا داریوش بود. سعی کردم صدامو پیدا کنم و از اونن حالت به نظر خودم غیر طبیعی خارج بشم. چشمامو یه لحظه بستم و ناخنامو با قدرت کف دستم فرو کردم تا دردش همه چیزو از یادم ببره. درد که توی دستم پیچید صدامو پیدا کردم و به زحمت و با کلی تلاش برای اینکه پی به درون طوفانی من نبرن، گفتم:
– ببخشید ما شما رو هم توی زحمت انداختیم.
با صدای دلنشینش گفت:
– خواهش می کنم. چه زحمتی؟ حالا حال شما خوبه؟ اونا که اذیتتون نکردن؟
– ممنون ما خوبیم. خدا رو شکر شما به موقع رسیدین اونا نتونستن کاری بکنن.
چشمای خمارش رو چرخوند سمت دوستش و من دلم تو سینه لرزید. تو دلم گفتم:
– لا مصب چشمه یا خنجر شش سر؟ انگار گذاشتی رو دلم داری تیکه تیکه اش می کنی! بمیری پسر که با نگاهت داری می کشیم.
دوباره نگام کرد و گفت:
– بهتره پاشید تا ما شما رو به خونواده هاتون تحویل بدیم. البته اگه با کسی اومده باشین!
طوری این جمله رو گفت که به من برخورد. اخم کردم و گفتم:
– ما با مادرامون اومدیم. البته اونا زودتر از ما رفتن هتل. ما هم می خواستیم دیگه برگردیم هتل که این اتفاق افتاد.
لبخند اغوا کننده ای زد و گفت:
– قصد جسارت نداشتم خانوم کوچولو. بهتره بلند شین تا ببریمتون.
شنیدن لفظ خانوم کوچولو از زبون اون برام زیاد خوشایند نبود. ولی الان وقت جبهه گیری هم نبود چون شک بر انگیز می شد. فقط چشمامو بستم و از ته دل دعا کردم به چشمای خوشگل اون بچه نیام. با کمک اونا از جا بلند شدیم و راه افتادیم. بی اراده به دستش که بازوشو می فشرد خیره شدم. انگشتای کشیده و سفید با ناخن های کشیده. با خودم فکر کردم:
– تو با این دستای دخترونه چطوری از پس سه نفر بر اومدی؟ بهت می یاد تیتیش باشی. وای نه … خدا نکنه تیتیش باشی. بدم می یاد از این پسرایی که ادای دخترونه دارن.
خودمو نمی تونستم گول بزنم، من دلمو باخته بودم! دلمو به یه نگاه آبی باختم! وای بر من! ای وای بر من! درست تو همون زمانی که حس بزرگی داشتم و بچگی از من فاصله می گرفت دلمم از دستم رفت. دلی که حالا حالاها به اون نیاز داشتم. بوی عطرش سحر آمیز بود و دلمو آشوب می کرد. دوچرخه ها رو برداشتیم و راه افتادیم. سکوت رو اون شکست و گفت:
– می تونم بپرسم شما از کدوم شهر اومدید؟
بی اراده سریع جواب دادم:
– از تهران.
و انتظار داشتم اونم بگه ماهم همینطور، ولی بر خلاف میل من گفت:
– من و دوستم آرمین از اصفهان اومدیم. البته مامان و بابام تهرانی هستن، ولی من اصفهان به دنیا اومدم و همونجا هم بزرگ شدم.
سعی کردم چیزی بگم تا ناراحتی ام مشخص و تابلو نباشد:
– جالبه! شما اصلاً لهجه ندارید.
– خوب معلومه! چون کسایی که حرف زدنو به من یاد دادن، لهجه نداشتن.
برای اینکه بیشتر از این تابلو نباشم و فقط با داریوش حرف نزنم، رو کردم به آرمین و گفتم:
– شما اصفهانی هستین؟
با شرم و در عین حال اعتماد به نفس گفت:
– بله من اصفهانی هستم. پدر و مادرم اصالتاً اصفهانی هستن.
– اصفهان شهر قشنگیه! من یه بار اومدم.
داریوش با صدایی آهسته گفت:
– جدی؟ شما اصفهان اومدید؟
با تعجب گفتم:
– خب آره! چطور مگه؟
– هیچی … فقط چقدر بدشانسم من!
منظورشو فهمیدم و احساس کردم پاهام شل شدن. همون حالتای عاشقی بود که توی من ظاهر می شد! فقط خدا باید به داد دل من می رسید. خدایا اونم از من خوشش اومده. مطمئنم همونقدر که اون به دل من نشسته منم به دل اون نشستم. ای خدا جون بیا پایین بذار بوست کنم. به اسکله که رسیدیم بعد از تحویل دادن دوچرخه ها بر خلاف میلم ولی با جدیت گفتم:
– ممنون از همراهیتون از اینجا به بعد رو دیگه با تاکسی می ریم.
در حالی که اگه می خواستم به حرف دلم گوش کنم دلم می خواست تموم اون شب و شبای بعد رو هم کنار داریوش باشم و به چشمای آبیش که درست رنگ آسمون غروب بود زل بزنم و آرامش بگیرم. داریوش با چشمای گشاد شده گفت:
– مگه من می تونم اجازه بدم دو تا خانوم متشخص و البته … زیبا این وقت شب تنها با تاکسی برن هتل؟ بفرمایید می رسونیمتون. یه لگن قراضه ای هست …
کلمه زیبا رو چنان آهسته و با شرم گفت که باز دلم از نجابتش لرزید. چندمین بار بود در طول اون مدت کوتاه که دلمو می لرزوند. سپیده این بار وارد بحث شد و گفت:
– نه خیلی ممنون مزاحم شما نمی شیم. ترجیح می دیم با تاکسی بریم.
آرمین گفت:
– حق با داریوشه. درست نیست این موقع شب تنها برین. ماشین ما رو سوار بشین و فکر کنین تاکسیه.
سپیده با درموندگی به من نگاه کرد و منم از خدا خواسته شونه بالا انداختم. همراه داریوش به سمت ماشینش که ماشین آخرین سیستم اسپرت قرمز رنگی بود رفتیم. مثل عروسک می درخشید. توی دلم گفتم:
– جون عمه ات! این لگن قراضه است؟ اگه این لگنه پس ژیان جا صابونیه!
از این فکر خودم خنده ام گرفت ولی سعی کردم جلوی خودمو بگیرم. چون نمی خواستم با خنده ام تعبیر دیگه ای پیش خودش بکنه. داریوش پشت فرمون و آرمین هم کنارش نشست. من و سپیده هم عقب نشستیم. همین که سوار شدیم داریوش آینه رو تنظیم کرد و گفت:
– قبل از اینکه راه بیفتم می تونم بدونم اسمتون چیه؟
اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که فکر کردم اسم هتلو پرسید. برای همینم گیج زبون باز کردم و گفتم:
– داریوش.
نگاه داریوش رنگ عوض کرد و با دنیایی از مهربونی گفت:
– جانم؟
فکر کردم نفهمیده و دوباره گفتم:
– داریوش.
قبل از اینکه داریوش دوباره بگه جانم و من بازم حرفمو درست عین رباطای خنگ تکرار کنم سپیده گفت:
– ببخشید آقا داریوش دختر خاله ام متوجه سوالتون نشد. فکر کرد اسم هتلمون رو پرسیدین. من سپیده هستم و اینم رزاس.
داریوش که تازه متوجه اشتباه پیش اومده شده بود خندید و منم از شرم سرخ شدم. آرمین آروم روی پای داریوش زد و به اون که از آینه به من خیره شده بود گفت:
– راه بیفت خانوما دیرشونه.داریوش تازه به خودش اومد. نگاهی به ساعت مچیش بزرگ استیلش انداخت و گفت:
– اُه اُه آره خیلی دیر شده. ساعت دو و نیمه. گفتین هتل داریوشین؟
سپیده جای من جواب داد:
– بله.
داریوش لبخند مرموزی زد و گفت:
– چه جالب!
فکر کردم به خاطر هم اسم بودن با خودش می گه. به خاطر همین منم یه لبخند کوتاه زدم. آرمین برای اینکه بینمون سکوت نباشه پرسید:
– شما با هم دختر خاله این؟
چون طرف سوالش سپیده بود، جواب داد:
– بله چطور مگه؟
– هیچی همینطوری پرسیدم، آخه خیلی هوای همدیگه رو داشتین دوست داشتم بدونم نسبتتون با هم چیه!
– دختر خاله هستیم ولی از دو تا خواهر به هم نزدیک تریم.
داریوش دنده عوض کرد و پرسید:
– چند سالتونه؟
این بار من جواب دادم:
– هجده.
– درستون تموم شده و آماده ورود به دانشگاهین، آره؟
– نه امسال تازه می ریم پیش دانشگاهی.
– آهان.
محو حرکات و ژستش در حین رانندگی شده بودم. دنده رو با انگشت سبابه دست راستش عوض می کرد و فرمون رو با دست چپ هدایت می کرد، صندلیش حسابی داده بود عقب تا پاهای بلندش جا بشن. چون اسکله تا هتل زیاد فاصله ای نداشت، خیلی زود رسیدیم. در کمال تعجب من، داریوش از در پارکینگ فقط با زدن لبخندی به نگهبان وارد شد و ماشینو پارک کرد. آرمین که تعجبو تو نگاه من خوند گفت:
– ما هم توی همین هتل اتاق داریم.
یک لحظه نتونستم جلوی شادیمو بگیرم و با خوشحالی گفتم:
– جدی می گین؟
داریوش در طرف منو باز کرد و گفت:
– آره خانوم کوچولو … حالا تشریف بیارین پایین تا درای ماشینو قفل کنم.
همراه سپیده پیاده شدیم و کنار ماشین وایسادیم. نمی دونم چرا پاهام یاری نمی کردن تا هر چه زودتر از اونا فاصله بگیرم و وارد هتل بشم. داریوش دزدگیر ماشین رو زد و گفت:
– شماره اتاقتون چنده؟
شماره اتاقو که گفتم اخم کرد و گفت:
– متاسفانه توی یه طبقه نیستیم.
سپیده که دید این پا و اون پا می کنم، برای نجات من از اون برزخی که عشق برام به وجود آورده بود گفت:
– خوب آقایون بازم به خاطر کمکتون ممنونیم. ما دیگه باید بریم اتاقمون چون مامانا مطمئناً تا الان نگرانمون شدن. شب خوبی داشته باشین.
به دنبال این حرف دستمو کشید و منم به دنبالش راه افتادم که صدای داریوش از پشت سرمون بلند شد:
– رزا …
وقتی با تعجب برگشتم و خیره نگاش کردم، حرفشو اصلاح کرد:
– رزا خانوم …
بعد وقتی آروم شدن منو از نگام خوند خنده اش گرفت و گفت:
– خوب آخه بهت نمی یاد… خیلی بچه ای …
وقتی دوباره نگاه پر از غضبمو دید، سریع گفت:
– برای من.
حرف هاش خنجری بود که به قلبم فرو می رفت. بی حوصله گفتم:
– حرفتونو بزنین.
– می خواستم بگم که … راستش …
آرمین با کلافگی گفت:
– داریوش دیروقته … می دونی که تا نریم توی اتاق خاله نمی خوابه. بیا بریم دیگه بیشتر از این مزاحم خانوما نشو.
داریوش درست عین میرغضب به آرمین نگاه کرد که بنده خدا حرفشو نیمه کاره خورد. سپس با عطوفت به من نگاه کرد و گفت:
– می خواستم اینو …
در حینی که حرف می زد دست تو جیب شلوارش کرد و کیف پولشو در آورد. از داخل کیفش کارت ویزیتی رو بیرون کشید و ادامه داد:
– بگیرین که اگه دوباره خدایی نکرده مشکلی براتون پیش اومد منو خبر کنین. با اتفاقی که امشب براتون افتاد … من مدام نگرانم که نکنه دوباره …
صدای اعتراض آلود آرمین دوباره بلند شد:
– داریوش!!!اعتراضای آرمین برام عجیب بود. داریوش که حرف بدی نمی زد. پس چرا اون جوش آورده بود؟ دستمو جلو بردم و با کنجکاوی کارت رو گرفتم و با خوندن روش مغزم سوت کشید. دکتر داریوش آریا نسب، دندانپزشک! شماره موبایل و شماره مطبش هم بود. خدای من! واقعاً که این پسر هیچی کم نداشت. زیبایی در حد کمال، تحصیلات، ثروت، کلاس و شخصیت. اون زمان کمتر کسی موبایل داشت و دیدن شماره موبایلش قلقلکم می داد تا کارتش رو تو کیفم بذارم و هر از گاهی بهش زنگ بزنم. ولی ترسیدم. اصلاً نمی خواستم به سرنوشت دخترای فریب خورده دچار بشم. به خصوص که شنیده بودم هر چقدر برای پسرا دست نیافتنی تر باشی عزیزتر
می شی. تمام دخترایی که با یه بار درخواست پسرا خودشونو باخته بودن خیلی زودم دل پسر رو زده بودن. برای همینم با یه تصمیم آنی کارت رو انداختم توی سطل آشغالی که درست بغل دستم بود و گفتم:
– آقای دکتر از لطف شما ممنونم، ولی من ترجیح می دم که دیگه بدون مامان از هتل خارج نشم. اگه هم مشکلی برام پیش اومد شماره صد و ده زیاد هم سخت نیست. از آشنایی با شما خوشحال شدم. همینطور شما آقا آرمین.دهن داریوش از بهت باز مونده بود. آرمینم متعجب بود. خداییش کاری هم که من کردم کار کمی نبود. کمتر دختری پیدا می شد که بتونه در برابر اون همه مزیتای فوق العاده ای که داریوش داشت مقاومت کنه.
بی توجه به بهت داریوش و حتی دوستش آرمین، شب بخیری گفتیم و همراه سپیده ازشون فاصله گرفتیم. سپیده با چشمایی گشاد شده گفت:
– فقط می تونم بگم دمت درست!
خندیدم و گفتم:
– مثل سگ پشیمونم سپیده. می ترسم دیگه از دستش داده باشم و دیگه نبینمش. می دونی که اون عشق واهی منه.
– آره تو همون نگاه اول فهمیدم، ولی نترس از اون پسرای سرتقه که دست بردار نیست.
آهی کشیدم و گفتم:
– امیدوارم.
سپیده دستمو فشار داد و گفت:
– ولی عجب چیزی بود رزا! من هنوزم گیجم. آخه مگه می شه تو همینجور الکی عکس اونو کشیده باشی؟ اصلاً توی عقل نمی گنجه.
– خودمم هنوز منگم! کی فکرشو می کرد؟ سپیده من … فکر کنم من عاشق شدم!
– لازم نیست تو بوق کنی. این که تو آش ترش پیدا بود. مگه می شد تو پسر تابلوتو ببینی و دل بهش نبازی. همونجوری از توی تابلو می خواستی بخوریش دیگه چه برسه به واقعیش.
– اِ بی تربیت!
بی توجه به اعتراضم گفت:
– ولی یه فرقی با نقاشیش داره. اگه گفتی؟
– چه فرقی؟ همه چیزش همون بود.
– قیافه اش آره، ولی نگاهش خیلی فرق داشت. این چیزیه که منو می ترسونه.
سرمو زیر انداختم. این دقیقاً چیزی بود که خودمم فهمیده بودم. نگاه عشق واهی من پاک و معصوم بود. عین نگاه یه بچه بی پناه. ولی نگاه داریوش انگار ناپاک بود. حس خوبی به آدم منتقل نمی کرد. به خصوص که مدام هم از توی آینه منو زیر نظر داشت. آهی کشیدم و گفتم:
– آره منم فهمیدم.
جلوی در اتاق رسیده بودیم. سپیده گفت:
– خدا خودش به خیر کنه عاقبت تو رو با این عشق!

در اتاق که باز شد حرفای ما هم نیمه تموم موند. وارد اتاق که شدیم فهمیدیم خاله کیمیا هم اونجاست. همه شون هنوز بیدار بودن و غرق حرف زدن از این در و اون در! مامان که نگاه متعجب ما رو روی خاله کیمیا دید گفت که اتاق خاله کیمیا هم توی همونه هتله و خاله قراره شبو پیش ما بخوابه. شخصیت خاله کیمیا برام عجیب بود. زنی که تو نگاش انگار غم بود ولی روی زبونش نبود. شاد بود ولی انگار نبود. دلم می خواست یه کم در مورد شخصیتش فوضولی کنم ولی می دونستم که مامان دعوام می کنه. پس بیخیال شدم و به این نتیجه رسیدم که اگه چیزی باشد مامان خودش برام می گه. داشتیم لباس عوض می کردیم که خاله شیلا رو به خاله کیمیا پرسید:
– کیمیا حالا از خاطرات گذشته بگذریم، تو چرا تنها اومدی؟ پس خسرو و پسرت چرا نیومدن؟
– خسرو که همیشه درگیر کارای شرکتشه. هیچ وقت تو هیچ مسافرتی با من همراه نمی شه. ولی پسرم باهامه.
مامان گفت:
– جدی می گی؟ پس کجاست؟ خیلی دلم می خواد پسر بهترین دوستم رو ببینم.
خاله کیمیا لبخند تلخی زد و گفت:
– فکر نکنم زیاد از دیدنش خوشحال بشی.
از این حرف خاله اخمای مامان درهم رفت. انگار رمزی حرف می زدن. سر از حرفاشون در نمیاوردم. سپیده مثل من کنجکاوی نمی کرد. اصلاً براش مهم نبود. ولی من خیلی دلم می خواست سر از کار اون دوستای قدیمی در بیارم. اگه اینطور که مامان ادعا می کرد اونا دوستای صمیمی بودن پس برای چی این همه وقت از هم هیچ خبری نداشتن؟ چرا حال خاله کیمیا مثل هوای بهار بود؟ یه لحظه آفتابی و یه لحظه ابری؟ این سوالا مثل موریانه داشت مغزمو می جوید. خاله شیلا گفت:
– چطوره که خسرو حاضر نیست تو هیچ مسافرتی باهات باشه؟ یعنی کارش اینقدر مهمه؟ حتی مهم تر از تو؟ اینجوری دوستت داره؟
یه لحظه حس کردم حال خاله کیمیا منقلب شد. لرزش چونه شو حس کردم. ولی خاله سعی کرد بخنده و گفت:
– خب دیگه! اینم یه نوع دوست داشتنه یعنی می خواد من آزاد باشم. 
نه تنها من که خاله و مامان هم به حالت های خاله کیمیا شک کرده بودند. خاله شیلا مثل بازرسا شده بود:
– خیلی دلم می خواد خسروی عاشقو ببینم. 
مامان غرید:
– شیلا خجالت بکش!
خاله کیمیا سرشو زیر انداخته بود و با انگشتای دستش بازی می کرد. خاله شیلا بازم کوتاه نیومد و گفت:
– من جای خسرو بودم چشمای پسرمو در می آوردم که مامانشو اون وقت شب تنها فرستاده بود اسکله. خودش رفته پی خوش گذرونی؟!
خاله کیمیا یه دفعه گفت:
– نه … پسر من اصلاً اهل خوش گذرونی …
به اینجا که رسید در کمال حیرت همه ما بغضش ترکید. چنان گریه می کرد که چند لحظه همه ما فلج شده بودیم و نمی دونستیم باید چی کار کنیم! خاله کیمیا از جا بلند شد که از اتاق خارج بشه. ولی مامان از جا پرید و خاله رو محکم بغل کرد. خاله هم همینو می خواست، نیاز به یه همدرد و همدل داشت. چند لحظه ای تو بغل مامان زار زد. اشک همه ما در اومده بود از بس که با سوز هق هق میکرد. از جا بلند شدم و لیوانی آب برای خاله آوردم. خاله از بغل مامان بیرون اومد و با لبخندی پر از قدرشناسی لیوانو از من گرفت و گفت:
– ممنونم دخترم.
مامان همینطور که شونه های خاله رو ماساژ می داد با نگرانی به خاله شیلا نگاه کرد که پشت پنجره ایستاده بود و معلوم بود خیلی ناراحته. آخر دووم نیاورد و گفت:
– ای بابا ببینین چطور شبمون رو خراب کردینا. شیلا آخه این چه حرفایی بود که زدی. خوب مگه فرهاد و پیمان با ما اومدن که تو گیر دادی به خسرو؟ کیمیا جون بسه دیگه عزیزم اینقدر گریه نکن حالت بد می شه.
خاله شیلا لب تخت نشست و گفت:
– منو ببخش کیمیا نمی خواستم ناراحتت کنم. ولی از همون لحظه اول که دیدمت حس کردم از دیدنمون خوشحال نشدی. انگار نگرانی. با ما دیگه مثل قبل صمیمی نیستی. حس کردم ما رو غریبه می دونی. این بود که کنترلم رو از دست دادم. دلم می خواد اگه مشکلی داری مارو مثل خواهرت بدونی و باهامون درد دل کنی. شاید دوستای خوبی برات نبودیم که حالا لایق …
خاله کیمیا سریع گفت: 
– نه نه اصلاً اینطور نیست. من با خودم مشکل دارم. یک عمره دارم اینجوری زندگی می کنم. همه اش تظاهر … همه اش حفظ ظاهر. دیگه خسته شدم. دیگه به اینجام رسیده …وقتی به اینجا رسید خاله با دست گردنشو نشون داد. خاله شیلا که به همونجایی رسیده بود که دلش
می خواست با اشتیاق چشم به دهن خاله کیمیا دوخت. خاله با تردید به مامان خیره شد. مامان به آرومی دست خاله رو گرفت و فشار داد. نمی دونم چه رمزی بود بین نگاهای اونا که اینطور به هم وصلشون می کرد. کم مونده بود از زور کنجکاوی بپرم وسط حرفاشون و بپرسم قضیه چیه؟ خاله کیمیا آهی کشید و با بغض شروع به صحبت کرد:

