دانلود رمان شهر بانو

دانلود رمان شهر بانو


اسم رمان : شهر بانو

نویسنده رمان : zahraa es

تعداد صفحات : این رمان انلاین هست

ژانر : عاشقانه کمدی هیجانی


04 خرداد 1397 25899 بازدید يک نظر

دانلود رمان شهر بانو

شهربانو#پارت_اول
با صدای گندم از افکارش بیرون آمد و نگاهی به خورشید طلائی انداخت که خود را زیرکانه پشت کوه های پهناور در حال پنهان کردن بود.

گندم گفت:«پاشو شهربانو. مثل همیشه دیر کردیم. اگه آقاجان بفهمه سر هر دومون رومی‌بره. مادر هم الان دلش شور ما رو می‌زنه که کجا موندیم؟!»

درحالی که چشمانش را از آسمان سرخ می‌گرفت گفت:«باشه گندم جان، بریم خانه.

راست می‌گی مادر الان نگرانمون شده و دوباره تسبیح یشمیش رو برداشته صلوات نذر کرده تا ما زودتر از آقا جان برگردیم.»

شهربانو از روی تپه گلی که داخل شالیزار برنج بود بلند شد. گرد و خاکی که روی لباس محلی گل گلی قرمزش بود را تکاند و دامن چین چین قرمز رنگ و پولک دوزییش را هم تکاند.چارقد سفیدش را هم باز کرد مرتب تر بست.

شهر بانو دختری زیبا با موهای بلند قهوه ای و بینی کوچک و صورتی کشیده داشت با چشمانی عسلی ولی گندم کمی تیره تر از شهربانو بود.

چشم های درشت سیاهش همچون زغال می‌ماند.هر دو خواهر درحالی که دست هایشان در دست هم گره خورده بود، با لبخند به سمت خانه کوچکشان دویدند.

خنده کنان از کنار زنانی که لباس های محلی پوشیده بودند و مشغول کاشت برنج در شالیزار بودند گذشتند.

دانلود رمان شهر بانو

جوری از ته دل میخندیدند که صدایشان تا ده آبادی آن طرف‌تر هم می‌رفت.ارباب زاده که متوجه بیرون آمدن شهربانو و گندم از شالیزار نشده بود،

با سرعتی که اسب قهوه ای رنگش داشت آب گلی که بخاطر برنج کاری در شالیزار آلوده شده بود را به روی لباس ها و صورت سفید شهربانو پاشیده شد.

شهربانو که تا به حال زیاد پسر ارباب را ندیده بود با عصبانیت ایستاد و ارباب زاده هم با صورتی سرخ، ابروهای گره خورده افسار روژان را محکم کشید.

اسب شیهه بلندی کرد و ایستاد.کیان با صورتی برزخی و صدای بلندی گفت :«حواستون کجاست؟! مگه شماها کورین که اسب به این گندگی رو نمی‌بینین؟!»

شهربانو با حرص پشت دستش را روی صورتش که گلی شده بود کشید و گفت:«ما کوریم؟! یا شما که حواستون نیست و اینجا رو با پیست اسب سواری اشتباه گرفتین؟!»

کیان با صورتی خشمگین تر از قبل شلاق چرمی خود را محکم میان دستانش فشرد.

نفس خود را با صدا بیرون داد و گفت:«دختره ی احمق رئیت هیچ میدونی من کیم که اینجوری جلوی من گستاخی می‌کنی؟!»

کیان چنان با صدای بلندی حرف می‌زد که گندم از ترس بیشتر به شهربانو چسبید و زیر لب آرام گفت:«خواهر، این پ…س…ر اربابه.

کیان خان.»شهربانو متعجب به سمت خواهرش برگشت و دوباره نگاه خود را به سمت کیان خشمگین سوق داد.

دانلود رمان شهر بانو

#پارت_دوم
کیان خشمگین از اسبش پیاده شد با قدم های محکم ، رعشه آور به جلو رفت که گندم ترسیده جیغ خفه ای کشید و چشم هایش را بست .

شهربانو نگاهی به کیان کرد ، با لحنی که سعی داشت از ترس و دلهره نلرزد رسا باشد گفت :

«این چه طرز حرف زدن و برخورد؟!

اینجا زمین خداست و ما هم داشتیم رد می‌شدیم .نکنه سندش به نام تونه که قولدوری می‌کنین؟!»

کیان خشمگین ، عصبی تر از چند دقیقه پیش دست راستش را بالا آورد تا کشیده ای زیر گوش شهربانو بخواباند ،

که یاور مشاور ارباب زاده افسار ها را رها کرد و جلو تر آمد. دست ارباب را گرفت گفت :«آقا ببخشید شون بچگی کردن.

دیگه تکرار نمی‌کنن ، اینبار رو شما با بزرگواری خودتون گذشت کنید.»

کیان با ابروهایی در هم گره شده ، خشمگین دستش رو از دست یاور بیرون کشید .