– یه عمره دارم با ظاهر پر زرق و برق زندگیم هم دل خودمو خوش می کنم هم خونواده و اطرافیانمو. ولی خودم خوب می دونم که هیچی توی زندگی من وجود نداره که بشه بهش گفت چیز خوب. من چوب دو سر طلایی هستم که به خاطر ازدواجم هم توجه خونواده ام رو از دست دادم و هم … 
با نگاهی دوباره به مامان سکوت کرد. مامان اینبار طاقت نیاورد و گفت:
– کیمیا جان چرا حس می کنم از من می ترسی؟ من همون شکیلای سابقم…
خاله کیمیا پوزخندی زد و گفت:
– از همین می ترسم … می ترسم که همون شکیلای سابق باشی. همونی که خسرو رو ….
از صدای نفسی که متعجب از سینه مامان خارج شد تعجب کرد. حس کردم نفس مامان بند اومده. خاله شیلا به کمک اومد و گفت:
– چی می گی کیمیا؟! شکیلا عاشق بچه ها و شوهرشه. تو فکر می کنی اون می خواد زندگی تو رو …
خاله کیمیا دستشو روی سرش گذاشت و نالید:– نه نه … منظورم این نیست … شاید حق با شما باشه … شاید بهتره من حرفامو بگم … دیگه بسه هر چی ترسیدم و خفه خون گرفتم … دیگه بسه هر چی خواستم سر خسرو و جذابیت نفس گیرش بترسم.
دوباره جمع تو سکوت فرو رفت. حتی سپیده هم با کنجکاوی بی سر و صدا روی تختم کنار من کز کرده بود و چشم به دهن خاله کیمیا دوخته بود. خاله کیمیا نفس عمیقی کشید و بالاخره دهن باز کرد:- وقتی خسرو به خواستگاری من اومد من توی تب چهل درجه می سوختم. فکر می کردم دیگه از دستش دادم و وقتی مامانم خبر خواستگاری اونو بهم داد فکر کردم دارم خواب می بینم یا شاید هم مردم و اینا همه اش لطف خداست که توی اون دنیا شامل حالم شده. خیلی زود مریضی از بدنم فراری شد و من توی مراسم خواستگاری شرکت کردم. بابامو کارد می زدی خونش در نمی یومد. جریان قبلی خسرو رو شنیده بود. یعنی کی بود که ندونه؟ عشق خسرو عالم گیر شده بود! برای همین هم نه بابا و نه مامانم رضایت نداشتن که من با اون ازدواج کنم. ولی عشق چشم منو به روی همه چی بسته بود. حاضر بودم با شرایط خیلی بدتر از این هم با اون ازدواج کنم. تو روی خونواده ام ایستادم و همون جمله معروف رو به کار بردم: « یا خسرو یا هیچ کس » بابا هم کوتاه اومد و رضایت به ازدواج ما داد ولی گفت دیگه هیچ وقت توی سختی هام روی اونا حساب نکنم و اینجوری شد که حمایت خونواده امو از دست دادم. فکر می کردم خسرو همه کسم می شه و من نیازی ندارم به داشتن حتی پدر و مادر! توی یه مراسم خیلی ساده و بی سر و صدا باهم ازدواج کردیم و خسرو منو منتقل کرد به شهرستان. اینجوری شد که حسرت لباس سفید عروسی به دلم موند! کار و زندگیش رو زودتر از من برده بود. نمی خواست دیگه توی شهری باشه که اون همه خاطره بد ازش داره. اصلاً برام مهم نبود با اون حاضر بودم برم جهنم زندگی کنم. ولی چیزی که حتی فکرشو هم نمی کردم اونقدر تحملش برام سخت باشه سردی خسرو بود. خودمو به آب و آتیش می زدم تا توجهشو جلب کنم ولی فایده ای نداشت. اون اصلاً منو نمی دید. شب به شب بر حسب وظیفه کنار من می خوابید و صبح به صبح به بهونه کار از خونه فراری می شد. شاید دو ماه از ازدواجمون می گذشت که من با وجود افسردگی باردار شدم. همین حاملگی کمی از روحیه شاداب از دست رفتمو بهم برگردوند. فکر می کردم با به دنیا اومدن
بچه مون خسرو هم به زندگی با من بیشتر دلگرم می شه. اون بچه به هر دومون روح زندگی داد. هر دو بی صبرانه منتظر به دنیا اومدنش بودیم و خسرو بیشتر پابند خونه شده بود. انگار غماش از یادش رفته بود. خیلی دلش
می خواست بچه پسر باشه. منم شاد و سرمست از خوشحالی و توجه خسرو توی آسمون ها سیر می کردم. تا اینکه پسرمون به دنیا اومد. خسرو بی توجه به دردای من و زحمتی که برای دنیا اومدن اون بچه کشیده بودم، بدون مشورت با من اسمشو خودش انتخاب کرد و بچه رو به همراه پرستاری که براش گرفته بود از بیمارستان برد خونه. همون لحظه فهمیدم توجه خسرو به من فقط به خاطر وجود بچه اش توی رحم من بوده وگرنه من به تنهایی پشیزی ارزش نداشتم. چقدر توی اون روزا و شبای سرد و غم انگیز یاد تو می افتادم. یاد اینکه اگه یک ذره از اقبال تو رو من داشتم چقدر می تونستم خوشبخت باشم. نه تنها من که خسرو هم خیلی خوشبخت تر از اینی می شد که بود. چون می دیدم به خاطر شکستی که خورده روز به روز کینه ای که تو دلش جوونه زده بود بیشتر رشد می کرد و همین باعث می شد لحظه به لحظه اخموتر و بد اخلاق تر از لحظه قبلش بشه. واقعاً که کینه خسرو همراه با پسرش رشد می کرد و بزرگ و بزرگ تر می شد. روزایی می رسید که خیلی دلتنگ شما دو تا می شدم. همینطور دلتنگ خونواده ام. ولی جرئت اینکه اسمی از شما جلوی خسرو ببرم رو نداشتم. زنده زنده آتیشم می زد. با به دنیا اومدن پسرم کم کم روابطم با خونواده ام بهتر شد ولی بازم می دونستم که نمی تونم از رفتار سرد خسرو چیزی به اونا بگم و انتظار حمایتشون رو داشته باشم چون اونا از قبل همه این روزا رو برای من ترسیم کرده بودند و حالا می دونستم که جوابشون فقط یه جمله است: « خود کرده رو تدبیر نیست ». سعی می کردم که همه هم و غمم رو بذارم روی بزرگ کردن و تربیت پسرم ولی اونم فایده ای نداشت چون اون بیشتر از اینکه به حرف من گوش بده و وابسته من بشه به حرف پدرش گوش می کرد و حرفای اونو سرمشق و دیکته اش می کرد. کم کم به جایی رسیدم که دیدم پسرم داره از دستم می ره. داشت توی منجلاب غرق می شد. جنس لطیف رو فقط برای خوش گذرونی می خواست. دور و برش پر شده بودن از دوستایی که نمی شد اسمشون رو دوست گذاشت. وقتی دیدم خودم کاری از دستم براش بر نمی یاد سپردمش به یکی از دوستاش. دوست دوران راهنمایی اش بود که صداقت و مهر برادرانه رو توی نگاهش نسبت به پسرم می دیدم. از اون خواستم نذاره بیشتر از این خراب بشه و اونم بهم قول داد. پسر من بیمار بود، بیماری که جز خودش هیچ کسی رو دوست نداشت. حتی پدرش رو هم دوست نداشت. فقط حس کمی نسبت به پدر بزرگ پدریش داشت اون هم به خاطر حمایت های بی دریغ پدر بزرگش و اینکه تنها نوه پسریش بود و بدون امر و نهی کردن بی هیچ بهونه ای اونو می پرستید …
به اینجا که رسید خاله کیمیا صحبت هاشو قطع کرد و با شرمندگی گفت:
– خسته تون کردم؟
خاله شیلا سریع گفت:
– نه نه ابدا.
از حرکت خاله خنده ام گرفت. انگار کنجکاوی اون از من بیشتر بود. حلالزاده به خاله اش می ره یا داییش؟ فکر کنم به داییش … ولی من به خاله ام رفتم. جفتمون زیادی کنجکاویم. خاله کیمیا به دنبال آهی که کشید ادامه داد:
– بعد از اینکه پدر بزرگش فوت کرد نیم بیشتر ثروتش به پسرم ارث رسید و این ثروت کلان پر و بال بیشتری بهش داد برای خوش گذرونی های کثیفش …
خاله کیمیا که انگار از یادآوری کارای پسرش عذاب می کشید بغضشو به زحمت قورت داد و گفت:
– بگذریم … الان پسر من دیگه بیست و هشت سالشه و من اینقدر بهش افتخار می کنم که بدی هاش به چشمم نمی یاد. تحصیلاتش در حد کمال، تیپ و چهره اش مقبول و عالی … خلاصه که در نوبه خودش حرف نداره. مثل هر مادری الان فقط آرزوم اینه که سر و سامونش بدم ولی … ولی حیف که دیگه جرئت ندارم جلوش حرفی از ازدواجش بزنم یه بار که بهش گفتم اینقدر خندید که کبود شد. انگار براش جوک گفتم. بعدش هم خسرو کلی دعوام کرد. خسرو از جنس مونث بیزاره و دقیقاً این بلا رو سر پسرمون هم آورده. همیشه تو گوشش می خونه که فعلاً تا می تونه دنبال خوشی هاش باشه و اگه هم یه روزی خواست ازدواج کنه فقط برای بچه زن بگیره. همین حرفا رو بهش از بچگی زده که باعث شده اون همه چیز در نظرش مسخره و پوچ باشه. من نگران بچه امم. خیلی دلم می خواد کمکش کنم ولی هیچ کاری از دستم بر نمی یاد. هر بار که می بینم حسابی تیپ زده و داره از خونه می ره بیرون تنم می لرزه. می ترسم یکی از این دخترا و زنای خیابونی بچه مو جمع کنن. هرچند که دوستش مدام بهم اطمینان می ده که پسرم خودش حواسش هست ولی من بازم می ترسم. از خدامه توی همین تابستون دختر عموشو براش بگیرم و بفرستمش سر خونه زندگیش تا خیالم راحت بشه. خسرو هم دختر برادرشو خیلی دوست داره. می تونم بگم تنها دختریه که خسرو بهش علاقه داره. ولی خود داریوش زیر بار نمی ره.
وقتی خاله کیمیا سکوت کرد، خاله شیلا عین کسایی که قصد دارن واسطه خیر بشن پرسید:
– پسرت چی خونده؟
لبخندی زیبا صورت خاله رو روشن کرد و گفت:
– الهی قربونش برم، دندون پزشکی خونده.
حس کردم ضربان قلبم کند شد. دست سپیده رو فشردم. سپیده با خنده نگام کرد و در گوشم پچ پچ کرد:
– هر گردی که گردو نمی شه.
سوال دوم خاله شیلا دقیقاً سوال ذهن من بود:
– راستی نگفتی اسمش چیه کیمیا؟
خاله کیمیا چند لحظه کوتاه که در نظر من به اندازه یه قرن گذشت مکث کرد و سپس گفت:
– هم اسم همین هتل.
جریان خون تو رگام برعکس شد. سریع از جا پریدم و به سمت لباسام هجوم بردم.

مامان با تعجب گفت:
– چت شد یهو؟ اوقور بخیر کجا تشریف می برین؟
دلم نمی خواست حرف بزنم. فقط می خواستم از اتاق برم بیرون. ولی مجبور بودم توضیحی قانع کننده به مامان بدم تا اجازه خروجم رو صادر کنه. سعی کردم لبخند بزنم و گفتم:
– می خوام برم کافی شاپ هتل، آخه خوابم نمی یاد شاید اگه یه چیزی بخورم خوابم بگیره بتونم بخوابم.
– این وقت شب؟! لازم نکرده بگیر بخواب سر جات خوابت می بره.
خاله کیمیا با شرمندگی گفت:
– حرف زدنای من این بچه رو از هم از خواب باز کرد.
واقعاً دیگه نمی تونستم حرف بزنم اون یه جمله رو هم به زور گفته بودم، سپیده سریع به دادم رسید و گفت:
– نه خاله جون این چه حرفیه؟ ما از اول هم خوابمون نمی یومد.
بعدش خودشو برای مامان لوس کرد و گفتم:
– خاله جون بذارین بریم دیگه. قول می دیم پامونو از هتل بیرون نذاریم. فقط یه چیزی می خوریم و زود بر می گردیم.
مامان با اخم گفت:
– امان از دست شما دوتا … وای به حالتون اگه از هتل خارج بشین. فهمیدین؟
سپیده سریع گفت:
– چشم خاله.
بدون اینکه برای سپیده صبر کنم از در بیرون پریدم. دلم می خواست داد بزنم. خدایا! این چه مجازاتی بود؟! مگه من چه گناهی مرتکب شدم که باید عشقم یه آدم هرزه کثیف باشه؟ کسی که از جنس زن بیزاره! تقریباً داشتم تلو تلو می خوردم که سپیده زیر بازومو گرفت و بی حرف منو به سمت کافی شاپ کشید. اون وقت شب کافی شاپ خلوت بود و فقط یه زوج جوون مشغول حرف زدن و خورن نمی دونم چی بودن! سر اولین میز دم دستم نشستم و سرمو بین دستام فشار دادم. اشک آروم از گوشه چشمام چکید. سپیده دستامو از سرم جدا کرد و میون دستای گرمش فشرد و گفت:
– از کجا می دونی این داریوش همون داریوشه؟ چرا خودتو اذیت می کنی؟ بهت که گفتم هر گردی …
پریدم وسط حرفش و گفتم:
– این یه پازل بهم ریخته بود توی ذهن من که حالا کامل شده. همه شو چیدم کنار هم تا به این نتیجه رسیدم.
– یعنی چی؟ چه پازلی؟
اشکامو پاک کردم و گفتم:
– یادته برات تعریف کردم مامانم با دیدن تابلو حالش بد شد و بابا کلی توبیخم کرد تا بفهمه پسره کیه؟
– آره یادمه.
– من مطمئن بودم که مامان با دیدن اون چهره یاد یه کسی افتاده و چقدر دلم می خواست اون شخصی رو که اینقدر شبیه نقاشی من بوده رو ببینم.
– خب که چی؟
– دیدی وقتی مامان به خاله کیمیا گفت دوست دارم پسر دوستمو ببینم خاله کیمیا چی گفت؟
– نه یادم نیست.
– خاله کیمیا گفت فکر نکنم از دیدنش زیاد خوشحال بشی.
– خب؟!- از اون طرف من مطمئنم مامانم با خسرو شوهر خاله کیمیا قبلاً ها یه صنمی داشته که خاله کیمیا اینقدر
می ترسید جلوی مامان از بدبختی هاش بگه.
– آره درسته منم یه شک هایی کردم.
– داریوشی که امشب دیدیم دندونپزشک بود حدوداً بیست و هشت ساله، پسر خاله کیمیا هم همین مشخصات رو داره.
سپیده که حسابی گیج و کنجکاو شده بود گفت:
– خب خب؟
– داریوش دقیقاً شکل پدرشه، اینو از حرف خاله کیمیا که به مامان گفت فهمیدم. مامان هم با دیدن تابلوی من یاد خسرو افتاد که حالش بد شد. فهمیدی؟! این داریوش همون داریوشه من مطمئنم.
اینبار نوبت سپیده بود که سرشو بین دستاش بگیره. نالید:
– خدای من!
– سپیده بدبخت شدم رفت. عشق اولم باید کی باشه؟ پسری که …
گریه جلوی ادامه حرفمو گرفت و به هق هق افتادم. سپیده سریع لیوانی آب برام آورد و گفت:
– این آبو بخور آروم باش. حالا که دنیا به آخر نرسیده عزیزم … خیلی زود فراموشش می کنی.
– فراموشش می کنم؟ چطوری؟ برام خیلی سخته سپید من یک ساله که خواب و خوراکم شده عشق واهی فکر نمی کردم یه روزی عشق واقعیم هم تبدیل بشه به یه عشق واهی.سپیده بی حرف سرمو کشید تو بغلش و گذاشت حسابی خودمو تخلیه کنم. منم اینقدر زار زدم تا ذره ذره اون عشقو از قلبم خارج کردم.

وقتی گریه ام تموم شد سپیده منو از خودش جدا کرد و گفت:
– حالا می خوای چی کار کنی؟
هنوز هق هق می کردم، فین فین کردم و گفتم:
– تو کار خدا موندم سپیده! چرا باید اینجوری می شد؟
– هر کاری یه حکمتی داره.
– امیدوارم دیگه نبینمش چون هر بار دیدنش برام تبدیل به عذاب می شه. ولی اگه هم دیدمش باید نسبت بهش سرد باشم اینقدر سرد که از من نا امید بشه. نمی خوام براش یه طعمه باشم. نمی خوام یه وسیله برای خوش گذرونیش باشم. نمی خوام از بچگی و سادگیم سو استفاده کنه.
سپیده انگشتای دستمو فشرد و گفت:
– درکت می کنم عزیزم درکت می کنم.
سرمو روی میز گذاشتم و سعی کردم به خودم مسلط بشم. سپیده گفت:
– فکر کنم آرمین همون دوستشه که خاله می گفت پسر خوبیه.
زمزمه وار گفتم:
– آره منم همین فکرو می کنم چون واقعاً پسر خوبی بود.
– اگه آروم شدی پاشو بریم توی اتاق. خاله نگران می شه.
سرمو از روی میز برداشتم و تازه چشمم به بستنی های روی میز افتاد. اصلاً نفهمیدم سپیده کی سفارش بستنی داده. بی توجه به اونا گفتم:
– موافقم فقط قبلش باید دست و صورتم رو بشورم که کسی نفهمه گریه کردم.
وقتی به اتاق برگشتیم تصمیم خودمو گرفته بودم. باید فراموشش می کردم به هر قیمتی که شده بود! حتی اگه احساسم می خواست جلومو بگیره باید با عقلم پسش می زدم. باید …

* * * * * *

صبح با صدای در از جا بلند شدم. ساعت هشت صبح بود و همه خواب بودن. پتو رو روی سرم کشیدم چون اصلاً نای اینکه از جا بلند بشم رو نداشتم. تازه نزدیک صبح خوابم برده بود، ولی کسی که پشت در بود دست بردار نبود. از اینکه فقط من بیدار شدم و خوابم اینقدر سبک بود لجم گرفت. ایشی گفتم و همونطور با لباس خواب و موهای پریشون از جا بلند شدم و در رو باز کردم. از دیدن داریوش پشت در جا خوردم و دست و پامو گم کردم! با یه سینی توی دستاش جلوم وایساده بود. یه کم خودمو عقب کشیدم و سعی کردم ریلکس باشم. گفتم:
– تو اینجا چی کار می کنی؟
نمی دونم داریوش از کی برای من شده بود تو! شاید از همون لحظه ای که با حرفای خاله کیمیا احترامش تو ذهنم از بین رفت. داریوش هم از صمیمیت من جا خورد و با خنده گفت:
– ببخشید رفتم واسه خودم و آرمین صبحانه گرفتم، گفتم شاید شما حال رفتن تا پایین رو نداشته باشید، برای شما هم گرفتم. 
سینی رو از دستش گرفتم و به سردی گفتم:
– لطفاً دیگه از این لطف ها به ما نکن. ما خودمون دست و پا داریم، می ریم می گیریم. در ضمن اگه هم حالش رو نداشتیم، زنگ می زنیم واسمون می یارن. و نکته بعدی که باید بدونی اینه که مامانم تو اتاقه! اصلاً دوست ندارم مزاحمتای تو برام دردسر درست کنه!
با مظلومیتی ساختگی گفت:
– ببخشید نمی دونستم ناراحت می شید.
– حالا که دیگه مزاحم خواب من شدی و بخشش من هم دردی رو دوا نمی کنه. شانس هم آوردی که مامانم خوابه! لطف کن برو و دیگه هم مزاحم نشو.
و در رو محکم به هم زدم. سپیده هم از خواب پرید و با عصبانیت گفت:
– وحشی چته؟ درو شکستی. 
بغض گلومو گرفته بود و بی رحمانه فشارش می داد. همانطور سینی به دست پشت در نشستم. سپیده با دیدن حال من طوری که دیگرانو بیدار نکنه پاورچین پاورچین کنارم اومد و گفت:
– چی شده؟ چرا این جوری شدی؟ این سینی چیه دستت؟ رفتی صبحونه گرفتی؟ 
بغضمو فرو دادم و گفتم:
– داریوش بود. رفته بود برامون صبحانه گرفته بود.
با تعجب گفت:
– داریوش؟! داریوش اینجا چه غلطی می کرد؟ اتاق ما رو از کجا بلد بود؟ 
– یادت نیست؟ دیشب شماره اتاق رو ازمون پرسید؟
سپیده که همه چیز دستگیرش شده بود به نرمی منو تو آغوشش کشید و گونه مو بوسید. نالیدم:
– سپیده چی کار کنم با دلم؟
– عادت می کنی عزیز دلم. خیلی زود عادت می کنی. 
بعد برای اینکه منو از اون حال و هوا خارج کنه گفت:
– ببینم چی آورده برامون آقا داریوش؟ این داریوش هر چی هم که بد باشه، چاپلوسیش خیلی خوبه. بده بخوریم. دم آقا داریوشو گرم.
خنده ام گفت و گفتم:– مردشور تو رو ببرن که اگه حرف شکم بشه، دینتو هم می فروشی. من که دیگه هیچی!مامان و خاله رو هم بیدار کردیم و با هم صبحونه خوردیم. مجبورم شدم به دروغ بگم زود از خواب بیدار شده و خودم برای گرفتن صبحونه رفتم. بعد از خوردن صبحونه قرار شد به پارک آهوان برویم. خاله کیمیا از گوشی اتاق به پسرش که مطمئن بودم همون داریوشه زنگ زد و از اون خواست همراهمون بیاد. چشمامو بسته بودم و تند تند زیر لب دعا می کردم قبول نکنه. ولی از اونجایی که من شانس ندارم قبول کرد و قرار شد همه با هم برویم. هر کاری کردم لااقل خودم از زیر بار رفتن شونه خالی کنم نشد که نشد و مامان هیچ جوره قبول نکرد من تو هتل بمونم. وقتی تو لابی هتل به اونا برخورد کردیم نگاه مامان و خاله شیلا رو تعجبی به همراه ترس پر کرد و نگاه آرمین و داریوش پر از تعجب همراه با شادی شد. من و سپیده هم مجبور بودیم خودمونو متعجب نشون بدهیم. نمی خواستیم اونا بفهمن ما زودتر به این آشنایی پی بردیم. از همون لحظه داریوش منتظر یه فرصتی بود تا بیاد کنارم و باهام حرف بزنه. اما من همه سعیم رو یم کردم که از کنار مامان تکون نخورم، با این وجود یه لحظه که مامان حواسش پرت خاله کیمیا و حرفاش شد، داریوش موقعیت رو مناسب دید و اومد طرفم، سعی کردم رومو برگردونم تا از حرف زدن پشیمون بشه و راهشو بکشه بره، اما فایده ای نداشت چون خونسردانه گفت:
– از بابت این اتفاق خیلی خیلی خوشحالم. باور کن یکی از دغدغه های فکری من این بود که بهونه دیدار بعدیمون چی می تونه باشه؟ شانس آوردم پیشنهاد مامان رو قبول کردم وگرنه یه فرصت طلایی رو از دست می دادم.
با اینکه از درون می لرزیدم ولی به سردی گفتم:
– بعکس شما من اصلاً هم خوشحال نیستم. خیلی هم ناراحت شدم چون اصلاً دوست ندارم صدای یه پسر چاپلوس مثل وز وز زنبور توی گوشم باشه. 
چشمای داریوش از حیرت گشاد شدن ولی قبل از اینکه فرصت کند حرفی بزنه سریع ازش فاصله گرفتم. سپیده با خنده کنارم اومد و گفت:
– وقتی داری با داریوش حرف می زنی چشمات عین بچه گربه های عصبانی می شه که پنجولاشون رو هم در آوردن و می خوان طرف مقابل رو تیکه پاره کنن.
لبخند تلخی زدم و گفتم:
– برعکس دلم که هنوز هم بی قرارشه.
سپیده طبق معمول با همدردی دستمو فشرد. تا شب چند جا برای گشت و گذار رفتیم، ولی به خاطر نگاه های خیره داریوش، اصلاً به من خوش نگذشت. داریوش می خواست هر طور شده علت بداخمی و بی احترامی های منو بفهمه ولی به نتیجه ای نرسید. چون من دیگه بهش فرصت حرف زدن ندادم و گذاشتم تو خماری بمونه. شب با خستگی خیلی زیاد به خواب رفتم.