تنه ای به شهربانو زد و قبل از سوار شدن به سمت شهربانو چرخید با لحن ترسناک ، تهدید واری گفت :

«دختر گستاخ و بی چشم‌رو یکبار دیگه بینمت اینبار ازت نمی گذرم.»کیان بعد از اتمام حرفش خشمگین سوار اسبش شد و به تاخت از شالیزار دور شد .

یاور نگاه غضب آلودی به شهربانو و گندم کرد گفت :

برید خانه تا حیدر علی نیامده.»بعد از تمام شدن حرفش او نیز سوار اسبش شد دنبال ارباب زاده راه افتاد.

شهر بانو لگدی به زمین و زد با حرص گفت :

« پسره بی ادب گمان کرده چون ارباب زاده س باید هر جوری که دلش خواست حرف بزنه و رفتار کنه.»

بعد ادای کیان را در آورد:«اگر یکبار دیگه بینمت اینبار ازت نمی گذرم.»

گندم ترسیده از کار خواهرش و تهدید کیان بازوی شهربانو را کشید گفت :

دانلود رمان شهر بانو

«بیا خواهر شر به پا نکن اون خان زاده س ولی ما چی ؟! ما رعیت هستیم.بریم خانه تا الان حتما مادر دل‌نگران شده.»شهربانو سری تکان داد ،

دست گندم را گرفت بطرف خانه چوبیشان راه افتادن .کیان عصبی وارد عمارت اربابی‌ شد.

از اسبش پیاده شد با صدای بلند عصبی محمود را صدا زد :

«محمود ، محمود کجایی؟!»محمود مردی لاغر اندام و کوتاه قد بود .وظیفه محمود رسیدگی به اسب های خان بود .

محمود سراسیمه از اصطبل کاه گلی بیرون آمد و گفت :«بله آقا؟! امری بود؟!»

#پارت_سوم
کیان دستی روی یال های سفید بافته روژان کشید و با اخم های در هم رو به محمود گفت :«روژان ببر اصطبل خوب تمیزش کن.

عصر می رم بیرون به غباد بگو ماشین رو آماده کنه.》محمود چشمی گفت ، افسار روژان رو از دست کیان گرفت و بطرف اصطبل رفت.کیان نفس عمیقی کشید

به نمای زیبا و، دلنشین عمارت‌ش نگاهی کرد که با سنگ های مرمر سفید ، سیاه تزئین شده بودن .

دور پنجره ها سنگ های گران قیمت طلائی رنگ کار شده بود که زیبای عمارت را دو چندان می‌کرد.سری تکون داد از پله های سنگی نیم دایره شکل بالا رفت .

خدمه با دیدن ارباب زاده همه به نشانه احترام دست از کار کشیدن و سلام دادن ،

کیان به عادت همیشگی‌ش با ابروهای گره خوره به تکان دادن سری اکتفا کرد

.آفاق سرکارگر عمارت پا تند کرد ، مثل همیشه شلاق کیان را از دستش گرفت با احتیاط گفت :«اقا خوش اومدین . چیزی میل دارین براتون بیارم .

دانلود رمان شهر بانو

»کیان سری به معنای نه تکان داد به سمت پله ها رفت .مقابل در قهوه ای رنگی که دستگیره‌هایش بطور اختصاصی برای خان‌زاده کنده کاری شده‌بود ایستاد ،

بی توجه پچ پچ های خدمه در را باز کرد داخل رفت .

با حرص جلیقه سیاه رنگش را از تن در آورد با خشم به گوشه اتاق پرت کرد .نگاهی گذرا به اتاق بزرگ و خانیش انداخت .

پرده های بلندی به رنگ قهوه ای و از جنس حریر ، دیوار هایی با رنگ سفید و تخت بزرگ دو نفره چوبی

که تاجش به زیبایی کنده کاری شده بود و کنارش هم پاتختی ها که روی هر کدام آباژورهای شیک و گران قیمتی بود عجیب به چشم می‌خورد.

گوشه اتاق در سیاه رنگی بود که به حمام و سرویس بهداشتی ختم می‌شد ، در کنارش کمدی با طرحی بی‌نظیر که از درخت بلوط بود و مخصوص خان ..

.آینه تمام قدی که روی دیوار نصب شده بود در آخر روی دیوار قاب عکس های خانوادگی قرار داشت .

کیان نگاهی به سمت قاب عکس ها کرد که دو گوی سیاه و لبخند دلفریب داخل عکس بیشتر جلب توجه می‌کرد .

با غم بطرف قاب عکس قدم برداشت …

دانلود رمان شهر بانو


بر چسب ها :
دیدگاه ها
یک پاسخ برای “دانلود رمان شهر بانو”
  1. این رمان در حال تایپ هستش؟
    فایل های قابل دانلودش کی منتشر میشه؟

ثبت دیدگاه

    • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
    • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
    • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.