* * * * * *

ظهر بود از خواب بیدار شدم که دیدم کسی توی اتاق نیست. از پنجره اتاق به بیرون سرک کشیدم. سپیده روی یکی از نیمکت های زیر پنجره اتاق نشسته بود. پنجره رو باز کردم و صداش کردم. متوجه من شد و گفت:
– ساعت خواب. رزا می دونی مثل خرسا خواب زمستونی می ری؟ 
خمیازه ای کشیدم و گفتم:
– مامان کو؟
– بچه لوس. تو چی کار به مامانت داری؟ بیا پایین پیش من.
– خیلی خوب اول می رم صبحونه م رو از رستوران هتل بگیرم بخورم، بعد میام.
– شکمو نیاز نیست به خودت زحمت بدی. ساعت دوازده ظهر صبحونه کجا بود دیگه؟ من برات گرفتم. توی یخچاله. کوفت کن و بیا.
– بی ادب. نوش جان که کردم، می یام پایین.
سریع پنجره رو بستم و به سمت یخچال رفتم. صبحونه کاملی که تو یخچال بود، باعث شد شاتهام دو برابر بشه. اول صبحونه مو خوردم، بعدش هم لباسامو عوض کردم. یه مانتوی تابستونه نخی سبز رنگ پوشیدم با شلوار جین سورمه ای، شال سبز سورمه ای رو هم روی سرم انداختم و یه دسته از موهای حناییمو کج ریختم روی پیشونیم. تنها آرایشم هم یه برق لب بود، البته فعلا! از اتاق خارج شدم و به محوطه رفتم. سپیده رو دیدم که پشت به من روی همون نیمکت نشسته. آروم بهش نزدیک شدم و محکم سر شونه اش زدم. یه دفعه از جا بلند شد و گفت:
– دیوونه ترسیدم.
– چیه فکر کردی آل اومده ببرتت؟ نترس آل هم تو رو نمی بره.
– عوض صبح به خیرته؟
کنارش روی نیمکت نشستم و گفتم:
– صبح به خیر عزیز دلم. یعنی دیگه ظهر بخیر.
خندید و گفت:
– صبح و ظهر تو هم به خیر. 
– حالا می تونم بپرسم مامان اینا کجان؟
– رفتن برای پیاده روی کنار ساحل. داریوش بردشون هر چند که وقتی دید ما قرار نیست بریم مثل توپی که بادش خالی بشه وا رفت.
آهی کشیدم و گفتم:
– نمی دونی چقدر بی تاب دیدنشم ولی این دیدنا بیشتر عاشقم می کنه. من دیگه نباید ببینمش.
با صدایی از پشت سر حرفم نیمه تموم موند:
– سلام خانما. صبحتون به خیر. مهمون نمی خواین؟
داریوش و آرمین بودند. آه از نهادم بر اومد. انگار قسمت نبود من اونو از ذهنم خارج کنم. خیلی خوش تیپ و ناز شده بودن هر دوتاشون. آرمین تک پوشی مشکی پوشیده بود که سر آستین ها و پایینش با نوار سفید دور دوزی شده بود، همراه با شلوار کتون مشکی. داریوش هم تی شرت مشکی ساده و تنگی پوشیده بود. سعی کردم مثل قبل سرد برخورد کنم. به خاطر همینم با اخم گفتم:
– علیک سلام. مهمون چرا چون حبیب خداس، ولی میمون نمی خوایم چون حیوون خداس!
آرمین که از حرف کاملاً بچه گونه من جا خورده بود گفت:
– دستتون درد نکنه حالا ما میمون و حیوون شدیم؟
خداییش خودم از حرف خودم خجالت کشیدم! عین بچه ها که هی به هم می گن ادا کار میمونه میمون جزو حیوونه آینه! سریع حرفمو اصلاح کردم و گفتم:
– دور از جون شما آرمین خان. شما حبیب خدایین. این حرفا چیه؟ بفرمایین بشینین.
آرمین زد زیر خنده و به داریوش گفت:
– پس اون قسمت حرفشو با تو بود داریوش …داریوش اخماشو حسابی تو هم کشید و با غیظ زل زد توی چشمام.آرمین به طرفداری از دوستش گفت:
– دلت می یاد رزا به داریوش بگی میمون؟ همچین یه کم از میمون خوش قیافه تر نمی زنه؟
یه دفعه فکری به ذهنم خطور کرد. با اینکه دلم نمیومد ولی مجبور بودم برای حفاظت از خودم اون کار رو بکنم. چشمکی به سپیده زدم که حرفی نزنه و گفتم:
– آرمین جون تو به این می گی خوش قیافه؟ واقعاً که بد سلیقه ای!
داریوش که دیگه نمی تونست ساکت بمونه با عصبانیت گفت:
– من چه هیزم تری به تو فروختم؟ هان؟ بگو تا خودمم بدونم!
یه جورایی حق داشت عصبانی بشه. احترام به بزرگتر و همه چیز رو فراموش کرده بودم و هر چی از دهنم در می اومد بهش می گفتم. با اینحال از رو نرفتم و ادامه دادم:
– هیچی من همینطوری از تو خوشم نمی یاد، ولی برای اینکه مفهوم خوشگلی رو بهتون بفهمونم، باید نامزدم رو بهتون معرفی کنم. 
هر دو با تعجب و هم زمان گفتند:
– نامزدت؟! 
– آره نامزد. چرا تعجب کردین؟ به من نمی یاد نامزد داشته باشم؟
آرمین با تته پته گفت:
– خوب … چرا … ولی ما فکر می کردیم که تو مجردی. آخه سنت واسه ازدواج خیلی کمه.
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:
– خوب بله، ولی چون نامزدم منو خیلی دوست داره، دیگه نتونست صبر کنه تا من یه خورده بزرگ تر بشم. آخه می ترسید از دستش برم.
خوشبختانه سپیده متوجه منظورم شده بود و حرفی نمی زد. اما از قیافه اش مشخص بود که داره می ترکه از خنده! داریوش با لبخندی که سرشار از تمسخر بود گفت:
– واسه چی دروغ می گی؟! خانوم کوچولو فکر نکن با بچه طرفی. اگه محترمانه بگی نمی خوای ما دور و اطرافت باشیم فکر کنم بهتره. لازم نیست خالی ببندی.
– برام مهم نیست که تو چه فکری بکنی، ولی برای اینکه دماغت بسوزه و خیط بشی بهت ثابت می کنم. 
خودمم از حرکات بچگونه خودم عذاب می کشیدم، ولی چاره ای جز این نداشتم. داریوش با حرص گفت:
– مثلاً چطوری؟
عکسی رو که لحظه آخر رضا بهم داده بود، از توی کیفم در آوردم و گفتم:
– این عکس مال روز نامزدیمونه.عکسو گرفتن و با تعجب به اون خیره شدن. فقط تو دلم دعا می کردم که از شباهت بین من و رضا به دروغم پی نبرن که خدا رو شکر متوجه نشدند و آرمین در حالی که هنوز هم رگه هایی از بهت تو صداش موج
می زد، گفت:

– خیلی به هم می یاین. امیدوارم خوشبخت بشید.هم خنده ام گرفته بود و هم غصه داشت دیوونه ام می کرد. همه پل های پشت سرمو داشتم خراب
می کردم. قبل از اینکه بتونم جواب بدم، داریوش که هنوز هم شک داشت، گفت:

– پس چرا حلقه دستت نیست؟
سریع جوابی رو که تو آستینم آماده داشتمو تحویل دادم:
– چون من مدرسه می رم و یه سال دیگه از درسم مونده، خرید حلقه رو موکول کردیم به بعد از درس من.
حس می کردم صدای مردونه و دلنشین دایوش لحظه به لحظه تحلیل می ره. پرسید:
– می تونم بپرسم اسمش چیه؟
– هی هی آقا داریوش زیادی داری وارد جزئیات می شی!
اما داریوش دست بردار نبود و دوباره گفت:
– چشمای اونم مثل چشمای تو زمردیه! آره؟
اوه داشت لو می رفت! سعی کردم خونسرد باشم، قری به سر و گردنم دادم و گفتم:
– بله چشمای عشقم هم مثل خودمه.
از عمد روی کلمه عشق تکیه کردم که باور کنه قضیه جدیه. داریوش و آرمین با خداحافظی کوتاهی از ما دور شدن. سپیده بعد از اطمینان از دور شدن اونا، زد زیر خنده و گفت:
– حسابی حالش گرفته شد. حالا دیگه دور و بر تو نمی پلکه. خوب کاری کردی رزا.
با ناراحتی گفتم:
– با اینکه اصلاً دلم نمی خواست ولی مجبور بودم، یادت باشه به مامان و خاله ها هم ندا بدیم که تابلو بازی در نیارن.
– آره حتماً وگرنه آبرومون می ره.
یه کم دیگه با سپیده روی همون نیمکت نشستیم. هر دو سکوت کرده بودیم، من که افکارم حسابی دور و بر داریوش می چرخید، اما سپیده رو نمی دونم به چی فکر می کرد که اونطور غرق سکوت بود. نیم ساعتی گذشته بود که بالاخره مامان و خاله ها برگشتن. از جا بلند شدیم و به طرفشون رفتیم. قضیه رو یواش برای مامان توضیح دادم و ازش خواستم برای خاله شیلا و خاله کیمیا هم بگه. مامان با نگرانی گفت:
– مگه اتفاقی افتاده؟
نمی خواستم داریوش رو جلوی مامان خراب کنم. به همین دلیل گفتم:
– نه ولی کار از محکم کاری عیب نمی کنه. آخه نگاهاش یه جوریه!
– امان از دست تو و این بچه بازیات! باشه می گم، ولی تو هم حواست به کارای خودت باشه. می دونی که داریوش پسر قابل اعتمادی نیست.
از این حرف مامان حس کردم دلم شکست. چقدر دلم می خواست داریوش اینقدر خوب بود که مامان اصلاً از بابت او نگرانی به دلش راه نمی داد. ولی افسوس که داریوش با خراب کردن خودش همه آرزوهای منو هم خراب کرده بود.

صبح با غرغرای سپیده بیدار شدم و دیدم مثل دیروز جز سپیده کسی تو اتاق نیست. سپیده هم جلوی آینه همینطور که داشت موهاشو برس می کشید غر غر می کرد، یه کم کش و قوس به بدنم دادم و سر جام نشستم در همون حال گفتم:
– باز دوباره بقیه کجا در رفتن؟
یه دفعه چرخید به طرفم، برسی که تو دستش بود رو تو هوا تکون داد و با اخم گفت:
– تو وقت کردی یه خورده بخواب! همشون رفتن بازار مروارید. سپردن ما هم بریم پیششون.
ملافه ای که روم بود رو کنار زدم، پاهامو از تخت آویزون کردم و گفتم:
– اِ چرا تو نرفتی؟
برسی که تو دستش بود رو انداخت روی میز که صدای بدی به وجود آورد و گفت:
– برای اینکه سر کار خواب بودین. منم که باید همیشه مواظب تو باشم. اون از دیروز، اینم از امروز.
رفتم طرفش و علی رغم دست و پا زدناش، محکم بغلش کردم وگفتم:
– می دونم که تو بهترینی. اونا بی وفان که مارو ول می کنن و می رن به امون خدا.
سپیده همونطور با اخم یه تیکه موهاشو که در اثر تقلا افتاده بود تو صورتش پس زد و گفت:
– خب بسه نمی خواد خرم کنی. بذار یه خبر بد بهت بدم تا همه حرص خوردنام از دست تو جبران بشه.
دستام شل زدن و گفتم:
– چی شده؟
ازم فاصله گرفت، نشست لب تخت و گفت:
– داریوش هم خواب بوده، آرمین براش منتظر مونده که بیدار بشه با هم برن.
بازم داریوش! بازم داریوش! اه! بی توجه به منظور سپیده با قیافه در هم گفتم:
– خوب به ما چه؟
سپیده با موذماری گفت:
– نیم ساعت پیش آرمین اومد و گفت که داریوشو بیدار می کنه و منتظر ما توی لابی هتل می مونن که با هم بریم.
وای خدای من!!! دو دستی زدم تو سرم و گفتم:
– وای خدا! بازم باید با اینا بریم بیرون؟! هر روز هر روزمون داره زهرمارمون میشه! خدایا چه گناهی به درگاهت مرتکب شدم که اینجوری مجازاتم می کنی آخه؟
سپیده که یادش رفته بود می خواسته حرص منو در بیاره دلسوزانه گفت:
– تو محلش نذار. طبق معمول سرد باهاش برخورد کن. بعدش هم بعد از دروغی که گفتی فکر نکنم دیگه با تو کاری داشته باشه.
راه افتادم سمت دستشویی و گفتم:
– امیدوارم همینطور باشه که تو می گی. آخه تصور کن من دارم با خودم کلنجار می رم که مهر اونو از دلم بیرون کنم اونوقت اون مدام دور و بر من می پلکه. مگه اراده من از فولاد آب دیده اس؟ یه جایی کم می یارم…
یه دفعه وسط راه ایستادم و گفتم:
– سپیـــــــده می شه نریم؟
سپیده کله شو خاروند و گفت:
– من نگران مامان اینام! خاله ناراحت می شه. مامانتو که می شناسی.
– خب یه دروغی می گیم دیگه.
هلم داد سمت دستشویی و گفت:
– تا منو و تو بخوایم فکر کنیم و یه دلیل پیدا کنیم ظهر شده. پاشو بریم اینقدر هم الکی نگران نباش. انشالله که مشکلی پیش نمی یاد.
رفتم تو دستشویی و دیگه چیزی نگفتم. چاره ای نبود! صبحونه یه لقمه هم نتونستم بخورم چون اشتهامو از دست داده بودم. سرسری یک مانتوی نخی صورتی کثیف که آستینای تقریبا سه ربعی داشت پوشیدم با سلوار جین سفید و روسری ساتن سفید صورتی. موهامو هم کامل از پشت بستم. وقتی آماده شدم با سپیده از اتاق خارج شدیم. طبق قولی که آرمین داده بود، هر دو نفرشون توی لابی منتظر نشسته بودند. داریوش پای چپشو روی پای راستش انداخته بود و تو یکی از دستاش یه مجله خارجی و تو دست دیگه اش فنجونی سفید رنگ قرار داشت. تک پوش قهوه ای رنگی پوشیده بود با شلوار کتون کرم رنگ. خیلی جذاب شده بود. با این ژستی که گرفته بود دخترای غریبه هم براش پر پر می زدن چه برسه به من که یکسال بود دل به چشاش باخته بودم. دستمو مشت کردم و زیر لب غریدم:
– لعنت به تو!
آرمین هم روی کاناپه لم داده بود. با دیدن ما هر دو از جا بلند شدن. دارریوش با چشمای مخمورش سر تا پامو از بالا به پایین یه بار نگاه کردم و یه تای ابروشو انداخت بالا. سپیده تو سلام کردن پیشی گرفت و بهشون سلام کرد و دست داد. منم بالاخره دست از زیر چشمی دید زدن داریوش برداشتم، آب دهنمو قورت دادم و خواستم سلام کنم که داریوش دستشو به سمتم دراز کرد و سلام کرد. نمی تونستم این پسر رو درک کنم! یه بار نگاهش اینقدر مظلوم و دوست داشتنی می شد که دوست داشتم جونمو فداش کنم و یه بار دیگه اینقدر کثیف نگات می کرد که از خودت بدت می اومد. اون لحظه جز دسته اول بود، قبل از اینکه شل بشم و دستشو بگیرم اخم کردم و گفتم:
– معذرت می خوام. من با غریبه ها دست نمی دم. نامزدم غدقن کرده.
لبخند پر تمسخری لباشو کج کرد و خیلی خونسردانه دستشو کشید عقب و گفت:
– می تونم بپرسم چرا؟
– به خاطر اینکه ممکنه بیماری پوستی داشته باشید و از قضا واگیر دار هم باشه. علاوه بر اون شاید قصد و غرضی داشته باشی، من که از درونت خبر ندارم.سپیده و آرمین ریز ریز خندیدن.
قبل از اینکه وقت کنه یه تیکه بهم بندازه که هم نونم بشه هم آبم بشه برای اینکه لجشو بیشتر در بیارم، دستمو به سمت آرمین دراز کردم و گفتم:
– صبح به خیر آرمین.
آرمین هم لبخندی زد و به گرمی دستمو فشرد و جواب صبح به خیرمو داد. داریوش از بچه بازیهای من هم خنده اش گرفته بود و هم کفرش در اومده بود. پرسید:
– از کی تا حالا با دوست من فامیل شدی؟
دوست نداشتم بیشتر از این اذیتش کنم. ولی این راهی بود که قدم اولشو رفته بودم، باید بقیه شو هم می رفتم. نمی خواستم تحت هیچ شرایطی با احساسم بازی کنه. به خاطر همین با تمسخر گفتم:- با آرمین فامیل نیستم، ولی ازش مطمئنم. چون می دونم که با هر کس و ناکسی دست نمی ده. در ضمن
می دونم که پسر بی شیله پیله و نجیبیه. هدف پلید نداره!
آرمین هم از شیطنت من خنده اش گرفته بود. گفت:
– مرسی رزا. نظر لطفته.
داریوش چنان نگام کرد که از ترس یه لحظه لرزیدم و سریع برای اینکه در برم گفتم:
– بهتره بریم. داره دیر می شه.
هنوز حرفم تموم نشده بود داریوش یه قدم بهم نزدیک شد و گفت:
– تو چته؟!! چهع پدر کشتگی با من داری؟!! اون شب که خوب می گفتی و می خندید، از اینکه همراهیتون کنیم هم هیچ مشکلی نداشتی؟! بعدش یهو چت شد؟ خواب نما شدی؟ دو کلمه ازت تعریف کردم خودتو گم کردی؟ فکر کردی کی هستی؟ امثال تو ، تو دست و بال من ریخته! تو توشون گمی! ببین بچه، سعی نکن با این حرفای مسخره ت منو عصبی کنی، چون بد می بینی! برو دعا کن داریوش هیچ وقت عصبی نشه!
اون لحظه واقعاً لال شده بودم، اما با غیظ چشم از چشمای آبی تیره اش بر نمی داشتم. آرمین یه قدم اومد طرفش و گفت:
– اِ داریوش چته؟
خواست بازوی داریوش رو بگیره که داریوش با حرص دستشو کشید از دست آرمین بیرون و راه افتاد سمت در. سپیده هم کنار من وایساد و زیر لب زمزمه کرد:
– یا امام زمون! چه طوفانی به پا کرد!
دندونامو روی هم فشار دادم و گفتم:
– دلم می خواست بزنم تو صورتش!
سپیده دستمو کشید و گفت:
– ولش کن فعلاً! یه امروز رو دیگه نمی شه دم پرش بری. خیلی خشن و خطرناک شده! منم ازش ترسیدم.
دیگه هیچی نگفتم اما از خشم قفسه سینه ام بالا و پایین می رفتم و منتظر یه فرصت بودم تا بدجور نیشش بزنم. غلط کرد با من بد حرف زد! نکبت! ناچاراً دنبلشون راه افتادیم و یه لحظه صدای آرمین رو شنیدم که داشت به داریوش می گفت:
– داریوش چرا عصبانی می شی؟ نمی بینی حرفاش چقدر ساده است؟ از تو بعیده! اون ده سال ازت کوچیک تره!
داریوش هیچ حوابی نداد ولی از محکم قدم بردانش مشخص بود که هنوزم داره حرص می خوره.
سرعت قدماشون رو بیشتر کردن و مستقیم رفتن سمت پارکینگ. من و سپیده آرومی از پشت سرشون می رفتیم. اومدم به سپیده بگم بیاد بیخیال داریوش اینا بشیم و با تاکسی بریم، اما هنوز حرف از دهنم در نیومده بود که نگام اونطرف ثابت شد. داریوش و آرمین رسیدن به ماشین داریوش ولی قبل از اینکه سوار ماشین بشن دوتا دختر فوق العاده جلف با آرایش های زننده مستقیم رفتن به سمتشون. دست سپیده رو که حواسش نبود و داشت راه خودش رو می رفت کشیدم و گفتم:
– وایسا اینجا. می خوام فیلم ببینم.
– وا! چه فیلمی یهو این وسط؟
با چشمام به اون سمت اشاره کردم. سپیده هم با دیدن اونا که دیگه به داریوش و آرمین رسیده بودن، کنار من ایستاد و با کنجکاوی نگاشون کرد. یکی از دخترا جلوی داریوش وایساد و به زبون انگلیسی گفت:
– سلام آقا.
داریوش نیم نگاهی به اونا انداخت و بدون اینکه جواب بده در ماشین رو باز کرد و یه پاشو گذاشت بالا. دختر به سرعت دوباره گفت:
– آقا عذر می خوام. می تونم بپرسم شما از کدوم کشور اومدید؟
داریوش بی توجه بهش سوار شد و در سمت خودشو بست، آرمین ولی داشت گردن می کشید و دنبال ما می گشت. ما جامون خوب بود، پشت یه پاترول قایم شده بودیم، هم می دیدمشون هم صداشون رو می شنیدم، اما اونا متوجه ما نبودن. دختره که دست بردار داریوش نبود، وقتی دید داریوش جوابشو نمی ده، در حالی که سعی می کرد یه کم ناز و عشوه صداشو بیشتر کنه گفت:
– اصلاً می تونید انگلیسی صحبت کنید؟
بعدم چرخید سمت آرمین و با مسخرگی به فارسی گفت:
– آقا این توریستتون کره؟.
داریوش قبل از اینکه اجازه بده آرمین حرفی بزنه، سریع پیاده شد، رخ به رخ دختره وایساد و با ترشرویی گفت:
– برو خانم ولم کن. حوصله داریا! من ایرانیم، ولی مطمئنم تو ایرانی نیستی. چون اگه بودی خودتو شبیه دلقکا نمی کردی.
چشام گرد شد! اولاً که داریوشو چه به این حرفا؟ دوماً دیگه دلقک که ایرانی و خارجی نداره. دلقک همه جا هست. اینم زده به سرشا. ولی واقعاً از کوره در رفتم. اون موقعیتی که می خواستم به دستم اومده بود. الان میتونستم نیشمو خیلی راحت تو تن داریوش فرو کنم و کیفشو ببرم. قبل از اینکه سپیده بتونه جلومو بگیره پریدم از پشت ماشین بیرون، نگاه داریوش و آرمین چرخید به سمتم. رفتم جلوشون، کنار دختره ایستادم و با جسارت و یه کم هم بی حیایی گفتم:
– هی! چه خبرته؟ دلت از جای دیگه پره، چرا سر اینا خالی می کنی؟ فکر می کنی نمی دونم که تموم دوستات از همین مدلن؟ حالا واسه من زاهد شدی؟ تو حق نداری به دخترا توهین کنی. حالا هر چی که می خوان باشن، باشن. پسره هرزه!
دخترا که اوضاع رو اونطوری دیدند، فلنگو بستن. ولی داریوش جلوم وایساد، خون از چشماش می بارید و رنگش از همیشه تیره تر شده بود! اصلاً نفهمیدم چی شد فقط یهو به خودم اومدم دیدم صورتم داره می سوزه! به دنبالش هم صدای فریادشو شنیدم: – خفه شو، بسه دیگه!حس کردم ضربان قلبم متوقف شده. تا حالا کسی به من تو نگفته بود چه برسه به اینکه به من سیلی بزنه!!! زمان از حرکت وایساده بود، هیچ کس نه حرف می زد نه تکون می خورد. نگاه داریوش رنگ عوض کرده بود، دیگه از خضم کدر نبود، حالا می شد یه چیزی شبیه شرم رو تو نگاش دید. پشیمونی! نذاشتم زمان از دست بره، از عصبانیت گر گرفته بودم، بدون لحظه ای درنگ، دستمو بالا بردم و با تمام قدرت روی صورتش فرود آوردم و گفتم:
– خودت خفه شو بی شرف!
جای انگشتام روی صورتش باقی موند. دستشو روی صورتش گذاشت و فقط نگام کرد. از حق نگذریم سیلی که خوردم حقم بود. تا من باشم با بزرگترم اینطور صحبت نکنم. نگاش تا عمق وجودمو سوزاند! چقدر دلم می خواست زار زار گریه کنم. دلم داشت می ترکید. من داریوشو می خواستم ولی داریوش پاکو. خدایا حق من از این زندگی همین بود؟ جای سیلی اش روی صورتم گز گز می کرد. ولی خودمم می دونستم قدرت سیلی من از اون بیشتر بود. سیلی داریوش بیشتر شبیه نوازش محکم بود. اولین کسی که تونست حرف بزنه آرمین بود که با خشم گفت:- داریوش تو چه مرگت شده؟ دست روی یه دختر بلند می کنی؟ حقت بود. باید بدتر از اینا رو
می خوردی.
بعدش بدون اینکه نگاهی به داریوش بکنه اومد طرف من و با نگرانی گفت:
– خوبی رزا؟! بذار ببینم صورتتو … آخ آخ! چی شده!
سپیده هم بالاخره از شوک بیرون اومد، بغضی که می دونستم از ترس به گلوش چنگ انداخته شکست و در حالی که گلوله گلوله اشک می ریخت به طرفم اومد و گفت:
– رزا …
دستای یه کرده شو گرفتم و سعی کردم لبخند بزنم:
– نترس بابا! چیزی نشده که! گریه نکن سپید …
با بغض و غیظ نگاهی به داریوش که هنوز دستش روی صورتش بود و به زمین خیره موند کرد و داد کشید:
– احمق ببین چی کار کردی!
داریوش یه لحظه سرشو اورد بالا، چشماش … وای خدایا چشماش! لبالب پر از غم بودن، تا حدی که سپیده هم حس کرد و بیخیال داد و هوار کردن سر اون شد. دستشو جلو آورد، کشید روی گونه ام و گفت:
– رزا حالا جواب خاله رو چی بدیم؟ جاش روی صورتت مونده.
آرمین گفت:
– اگه یه کم یخ پیدا کنیم، می شه جاشو کم رنگ کرد. رزا من از طرف داریوش از تو عذر می خوام. این دیوونه تا حالا همچین کاری نکرده بود. من شرمنده توام.
دلم داشت می ترکید، اما سعی کردم بخندم و جوری حال و هوای اون دو نفر رو که حسابی شرمنده و نگران بودن عوض کنم. گفتم:
– مهم نیست. بدتر شو خورد. حالا باید نگران خاله کیمیا باشین که وقتی جای انگشتای منو روی صورت شازده پسرش می بینه، چه حالی می شه.
اما تو دلم داشتم خون گریه می کردم. خر بودم! خر شده بودم، هر چقدر هم که به خودم می گفتم داریوش عوضی کثافت هرزه احمق بی شعوره نکبته! باز دلم راضی نمی شد. دلم داریوش می خواست. دلم نگاه آبیشو می خواست. منو زده بود، اما هنوزم دلم کشته مرده اش بود! خدایا این حس چه جوری اینقدر عمیق و ریشه دار شده بود که دست از سرم بر نمی داشت؟ الهی بمیرم رد انگشتام چه بد روی صورت سفیدش افتاده بود. الهی دستم بشکنه. سپیده بدون توجه به حرفای من، در حالی که روی صحبتش با آرمین بود گفت:
– حالا یخ از کجا پیدا کنیم؟ بهتره بریم از مسئول هتل بگیریم.
من زودتر از آرمین جواب دادم:
– بهتره برگردیم توی اتاق. چون پوست خودمو می شناسم. به این زودیا رنگش بر نمی گرده. مطمئناً اگه مامان و خاله کیمیا منو اینطوری ببینن بد می شه.
آرمین گفت:
– راست می گه رزا! بهتره از این جریان خونواده ها بویی نبرن. باعث کدورت می شه.
سپیده که گریه اش بند اومده بود، شونه ای بالا انداخت و گفت:
– باشه، پس ما بر می گردیم تو اتاقمون.
آرمین سرشو تکون داد و گفت:
– باشه منم تا اتاقتون همراهتون می یام.
نگاهم هنوزم دنبال داریوش می دوید، داشت عقب عقب می رفت، اینقدر رفت تا رسید به جدول پشت پاش. حس نداشت انگار چون نشست و سرشو گرفت بین دستاش، بی اراده با نگرانی گفتم:
– نه لازم نیست. ما خودمون می ریم شما بهتره پیش داریوش بمونین.
آرمین برگشت و به داریوش نگاه کرد که نگاهش گیج و منگ به نقطه ای خیره شده بود و معلوم بود حواسش اصلاً تو این دنیا نیست. آهی کشید دوباره چرخید طرف ما و گفت:
– هر طور راحتین. زیاد اصرار نمی کنم فقط مواظب باشین.
بعد از خداحافظی با آرمین، همراه سپیده به اتاق برگشتیم. تموم طول مسیر سپیده فحش به داریوش می داد و آبا و اجدادشو به هم پیوند می زد، به خصوص عمه شو مورد عنایت قرار داد. اما من، حالم خراب تر از خراب بود. رسماً دیوونه شده بود! این چه حس عذاب آوری بود دیگه؟!! قبلاض اگه ازم می پرسیدن یکی بزنه تو گوشت چی کارش می کنه، می دونستم که جوابم اصلاض چیز خوبی نیست. من الان باید از داریوش بیزار می شدم، اما چرا نشده بودم؟ چرا هنوزم قلبم از یاداوری نگاه پر از شرمندگیش بیتابی می کرد؟ چرا دوست داشتم خودمو گول بزنم و بگم داریوش حسش نسبت به من با بقیه دخترا فرق داره؟ چرا این گول زدن رو دوست داشتم؟ اینقدر تو فکر فرو رفته بودم که نفهمیدم کی به اتاقمون رسیدیم و رفتیم تو …
همین که وارد اتاق شدیم، تلفن زنگ خورد. چون من به گوشی نزدیک تر بودم برداش داشتم:
– بله؟
صدای متعجب مامان تو گوشی پیچید:
– رزا! شما هنوز توی هتلین؟!!
سرمو به دست آزادم گرفتم و یه وری افتادم روی تخت. همینو کم داشتم. حالا به مامان چی می گفتم؟ خدا دروغو ازمون نگیره! زود تند سریع تو ذهنم یه دروغ دست و پا کردم و گفتم:
– مامان ما تا اونجا اومدیم، ولی مجبور شدیم برگردیم هتل.
مامان با تعجب در حالی که می دونستم چشماشم گرد شده گفت:
– برای چی؟ زده به سرتون؟ راه قرض داشتین تا اینجا اومدین و برگشتین؟!
جرقه بعدی تو ذهنم زده شد و با خوشحالی از اینکه یه دروغ خوب دیگه به ذهنم رسیده گفتم:
– مامان فکر می کنم که غذای دیشب مسموم بوده، چون سپیده بد جوری دل پیچه گرفته بود. برای همین مجبور شدیم برگردیم.
صدای مامان صد و هشتاد درجه تغییر کرد و گفت:
– وای خدا مرگم بده! حالا حالش چطوره؟ من الان می یام ببرمش دکتر.
داشت گندش در میومد، سپیده هم جلوی نشسته بود روی تخت و داشت با چشمای گرد شده اش نگام می کرد و خط و نشون می کشید. سریع نیم خیز شدم سر جام و در حالی که با همون دست آزادم می کوبیدم توی سرم گفتم:
– نه نه لازم نیست! الآن خیلی بهتره. از هتل قرص گرفتم دادم بهش، بهتر شد.
– چیو چیو لازم نیست؟ مسمویت که شوخی بردار نیست! ما الان بر می گردیم.
وای داشتم بدبخت می شدم! سریع گفتم:
– مامان اصلاً گوشی رو می دم بهش با خودش حرف بزن ببین چیزیش نیست! یه دل درد ساده بود دیگه …
بعدم نذاشتم مامان هیچی بگه گوشی رو پرت کردم سمت سپیده تا خودش ادامه خاکی که تو سرمون شده بود رو جمع و جور کنه. در همون حالت پچ پچ وار گفتم:
– حواستو جمع کن سوتی ندی! یعنی رو به موت شده بودی!
سپیده با اخم همونطور آروم گفت:
– دیوار کوتاه تر از من پیدا نکردی؟
کف دستمو آروم زدم به گونه ام و گفتم:
– قربون تو برم. همین یک دفعه. خودت که دیدی چه اوضاعی شد.
سپیده با ناز و عشوه ولی به همراهی اخم، گوشی رو از من گرفت و در حالی که سعی می کرد صداش خیلی هم سرحال نباشه، با مامان و بعدش هم با خاله حرف زد. وقتی خیالم راحت شد که همه چی امن و امانه، رفتم سر یخچال، یه لیوان آب سخ خوردم و برگشتم ولو شدم روی کاناپه پایین تخت خوابا. رفته بودم تو فکر اتفاقی که افتاده بود. چقدر از دست داریوش ناراحت بودم، هم از دست خودم دلخور بودم و هم اون. من نباید اینقدر بد با اون حرف می زدم، ولی اونم حق نداشت دست روی من بلند کنه! و باز من حق نداشتم جواب سیلیشو بدم. حس بدی داشتم، یه گندی زده بودم که دیگه هیچ رقمه نمی شد جمع و جورش کرد. مرده شور منو ببرن که نمی تونستم بین عقل و احساسم کامل پیرو یکیشون باشم! همیشه این مشکلو داشتم. یه روز اینوری می شدم، شب می خوابیدم صبح بیدار می شدم اونوری می شدم! با احساس دستای سپیده دور شونه ام فهمیدم تلفنش تموم شده و اومده کنارم، همین که کنار خودم حسش کردم، همه ناراحتیم تبدیل به یه بغض شد و ترکید. سپیده بدون اینکه حرفی بزنه منو از جا بلند کرد و کشید توی بغلش، منم از خدا خواسته تو بغل سپیده یک دل سیر زار زدم.
ظهر که مامان اینا برگشتن من و سپیده روی تختا ولو بودیم و خودمونو زده بودیم به خواب. اصلاً حوصله حرف زدن نداشتیم. نیم ساعتی گذاشتنمون به حال خودمون ولی خاله شیلا طقت نیاورد و اخر هم سپیده رو با نوازشاش مجبور به نشستن کرد. وقتی سپیده باهاشون حرفت زد و خیالشون راحت شد که مشکلی نیست دست از سرش برداشتن. ظهر وقت ناهار که شد از ترس اینکه مبادا داریوش رو توی رستوران هتل ببینیم قید بیرون رفتن رو زدم و با سپیده ناهارمون رو توی اتاق خوردیم. بعدم دوباره همونجا روی تخت خوابا ولو شدیم، سپیده آهی کشید و گفت:
– چه مسافرت کوفتی شده! همه ش تو اتاقیم، وقتی هم یم ریم بیرون از ترس این داریوش تو همه ش چسبیدی به من زهرمارمون می شه.
پوزخندی زدم و گفتم:
– اگه بابا بود خیلی خوب می شد!
– مثلاً بابات چی کار می کرد؟!
– هیچی ! جور تو رو می کشید، منم می چسبیدم بهش. بعد دیگه داریوش جرئت نمی کرد سمت من بیاد.
سپیده نشست سر جاش و با ناراحتی گفت:
– تو خیلی ترسویی رزا! مگه چی کارت می کتونه بکنه؟ من گفتم ازش دوری کن، نگفتم که می یاد می کشتت. اون فقط می خواست با تو دوست بشه که خوب نشد! دیگه نیازی به فرار کردن نداره.
منم نشستم و با غیظ گفتم:
– اِ انگار یادت رفته زد تو صورتم؟
– مگه خودت یادت رفته پا روی دمش گذاشتی؟ اگه اون لحظه لال می شدی می مردی؟ حتما لازم بود بری جلو قلدر بازی در بیاری؟ خوب به تو چه که اون به اون دخترا چی گفت؟ اصلا مگه تو دوس دخترای داریوشو دیدی فکر می کنی همه شون سبک اون دختران؟ شاید با دخترای سر و سنگین دوست می شه و دوستی هاش هم یه دوستی ساده است! مامان ها همیشه عادت دارن پیاز داغ یه چیزیه زیاد می کنن! مگه مامانای خودمون اینجوری نیستن؟!
آهی کشیدم و گفتم:
– نمی دونم! دیگه عقلم به جایی قد نمی ده …

سپیده بی توجه به حرف من خم شد، اسکیت هایی که تازه خریده بودیم و هنوز داخل جعبه بود رو کشید بیرون و گفت:
– پاشو و ثابت کن که ترسو نیستی. پاشو اسکیتامون رو بپوشیم بریم تو محوطه بازی …
خودمو دوباره انداختم روی تخت و گفتم:
– بیخیال سپید، حوصله ندارم.
– بیخود کردی! پا می شی با هم می ریم اسکیت بازی. نمی شه که همه اش تو هتل باشیم و بپوسیم.
می دونستم هیچ جوره حریف سپیده نمی شم، نشستم و گفتم:
– مامانا نمی خوان بیان؟
– لابد بعد زا ناهار رفتن کافی شاپ و مشغول گپ زدن شدن، همه حرفایی که تو این سی سال جدایی نزدن رو می خوان تو همین چند روزه بزنن!
– بترکن!
سپیده خندید و گفت:
– به مامانتم دری وری می گی؟! بجنب حاضر شو بریم …
با نق نق از جا بلند شدم و سمت کمد لباسا رفتم …

***

اسکیت باز حرفه ای نبودیم اما در حد معمولی و نرمال می تونستیم بازی کنیم و زمین نخوریم. اما سپیده گیر داده بود اون لحظه یم خواست حتما با اسکیت رقص پا بره و از حرکاتش نمی دونستم نگران باشم یا بخندم! به جای بازی کردن تقریباً داشت قر می داد. همینطور که راه خودمو می رفتم سرمو چرخونده بودم سمت سپیده و به ادا اطواراش می خندیدم. یه دفعه دیدم سپیده با داد به جلوم اشاره کرد و گفت:
– رزا مواظب باش!
سریع چرخیدم، خیلی دیر شده بود! یه نفر صاف جلوم بود و اینقدر نزدیکش شده بودم که نشد چهره ش رو ببینم. یارو دستاشو انداخت دور کمرم که نگهم داره. محکم خوردم بهش و به خاطر زیاد بودن سرعتم هر دو تعادلمون رو از دست دادیم. اون افتاد روی زمین و من افتادم روش! نفسی که تو سینه ام حبس شده بود رو بیرون دادم، شالمو چون محکم دور گردنم گره زده بود که موقع بازی نیفته هنوز روی سرم بود فقط چتری هام ریخته بودن توی صورتم و نمی تونستم درست ببینم. چتری هامو با یه دست کنار زدم و چشمم تو یه جفت چشم آبی قفل شد. دستاشو هنوزم دور کمرم بودن و نگاش خیره به نگام! با صدای سوت چند نفری که توی محوطه بودن و غش غش خنده شون یهو به خودم اومدم، سریع دستامو بردم سمت کمرم و دستاش داریوشو از دور کمرم باز کردم، تو اون لحظه به این فکر کردم که چقدر دستاش داغن! اومدم از جا بلند بشم که چون هول شده بودم باز سر خوردم و اینبار کنار داریوش افتادم، داریوش نشست روی پاهاش و آروم گفت:
– مواظب باش! بذار کمکت کنم …
دستشو اورد به سمتم، با غیظ دستشو پس زدم. اون لحظه فقط به فکر این بودم که ازش دور بشم. قلبم بدجور داشت توی سینه بی قراری می کرد. به خصوص که هم نگاهش هم لحن حرف زدنش عوض شده بود. یه بار دیگه تلاش کردم و اینبار موفق شدم بلند بشم، باید یه چیزی هم می گفتم بعد می رفتم، پس گفتم:
– مگه کوری؟ جلوی پاتو نگاه کن!
رنگ نگاهش عوض شد، پوزخندی نشست کنار لبش، دستی روی شلوار جین رنگ روشنش کشید، بلند شد و گفت:
– حالا یه چیزی هم بدهکار شدیم؟ جنابعالی حواستون به دختر خاله تون بود و منو ندیدین.
باز زبونمو پیدا کردم و با شیطنت گفتم:
– اگه حواسم به سپید جون هم نبود، تو رو نمی دیدم. چون پیش چشمم خیلی ریزی.
بر خلاف تصورم، این بار عصبانی نشد و فقط نگاهم کرد. یه نگاه عاقل اندر سفیهانه، گفتم:
– چیه کم آوردی؟
– من جلوی هیچکس کم نمی یارم.
– پس چرا حرف نمی زنی؟
– این حرفای پر از توهینت رو باید بذارم به پای سن و سالت. نمی خوام دوباره از کوره در برم و حرکت ناشایستی بکنم که بعد مجبور بشم سرگردون خیابونا بشم و خودمو سرزنش بکنم.
بعد از این حرف مقابل چشمای بهت زده من پوزخندی هم چاشنی حرفاش کرد و با قدمای آروم از کنارم گذشت و دور شد. دستاشو فرو کرده بود توی جیب شلوارش و سرشو هم انداخته بود زیر … اینقدر به رفتنش خیرهمونده که توی پیچ از دیدم خارج شد. دوباره دلم تو سینه داشت می لرزید. صدای سپیده منو به خودم اورد و تازه یادم اومد سپیده هم اینجا بوده و حرفای ما رو شنیده:
– منظورش چی بود؟
بغضی که داشت حنجره م رو زخم می کرد رو فرو دادم و گفتم:
– نمی دونم.
سپیده بدون اینکه دیگه چیزی بگه دستشو انداخت دور شونه م. دوتایی نشستیم روی نیمکتی که همون دور و بر بود. نگاه بعضی ها بهمون هنوزم پر از شیطنت و خنده بود. بی حوصله گفتم:
– سپیده بریم تو اتاق …
سپیده هم سرشو تکون داد. خدا رو شکر که درکش بالا بود و می دونست من توی چه برزخی افتادم و دست و پا می زنم. همین که رفتیم توی اتاق اتفادم روی تختم و ملافه رو تا روی سرم کشیدم بالا. حوصله هیچ کس و هیچی رو نداشتم. تازه سر شب بود اما من می خواستم بخوابم. هر چند که خوابم به چشمم نمی یومد و مدام به جمله داریوش فکر می کردم. حرفش به دلم نشسته بود و چون به این جمله که می گفت « هر آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند» اعتقاد داشتم پیش خودم فکر می کردم که یعنی حرفش از ته دل بوده و واقعاً از کاری که کرده ناراحت و کلافه شده و سر به خیابون گذاشته؟ مامان هر چی اصرار کرد که برای شام برم رستوران قبول نکردم و خستگی اسکیت بازی رو بهونه کردم. بهم مشکوک شده بود شدید، اینو از نگاهاش می فهمیدم. اما الان اصلا جو رو برای نصحیت و پرس و جو مناسب نمی دید. پس هیچی نگفت و دست از سرم برداشت. تا صبح توی تخت خواب این دنده اون دنده می شدم. وقتی خوب فکر می کردم می دیدم زیاد هم از سیلی داریوش ناراحت نشدم. دستمو روی گونه ام گذاشتم و زمزمه کردم: «هر چه از دوست رسد نکوست».
صبح روز بعد بابا با یه خبر خوش، تلخی این چند روزو از بین برد. مهران پسر عموم داشت ازدواج می کرد، هفته آینده هم عقد کنونش بود. بابا ازمون خواست زودتر برگردیم که به کارامون برسیم. بعد از این خبر، من و سپیده تصمیم گرفتیم که لباسامونو از همونجا بخریم. با مامان ها و خاله کیمیا و طبق معمول آرمین و داریوش، راهی بازار شدیم. رابطه م با داریوش مثل قبل بود ببا این تفاوت که داریوش هم زیاد سمت من نمی یومد و فقط نگام میکرد. نگاه هایی که خیلی با نگاه روز اولش فرق داشتن. هر بار که باهاش چشم تو چشمک می شدم دلم می لرزید و سریع نگامو می دزدیدم. همه امیدم به این بود که این مسافرت هر چه زودتر تمومبشه و من دیگه داریوش رو نبینم. دیدن این مدلیش فقط عذابم می داد. لباس خریدن من و سپیده هم معضلی بود! البته سپیده راحت تر از من بود و اصولاً خریدش رو توی همون مغازه اول انجام می داد و خیلی هم راضی بود همیشه. برعکس من که اگه کل مغازه ها رو زیر پا نمی ذاشتم هیچ وقت نمی تونستم از خریدم لذت ببرم. تماوم لباسا رو از نظر می گذروندیم و رد می شدیم. سپیده طبق معمول خیلی زود لباسشو انتخاب کرد. پیراهن کوتاه یاسی رنگی که پشتش ربان بزرگی به شکل پاپیون قرار گرفته بود و پایین ربان روی زمین می کشید و لباسو حسابی فانتزی کرده بود. تقریباً یه دور کامل پاساژو دور زده بودیم، ولی من اون لباسیو که می خواستم پیدا نکردم. وقت هم برای سفارش لباس نداشتیم. همین طور که بی تفاوت لباس ها رو نگاه می کردم، نظرم به لباس فروشی بزرگی جلب شد. دست مامانو کشیدم و گفتم:
– اونجا نرفتیم نه؟
مامان پیشونیشو گرفت و گفت:
– والا من دیگه نمی دونم! اینقدر تو ما رو دنبال خودت چرخوندی که سر گیجه گرفتیم.
با هیجان گفتم:
– نه نرفتیم، این دیگه آخریشه! قول می دم یه چیزی از همین جا بخرم.
بزرگی و شیکی مغازه حسابی چشممو گرفته بود. همه با هم رفتیم داخل مغازه، باد خنک کولر خستگی رو از تن همه مون خارج کرد. خاله کیمیا روی صندلی نزدیک در نشست و گفت:
– های اینجا چه خنکه! من همین جا می شینم. شما برین دوراتون رو بزنین.
خاله شیلا هم کنارش نشست و گفت:
– منم همین جا می مونم، برین شما.
مغازه چند تا قسمت داشت که از هم تفکیک شده بودن، بخش لباس های شب، بخش لباس های عروس! بخش لباس های اسپرت، و بخش کت و شلوار ها! همراه مامان و سپیده رفتیم سراغ بخض لباس های نامزدی و شب، فروشنده هم که دختر خوش رویی بود دنبالمون راه افتاده بودم و راهنماییمون می کرد. داریوش و آرمین هم نبودن! حدس زدم که رفتن سراغ کت و شلوارها! از در و دیوار مغازه لباس بالا می رفت. لباسای
فوق العاده خوشگل، که هر کدوم می تونستن یه انتخاب عالی باشن. انتخاب برام خیلی سخت شده بود. دنبال لباسی می گشتم که واقعاً تک باشد. سپیده و مامان از مشکل پسندی من کلافه شده بودن و غر می زدن. خستگی از لباس هایی که انتخاب می کردن هم مشخص بود، دست روی افتضاح ترین مدل ها می ذاشتن و می گفتن:
– همین خوبه! بخر تا بریم!
و من بهشون چشم غره می رفتم. بالاخره تو یکی از ویترین ها لباس بلند مشکی رنگی چشمو گرفت. لباس از جنس لمه بود و یه کم دنباله داشت. از بالا تا نزدیک زانو هم چسبون دوخته شده بود و قسمت کمر اون باز و یقه اش هم هفتی بود. به مامان نشونش دادم و گفتم:
– اون چطوره؟
مامان نگاهی کرد و بدون اینکه قشنگ حتی مدلشو ببینه گفت:
– خوبه! عالیه!
خنده ام گرفته بود! از فروشنده خواستم که سایز اسمال اونو برام بیاره. لباسو که آورد رفتم توی اتاق پرو و به سختی ولی تنهایی پوشیدمش. تن خور خوشگلی داشت و کمر باریکمو باریک تر از حد معمول نشون می داد. بیشترین قشنگیش به خاطر لخت بودن کمرش بود که پوست سفیدم رو فرستاده بود به جنگ با رنگ سیاه لباس! نگران بودم مامان به خاطر لختی کمرش بهم گیر بده، اما مامان اینقدر خسته بود که اصلا! چیزی نگفت و فقط تاییدش کرد. لباس رو در آوردم و از اتاق پرو بیرون رفتم، فرونشده لباسو ازم گرفت و رفت که بپیچتش. مامان هم دنبالش راه افتاد که پولشو حساب کنه. نگاهی به دور و برم انداختم و وقتی دیدم خبری از داریوش و آرمین نیست و می تونم یه کم از بقیه فاصله بگیرم بدون اینکه چیزی به کسی بگم رفتم سمت لباس عروس ها. البته چراغ اون قمست خاموش بود و من فقط اط تابلوییکه بالای قسمتش زده شده بود فهمیدم اون قسمت مخصوص لباس عروسه. ار فروشنده خواستم اگه مشکلی نداره چراغ رو برام روشن کنه اونم با لبخند چراغو روشن کرد. دختر بودم دیگه! عشق لباس عروس و این جور چیزا رو داشتم! همین که چراغ روشن شد از دیدن لباس وسط اتاق که توی یه ویترین بزرگ گرد قرار داشت و می چرخید حیرت زده خشک شدم! باورم نمی شد! لباسه خیلی خیلی خوشگل بود. اون قدر خوشگل که نمی تونستم چشم ازش بردارم. ترکیبی از دو رنگ سفید و نقره ای بود. درست شبیه لباس پرنسس های قصه ها! جلو رفتم و دقیق نگاش کردم. بعضی قسمتاش یه کم پر هم کار شده بود و جلوه اش رو بیشتر می کرد. قشنگیش به پوشیده بودنش بود! چون آستین سه ربع داشت. کاش می شد لمسش کنم، مطمئن بودم حسابی لطیفه. آنقدر محو تماشای لباس شده بودم که متوجه حضور کس دیگه ای تو اتاق نشدم.
با صدای داریوش یهو از جا پریدم و چرخیدم به طرفش:
– لباس قشنگیه!
یه لحظه دست و پامو گم کردم، ولی خیلی زود خودمو جمع و جور کردم و با خشم ساختگی گفتم:
– نیازی به تعریف تو نداره.
بی توجه به زبون تلخ من همینطور که خیره به لباس مونده بود، قدمی جلو اومد و گفت:
– سلیقه ت هم عالیه.
– اون هم به تو ربطی نداره.
– می خوای این لباس رو بخری؟
طوطی وار گفتم:
– بازم به تو ربطی نداره.
اونم انگار واسش مهم نبود من دارم چی می گم که ادامه داد:
– ازدواج واست زوده خانم کوچولو! ولی مطمئنم که نامزدت اینو می پسنده.
کم کم اشک داشت به چشمم هجوم می آورد. داشتم کم می آوردم، برای جلوگیری از هر اتفاقی خواستم از اتاق بیرون برم که راهمو سد کرد و گفت:
– چند لحظه صبر کن، باهات کار دارم.
با اعصابی خراب و صدایی لرزون گفتم:
– من با تو کاری ندارم.
– ولی باید به حرفام گوش کنی.
دیگه نمیتونستم بمونم، خواستم از زیر دستش برم که اجازه نداد، جلوی در رو بسته بود و هیچ راه فراری هم برام باقی نذاشته بود. با حرص گفتم:
– برو اونطرف وگرنه جیغ می زنم.
واقعاً هم این کارو می کردم. چون از لحاظ روانی تو حالت فوق العاده بدی قرار گرفته بودم و فشار زیادی رو تحمل می کردم. قبل از اینکه بتونم تهدیدمو عملی کنم داریوش با ناراحتی توی چشمام نگاه کرد. نوعی خواهش توی چشماش موج می زد. اونقدر معصومانه نگام کرد که نتونستم حرفی بزنم یا عکی العملی نشون بدم. انگار از چشمام خوند که آروم تر شدم، گفت:- رزا من … من ازت معذرت می خوام. نباید اون کارو می کردم. می دونم که نمی تونی منو ببخشی، ولی ازت
می خوام که این کارو بکنی.
مبهوت نگاش کردم! داشت از من عذر خواهی می کرد؟! از من؟!! کسی که ده سال ازش کوچیک تر بود؟ اصلا براش اهمیتی نداشت؟ بغضم داشت می ترکید! خدایا باید یه کاری می کرد. باید یه جوری وادراش می کردم بره از سر راهم کنار. لعنتی با خراب کردن خودش همه آرزوهای منو هم زیر سوال برده بود. حالا جلوم وایساده بود ننه من غریبم بازی در می اورد؟ توی چند ثانیه مغزم قفل کرد و قبل از اینکه بتونم جلوی زبون مزاحممو بگیرم با بی رحمی گفتم:
– ازت متنفرم!
ولی خدا شاهده که نبودم! اون جمله رو گفتم که نکنه از دهنم بیرون بپره و بگم عاشقتم! قبل از اینکه بتونم از اتاق خارج بشم، دستمو گرفت. سکوت کرده بود، منم دیگه نمی تونستم چیزی بگم. فق می خواستم برم! می خواستم برم!! بعد از چند ثانیه سکوت صداشو شنیدم، صدایی که انگار از ته چاه در می یومد، گفت:
– چرا؟
وای خدایا خودت کمکم کن! این چرا منو ول نمی کنه؟ با خشم دستمو از دستش بیرون کشیدم و گفتم چیزی رو که خیلی وقت بود داریوش رو سردرگم کرده بود:
– بعد از اون همه حرفی که در موردت شنیدم و اون کاری که ازت دیدم، می خوای چه احساسی نسبت بهت داشته باشم؟
با تعجب دوباره پیچید جلوم و گفت:
– درمورد من چی شنیدی؟ لابد مامان بهت در مورد گذشته من گفته آره؟ بهت حق می دم. همه حرفایی که در مورد من شنیدی، حقیقت داره. ولی مهم الانه. رزا … رزا باور کن من تا حالا از کسی عذر خواهی نکردم. ولی در مورد تو فرق می کنه! چون از دیروز صبح تا حالا آروم و قرار ندارم.
کثافت پس اعتراف میکرد که هرزه است! حتی انکارش هم نکرد! چه خونسرد توی چشمام نگاه کرد و گفت هر چی که شنیده حقیقت داره! لعنتی! زدم زیر دستش که دوباره به سمتم دراز کرده بود و غریدم:
– حالا هم می خوای منت سرم بذاری که اومدی عذر خواهی کنی آقای دکتر؟
چشماشو گرد کرد و سریع گفت:
– نه نه ! اصلاً اینطور که تو فکر می کنی نیست. من دارم از ته دلم عذر خواهی می کنم.
داشتم از حرص منفجر می شدم، کم مونده بود دوباره بزنم توی صورتش! وقتی می گم هرزه است تازه بهش بر می خوره! گفتم:
– به هر حال دیگه حنات پیش من رنگی نداره، پس بی خود دور و بر من نگرد که چیزی نصیبت نمی شه.
حس کردم برای لحظه ای گذرا خشمو تو نگاش دیدم ولی خیلی زود رنگ باخت و گفت:
– چرا! یه چیزی نصیبم می شه. اونم یه احساس شیرینیه که تا حالا تجربه اش نکرده بودم. سوزنده ولی شیرین مثل عسل! در ضمن اینو هم بدون، من دور و بر تو نمی گردم که چیزی نصیبم بشه! چون روی تو هیچ فکری نکردم و هیچ وقت هم نمی کنم! فقط اومدم عذر خواهی کنم، همین و بس!
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم، از اتاق خارج شد. تحلیل رفته تکیه دادم به دیوار، زانوهام از تو می لرزیدن و ایستادنو برام سخت کرده بودن. صداش تو گوشم می پیچید. زیر لب گفتم:
– بس کن داریوش! داری داغونم می کنی. مگه من چقدر توان مقابله با تو رو دارم. تویی که پر از جذابیتی. آخه دیوونه مگه من به تو نگفتم نامزد دارم؟ این چه حرفیه که تو بهم می زنی؟ حس شیرینتو کجای دلم بذاریم؟!!!
با شنیدن صدای مامان، که داشت صدام می زد و دنبالم می گشت، بغضمو فرو دادم و منم از اتاق خارج شدم.
روز بعد دیگه وقت برای گشت و گذار نداشتیم و تموم وقتمونو صرف بستن چمدون ها کردیم. ساعت دو بعد از ظهر پرواز داشتیم. ساعت یک مسئول هتل زنگ زد و یاداوری کرد که باید به فرودگاه برویم. ایش! حالا فکر کرده نمی ریم و یه شب دیگه باید ازمون پذیرایی کنن! نیست بارمون رو دوششونه! همه بار و بندیلو توی جایگاه مخصوصی که یکی از پیش خدمتکای هتل آورده بود گذاشتیم و از اتاق رفتیم بیرون. دلم خیلی گرفته بود، داشتیم می رفتیم! شاید دیگه هیچ وقت داریوش رو نمی دیدم. به جایی رسیده بودم که دیگه نیم دونستم این به نفعمه یا به ضررم! تو راه پایین رفتن از پله ها مامان به خاله کیمیا زنگ زد که رفتنمونو خبر بده و باهاش خداحافظی کنه. دلم یه گلوله پر آتیش بود. باورم نمی شد که باید اینقدر راحت از عشق واهیم بگذرم. از اونی که فکر می کردم اگه یه روز پیداش کنم همه وجودمو خالصانه بهش تقدیم می کنم و برای داشتن دل دریایی و آسمون پاک چشاش همه چیزمو می دم. بغض دائماً همدم گلوم شده بود و غم همدم چشمام. سپیده وقتی دید قدمام سنگین شده و سخت دارم راه می یام، کنارم اومد و آروم گفت:
– می دونی چیه رزا؟ باید یه اعترافی بکنم.
گیج و بی حواس گفتم:
– چه اعترافی؟
– در مورد داریوش …
حواسم جمع شد، چرخیدم به سمتش و با کنجکاوی و یه کوچولو نگرانی گفتم:
– چی شده؟!
لبخندی زد و گفت:
– من دیگه از داریوش بدم نمی یاد.
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
– چرا؟ یعنی تو هم می خوای بری تو جبهه اون؟
– درسته که اون روز نسنجیده عمل کرد، ولی من حرفاشو توی لباس فروشی شنیدم. خودشم پشیمونه. در ضمن نگاهاش با گذشته فرق کرده.
خودمم با سپیده هم عقیده بودم، ولی چه کاری از دستم بر می یومد؟ من حتی نمی دونستم دلیل اینکه داریوش دور و برم می پلکه چیه! حتی یه هدف مشخص هم نداشت. به چی اون می تونستم دل خوش کنم؟ با این وجود برای دلداری دادن به خودم گفتم:
– گول حرفاشو نخور. اون استاد به دست آوردن دل هاس. به نظر من نگاهش همون نگاهه، فرقی نکرده.
– چرا رزا. بی انصاف نباش! نگاه اون دیگه اون نگاه هیز و دریده چند روز پیش نیست. مثل نگاه یه بچه بی گناه و معصوم می مونه.
با کلافگی گفتم:
– نه به نظر من فرقی نکرده. اگه هم کرده من که چیزی ندیدم.
همون لحظه آخرای محوطه داریوش و آرمین و خاله کیمیا رو دیدم که منتظرمون ایستاده بودن. با دیدنش باز دلم تو سینه تکون خورد اما یکی زدم تو سرش و خفه اش کردم. یه شلوار سبز ارتشی پوشیده بود با تی شرت سفید. موهاش درست شبیه یه گندم زار بود که افتاده بود به دست باد و پریشون شده بود. وقتی دست توی موهاش لختش میکشید حس می کردم دستشو صاف می کشه روی قلب من و دلم از حال و کار می رفت! سپیده که مکثمو توی حرکت دید دستمو کشید و بردم اون سمت. سرمو انداخته بودم زیر که باهاش چشم تو چشم نشم، فقط یه سلام خشک و خالی کردم و عقب ایستادم تا بقیه خداحافظی هاشونو بکنن. مامان و خاله کیمیا مثل روز اولی که همو دیده بودن، دوباره داشتن گریه می کردن. سعی کردم نگاهمو بدم به اونا تا حواسمم پرت بشه و نگاه سرکشم رد نگاه سنگین داریوشو نگیره و بیچاره م نکنه. مشغول تماشای اون دو تا بودم که آرمین به طرف من و سپیده اومد و گفت:
– حالا یعنی دیگه ما هیچ وقت نمی تونیم همدیگه رو ببینیم؟
داریوش سر جاش ایستاده بود، همین باعث می شد راحت تر بتونم با آرمین صحبت کنم. با غصه گفتم:
– دنیا کوچیکه آرمین! خدا رو چه دیدی؟ شاید بازم همدیگرو ملاقات کردیم.
– ولی من به این که دنیا کوچیکه اعتقادی ندارم. من خودم یه کاری می کنم که دوباره ببینمتون.
– چی کار؟
چشمکی زد و گفت:
– حالا بعداً می فهمی.
می خواستم بگم خیلی ازت ممنونم اگه این کار رو بکنی! ولی به جاش لبخندی زوری زدم و گفتم:
– خیلی خوب آقا آرمین. این چند روزه بدی خوبی هر چی از ما دیدین حلال کنین.
آرمین که از لحنم خنده اش گرفته بود، گفت:
– به همچنین.
بعد یه کم توی صورتم خم شد و آروم گفت:
– ولی دستت درد نکنه. خوب این داریوش رو سر جاش نشوندی.
تو دلم گفتم: « برای سر جا نشوندن اون اول دلم رو نشوندم سر جاش». خواستم جوابشو بدم که نگام سرکش شد و رفت سمت داریوش، داشت با اخم نگامون می کرد. به من که! ولی بدجور آرمین رو زیر نظر گرفته بود! سریع نگامو دزدیدم و با خنده ای مصنوعی گفتم:
– قابلی نداشت.
صدای سپیده کنار گوشم بلند شد:
– هی رزا! گناه داره داریوش! برو باهاش خداحافظی کن. من باهاش حرف زدم اما اصلاً تو حال خودش نبود.
این سپیده هم چه انتظارایی از من داشت! خواستم مخالفت کنم که دستشو گذاشت تو کمرم و با یه حرکت هولم داد جلو که باعث شد تا نصفه راهو پرش کنم! برگشتم عقب و چشکم غره ای نثارش کردم، خندید و شکلک در اورد. آرمین هم داشت می خندید. از گوشه چشم مامان اینا رو هم نگاه کردم، اصلاً تو حال و هوای معنوی غرق بودن!!! ما رو نمی دیدن دیگه! برگشتم سمت داریوش، داشت نگام می کرد، نگامو که اسیر کرد بی اختیار رفتم به سمتش … شاید اینطوری بهتر بود. دلم نمی خواست حالا که ممکن بود دیگر هیچ وقت همدیگرو نبینیم، با خاطره بد از هم جدا بشیم.

جلوش ایستادم، دستمو اول یه بار محکم مشت کردم که لرزششو قطع کنم. اینقدر سفت فشارش دادم که وقتی بازش کردم چند ثانیه طول کشید تا دوباره خون برگشت توی دستم و رنگ طبیعی گرفت. لرزشش تا حدودی متوقف شد، می موند لرزشش صدام که اونو هم هیچ هیجوره، هیچ کاریش نمی تونستم بکنم! سعی کردم غصه مو پشت لحن شوخم مخفی کنم. همون دست بدون لرزشمو بردم سمتش و با سرخوشی ظاهری گفتم:
– امیدوارم دیگه همدیگرو نبینیم.
با چهره ای گرفته دستشو اورد جلو، اینقدر آروم دستشو حرکت داد که حس کردم اسلوموشنه!همسن که دستمو گرفت توی دستش یه لحظه تکون خوردم! دستش مثل یه تیکه یخ بود! با ناراحتی که تو نگاه و لرزش صداش مشهود بود گفت:
– منو بخشیدی؟
نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
– بهتره فراموشش کنیم. نمی خوام با خاطره بد از هم جدا بشیم.
دست آزادشو کشید روی پیشونیش، نفسشو فوت کرد و گفت:
– میخوام! ولی نمی تونم فراموشش کنم. همش اون صحنه جلوی چشمامه!
سرمو چرخوندم سمت مامان که ببینم در چه حاله! دوست نداشتم حالا که حساس شده آتو دستش بدم. متاسفانه مامان بدجور زوم کرده بود رومون، همین که دید نگاش می کنم با اخمای درهمش گفت:
– زود باش رزا. الان جا می مونیم.
سریع و دستمو از دست داریوش کشیدم بیرون و گفتم:
– من باید برم. کاری نداری دکی جون؟
داریوش انگار متوجه هیچی نبود، چون حالا علاوه بر مامان، خاله کیمیا و خاله شیلا هم به ما خیره شده بودن! با همون حالت پریشونش گفت:
– فقط ازت می خوام که از من متنفر نباشی. همین!
لبخند تلخی زدم و تو دلم با پوزخند گفتم:
– تنفر؟ کجای کاری که چشمای آبیت دل من رو به اسارت کشیدن. کاش می تونستم ازت متنفر باشم.
وقتی دیدم منتظر جوابه، از طرفی مامان داشت می یومد به سمتون، سر سری گفتم:
– سعی خودمو می کنم. خداحافظ.
– رز…
بی اراده وایسادم، آرمین هم رفت سمت مامان که نگهش داره تا داریوش بتونه ادامه حرفاشو بزنه! غمی که تو صداش بود بدنمو به لرزه می انداخت:
– بله؟
آهی کشید و گفت:
– خوش به حالش!
– کی؟
– همونی که تونسته صاحب چشات بشه!
این بار دیگه واقعاً مونده بودم که چه جوابی بهش بدم. اصلاً چه جوابی داشتم به دل پریشون خودم بدم؟ با صدایی لرزان دوباره گفت:
– شانس در خونه شو زده! بد رقمه هم زده!
از رفتارای متناقض داریوش کلافه بودم، پوزخندی زدم و گفتم:
– نه به حرکت اون روزت، نه به حرفای الآنت!
– من متغیر نیستم رزا، ولی می دونی … بذار بهت یه اعترافی کنم. پریروز که به تو سیلی زدم، دقیقاً همون لحظه که دستم روی صورتت نشست، قلبم گرفت. نمی دونم چرا؟ ولی دردی که توی قلبم بود، خیلی بیشتر از درد سیلی تو بود. وقتی جواب سیلی منو دادی دردم بهتر شد، ولی هنوزم تا وقتی که منو نبخشیدی باقی مونده اون درد که مثل یه بار سنگین روی قلبمه منو آزار می ده. حالا دیگه برو. نمی خوام خاله شکیلا ناراحت بشه. می دونم که زیاد از دیدن من کنار تو خوشحال نمی شه. نمی دونم چرا همه یه جور بدی به من نگاه می کنن …. همه به کنار تو … درد نفرت تو برام از هر چیزی سنگین تره.
مونده بودم چی جوابشو بدم که بازوم به شدت کشیده شد و مامان با غیظ کنار گوشم گفت:
– مگه نمی گم دیره؟!!
اصلاً نفهمیده بودم مامان کی از دست آرمین در رفته! داریوش پلکاشو یه بار به نشونه خداحافظی باز و بسته کرد و من نگامو ازش گرفتم. می خواستم از اون حرفاش که وجودمو به لرزه می انداخت فرار کنم. من دیگه طاقت استقامت جلوی غم چشمای داریوشو نداشتم. خداحافظی با بقیه خیلی سر سری انجام شد و راهی فرودگاه شدیم. تو راه مامان خون خونشو می خورد. هی می خواست باهام حرف بزنه، هی جلوی سپیده و خاله شیلا مراعات می کرد. اما می دونست طوفان بدی تو راهه! اون لحظه توبیخ مامان برام چندان اهمیتی نداشت، حرفهای داریوش بود که مرتب توی گوشم زنگ می زد. مطمئن بودم که تا زنده ام بغض صداشو فراموش نمی کنم.
* * * * * *
هیچی از پروازمون نفهمیدم، کلشو توی هپروت و حرفایی که از داریوش شنیده بودم سیر می کردم. باید یه طوری با خودم کنار می یومدم. هم با خودم هم با عشقی که بدون توجه به مخالفت و تلاشای من می خواست همه وجودمو پر کنه. حالا با دوری اون چی کار می کردم؟ باید هر طور که شده بود داریوشو از ذهنم خط می زدم، برای همیشه! گفتنش راحت بود اما عملش … بالاخره رسیدیم و از هواپیما پیاده شدیم. بابا و عمو پیمان، بابای سپیده دنبالمون اومده بودن. رضا و سام هم که هنوز شمال بودن. اونجا دیگه وقت جدایی بود، با سپیده اینا خداحافظی کردیم و همراه بابا و مامان رفتیم خونه … تو راه مامان غرق صحبت با بابا بود و به کل یادش رفت قصد داشته منو توبیخ کنه! همینجور که قضایا رو براش تعریف می کرد رسید به قضیه خاله کیمیا و از سیر تا پیاز همه رو برای بابا گفت.
اخمای بابا حسابی در هم شده بود، وقتی حرفای مامان تموم شد با نگرانی گفت:- شکیلا … مطمئنی کیمیا همه چیو فراموش کرده؟ نکنه فکری تو ذهنشون باشه؟!مامان سریع گفت:
– نه بابا! دیدنمون کاملاً اتفاقی بود! بعدش هم کیمیا حسابی داغون و خسته بود.
– نمی دونم! اما حواستو جمع کن … من به تو اعتماد کامل دارم. خودت هم اینو خوب می دونی. اما نگران کیمیا و خسرو هستم!
به اینجا که رسید توی آینه نگاهی به من انداخت که روی صندلی عقب کز کرده بودم و گفت:
– رزا … حالا راحت تر می تونم ازت سوال بپرسم! اون نقاشی که تو کشیدی، نقاشی خسروئه! شوهر دوست مامانت، مطمئنی که هیچ وقت اونو جایی ندیدی؟
سیخ نشستم و گفتم:
– وا بابا! من خودم به اندازه کافی سر این جریان گیج و گنگ هستم! اصلاً هم نمی دونم دلیل اینکه پسر دوست مامانو کشیدم چیه! در ضمن … من پسرشو کشیدم … نه شوهرش!
مامان آهی کشید و گفت:
– من که یه کلمه از حرفای تو رو باور نمی کنم! می خواستم هزار بار توی کیش باهات حرف بزنم موقعیتش پیش نیومد. اگه جایی ندیدیشون از کجا اینقدر دقیق کشیدیش؟ به علاوه … اون همه صمیمیتت با داریوش دلیلش چی بود؟!! نشنیدی کیمیا چی گفت؟ پسرش دختر بازه! برای چی می ذاشتی نزدیکت بشه؟!!! رزا تا کسی باید از دستت حرص بخورم!
– تا وقتی به من اعتماد ندارین وضع همینه! بهترم نمی شه … مادر من! من اونو از کجا دیدم؟ بعدش هم خوبه دیدین من طرفش هم نمی رفتم. الکی گفتم نامزد دارم! آخه چرا بهتون الکی می زنین؟ خوبه برم معتاد بشم؟!!
بابا خنده اش گرفت و گفت:
– خوب به ما هم حق بده! چطور می شه چنین چیزی رو باور کرد؟!!
– من چه می دونم! اینا قوانین متافیزیکه! ذهن مامان فکر کنم توی دی ان ای های من بوده منتقل شده بهم!
مامان سرشو به نشونه تاسف تکون داد و گفت:
– چی بگم والا! اما فرهاد یادته وقتی رزا حدودا چهار سالش بود یه بار توی اتاق من عکس خسرو رو دید؟
بابا فرهاد با تعجب گفت:
– چی؟!! کی؟!! نه یادم نیست! کدوم عکس خسرو!
– ای بابا! یه جوری می گی انگار صد تا عکس از خسرو داشتیم، یه دونه عکس داشتم ازش که سر سفره عقد بودیم، گفتی دوست داری این عکس رو همیشه نگه داریم که یادمون باشه چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم و قدر لحظه هامون رو بدونیم.
بابا فرهاد سرشو تکون داد و گفت:
– آهان! آره … آره … رزا کی اونو دید؟
– فرهاد ذهنت ماشالله خیلی مشغوله ها! همون موقع بهت گفتم، کلی هم در موردش حرف زدیم. من داشتم عکسای آلبوم رو مرتب می کردم، اینو چون همینجوری گذاشته بودمش لای آلبوم افتاده روی زمین ، نفهمیده بودم. رزا ورجه ورجه کنون اومد توی اتاق که نقاشیشو نشونم بده، عکسو دید … خم شد برش داشت گرفتش طرف من گفت «اِ مامان تو عروس شدی؟ این آقاهه کیه کنارت؟ شبیه عروسک من می مونه!» من با دیدن عکس دستش سکته کردم که مبادا به کسی بگه. ازش گرفتم سریع قایمش کردم گفتم این من نیستم. اشتباه دیدی. رزا هم چون از حرکت یهویی من ترسیده بود لب ورچید گفت اصن خودم یکی از روی عروسکم می کشم خوشگل تر از مال تو ، عروسشم خودم می شم. بعدم زد زیر گریه رفت از اتاق بیرون …
بابا لبشو مکید و گفت:
– هان! آره داره یه چیزایی یادم می ره ، چقدر تو ترسیده بودی که مبادا رزا چیزی جلوی فک و فامیل بگه …
– دقیقاً … می گم نکنه این رفته باشه تو ضمیر ناخودآگاهش حالا این شکلی کشیده باشتش؟
– مگه چنین چیزی ممکنه؟
– چه می دونم والا؟ اگه امکان نداره پس رزا داریوش یا خسرو رو یه جا دیده عینشو کشیده …
– حالا پسرش واقعاً اینقدر شبیهشه؟
– مثل سیبی می مونه که از وسط نصفش کرده باشن …
بابا از آینه نگاهی به من کرد و خواست چیزی بگه که با دیدن دهن باز مونده من زد زیر خنده ! چه حرفایی شنیده بودم! مامان و خسرو سر سفره عقد؟!!! مگه می شه؟!! بابا با خنده رو به مامان گفت:
– تحویل بگیر خانوم!!!
مامان برگشت عقب و اونم با دیدن من خنده اش گرفت! حالا اینا هم مسخره کردنشون گرفته بود! دهنمو به زور بستم و گفتم:
– اینجا چه خبره؟ مامان تو قبلاً زن خسرو بودی؟!!
خدنه مامان و بابا شدت گرفت و من تقریباً داد کشیدم:
– دِ نخندین! جواب منو بدین …
مامان جلوی خنده اش رو گرفت و گفت:
– همینور که این جریان رو باری رضا گفتم، وقتش شده که برای تو هم تعریفش کنم. اما الان نه، بذار بریم خونه خستگیمون در بره … همه چیو برات می گم!
چی می تونستم بگم؟!! ناچاراً سکوت کردم. نکنه داریوش داداشم باشه؟!! نه بابا! امکان نداره! حتی تصورش هم بیچاره ام می کرد. وقتی رسیدیم خونه با وجود اون همه دغدغه فکری احساس آرامش کردم و به این موضوع پی بردم که هیچ وقت هیچ جا مثل خانه خود آدم نمی شه. مامان که رسیده نرسیده چپید توی اتاقش که استراحت کنه، بابا هم همراهش رفت و به من اجازه فضولی بیشتر رو نداد. منم برای جلوگیری از خل شدنم، بعد از تعویض لباس گوشی تلفن رو برداشتم و شماره رضا رو گرفتم تا یه کم از اون حال و هوا خارج بشم . با حرف زدن با داداشم آروم می شدم. مطمئن بودم! بعد از چند بوق صدای سر خوشش توی گوشی پیچید:
– بله بفرمایید.
– سلام داداشی.
– سلـــــام … رزا خوبی؟ رسیدین؟
– آره رسیدیم. الان توی خونه ایم. دلم برات خیلی تنگ شده بود بهت زنگ زدم. تو خوبی؟
– منم دلم برای خواهر عزیزم تنگ شده بود. خوبم. چه خبرا خوش گذشت؟
– خبرا پیش شماست آقا رضا. الان یه هفته اس اونجایی. شیطونی که نمی کنین انشالله؟
قهقهه ای سر داد و گفت:
– آخ رزا دست رو دلم نذار که خونه! اینجا همه به فکر خودشونن. منم که می دونی چقدر خجالتی ام! روم نمی شه با کسی حرف بزنم.
– آخی بمیرم الهی برات. می دونم چقدر کم رویی!
در همون حین صدای دختری از اون طرف خط اومد:
– رضا! داری با کی حرف می زنی؟ بچه ها سراغتو می گیرن، جوجه ها آماده شده ها.
رضا خیلی آروم طوری که مثلاً من نشنوم، گفت:
– اِ مهی تو کی اومدی این طرف؟ خواهرمه خواهرمه عزیزم. تو برو پیش بچه ها، منم زود می یام.
زدم زیر خنده و گفتم:
– رضا نمی دونم اگه رو داشتی می خواستی چی کار کنی؟ ناقلا این مهی یکیشون. بقیه اشونو هم خدا می تونه بشماره.
رضا موذیانه خندید و گفت:
– ای ناقلا گوشات خیلی تیزه ها! حالا صداشو در نیار که آبروم می ره. مهستی هم جریانات داره برای خودش، بعداً برات تعریف می کنم.
– بی صبرانه منتظرم! فقط مواظب باش زن داداش شمالی برام نیاری ها! هی باید یه پامون تهران باشه یکیش شمال!
خندید و گفت:
– نگران نباش! تهرانیه، اما این سه ماهه رو با مامان و برادرش اومدن شمال توی ویلاشون. باباش تو کار ویلاسازیه، حالا بعداً برات در موردش حرف می زنم مفصلاً.
– باشه، صبرمان زیاد می باشد! خدا به خیر بگذرونه، باید برم دوره خواهر شوهری ببینم فکر کنم! راستی سام چی کار می کنه؟
– هیچی مثل همیشه! اگه من به یه نفر قانعم، اون هزار تا هم براش کمه.
– ماشالله! مگه اینکه دستم بهش نرسه پدرشو در می یارم. مواظب باش تو رو هم از راه به در نکنه. هر چند که حالا هم تقریباً از راه به در شدی!
خندید و گفت:
– حتماً.
– دیگه مزاحمت نمی شم داداشی. به سام هم سلام برسون.
– قربونت برم عزیزم. کاری نداری؟
– نه عزیزم. خوش بگذره. زود هم برگرد. خدافظی.
– فدات، خدافظ.
بعد از قطع تلفن دوشی گرفتم و یه راست به تخت خواب رفتم. به علت خستگی زیاد، هم جسمی و هم ذهنی، خیلی زود خوابم برد.از روز بعد برنامه عادی دوباره از سر گرفته شد. یکی دوباری رفتم سر وقت مامان ولی اینقدر که سرش گرم برنامه های عقب افتاده اش بود اصلاً بهم روی خوش نشون نمی داد چه برسه به اینکه بخواد برام خاطره هم تعریف کنه. منم سعی می کردم اینقدر خودمو سرگرم کنم که یاد داریوش آزارم نده. هنوزم فکر میکردم هر چیزی که توی کیش دیدم یه خواب بیشتر نبوده! باورم نمی شد عشق واهیمو دیده باشم، اونم اینقدر نزدیک! باهاش حرف زده باشم و حتی ازش یه سیلی هم خورده باشم! هر وقت چشمم به نقاشی اش می افتاد آهی از ته دلم می کشیدم و زیر لب غرغر می کردم:
– خدا لعنتت کنه! چی می شد اگه یه ذره آدم بودی؟ حالا من اینجا اینجوری سر دوراهی بیچاره نمی شدم. خاک بر سر عقده ای دختر ندیده ات کنم من. همه اش زیر سر توئه!
دو سه هفته ای از برگشتمون گذشته بود، رضا و سام هم از شمال برگشته بودن و یه کم سرم گرم شده بود. وقتی دیدم مامان چیزی در مورد خسرو بهم نمی گه، دست به دامن رضا شدم. اونم در حالی که از اطلاعات من، متعجب شده بود فقط گفت از خود مامان بپرس! اینم از داداشم! منم از لجم چیزی در مورد جریان داریوش و دیدنش بهش نگفتم. بالاخره یه روز که طبق روال همیشگی توی اتاق مامان سرک کشیدم تا از زیر زبونش حرف بکشم به هدفم رسیدم و مامان دست رد به سینه ام نزد. مامان تو اتاقش نشسته بود و بعد از مدت ها بازم مشغول تماشا کردن آلبوم عروسی خودش و بابا بود. خیلی کم پیش می یومد مامان تو خاطرات گذشته اش غرق بشه. فقط وقتایی که خیلی دلتنگ می شد به آلبومش پناه می برد. اون لحظه فهمیدم که واقعاً زمان مناسبی برای حرف کشیدن از مامانه. چون مامان حسابی غرق گذشته بود و می شد ازش خواهش کنم که از اون زمونا برام تعریف کنه. آروم کنارش روی کاناپه اتاقش نشستم و همینطور که سرمو به بازوش می چسبوندم، گفتم:
– دلتون برای اون روزا تنگ شده که باز اومدین سراغ این آلبوم؟
مامان قطره اشکی رو که گوشه چشماش بود، پاک کرد و گفت:
– من همیشه دل تنگم. یاد اون روزا به خیر! روزایی که آقاجون و مامان زنده بودن. اونا خیلی واسه من آرزو داشتن. خدا را شکر تونستم اونا رو به آرزوهاشون برسونم. البته بر خلاف تصورشون!
بی مقدمه رفتم سر اصل مطلب و گفتم:
– مامان پس کی برام از خسرو می گی؟
مامان که از حالت من خنده اش گرفته بود پرسید:
– چیو می خوای بدونی وروجک؟
– همه چیزو. بیشتر از همه رفتم تو خماری حرفی که اون روز به بابا فرهاد زدین. شما با خسرو ازدواج کرده بودین؟ یا اینکه چرا پدر و مادرتون تصور نمی کردن که شما خوشبخت بشین؟
مامان باز می خواست از زیر حرف زدن در بره، دستشو تو هوا تکون داد و گفت:
– قضیه اش خیلی مفصله حوصله تو سر می بره. خودمم حوصله گفتنشو ندارم.
پریدم رو پاشو در حالی که دستمو دور شونه اش حلقه می کردم و گونه های خوشبوشو می بوسیدم گفتم:
– نه حوصله ام سر نمی ره مامان. خودتم اگه بگی یه تجدید خاطره ای می شه برات کیف می کنی! می خوام بدونم. می گی واسم؟ جون رزا!
مامان با خنده گفت:
– خیلی خوب می گم قسم نده خرس گنده. این همه وقت از دستت در رفتم ، آخر گیرم انداختی.
– اِ چرا خوب؟
– نمیخواستم خودتو درگیر ماجراهایی بکنی که همه اش مربوط می شه به گذشته …
آهی کشید و ادامه داد:
– دلم می خواد همه اش رو تموم شده بدونمف نمی خوام ادامه داشته باشه.
– مگه قراره ادامه هم داشته باشه؟!
– نمی دونم …. این جریاناتی که داره پیش می یاد، آزارم می ده.
– اَه مامن مردم فضولی! بگو دیگه!
مامان لبخند تلخی زد، به دنبالش آهی کشید و این طوری خاطراتشو شروع کرد:- من و شیلا توی یه خونواده سر شناس تهرانی، بعد از یه پسر به دنیا اومدیم. خوب اون زمان همه پسر
می خواستن و پسر دوست بودن. ولی از شانس من و شیلا، پدر ما که همه اونو به حاج باقر می شناختن عاشق دختر بود. همینطور هم مامان. البته اونا برادرم رو هم خیلی دوست داشتن، ولی منو شیلا براشون خیلی ارزش داشتیم. به خاطر علاقه زیاد آقا جون و مامان به ما شهرام زیاد خودشو با ما قاطی نمی کرد و کاری هم به کار ما نداشت. اون بچه اول خونواده بود، در ضمن پسر هم بود و انتظار داشت که خیلی بالا ببرنش. ولی پدر و مادر ما به همه بچه هاشون به یه اندازه محبت می کردن. حتی گاهی به دختراشون بیشتر! همین باعث حسادت و کناره گیری شهرام از ما شده بود. روزا و ماه ها و سال ها می گذشت و ما بزرگ می شدیم. تقریباً روی ابرا سیر می کردم، همه چیز بر وفق مرادم بود. به خصوص وقتایی که از این طرف و اونطرف می شنیدم زیباییم خیلی چشمگیره و خیلی ها چشمشون دنبالمه! کم کم سر و کله خواستگارا هم پیدا شد، ولی بابا می گفت من این دوتا رو شوهر نمی دم. اینا باید درس بخونن. من و شیلا هم که همه چی رو به شوخی می گرفتیم، فقط می خندیدم. بالاخره وارد دبیرستان شدیم. سنی که دخترا تازه متوجه تغییرات دور و برشون می شن و احساس بزرگی بهشون دست می ده. همه جریانات زندگی منم از همون روزا شروع شد. ما توی یه محله خیلی اعیان نشین شهر زندگی می کردیم. همه خونه های توی کوچه مون باغی بود، باغایی که پر از درخت میوه بودن و فصل بهار که می شد از شدت بوی شکوفه هاشون مست می شدی! آخر کوچه بن بستمون یه باغ بود که یه فرق اساسی با بقیه باغا داشت، اونم این بود که کاملاً امروزی ساخته شده بود! نمای بیرونش هم آدمو مجذوب می کرد و یکی دوباری که داخلشو دید زده بودم متوجه شده بودم که توش هم دست کمی از بیرونش نداره و حسابی بهش رسیدن. برعکس باغای ماها که یه دویار دورش کشیده بودیم و یه ساختمون هم تهش ساخته بودیم. اون باغ یه جاده ینگریزه سفید وسش داشت و اطراف این جاده سنگی پر بود از باغچه ها گل و بعد از باغچه ها درختای میوه به ردیف بهت چشمک می زدن. خیلی قشنگ و رویایی بود. همیشه دوست داشتم برم توی اون باغ واسه بازی و شیطنت. انگار نه انگار که بزرگ شده بودم. قشنگ ترین گل ها توی اون باغ بود به خصوص محبوبه شب که من عاشقش بودم. اینقدر شب ها از بوی محبوبه شب اون باغ سرمست و از خود بیخود می شدم که آقاجون قول داده بود از اون گل ها فقط مخصوص من توی باغ خونه خودمون بکاره. اما این حرف آقا جون باعث نمی شد که دست از دید زدن باغ بردارم، حتی گاهی اوقات از دیوارهاش آویزون می شد و دماغمو توی شاخه های محبوبه شب روی دیواراش فرو می کردم. می دونستم اگه آقا جون یا شهرام بفهمن می کشنم، اما اون روزا خیلی نترس بودم. یه روز که از مدرسه بر می گشتم، دیدم یه شاخه محبوبه شب کنار در باغ ما افتاده. همه محل می دونستن که از این گل فقط باغ آخر کوچه داره. با خوشحالی گل رو برداشتم و با وجود مخالفت های شیلا گل رو توی اتاقم، داخل گلدون قرار دادم. اصلاً برام مهم نبود که اون گل یهو از کجا سر در آورده درست جلوی در خونه ما! شب که حاج بابا اومد غوغایی به پا شد دیدنی! آخه من احمق نمی دونستم که توی اون باغ دو تا پسر مجرد همراه پدر و مادرشون زندگی می کنن!!

ابا فکر می کرد که من گل رو از اون گرفتم. اون شب برای بار اول از آقاجون کتک خوردم. آخرش اینقدر شیلا قسم خورد و گریه کرد، تا دل بابا به رحم اومد و باور کرد که روح من از اون گل خبر نداشته. البته تا یه هفته با من سر و سنگین بود و بعدش هم حسابی هوامو داشت، یعنی یه جورایی آزادی های قبلم نصف شده و بود به شیلا سپره بود آب می خورم گزارششو به بابا بده! از طرفی بعضی وقتا خودش یا شهرام هم تعقیبمون می کردن و حسابی مشکوک شده بودن، اما کم کم آبا از آسیاب افتاد. و آقا جون دوباره همون پدر مهربون گذشته شد. یه روز که داشتیم با شیلا می رفتیم مدرسه، و تو راه در مورد امتحان ریاضی که در پیش داشتیم بحث می کردیم، حس کردم یه نفر داره دنبالمون قدم به قدم می یاد. اول فکر کردم شهرامه، برای همینم به شیلا گفتم برگرده و ببینه کیه! شیلا به پشت سرنگاه کرد و بعد با تته پته و رنگ پریده گفت:
– وای اینکه خسروئه!
اون زمان برعکس بقیه دوستام و حتی خواهرم که آمار همه رو در می آوردن من از همه جا بیخبر بودم. اصلاً هیچی برام مهم نبود و به خاطر همین عین آدمای منگ پرسیدم:
– خسرو کیه؟
شیلا که منو خوب می شناخت و از اخلاقیاتم خبر داشت، بدون اینکه تیکه ای به خاطر خنگیم بارم کنه با ملایمت توضیح داد:
– پسر آقای آریا نسب. باغ آخر کوچه. همون که حاج بابا فکر کرد به تو گل داده.
یهو رنگم پرید و به اولین چیزی که فکر کردم این بود که اگه الان آقا جون هم دنبالمون باشه و خسرو رو ببینه باز به من شک می کنه! وحشت زده دست شیلا رو محکم کشیدم و گفتم:
– اُه اُه محل نذار بیا بریم.
شیلائم که پیدا بود مثل من فقط داره به آقاجون فکر می کنه با ترس قدماشو تند کرد و گفت:
– وای من می ترسم شکیلا. اگه بابا مارو ببینه بیچاره می شیم! دوباره روز از نو روزی از نو!
با عصبانیت گفتم:
– اگه ما توجه نکنیم، هیچ اتفاقی نمی افته.
اینو گفتم اما خودمم به حرفی که زدم اطمینان نداشتم. با قدمای تند خودمون رو به مدرسه رسوندیم و نفسی به راحتی کشیدیم. بعد از زنگ، کیمیا که دختر همسایه دیوار به دیوار ما بود و بعضی از روزا با ما میومد، به طرفمون اومد و گفت:
– بچه ها می شه منم با شما بیام؟
من گفتم:
– چرا نمی شه؟ بیا، ولی چرا اینقدر آشفته ای؟
کیمیا اون موقع ها دختر خجالتی و سر به زیری بود. خیلی هم با کسی نمی جوشید و یه حصار مخصوص داشت که همیشه می کشیدش دور تا دور خودش … اما هر وقت می تونست پا روی خجالتش بذاره می یومد سراغ من و شیلا. یه جورایی با ما راحت تر بود. وقتی اینو ازش پرسیدم، سرخ شده و با زحمت گفت:
– آخه …آخه خسرو اومده!
باز یاد خسرو معده مو آشوب کرد، شیلا با تعجب گفت:
– اومده که اومده. به تو چه!
بعد با شک گفت:
– ببینم نکنه دسته گلی به آب دادی؟
کیمیا ترسید و سریع رنگش عوض شد، تا اون لحظه سرخ بود، بعد یهو رنگ پریده شد! دستاشو تو هوا تکون داد و سریع گفت:
– نه به خدا ولی … ولش کنین بیاین بریم دیر شد.
من و شیلا یه نگاه به هم انداختیم و شونه بالا انداختیم. اون روزا به راحتی الان کسی عاشق نمی شد، یا اگه می شد تو بوق و کرنا نمی کرد! یه چیزی به اسم حیا توی دخترا وجود داشت، رابطه خیابونی هم که اصلا نبود یا اگه بود اینقدر کم و پشت پرده بود که کسی ازش خبردار نمی شد. اینه که ما هم دیگه خیلی پا پیچش نشدیم. همه با هم به طرف خونه راه افتادیم. راه خونه مون تا مدرسه زیاد نبود. بابا اصرار داشت که راننده اش رو دنبالمون بفرسته، ولی ما خودمون قبول نکردیم. بیشتر دوست داشتیم پیاده بریم و بیایم، بابا هم وقتی دید دخترای سر به زیری هستیم و سرمون تو کار خودمونه، دیگه گیر نداد و اجازه اش رو صادر کرد. هر چند که وقتی قضیه گل پیش اومد، کم مونده بود این آزادی رو هم ازمون بگیره، اما خدا به خیر گذروند و چندان پاپیمون نشد. خلاصه اونروز هم خسرو سایه به سایه ما اومد و کیمیا هی رنگ به رنگ شد. همون موقع ها بود که کم کم فهمیدم کیمیا از خسرو خوشش می یاد. بعد ها هم کم کم خودش اعتراف کرد. این موضوع هفته ها ادامه داشت. پسره بی کار صبح به صبح دنبال ما تا مدرسه میومد و عصرها یا ظهرها هم تا خونه! بعضی وقتا از ترس دهنم خشک می شد. چون می ترسیدم که شهرام یا بابا دنبالمون بیان و فکر کنن که ما هم ریگی به کفشمونه. اونوقت دیگه حسابمون با کرام الکاتبین بود روزی رو که کیمیا به عشقش اعتراف کرد هیچ وقت یادم نمی ره. چون شاید حرفای اون بود که باعث شد دیگه هیچوقت خسرو با اون همه زیبایی و جذابیت به چشمم نیاد. کیمیا از روزی که خسرو دنبال ما راه می افتاد، با ما می یومد. یه روز خسرو یه کم جلوتر از ما رفت و سر یکی از کوچه ها وایساد. وقتی می خواستیم از جلوش رد بشیم، من و شیلا سرمون رو پایین انداختیم که چشممون بهش نیفته، ولی در کمال حیرت ما کیمیا درست مثل آدمای مسخ شده زل زده بود توی صورت خسرو! وقتی از جلوش رد شدیم،کیمیا که انگار متوجه حضور ما کنارش نبود، با بغض گفت:
– الهی من بگردم! چه چشمای نازی داره. از بچه گی عاشق چشمای آبی بودم.
من و شیلا با حیرت ایستادیم و شیلا با لکنت گفت:
– کیمیا فهمیدی که چی گفتی؟
کیمیا که تازه متوجه ما شده بود، با خجالت سرشو زیر انداخت و سرخ و سفید شد. من گفتم:
– کیمیا جدی جدی تو خسرو رو دوست داری؟
کیمیا سرشو بالا آورد و من قطره های مرواریدی رو دیدم که از چشماش می چکید. خودشو توی بغل شیلا انداخت و گفت:
– همه فکر و ذکرم شده اون، ولی … ولی … ولی اون شما رو می خواد. من می دونم اون اصلاً به من نگاه نمی کنه. همه حواسش به شماست. به خدا اگه از من خوشش نیاد، من خودمو می کشم.
چنان با سوز و گداز و هق هق اینا رو می گفت که دلم براش ریش شد! بی اختیار نگام رفت سمت خسرو که هنوزم سر همون کوچه ایستاده بود و با نگرانی خیره شده بود بهمون. کثافت! اون لحظه چقدر ازش بدم اومد! یه دختر اینجا داشت به خاطرش زار می زد و اون خیلی خونسرد و مغرورانه، در حالی که دستاشو تو جیبش کرده بود زل زده بود به من. نگامو از خسرو گرفتم، دستمو سر شونه کیمیا گذاشتم و با ملایمت گفتم:
– عزیزم چرا گریه می کنی؟ دوست داشتن احساس قشنگیه که آدمو حتی اگه به عشقشم نرسه به اوج می بره. این خسرو خیلی پسر مغروریه! من تا حالا ندیده بودم توی محله چرخ بزنه. ولی حالا یه مدته که این اطراف پیداش شده. مطمئن باش اگه یه روزی از من یا شیلا خواستگاری کرد، ما بهش جواب منفی می دیم. چون نمی خوایم به دوستمون خیانت کنیم.
الان که فکر می کنم می بینم چه افکار خامی داشتم! من یا شیلا چطور می تونستیم در برابر اجبار روزگار ایستادگی کنیم؟! از اون روز تصمیم گرفتیم برای اینکه روح لطیف کیمیا بیشتر از این آزرده نشه، اصلاً نه درباره خسرو حرف بزنیم و نه بهش توجه کنیم. توی این مدت اینقدر حواسمون به خسرو بود که اصلاً متوجه دو تا جوون دانشجویی که هر روز ما رو از دور می پاییدن، نمی شدیم. پدرتو میگم با عمو پیمان! ولی خوب ما اصلاً متوجه اون دو نفر نمی شدیم. تا اینکه یه روز به محض اینکه ما سه تا از دبیرستان خارج شدیم، برای بار اول اون دوتا رو دیدم. فرهاد اول متوجه شد که من دارم نگاشون می کنم و به پیمان سقلمه زد. از ترس دیگه نزدیک بود جوون مرگ بشم. زیر لب گفتم:
– خدایا خودمونو به تو می سپرم. یکی کم بود سه تا شد!
دست کیمیا و شیلا رو گرفتم و سریع به طرف خونه به راه افتادیم. از یه طرف خسرو دنبالمون
می یومد از طرف دیگه فرهاد و پیمان! بیچاره فرهاد اینا اصلاً حواسشون به خسرو نبود. وسط راه که بودیم یک دفعه پیچیدن جلوی ما و فرهاد با شرم گفت:
– ببخشید خانما، می شه چند لحظه وقتتونو بگیریم؟
بدون اینکه بهشون توجه کنیم، راهو کج کردیم و رفتیم. صدای پیمان از پشت سر بلند شد و گفت:
– به خدا ما قصد مزاحمت نداریم. فقط یه لحظه!
بازم ما توجهی نکردیم تا اینکه دوباره پیچیدن جلوی ما و فرهاد گفت:
– ما قصدمون خیره. فقط از شما اجازه می خوایم که مادرامون رو بفرستیم خواستگاری، قبلش خواستیم نظر خودتون رو …
بیچاره فرهاد هنوز حرفش تموم نشده بود که مشت خسرو اومد توی صورتش و از دماغش خون راه افتاد. کاش اون روز فرهاد حرفی نزده بود. کاش بدون مشورت با ما مادرهاشون رو فرستاده بودن خواستگاری. بیچاره ها یعنی می خواستن قبل از مراسم خواستگاری ما یه نظر اونا رو دیده باشیم چه می دونستن که با اینکارشون سرنوشت منو اسیر گردباد می کنن. پیمان دوید جلو و به خسرو گفت:
– هوی وحشی! چته؟ چرا می زنی؟!
خسرو با فریاد گفت:
– ببند دهن کثیفتو. تو آدم نیستی که تو روز روشن مزاحم ناموس مردم می شی.
فرهاد شاکی شد و گفت:
– مزاحم کیه عمو؟ حرف دهنتو بفهم!
با زدن این حرف، خسرو دوباره به سمت اون دو تا حمله کرد. اینبار اونا هم جلوش در اومدن. دعوا بالا گرفته بود. بیچاره کیمیا کنار من ایستاده بود و اشک می ریخت. چون به هر حال فرهاد و پیمان دو نفر بودن و خسرو تنهایی از پسشون بر نمی یومد. مونده بودیم چی کار کنیم! بریم یا بمونیم؟ بالاخره اون دعوا به خاطر ما راه افتاده بود. همین طور مات و مبهوت نگاشون می کردم که صدای خسرو بلند شد. با فریاد گفت:
– چی رو وایسادی نگاه می کنی؟ برو خونه دیگه.
مونده بودم با کی داره حرف می زنه، که دوباره گفت:
– شکیلا با توام! می گم برو خونتون.
جا خوردم! اصلاً انتظار نداشتم منو به اسم کوچیک صدا بزنه! منو! دختر دردونه حاج باقرو! کسی که هیچ کس جرئت نداشت نگاه چپ بهش بکنه! حالا اون داشت با این صمیمیت به اسم کوچیک صدام می زد؟ با تعجب نگاش می کردم. یعنی یه جورایی سر جام خشک شده بودم. شیلا هم با شک به من نگاه می کرد. شده بود آش نخورده و دهن سوخته. می دونستم که داره به چی فکر می کنه! حتماً فکر می کرد که من با اون رابطه دارم که اینطور خودمونی صدام می کنه. اون تعقیب و گرز ها هم که می شد مدرکی برای اثبات افکار ذهنش. من هنوز توی اون حالت گیر کرده بودم که گریه کیمیا اوج گرفت و با دو به طرف کوچه شون دوید. ای خدا پس خسرو به خاطر من این همه راهو، هم صبح ها و هم ظهر ها و عصرها می یومد؟ باورم نمی شد! بغض منم باز شد و شروع به دویدن کردم. اشک روی صورتم پهن شده بود. نه اینکه فکر کنی خسرو رو دوست داشتم. نه! دلم برای کیمیا می سوخت. خیلی گناه داشت. دختر قشنگی بود، خواستگارم فراوون داشت. ولی اون دل به خسرو داده بود و خسرو اونو نمی خواست. عشق یه طرفه بد دردی بود! با اینکه تجربه اش نکرده بودم، اما می فهمیدم چیه. ای خدا! حالا باید چه خاکی تو سرم می ریختم؟ همینطور که اشک می ریختم، وارد خونه شدم. قیافه فرهاد یه لحظه هم از جلوی چشمم محو نمی شد، به خصوص چشمای درشت سیاهش که صداقت ازشون چکه می کردن. نمی دونم چه مرگم شده بود، اما دوست داشتم بدون فکر به داریوش، بشینم یه گوشه و به اون پسر سیاه چشم فکر کنم! از شانس بدم، شهرام و آقاجون خونه بودن. آقاجون وقتی دید من دارم گریه می کنم و شیلا هم خیلی تو همه، مثل فنر از جا پرید و گفت:
– چی شده بابا؟ چرا گریه می کنی؟
از زور گریه نمی تونستم حرف بزنم. شهرام اومد کنارم ایستاد و با فریاد گفت:
– می گی چی شده یا نه؟ چرا مثل بچه ها فقط آبغوره می گیری؟
آقاجون و شهرام وقتی دیدند من حرفی نمی زنم، به طرف شیلا رفتند و شیلا در حالی که هنوز با شک به من نگاه می کرد، گفت:
– دو نفر مزاحم ما شدند. خسرو پسر آقای آریا نسب باهاشون گلاویز شد.
ای کاش حداقل شیلا قضیه رو اینطوری برای آقاجون نمی گفت. ای کاش خودم دهن باز می کردم و فرهاد و پیمان رو طور دیگه ای معرفی می کردم. ولی دیگه این ای کاش ها به درد نمی خورد و کاری که نباید می شد، شده و حرفی که نباید زده می شد، زده شده بود. آقاجون و شهرام سریع شال و کلاه کردن و همینطور که می رفتن سمت در آقاجون با رگ گردن بیرون زده و صدای گرفته پرسید:
– کجا؟
و شیلا بی احساس و یخ جواب داد:
– سر پیچ.
اونا با عصبانیت از خونه خارج شدن و من وسط گریه سعی داشتم شیلا رو متقاعد کنم. دلم نمی خواست که خواهرم به هیچ وجه از من دل چرکین بشه. حدود دو ساعت بعد آقاجون و شهرام برگشتند. برعکس تصورم، هر دو خندون و سر حال بودن و از بدو ورود، از آقایی و غرور و متانت خسرو حرف می زدند! از بین حرفای اونا فهمیدم که وسط دعوا رسیدن و اونا رو از هم جدا کردن. خسرو هم زده و هم خورده بوده. آقاجون خیلی به اونا بد و بیراه گفته و همراه شهرام، خسرو رو به درمونگاه برده بودن که زخماشو پانسمان کنن. آقاجون می گفت که اون پسر غیرتی و خیلی خوبیه و تصمیم گرفته که با خونواده اون رابطه برقرار کنه. مامان از این پیشنهاد خیلی استقبال کرد. شهرام هم که خیلی از خسرو خوشش اومده بود. برای من و شیلا هم که فرقی نداشت. فکر می کردم یک رفت و اومد معمولی خوانوادگیه. کم کم رفت و اومد بین خونواده ها زیاد شد. همه چی هم خوب و خوش می گذشت، البته ناگفته نماند توی اون رفت و اومدها نگاه های گاه و بیگاه خسرو و تیکه ها و خنده های زیر زیرکی شیلا عذابم می داد و نمی دونم چرا هی توی ذهنم دوست داشتم اون پسر چشم سیاه رو با خسرو مقایسه کنم. دست خودم نبودم، همیشههم خسرو کم می آورد. یکی از شبایی که ما خونه اونا دعوت داشتیم، من سر درد رو بهونه کردم و نرفتم! چون اصلاً حوصله نداشتم. به خصوص با نگاهای بی پروای خسرو، اصلاً نمی تونستم کنار بیام. بابا هم حرفی نزد و همراه شیلا و شهرام و مامان رفتن.
نشسته بودم روی تخت خوابم و از پنجره اتاقم زل زده بودم به آسمون، بازم اون پسر اومده بود تو ذهنم، تصور مشتی که خورد تو صورتش قلبمو به درد می اورد! نمی فهمیدم چه مرگم شده!!! از رفتن مامان اینا نیم ساعت هم نگذشته بود که زنگ خونه رو زدند و از فکر بیرون کشیدنم. فکر کردم مامان اینان و چیزی جا گذاشتن. بدون اینکه چیزی سرم کنم به طرف در رفتم و در رو باز کردم. در کمال حیرت من خسرو پشت در بود. از خجالت نزدیک بود آب بشم. سریع در رو بستم و چادری که روی بند لباس حیاط بود، سر کردم و دوباره در رو باز کردم. گونه هام گلگون شده بودن. با شرم سلام کردم. خسرو جواب سلامم رو داد و با خنده گفت:
– مثل اینکه غافلگیرتون کردم؟نه؟
همینطور که سرم زیر بود گفتم:
– ببخشید فکر کردم شیلاس.
– زیاد مزاحمتون نمی شم. اومدم بگم که مامان می گه اگه نیاید از دستتون دلخور می شه.
– شرمنده. من که گفتم سرم درد می کنه.
با نگرانی گفت:
– سرت … ببخشید سرتون درد می کنه؟ چرا؟!
– چیز مهمی نیست زود خوب می شه.
خیلی سریع گفت:
– خوب پس اگه خوب می شه بیاید بریم.
چه پرو و سیریش بود!!! اصلاً دلم نمی خواست زیاد باهاش حرف بزنم. به خاطر همین به ناچار گفتم:
– خیلی خوب. شما بفرمایید منم حاضر می شم، خودم می یام.
با خوشحالی گفت:
– پس زود بیاید منتظرم.
و از من دور شد، بدون اینکه در باغ رو ببندم داشتم زیر لب غر می زدم:
– بر خر مگس معرکه لعنت! مرتیکه من برای اینکه چشمم به تو نیفته نمی خوام بیام بعد اون وقت خودت می یای دنبالم؟!! به درک که مامانت …
خسرو رفته بود توی باغشون که غر غرهای منم به انتها رسید، اومدم درو ببندم که یک دفعه یه نفر گفت:
– درو نبند.
با تعجب و یه کم ترس یه قدم رفتم عقب و تو تاریکی به دنبال صدا گشتم. دوباره گفت:
– دنبال من نگرد، اینجام، تو تاریکی، لا به لای کاجا …
چشمامو ریز کردم و توی کاجایی که اونطرف کوچه توی باغچه کاشته شده و سر به فلک کشیده بودن، دنبال صدا گشتم، با تته پته گفتم:
– ش … شما کی هستی؟
یه قدم اومد جلوتر ، حالا می تونستم قد بلندشو و پاهاشو ببینم، بالاتنه اش ولی تو تاریکی محو شده بود و فقط موهای سرش که یه کم نور افتاده بود روش مشخص بود. صداش اومد:
– من فرهادم.
داشتم از ترس و تعجب پس می افتادم. پرسیدم:
– فرهاد؟!
پوزخند زد:
– آره همونی که به جرم عاشقی جلوی چشات کتک خورد!
قلبم لرزید!!! خدای من! پس خودش بود! پسر سیاه چشم! پس اسمش فرهاد بود! دیگه لازم نبود بهش بگم پسر سیاه چشم. با ترس و صدایی لرزون گفتم:
– تو رو خدا برید. اگه بابام یا داداشم بیان، خون به پا می شه. از اینجا برید.
– به خاطر همین نمی یام جلو. نمی خوام واست دردسر درست بشه. فقط می خوام که به حرفام گوش کنی. یه هفته است دارم اینجا کشیک می دم تا یه لحظه ببینمت. مدرسه که با خواهرت می ری و نمی دونم می شه به خواهرت اعتماد کرد یا نه! در هر صورت، ترجیح می دادم تنها ببینمت! حالا نمی خوام این فرصت رو از دست بدم، به حرفام گوش کن … خواهش می کنم!
اینقدر استرس داشتم که هر آن ممکن بود وسط حرفایش در رو ببندم و پا به فرار بگذارم. با هول گفتم:
– تو رو خدا زودتر.
انگار استرس من رو درک کرد که تند تند و بی مقدمه گفت:
– اسممو که گفتم فرهاده. من … من وقتی دیدمت، حدوداً شش ماه پیش … نمی دونم … ببین اصلاً نمی دونم چی شد! فقط می دونم خواب و خوراکم تو شدی، همه زندگیم شدی! می خوابیدم که خواب تو رو ببینم و بیدار می شدم که بیام دم مدرسه تون یه نظر ببینمت. شیفته شیطنت نگاهت، راه رفتنت، طرز نگاهت، حرف زدنت و خلاصه همه چیت شدم!! شاید فکر کنی دیوونه ام، آره هستم، من فرهادم!! فرهادی که شیرینش تویی، می خوام با تو ازدواج کنم. هر طور که شده! به هر قیمتی که شده! شاید فکر کنی یه پسر یه لا قبای علافم! ولی اینطور نیست، من پسر حاج غلامی معروفم، همونی که کارخونه داره. خیلی ها می شناسنش. خودمم دانشجوی دانشگاه تهرانم، سال دیگه فارغ التحصیل می شم. خونواده ام با ازدواج ما مشکلی ندارن، باهاشون صحبت کردم، در موردتون تحقیق کردنن می دونن چه آدمای سرشناس و با آبرویی هستین. ببین، من … من می خوام بیام خواستگاریت. ولی از همین الان جواب پدر و برادرت رو می دونم.
از شنیدن حرف هایش سردرگم شده بودم. قلبم دیوونه وار می کوبید، تموم مدتی که حرف می زد چشمای سیاهش جلوی صورتم می رقصید، آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
– شما از کجا جواب اونا رو می دونید؟
– آخه اون روز که دعوا شد، پدر و برادرت هم وسط دعوا رسیدند و من و دوستم به عنوان دو تا مزاحم یه لا قبا شناخته شدیم. می دونم که پدر و برادرت هرگز اجازه ازدواج ما رو نمی دن. به خاطر همین هم هست که اینجا کمین گرفتم تا خودت رو ببینم و با خودت حرف بزنم. شکیلا تو حاضری با من، با وجود تموم مشکلات سر راهمون، ازدواج کنی؟
کم مونده بود دچار ایست قلبی بشم؟!! این چی داشت می گفت؟!!!
– من … من خیلی شوکه شدم. من هیچ کاری رو بدون اجازه بابا انجام نمی دم. یعنی نمی تونم!
من … من اصلاً شما رو نمی شناسم.
هنوز حرفم کامل نشده بود که در باغ ته کوچه باز شد.
سریع در رو بستم. ضربان قلبم رو قشنگ توی دهنم حس می کردم! حالم اصلاً خوب نبود و بدون اینکه دیونه باشم نفس نفس می زدم. از ترس اینکه کسی که از باغ اخر کوچه بیرون اومده منو دیده باشه داشتم سکته می کردم. ایستادنم وسط حیاط اصلاض درست نبود، پس با دو خودم رو به اتاقم رسوندم و روی تخت دراز کشیدم. پتو رو هم کشیدم روی سرم، نمی دونستم بترسم از اینکه دیده شده باشم، یا اینکه به حرفای فرهاد فکر کنم … فرهاد … فرهاد … تو دلم دعا می کردم که کسی منو توی اون حال ندیده باشه. کلید توی در چرخید و در باز شد. از صدای پایی که موزائیک های آجری کف باغ کشیده می شد فهمیدم شهرامه. فقط شهرام بود که عادت داشت روی آجرها کش بزنه. چند لحظه بعد در اتاق باز شد، بی اختیار پتو رو کنار زدم، شهرام تو چارچوب در اتاق مشترک من و شیلا وایساده بود. با ترس نگاش کردم، ولی از حالت عادیش فهمیدم که منو ندیده. اخم کرد و گفت:
– دِ! تو که هنوز خوابیدی. مگه خسرو نیومد دنبالت؟
– چرا، ولی خوب سرم درد می کنه.
– پاشو دیگه. ادا اصول در نیار. همه منتظر تو هستن.
– منتظر من؟ مگه نخست وزیرم؟
– نخیر نخست وزیر نیستی، ولی اگه تنبلی رو ول کنی و پاشی بیای بریم، می فهمی که قراره چی کاره باشی.
هیچ از حرفاش سر در نیاوردم. چاره ای نبود باید آماده می شدم. از جا بلند شدم و لباسامو پوشیدم و دنبالش راه افتادم. توی کوچه بی اراده وایسادم و بین درختای چنار دنبال فرهاد گشتم. تپش های قلبم بهم می گفت که هنوزم اینجاست! تو اون تاریکی شیئی تکون خورد. با تعجب به اون سمت نگاه کردم که شهرام با تشر گفت:
– باز چت شده؟ چرا ماتت برده؟ بیا دیگه!
به ناچار دنبالش راه افتادم. وارد باغ بزرگ آقای آریا نسب شدیم. اطراف باغ پر بود از گلهای رز و محبوبه شب و لاله عباسی. بوی مست کننده محبوبه شب، در فضا پیچیده بود و طبق معمول منو مست می کرد. با اینکه همیشه آرزو داشتم روزی وارد این باغ بشم ولی یاد ندارم زمانی که برای پا به این باغ گذاشتم حتی ذره ای ذوق و شوق تو خودم حس کرده باشم. با شهرام وارد خونه شون شدیم. از همون دم در با چندین دست مبل استیل و سلطنتی مبله شده بود. فرش های ابریشم، ویترین های سراسر کریستال و عتیقه جات! به قول مامانم آدم لوچ می شد. با استقبال گرم پدر و مادرو برادر کوچیک تر خسرو که هم سن و سال خودم بود روبرو شدم. در عین حال متوجه نگاهای غیر عادی اونا و خونواده خودمم بودم. خود خسرو هم مثلاً با شرم روی مبلی نشسته بود و سرشو پایین انداخته بود. روی مبلی کنار شیلا نشستم و سرمو زیر انداختم. خدمتکارشون ازم پذیرایی می کرد و مامان و پریدخت خانم (مامان خسرو) با هم حرف می زدن. آقاجون و آقای آریا نسب هم کنار هم نشسته و آقای آریا نسب پیپ می کشید. خسرو و شهرام و خشایار داداش خسرو هم حرف می زدن، ولی حاضرم قسم بخورم که خسرو هیچ توجهی به حرفای شهرام نداشت و همه حواسش به من بود. کم کم بحث ها جمعی شد و همه با هم حرف می زدن. منم که کلا تو هپروت خودم و حرفای فرهاد سیر می کردم، جمله جمله اش در گوشم زنگ می زد:
– خواب و خوراکم تو شدی، همه زندگیم شدی
– شیفته شیطنت نگاهت، راه رفتنت، طرز نگاهت، حرف زدنت و خلاصه همه چیت شدم!!
– شاید فکر کنی دیوونه ام، آره هستم، من فرهادم!! فرهادی که شیرینش تویی، می خوام با تو ازدواج کنم. هر طور که شده! به هر قیمتی که شده!
اینقدر غرق افکارم بودم که نفهمیدم چرا همه دارن دست می زنن! لبخندی که از تاثیر افکارم روی لبام نشسته بود محو شد و با تعجب به بقیه نگاه کردم. آقا جون داشت با آقای آریا نسب حرف می زد و می خندیدن، اینا چی می گفتن؟!! آقا جون می گفت کنیزتونه؟!! کی کنیزه؟ آقای آریا نسب کیو غلام اعلام کرد؟!! اونجا چه خبر بود؟!! صدای شیلا از جا پروندم:
– چته مثل منگولا نگاه می کنی؟!! تو که تا همین الان داشتی میخندیدی! مامان کلی از دستت حرص خورد، عروس که نباید نیشش اینقدر شل باشه!
نفس تو سینه ام گره خورد ، چشمام گرد شدن و گفتم:
– چی؟!!
– نخودچی! چه مرگته تو؟!! نه به اون موقع که آقا جون ازت می پرسه راضی هستی نیشتو باز می کنی نه به الان!
– راضی؟!! راضی به چی؟!!
– شکیلا نیستیا! ازت خواستگاری کردن واسه خسرو …
دنیا دور سرم می چرخید، اصلاً برام قابل هضم نبود! من ؟ خسرو؟ ازدواج؟!! مگه می شه؟!!! همه شیرینی می خوردند وکف می زدند. فرهاد، کیمیا! وای خدایا! من کجام؟ اینا کین؟ چی می گن؟ یاد صدای بغض آلود فرهاد آتیشم می زد! کیمیا … پس کیمیا چی می شد؟! مگه نه اینکه اون جونش رو هم برای خسرو فدا می کرد؟ مگه نه اینکه من بهش قول داده بودم در صورت خواستگاری خسرو جواب منفی بدم؟ ای خدا چقدر دلم می خواست از اونجا فرار کنم، ولی نمی شد. فقط همه جا دور سرم می چرخید و تصاویر دور و بریام هی دور و نزدیک می شدن. شیلا حرف می زد، ولی هیچی نمی شنیدم. یهو به خودم اومدم دیدم دارم سقوط می کنم، خواستم دستمو به جایی بند کنم ولی دیر شده بود، وقتی به خودم اومدم که نقش زمین شدم …
از بعد از به هوش اومدنم دیگه چیز زیادی یادم نیست، فقط همین قدر یادمه که دلیل غش کردنم رو همه گذاشتن پای همون سردرد کذایی که گفته بودم دارم. می دونی که تو خونواده مون میگرن ارثیه! بعضی وقتا هم شدت سردرد باعث تشنج می شه، اینه که آقا جون و مامان برای خونواده خسرو قضیه رو توجیه کردن. از اون به بعد من شدم یه مرده متحرک، یه رباط و خسرو شد نامزدم!! چند روز بعدش هم خونواده خسرو اومدن خونه مون و دوباره مراسم خواستگاری انجام شد و پریدخت خانم حلقه ظریفی به رسم نشونه، دستم کرد. منم فقط نگاه می کردم. اینقدر دلم میخواست بگم نه! بگم نمی خوام! اما کی تو روی آقاجونم وایساده بودم که بار دومم باشه! می خواستم خودش بفهمه، از غم نگام بفهمه نمی خوام. اما یا نمی فهمید، یا نمی خواست که بفهمه! از اون روز زندگی برام سخت شد. شیلا هم جز دلداری دادن کاری از دستش بر نمی یومد. شیلای بیچاره خبر نداشت درد من فقط ازدواج با خسرو نیست، درد من درد عشقیه که یهو به جونم افتاده بود و داشت بیچاره م می کرد! درد نگاه تب آلود فرهاده!!! کیمیا وقتی خبردار شد، با ما قطع رابطه کرد. البته نشنیدم که چه بلایی سرش اومده و برای همین هم خیلی خیلی نگرانش بودم. خوش حال تر از همه این وسط، بعد از خسرو آقا جون بود! آقا جون از داشتن چنین دامادی به خودش می بالید و همیشه می گفت، دخترم خوشبخت شد، ولی در حقیقت من خوشبخت نشدم! دختری که خنده از روی لباش نمی رفت و هر روز مشغول یه شیطنتی بود دیگه کسی خنده رو روی لباش ندید. من شدم یه شکیلای دیگه! زندگی می کردم ، اما هیچ دل خوشی نداشتم. تا اینکه دوباره فرهاد رو دیدم. تو راه کلاس زبان فرانسه بود. داشتم از کلاس برمی گشتم خونه که یه دفعه یه دستی منو کشید توی یه کوچه تنگ و خلوت … از ترس نزدیک بود پس بیفتم. چشمامو بستم و اومدم جیغ بکشم که با دست جلوی دهنمو گرفت و صداشو درست کنار گوشم شنیدم:
– نترس نترس منم، فرهاد.

فکر نمی کردم دیگه اونو ببینم. حتی فکر نمی کردم دیگه صداشو بشنوم. نمی دونستم بایدخوشحال باشم یا ناراحت؟ بترسم یا بیخیال باشم؟ با تعجب و چشای گشاد شده گفتم:- تو اینجا چی کار می کنی؟ می دونی اگه خسرو تو رو اینجا ببینه چی می شه؟از دیدنش خیلی خوشحال بودم، اما دختر حاج باقر بودم. یه چیزایی سرم می شد، دیدار من و فرهاد صحیح نبود. من نشون کرده بودم، پس گفتم:- چرا دست از سر من بر نمی داری؟با ناراحتی گفت:- می دونی چند روزه دارم دنبالت می یام؟ همیشه با اون پسره ایه. آخرش کار خودت رو کردی؟!! شکیلا راست می گن، که می گن دختر حارج باقر عروس آقای آریا نسب شده؟!! آره شکیلا؟!! بگو که دروغه!!! بگو … جان عزیزت بگو …داشت بغضم می ترکید، اما به زور جلوشو گرفتم و نالیدم: – آخه برای چی دنبالم می یای؟ چرا برات مهمم؟ آره من نامزد کردم، با خسرو نامزد کردم … بدجور بین دستای فرهاد اسیر بودم و هیچ راهی برای فرار نداشتم، همه ترسم ا زاین بود که یه دفعه کسی سر برسه. فرهاد دستاشو کنارم سرم مشست کرد گذاشت روی دیوار و لباشو محکم جوید، چشماشو بسته بود و درد رو می شد تو چهره اش خوند … بعد از چند ثانیه بالاخره لب باز کرد، بریده بریده بریده حرف می زد و نا مفهوم:- ع … عق … عقد … که … ن … نکرد … دین؟دیگه طاقت نیاوردم، لبمو محکم گزیدم که اشکام وقتی می ریزه روی صورتم بی صدا باشه، به سختی گفتم:- نه هنوز …چرا داشتم امیدوارش می کردم؟!! اون لحظه خودمم نمیدونستم!!! صداش یه کم جون گرفت، اما بازم بیحال بود و کم انرژی:- شکیلا، دوستت دارم… باور کن دختر … اگه … اگه … با من ازدواج نکنی … نمی دونم چه بلایی سرم میاد. وای شکیلا …از صمیمیت کلامش ناراحت نمی شدم. انگار صداش آرومم می کرد. می دونستم این آرامش گناهه محض، اما مگه دست خودم بود که بیخیال اون آرامش بشم؟!! نه دست من نبود دست دلم بود! به زور گفتم:- بله؟با بغضی که می رفت به گریه بدل شود، گفت:- دوسش داری؟نمی دونم چی شد که گریه ام صدا دار شد، انگار تازه یه نفر داشت منو می دید! یه نفر داشت این سوال لعنتی رو که خیلی وقت بود خودم از خودم می پرسیدم رو ازم می پرسید، وسط هق هق گفتم:- نه.چشماش باز شد، لبخند زد اما به محض دیدن اشکام لبخندش ناپدید شد، زمزمه کرد:- گریه می کنی؟لبمو جویدم و سرمو انداختم زیر، باید جلوی اشکامو می گرفتم. با درد گفت:- گریه برای چیه آخه؟!! من حرف بدی زدم؟!!- نه … ولی اولین کسی هستی که از احساسم پرسیدی ..- چون برام مهمه … احساس تو زندگی منه شکیلا … جونم بهش بسته است! نمی خوام … از دستت بدم … تو که می گی دوسش نداری. می تونی منو دوست داشته باشی؟! به خدا اگه مال من بشی، من سر تا پاتو طلا می گیرم … کاری میکنم عاشقم بشی، خیلی زود … با کلافگی اشکامو پاک کردم و گفتم:- درسته که دوسش ندارم، ولی بابا خیلی قبولش داره. منم نمی تونم حرف رو حرف بابام بزنم.باز نگاه فرهاد طوفانی شد، باز غرید:- پس من چی؟ اصلا برات مهم نیست چه به روز من بیاد؟ نمی فهمی دوستت دارم؟!!از ابراز علاقه اش گر می گرفتم. سرمو زیر انداختم و نسنجیده گفتم:- خوب تو می تونی با شیلا ازدواج کنی. چه فرقی داره؟خنده ای عصبی سر داد و گفت:- چی داری می گی؟ من عاشق تو شدم! می فهمی؟! اون جذابیتی که تو داری منو مجذوب کرده. اون نگاه شیطون و نجیب تو منو داغون کرده. چشمای سبزت بیچاره م کرده!!! من نمی گم شیلا بده، ولی من تورو می خوام نه شیلا رو! در ضمن پیمان شیلا رو می خواد. از بس که من از تو تعریف کردم، پیمان کنجکاو شد بیاد ببینتت ، روزی که اومد تو رو ببینه به جای تو شیلا رو دید و خوشش اومد. با عصبانیت گفتم:- خوب می گی من چی کار کنم؟با هیجان گفت:- نامزدیت رو به هم بزن. من قول می دم که پدرتو راضی کنم.با ترس و حیرت گفتم:- چی داری می گی؟ مگه از جونم سیر شدم؟ بابام منو می کشه!با لحنی فوق العاده مهربان گفت:- مگه من می ذارم؟ بهت قول می دم که نذارم کوچکترین بلایی سرت بیارن.- ببین تو رو خدا برو. الان خسرو و بابا همه جارو دنبال من می گردن. برو می خوام برم.دستاشو برداشت و گفت:- باشه برو. من همیشه گفتم، باز هم می گم، هیچ وقت دلم نمی خواد واست مشکل درست کنم، ولی اینو بدون غروری که توی چهره ات موج می زنه، می گه که تو قادر به انجام دادن هر کاری هستی.دیگه منتظر ادامه حرفاش نشدم و از کوچه خارج شدم. تا خود خونه دویدم که دیر نرسم. به خودم دروغ نمی تونستم بگم از روزای دیگه خیلی سرحال تر شده بودم، فقط دیدن فرهاد برام یه دنیا آرامش و شادی آورده بود. وقتی رسیدم خونه با چهره غضبناک خسرو روبرو شدم. اینقدر سرخوش بودم که زود تند سریع، یه خورده دروغ براش سر هم کردم، تا باورش شد که من رفته بودم در خونه یکی از دوستام برای گرفتن جزوه. اونم که دید سرحالم خیلی به پر و پام نپیچید. هر بار که خسرو رو می دیدم، بیشتر می فهمیدم که هیچ حسی بهش ندارم. از اخلاقش خوشم نمی یومد، از غیرتش خوشم نمی یومد، از ریختش خوشم نمی یومد. توی محله خاطر خواهاش خیلی زیاد بودن و فکر می کنم من تنها کسی بودم که از اون خوشم نمی یومد. دنیا بر عکس شده بود، منی که باید ازش خوشم می یومد، حالم ازش به هم می خورد. حرفای فرهاد توی گوشم زنگ میزد، شاید باید تکونی به خودم می دادم و مخالفتمو اعلام می کردم. اما گفتنش آسون بود، به عمل که می رسید جا می زدم! حدود یک ماه گذشت، تا اینکه دوباره فرهاد رو دیدم. اینبار تو راه برگشتن از خونه دوستم بودم. دفعه پیش حرفاش جنبه پیشنهاد داشت، ولی اینبار بوی التماس می داد! با چشمایی غمبار از من می خواست که نامزدیمو به هم بزنم. در حواب حرفاش فقط تونستم سکوت کنم، همین و بس. چه طور بهش حالی می کردم جرئت ایستادن تو روی آقا جونم و شهرام رو ندارم؟!! چرا فکر می کرد قضیه به همین سادگی هاست؟ وقتی ازش جدا شدم برعکس دفعه قبل حسابی داغون بودم. یاد خواهش هاش که می افتادم، گریه ام می گرفت. چون کاری نمی تونستم بکنم. اینطرفی ها هم خوب از سکوت من سو استفاده می کردن و می بریدن و می دوختن. چون رفت و اومد خسرو به خونه ما زیاد شده بود، آقا جون تصمیم گرفت یه مراسم نامزدی بگیره تا در دهن همه رو ببنده. و من بازم فقط سکوت کردم و گذاشتم اونا هر طور که می خوان در مورد جشنمون تصمیم بگیرن. بار سومی که فرهاد رو دیدم درست وقتی بود که برای جشن نامزدیم آرایشگاه رفته بودم. حالا خداییش بود که خسرو اروپایی فکر می کرد و دوست نداشت بند انداز بیاد توی خونه منو آرایش کنه! توی آرایشگاه نشسته بودم و حدود دو ساعت تا تموم شدن کارم و اومدن خسرو مونده بود که یکی از کارکنان اونجا صدام زد و گفت:- آقایی دم در با شما کار داره. با خودم فکر کردم که صد رد صد خسروئه! لابد به قول خودش دلش برام تنگ شده بود!! با بی حوصلگی رفتم بیرون، اما به جای خسرو فرهاد رو دیدم! با دیدنش نا خودآگاه از ته قلبم خوشحال شدم. اون روز فرهاد هیچ حرفی نزد، ایستاد جلوم و فقط بهم نگاه کرد. ده دقیقه نگام کرد و وقتی تصمیم گرفت بره فقط یه کلمه به زور از توی جنجره پر بغضش بیرون کشید و گفت:- نجاتم بده …رفتنش خوردم کرد، شکستم! مگه نه اینکه دوسش داشتم؟!! مگه نه اینکه هیچ حسی به خسرو نداشتم؟ مگه نه اینکه خسرو مال کیمیا بود؟!! پس چرا برای نجات خودم و فرهاد و کیمیا هیچ غلطی نمی کردم؟!! بازم افمارم فقط در حد فکر باقی موند و اون شب توی سکوت خسرو رو همراهی کردم و مراسم نامزدیمون با شکوه هر چه تموم تر برگزار شد! خسرو یه لحظه حرفای عاشقونه از دهنش نمی افتاد. در حالی که من آرزو می کردم ای کاش به جای اون، فرهاد بود. آرزویی محال…! بعد از نامزدی با خستگی به اتاق رفتم و خوابیدم.صبح روز بعد برای خرید از خونه خارج شدم. البته خرید بهونه بود، دلم می خواست فرهاد رو ببینم. یمخواستم بدونم با شرایط پیش اومده حالش چطوره! خسرو می خواست دنبالم بیاد که نگذاشتم و هر طور بود پیچوندمش. خودم تنها رفتم، چون می دونستم اگه خسرو نباشه حتماً سر و کله فرهاد پیدا می شه. همینطور هم شد! تا از کوچه خارج شدم، فرهاد رو اون طرف خیابون با ظاهری آشفته دیدم. وسط کوچه و خیابون درست نبود باهاش حرف بزنم. اگه کسی ما رو با هم می دید و به گوش بابا می رسوند، بیچاره می شدم. یه کوچه خلوت همون دور و برا بود، سریع پیچیدم داخل کوچه و فرهاد هم بلافاصله پشت سرم وارد شد. به دیوار تکیه دادم و بهش خیره شدم، از چشماش خون می بارید. این بار بر خلاف تصورم نرمشی تو کلامش وجود نداشت. در حالی که رگ گردنش متورم شده بود با فریاد گفت:- دیگه اعصابم از دستت خورد شده! خوب یه کلمه بگو منو می خوای یا نه؟ چرا اینقدر منو سر می دوونی؟ دوست داری التماسامو بشنوی؟ آره؟ دلت می خواد تیکه های غرورم رو از این که هست خورد تر کنی؟ دلت همینو می خواد؟!از داداش وحشت کرده بودم، اما اونقدر شدید نبود که لال بشم، دوست داشتم از احساسم خبر داشته باشه، شاید اینجوری می تونستم یه کم از زجری که می کشید رو کم کنم، برای همینم برای اولین بار حجاب از صورت عشقم برداشتم و با بغض گفتم:- چرا بهت دروغ بگم؟ منم از تو خوشم میاد، ولی نمی تونم حرفی بزنم. من می ترسم!چشماش ستاره زد، آب دهنش